هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: دیروز ۱۴:۳۹:۰۴
#64

گریفیندور

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۳ پنجشنبه ۴ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۱۱:۱۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 91
آفلاین
-خب، اصولا انگار پروفسور می فرمایند که ذهنمون رو دخیل ببندیم. اما به کجاااا ؟
- آهان فهمیدم به سقف.
بعد طنابی برداشته و با وردی خود را از سقف آویزان کرد.


یک گریفندوریتصویر کوچک شده!


دیزی سنگی اوستا بردلی
پیام زده شده در: ۱۰:۴۹:۲۲ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
#63

ریونکلاو

بردلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۹:۳۹ شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۲:۵۲
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 76
آفلاین
در راستای ایجاد هرج و مرج بیشتر


تصویر کوچک شده


کله پزی سلطان هاگرید
پیام زده شده در: ۱۰:۴۷:۰۶ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
#62

ریونکلاو

بردلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۹:۳۹ شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۲:۵۲
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 76
آفلاین
در راستای ایجاد هرج و مرج بیشتر


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱:۲۹:۵۸ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳
#61

حسن مصطفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۳ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۲۰:۵۳ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳
از قـضــــاااا
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 180
آفلاین
ترم 28 مدرسه‌ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز

کلاس شفابخشی جادویی



شروع: 22 اردیبهشت 1403
پایان:4 خرداد 1403 - ساعت 23:59:59
نوع: تک‌جلسه

---------

عح عح عح عح عح! ووی ووی ووی! نه! خرد میشم!

آخه یکی نیست بگه مرد حسابی زن حسابی، واقعاً شما از جادوجنبل انتظار شفا دارید ناموساًز
اینم یکی دیگه از اون پدیده‌هاس. نمیفهمم چرا اینقدر تو سالای اخیر جادو رو پیچیده‌ش کردن. جادو یک چیز بسیار بسیار ساده‌س و به در آوردن خرگوش از تو کلاه خلاصه میشه. اگه کسی بهتون گفته با جادو میتونه شما رو شفا بده، زر زده (گل فرمایش کرده).

شفابخشی از نوع جادویی و غیر جادویی هم نداریم. کلاً یه چیز شفابخش همیشه وجود داشته و داره اونم چیزی نیست به جز «ضریح»! دیدم که میگم خدمتتون! بنده خودم کلاً فقط یه کله بودم و منو بستن بهش و روز بعد دست و پا در آوردم. حالا درسته شکم اینا ندارم و همه چیم تو کله‌مه هنوز ولی خب، راضی‌ام! من راضی، تو راضی، ناراضی خودش بره مشکلشو حل کنه! عح عح عح عح عح! ووی ووی ووی! عح عح عح عح عح! ووی ووی ووی!

مهم هم نیست به کدوم ضریح می‌بندن شمارو. یه سوتفاهم بزرگ دخیل بستنه که یه غلط رایج بین ماگل‌هاست. نه! نمیشه بزرگوار! بنده مطالعات عمیقی داشتم در این زمینه. خود جادوگر-ساحره بیمار رو باید ببندن بهش تا شفا پیدا کنه نه چیزای دیگه رو. مرحومِ مشنگِ فلج استیون هاوکینگ رو بستن به ضریحی برای مدت کوتاهی و پاشد از روی ویلچرش و از شدت شادی ناشی از شفا به اشکال قاسم‌آبادی و بندری و کردی و لری قر داد ولی متاسفانه زیادی‌روی بد کوفتیه: ایشون هیپ‌هاپ هم اجرا کرد و این خط قرمزه! نتیجتاً باز دوباره فلج شد. ووی ووی ووی!

حالا موضوع این کلاس، وسیله‌ی‌ شفادهنده اصلی و واقعی نیست. مساله خود درده. تمام امراض جادویی و ماگلی ساخته و پرداخته ذهن مریض شماست. همون جرونا که کلی از مارو بلعید و واکسن هم براش توسعه دادن. همش توطئه بوده. همش! این یعنی ذهن پوسیده‌ی شما نیاز به شفا داره. حالا چطوری؟ آفرین سوال خوبیه. شما باید ذهنتونو به ضریح دخیل ببندین! جسم‌تون میتونه هر گوری که دوست دارید باشه. ذهنتون مهمه.

چطوری ذهن رو از بدن جدا کنیم؟ آیا بدن بدون ذهن، مُرده متحرک نمیشه؟ بازم سوال خوبیه. شما برین کشف کنید، فهمیدین بیاین به من هم بگین! ووی ووی ووی!

اما نه! تکلیف‌تون به این سادگیا هم نیست. تکلیف‌تون اینه و 10 امتیاز داره:

اخیراً دیده شده برخی معاند و از زوپس‌بی‌خبر با سوءاستفاده از اسم بنده، رفتن وسط لندن یه «مرکز مشاوره» باز کردن. شما نوگلان باغ علم و غضب، بانیان این حرکت زشت رو نقد کرده (بشورید! با آب! اگه قطعه با خاک! اگه عزیزه، با دستمال! اگه گرونه، نمیدونم! برگی چیزی! شما باهوشید.) و بهشون بفهمونید که چرا شفای روح با مشاوره و این قرتی بازیا به ثمر نمیرسه. حالیشون کنید که باید ذهنو دخیل ببندن. اما به کجا؟ شما دیدی رولینگ یه جا بذاره برامون برای دخیل بستن؟ همش اماکن بی‌فایده! مثلاً خود بنده رو وقتی کله بودم فقط به زخم کله‌ی هری دخیل بستن. یه مدتی رو پیشونی هری زندگی میکردم تا شفا گرفتم. بهرحال زخم مقدسیه! کم جای مقدسی نیست جایی که لرد سیاه زده پاره کرده، دیه هم نداده! کشف چنین ضریح مقدسی هم باشه کار شما. ووی ووی ووی! . فراموش نکنید که این مشاوران مقاوم‌تر از این حرفان. توجیهات و استدلال‌های سنگینی لازمه بهشون ارائه بدین!


------

فعالیت‌های مورد پذیرش:
* نمایشنامه (رول)
* مقاله

------

مبنای نمرات:

شلختگی افسانه‌ای
بی‌بهداشتی قهرمانانه
دروغ‌گویی برتر
تخریب گسترده
نیرنگ و فریب
خیانت استراتژیک
فرافکنی ابتکاری
سرپیچی خلاق از قوانین

می‌تونید تنها کار کنید! می‌تونید تیمی کار کنید! هر جوری که دوست دارین! ولی فراموش نکنید مبانی بالا رو! شاید نشه همیشه تیمی کار کرد. خنجر از پشت هم کار قشنگیه!

یادتون باشه این ترم چیزی به اسم چهار گروه مدرسه نداریم! ترم، ترم هرج و مرجه! فقط برای خودتون امتیاز کسب می‌کنید. شاید تلاش‌های فردی‌تون بتونه روزی یه سودی هم به گروه هاگوارتزتون برسونه یه جورایی.







پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸ یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰
#60

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۲۱ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
از اینور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 393
آفلاین
نمرات امتحان شفابخشی جادویی


هافلپاف

آرتمیسیا لافکین: 10
جسیکا ترینگ: ۷


گریفیندور

جیانا ماری: ۸
لوسی ویزلی: ۱۰
اما ونیتی: ۱۰


ریونکلاو

دیزی کران: ۱۰
آلنیس اورموند: ۹


اسلیترین

آلبوس سوروس پاتر: ۹


بپیچم؟


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#59

ریونکلاو، محفل ققنوس

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۵:۱۵
از دست این آدما!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 185
آفلاین
داخل کلاس شفابخشی غوغایی به پا بود. جادوآموزان از نبود استاد استفاده کرده و کلاس را روی سرشان گذاشته بودند. آنها وسط کلاس می زدند و می رقصیدند و کوچکترین اهمیتی به تاخیر پروفسور نمی دادند.

- ساکت ساکت یکی تو راهروئه! بچه ها یکی داره میاد!

با این حرف جادوآموزی که بیرون کلاس نگهبانی می داد، بقیه ساکت شدند و کلاس را مرتب کردند. سر جاهایشان نشستند و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود.
چند لحظه بعد، پروفسور استنفورد به همراه آلنیس وارد کلاس شدند. پروفسور به نظر حال چندان خوبی نداشت؛ کمی سرفه می کرد و رنگش هم پریده بود.
- سلام بچه ها. من امروز حالم زیاد خوب نیست و بخاطر همین آلنیس به جای من تدریس می کنه. البته من هم اینجا هستم اگه آلنیس کمکی لازم داشت.

ملانی به سمت تختی که گوشه کلاس قرار داشت رفت و رویش دراز کشید.
آلنیس دست هایش را به هم زد و به قیافه های متعجب جادوآموزان نگاه کرد.
- بله همونطور که پروفسور استنفورد گفت این جلسه من معلمتونم. خب ما امروز یه بیمار توی کلاسمون داریم و قراره که درمانش کنیم.

بعضی جادوآموزان چشم هایشان را در حدقه چرخاندند و نفس صدا داری کشیدند.
آلنیس به واکنش آنها توجهی نکرد و ادامه داد.
- و قراره که یه روش جدید درمان هم یاد بگیریم! میخوایم که پروفسور استنفورد رو با طب سوزنی درمان کنیم!

ملانی با شنیدن جمله آخر آلنیس شوکه شد و خواست از روی تخت بلند شود که آلنیس مانعش شد.

- من گفتم قرص های مشنگی رو تدریس کن؛ نه طب سوزنی! تازه میخوای رو استادت هم امتحانش کنی؟!
- سخت نگیر پروف جون! بچه ها باید چیزای جدید تر و خفن تر یاد بگیرن!
- وقتی خودت بلد نیستی چطوری می خوای بهشون یاد بدی آخه؟!
- هه، منو دست کم گرفتی پروفســــور!

با اشاره آلنیس، حلقه ای از جادوآموزان مشتاق و کنجکاو دور تخت ملانی تشکیل شد.
آلنیس دستکش طبی دستش کرد و جعبه چوبی تقریبا بزرگی را روی میز کنار تخت گذاشت.
- طب سوزنی یه روش درمان ماگلیه که فیزیکیه. خیلی هم راحته، فقط باید سوزنو فرو کنین تو بدن بیمار!

پروفسور استنفورد با چشمانی گرد و نگران به آلنیس نگاه کرد که سوزن ها را از جعبه بیرون می آورد.

- شوخی کردم. همینطور الکی هم نیست! طب سوزنی تقریبا برای هر بیماری ای موثره؛ فقط بسته به نوع بیماری، سوزن ها و نقاطی از بدن که باید سوزنو بهش بزنین فرق می کنه.

ملانی سعی کرد یواشکی جیم شود ولی غیب شدن، آن هم جلوی این همه جادوآموز کار راحتی نبود.
- حالا... می خوای این جلسه فقط به صورت تئوری درس بدی و جلسه بعد خودم عملیش رو به جادوآموزا نشون بدم؟
- از سوزن می ترسی پروفسور؟
- چی؟ من؟! نه فقط مطمئن نیستم این کارو بلد باشی. این یه چیز کاملا تخصصیه؛ یه سال اولی که نمی تونه یهو یادش بگیره!
- ناسلامتی ریونی ام ها!

آلنیس سوزنی را به جادوآموزان نشان داد.
- الان مریضی پروفسور چیز خاصی نیست. ممکنه مسمومیت غذایی یا سرماخوردگی یا حتی افتادن فشار باشه. پس از سوزن معمولی استفاده میکنیم. البته مثلا برای آبله اژدهایی باید از میخ استفاده کرد دیگه!

بعد همان سوزن را در شقیقه پروفسور فرو کرد و چهره پروفسور در هم رفت.

- توی این مورد، سوزن ها باید دور صورت، روی دماغ و بالای ابرو ها قرار بگیرن. با ظرافت کامل، انگار که داریم گلدوزی می کنیم باید سوزن ها رو تو پوست فرو کنیم که بیمارمون دردش نیاد.

جادوآموزان نمی دانستند گلدوزی چیست، ولی با توجه به ظرافتی که آلنیس به خرج داده بود، قطعا کار ظریفی نبود.
ناگهان یکی از درسخوان های کلاس، در حالی که کل مدت داشت نوت برداری می کرد دستش را بالا برد.
- استاد؟ طب سوزنی چطوری قراره پروفسور استنفورد رو درمان کنه؟
- سوال خوبی پرسیدی! و احتمالا جواب خوبی هم داره... خب... چرا خودت تحقیق نمی کنی و جلسه بعد بهمون نمی گی؟ اصلا بچه ها همتون برین تحقیق کنین!

بقیه جادوآموزان برای جادوآموز خرخوان خط و نشان کشیدند و با اشاره به او فهماندند که بعد از کلاس به حسابش می رسند.
در این بین آلنیس تمام سوزن ها را در صورت ملانی فرو کرده و با رضایت به حاصل کارش نگاه می کرد.
- بفرمایید تموم شد! معمولا توی طب سوزنی بیمارتون در نهایت شبیه جوجه تیغی میشه.

جادوآموزان که خیلی با جوجه تیغی آشنایی نداشتند، متوجه شوخی آلنیس نشدند و با قیافه هایی که یک «این دیگه چه چرتی میگه؟» خاصی در آن موج می زد به یکدیگر نگاه کردند.
آلنیس که متوجه گیجی آنها شد سعی کرد با مثال دیگری توضیح دهد.
- یعنی شبیه شاخدم مجارستانی میشه.

جادوآموزان تازه متوجه شدند و آرام و به زور به جوک لوس آلنیس خندیدند.

- پروفسور اورموند میشه توضیح بدی من چرا الان حالم بهتر که هیچ، بدتر هم شده؟

آلنیس به صورت تیغ تیغی و شاکی ملانی نگاه کرد.
- امم خب شاید طول می کشه که تاثیرشو نشون بده... نمی دونم.
- ولی من می دونم! چون این سوزنایی که تو صورت خوشگلم فرو کردی سوزن ته گرده نه سوزنای مخصوص این کار!

آلنیس با دیدن چهره عصبی ملانی راهش را از میان جمعیت باز، و فرار کرد. به دنبالش، پروفسور استنفورد در حالی که سوزن ها را از صورتش جدا می کرد و روی زمین می انداخت از کلاس بیرون رفت.
بعد از چند لحظه، در حالی که خیال جادوآموزان راحت شده بود که این جلسه تکلیفی ندارند، آلنیس سرش را از چهارچوب در داخل آورد و تکالیف را روی هوا ظاهر کرد.

- یه بیمار رو با استفاده از طب سوزنی درمان کنید. بگین چه بیماری ای داشته، چه نوع سوزنی براش در نظر گرفتید و چرا اون نوع سوزن رو انتخاب کردید.
و یادتون نره درباره نحوه عملکرد طب سوزنی و اینکه چطوری بیمارا رو درمان می کنه تحقیق کنین!


پروفسور استنفورد که دنبال آلنیس می گشت تا همان بلا را با سوزن ها سرش بیاورد؛ یقه اش را گرفت و کشید و استاد جوان و جدید شفابخشی از دید جادوآموزان ناپدید شد.


ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۹ ۲۳:۰۶:۰۴

Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#58

گریفیندور، مرگخواران

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۲۱:۴۵
از دست رفتگان
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 125
آفلاین
"مشتری"
کلمه ایی که اکثر مشاغل عاشقش بودند. ولی این مساله در مورد کلاهبردارها صادق نبود. مشتری کلاهبرداری فقط دردسر خالص بود. مشتریها معمولا افراد آب زیرکاه و شیطانی بودند که در جامعه وجه خوبی داشتند و به همین دلیل هم میخواستند کسی به جای آنها کلاه برداری کند. این مسائل را اما به خوبی میدانست. در حقیقت چند باری درگیر این افراد شده بود و به سختی توانسته بود خودش را از مخمصه نجات دهد.
ولی این بار انگار راه فراری نداشت.

در حالی که آه میکشید وارد کلاس شفابخشی شد.
بچه های کلاس که منتظر ملانی بودند با دیدن اما چهرهایشان به علامت سوال تبدیل شد. اما سعی کرد قیافه حق به جانبی بگیرد و شروع کرد:
- خب ملانی امروز مریضه و من به جاش اومدم که کلاس روی جارو نمونه!

دیزی که در ردیف اول بود گفت:
- اخه چطور ممکنه؟ تو تا دیروز کنار ما لوله کاغذ سیاه میکردی!

- ساکت! همین الان پنج امتیاز ازت کم شد! بعدشم این فرمی که مدیر برام صادر کرده! چون من خفن ترین فرد بعد ملانی توی گروهم، منو به جاش انتخاب کردن!

بعد فرمی که با امضای دامبلدور جعل کرده بود روبروی قیافه بچه ها گرفت. در دلش از ملانی که با دستهای بسته توی کمدش زندانی کرده بود، معذرت خواست. چاره ایی نداشت، مجبور بود.
این بار مشتریش لرد بود، اما نه به این دلیل که وجه خوبی داشت بلکه به این علت که مشکلی بود که خودش درست کرده بود. قضیه از این قرار بود که هکتور به دستور لرد معجونی برای جوشهای بلا درست کرده بود ولی معجون جوش های معمولی صورت بلا را به جوش های بزرگ چشمک زن تبدیل کرده بود که هر روز رنگ نور چشمک زنشان عوض میشد. لرد هم که نمیخواست به اشتباه خودش و هکتور اعتراف کند، در خفا اما را تهدید کرده بود که بلا را درمان کند. از آن طرف هم به بلا گفته بود اما استاد هاگوارتز است و نیازی به نگرانی ندارد.

بچه ها با دیدن فرم ساکت شده بودند و اما شروع کرد:
- خب بچه ها! امروز یه درس خیلی جالب داریم! میخواییم درمان یه بیماری پ.ستی رو پیدا کنیم! جوشهای چشمک زن! کسی درموردشون میدونه؟
دست لوسی بالا رفت. بعد از اجازه اما گفت:
- جوشهای چشمک زن نوع شدید نفرت پوستی اند....و.... دیگه درمانشونو یادم نمیاد!

همه کلاس خندیدند و اما گفت:
- بسه! خیلیم خوب گفت. نفرت های پوستی نوعی بیماری پوستی اند که معمولا در اثر درمان اشتباه به وجود میان و علتشم اینه که معمولا درمانگر از مریضش متنفره. برای همینم خیلی مهمه که عاشق بیمارانمون باشیم.

کتی گفت:
- خب یعنی مریضمونو بوس کنیم و نازش کنیم خوب میشه؟
اما عینک بدون شیشه ایی ک برای حفظ ظاهر گذاشته بود روی دماغش گذاشته بود را بالا داد و گفت:
- خب معلومه که نه! اتفاقا چون مریض جوشم زده الان به خونتون تشنه است و عمرا بذاره بوسش کنید. ولی دقت کنید گفتم چشمک زن نه؟ این یه نشونه است. رنگهای جوشها یه ترتیب خاصی دارن و درست وقتی که رنگشون سبز میشه باید پمادی که با پولک پا ماهی درست کردین روش بذارین.

بچه ها مشغول نوشتن شدند و اما با نگاه با ساعتش فهمید که زمان مناسب رسیده است. صدایش را صاف کرد و گفت:
- خب! برای اینکه بهتر یاد بگیرین من یه بیمارو دعوت کردم که بیاد و شما روی جوشهاش پماد بزنین!

بلافاصله بلا با صورتی که رویش تور انداخته بود وارد شد. اما کمی عقب رفت و صورتش را پشت یه قفسه دارو که نزدیکش بود پنهان کرد. اصلا نمیخواست بلا صورتش را ببیند. درمانی که برای جوشها گفته شده بود، فقط در بعضی موارد جواب میداد و اما تصمیم گرفته بود که اگر درمان جواب نداد، از گوشه و کنار غیب شود و بلا عصبانی را با بچه ها تنها بگذارد.
از همان پشت قفسه ها گفت:
- چند کاسه پماد روی میز کناریتون هستن! با رعایت احترام بیمار شروع کنید!
بلا روی یکی از صندلیهای ردیف اول نشست و تورش را کنار زد. بچه ها با دیدن صورت بلا جا خوردند. صورت بلا پر از جوشهای سبز بزرگی بود خاموش و روشن میشدند.
بلا که از نگاه بچه ها حرصش گرفته بود،گفت:
- به چی زل زدین؟ به من گفتن اینجا محیط علمیه! ولی انگار باید از چوبدستیم استفاده کنم...

اما میخواست چیزی بگوید اما انگار بچه های کلاس زرنگتر از این حرفها بودند. همه در سکوت به سرعت دست به کار شدند و پماد را به جوشهای بلا مالیدند. بعد از این که کارشان تمام شد، همه از بلا فاصله گرفتند و به صورتش خیره شدند. طبق دستورالعمل درمان بعد مدت کوتاهی باید جوشها همه قرمز میشدند و بعد کاملا محو میشدند. اما کم کم داشت خودش را برای ملاقات با مرلین اماده میکرد که ناگهان صورت بلا مثل گوجه قرمز شد و جوشها کم کم محو شدند.
بلا که خوشحال به نظر می آمد، با آینه جیبی اش صورتش را چک کرد و بعد از جایش بلند شد و با غرور گفت:
- بلاخره وجود بی ارزشتون به درد خورد! شانس آوردین نمیکشمتون!
بعد بدون هیچ حرف دیگری از درمانگاه بیرون رفت.
همه بچه ها با تعجب و عصبانیت به رفتن بلا نگاه کردند. بلاخره اما که باورش نمیشد همه چیز تمام شده از پشت قفسه بیرون آمد و گفت:
- خب آفرین بهتون! خسته نباشین! برای تکلیف جلسه بعدتون برام پیدا کنید اگر رنگ جوش ها روی بنفش گیر کنن باید چی کار کنیم.

اما در میان غرغر بچه ها از کلاس بیرون رفت . با خودش فکر کرد ملانی چند روز میتواند در کمد دوام بیاورد چون واقعا دلش میخواست برای تکلیفی که جوابی برایش وجود نداشت از همه بچه ها امتیاز کم کند.


All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#57

جسیکا ترینگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۴۵ جمعه ۳ شهریور ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 39
آفلاین
پروفسور استانفورد با وقار بسیار بالایی وارد کلاس شد که تقریبا همه را مطمئن کرد که درس ترسناکی پیش رویشان هست . برگشت رو به همه و گفت :
- همانطور که همه می دانید.... وقت امتحان هاست! خب من در نظر دارم یک مدل امتحان جدید رو ارائه بدم که یک نفر شانس اینو داره که این رو امتحان کنه. کسی داوطلب هست ؟

دست همه بالا رفت. پروفسور نگاهی به همه انداخت ولی نتوانست به نگاه درون چشمان قرمز جسیکا غلبه کنه و گفت :
- جسیکا اون شخصه! خب مدلش اینجوریه که تو باید جلسه بعد رو تدریس کنی و بقیه هم، جسی ازتون هم آزمون می گیره و هم نمره می ده و هم همه چیز. پس حواستون باشه . این جلسه چون بدون اطلاع قبلی بود کنسله فردا همین ساعت کلاس با معلمی جسیکا!

جسیکا با خوشحالی از کلاس خارج شد و به دنبال سوژه راه افتاد.

جلسه امتحان


جسیکا با موها و چشمای آبی وارد کلاس شد. برگشت و گفت :
- خب خب. شفادهندگان جوانً! امروز براتون یک چالش دارم. چالش اینجوریه. اینجا من یک جعبه دارم که توش تعدادی سم هست. نگران نباشید کشنده نیست. این سم ها اثراتی مثل کر شدن، فلج شدن، از دست دادن بینایی و این جور چیزاست. به قید قرعه نصف کلاس می خورند. هر کسی که نخورده با یک نفر که خورده یار می شن و باید هم رو درمان کنن و همه وسایل مورد نیاز برای هر کاری که می خواهید بکنید براتون تهیه می شه. برای کسایی هم که نمی تونستن یا همون تو امتحان نمره نگرفتن، من پادزهرشو خودم دارم بعدا همه درمان می شن.

بعد از روی دوتا کاغذ روی میز شانسی یکی رو برداشت و گفت :
- ظاهرا این گروه باید معجون بخورن. خب به ترتیب اسم هر کسی رو که گفتم بیاد جلو !

بچه ها تک تک با ترس می اومدند و سم رو می خوردند هر کسی که نمی اومد با چشمای قرمز جسیکا مواجه می شد و فورا می دوید جلو.

وقتی همه جادوآموزان خوردند جسیکا گفت :
- حالا بهتون بگم که اثر هر سم با اون یکی فرق داره یعنی الان هیچ دو تا سمی یکی نیستند . شناسایی کنید که اثرش چیه و خنثاش کنید. بعضیاشون هم خیلی پیچیدن. آسون ترین معجون معجون شنواییه. سخت ترین هم.... لو نمی دم!

جسیکا بین دانش آموزان قدم می زد و نگاهشان می کرد که سعی می کردند مشکل دیگری را بفهمند و یا شفا بدن . بعد 15 دقیقه جسیکا داد زد :
- وقت تمومه ! خب کیا کارشون تموم شده ؟ بیان اینجا و یه توضیح مختصر از چگونگی کارشون بدن.

همه بچه ها عین هیپوگریف زل زده بودند به جسیکا.
- خب... ظاهرا هیچ کس تموم نکرده پس اونایی که تشخیص دادن چیه بیان جلو.

دست چند نفر تک و توک بالا رفت.
- دافنه ! بیا اینجا.

دافنه با شک اومد نزدیک.
- خب راستش کتی سم خورده بود و نتیجه گیریمون این بود که اصلا سم نبود و کتی هم می گه مزه ی آب کدوحلوایی می داد.

جسیکا نگاهی به کاغذ رو به روش کرد و گفت :
- درسته مال کتی آب کدو حلوایی بود این یدونه اینجوری بود که ببینم تشخیص می دید یا نه. آفرین! بقیه ؟

هیچ دستی بالا نبود.
- خیلی عالی این همه وقت درس نخوندید ؟ حالا هر کی بیاد جلو از روی معجونای روی این میز هر کدوم که اسمش روشه برداره و بخوره .

بچه ها به سمت میز هجوم بردند و وقتی همه خوردند و هیچ فرقی نکردند جسیکا برگ برندش رو رو کرد :
- می خوام کمکتون کنم صفر نشید. ولی خب عواقب هم داره. این معجونایی که الان خوردید تقویت کننده بود و سم رو تقویت کرد. همه دونه دونه بیان جلو بهشون بگم که سم هر کس چی بوده بعد درمانش دیگه باخودتونه. خجالت نمی کشید بعد این همه وقت هنوز بلد نیستید ؟ راستی !

قارقارو را گرفت و یک ویال توهم زا زد بهش و از کلاس بیرونش کرد.
- کارتون زیاد کردم باید بازم از آمپول استفاده کنید! کیف های آمپولتون اونجا روی اون یکی میزه. هر کسی هم که قارقارو رو بیاره یک 10 تضمین شده داره. حالا برید فکر نکنم بتونم کارو سخت تر کنم.

تکلیف :
همون کارایی که گفتم رو تو یه رول انجام بدید!

----------------------------------------------------------------
پروفسور درستون عالی بود. فقط تکلیفا یکم سخت بود.
دلم براتون تنگ می شه.



در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!
تصویر کوچک شده
بله تا زنده ایم واسه هافل می جنگیم.
123 هافل برنده می شه !


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#56

12345678912


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
از خونه کله زخمی...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 78
آفلاین
سلام پروفسور!
ــــــــــــــــــــــــــــــ
آلبوس همراه با مردی ناشناس وارد کلاس شد. بلافاصله نظرجادو آموزان به سمت مرد ناشناس جلب شد، صورت خسته و چشم هایی پف کرده، واضح ترین چیزی بود که می شد در او دید.

- سلام بچه ها!
- سلام پروفسور!
- امروز قصد دارم تا « جک» رو بهتون معرفی کنم.

جک با حالتی کوالا گونه دستش را به بالا برد و سلام بی رمقی نثار جادوآموزان کرد.

- قبل از اینکه در مورد جک باهمدیگه صحبت کنیم، باید چیزی رو بهتون نشون بدم.

آلبوس چوبدستیش را روی اولین میز که جلوی کلاس بود گذاشت و با بشکنی پرده های کلاس پایین آمدند تا فضا تاریک شود.

- لطفا با دقت به این فیلم نگاه کنید!
.
.
.
- خب! کسی می تونه این فیلم رو تو چند دقیقه برامون خلاصه کنه؟

دست هرمیون سریع بالا رفت.

- شروع کن هرمیون!

- همون طور که هممون دیدیم. توی این فیلم افرادی بلیماری رو مشاهده کردیم که اصلا حال خوبی نداشتند و نیاز شدید به مراقبت پزشکی داشتند. ولی سوالی که برای من پیش میاد اینه که چرا شفادهنده ها هیچ کاری براشون انجام نمیدن؟
- ازت ممنونم هرمیون! سوال خوبی بود! چون این ها اصلا مریض نبودند.

-

- حالا وقتشه که توضیح کامل تری بهتون بدم. همتون جک رو دیدید. جک و افرادی که توی فیلم دیدید دچار یه بیماری خاصی شدن که نه تنها جادوگران بلکه مشنگ ها رو هم درگیر خودش می کنه. البته باید بگم که این بیماری بیماری واقعا عجیبیه! به این بیماری « سندرم خود بیمار پنداری» میگن!

آلبوس چوبدستیش را از روی میز و برداشت و جرقه ای به سمت دیزی که درحال چرت زدن بود، فرستاد.

- باید بگم که درمان این بیماری فقط و فقط یک راه داره و اونم اینه که به بیمار ثابت کنیم که بیمار نیست! می دونم یکم سخته ولی امکان داره! مثلا همین جک! جک تا حالا فکر می کرد، آنفولانزای تسترالی داره!
- خب، واقعا دارم!
- نه نداری! تو اصلا تا حالا توی زندگیت که تسترال رو از نزدیک دیدی؟
- نه!
- پس چطوری و از چه راهی این بیماری رو گرفتی؟ هممون می دونیم که آنفولانزای تسترالی فقط یک راه سرایت داره؛ اونم اینه که مستقیم به تسترال دست بزنی. حتی از جادوگر به جادوگر هم ممکن نیست این بیماری رو بگیری!
- حالا که بهش فکر می کنم، میبینم که حق با توعه. شاید من اصلا مریض نیستم؟
- درسته جک! حالا می تونی بری! همونطور که دیدید، میشه این بیماران رو مجاب کرد، که هیچ مشکلی ندارن! حالا ازتون میخوام که با من به جایی که توی فیلم دیدیم بیاین! همه دست های هدیگه رو بگین! سه، دو ، یک...

آلبوس به همراه تمامی جادو آموزان به بخش خود بیمار پنداران سنت مانگو رفتند.
- جادو آموزان تپل مپل! شما رو به اینجا آوردم تا از نزدیک با این بیمارن سر و کار داشته باشین و از همه مهم تر این که تکلیف هاتون رو بهتون بگم:

1- یه بیمار پیدا کنیم و مشخص کنین که فکر میکنه چه بیماری داره! (4 نمره)
2- سعی کنین اون بیمار رو درمان کنین( اگه موفق نشدین هم مشکلی نداره)! (6 نمره)



EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#55

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۱۶ دوشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 252
آفلاین
-خب سلام عزیزانم!
درس امروز رو شروع می‌کنیم با نام مرلین!

فلش بک

لوسی دیگر تحمل نداشت، دیگر نمی‌توانست.
او باید در مقام یک پروفسور واقعی تدریس می‌کرد، نه این که ساعت ها جیغ بکشد تا جادو آموزان به او توجه کنند.
ناگهان جرقه ای در سرش روشن شد!

مدتی بعد
بوی بعدی از معجون در حال جوشیدن می آمد.
تنها یک ماده مانده بود.
لوسی ماده آخر که یک تار موی آبی رنگ بود را در پاتیل انداخت...

پایان فلش بک
لوسی حالا ملانی بود، با این تفاوت که موهایش صورتی بودند و هر چه تلاش کرده بود نتوانسته بود آنها را به رنگ آبی در بیاورد.
-خب عزیزانم!
جرس امروز دراجی...نه چیز یعنی درس امروز جراحیه و بخیه کردن!

کلاه نوک تیزش را صاف کرد.
- توی بخیه کردن باید خیلی دقت کنید و خیلی خیلی ظریف عمل کنید تا بعدا جاش نمونه!
حالا برای اینکه بهتر یاد بگیرین، اول روی گوجه ها امتحان می کنیم!

این دفعه به جای کف زدن چوبدستی اش را تکان داد و موفق عمل کرد چون جلوی هر کدام از جادو آموزان، یک گوجه، انبر، تیغ و سوزن نخ ظاهر شد.
لوسی که ملانی بود به سمت میز ملانی رفت تا بخیه کردن صحیح را به جادو آموزانش یاد بدهد.
گوجه را در دستش گرفت و با تیغ، چاک کوچکی روی آن ایجاد کرد.
اتبر را آرام داخل کرد و یک تخمه گوجه را در آورد.
-خب حالا رسیدیم به قسمت اصلی، یعنی بخیه زدن!

گوجه را آرام و ظریف در دستانش گرفت و اولین دور را دوخت؛ اما همین که می‌خواست دور دوم سوزن را فرو کند، گوجه از زیر دستش سر خورد و محکم به دیوار خورد و هزار تکه شد و آب گوجه به همه جا پاشید.
گوجه های دیگر، با دیدن این صحنه وحشت کردند و از زیر دست بچه سر خوردند و از کلاس بیرون رفتند.
-برین بگیرینشون و بخیه شون کنید! اما حواستون باشه که گازتون نگیرن! وگرنه دچار بیماری التهاب گوجه می‌شین که اینطوریه که روی پوستتون گوجه در میاد!

و سریع از کلاس خارج شد و پشت دیواری پناه گرفت تا کسی متوجه قدش که در حال کوتاه شدن بود، نشود.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.