درون كافه تفريحات عده اي از سياه ترين و پليد ترين جادوگران روي زمين نشسته بودند!
در روزهاي عادي شعر خوندن و دوئل معمول ترين صحنه ي هاي اين مكان خوفناك بود! اما امروز يك روز عادي نبود.
تمامي ميز هاي كافه شكسته و درب و داغون در گوشه اي بر روي هم انباشته شده بودند. پرده هاي مشكي كافه هم در آتشي هولناك مي سوختند و نوري كه از آتش بر مي خواست كافه رو روشن مي كرد!
در ميان همين صحنه ها صدايي بلند به گوش رسيد! و يك نفر درون كافه ظاهر شد.
بليز زابيني، يكي از معاونين لرد و يكي از خشن ترين مرگخواران تمام اعصار(!)، با قدم هايي پيوسته و آرام به طرف لرد سياه رفت. بعد از تعظيمي كوتاه با صدايي محكم و با اراده شروع به صحبت كرد:
- ارباب..آوردمش!
و با لبخندي گوشه ي لبانش، كريچر رو از زير رداش بيرون آورد.
چند دقيقه بعد!!
كريچر از گوش هاش به سقف كافه آويزون شده و چندتا از مرگخوارا با قيافه اي بسيار خشن! بهش نگاه مي كردن.
- اعتراف كن!
- ممم...من...من وكيلمو مي خوام!
در همين هنگام از طرف يكي از مرگخواراهاي عصبانيه اون طرف كافه طلسمي به طرفش فرستاده ميشه!
- سارا اوانز مجبورم كرد! گفت مي خواد با اين روش ارادتشو به لرد سياه نشون بده!!! اون گفت كه هميشه طرف لرد سياه بوده و به زودي هم خودش مياد!
آن سوي كافه!!
لرد سياه با معاونينش ايستادن و صحنه رو نگاه مي كنن! بادراد و بليز سر اينكه كدوم يكي كله ي سارا رو بكنن بحث مي كنن كه آرامينتا به فكر فرو رفته!
توي ذهن آرامينتا!!
- اگه اين بياد به لرد بپيونده خيلي بد ميشه! اون موقع ممكنه جاي منم بخواد بگيره!!...تازه...مثلا قرار بود فقط من بانوي سياه باشم!! امكان نداره اين عنوان رو با يكي ديگه تقسيم كنم!
آرامينتا كه سايه اي از پليدي چهرش رو پوشونده با لرد و معاونين وارد مذاكره ميشه!
- من يك نقشه دارم كه چطوري جلوي سارا رو بگيريم و اين ننگ رو از خودمون پاك كنيم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


( اومد حرفي بزنه ديد آني موني هم اربابه ديگه ! ) من ارباب قبليمو مي خوام .
نشسته بود گفت : خوب آنتوني برگرد كارتو بكن كه ولدي قبلي رفت و من الان ولديم
.
حركت كرد . در راه فكر كرد چرا ولدي رو به من ندادن ؟ كه به مهد رسيد .
ارباب منو مي كشه چرا گم شده ؟
دخترت ... الان ميگم بيارنش !
از دست تو آنتوني . حالا بچهه كجاست ؟
پائينش هم يه عكس در همين مورد ميزنه...ارباب رحم كنيد...
.
!!

