جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] در بحبوحه سیاهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 اردیبهشت 1389 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد سياه با تموم شدن جانپيچ هاش ميميره و با اجازه مرلين روزي ده ساعت با بدن يك جادوگر نامعلوم به زمين برميگرده. برد تصميم ميگيره كارهاي كه آرزوشو داشته انجام بده و به فكر ازدواج بارتي ميفته. دامبلدور و محفليون به همراه عروس (رز ويزلي) براي حرف هاي نهايي قراره به خانه ريدل بيان اما لرد اين بار گريندل والده و دامبلدور با ديدن اون ممكنه كارهايي بكنه ... لرد از مرگخوار ها ميخواد كه سريع فكري براي اين موضوع بكنن در حالي كه چند دقيقه ي بعد قراره محفلي ها برسند ...
_________________________________________________

روفوس: ارباب! فهميدم! شما بايد معجون مركب بخوريد!
لودو وسط حرف پريد و گفت: آخه بوقي، فرض كن ما اربا رو گير بياريم، ارباب مو داره كه بريزيم تو معجون!
لودو ميشه ساكت باشي؟ ارباب ميخواست حرف بزنه! خوب ناخن كه دارم! ولي يكي بايد بره منو نقش قبر كنه!
لوسيوس گفت: اراب، ممكنه وقتي ما رفتيم دامبلدور برسه! به نظر من بهتره شما با معجون بريد و خودتون اين كارو بكنيد چون شما تو اين كار وارد ترم هستيد. معجونو كه خورديد برگرديد.
- من برم؟!! فكر خوبيه ولي قبرم كجاست؟!!!

سي دقيقه بعد

- شما نميخوايد بگيد تام كجاست؟ ما چهار ساعته منتظريم!
- گفتيم كه! ارباب رفتن خريد!!! شما صحبت هاتون رو بكنيد تا ايشون برگردن!
- من تا تامي نياد يك كلمه هم حرف نميزنم!
- خوب من اومدم دامبلدور، حرفاتو بزن!
- اه بالاخره اومدي؟ چه خوب. همه چيز مرتبه و پسر و دختر هم همديگرو پسنديدند. مهريه هم نداريم و جهيزيه هم نداريم!!! ميمونه تاريخ عقد كه به نظر من 10 روز ديگه خوبه چون سالگرد ولادت گودريك گريفيندوره!
لرد لحظه اي تفكر كرد و به ياد آورد كه تنها 5 روز ديگر فرصت دارد، پس گفت: نه خير، تولد سالازار چهار روز ديگه ست، اونموقع ميگريم!
- نه! تولد اون قاتل مشنگ كش عروسي بگيريم؟ بدشگونه! 10 روز ديگه!

يك ساعت بعد

- تولد سالازار!
- گودريك!
لرد كه كم كم داشت مو درمي آورد ترسيد كه اوضاع خراب تر شود و مجبور شد رضايت دهد چند روز بعد از مرگش عروسي بگيرند كه لااقل عروسي كرده باشند.
- قبوله! خوب ديگه خداحافظ! بريد!
- محفلي ها با تعجب به لرد نگاه كردند و مجبور شدند كه آپارات كنند.
لرد نفس راحتي كشيد كه اولين وظيفه اش را انجام داده است. ناگهان تفكري شيطاني در ذهن لرد به وجود آمد. جانپيچ هشتم!

.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اسفند 1388 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان در خانه ی ریدل باز شد و روفوس دوان دوان وارد خانه شد .
- بدبخت شدیم ... بیچاره شدیم ... ما هنوز آماده نیستیم .
ولی وقتی که چشمم به اربابش در بدن گریندوالد افتاد ، پرسید : این که گریندوالده !
- نه ! این اربابمونه !
- ارباب ؟ ارباب ، خودتون هستین ؟
لرد با عصبانیت نعره زد : کروشیو روفوس ، هرکس دیگه ای هم بود میگفت آره !
روفوس به خاطر وجود لرد ، قدری آرام شد و سپس گفت : ارباب ، محفلی ها دارن میان !
لرد که قدری گیج شده بود ، پرسید : مگه قرار نیست امروز ما بریم خواستگاری ؟
روفوس پاسخ داد : ارباب ، عذر میخوام ولی فکر کنم چون با بدن دیگه ای اومدین به این دنیا ، دچار فراموشی شدین ! قربانت شوم مگه یادت نیست که دیروز خودمون رفتیم اونجا ؟!
لرد که تازه قضایای دیروز به یادش آمده بود ، گفت : همش تقصیر این جسم کاذبه وگرنه لرد ولدمورت ، قویترین ساحره ی قرن هیچوقت اشتباه نمیکنه .
- درسته ارباب ، ولی حالا اگه دامبلدور بیاد اینجا چیکار کنیم ؟
- کروشیو مرگخوار ، تو فکر کردی ارباب از اون پیری میترسه ؟
ولی روفوس به جای پس گرفتن حرفش و عذرخواهی ، گفت : ولی ارباب ، داستان دشمنی دامبلدور و گریندوالد ، زبانزد عام و خاص هست و اگر اون شما رو ببینه ، ممکنه فکر کنه که گریندوالد باز زنده شده و حتی اگه با شما هم درگیر نشه ، ممکنه از دادن عروس به بارتی منصرف بشن !
- هوم ؟ البته ارباب از همون اول اینو میدونست ... میخواست خودتون به این نتیجه برسید . حالا که به این نتیجه رسیدید ، یه فکری برای مراسم امروز بکنید و اگر تا ربع ساعت به هیچ نتیجه ای نرسیدید ، ارباب همه ی شما رو ...
مرگخواران :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اسفند 1388 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاه عضبناکی به ایوان کردو گفت:خب...اشکالی نداره فقط از این به بعد اسم این شخصو نیار چون شکنجه میشی...سیاه ترین جادوگر من فهمیدی؟

-ب..ب...باشه باشه لرد سیاه نمیگم...

سپس در برابر لرد سیاه زانو زد

لرد او را نادیده گرفت و گفت:خب...این پسره کجاست؟همین...بگو دیه

بلاتریکس با چابلوسی گفت:بارتی کراوچ؟

-آهان آفرین...مرسی هنوزم هوشت قویه...کجاست؟

-اربابم...اون توی اتاقشه ...به احتمال زیاد خوابه...

لرد سیاه کمی عصبانی شد و گفت:خوابه؟باشه الان بیدارش میکنم.

لرد به سمت در ورودی ساختمون رفت ولی بلاتریکس جلوی او را گرفت و گفت:نه ارباب...آخه میدونید اون تازه خوابیده!

-تازه خوابیده؟یعنی چی؟

-چون الان منو ایوال اینقدر دوئل کردیم که زدیم شیشه ی اتاقشو شکستیم و اون هر جفتمونو شکنجه داد و گفت دیه سرو صدا نکنیم و کسی رو راه ندیم!

لرد با خشم گفت:یعنی میخواد اربابشم راه نده؟این رو باور کنم؟

بلاتریکس سریع گفت:نه نه...اون حتما خوشحال میشه...ولی گفتم که بدونید

لرد رویش را از او برگرداند و به سمت تخت خواب بارتی رفت!

بلافاصله ایوان به سمت بلاتریکس آمد و گفت:نکنه لردمون نبود؟نکنه بیاد بارتی رو بکشه؟

-نه اون لرد بود...شایدم نبود ما هم دنبالش بریم ببینیم شاید کلکی در کار باشه!

بنابر این بلاتریکس و ایوان هم به دنبال لرد رفتند مبادا او جاسوس باشد...هر چند از این فکر خود شرم داشتند و باز هم میترسیدند ولی به راه ادامه دادند


پشت در اتاق بارتی

بارتی عروسکی را در آغوش گرفته بود و در خواب بود...سر عروسک خونی بود و دست و پایش کنده شده بود...و به طرز بسیار خشنی پر از خراش بود.

بارتی با صدای بلند خروپوف میکرد و هر بار که این کارو میکرد جوراب هایش تا نزدیک دهانش میرفتند و در هنگام بازدم جوراب ها برمیگشتند سرجایشان و این عمل تکرار میشد( )

لرد به دم در رسید...ابتدا با قدرت به در کوبید ولی بعد فهمید که بارتی گناه داره و آروم درو باز کرد و داخل شد و....


نزد بلتریکس و ایوان

بلاتریکس به نزدیک در رفت و تا اومد درو باز کنه چیزی با قدرت پرت شد و خورد به در و لرد رو همراره با در به بیرون پرتاب کرد...سپس در به بلاتریکس خورد و بلاتریکس هم پرت شد و به ایوان بی حواس خورد...ایوان تعادل خودش را از دست داد و از پشت به دیوار خورد.

بارتی چوبدستی اش را به سمت لرد گرفته بود و او را خلع سلاح کرده بود

فریاد زد:برو بیرون...تو گریندل والدی برو بیرون.....

بلا گفت:نه اون لردمون اربابه.

لرد گفت:بارتی؟پسرم؟واقعا منو نشناختی؟میخوای اینقدر شکنجت بدم صدای مرغ بدی؟

بارتی یکم رفت تو فکر و سپس زد تو سرش و لرد را بلند کرد و جلوی او زانو زد و درخواست عفو کرد.

لرد گفت:الان وقتش نیست الان باید بریم خاستگاری...باید امروز به خواستت برسی.

چشم های بارتی از شوق گرد شد و تشکر کرد...

ایوان که تازه از زمین بلند شده بود گفت:ارباب...ببخشیدا...فکر نمیکنید با پیکر گریندلوالد برید تو محفل ققنوس ...یهو به سمتتون حمله ور میشن؟

لرد نعره ای رو به آسمان زد:ای خدا...اینم جسم بود دادی به ما...؟

باید کاری دیگر میکرد...


___________


بقیه اش با شما...ادامه دهید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اسفند 1388 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه میمیره و برای تموم کردن کارهای ناتموم و برآورده کردن آرزوهاش از خدا یه فرصت دیگه میخواد.درخواست لرد قبول میشه و لرد در بدن باب آگدن(که مدتها پیش مرده)به دنیا برمیگرده.قراره لرد روزی ده ساعت به مدت یک هفته در بدن اشخاص مختلف(که قبلا مردن) به دنیا بره.مرگخوارا سرگرم برگزار کردن مراسم عزاداری برای لردن که لرد وارد میشه و جریانو بهشون میگه.اولین کاری که لرد قصد داره انجامش بده ازدواج بارتیه.لرد و مرگخوارا برای خواستگاری از رز ویزلی(که مرگخواره ولی به هرحال ویزلیه!) به محفل میرن وحرفای اولیه رو میزنن و قرار میشه حرفای نهایی رو فردا در خانه ریدل بزنن.روز اول تموم میشه.
________________________

روز دوم:

تکه ابر تیره رنگی که در آسمان خودنمایی میکرد ناگهان ترک خورد و لرد سیاه تالاپی از آسمان آبی به زمین سقوط کرد.
-اوخ...بابا نمیشه یه بارم مودبانه و با احترام ما رو برگردونین؟

لرد سیاه از جا بلند شد و ردای قرمز رنگش را تکاند.نور خورشید چشمانش را میزد.تازه متوجه شد که هنوز نمیداند در جسم چه کسی به دنیا برگشته.صورت خودش را لمس کرد.
-هوم...ایول...موهام بلنده...دماغم دارم...سالازارو شکر ساحره هم نیستم.

لرد سیاه بدون اتلاف وقت بطرف خانه ریدل حرکت کرد.بلاتریکس و ایوان روزیه در محوطه جلوی خانه ریدل سرگرم دوئل بودند.

-تو تقلب میکنی...الکتریسیته تولید شده از موهات جادوی منو منحرف میکنه.برای همین به هدف نمیخوره.
-خودت تقلب میکنی.این همه مو...هدف به این بزرگی داری.دیگه چی میخوای...منو بگو که باید کله کچل تو رو هدف بگیرم...اوه...این دیگه کیه؟

ایوان بطرف شخص ناشناس برگشت.کمی در چهره تازه وارد دقیق شد و...
-شما..شما واقعا...خودتون هستین؟؟!!!باورم نمیشه...به مقر رسمی جادوی سیاه خوش اومدین.

لرد سیاه لبخندی زد.
-تو مرگخوار وفاداری هستی ایوان.حتی تو این جسمم منو شناختی.

لبخند ایوان روی لبانش خشک شد.
-اوه ارباب...شما بودین؟من...من شما رو نشناختم.آخه ش...شما تو جسم گ...گریندل والد برگشتین.یعنی گریندلوالدمورت شدین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 1 اسفند 1388 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- ما تو محفل نه رسم داریم جهیزیه بدیم و نه بگیریم
- این رسم ها دیگه ور افتاده پیرپافتول!
- به من میگی پافتول کچلک!
لرد تابی به زلفش داد و گفت: کی کچله ریش دراز؟
-
- در هر صورت، اگر شما میخواید به رسمتون عمل کنید ما هم باید این کارو بکنیم!
- رسم مرگخوارا مگه چیه؟
- این که مهریه و شیربها ندیم تا عروسمون پررو نشه

رز که به دلایل مختلفی از جمله وضع مالی خانواده اش و همین طور دوگانگی شخصیتی اش(خوانواده اش سفید و خودش سیاه) به شدت در حالت ترشیدگی به سر میبرد، با تمام قوا سعی میکرد که این خواستگار هم نپرد و از طرفی سعی دشت دل بارتی را به دست آورد و از طرفی جلوی خرابکاری دامبلدور را بگیرد. به همین خاطر پس از چشمک دلبرانه ای که به بارتی زد در گوش دامبل گفت: دامبل جون اگر همه حرفاشون رو قبول نکنی منم تمام اسرار جلسه دیشب رو که شنود کرده بودم رو به ارباب میگم.
- تو جلسه دیشب رو شنود کردی؟
- آره دیگه! همون که درباره ...
- ساکت! باشه من که حرفی ندارم عزیز دبم، الهی ریشای عمو دامبل همه فدات بشن!

دامبلدور دست نوازشی بر سر رز کشید و گفت: ما جهیزیه نمیدیم شما هم مهریه ندید. قبوله؟
- دامبلدور! این چه حر..
- ساکت شو! اوضاع اظطراریه گرابلی!
- قبوله ریشو. قرار عقد و عروسی رو کی بزاریم؟
- اونا باشه برای جلسه بعدی که ما فردا میایم خونه ریدل! دیگه کم کم تشریفتون رو ببرید!!!

در خانه ریدل

- ارباب دو دقیقه مونده.
- اوهوم ایهیم! همه جمع شید ارباب میخواد سخنرانی کنه. در این دو دقیقه دستورات لازم رو میدم که تا ده ساعت بعدی گندی نزنید. اولا این بدن رو یک جای خوب و راحت میگذارید و کسی هم بهش نزدیک نمیشه تا روح ارباب دوباره توش حلول کنه. دوما کسی به نجینی نزدیک نشه. خودم آبنبات چوبی و پفکشو براش گذاشتم. سوما هیچ کسی هیچ فعالیت مرگخوارانه ای انجام نمیده و همه میشینید تو خونه این جا رو مرتب میکنید. چهارما اگه دامبل خواست قول و قراری بزاره به یه بهانه ای عقب میندازیدش تا ارباب خودش برگرده و کارار رو انجام بده تا سرتون کلاه نره. پنجما همتون...
- ارباب 10 ثانیه!
- اوه اوه! تا ابد زیر سایه من سیاه بمانید! آنیت گریه نکنیا...
تالاپ! جنازه باب آگدن روی سن مخصوص سخنرانی اش افتاد.

آن دنیا!

- لرد از این که به قیافه با ابهت و زیبا و پرجذبه خود برگشته بود احساس رضایت کرد.باز هم روی همان کوه دفعه ی قبل یود. منتظر ندای آسمانی ماند.پس از مدتی ندا رسید: ابراهیم! چیزه! ببخهشید، تامی! خجالت نمیکشی؟ الان که فهمیدی ده تا روز ده ساعته بیش تر فرصت نداری باز هم دست از گناه برنمیداری؟ دست از سیاهی برنمیداری؟ این کار ها چیه کردی؟
- من؟ کدوم کارها؟
- تو در همین ده ساعت فقط 28 مورد طلسم ممنوعه داشتی، 140 مورد دستور دادن، 67 مورد آزار روحی روانی و 290 مورد {سانسور شد!!!}
- من؟ چرا تهمت میزنی! ارباب و بی ناموسی؟ هر آدمی میدونه که ارباب اولین دشمن بی ناموسیه!
- تامی خجالت نمیکشی؟ فکر میکنی میتونی منو هم گول بزنی؟
- خیلی خوب ولی جایی نگیا بعدشم، مگه میشه یه ارباب دستور نده!
- وقتی تا ده ساعت بعد یه سر کوچیک به این اتاق بقل بزنی، تو ده ساعت بعدی میفهمی که باید با همه مهربون باشی و آدم خوبی بشی. دوما هم چرا نمیشه؟
- حالا اتاق بغل چی هست؟
- جهنم!

12 ساعت بعد

- خوب تام، میبینم که حسابی سر به زیر شدی، هنوزم دوت داری دستور بدی؟
- نه جون تو! مرلین جون ما رو بفرست بریم تو بدن این آگدنه به کارمون برسیم به مرلین قسم دیگه هیچ کار بدی نمیکنم.
- این قدر منو به خودم قسم نده! گفتی باب آگدن؟ کی به تو گفت هر ده بار میری تو بدن یک نفر؟ برای حلول در بدن جنازه بعدی آماده شو تامی!
- بدن جدید؟ نه

12 ساعت قبل - خانه ریدل

بلافاصله پس از افتادن لرد مورفین جنازه را از روی تخت به پایین انداخت تا روی تخت نرم لرد بخوابد. لودو هم به سراغ نجینی رفت تا آبنبات و پفکش را کش برود و بلا هم رفت تا تفننی یک مشنگ کشی اساسی راه بیندازد. آنتونیون هم زنگ زد به دامبلدور تا چند شرط و شروط اضافه کند و خلاصه همه خیلی دقیق به نصایح لرد جامه عمل پوشاندند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1388/12/1 17:56:27
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1388/12/1 18:13:05
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 بهمن 1388 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی مرگخواران با تعجب به اربابشان نگاه میکردند و هنگامی که لرد که متوجه نگاه های سرزنش آمیز دیگران شد ، کنترل اوضاع را در دست گرفت و دوباره سینی چای رو به خود رز داد و نشست .
- من توی این جسمی که الان هستم ، نمیتونم خوب وضعیت رو کنترل کنم .
- اشکالی نداره ! خب حالا میرسیم به موضوع شیربها !
لرد که از عصبانیت نزدیک بود منفجر شوند ، فریاد زد : بارتی ، بیا بریم ... پاشید !
- خیله خب ، ازتون نمیخوایم ولی باید برای دخترمون یه عروسی مفصل بگیرید ... عروسی که در شان ما ، محفلی ها باشه !
مرگخواران :
بارتی آرام و زیر لب گفت : بابا ! تو رو جون سالازار قبول کن !
- خیله خب ، به خاطر پسرم قبول میکنم ولی من هم از شما یه سوال دارم !
- بپرسید !
- شما جهیزیه برای دخترتون آماده کردید ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 بهمن 1388 11:15
نمایش جزئیات
آفلاین
جناب ولگون که مثل اجداد عهد قجرشون در رو به جای باز کردن، منفجر میکنن! وارد خونه مربوطه میشن و در یک حرکت انتحاری زلفهای شهلای جدیدشون رو یک تاب میدن و همه مدهوش میشن!



مرگخوارا هم به تبعیت از ارباب جدیدشون یکی یه دور زلفاشونو تاب میدن و با شونصد پلک در ثانیه، ارباب رو همراهی میکنن!!!!!


محفلیا: !!!!!!!!!



بلاتریکس پس از جلوس ارباب، یک دسته گل خرزهره!! ای که خیر سرشون به عنوان دسته گل خواستگاری آورده بودن رو، میکوبونه توی صورت رون !



_ اهم اهم!... خب... ما قصد نداریم دختر بدیم بهتون!

_ یه قبر توی گورستان ریدل مهریه ش!!!

_ نه بابا!!


بارتی زد به پهلوی ولگون: بابا خیلی کمه!!!

_ خیله خب! دندت نرم پشمک!... کل گورستون ریدل رو به نامش میکنم!



فرد ویزلی( ) به حالت خاله خان باجی ها پشت چشم نازک میکنه و میکنه:
_ واه اوه!... دختر ما رو چه به گورستون!!... اییییش!!!


_ ای بمیرین همتون!... خانه ریدل و شونصد گالیون و هشت تا تسترال و دویست تا برزخی هم روش! دیگه بیشتر از این ندارم!!!


مرگخوارا:!!!!!!!


دامبل فکری میکنه و بعد میگه:
_ مبارکه!!!!... رز؟! چائی بیار!!!


مرگخوارا ناراحت و محفلیا خوشحال؛ منتظر ورود رز میشن!

رز ویزلی وارد میشه و قبل از اینکه بارتی به حالت: در بیاد؛ ارباب عنان از کف میده و کل یوم وجودش اینشکلی میشه:


بارتی: اوا رز خانوم! بدین من سینی چای رو خسته میشین!!!!!

رز:


اما ولگون قبل اینکه بارتی بلند بشه، یکی میزنه تو دهنش! و خودش تمام قد بلند میشه و سینی چای رو از رز میگیره:




....

پینوشت نویسنده: ولدی میکوشمت!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 25 بهمن 1388 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
ازدواج بارتی!

ولگون ترکیب اگدن و ولدی !

ولگون به طرف بارتی برگشت و گفت پسرم بزرگ شده و الان وقتشه دختری رو در شان خانوده ریدل پیدا کنیم و اونو به زورم که شده عروس خانواده کنیم !

بارتی : بابا ولی من هنوز کلی آرزو دارما ٰ‌میشه منو بدبخت نکنین ؟ من سنی ندارم هنوز کوشولو ام ‌ همسن اون جیغولم پس برای اونم زن بگیرید !

- برای اونم برنامه داره . اون قراره دختر مونتی و نجینی رو بگیره !

جییییییییییییییییییییییییییغ !

جیغ جیمز همه رو به خودشون آورد ! ببین عموآلبوس می خوان به زور برام زن بگیرن تو یه چیزی بگو !

البوس : ببین تامی من دختر خوب برای بارتی سراغ دارم همین رز خودمون خوبه هم خونش نیمه اصیله مثل خودت هم جادوگر خوبیه هم ننه باباشو می شناسم ! ولی دفعه آخرت باشه تو کاری معاون من دخالت می کنی !

ولگون :‌ فعلا بحث ما در مورد بارتیه بقیه بحث ها باشه برای بعد !
هوی رون ویزلی دستوپاچلفتی و تو خون فاسد مشنگ ! ما امشب برای خواستگاری دخترتون به زور وارد خونتون میشیم ٰ‌. می تونید جولمونو بگیرید

ساعت هشت شب جلوی در خونه رون و خانواده اش اینا !

ولگون با طلسمی در منفجر کرد و با ابهت وارد شدن ک ه دیدن اعضای محفل با چشمان پر از خشم به اونا نگاه می کنن !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 25 بهمن 1388 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
نیم ساعت بعد
لرد در بدن باب اگدن ، وارد خانه ی ریدل شد ولی قبل از اینکه به طور کامل وارد خانه شود ، پرچم هایی در بالای در خانه ، خودنمایی میکردند .

انا لمرلین و انا الیه راجعون
درگذشت جوان ناکام ، تامی عزیز را به شما ، مرگخواران عزیز ، تسلیت عرض میکنیم . محفل ققنوس

انا للمرلین و انا الیه راجعون
درگذشت معشوقه ی ناکام ، تام عزیز را به تمام مرگخواران عزیز ، تسلیت عرض میکنم . آنیتا دامبلدور


لرد دیگر به بقیه ی پرچم ها نگاه نکرد و وارد خانه شد . خانه ای که از سراسر آن ، صدای ناله و گریه می آمد . در یک طرف ، بلا داشت خودزنی میکرد ، در طرف دیگر مونتی با بیل به سر خود میکوبید ، در طرف دیگر نارسیسا موهای خود را چنگ میزد ، در سمتی دیگر روفوس خرما و حلوا پخش میکرد ، یک طرف هم ایوان و آنتونین درحال پرت کردن منو های مدیریتیشان به سمت آشغال ها بودند . لرد برای اولین بار به خود میبالید که چنین مرگخوارهای دلسوزی دارد . او سرانجام کمی جلوتر رفت و در آنجا روونا و سارا را میدید که به مهمان ها ، خوش آمد میگفتند . او پیش بلا رفت و گفت : بلا ، پاشو ، گریه زاری بسه ... من لردم . نمردم .
بلا که حوصله ی شوخی نداشت ، فریاد زد ...
- برو آقا ، برو پی کارت ... کروشیو ! ما داغ دیده ایم !
- چطور جرئت میکنی با اربابت اینطوری صحبت کنی ؟
مرگخواران :
- این تکه کلام اربابه ! شاید راس میگه . تو دلیل دیگه ای هم داری ؟
لرد با عصبانیت گفت : کی بود که دیروز به دست و پاهاتون زنجیر بست و مجبورتون کرد تمام خونه رو تمیز کنید ؟
مرگخواران :
روفوس گفت : به جون خودم این اربابه ! ارباب !
- کروشیو ! به چه جرئتی ارباب رو بغل میکنی ؟ بزنم لهت کنم ؟
- ببخشید ارباب ، ارباب حالا چرا این شکلی شدی ؟
لرد تمام ماجرا را برای آنها توضیح داد و به آنها گفت که فقط یک هفته مهلت دارد .
بلا گفت : ارباب ، حالا اولین برنامه تون چیه ؟
لرد کمی فکر کرد و پاسخ داد ...
- ازدواج بارتی !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/11/25 22:00:03
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 25 بهمن 1388 10:27
نمایش جزئیات
آفلاین
گذشته از اینکه باب آگدن مشنگ زاده ای بوده که سالها پیش مامور وزارت خونه بوده و وقتی اومده بود قبض!! مخابرات ماروولو اینارو بده به دست مورفین کشته شده بود و از لحاظ زمانی الان باید شونصد تا کفن پوسونده باشه نه اینکه تو سردخانه ی وزارتخونه بیفته...داشته باشین ادامه ی داستان رو!:

- جیغ! مرده زنده شد! جیـــــــــــغ!
- وااااااای! داااااااد! فریاااااااد!

باب آگدن در حالیکه سعی داشت شنلی را که به محض خروج از سرد خانه از تن اولین مامور امنیتی درآورده بود به دور خودش بپیچد آواداکداورا آواداکداورا گویان به سمت در خروجی میدوید، اگرچه چون چوبدستی در دست نداشت فرقی به حال اطرافیانش که با تعجب به او چشم دوخته بودند نمیکرد.

باید سریعتر خودش را به خانه ی ریدل میرساند.

گورستان ریدل:


- اربااااب! ارباااااااب! اربااااااااااااب! اربااااااااااااااااااب!

مورفین که با هر قدم به سوی گور پر نشده ی اربابش صدای ناله هایش بلندتر میشد بی توجه به دیگران تنه میزد و راه خودش را به سوی گور باز میکرد. در انتها مونتی را از گور بیرون انداخت و خودش را بر روی جنازه ولو کرد.

- هوی مورفین!
- من دایی اربابم! من باید بیشتر گریه کنم!

عرعر مورفین آرام آرام تبدیل به هق هق شد تا جاییکه دیگر صدایش شنیده نمیشد.

اون پایین:

- شلام ارباب، شرمنده ولی واشه دامبلدور شدن نیاژ دارم به ابرچوبدشتی! آخرین بار تو از دامبل گرفتیش دیه؟ ایول...آها راشتی مرلین بیامرژتت..اینا چیه؟! ...ععععععع! ارباب شما هم آره!؟

مورفین با تعجب جیب های ردای اربابش را زیر و رو میکرد و بسته های چیز! را یکی پشت دیگری بیرون می آورد، لحظاتی بعد، با جیبی پر از چیز و البته چوبدستی اربابش، دوباره عر عر کنان از گور بیرون زد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!