شکنجه گاه خانه ریدل:
-لینی حواست کجاس؟...گفتم کیش!
-هوم...باشه...بذار کمی فکر کنم!
-آنی مونی، این پیتزا به اندازه کافی کش نمیاد...ببر یکی دیگه برام بیار!
-بچه ها این عکس روفوسو دیدین؟اولین جارو سواریشه...به جای اینکه سوارش بشه از جارو آویزون شده!
درحالیکه مرگخواران سرگرم انجام تفریحات سالم و ناسالم بودند در شکنجه گاه باز شد و لودو دوان دوان بطرف محل تجمع مرگخواران رفت.
-جمع کنین...ارباب داره میاد!
ظرف سه ثانیه بساط بازی و خورد و خوراک و استراحت مرگخواران ناپدید شد و هر مرگخواری با جدیت بطرف یکی از اسیران رفت...
باورود لرد سیاه مرگخواران تعظیم کردند.لرد با عصبانیت به اسرا اشاره کرد.
-چی شد؟هنوزم حاضر نیستن اعتراف کنن؟

رز ویزلی آخرین مهره شطرنج را که در دستانش پنهان کرده بود ناپدید کرد.
-نه ارباب...فکر میکنم باز مجبوریم از کروشیو استفاده کنیم.

لرد با اشاره سر مجوز اجرای طلسم شکنجه روی اسرا را صادر کرد و از شکنجه گاه خارج شد.
چند دقیقه بعد...اتاق لرد سیاه:
-تو مطمئنی آنتونین؟

آنتونین سرش را به نشانه تایید تکان داد.
-بله ارباب.مطمئنم.هیچکدوم از اسیرا رو شکنجه نمیکنن.یه عده سرگرم بازی میشن.بعضیا غذا میخورن.بعضیا میخوابن.حتی دیروز بلیز رو دیدم که داشت برای نجینی نامه عاشقانه مینوشت!خلاصه...اینا هر کاری انجام میدن بجز شکنجه اسیرا...چون مطمئن هستن که شما بالاخره دستور اجرای کروشیو رو بهشون میدین و اسیرا هم اعتراف میکنن.
لرد با عصبانیت از جا بلند شد.چهره اش از شدت خشم سرخ شده بود.
-چطور جرات میکنن؟این شکنجه گاه باستانیه!این رسم ارتش سیاهه که اسرار رو اول اونجا شکنجه کنن.اونوقت این تنبلای بی مصرف...میدونم باهاشون چیکار کنم...گوش کن...
شکنجه گاه:
بلیز زابینی مرگخواران را دور خود جمع کرده بود و با هیجان برایشان تعریف میکرد.
-هوم...پشت در بودم.رفته بودم مرخصی بگیرم.شنیدم که آنتونین ما رو لو داد.اربابم بهش دستور داد یه تار موی ماگل براش بیاره.ارباب تصمیم گرفته به شکل یه اسیر ماگل وارد اینجا بشه و ببینه ما چیکار باهاش میکنیم!زود برگشتم که به شما خبر بدم.حواستونو جمع کنین.
رز با یک حرکت لینی را مات کرد.
-اوممم...خب...الان ما باید چیکار کنیم؟ارباب رو شکنجه کنیم؟یا نکنیم؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



بهت پیشنهاد میکنم با این مخ بیخیال باز کردن من بشی.


