مسخ
پیش از هر چیز، بگذارید یک هشدار صادقانه بدهم: اگر فکر میکنید بدترین اتفاقی که ممکن است برای یک اصیلزادهی بهشدت جهتگمکن بیفتد این است که نتواند راه خانهی خودش را پیدا کند، سخت در اشتباهید. بدترین اتفاق این است که چشم باز کنید و ببینید صورتتان را شن گرفته، دهانتان طعم نمک دریا میدهد، و شش پا دارید که هیچکدامشان — حتی یکیشان — بلد نیست کجا باید بروند.
اسم من دملزا رابینز است، و همین حالا، همین لحظه که این خط را برایتان میگویم، رویِ ساحلی افتادهام که حتی اسمش را هم نمیدانم.
هاکونا ماتاتا؛ یا چیزی که یک سوسک بهجایش میگوید
اولین چیزی که فهمیدم، صدای موج بود. دومین چیزی که فهمیدم، این بود که آن صدا داشت مرا هُل میداد جلو، مثل یک دست نامرئی که تصمیم گرفته بیاجازه از جایت بلندت کند. سومین چیز — و این یکی از همه بدتر بود — این بود که وقتی خواستم بلند شوم و شنها را از تنم بتکانم، بهجایِ دو دست، شش پا داشتم که هر کدامشان انگار برای خودشان تصمیم میگرفتند.
بگذارید یک چیزی را همین اول روشن کنم: هیچ راهنمای رسمیای برای «چه باید کرد وقتی به سوسک تبدیل شدهاید و روی یک ساحل غریبه افتادهاید» وجود ندارد. اگر وجود داشت، مطمئنم فصل اولش میشد همین: نفس بکش، شن را از چشمهایت — یا هر چیزی که حالا اسمش چشم است — پاک کن، و هرچه بادا باد.
هرچه بادا باد. جملهی قشنگیست، نه؟ کاش میشد به همین سادگی زندگی کرد.
همین که سرم را کمی بالا آوردم، آفتاب زد توی صورتم — یا هر چیزی که از صورت زیبایم باقی مانده بود — و درست همان لحظه، بدون هیچ هشداری، حافظهام تصمیم گرفت خودش را رویِ همین لحظه پخش کند. نه آنطور که آدمها تصورش میکنند، با یک فلشبک مرتب با موسیقی غمگین و یک تیتر روی صفحه که مینویسد «چند ساعت قبل». نه. دقیقاً همانطور که نورِ آفتاب داشت چشمم را میزد، یک نورِ دیگر هم، از یک صبح دیگر، همزمان روشن شد.
نور لامپ حمام خودمان.
یادم آمد، درست همانجا، وسط شن و نمک و گیجی، که همهی اینها از کجا شروع شده بود. چشمهایم را — که آن موقع هنوز یک جفت بودند، نه هزار تکهی کوچک — باز کرده بودم و دیده بودم سقف حمام غریب بهنظر میرسد، انگار یک شبه چند برابر شده. بعد سایهای دیده بودم، بهشکلِ عجیبی شبیه دمپایی، که داشت روی همان سقف حرکت میکرد. و بعد دمپایی افتاد.
جیغ کشیده بودم، یا حداقل نیتم این بود. چیزی که از گلویم درآمده بود، بیشتر شبیه خشخشِ یک برگ کاغذ زیرِ باد کولر بود تا هر چیزِ دیگری. همانجا فهمیده بودم چه بلایی سرم آمده. پوستهای قهوهای و براق داشتم، برقزننده زیرِ نورِ لامپ مثل سپرِ یک سربازِ رومی که فراموش کرده بود واکسش بزند. و دو تا آنتن لعنتی روی سرم داشتم که، بیاجازهی من، هر لرزش کوچک هوا را میگرفتند و مستقیم به مغزم مخابره میکردند.
از زیرِ دمپایی جهیده بودم — بعدها فهمیدم اسم این کار «غریزه» است، نه «شجاعت» — و مستقیم دویده بودم سمت لولهی فاضلاب، چون تنها سوراخ تاریکی بود که به چشمم امن میآمد. و درست همان لحظه که داخل لوله سُر خورده بودم و آب سرد دورم پیچیده بود، همهچیز شروع کرده بود به چرخیدن؛ هم بدنم، هم گذشتهام. برخورد اول به لبهی لوله، و یادم آمده بود ششسالگیام را، وقتی در راهروی خانهمان گم شدم و مادرم سه ساعت بعد پیدایم کرده بود، پشت یک تابلوی نقاشی که، به قول خودش: «حتی از تو بهتر بلده کجا باید وایسه!» پیچیدن دوم در تاریکی محض، و یادم آمده بود اولین نقشهای که در عمرم کشیده بودم چه بود؛ مسیرمرلینگاه تا آشپزخانه، با یک علامت ستارهی کج روی در آشپزخانه، چون آن موقع هنوز بلد نبودم یک خط راست بکشم.
و حالا، همینجا روی این ساحل ناشناس، تمام آن سفر — دمپایی، لوله و سقوط — یکجا در ذهنم مرور شد؛ مثل دو فیلمادامهدار قدیمی که یک تدوینگر بیحوصله، بهجای برش دادنشان، تصمیم گرفته روی هم پخششان کند. گذشته و حال، هر دو، همزمان روی پرده افتاده بودند.
آدم، حتی وسط بدبختی، بعضی عادتهای احمقانه را ول نمیکند. من هم درست همان لحظه که داشتم شنها را از پاهایم میتکاندم، فکر کردم که کاش دفترچهام را داشتم. کاش یک نقشه از این ساحل داشتم. بعد یادم افتاد که دیگر نه دفترچهای دارم، نه دستی که آن را نگه دارد.
به امواج دریا خیره شدم.
هرچه بادا باد، دملزا. هرچه بادا باد.
مهمان ناخوانده باز آید به صخره، غم مخور!
ساحل، وقتی شش پا دارید، دنیای کاملاً دیگریست. دانههای شن مثل تختهسنگ زیرِ پاهایم بودند، هر حباب باقیمانده از موج، یک استخرِ کوچک بود و آفتاب — که دشمن قسمخوردهی همنوعان جدیدم محسوب میشد — طوری روی پوستهام میتابید که اگر کسی زیبایی را در یک بدن قهوهای براق ششپا جستوجو کند، واقعاً چشمنواز خواهد بود.
خودم را بالاخره جمعوجور کردم و ایستادم — که برای کسی با شش پا، کارِ کوچکی نیست — و همان لحظه صدایی شنیدم، صدای تلقتلوقِ آنتنهایی که مال من نبودند.
برگشتم، و او را دیدم.
سوسکی ساحلیای درشتتر از من، با آنتنهایی که مدام تکان میخوردند، انگار در حال گفتوگو با کسی بود که تنها خودش میتوانست ببیندش. یک لحظه به یاد یکی از آن صحنههای سینمایی افتادم که قهرمان داستان، درست همینطور، از میان مه بیرون میآید و همه میفهمند بازی عوض شده؛ انگار جنگجویی از پس کوهها رسیده باشد، با این تفاوت که این یکی، بهجای شمشیر، یک جفت آنتن فرسوده داشت.
«سامعلیک!» یا حداقل چیزی شبیه به این گفت. نمیتوانم مطمئن باشم، چون زبان سوسکها بیشتر شبیه یک مشت تلقتلوق و تکان آنتن است تا کلمه، اما لحنش را گرفتم. لحن کسی که تازهواردها را ارزیابی میکند تا ببیند ارزش دوست شدن دارند یا فقط طعمهی بعدی یک مرغ دریاییاند.
سعی کردم جواب بدهم، با تکان دادن آنتنهایم در همان ریتم. ظاهراً جواب درستی بود، چون یک قدم عقب رفت، سرش را کج کرد، و چیزی شبیه تأیید نشان داد؛ مانند یک استاد ارکستر که پس از شنیدن اولین نت نوازندهی تازهکار، تصمیم میگیرد فعلاً او را از گروه بیرون نیندازد. البته بعدها فهمیدم آن تکان سر واقعاً یعنی چه: «بلد نیستی حرف بزنی... میدونم! ولی فعلا بد نیست زنده بمونی.»
اسمش را گذاشتم «تَلَق»، چون همین صدا را بیشتر از هر چیز دیگری تولید میکرد، و من چیز بهتری برای صدا زدنش نداشتم. و تَلَق، همانطور که خیلی زود فهمیدم، از آن موجوداتی بود که قوانین این دنیای تازه را از حفظ بلد است، حوصلهی آدمهای سوسکهای کندذهن را ندارد، و مدام با حالتی که تنها میتوانم اسمش را بگذارم «تحقیرِ مهربانانه» نگاهم میکند.
آفتاب داشت غروب میکرد، و نورش روی سطح دریا افتاده بود؛ بهشکلی که یک نقاش، اگر دستش میرسید، احتمالاً برای کشیدنش یک عمر وقت میگذاشت. تَلَق شروع کرد به راه رفتن سمت یک شکاف باریک در دل صخره — جایی که ظاهراً او آن را «خانه» مینامید — و من، دملزا رابینزِ نقشهکشِ سابقاً انسان و اکنون تکهای از این اکوسیستم ساحلی، پشت سرش راه افتادم.
بدون نقشه. برای اولین بار در زندگیام.
و عجیب اینجاست که با آنکه دیگر حتی یک تکه کاغذ در جیبم نداشتم — چون دیگر جیبی هم نداشتم — احساس میکردم دارم مسیر درست را میروم. هر قدم تَلَق مثل یک ضربهی آهنگین و منظم بود، و من، بیآنکه بدانم، داشتم قدمهایم را با آن هماهنگ میکردم؛ مثل کسی که برای اولین بار در عمرش دارد یاد میگیرد با ریتم یک آهنگ برقصد، بدون اینکه نُتهای آن را بشناسد.
جفتجفت، رنج و درد، توی دیگ، زردِ زرد، آتیش بسوز نشو سرد!
نزدیک ورودی صخره، تَلَق ناگهان ایستاد. آنتنهایش خشک شدند، درست مثل سوزن یک دستگاه لرزهنگار که ثانیهای پیش از زلزله بیحرکت میماند. من هم ایستادم، بیآنکه بدانم چرا. یک سکوت سنگین، از آن سکوتهایی که پیش از اتفاق بد میآید، روی ساحل نشست.
بعد، صدایی شنیدم. صدایی از بالای سرمان. صدایی که — همانطور که قبلاً هم حدس زده بودم — هر سوسک عاقلی، در هر نقطهی این کرهی خاکی، از آن میترسد.
بال. یک جفت بال بزرگ، سفید، و بهطرز آزاردهندهای گرسنه.
اگر این یک کارتون بود، حالا وقتش بود یک صدا از پشت صحنه اعلام کند که: «الانه که یه لقمهی چپ بشین!» و همه غش کنند از خنده. اما این یک کارتون نبود، و آنچه از بالای سرمان پایین میآمد، بههیچوجه شبیه یک بازیگر نبود.
تَلَق، بدون هیچ مقدمهای، یک کلمه — یا هر چیزی که در زبان آنتنها معادل کلمه بود — به من مخابره کرد، و آن کلمه این بود: «بدو!»
نمیدانم چطور توضیح بدهم دویدن با شش پا را، به کسی که همیشه با دو پا دویده. تصور کنید یک پیانیست حرفهای که ناگهان مجبورش کردهاند با شش دست، روی سه پیانوی مختلف، همزمان یک قطعه بنوازد؛ آنهم بدون تمرین قبلی. نتیجه چیزی میشود شبیه آنچه من آن لحظه انجام دادم؛ هرجومرج محض، اما هرجومرجی که — بهطرز معجزهآسایی — مرا از جا تکان داد.
سایهی مرغ دریایی روی شن افتاد، بزرگتر و بزرگتر، مثل یک ساعت شنی که کسی وارونهاش کرده. صدای بالها، اینبار آنقدر نزدیک بود که میشد گفت روی پوستهام حسش میکردم — لرزشی که هیچ آنتنی برای مخابره کردنش لازم نبود.
تَلَق ناگهان به چپ پیچید. من — که در این مرحله دیگر تصمیم گرفته بودم فقط از او تقلید کنم، چون مغزم برای تصمیمگیری مستقل کاملاً تعطیل شده بود — همان کار را کردم؛ و همین تصمیم، همین یک پیچش بهظاهر بیدلیل، جانمان را نجات داد؛ نوک مرغ دریایی دقیقاً همانجایی فرود آمد که یک ثانیه پیش ایستاده بودیم.
بعد از آن، همهچیز محو شد در یک رگبار حرکت؛ شن، سایه، صدای بال، و صدای قلبم — اگر هنوز قلبی داشتم — که مثل طبلِ یک لشکر جنگی رومی میکوبید. تا اینکه بیهیچ هشداری، زمین زیر پایمان ناپدید شد و به تاریکی سقوط کردیم.
تو اولین نفر نیستی و آخرین هم نخواهی بود
باز کردن چشم در تاریکی، برای یک سوسک، تفاوت چندانی با بسته بودن آن ندارد؛ ما بیشتر با آنتن «میبینیم» تا با چشم. و همین آنتنها بودند که به من گفتند جایی که افتادهایم، خالی نیست.
پر بود؛ از هر طرف.
دهها — نه، شاید صدها — جفت آنتن داشتند تکان میخوردند. بویی در هوا بود که اگر بخواهم منصف باشم، آدمی که هنوز دو دست و یک بینی معمولی دارد آن را «تعفن» مینامد، اما من در آن لحظه، آن را چیزی نزدیک به عطر نان تازه حس کردم. بگذارید همینجا یک نکته را روشن کنم؛ بدن تازه، سلیقهی تازه هم میآورد، و بعضی از این سلیقهها را ترجیح میدهم برای خودم نگه دارم — حداقل تا وقتی که دوباره نقشههایم را پس بگیرم و بتوانم منکر همهچیز شوم.
تَلَق مرا به میان جمعیت هدایت کرد؛ با غروری که کسی میتواند داشته باشد که تازه یک نفر را از چنگ یک مرغ دریایی نجات داده.
فهمیدم که صخره فقط یک خانه نیست؛ یک شهر است. با محلههای مختلف، سلسلهمراتب و... — طبق آنچه خیلی زود فهمیدم — با آداب اجتماعیای که هیچ کتاب راهنمایی برایش نوشته نشده، ولی همه انتظار دارند از روز اول بلدش باشی.
مثلاً دست دادن! اینجا یعنی سایش آنتنها به هم. من، در اولین برخوردم با یکی از همسایهها، آنتنم را طوری محکم به آنتن او کوبیدم که — بعداً تَلَق برایم توضیح داد — معادل این بود که یک نفر، بهجایِ دست دادن، یقهی طرف را بگیرد و بگوید «چی گفتی داداش؟!» آن همسایه سه روز تمام از کنارم رد نشد.
یا مثلاً اینجا هیچکس اسم واقعی ندارد. همه یکدیگر را با صداهایی که تولید میکنند صدا میزنند، و همین باعث شده بود در یک بعدازظهر، وقتی داشتم دنبالِ تَلَق میگشتم، بهجای او سه سوسک دیگر جواب بدهند، چون هر سه، از قضا، صدایی شبیه «تلق» تولید میکردند. تصور کنید در یک مهمانی همه اسمشان «پنجعلیویزلیمعمولی» باشد و شما مجبور باشید حدس بزنید کدامشان واقعاً دوست شماست.
و البته، سلسلهمراتب! در راس این جامعه، یک سوسک مسنتر نشسته بود، با پوستهای که رنگش بیشتر به خاکستری میزد تا قهوهای، و رفتاری که — اگر بخواهم دقیق باشم — بیشتر شبیه رئیس یک اتحادیهی صنفی بود تا یک ملکه. یعنی کسی که همه از او حساب میبرند، نه بهخاطر قدرتش، بلکه بهخاطر اینکه همه میدانند او دقیقاً بلد است چه کسی چه بدهکاریای دارد. برای همین است که خزانهشان هرگز خالی نشده و نمیشود!
تَلَق، برخلاف روحیهی معمولاً بیتفاوتش، جلوی او کمی خم میشد؛ تعظیمی کوچک، شبیه کاری که یک شاگرد گستاخ جلوِی معلم سختگیرش انجام میدهد، درست قبل از اینکه یادش بیاید تکلیفش را انجام نداده.
«این سوسکه کیه دیگه؟» این را از لحن آنتنها فهمیدم، نه از کلماتش. (خودمانیم، چون کلمهای در کار نبود اصلاً)
تَلَق جواب داد، و من، برای اولین بار از وقتی که پایم — یا هرچه که حالا اسمش پا بود — به این جهان جدید رسیده بود، حسِ عجیبی کردم؛ حسِ اینکه دارند دربارهام حرف میزنند و من از چیزی از آن سر درنمیآورم. تجربهای که باید اعتراف کنم، حتی برای کسی که در جشنهای خانوادگی اصیلزادهها و پاکنژادها بزرگ شده و بارها مهارت نقشهکشیاش موضوع بحث عمهجانها بوده، هنوز هم آزاردهنده بود.
سوسک پیر نزدیکتر آمد و آنتنهایش را به آنتنهای من رساند؛ کاری که همانطور که فهمیدم، معادل دست دادن رسمی است، فقط با کمی احتمال بیشتر برایِ گرفتن یک بیماری عجیب. لرزشی از سرم تا نوک پاهایم دوید، و در آن لرزش، یک پیام مخابره شد که هیچکدام از آنتنهای ما آن را نساخته بودند؛ تعجب. سوسک پیر تعجب کرده بود.
چرا یک انسان سابق، آنقدر برای یک سوسک باتجربه عجیب است که آنتنهایش از تعجب بلرزند؟ این سوالی بود که آن شب، نتوانستم جوابش را پیدا کنم. اما از یک چیز مطمئن هستم؛ من اولین آدم تبدیلشدهای نبودم که پایش به این صخره باز میشد.
انگار هرگز وجود نداشته
روزهای بعد، به طرز عجیبی، عادی گذشت. اگر عادی کلمه درستی باشد برای توصیف زندگیای که در آن، بزرگترین دستاوردت، پیدا کردن یک تکه نان کپک زده است. یاد گرفتم چطور از میان سنگ ها بگذرم بدون اینکه زیر پای یک ماهی گیر بی دقت له شوم. یاد گرفتم چطور بوی باران را، ساعت ها پیش از باریدنش، تشخیص بدهم. و دانستم که تَلَق، زیر آن پوستِ بی تفاوتش، دقیقا همانقدر که ادعا می کرد بی خیال است، بی خیال نبود.
یک روز عصر، درست وقتی داشتیم برای شکار از لانه بیرون می زدیم، چشمم به چیزی افتاد که هیچ ربطی به این دنیا نداشت.
یک تکه کاغذ.
نه هر کاغذی. کاغذی که حتی زیر آبنمک و لایه ای از شن، هنوز رد پای جوهر رویش دیده میشد. دلم هُرّی ریخت! اصطلاحی که برای موجودی بدون قلب واقعی، شاید عجیب به نظر برسد، اما تنها کلمه ای بود که پیدا کردم.
نزدیک تر رفتم. تَلَق پشت سرم آمد. با کنجکاویای که سعی می کرد پشت بی تفاوتی همیشگی اش پنهانش کند و موفق نمیشد.
خطوط روی کاغذ را شناختم. خط خودم بود. یک نقشه — نصفه و آب خورده، اما نقشه! — با علائمی که فقط خودم معنایش را می دانستم؛ یک سیگنال کج برای زبان ناهماهنگیها، یک خاتم برای سحر پسر فضول همسایه، و یک سنج کوچک، درست گوشه کاغذ، که همیشه برای خودم می گذاشتم زیر چیزهایی که هنوز مطمئن نبودم چه معنایی دارند.
این نقشه از کیفم بود. کیفی که آخرین باری که دیده بودمش، روی صندلی کنار تختم افتاده بود؛ همان صبحی که هنوز دو دست داشتم. انگار سالها بین منِ الان و آنموقع فاصله افتاده. انگار آنزمانها هرگز وجود نداشته.
آه! حتی یادآوریاش هم غمگینم میکند!
چطور یک تکه کاغذ از یک کیف، در یک اتاق خشک، سر از سواحل دریایی درآورده بود که حتی نامش را نمی دانستم؟! این سوالی بود که هیچ منطق عادیای جوابش را نمی داد. اما از یک چیز مطمئن بودم؛ این کاغذ، درست مثل من، مسیر عجیبی طی کرده بود تا به اینجا برسد. و اگر او توانسته بود این راه را بیاید، شاید — فقط شاید — راهی هم برای بازگشت وجود داشته باشد.
البته گفتم که... فقط شـاید!
ستارهی آسمان ما
آن شب، برای اولین بار از وقتی به این بدن جدید عادت کرده بودم، نخوابیدم — البته اگر «خوابیدن سوسک ها» را با معیارهای انسانی بسنجیم؛ در واقعیت، ما بیشتر یکجور بیحرکتی هوشیارانه داریم؛ شبیه رایانهای که نیمهروشن مانده، نه خاموش.
تمام شب را کنار آن تکه کاغذ ماندم، آنتنهایم را روی خطوطش کشیدم، بارها و بارها! انگار میشد از راه لمس، رازش را بیرون کشید. تَلَق، که معمولاً حوصله اینجور کارهای «بی فایده» را نداشت، آن شب کنارم ماند. حتی یکبار، وقتی فکر کردم شاید دارد به خاطر نقشهکشی مسخره ام می کند، آنتنش را آرام به آنتنم زد؛ حرکتی که در زبان آنها، فکر می کنم معادل «نگران نباش» بود.
نزدیک سپیده دم فهمیدم اشتباه کرده بودم. مشکل این نبود که نمیفهمیدم نقشه چه می گوید. مشکل این بود که داشتم آن را مثل یک انسان می خواندم؛ از راست به چپ، از بالا به پایین؛ همان الگویی که یک عمر با آن نقشه کشیده بودم. اما این نقشه، حالا برای چشمانی کشیده شده بود که هزار تکه اند، نه دوتا.
وقتی سرم را کج کردم — دقیقاً همانطور که تَلَق شب اول سرش را کج کرده بود — چیزی در نقشه جابهجا شد. نه روی کاغذ، که در ذهنم؛ ناگهان خطوط، به جای یک مسیر، یک الگو را نشان دادند. یک دایره؛ و وسط آن دایره، نه یک علامت سیگنال، نه یک خاتم، بلکه یک ستاره کج.
آن ستاره را نکشیده بودم. یعنی نه با این جوهر، نه در این هفته و نه حتی این سال. آن ستاره را وقتی شش سالم بود، کشیده بودم؛ روی در اتاقم. و بعد از آن، هربار که گم می شدم، چه در خانه، چه در هاگوارتز، چه در هر جای دیگری که پایم به آن باز می شد، همان یک ستاره را، دقیقا به همان شکل کج، روی اولین کاغذی که دستم می رسید می کشیدم. عادتی که هیچوقت به کسی نگفته بودم چرا اینقدر برایم مهم است.
چون یک نفر، خیلی وقت پیش به من گفته بود: «هروقت گم شدی، یه ستاره بکش. من همیشه دنبال ستارههات می گردم.»
برادرم بود که این را گفته بود. همان کسی که سه سال قبل از اینکه پایم به هاگوارتز باز شود، رفت و دیگر برنگشت؛ نه مُرد و نه غیب شد. فقط یک روز رفت و هیچکس، حتی خانواده به ظاهر همهچیزدان من، هرگز نگفت چرا.
و حالا، وسط یک ساحل ناشناس، در بدن یک حشره منفور، با یک تکه کاغذ آبخورده جلوی چشمانی که هزار تکهاند، برای اولین بار در اینهمه سال، یک ستاره کج پیدا کرده بودم که خودم نکشیده بودمش.
تَلَق آنتنهایش را به نشانه علامت سوال تکان داد. نمی دانستم چطور باید برای او چیزی را که خودم هنوز باورش نداشتم، توضیح بدهم
فقط توانستم با تنها زبانی که هردویمان میفهمیدیم، سه لرزش آهسته ارسال کنم؛ نزدیکترین چیزی که به این جمله می رسید:
«فکر کنم یکی داره دنبال ستارههام می گرده. و فکر کنم بالاخره، بعد از اینهمه سال، تلاشش نتیجه داده.»
بیرون، پشت دهانه صخره، دریا همچنان به آمد و رفتش ادامه می داد. بیخبر از اینکه یکتکه کاغذ، از میان هزاران کیلومتر آب و شن و تصادف، دقیقاً به جایی رسیده بود که باید میرسید. انگار بعد از یک عمر گم شدن، این بارِ اول بود که چیزی — یا کسی — مرا پیدا کرده بود، به جای اینکه من دنبال نقشه بگردم.
هرچه بادا باد؟ دملزا، فکر کنم چیزی بیشتر از هرچه بادا باد، در انتظارت است.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج













بگو این مار سمت من نیاد! با توام جن! 








