تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/19
آخرین ورود: جمعه 13 آبان 1390 18:39
از: گروه همیشه پیروز گریفیندور
پستها:
527

مه همه جا را فرا گرفته بود.در آن خیابان هیچ صدایی جز صدای گربه که دنبال غذا میگشت شنیده نمیشد.
نزدیک سه سال میشد که گریمالد جادوگری به خود ندیده بود.
ناگهان در سکوت و تاریکی محض نوری برای یک لحظه خیابان را روشن کرد و صدای پای کسی سکوت را شکست.
ریموس آرام به طرف پلاک ۱۳ حرکت کرد. ۳ سالی بود که به این خانه نیامده بود،۳سالی بود که در اینجا با دوستانش جمع نشده بودند تا نقشه ای جدید برای ولدمورت بکشند.
آرام کلمه رمز را زمزمه کرد، ناگهان دری قدیمی و پوسیده ظاهر شد.
در را باز کرد و داخل شد. ناگهان چیزی را دید که انتظارش را نداشت
برقهای آشپزخانه روشن بودند!!
ریموس با کمی درنگ چوبش را در آورد و با احتیاط وارد آشپز خانه شد.
هنوز کاملا وارد نشده بود که صدایی آشنا وی را صدا کرد.
ــ سلام ریموس ...
این صدا برای ریموس آشنا بود، خیلی وقت بود که آن را نشنیده بود. آرام چوبش را غلاف کرد و به صدا جواب داد:
ــ سلام آرتور،خیلی وقت که ندیدمت،خوبی؟
ــ خوبم مرسی
ــپس تو هم اومدی،مالی و بچه ها رو هم آوردی؟
ــ آره ما هم اومدم.
در صدای مالی،که از پشت شنیده میشد هیچ تغییری به وجود نیاوده بود.
ــ سلام مالی خوشحالم که میبینمت، بچه ها کجان؟
ــ منم خوشحالم ریموس، هری و بچه ها الان خوابن.
آرتور:همون وقتی که نامه مک گونگال به دستمون رسید حرکت کردیم ، نوشته بود که میخواد محفل رو دوباره راه بندازه!!
ریموس که خیلی از دیدن آنها خوشحال شده بود گفت:
آره من هم دیدمش، باید بگم خوشحالم که محفل دوباره راه قراره راه بیفته.
در همین حال بود که صدای در شنیده شد مالی لیوان چایش را روی میز گزاشت و به طرف در رفت،بعد از چند دقیقه صدای باز شدن در شنیده شد.ریموس از فرط کنجکاوی به سمط در رفت. و
هیکل بزرگ،کج و نامرتبی را از پشت در دید.
ریموس این چهره را خوب می شناخت. صورتی کج، دماغی نصفه
و چشم بسیار عجیبی که پشت هر چیزی را میتوانست ببیند.
مالی: سلام آلستور ، خوش آمدی
مودی در حالی که خانه را کنترل میکرد جواب داد:
مرسی، امید وارم کسی تعقیبم نکرده باشه
ــ بیا تو آلستور ، ولی اول کفشت رو تمیز کن.
تقریبا یک ساعت بعد تمام اعضای محفل در اتاق نشیمن بودن
که مک گونگال از جاش بلند شد و گفت:
همه خوش آمدید همان طور که همه ما میدونیم بعد از مرگ دامبلدور محفل دیگر تشکیل نشد و از هم پاشیده شد.
ولی الان ما اینجا هستیم تا یک بار دیگر اون رو تشکیل بدیم
همان طوری که من در نامه به شما گفتم دامبلدور دنبال چیزی به نام هوراکراس بود، فکر کنم همه شما میدونید این ها چی هستند.
برای همین ما هم دامبلدور رو دنبال میکنیم و دنبال هوراکراس های ولدمورت میگردیم.
من در نامه یک ماموریت به هر کدام از شما داده بودم،کی این ها را انجام داد؟
ــ من انجامشون دادم.. خیلی راحت بودن باز جوی از چند تا مرگخوار که در آزکابان اسیر بودن.
این صدای مودی بود که در کنار اتاق روی یک صندلی لم داده بود. مک گونگال با کنجکاوی از مودی پرسید:
ــ خب؟ چیزی دستگیرت شد؟
ــ آره ولدمورت قبلا دنبال چیزهای گرانبها بود و به یکی از مرگخوارها
دستور میده که بره و یکی از وسایل خانم سیبا راونکلا که نواده خود راونکلا بوده رو بدزده. ولی اون مرگخواری که من ازش بازجویی کرده بودم نمیدونست که اون وسیله چی بوده. شرم آوره.چیز دیگه ای ندارم.
مک گونگال که با دقت به مودی گوش داده بود گفت: خب خوبه کسی دیگه؟
شکلبوت آرام از جاش بلند شد و گفت: من هم یک چیزهای توی خانه گانت پیدا کردم،زیاد نیست ولی به درد میخورن.یه تیکه روزنامه درباره فنجان قدیمی که که به راونکلا مربوط میشده نوشته بود که به وارث راونکلا تحویل داده شده.
مک گونگال که آرام حرف های مودی وشکلبوت را مثا پازل به هم وسل میکرد با شک و تردید گفت:
خب حالا ما میدونیم که ممکنه یکی از هوراکراسهای ولدمورت یک فنجان باشه ولی اون کجاست؟
شکلبوت:شاید تو قبرستون پدرش
ــ ممکنه ولی از کجا بدونیم؟
تاکنس: تبق آخرین خبری که من در باره مرگخوار ها شنیدم
آخرین بار برای سر زدن به یه چیز به همان جا رفته بودن
ـ عالیه پس ما هم فردا میریم اونجا
.................فردا صبح..................
روز سردی بود و همه اعضای محفل دور میز مشغول خوردن صبحانه بودن.
رون که تخم مرغ را به زور در دهانش کرد و با دهان پر به هری و هرمیون گفت:
شنیدم امروز میریم قبرستون پدر اسمشونبر
هری: همه نمیرن قرار شده من هم برم چون من یه بار اون جا بودم
هرمیون با ترس و هیجان گفت:ما هم میایم؟
ــ آره ، من که بدون شما جای نمیرم .
رون : خوبه پس سریع بخوریم بعد بریم آماده بشیم.
یک ساعت بعد هری،هرمیون،رون،ریموس ،مودی، تانکس و آرتور
با چوب جارو در حیاط پشتی آماده حرکت بودن
مودی اول خوب به آسمان نگاه کرد و بعد گفت: میریم
و همه با فرمان او به پرواز در آمدند
در راه چیز خاصی به وجود نیامد،آسمان ابری بود و از سرما هیچ کس حرفی نمیزد.
آنها به قبرستون رسیده بودند، مه شدیدی قبرستان را در بر داشت
آرام به سمط قبر پدر ولدمورت حرکت کردند ولی قبر خالی بود
ریموس: خالیه
تانکس اون جارو ببین یه نامه
و بعد نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد:
به لرد سیاه
من دوباره این هوراکراس تو را نیز پیدا کردم تا چندی بعد من تمامی آنها را پیدا میکنم و از بین میبرم.
ریموس: حالا چی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید که بد شد و اگر غلت زیاد داره من رو ببخشید
این داستان نیاز به ادامه دادن ندارد
استر گفته بود با یکم تغییر این داستان رو دوباره بدم،چون وقت زیادی نداشتم زیاد تغییرش ندادم
امید وارم خوب باشه
باب عزیز متاسفانه پستت دارای غلط املایی زیادی بود.علاوه بر آن به نظر من با توجه به کتاب شش هیچ زمانی هری به رون و هرمیون پیشنهاد نمی کند که به پیشواز مرگ بروند بخصوص پس از مرگ من!!!(دامبلدور).بنابراین پیشنهاد می کنم بار دیگر تلاش کن منتها با یک پست جدید چون دیگر استفاده مجدد قابل قبول نیست.
موفق باشی.با احترام.
نزدیک سه سال میشد که گریمالد جادوگری به خود ندیده بود.
ناگهان در سکوت و تاریکی محض نوری برای یک لحظه خیابان را روشن کرد و صدای پای کسی سکوت را شکست.
ریموس آرام به طرف پلاک ۱۳ حرکت کرد. ۳ سالی بود که به این خانه نیامده بود،۳سالی بود که در اینجا با دوستانش جمع نشده بودند تا نقشه ای جدید برای ولدمورت بکشند.
آرام کلمه رمز را زمزمه کرد، ناگهان دری قدیمی و پوسیده ظاهر شد.
در را باز کرد و داخل شد. ناگهان چیزی را دید که انتظارش را نداشت
برقهای آشپزخانه روشن بودند!!
ریموس با کمی درنگ چوبش را در آورد و با احتیاط وارد آشپز خانه شد.
هنوز کاملا وارد نشده بود که صدایی آشنا وی را صدا کرد.
ــ سلام ریموس ...
این صدا برای ریموس آشنا بود، خیلی وقت بود که آن را نشنیده بود. آرام چوبش را غلاف کرد و به صدا جواب داد:
ــ سلام آرتور،خیلی وقت که ندیدمت،خوبی؟
ــ خوبم مرسی
ــپس تو هم اومدی،مالی و بچه ها رو هم آوردی؟
ــ آره ما هم اومدم.
در صدای مالی،که از پشت شنیده میشد هیچ تغییری به وجود نیاوده بود.
ــ سلام مالی خوشحالم که میبینمت، بچه ها کجان؟
ــ منم خوشحالم ریموس، هری و بچه ها الان خوابن.
آرتور:همون وقتی که نامه مک گونگال به دستمون رسید حرکت کردیم ، نوشته بود که میخواد محفل رو دوباره راه بندازه!!
ریموس که خیلی از دیدن آنها خوشحال شده بود گفت:
آره من هم دیدمش، باید بگم خوشحالم که محفل دوباره راه قراره راه بیفته.
در همین حال بود که صدای در شنیده شد مالی لیوان چایش را روی میز گزاشت و به طرف در رفت،بعد از چند دقیقه صدای باز شدن در شنیده شد.ریموس از فرط کنجکاوی به سمط در رفت. و
هیکل بزرگ،کج و نامرتبی را از پشت در دید.
ریموس این چهره را خوب می شناخت. صورتی کج، دماغی نصفه
و چشم بسیار عجیبی که پشت هر چیزی را میتوانست ببیند.
مالی: سلام آلستور ، خوش آمدی
مودی در حالی که خانه را کنترل میکرد جواب داد:
مرسی، امید وارم کسی تعقیبم نکرده باشه
ــ بیا تو آلستور ، ولی اول کفشت رو تمیز کن.
تقریبا یک ساعت بعد تمام اعضای محفل در اتاق نشیمن بودن
که مک گونگال از جاش بلند شد و گفت:
همه خوش آمدید همان طور که همه ما میدونیم بعد از مرگ دامبلدور محفل دیگر تشکیل نشد و از هم پاشیده شد.
ولی الان ما اینجا هستیم تا یک بار دیگر اون رو تشکیل بدیم
همان طوری که من در نامه به شما گفتم دامبلدور دنبال چیزی به نام هوراکراس بود، فکر کنم همه شما میدونید این ها چی هستند.
برای همین ما هم دامبلدور رو دنبال میکنیم و دنبال هوراکراس های ولدمورت میگردیم.
من در نامه یک ماموریت به هر کدام از شما داده بودم،کی این ها را انجام داد؟
ــ من انجامشون دادم.. خیلی راحت بودن باز جوی از چند تا مرگخوار که در آزکابان اسیر بودن.
این صدای مودی بود که در کنار اتاق روی یک صندلی لم داده بود. مک گونگال با کنجکاوی از مودی پرسید:
ــ خب؟ چیزی دستگیرت شد؟
ــ آره ولدمورت قبلا دنبال چیزهای گرانبها بود و به یکی از مرگخوارها
دستور میده که بره و یکی از وسایل خانم سیبا راونکلا که نواده خود راونکلا بوده رو بدزده. ولی اون مرگخواری که من ازش بازجویی کرده بودم نمیدونست که اون وسیله چی بوده. شرم آوره.چیز دیگه ای ندارم.
مک گونگال که با دقت به مودی گوش داده بود گفت: خب خوبه کسی دیگه؟
شکلبوت آرام از جاش بلند شد و گفت: من هم یک چیزهای توی خانه گانت پیدا کردم،زیاد نیست ولی به درد میخورن.یه تیکه روزنامه درباره فنجان قدیمی که که به راونکلا مربوط میشده نوشته بود که به وارث راونکلا تحویل داده شده.
مک گونگال که آرام حرف های مودی وشکلبوت را مثا پازل به هم وسل میکرد با شک و تردید گفت:
خب حالا ما میدونیم که ممکنه یکی از هوراکراسهای ولدمورت یک فنجان باشه ولی اون کجاست؟
شکلبوت:شاید تو قبرستون پدرش
ــ ممکنه ولی از کجا بدونیم؟
تاکنس: تبق آخرین خبری که من در باره مرگخوار ها شنیدم
آخرین بار برای سر زدن به یه چیز به همان جا رفته بودن
ـ عالیه پس ما هم فردا میریم اونجا
.................فردا صبح..................
روز سردی بود و همه اعضای محفل دور میز مشغول خوردن صبحانه بودن.
رون که تخم مرغ را به زور در دهانش کرد و با دهان پر به هری و هرمیون گفت:
شنیدم امروز میریم قبرستون پدر اسمشونبر
هری: همه نمیرن قرار شده من هم برم چون من یه بار اون جا بودم
هرمیون با ترس و هیجان گفت:ما هم میایم؟
ــ آره ، من که بدون شما جای نمیرم .
رون : خوبه پس سریع بخوریم بعد بریم آماده بشیم.
یک ساعت بعد هری،هرمیون،رون،ریموس ،مودی، تانکس و آرتور
با چوب جارو در حیاط پشتی آماده حرکت بودن
مودی اول خوب به آسمان نگاه کرد و بعد گفت: میریم
و همه با فرمان او به پرواز در آمدند
در راه چیز خاصی به وجود نیامد،آسمان ابری بود و از سرما هیچ کس حرفی نمیزد.
آنها به قبرستون رسیده بودند، مه شدیدی قبرستان را در بر داشت
آرام به سمط قبر پدر ولدمورت حرکت کردند ولی قبر خالی بود
ریموس: خالیه
تانکس اون جارو ببین یه نامه
و بعد نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد:
به لرد سیاه
من دوباره این هوراکراس تو را نیز پیدا کردم تا چندی بعد من تمامی آنها را پیدا میکنم و از بین میبرم.
ریموس: حالا چی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید که بد شد و اگر غلت زیاد داره من رو ببخشید
این داستان نیاز به ادامه دادن ندارد
استر گفته بود با یکم تغییر این داستان رو دوباره بدم،چون وقت زیادی نداشتم زیاد تغییرش ندادم
امید وارم خوب باشه
باب عزیز متاسفانه پستت دارای غلط املایی زیادی بود.علاوه بر آن به نظر من با توجه به کتاب شش هیچ زمانی هری به رون و هرمیون پیشنهاد نمی کند که به پیشواز مرگ بروند بخصوص پس از مرگ من!!!(دامبلدور).بنابراین پیشنهاد می کنم بار دیگر تلاش کن منتها با یک پست جدید چون دیگر استفاده مجدد قابل قبول نیست.
موفق باشی.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/2/12 0:33:49
جزئیات کاربر

حدود ساعت 5 بعدظهر بود سیریوس – لوپین و مودی در مرکز فرماندهی محفل ققنوس در حال استراحت بودند که یک پیغام از طرف دامبلدور به انها رسید.
متن پیام:
ولدمورت و چند مرگخوار به خانه ارتور که هری در ان حضور داره حمله کردن . هر چه سریعتر خودتون رو برسونید.
هرسه با نگاهی هراسان به هم نگاه کردند و با عجله به طرف بخاری حرکت کرند. اول سیریوس بعد لوپین واخرازهمه مودی داخل اتش شدند.
وقتی به بارو رسیدند از هر طرف صدای طلسمهای کوناگون به گوش میرسید. در طرفی دامبلدور داشت با ولدمورت و یک مرگخوار می جنگید در طرفی دیگر اقای ویزلی داشت با مرگخواری دیگرمبارزه می کرد. درنزدیکی باغ خانم ویزلی داشت با یک مرگخوارمی جنگید
و در کنار خانه نیز هری و رون با یک مرگخوار مبارز می کردند.
سریوس به کمک هری ورون رفت که داشتند با مر گخوار به زور مبارزه می کردند. لوپین به طرف خانم ویزلی رفت که دیگر توانی برای مقابله نداشت.مودی به موقع به اقای ویزلی کمک کرد چون روی زمین افتاده وچوبدستی از دستش خارج شده بود و دیگر کاری نمی توانست انجام دهد.
مودی فریاد زد: استوپیفای. پرتو به مرگخوار خورد و او را بیهوش کرد.
اقای ویزلی گفت : دستت در نکنه الستور به موقع رسیدی و بعد به کمک مودی از روی زمین بلند شد.
مودی به طرف مرگخواری رفت که با دامبلدور می جنگید و به او گفت: البوس من حساب این رو میرسم تو حواست به اون باشه.
هری و رون که سیریوس به کمک انها امده بود بسیارخوشحال شدند . او مشغول مبارزه با مر گخوارشد درهمین حین مرگخواری که خانم ویزلی با ان می جنگید طلسمی به سوی او فرستاد و او را به زمین انداخت. هر ورون به سرعت به طرف خانم ویزلی دویدند . او بیهوش روی زمین افتاده بود. رون چهره اش مانند گچ سفید شده بود و به مادرش خیره نگاه می کرد سپس بلند شد خشمی عجیب در چهره اش موج می زد چوب دستی اش را به طرف مر گخوار گرفت و گفت: سکتو سمپرا .
مرگخوار بر روی زمین افتاد و چهره اش در خون غرق شد.
لوپین ومودی که توانسته بودند با کسانی که مبارزه می کردند پیروزشوند به سمت انها
می امدند.
ولدمورت و مرگخوارها که توانی برای مقابله نداشتند و اوضاع را نامناسب دیدند فرار کردند.
مودی که بعد از فرارانها لبخندی بر لبانش نشسه بود گفت: به موقع رسیدیم.
سیریوس که تازه مبارزه اش را تمام کرده بود و نفس نفس می زد گفت : اره خیلی شانس اوردیم .هری حالت خوبه؟
او که داشت به خانم ویزلی نگاه می کرد با حرکت سر جواب داد.
اقای ویزلی که از ناحیه سرمجروح شده بود با کمک دامبلدور به طرف انها می امد.
لوپین که ردایش پاره و از پایش خون می امد گفت : باید هر چه زودتر مالی و ارتور رو به بیمارستان ببریم.
دامبلدور گفت: اره. حال خودتم زیاد خوب نیست وبعد به بیمارستان سنت مانگو رفتند.
وقتی اقاوخانم ویزلی در بیمارستان بستری شدند و حالشان کمی بهترشد سیریوس از دامبلدور پرسید چه طوری به شما حمله کردند و بعد اضافه کرد به خانواده ارتور خبر دادین؟
او گفت: اره برای همشون یک نامه فرستادم. من داشتم هری رو به بارو می بردم که در نزدیکی خونه به ما حمله کردن بعد ارتور و مالی اومدن به کمکمون و بقیه ما جرا رو هم که می دونید.
لوپین که جراحتش پانسمان شده بود گفت: خیلی شانس اوردیم که ما توی مرکز فرماندهی بودیم وگرنه هیچ معلوم نبود چی میشه.
هری در گوشه ای از اتاق داشت رون را دلگرمی می داد وبه او می گفت: نگران نباش حالشون خوب میشه. او که در فکر فرو رفته بود و به حرفهای هری گوش نمی کرد پرسید:
بقیه می دونن.
هری گفت: اره دامبلدور برای همشون یک نامه فرستاده.
در این هنگام فرد جرج و جینی وارد اتاق شدند. هرسه انها نگران بودند به اطراف نگاه کردن وبه طرف تخت والدین خود حر کت کردند. همین که فرد خواست بپرسد چه اتفاقی افتاده ; بیل با چهره ای هراسان وارد اتاق شد و او نیز به طرف تخت انها حرکت کرد و پس ازچند دقبقه سوال فرد را تکرار کرد.
دامبلدور تمام ماجرا را برای انها تعریف کرد.
و محفل همیشه پیروز است.
جرج شما قبلا عضو محفل نبودی ؟؟
به هر صورت ... از پستت خوشم اومد دلیل اینکه هم تایید میشی داستان پستت بود فقط !!!
فضا سازی داشتی به اندازه ی کافی ... دیالوگ هاتم بد نبود !!!
تایید شد!!!
آرم شما به زودی حاضر میشه!!!(پادمور)
متن پیام:
ولدمورت و چند مرگخوار به خانه ارتور که هری در ان حضور داره حمله کردن . هر چه سریعتر خودتون رو برسونید.
هرسه با نگاهی هراسان به هم نگاه کردند و با عجله به طرف بخاری حرکت کرند. اول سیریوس بعد لوپین واخرازهمه مودی داخل اتش شدند.
وقتی به بارو رسیدند از هر طرف صدای طلسمهای کوناگون به گوش میرسید. در طرفی دامبلدور داشت با ولدمورت و یک مرگخوار می جنگید در طرفی دیگر اقای ویزلی داشت با مرگخواری دیگرمبارزه می کرد. درنزدیکی باغ خانم ویزلی داشت با یک مرگخوارمی جنگید
و در کنار خانه نیز هری و رون با یک مرگخوار مبارز می کردند.
سریوس به کمک هری ورون رفت که داشتند با مر گخوار به زور مبارزه می کردند. لوپین به طرف خانم ویزلی رفت که دیگر توانی برای مقابله نداشت.مودی به موقع به اقای ویزلی کمک کرد چون روی زمین افتاده وچوبدستی از دستش خارج شده بود و دیگر کاری نمی توانست انجام دهد.
مودی فریاد زد: استوپیفای. پرتو به مرگخوار خورد و او را بیهوش کرد.
اقای ویزلی گفت : دستت در نکنه الستور به موقع رسیدی و بعد به کمک مودی از روی زمین بلند شد.
مودی به طرف مرگخواری رفت که با دامبلدور می جنگید و به او گفت: البوس من حساب این رو میرسم تو حواست به اون باشه.
هری و رون که سیریوس به کمک انها امده بود بسیارخوشحال شدند . او مشغول مبارزه با مر گخوارشد درهمین حین مرگخواری که خانم ویزلی با ان می جنگید طلسمی به سوی او فرستاد و او را به زمین انداخت. هر ورون به سرعت به طرف خانم ویزلی دویدند . او بیهوش روی زمین افتاده بود. رون چهره اش مانند گچ سفید شده بود و به مادرش خیره نگاه می کرد سپس بلند شد خشمی عجیب در چهره اش موج می زد چوب دستی اش را به طرف مر گخوار گرفت و گفت: سکتو سمپرا .
مرگخوار بر روی زمین افتاد و چهره اش در خون غرق شد.
لوپین ومودی که توانسته بودند با کسانی که مبارزه می کردند پیروزشوند به سمت انها
می امدند.
ولدمورت و مرگخوارها که توانی برای مقابله نداشتند و اوضاع را نامناسب دیدند فرار کردند.
مودی که بعد از فرارانها لبخندی بر لبانش نشسه بود گفت: به موقع رسیدیم.
سیریوس که تازه مبارزه اش را تمام کرده بود و نفس نفس می زد گفت : اره خیلی شانس اوردیم .هری حالت خوبه؟
او که داشت به خانم ویزلی نگاه می کرد با حرکت سر جواب داد.
اقای ویزلی که از ناحیه سرمجروح شده بود با کمک دامبلدور به طرف انها می امد.
لوپین که ردایش پاره و از پایش خون می امد گفت : باید هر چه زودتر مالی و ارتور رو به بیمارستان ببریم.
دامبلدور گفت: اره. حال خودتم زیاد خوب نیست وبعد به بیمارستان سنت مانگو رفتند.
وقتی اقاوخانم ویزلی در بیمارستان بستری شدند و حالشان کمی بهترشد سیریوس از دامبلدور پرسید چه طوری به شما حمله کردند و بعد اضافه کرد به خانواده ارتور خبر دادین؟
او گفت: اره برای همشون یک نامه فرستادم. من داشتم هری رو به بارو می بردم که در نزدیکی خونه به ما حمله کردن بعد ارتور و مالی اومدن به کمکمون و بقیه ما جرا رو هم که می دونید.
لوپین که جراحتش پانسمان شده بود گفت: خیلی شانس اوردیم که ما توی مرکز فرماندهی بودیم وگرنه هیچ معلوم نبود چی میشه.
هری در گوشه ای از اتاق داشت رون را دلگرمی می داد وبه او می گفت: نگران نباش حالشون خوب میشه. او که در فکر فرو رفته بود و به حرفهای هری گوش نمی کرد پرسید:
بقیه می دونن.
هری گفت: اره دامبلدور برای همشون یک نامه فرستاده.
در این هنگام فرد جرج و جینی وارد اتاق شدند. هرسه انها نگران بودند به اطراف نگاه کردن وبه طرف تخت والدین خود حر کت کردند. همین که فرد خواست بپرسد چه اتفاقی افتاده ; بیل با چهره ای هراسان وارد اتاق شد و او نیز به طرف تخت انها حرکت کرد و پس ازچند دقبقه سوال فرد را تکرار کرد.
دامبلدور تمام ماجرا را برای انها تعریف کرد.
و محفل همیشه پیروز است.
جرج شما قبلا عضو محفل نبودی ؟؟
به هر صورت ... از پستت خوشم اومد دلیل اینکه هم تایید میشی داستان پستت بود فقط !!!
فضا سازی داشتی به اندازه ی کافی ... دیالوگ هاتم بد نبود !!!
تایید شد!!!
آرم شما به زودی حاضر میشه!!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/28 18:05:00
اگر به یک انسان فرصت پیشرفت ندهید لیاقت چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت. ناپلئون
جزئیات کاربر

شب بود و فضای غم زده ای سراسر هاگوارتز را فرا گرفته بود . هیچ چیز روال عادی خود را نداشت و انگار بعد از مرگ مدیر محبوب مدرسه ، زندگی از آنجا رخت بر بسته بود . یا لااقل ، برای گودریک که بیشتر از سایرین به دامبلدور وابسته بود اینطور مینمود . به هر حال صبح آن روز هیچ چیز آن طور که همه انتظار داشتند پیش نرفته بود . و درست زمان حرکت کالسکه ها بود که اطلاع دادند . میان مأموران وزارت خانه که شب قبل مسئول حفاظت از سکوی نه و سه چهارمِ ایستگاه هاگزمید شده بودند . و چند تن از مرگ خواران ولدمورت ، جنگ سختی در گرفته است .
به گفته وزارت خانه این فقط یک حمله انتهاری برای ترساندن جامعه جادوگری بود. ولی به هر حال از والدین خواسته شده بود . یک شب را به همراه بچه ها در مدرسه بمانند . تا اوضاع کمی آرام تر شود .
و این خود گویای آن بود که هنوز کاملا خطر رفع نشده و وزارت خانه هم هنوز نتوانسته اوضاع را در دست گیرد .
و حالا هاگوارتز به اردوگاه وحشتزده ای برای خانواده ها تبدیل شده بود . که حتی حظور شش نفر از خبره ترین آرورهای وزارت هم نتوانسته بود . ذره ای از این احساس نا امنی بکاهد . و تنها جادوهای قدیمی و قدرتمندی که از آنجا محافظت میکرد . باعث شده بود تا مردم کمی احساس امنیت کنند .دسته محفل ققنوس نیز آرامش تازه ای به مردم مبخشید.
گودریک هم مانند دیگران نگران بود . و نمیدانست که دلیل حمله مرگ خواران به ایستگاه هاگزمید چه میتواند باشد . و ولدمورت چه نقشه های پلید دیگری در سر دارد . ولی خوب میدانست که مورد توجه قرار گرفتن هاگوارتز هرگز باب میل وزارت خانه و محفل نخواهد بود . چه برسد به اینکه پناهگاه مردم شود . مخصوصا حالا که وزارت خانه ضعیف تر از همیشه به نظر میرسید . و همین مسئله بهانه لازم را به آنها میداد . تا برای تعطیلی هاگوارتز ، به هر راه کاری متوسل شوند .اما مانع بزرگی که سر راه آنها بود محفل ققنوس بود...
ببین گودریک جان یک کاری بکن
این پست رو یک بار دیگه بزن ... چرا؟؟
خب ببین این پستت فضا سازی و زیبایی که من میخوام داره ولی قانون اصلی که سفید بودن پست هستش خیلی کمه !!!
یک بار دیگه اینو بزن به یک صورت دیگه ... حالا هر جور خودت میدونی میتونی سفیدش کنی ولی این پستت حتما داخل پست جدیدت باشه!!!
تایید نشد!!!(پادمور)
به گفته وزارت خانه این فقط یک حمله انتهاری برای ترساندن جامعه جادوگری بود. ولی به هر حال از والدین خواسته شده بود . یک شب را به همراه بچه ها در مدرسه بمانند . تا اوضاع کمی آرام تر شود .
و این خود گویای آن بود که هنوز کاملا خطر رفع نشده و وزارت خانه هم هنوز نتوانسته اوضاع را در دست گیرد .
و حالا هاگوارتز به اردوگاه وحشتزده ای برای خانواده ها تبدیل شده بود . که حتی حظور شش نفر از خبره ترین آرورهای وزارت هم نتوانسته بود . ذره ای از این احساس نا امنی بکاهد . و تنها جادوهای قدیمی و قدرتمندی که از آنجا محافظت میکرد . باعث شده بود تا مردم کمی احساس امنیت کنند .دسته محفل ققنوس نیز آرامش تازه ای به مردم مبخشید.
گودریک هم مانند دیگران نگران بود . و نمیدانست که دلیل حمله مرگ خواران به ایستگاه هاگزمید چه میتواند باشد . و ولدمورت چه نقشه های پلید دیگری در سر دارد . ولی خوب میدانست که مورد توجه قرار گرفتن هاگوارتز هرگز باب میل وزارت خانه و محفل نخواهد بود . چه برسد به اینکه پناهگاه مردم شود . مخصوصا حالا که وزارت خانه ضعیف تر از همیشه به نظر میرسید . و همین مسئله بهانه لازم را به آنها میداد . تا برای تعطیلی هاگوارتز ، به هر راه کاری متوسل شوند .اما مانع بزرگی که سر راه آنها بود محفل ققنوس بود...
ببین گودریک جان یک کاری بکن
این پست رو یک بار دیگه بزن ... چرا؟؟
خب ببین این پستت فضا سازی و زیبایی که من میخوام داره ولی قانون اصلی که سفید بودن پست هستش خیلی کمه !!!
یک بار دیگه اینو بزن به یک صورت دیگه ... حالا هر جور خودت میدونی میتونی سفیدش کنی ولی این پستت حتما داخل پست جدیدت باشه!!!
تایید نشد!!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/27 16:59:04
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

تالار تاریک و خوف انگیز بود. بوی نم در سراسر آن پیچیده بود و یک لایه خاک کف آن را فرا گرفته بود. صدای خش خش کشیده شدن چیزی بر کف تالار سکوت رعب آور با بر هم زد. پسری با لباس پاره و پاهای خون آلود خود را روی زمین می کشید تا به در خروجی تالار برسد.
دقائقی بعد پسر به سختی از در خارج شد و توانست هوای تازه را استشمام کند.
خورشید کم کم داشت به وسط آسمان می رسید و نسیم خنک بهاری صورت را نوازش می داد. رون ویزلی تمام قدرت باقی مانده در بدنش را جمع کرد و سعی کرد آپارات کند . مدتی طول کشید تا توانست به هدفش برسد. نا پدید شد و در بارو ، در حیاط خانه ظاهر شد !
آرتور ویزلی به محض ظهور پسرش در حیاط خانه فریادی از ترس و شوق زد و به سمت رون دوید. رون گفت :" پدر ، هرمیون و هری اونجان ، نزدیکی دهکده سنت ویزوئل در فرانسه ، یک تالار تاریک وجود د اره ، هری و هرمیون اونجان پدر ، اعضای محفل رو خبر کن : به کمکشون برین "
** ** ** ** ** **
هری گفت : " من نمی تونم همچین چیزی رو تحمل کنم . "
و به سمت ولدمورت هجوم برد که با یک تکان چوبدستی ولدمورت به عقب پرتاب شد !
ولدمورت گفت : " تا همین جاش هم خیلی زیاد تر از حدت جلو اومدی هری ، تو سه تا از هورکراکس های من رو نابود کردی ! "
هری گفت : " بله درسته ، انگشتر گانت ، دفترچه خاطرات و آویز اسلایترین ! "
ولدمورت پاسخ داد : " درسته هری ، اینجا فقط من هستم و تو و اون خانوم کوچولو " و به هرمیون که با دست و پای بسته یک گوشه افتاده بود اشاره کرد !
هری گفت : " منظورت چیه ؟ "
ولدمورت : " منظورم اینه که غریبه نیست ، پس من می تونم بی رودربایستی به تو بگم که وقتت رو بی خودی تلف کردی ودوستات رو بی خودی به خطر انداختی ، این کجاوه که متعلق به راونکلاوه شئ محبوب من هست ، اما هورکراکس نیست ! "
هری بی اختیار فریاد زد : " آوادا کداو ...
_ " اکسپلیار موس "
چوبدستی هری از دستش بیرون پرید و ولدمورت آن را در هوا گرفت : " دید هری ، من با ساده ترین ورد شکستت دادم ، و حالا می خوام شاهد عجیب ترین واقعه در دنیای چوبدستی های جادویی باشی ! "
ولدمورت نوک چوبدستی خودش را بر نوک چوبدستی هری گذاشت و گفت : " در دنیای جادویی یک بحثی وجود داره به نام چوبدستی های دو قلو !"
سپس چوب ها را به هم نزدیک تر کرد و گفت: " بعضی وقت ها دو چوب با یک مشخصات وجود داره که اصولا دست دو دوست صمیمی یا دو دشمن می افته : در واقع چوبدستی های دو قلو خودشون صاحبشون رو انتخاب می کنند ! "
سپس شروع به خواندن ورد هایی در زیر لبش کرد ، هری متعجب و وحشت زده به چوبدستی ها خیره شده بود.
ولدمورت ادامه داد : " بله ، این چوبدستی ها در واقع نیمه های یکدیگرند که اگر با هم تلفیق بشند قدرتی پیدا می کنند که هیچ جادوگری توان مهار کردن اون را نداره ، شاید فقط جادوگران استثنایی مثل من یا دامبلدور مرحوم ! "
سپس یک سری ورد دیگر زیر لب خواند و ناگهان دو چوبدستی را به هم چسباند . نور سفید رنگ شدیدی فضا را در بر گرفت و زمین به لرزه افتاد . در میان صدای خفیفی شده شد : آوادا کداورا.
هری فقط نوری سبز و خیره کنند دید و بعد از آن ...
هومم بحث چوب دستی های دو قلو بحث قدیمی هستش ... باید یک چیزی بنویسی که تازه باشه یعنی ایدش از خودت باشه و ساختگی ...
تایید نشد !!!
(پادمور)
دقائقی بعد پسر به سختی از در خارج شد و توانست هوای تازه را استشمام کند.
خورشید کم کم داشت به وسط آسمان می رسید و نسیم خنک بهاری صورت را نوازش می داد. رون ویزلی تمام قدرت باقی مانده در بدنش را جمع کرد و سعی کرد آپارات کند . مدتی طول کشید تا توانست به هدفش برسد. نا پدید شد و در بارو ، در حیاط خانه ظاهر شد !
آرتور ویزلی به محض ظهور پسرش در حیاط خانه فریادی از ترس و شوق زد و به سمت رون دوید. رون گفت :" پدر ، هرمیون و هری اونجان ، نزدیکی دهکده سنت ویزوئل در فرانسه ، یک تالار تاریک وجود د اره ، هری و هرمیون اونجان پدر ، اعضای محفل رو خبر کن : به کمکشون برین "
** ** ** ** ** **
هری گفت : " من نمی تونم همچین چیزی رو تحمل کنم . "
و به سمت ولدمورت هجوم برد که با یک تکان چوبدستی ولدمورت به عقب پرتاب شد !
ولدمورت گفت : " تا همین جاش هم خیلی زیاد تر از حدت جلو اومدی هری ، تو سه تا از هورکراکس های من رو نابود کردی ! "
هری گفت : " بله درسته ، انگشتر گانت ، دفترچه خاطرات و آویز اسلایترین ! "
ولدمورت پاسخ داد : " درسته هری ، اینجا فقط من هستم و تو و اون خانوم کوچولو " و به هرمیون که با دست و پای بسته یک گوشه افتاده بود اشاره کرد !
هری گفت : " منظورت چیه ؟ "
ولدمورت : " منظورم اینه که غریبه نیست ، پس من می تونم بی رودربایستی به تو بگم که وقتت رو بی خودی تلف کردی ودوستات رو بی خودی به خطر انداختی ، این کجاوه که متعلق به راونکلاوه شئ محبوب من هست ، اما هورکراکس نیست ! "
هری بی اختیار فریاد زد : " آوادا کداو ...
_ " اکسپلیار موس "
چوبدستی هری از دستش بیرون پرید و ولدمورت آن را در هوا گرفت : " دید هری ، من با ساده ترین ورد شکستت دادم ، و حالا می خوام شاهد عجیب ترین واقعه در دنیای چوبدستی های جادویی باشی ! "
ولدمورت نوک چوبدستی خودش را بر نوک چوبدستی هری گذاشت و گفت : " در دنیای جادویی یک بحثی وجود داره به نام چوبدستی های دو قلو !"
سپس چوب ها را به هم نزدیک تر کرد و گفت: " بعضی وقت ها دو چوب با یک مشخصات وجود داره که اصولا دست دو دوست صمیمی یا دو دشمن می افته : در واقع چوبدستی های دو قلو خودشون صاحبشون رو انتخاب می کنند ! "
سپس شروع به خواندن ورد هایی در زیر لبش کرد ، هری متعجب و وحشت زده به چوبدستی ها خیره شده بود.
ولدمورت ادامه داد : " بله ، این چوبدستی ها در واقع نیمه های یکدیگرند که اگر با هم تلفیق بشند قدرتی پیدا می کنند که هیچ جادوگری توان مهار کردن اون را نداره ، شاید فقط جادوگران استثنایی مثل من یا دامبلدور مرحوم ! "
سپس یک سری ورد دیگر زیر لب خواند و ناگهان دو چوبدستی را به هم چسباند . نور سفید رنگ شدیدی فضا را در بر گرفت و زمین به لرزه افتاد . در میان صدای خفیفی شده شد : آوادا کداورا.
هری فقط نوری سبز و خیره کنند دید و بعد از آن ...
هومم بحث چوب دستی های دو قلو بحث قدیمی هستش ... باید یک چیزی بنویسی که تازه باشه یعنی ایدش از خودت باشه و ساختگی ...
تایید نشد !!!
(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/22 17:52:45
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر

هری وقتی به هوش آمد دست وپایش را بسته دید کنار او دامبلدور هم همان وضع را داشت.جلوی آنها ولدمورت و چندین نفر از مرگخوارانش که هری از بین آنها فقط ویکتور کرام را میشناخت ایستاده بودند.وجود کرام در بین آنها کمی قابل حدس زد بود اما نفر دیگری که هری او را شناخت باعث شد که او با اینکه دست وپایش بسته بود چند سانتی متری از جایش بپرد.چو چانگ با لبخندی موذیانه که هری در سالهای گذشته از او ندیده بود پشت سر ولدمورت ایستاده بود.با توجه به خستگی دامبلدور و تعداد زیاد مرگ خوارها مشخص بود که دامبلدور از آنها شکست خورده است.
هری گفت:ویکتور،چو شما اینجا چکار میکنید؟
کرام داد زد:ساکت پاتر هیچ وقت قبل از لرد بزرگ حرف نزن.
چو گفت:آره پاتر پس چی فکر کردی اینا همش یه نقشه بود برای گیر انداختن تو البته...
ولدمورت با صدای سرد وتیزش به آرامی گفت:خفه شو چانگ!میخوام اینبار خودم حساب این پیرمرد رو قبل از اینکه بقیه برسن یکسره کنم و بعد از اون پاترو.
صدای جنگ در طبقه پایین کمتر شده بود. هری امیدوار بود کسی به کمکشان برسد.ولدمورت به سمت دامبلدور رفت.
_:تو پیرمرد احمق فکر کردی میذارم سر از کارهای من در بیاری.تو این چند سال خیلی من رو اذیت کردی.حالا هم مجازاتت مرگه با زجر وعذاب.ولی راهی هست که راحت بمیری،به من تعظیم کن!
دامبلدور با صدایی که از آن خستگی در عین حال آرامش میبارید برای اولین بار گفت:تام،تو از بچگی در مسیر بدی قدم برداشتی!
ولدمورت داد زد:تو حق نداری منو تام صدا کنی.
بعد مثل اینکه چیزی را به یاد می آورد گفت:حالا من جلوی چشمهای تو پاتر را میکشم.بازش کنید.
حالا نگاه دامبلدور پر از خشم و ترس آمیخته بود.وقتی هری را باز کردند ولدمورت گفت:پاتر باز هم تو مورد بخشش لرد ولدمورت قرار میگیری و میتونی با من دوئل کنی تا بمیری،ولی ایندفعه زیاد طولش نده چون من ارتباط اینجا رو با وزارتخونه قطع کردم و هیچکس به کمکت نمیاد. البته شاید کسی از اون احمق هایی که پایین هستند بیاد بالا که در اون صورت هم من میکشمش.
با گفتن این جمله ولدمورت و مرگ خوارانش خنده ای وحشیانه سر دادند.ولدمورت شروع کرد، همان تعظیمی که سه سال پیش هم قبل از دوئل از او دیده بود.هری تعظیم نکرد.ولی ولدمورت عکس العملی نشان نداد.مشخص بود که میخواهد هرچه زودتر هری را بکشد.اولین نفرین ولدمورت اواداکداورا بود.هری جا خالی داد.لحظه ای نگاهش با چشمان دامبلدور که سرشار از دلهره و اضطراب بود طلاقی کرد.ناگهان نیرویی را خود حس کرد.چوبش را به سمت ولدمورت گرفت و در ذهنش گفت:سکتو سمپرا.
حالا دیگر کاملا میتوانست بدون کلام طلسمی را به کار ببرد.
ولدمورت طلسم را منحرف کرد و گفت:اوه پاتر فقط همین چیزها رو بلدی.
ولی کاملا مشخص بود که از اینکه هری چنین طلسمی را بلد است جا خورده.هری خواست بار دیگر حمله کند که ناگهان همان کسی که در پایین با طلسم بنفشی آلکتو را زده بود در آستانه در دید.عجب قیافه آشنایی داشت. دماغی کشیده و مو و ریشی بلند البته نه به بلندی دامبلدور.
با صدایی که هری را یاد شخصی می انداخت ولی هری آن لحظه فرصتی برای فکر کردن به آن نداشت گفت:تام!چند وقت بود تو رو ندیده بودم.خیلی دوست داشتم باهات دوئل کنم ولی انگار خیلی ضعیف شدی که داری با یک نوجوان هفده ساله مبارزه میکنی.دوست داری با من هم کمی دست وپنجه نرم کنی؟
با گفتن این حرف تعظیمی به شیوه خود ولدمورت کرد و یک حرکت چوب دستی همه مرگ خواران را بیهوش کرد.هری داشت از تعجب شاخ در می آورد. چنین جسارت و قدرتی را فقط در دامبلدور سراغ داشت.اما او که بود که به ولدمورت تام میگفت و اینطور که به نظر میرسید قبلا او را شکست داده بود.
ولدمورت که انگار خاطرات بدی را به یاد می آورد گفت:اینبار نمیذارم منو شکست بدی.
و او هم تعظیمی کرد.هری از پیش آنها کنار رفت و دست و پای دامبلدور را که با طنابی نامرئی پیچیده شده بود باز کرد. برخلاف انتظار هری دامبلدور بلند شد و جنگی که میان آنها در گرفته بود را مثل یک فیلم سینمایی تماشا کرد.
هری گفت: پرفسور...
دمبلدور با خیالی راحت و لبخندی روی لب گفت:هری فقط تماشا کن!
جنگ بین آن دو فرد حدود ده دقیقه طول کشید. در این بین هری چیزهایی دید که تا بحال در دنیای جادوگری ندیده بود. نفرین هایی با رنگهای عجیب و مختلف.بعد از مدتی بالاخره ولدمورت که عرق از سر و رویش میریخت تسلیم شد.بعد نگاهی به هری و دامبلدور انداخت و گفت:باز هم شانس آوردید ولی دفعه بعد نمی تونید از چنگ من فرار کنید. و در لحظه ای غیب شد.
دامبلدور همه مرگ خوارها را با طنابی نامرئی بست. آن مرد با لبخندی به پهنای دهانش به سمت هری و دامبلدور رفت، با هری دست داد و رو به دامبلدور کرد و گفت:خوب بود آلبوس؟
دامبلدور نگاهی با تحسین به او انداخت و گفت: عالی بود.معلوم شد که همه چیز رو از من خیلی خوب یاد گرفتی.
بعد رو به هری کرد و گفت: هری این برادرم آبرفورثه.
خب خب خب!
فکر می کنم که این داستان یکی از بخش های یکی از داستان هایی که در قسمت مقالات سایت جادوگران زده شده است!
نمی دونم که داستان اصلیش و دنباله دارش هم نوشته خودت هست یا نه!
ولی بهر حال باید یه داستان دیگه که خودت هم توش حضور داشته باشی و صد در صد سوژه اش از خودت باشه بنویسی!
تأیید نشد
موفق باشید
سارا
هری گفت:ویکتور،چو شما اینجا چکار میکنید؟
کرام داد زد:ساکت پاتر هیچ وقت قبل از لرد بزرگ حرف نزن.
چو گفت:آره پاتر پس چی فکر کردی اینا همش یه نقشه بود برای گیر انداختن تو البته...
ولدمورت با صدای سرد وتیزش به آرامی گفت:خفه شو چانگ!میخوام اینبار خودم حساب این پیرمرد رو قبل از اینکه بقیه برسن یکسره کنم و بعد از اون پاترو.
صدای جنگ در طبقه پایین کمتر شده بود. هری امیدوار بود کسی به کمکشان برسد.ولدمورت به سمت دامبلدور رفت.
_:تو پیرمرد احمق فکر کردی میذارم سر از کارهای من در بیاری.تو این چند سال خیلی من رو اذیت کردی.حالا هم مجازاتت مرگه با زجر وعذاب.ولی راهی هست که راحت بمیری،به من تعظیم کن!
دامبلدور با صدایی که از آن خستگی در عین حال آرامش میبارید برای اولین بار گفت:تام،تو از بچگی در مسیر بدی قدم برداشتی!
ولدمورت داد زد:تو حق نداری منو تام صدا کنی.
بعد مثل اینکه چیزی را به یاد می آورد گفت:حالا من جلوی چشمهای تو پاتر را میکشم.بازش کنید.
حالا نگاه دامبلدور پر از خشم و ترس آمیخته بود.وقتی هری را باز کردند ولدمورت گفت:پاتر باز هم تو مورد بخشش لرد ولدمورت قرار میگیری و میتونی با من دوئل کنی تا بمیری،ولی ایندفعه زیاد طولش نده چون من ارتباط اینجا رو با وزارتخونه قطع کردم و هیچکس به کمکت نمیاد. البته شاید کسی از اون احمق هایی که پایین هستند بیاد بالا که در اون صورت هم من میکشمش.
با گفتن این جمله ولدمورت و مرگ خوارانش خنده ای وحشیانه سر دادند.ولدمورت شروع کرد، همان تعظیمی که سه سال پیش هم قبل از دوئل از او دیده بود.هری تعظیم نکرد.ولی ولدمورت عکس العملی نشان نداد.مشخص بود که میخواهد هرچه زودتر هری را بکشد.اولین نفرین ولدمورت اواداکداورا بود.هری جا خالی داد.لحظه ای نگاهش با چشمان دامبلدور که سرشار از دلهره و اضطراب بود طلاقی کرد.ناگهان نیرویی را خود حس کرد.چوبش را به سمت ولدمورت گرفت و در ذهنش گفت:سکتو سمپرا.
حالا دیگر کاملا میتوانست بدون کلام طلسمی را به کار ببرد.
ولدمورت طلسم را منحرف کرد و گفت:اوه پاتر فقط همین چیزها رو بلدی.
ولی کاملا مشخص بود که از اینکه هری چنین طلسمی را بلد است جا خورده.هری خواست بار دیگر حمله کند که ناگهان همان کسی که در پایین با طلسم بنفشی آلکتو را زده بود در آستانه در دید.عجب قیافه آشنایی داشت. دماغی کشیده و مو و ریشی بلند البته نه به بلندی دامبلدور.
با صدایی که هری را یاد شخصی می انداخت ولی هری آن لحظه فرصتی برای فکر کردن به آن نداشت گفت:تام!چند وقت بود تو رو ندیده بودم.خیلی دوست داشتم باهات دوئل کنم ولی انگار خیلی ضعیف شدی که داری با یک نوجوان هفده ساله مبارزه میکنی.دوست داری با من هم کمی دست وپنجه نرم کنی؟
با گفتن این حرف تعظیمی به شیوه خود ولدمورت کرد و یک حرکت چوب دستی همه مرگ خواران را بیهوش کرد.هری داشت از تعجب شاخ در می آورد. چنین جسارت و قدرتی را فقط در دامبلدور سراغ داشت.اما او که بود که به ولدمورت تام میگفت و اینطور که به نظر میرسید قبلا او را شکست داده بود.
ولدمورت که انگار خاطرات بدی را به یاد می آورد گفت:اینبار نمیذارم منو شکست بدی.
و او هم تعظیمی کرد.هری از پیش آنها کنار رفت و دست و پای دامبلدور را که با طنابی نامرئی پیچیده شده بود باز کرد. برخلاف انتظار هری دامبلدور بلند شد و جنگی که میان آنها در گرفته بود را مثل یک فیلم سینمایی تماشا کرد.
هری گفت: پرفسور...
دمبلدور با خیالی راحت و لبخندی روی لب گفت:هری فقط تماشا کن!
جنگ بین آن دو فرد حدود ده دقیقه طول کشید. در این بین هری چیزهایی دید که تا بحال در دنیای جادوگری ندیده بود. نفرین هایی با رنگهای عجیب و مختلف.بعد از مدتی بالاخره ولدمورت که عرق از سر و رویش میریخت تسلیم شد.بعد نگاهی به هری و دامبلدور انداخت و گفت:باز هم شانس آوردید ولی دفعه بعد نمی تونید از چنگ من فرار کنید. و در لحظه ای غیب شد.
دامبلدور همه مرگ خوارها را با طنابی نامرئی بست. آن مرد با لبخندی به پهنای دهانش به سمت هری و دامبلدور رفت، با هری دست داد و رو به دامبلدور کرد و گفت:خوب بود آلبوس؟
دامبلدور نگاهی با تحسین به او انداخت و گفت: عالی بود.معلوم شد که همه چیز رو از من خیلی خوب یاد گرفتی.
بعد رو به هری کرد و گفت: هری این برادرم آبرفورثه.
خب خب خب!
فکر می کنم که این داستان یکی از بخش های یکی از داستان هایی که در قسمت مقالات سایت جادوگران زده شده است!
نمی دونم که داستان اصلیش و دنباله دارش هم نوشته خودت هست یا نه!
ولی بهر حال باید یه داستان دیگه که خودت هم توش حضور داشته باشی و صد در صد سوژه اش از خودت باشه بنویسی!
تأیید نشد
موفق باشید
سارا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/1/12 21:32:54
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
اوايل سپتامبر بود و وزش بادي ملايم جريان هواي دلپذير تابستابي را در اطراف محله ي گريمالد مطبوع تر مي كرد.
زن و مرد جواني در حاليكه مشغول صحبت با يكديگر بودند به جايي در ميان خانه هاي شماره 11 و 13 نزديك مي شدند.
_«وزش باد يه كم تند شده.مطمئني سردت نيست؟»
زن درحاليكه رداي ارغواني رنگش را محكم تر دور خود مي پيچيد جواب داد:
_«نه سردم نيست...مي دوني اون چيزي كه بيشتر از وزش باد منو نگران مي كنه آپارات هاي پشت سر همه...جيمز فكر نمي كني اين همه جسم يابي در طول هفته براي بچه خطرناك باشه؟درمانگر سنت مانگو مي گفت توي ماههاي آخر بايد بيشتر از هميشه احتياط كنم...»
جيمز سرش را به نشانه ي تأييد تكان داد:
_«حق با توئه.فكر مي كنم توي ماه آخر تو به يه مرخصي احتياج داشته باشي .در اين مورد با دامبلدور صحبت مي كنم...فرانك لانگ باتم مي گفت آليس هم مثل تو از آپارات هاي طولاني ناراضيه.به نظر من دامبلدور در اين موارد كمي بي ملاحظه ست....بعد از اومدن بچه فعاليت براي محفل مطمئناً از اين هم دشوار تر مي شه امّا چاره اي نيست...راستي فكر مي كني جلسه ي اضطراري امشب به خاطر چيه؟بازم يه مأموريت جديد؟!»
_«نمي دونم...به هر حال حتماً كار مهمي بوده كه دامبلدور اين موقع از شب احضارمون كرده»
جيمز شانه هايش را به نشانه ي بي اطلاعي بالا انداخت و زنگ خانه شماره ي 12 را فشار داد.
***********************
«ليلي چقدر ديگه مونده؟من دارم از اشتياق بغل كردن پسر كوچولوي جيمز ديوونه مي شم!يه كم سريع تر لطفاً!»
_«متأسفم سيريوس.حداقل بايد تا آخر ماه صبر كني.ضمناً چي باعث مي شه كه فكر كني اون يه پسره؟!شايد...»
_«دست بردار ليلي!من مطمئنم كه پسره!تو هم به جاي بجث كردن روي جنسيت بچه بهتره سعي كني يه خورده زودتر ما رو از اين انتظار بيرون بياري!»
جيمز در حاليكه به سيريوس لبخند مي زد با صدايي آرام رو به ليلي گفت:
«دامبلدور به نظر ناراحت و عصبي مي رسه.فكر مي كني اتفاق به خصوصي افتاده؟»
ليلي نگاهي به چهره ي گرفته ي دامبلدور كه در آنسوي ميز نشسته بود انداخت:
_«فكر كنم به خاطر تأخير مودي ناراحته.اون هميشه با بي برنامگي هاش وقت بقيه رو تلف مي كنه»
_«نمي دونم...شايد هم از غيبت آليس ناراحت شده.فرانك مي گفت امشب حالش خوب نبوده و مونده خونه تا استراحت كنه»
در همين موقع صداي زنگ در بلند شد و با فريادهاي مادر سيريوس به هم آميخت.
سيريوس در حاليكه سعي مي كرد صدايش بلند تر از صداي مادرش باشد با كلافگي فرياد زد:«يكي اون پرده رو بكشه!من مي رم درو باز كنم .بالاخره سروكله ي مودي پيدا شد!»
بعد از ورود مودي چند دقيقه طول كشيد تا ريموس و سيريوس با كمك هم توانستند تابلوي مادر سيريوس را ساكت كنند.
دامبلدور در آنسوي ميز كماكان با چهره اي گرفته به جمع نگاه مي كرد.
مودي در حاليكه جرأت شكستن سكوت را به خود مي داد به آرامي پرسيد:«آلبوس اتفاقي افتاده؟»
دامبلدور آه بلندي كشيد و در حاليكه به آرامي تك تك اعضاء محفل را از نظر مي گذراند نگاهش روي ليلي ثابت ماند.
ليلي با نگراني به جيمزنگاه كرد.
جيمز سعي داشت با نگاهي اطمينان بخشش او را آرام كند امّا احساس مي كرد موجي از اضطراب وجود پر تلاطم خودش را نيز در بر گرفته است.
بعد از چند دقيقه سكوت طاقت فرسا دامبلدور بالاخره شروع به صحبت كرد:
«متأسفانه خبر خوبي براي شما ندارم.امشب من در جريان يك پيشگويي از حقايقي با خبر شدم كه بازگو كردنش واقعاً برام دشواره...فرصتي براي مقدمه چيني بيشتر نيست.به جاي توضيحات اضافه،متن پيشگويي رو عيناً براتون تكرار مي كنم:
آمدن كسي كه قدرت غلبه بر لرد سياه را دارد،نزديك است.او فرزند كساني است كه قبلاً سه بار با او جنگيده اند.در اواخر ماه هفتم به دنيا مي آيد.لرد سياه او را با خود برابر مي داند.قدرت او را با قدرت خود مشابه مي داند.اما او قدرتي دارد كه لرد سياه نمي داند و يكي از آنها به دست ديگري كشته مي شود...و وقتي يكي از آنها زنده است ديگري نمي تواند زنده بماند.كسي كه قدرت غلبه بر لرد سياه را دارد،در اواخر هفتمين ماه سال به دنيا مي آيد.»
دامبلدور بعد از چند دقيقه سكوت با صدايي گرفته ادامه داد:«متأسفم از اينكه بايد بگم ولدمورت هم از موضوع پيشگويي باخبره»
هيچ كس توانايي بيان كلامي را نداشت .
ليلي با صدايي كه به سختي قابل تشخيص بود آرام زمزمه كرد:«اواخر هفتمين ماه سال...اواخر هفتمين ماه سال...»
جيمز در حاليكه سعي مي كرد بر خود مسلط باشد دستش را بر شانه هاي ليلي گذاشت.
در آنسوي ميز صداي شكستن چيزي به گوش رسيد.جام لانگ باتم از دستان لرزانش به زمين افتاده بود و خرده هاي شيشه در اطراف صندلي ها مي درخشيد.
---------------------------------------------------------------------------
مطمئن نيستم جلسات محفل در اون سالها هم توي خونه ي شماره 12 گريمالد تشكيل مي شده.با اين وجود همين لوكيشن رو انتخاب كردم چون هممون باهاش آشنا تريم.





:phone:الوووو ناظر؟!...الو الو...صدا مياد؟!....الو قطع و وصل مي شه...از دست اين موبايلا كه هيچ وقت آنتن نمي دن!!...ببين استر جون اگه صدامو داري جواب بده!...زنگ زدم بگم پس كي پستاي از جلو نظامو ويريش مي كني؟!...الو....بوووووووووووووق...ناظر مورد نظر در دسترس نمي باشد.اعضاي سيريش لطفاً در ايام عيد مزاحم نشويد!بووووووووق...الو!استر چرا صداتو نازك كردي...
الوووووووو....
منم مثل آبرفورث در چه حدي؟!!

مشترک مورد نظر در دسترس اومد ...
خوبه فکر نمیکردم انقدر خوب نوشته باشی ... تایید میشه ... این پست هیچ ربطی به عید نداره ...
واقعا خوب بود ...
تایید شد!!!
آرم شما به زودی به همراه چند تازه وارد داده میشه (پادمور)
زن و مرد جواني در حاليكه مشغول صحبت با يكديگر بودند به جايي در ميان خانه هاي شماره 11 و 13 نزديك مي شدند.
_«وزش باد يه كم تند شده.مطمئني سردت نيست؟»
زن درحاليكه رداي ارغواني رنگش را محكم تر دور خود مي پيچيد جواب داد:
_«نه سردم نيست...مي دوني اون چيزي كه بيشتر از وزش باد منو نگران مي كنه آپارات هاي پشت سر همه...جيمز فكر نمي كني اين همه جسم يابي در طول هفته براي بچه خطرناك باشه؟درمانگر سنت مانگو مي گفت توي ماههاي آخر بايد بيشتر از هميشه احتياط كنم...»
جيمز سرش را به نشانه ي تأييد تكان داد:
_«حق با توئه.فكر مي كنم توي ماه آخر تو به يه مرخصي احتياج داشته باشي .در اين مورد با دامبلدور صحبت مي كنم...فرانك لانگ باتم مي گفت آليس هم مثل تو از آپارات هاي طولاني ناراضيه.به نظر من دامبلدور در اين موارد كمي بي ملاحظه ست....بعد از اومدن بچه فعاليت براي محفل مطمئناً از اين هم دشوار تر مي شه امّا چاره اي نيست...راستي فكر مي كني جلسه ي اضطراري امشب به خاطر چيه؟بازم يه مأموريت جديد؟!»
_«نمي دونم...به هر حال حتماً كار مهمي بوده كه دامبلدور اين موقع از شب احضارمون كرده»
جيمز شانه هايش را به نشانه ي بي اطلاعي بالا انداخت و زنگ خانه شماره ي 12 را فشار داد.
***********************
«ليلي چقدر ديگه مونده؟من دارم از اشتياق بغل كردن پسر كوچولوي جيمز ديوونه مي شم!يه كم سريع تر لطفاً!»
_«متأسفم سيريوس.حداقل بايد تا آخر ماه صبر كني.ضمناً چي باعث مي شه كه فكر كني اون يه پسره؟!شايد...»
_«دست بردار ليلي!من مطمئنم كه پسره!تو هم به جاي بجث كردن روي جنسيت بچه بهتره سعي كني يه خورده زودتر ما رو از اين انتظار بيرون بياري!»
جيمز در حاليكه به سيريوس لبخند مي زد با صدايي آرام رو به ليلي گفت:
«دامبلدور به نظر ناراحت و عصبي مي رسه.فكر مي كني اتفاق به خصوصي افتاده؟»
ليلي نگاهي به چهره ي گرفته ي دامبلدور كه در آنسوي ميز نشسته بود انداخت:
_«فكر كنم به خاطر تأخير مودي ناراحته.اون هميشه با بي برنامگي هاش وقت بقيه رو تلف مي كنه»
_«نمي دونم...شايد هم از غيبت آليس ناراحت شده.فرانك مي گفت امشب حالش خوب نبوده و مونده خونه تا استراحت كنه»
در همين موقع صداي زنگ در بلند شد و با فريادهاي مادر سيريوس به هم آميخت.
سيريوس در حاليكه سعي مي كرد صدايش بلند تر از صداي مادرش باشد با كلافگي فرياد زد:«يكي اون پرده رو بكشه!من مي رم درو باز كنم .بالاخره سروكله ي مودي پيدا شد!»
بعد از ورود مودي چند دقيقه طول كشيد تا ريموس و سيريوس با كمك هم توانستند تابلوي مادر سيريوس را ساكت كنند.
دامبلدور در آنسوي ميز كماكان با چهره اي گرفته به جمع نگاه مي كرد.
مودي در حاليكه جرأت شكستن سكوت را به خود مي داد به آرامي پرسيد:«آلبوس اتفاقي افتاده؟»
دامبلدور آه بلندي كشيد و در حاليكه به آرامي تك تك اعضاء محفل را از نظر مي گذراند نگاهش روي ليلي ثابت ماند.
ليلي با نگراني به جيمزنگاه كرد.
جيمز سعي داشت با نگاهي اطمينان بخشش او را آرام كند امّا احساس مي كرد موجي از اضطراب وجود پر تلاطم خودش را نيز در بر گرفته است.
بعد از چند دقيقه سكوت طاقت فرسا دامبلدور بالاخره شروع به صحبت كرد:
«متأسفانه خبر خوبي براي شما ندارم.امشب من در جريان يك پيشگويي از حقايقي با خبر شدم كه بازگو كردنش واقعاً برام دشواره...فرصتي براي مقدمه چيني بيشتر نيست.به جاي توضيحات اضافه،متن پيشگويي رو عيناً براتون تكرار مي كنم:
آمدن كسي كه قدرت غلبه بر لرد سياه را دارد،نزديك است.او فرزند كساني است كه قبلاً سه بار با او جنگيده اند.در اواخر ماه هفتم به دنيا مي آيد.لرد سياه او را با خود برابر مي داند.قدرت او را با قدرت خود مشابه مي داند.اما او قدرتي دارد كه لرد سياه نمي داند و يكي از آنها به دست ديگري كشته مي شود...و وقتي يكي از آنها زنده است ديگري نمي تواند زنده بماند.كسي كه قدرت غلبه بر لرد سياه را دارد،در اواخر هفتمين ماه سال به دنيا مي آيد.»
دامبلدور بعد از چند دقيقه سكوت با صدايي گرفته ادامه داد:«متأسفم از اينكه بايد بگم ولدمورت هم از موضوع پيشگويي باخبره»
هيچ كس توانايي بيان كلامي را نداشت .
ليلي با صدايي كه به سختي قابل تشخيص بود آرام زمزمه كرد:«اواخر هفتمين ماه سال...اواخر هفتمين ماه سال...»
جيمز در حاليكه سعي مي كرد بر خود مسلط باشد دستش را بر شانه هاي ليلي گذاشت.
در آنسوي ميز صداي شكستن چيزي به گوش رسيد.جام لانگ باتم از دستان لرزانش به زمين افتاده بود و خرده هاي شيشه در اطراف صندلي ها مي درخشيد.
---------------------------------------------------------------------------
مطمئن نيستم جلسات محفل در اون سالها هم توي خونه ي شماره 12 گريمالد تشكيل مي شده.با اين وجود همين لوكيشن رو انتخاب كردم چون هممون باهاش آشنا تريم.





:phone:الوووو ناظر؟!...الو الو...صدا مياد؟!....الو قطع و وصل مي شه...از دست اين موبايلا كه هيچ وقت آنتن نمي دن!!...ببين استر جون اگه صدامو داري جواب بده!...زنگ زدم بگم پس كي پستاي از جلو نظامو ويريش مي كني؟!...الو....بوووووووووووووق...ناظر مورد نظر در دسترس نمي باشد.اعضاي سيريش لطفاً در ايام عيد مزاحم نشويد!بووووووووق...الو!استر چرا صداتو نازك كردي...
الوووووووو....منم مثل آبرفورث در چه حدي؟!!


مشترک مورد نظر در دسترس اومد ...
خوبه فکر نمیکردم انقدر خوب نوشته باشی ... تایید میشه ... این پست هیچ ربطی به عید نداره ...
واقعا خوب بود ...
تایید شد!!!
آرم شما به زودی به همراه چند تازه وارد داده میشه (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1386/1/2 12:46:25
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/2 20:21:42
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/2 20:21:42
لیلی هم طوری به نظر می رسید که انگار دوباره تنبلی را کنار گذاشته! البته همه فهمیده بودند که لیلی گاهی اینطوری می شود، ولی می دانستند که زود خوب می شود و به همان تنبلی گذشته باز می گردد! به هر حال باعث شده بود همه یک تکانی بخورند! بعضی ها هم به او تهمت اعتیاد به آبنبات چوبی را می زدند، ولی همیشه آن را تکذیب می کرد!
لارتن کرپسلی، بالاتر از توهم، (جادوگران: سنه ی یکهزار و سیصدو هشتاد و شش) ، 70
لارتن کرپسلی، بالاتر از توهم، (جادوگران: سنه ی یکهزار و سیصدو هشتاد و شش) ، 70
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/10/19
تولد نقش: 1400/04/09
آخرین ورود: سهشنبه 2 مرداد 1403 18:08
از: کافه هاگزهد
پستها:
514

یک خانه ...
شاید...!!!
یک مکان مناسب برای اختفا...
جایی برای مبارزه با سیاهی ، تاریکی ، مرگخوارها ...
مکانی برای جنگیدن با ولدمورت ... ارباب تاریکی...
محفل ققنوس !!!
کاش خادمان تاریکی نیز خانه را از نگاه بی اعتنای یک ماگل (مشنگ ) میدیدند.
میدانم که ماگل ها این خانه را ، خرابه میدانند.
مخروبه ... متروکه ...
که ارواح در آن زندگی میکنند.
ویرانه ای در میان یک باغ کوچک .
باغی که همه درختها و گلهای خود را پژمرده نشان میدهد.
با اینکه میدانستم فقط ماگل ها ، مقر مبارزه با شیطان را اینگونه میبینند ، اما...
کاش محفل در نگاه مرگخواران نیز اینگونه جلوه میکرد.
در دلم خندیدم. خنده ای تلخ که آشفته و پریشان بود.
سه بار به در آبی رنگ مخروبه ماگلی کوبیدم و منتظر ماندم ...
صدای قدمهایی که به در نزدیک میشد را به خوبی میشناختم.
صدا خاموش شد.
میدانستم که وردهایی را زمزمه میکند ، ولی نمی شنیدم.
وردهایی که من هم چند روز قبل برای ورود یک مرگخوار زمزمه کرده بودم.
ورد هایی که شاید محفل را به کام مرگ فرستاده بود.
در باز شد و مردی بلند قامت و لاغر اندام را در چشمان خود احساس کردم.
مردی که انبوه ریش نقره فامش نشان میداد که چند سالی از من بزرگتر است ، با چشمان آبی روشن از پشت شیشه های نیم دایره ای عینکش به من
نگاه میکرد.
و لبخندی از روی آرامش و شادی !!!
_ به موقع اومدی آبرفورث
_ دوباره اتفاقی افتاده آلبوس ؟!
لبخند روی لبش بیشتر خودنمایی کرد و آشفتگی مرا به آرامش فرا خواند.
_ بیا تا نشونت بدم
خندیدم .
_ نمیترسی که منم ...
_ خواهش میکنم ابر ! ا ون ماجرا دیگه تموم شد.
نمیدانم آلبوس چطور میتوانست خطر نابودی محفل را فراموش کند ، اما من چنین اجازه ای به خود نمیدادم.
قدمهای آلبوس را همراهی کردم و در بزرگ پشت سرم را، به تماشای باغ دعوت کردم.
به اتاقی که روبه روی در ورودی قرار داشت ، وارد شدیم.
اتاقی که یک خاطره نزدیک را در ذهنم روشن میکرد. خاطره ای که تمام وجودم را دراظطراب فرو میبرد.
روی یک صندلی کهنه که در کنار میز تیره رنگ وسط اتاق قرار داشت ، نشستم.
از میان انبوه کتابهایی که روی میز بود ، نگاهم روی کتاب قدیمی ، بزرگ و قطوری ثابت ماند.
_ دنبال چه طلسمی میگردی آلبوس ؟
آلبوس که سعی میکرد جای خالی برای آوردن نوشیدنی روی میز پیدا کند ، با آرامش گفت : طلسمو پیدا کردم. دیگه لازم نیست نگران باشی
ابرفورث.
_ چه طلسمی ؟
_ طلسم تشخیص هویت!
یه چیزی مثل معجون حقیقت ، ولی این یک طلسم باستانی قدرتمنده. اگه کسی تغییر شکل داده باشه و وارد خونه بشه ، معجون تغییر شکل خنثی
میشه و هویت اصلی اون شخص معلوم میشه.
لبهایم را باز کردم تا چیزی بگویم ، اما ...
_ میدونم ، میدونم چی میخوای بگی ابر ! در این مورد باید بگم که این هم یک طلسمه و هم برای مکانه.
معجون حقیقت رو باید به کسی که تغییر شکل داده خوراند ، اونم بعد از اینکه با وردی تضعیفش کرده باشیم، ولی طلسم تشخیص هویت رو یک بار
روی خانه اجرا میکنیم و هر کسی که تغییر شکل داده باشه و داخل خونه بیاد ، خود به خود اثر معجون تغییر شکل از بین میره.
تارهای نقره ای رنگ متصل به صورتش را نوازش کرد.
_ از اونجایی که من هنوز نمیدونم طلسم تشخیص هویت چقدر دوام میاره ، بهتره هر روز این طلسمو روی خونه اجرا کنیم ، تا مشکل چند روز
پیش به وجود نیاد.
چند روز پیش ...
این چند کلمه دوباره مرا در باتلاق غم و اندوه فرو برد و خوشحالیم را که با حرفهای آلبوس به دست آورده بودم ، بلعید.
کاش آلبوس زودتر این طلسم را پیدا میکرد.
و من در خاطره ای نه چندان دور غرق شدم.
نمیدانم فرانک برای چه کاری از محفل بیرون رفت. اما پس از مدتی طولانی که همه نگران او شده بودیم ، بازگشت.
من در را برای فرانک باز کردم. هنگامی که به چشمانش نگاه میکردم ، نفرت را دیدم اما او با لبخندی مصنوعی وارد شد.
رفتارش از همان اول غیر عادی بود. انگار برای بار اول بود که به محفل پا گذاشته بود.
طوری که انگار فرانک نیست.
همه ما را به چشم شکارهایی لذیذ نگاه میکرد . روی صندلی که پشت به در اتاق بود نشست.
صدایی که از پشت سرش آمد ، ترس و وحشت را درچهره اش نمایان ساخت.
وحشت او مانند کسی بود که دشمن را دیده باشد. دشمنی بسیار قدرتمند !!!
این آلبوس بود که علت تاخیرش را جویا میشد.
فرانک سعی کرد که ترسش را پنهان کند و داستانی ساختگی از مبارزه با چند مرگخوار را بازگو کرد.
_ ابر ... آبرفورث...
معلوم هست به چی فکر میکنی. چرا نوشیدنیتو نمیخوری ؟
این صدای آلبوس بود که مرا از افکار پریشان بیرون کشید.
_ بهتره بری غذای بلاتریکس رو بدی. نباید مرگخوار به این مهمی از گشنگی بمیره.
فرانک و جیمز و سیریوس رو هم بیدار کن.
بلند شدم و لحظاتی به میز که دیگر کتابی روی آن نبود خیره شدم.
====================================
====================================
====================================
لطفا به این سوالها جواب بده :
1. شروع داستان خوب بود یا نه ؟ در چه حدی بود ؟
2. فضاسازی خوب بود یا نه ؟ در چه حدی بود؟
3. داستان رو خوب تموم کردم یا نه ؟ در چه حدی بود ؟
4. داستان رو خوب پیش بردم یا نه ؟ در چه حدی بود ؟
5. بلندی ، کوتاهی داستان خوب بود یا نه ؟ با اجازه در چه حدی بود؟
......
1.جواب سوالامو میدی یا نه ؟ در چه حدی بود ؟
2. تایید میکنی یا برم خودکشی کنم ؟ در چه حدی بود ؟
3. عیدی منو میدی یا نه؟ در چه حدی هست؟
4. سه تا سوال بعد از نقطه چین برای شوخی بود . درچه حدی بود؟
ممنون. در چه حدی بود؟
مثل اینکه کامپیوتر قاطی کرده . در چه حدی بود ؟
...
چکش به تعداد پستهای محفل
آبرفورث عزیز!
پست خوبی بود و جواب من به همه سوال هات همینه!
چند جا فقط ایراد های جزئی داشتی! ولی در کل داستان قشنگی بود و این این رو نشون می ده که می تونی خوب بنویسی!
تأیید شد!
آرمت هم به زودی برات پیام شخصی میشه!
موفق باشید
سارا
شاید...!!!
یک مکان مناسب برای اختفا...
جایی برای مبارزه با سیاهی ، تاریکی ، مرگخوارها ...
مکانی برای جنگیدن با ولدمورت ... ارباب تاریکی...
محفل ققنوس !!!
کاش خادمان تاریکی نیز خانه را از نگاه بی اعتنای یک ماگل (مشنگ ) میدیدند.
میدانم که ماگل ها این خانه را ، خرابه میدانند.
مخروبه ... متروکه ...
که ارواح در آن زندگی میکنند.
ویرانه ای در میان یک باغ کوچک .
باغی که همه درختها و گلهای خود را پژمرده نشان میدهد.
با اینکه میدانستم فقط ماگل ها ، مقر مبارزه با شیطان را اینگونه میبینند ، اما...
کاش محفل در نگاه مرگخواران نیز اینگونه جلوه میکرد.
در دلم خندیدم. خنده ای تلخ که آشفته و پریشان بود.
سه بار به در آبی رنگ مخروبه ماگلی کوبیدم و منتظر ماندم ...
صدای قدمهایی که به در نزدیک میشد را به خوبی میشناختم.
صدا خاموش شد.
میدانستم که وردهایی را زمزمه میکند ، ولی نمی شنیدم.
وردهایی که من هم چند روز قبل برای ورود یک مرگخوار زمزمه کرده بودم.
ورد هایی که شاید محفل را به کام مرگ فرستاده بود.
در باز شد و مردی بلند قامت و لاغر اندام را در چشمان خود احساس کردم.
مردی که انبوه ریش نقره فامش نشان میداد که چند سالی از من بزرگتر است ، با چشمان آبی روشن از پشت شیشه های نیم دایره ای عینکش به من
نگاه میکرد.
و لبخندی از روی آرامش و شادی !!!
_ به موقع اومدی آبرفورث
_ دوباره اتفاقی افتاده آلبوس ؟!
لبخند روی لبش بیشتر خودنمایی کرد و آشفتگی مرا به آرامش فرا خواند.
_ بیا تا نشونت بدم
خندیدم .
_ نمیترسی که منم ...
_ خواهش میکنم ابر ! ا ون ماجرا دیگه تموم شد.
نمیدانم آلبوس چطور میتوانست خطر نابودی محفل را فراموش کند ، اما من چنین اجازه ای به خود نمیدادم.
قدمهای آلبوس را همراهی کردم و در بزرگ پشت سرم را، به تماشای باغ دعوت کردم.
به اتاقی که روبه روی در ورودی قرار داشت ، وارد شدیم.
اتاقی که یک خاطره نزدیک را در ذهنم روشن میکرد. خاطره ای که تمام وجودم را دراظطراب فرو میبرد.
روی یک صندلی کهنه که در کنار میز تیره رنگ وسط اتاق قرار داشت ، نشستم.
از میان انبوه کتابهایی که روی میز بود ، نگاهم روی کتاب قدیمی ، بزرگ و قطوری ثابت ماند.
_ دنبال چه طلسمی میگردی آلبوس ؟
آلبوس که سعی میکرد جای خالی برای آوردن نوشیدنی روی میز پیدا کند ، با آرامش گفت : طلسمو پیدا کردم. دیگه لازم نیست نگران باشی
ابرفورث.
_ چه طلسمی ؟
_ طلسم تشخیص هویت!
یه چیزی مثل معجون حقیقت ، ولی این یک طلسم باستانی قدرتمنده. اگه کسی تغییر شکل داده باشه و وارد خونه بشه ، معجون تغییر شکل خنثی
میشه و هویت اصلی اون شخص معلوم میشه.
لبهایم را باز کردم تا چیزی بگویم ، اما ...
_ میدونم ، میدونم چی میخوای بگی ابر ! در این مورد باید بگم که این هم یک طلسمه و هم برای مکانه.
معجون حقیقت رو باید به کسی که تغییر شکل داده خوراند ، اونم بعد از اینکه با وردی تضعیفش کرده باشیم، ولی طلسم تشخیص هویت رو یک بار
روی خانه اجرا میکنیم و هر کسی که تغییر شکل داده باشه و داخل خونه بیاد ، خود به خود اثر معجون تغییر شکل از بین میره.
تارهای نقره ای رنگ متصل به صورتش را نوازش کرد.
_ از اونجایی که من هنوز نمیدونم طلسم تشخیص هویت چقدر دوام میاره ، بهتره هر روز این طلسمو روی خونه اجرا کنیم ، تا مشکل چند روز
پیش به وجود نیاد.
چند روز پیش ...
این چند کلمه دوباره مرا در باتلاق غم و اندوه فرو برد و خوشحالیم را که با حرفهای آلبوس به دست آورده بودم ، بلعید.
کاش آلبوس زودتر این طلسم را پیدا میکرد.
و من در خاطره ای نه چندان دور غرق شدم.
نمیدانم فرانک برای چه کاری از محفل بیرون رفت. اما پس از مدتی طولانی که همه نگران او شده بودیم ، بازگشت.
من در را برای فرانک باز کردم. هنگامی که به چشمانش نگاه میکردم ، نفرت را دیدم اما او با لبخندی مصنوعی وارد شد.
رفتارش از همان اول غیر عادی بود. انگار برای بار اول بود که به محفل پا گذاشته بود.
طوری که انگار فرانک نیست.
همه ما را به چشم شکارهایی لذیذ نگاه میکرد . روی صندلی که پشت به در اتاق بود نشست.
صدایی که از پشت سرش آمد ، ترس و وحشت را درچهره اش نمایان ساخت.
وحشت او مانند کسی بود که دشمن را دیده باشد. دشمنی بسیار قدرتمند !!!
این آلبوس بود که علت تاخیرش را جویا میشد.
فرانک سعی کرد که ترسش را پنهان کند و داستانی ساختگی از مبارزه با چند مرگخوار را بازگو کرد.
_ ابر ... آبرفورث...
معلوم هست به چی فکر میکنی. چرا نوشیدنیتو نمیخوری ؟
این صدای آلبوس بود که مرا از افکار پریشان بیرون کشید.
_ بهتره بری غذای بلاتریکس رو بدی. نباید مرگخوار به این مهمی از گشنگی بمیره.
فرانک و جیمز و سیریوس رو هم بیدار کن.
بلند شدم و لحظاتی به میز که دیگر کتابی روی آن نبود خیره شدم.
====================================
====================================
====================================
لطفا به این سوالها جواب بده :
1. شروع داستان خوب بود یا نه ؟ در چه حدی بود ؟
2. فضاسازی خوب بود یا نه ؟ در چه حدی بود؟
3. داستان رو خوب تموم کردم یا نه ؟ در چه حدی بود ؟
4. داستان رو خوب پیش بردم یا نه ؟ در چه حدی بود ؟
5. بلندی ، کوتاهی داستان خوب بود یا نه ؟ با اجازه در چه حدی بود؟
......
1.جواب سوالامو میدی یا نه ؟ در چه حدی بود ؟
2. تایید میکنی یا برم خودکشی کنم ؟ در چه حدی بود ؟
3. عیدی منو میدی یا نه؟ در چه حدی هست؟
4. سه تا سوال بعد از نقطه چین برای شوخی بود . درچه حدی بود؟
ممنون. در چه حدی بود؟

مثل اینکه کامپیوتر قاطی کرده . در چه حدی بود ؟

...
چکش به تعداد پستهای محفل

آبرفورث عزیز!
پست خوبی بود و جواب من به همه سوال هات همینه!
چند جا فقط ایراد های جزئی داشتی! ولی در کل داستان قشنگی بود و این این رو نشون می ده که می تونی خوب بنویسی!
تأیید شد!
آرمت هم به زودی برات پیام شخصی میشه!
موفق باشید
سارا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/1/2 21:42:50
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/03/07
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
از: یک جایی!
پستها:
3574

به نام دوست
با سلام
گفتم یک دفعه هم این طوری پست ها رو مورد بررسی قرار بدیم ... جو گیر نشید همیشه این طوری نیست تعداد پست ها زیاد بود گفتم یک دفعه همرو باهم ترتیبشو بدم ...!!!
پروفسور پي ير برنا كورد:
خوب بود تایید میشه !!!
حواست باشه پی یر چون نزدیک عیده تاییدت کردم و گرنه اصلا تاییدت نمیکردم ... چون هنوز به اونجایی که میخواستم نرسیدی ولی بازم برای عیدی که باید به همه ی محفلی ها بدم تایید شد!!!
ویکتور کرام:
تایید شد !!!
اینم از این دقیقا به هدفم رسیدم ... انقدر تاییدت نکردم خودت فهمیدی باید چی کار کنی ... دیالوگت زیاد نبود و فضا سازیت در حد استاندارد بود ... !!!
ادوارد بونز:
تایید شد !!!
دیالوگ کم بود یعنی کم نبود ... نزدیک عیده ... بریم حالشو ببریم ... سارا منو میکشه
الادورا بلک:
تایید شد!!!
اینو اگر نزدیک عید هم نبود تایید میکردم ... چرا؟؟؟
چون پست بسیار عالی ای بودش ... فضا سازی در حد جهانی
پروفسور سینیسترا:
پاراگراف بندیت منو کشت
تایید شد !!!
دیالوگ رو با فضا سازی مخلوط کرده بودی شده بود پیتزا مخلوط
==============
آرم این دوستان به زودی حاضر میشه ...
سارا منو میکشه
ارادتمند
استرجس پادمور
با سلام
گفتم یک دفعه هم این طوری پست ها رو مورد بررسی قرار بدیم ... جو گیر نشید همیشه این طوری نیست تعداد پست ها زیاد بود گفتم یک دفعه همرو باهم ترتیبشو بدم ...!!!
پروفسور پي ير برنا كورد:
خوب بود تایید میشه !!!
حواست باشه پی یر چون نزدیک عیده تاییدت کردم و گرنه اصلا تاییدت نمیکردم ... چون هنوز به اونجایی که میخواستم نرسیدی ولی بازم برای عیدی که باید به همه ی محفلی ها بدم تایید شد!!!
ویکتور کرام:
تایید شد !!!
اینم از این دقیقا به هدفم رسیدم ... انقدر تاییدت نکردم خودت فهمیدی باید چی کار کنی ... دیالوگت زیاد نبود و فضا سازیت در حد استاندارد بود ... !!!
ادوارد بونز:
تایید شد !!!
دیالوگ کم بود یعنی کم نبود ... نزدیک عیده ... بریم حالشو ببریم ... سارا منو میکشه

الادورا بلک:
تایید شد!!!
اینو اگر نزدیک عید هم نبود تایید میکردم ... چرا؟؟؟
چون پست بسیار عالی ای بودش ... فضا سازی در حد جهانی

پروفسور سینیسترا:
پاراگراف بندیت منو کشت
تایید شد !!!
دیالوگ رو با فضا سازی مخلوط کرده بودی شده بود پیتزا مخلوط

==============
آرم این دوستان به زودی حاضر میشه ...
سارا منو میکشه

ارادتمند
استرجس پادمور
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!


جزئیات کاربر

سرش را که بلند می کند ساحره ای با ردای بلند مشکی جلوی چشمانش می آید. ساحره بلافاصله سلام مختصری می کند و دستی در ردایش می کند و شیشه ی حاوی محتوی ماده ی نقره ای رنگی را بیرون می کشد .استرجس بلند می شود و چند دقیقه ی بعد ......
------- در خاطره ی ساحره -----------
استرجس به همه جا نگاه می کند. ساحره ای جوان در کوچه های تاریک و ساکت حرکت می کند. ساحره این بار ردای بلند نقره ای را پوشیده است و کمی نگران به نظر می رسد اما با این حال کوچه ها را با قدم های بلند و سریع خود پشت سر می گذارد.استرجس دقیق می شود. ساحره ای که با او به خاطراتش آمده خسته تر به نظر می رسد ولی دیگر از آن نگرانی در چهره اش خبری نیست .استرجس با خود فکر می کند : چه چیزی او را این قدر نگران کرده؟
استر به همرا ساحره ی ردای مشکی او را دنبال می کنند. استر به خود جرات می دهد و می پرسد:
کجا می رفتید ؟
ساحره در حالی که نگاهش همچنان به رو به رو بود و در افکار خودش غوطه ور بود پاسخ می دهد : به زودی خواهید فهمید.
استر ناگهان قلبش شروع به تپیدن کرد. جسد یک ماگل...
ساحره ی ردا نقرهای بالای سر او رفت و نبضش را گرفت و بعد سری به علامت تاسف تکان داد. و هیچ کا ر دیگری نکرد... گویی که با این صحنه بارها بارها رو به رو شده است. استر که انتظار بیشتری داشت برگشت تا دوباره چیزی بگوید اما منصرف شد و دوباره سکوت کرد.
ساحره ردای نقره ای از بالای سر ماگل بلند شد و مسیرحرکتش را به خارج شهر تغییر داد.
ده دقیقه ی بعد هر دو همچنان ساحره شنل نقره ای را تعقیب می کردند. استر بی صبرانه منتظر بود . حالا دیگر کاملا " از شهر خارج شده بودند. و به تپه ی بلندی رسیده بودند. کلبه ی کوچکی در بالای تپه خودنمایی می کرد و دود خفیفی از دودکشش بالا می رفت. ساحره ردا نقره ای تپه را را بالا رفت و به در کلبه رسید. در را باز کرد و وارد شد. شخصی در کنار شومینه نشسته بود و لبخندی مرموزانه رو لبانش نقش بسته بود. داغ مرگخوار واضح ترین چیزی بود که استر به آن چشم دوخته بود. استر این مرگخوار را تابه حال ندیده بود.
ساحره ی ردا نقره ای در حالیکه سعی می کرد لحنش آرام با شد گفت :
بازم یه قتل دیگه؟ فکر کنم قبلا " بهت هشدار داده بودم که اگر یه ماگل دیگر رو بکشی به وزراتخونه اطلاع می دم.
مرگخوار انگار که در مورد یک چیز بی ارزش و به دردنخور صحبت کند لحنش را به حالت چیزی که از آن انزجار دارد تبدیل کرد و گفت :
اوه سینیسترا تو از ماگل ها حمایت می کنی؟اونها هیچ فایده ای ندارند و فقط برای تفریح جادوگران اصیلی مثل ما به وجود امده اند. ماگل های مزخرف !
و آب دهانش را به حالت توهین رو ی زمین انداخت.
استر که بی نهایت عصبانی شده بود به یاد مرگ یکی از دوستان ماگلش افتاده بود با خود فکر کرد : شاید مرگ او هم تقصیر این مرگخواره!
ساحره که مشخص شده بود نامش سینیستراست گفت : این حرف ها رو توی جلسات مزخرف مرگخوارها یاد می گیری ! اونها هیچ کمکی بهت نمی کنند. اونها تو رو برای اهداف خودشون می خوان . من و تو خیلی وقته دوستیم اگه قول بدی از اونجا بیرون بیای من هم قول می دم توی دادگاه وزراتخونه بهت کمک کنم. بهشون می گم که اونها افکارت رو مختوش کردند و تو هیچ تقصیری نداری. فقط باید قول بدی!. باید بهم قول بدی!
مرگخوار قهقه ای سر داد و گفت : بیرون بیام؟! تازه داره اونجا خوش می گذره ؟! من می خوام از اینجا برم و یک مرگخوار کامل شم .می خوام یکی از وفادارترین یاران لرد بشم من امشب از اینجا میرم.
و بهتره بگم دوستی بین من و تو وجود نداره.
سینیسترا که از تلاشش نا امید شده بود چوب دستی اش را بالا یرد تا او را که از جایش بلند شده بود و آماده ی رفتن بود منصرف کند اما پیش از آن مرگخوار ورد "استیوپفای " را به طرف او پرتاب کرده و به طرف در رفته بود.
سینیسترا توانست ورد را منحرف کند . ورد به کتابخانه ی آن سوی دیوار برخورد کرد و کتابها پایین ریختند.
سینیسترا سریع کتابها را کنار زد . به طرف در بر گشت . اما دیگر دیر شده بود مر گخوار فرار کرده بود....
----در اتاق محفل -----------
استرجس به همره سینیسترا در اتاق بودند.استرجس در حالی که تحت تاثیر این خاطره قرار گرفته بود خودش را جمع و جور کرد وگفت :
نتیجه ی درخواست عضویت شما در چند روز آینده معلوم خواهد شد...
-------------------------------------------
استر عزیز اگر خواستی تایید کن و اگر هم نخواستی تایید نکن . هدف من از زدن این پست پی بردن به نقاط ضعف و قوت نوشته ام بود.
( جدیدترین راهای تحریک کردن کسی برای تایید
)
------- در خاطره ی ساحره -----------
استرجس به همه جا نگاه می کند. ساحره ای جوان در کوچه های تاریک و ساکت حرکت می کند. ساحره این بار ردای بلند نقره ای را پوشیده است و کمی نگران به نظر می رسد اما با این حال کوچه ها را با قدم های بلند و سریع خود پشت سر می گذارد.استرجس دقیق می شود. ساحره ای که با او به خاطراتش آمده خسته تر به نظر می رسد ولی دیگر از آن نگرانی در چهره اش خبری نیست .استرجس با خود فکر می کند : چه چیزی او را این قدر نگران کرده؟
استر به همرا ساحره ی ردای مشکی او را دنبال می کنند. استر به خود جرات می دهد و می پرسد:
کجا می رفتید ؟
ساحره در حالی که نگاهش همچنان به رو به رو بود و در افکار خودش غوطه ور بود پاسخ می دهد : به زودی خواهید فهمید.
استر ناگهان قلبش شروع به تپیدن کرد. جسد یک ماگل...
ساحره ی ردا نقرهای بالای سر او رفت و نبضش را گرفت و بعد سری به علامت تاسف تکان داد. و هیچ کا ر دیگری نکرد... گویی که با این صحنه بارها بارها رو به رو شده است. استر که انتظار بیشتری داشت برگشت تا دوباره چیزی بگوید اما منصرف شد و دوباره سکوت کرد.
ساحره ردای نقره ای از بالای سر ماگل بلند شد و مسیرحرکتش را به خارج شهر تغییر داد.
ده دقیقه ی بعد هر دو همچنان ساحره شنل نقره ای را تعقیب می کردند. استر بی صبرانه منتظر بود . حالا دیگر کاملا " از شهر خارج شده بودند. و به تپه ی بلندی رسیده بودند. کلبه ی کوچکی در بالای تپه خودنمایی می کرد و دود خفیفی از دودکشش بالا می رفت. ساحره ردا نقره ای تپه را را بالا رفت و به در کلبه رسید. در را باز کرد و وارد شد. شخصی در کنار شومینه نشسته بود و لبخندی مرموزانه رو لبانش نقش بسته بود. داغ مرگخوار واضح ترین چیزی بود که استر به آن چشم دوخته بود. استر این مرگخوار را تابه حال ندیده بود.
ساحره ی ردا نقره ای در حالیکه سعی می کرد لحنش آرام با شد گفت :
بازم یه قتل دیگه؟ فکر کنم قبلا " بهت هشدار داده بودم که اگر یه ماگل دیگر رو بکشی به وزراتخونه اطلاع می دم.
مرگخوار انگار که در مورد یک چیز بی ارزش و به دردنخور صحبت کند لحنش را به حالت چیزی که از آن انزجار دارد تبدیل کرد و گفت :
اوه سینیسترا تو از ماگل ها حمایت می کنی؟اونها هیچ فایده ای ندارند و فقط برای تفریح جادوگران اصیلی مثل ما به وجود امده اند. ماگل های مزخرف !
و آب دهانش را به حالت توهین رو ی زمین انداخت.
استر که بی نهایت عصبانی شده بود به یاد مرگ یکی از دوستان ماگلش افتاده بود با خود فکر کرد : شاید مرگ او هم تقصیر این مرگخواره!
ساحره که مشخص شده بود نامش سینیستراست گفت : این حرف ها رو توی جلسات مزخرف مرگخوارها یاد می گیری ! اونها هیچ کمکی بهت نمی کنند. اونها تو رو برای اهداف خودشون می خوان . من و تو خیلی وقته دوستیم اگه قول بدی از اونجا بیرون بیای من هم قول می دم توی دادگاه وزراتخونه بهت کمک کنم. بهشون می گم که اونها افکارت رو مختوش کردند و تو هیچ تقصیری نداری. فقط باید قول بدی!. باید بهم قول بدی!
مرگخوار قهقه ای سر داد و گفت : بیرون بیام؟! تازه داره اونجا خوش می گذره ؟! من می خوام از اینجا برم و یک مرگخوار کامل شم .می خوام یکی از وفادارترین یاران لرد بشم من امشب از اینجا میرم.
و بهتره بگم دوستی بین من و تو وجود نداره.
سینیسترا که از تلاشش نا امید شده بود چوب دستی اش را بالا یرد تا او را که از جایش بلند شده بود و آماده ی رفتن بود منصرف کند اما پیش از آن مرگخوار ورد "استیوپفای " را به طرف او پرتاب کرده و به طرف در رفته بود.
سینیسترا توانست ورد را منحرف کند . ورد به کتابخانه ی آن سوی دیوار برخورد کرد و کتابها پایین ریختند.
سینیسترا سریع کتابها را کنار زد . به طرف در بر گشت . اما دیگر دیر شده بود مر گخوار فرار کرده بود....
----در اتاق محفل -----------
استرجس به همره سینیسترا در اتاق بودند.استرجس در حالی که تحت تاثیر این خاطره قرار گرفته بود خودش را جمع و جور کرد وگفت :
نتیجه ی درخواست عضویت شما در چند روز آینده معلوم خواهد شد...
-------------------------------------------
استر عزیز اگر خواستی تایید کن و اگر هم نخواستی تایید نکن . هدف من از زدن این پست پی بردن به نقاط ضعف و قوت نوشته ام بود.
( جدیدترین راهای تحریک کردن کسی برای تایید
)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ـ «خدا را دیدی؟»
ـ «خدا؟… دیوانه شدهای؟… کجا ست؟»
ـ «همین که میپرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
ـ «خدا؟… دیوانه شدهای؟… کجا ست؟»
ـ «همین که میپرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/11
آخرین ورود: چهارشنبه 5 آبان 1395 12:26
از: شجره نامه ی خاندان بلک
پستها:
141

نیمه شب چهارم فوریه بود؛ برفی که عصر آن روز باریده بود تمام دهکده را سفید پوش نموده و اینک آخرین دانه های برف بی رمق بر روی زمین رها می شدند. تنها صدای موجود صدای مرموز باد بود که در لابه لای درختان لخت می پیچید و زوزه می کشید. کمی دورتر از آن دهکده ی قدیمی در میان انبوه درختان افرا و سپیدار صدای دوتاق بلند جسم یابی به گوش رسید و اندام دو نفر از پشت درختان نمایان گشت که راهشان را از میان درختان کوتاه و بلند پیدا کرده و به راه افتادند. صدای فشرده شدن برف های دست نخورده در زیر پاهایشان به خوبی به گوش می رسید.
نفر دوم که کمی عقب تر راه می رفت گفت: من فکر می کنم باید کمی صبر می کردیم. این بی احتیاطیِ محضه. اما از نفر اول هیچ صدایی به گوش نرسید. پس از لحظه ای سکوت نفر دوم تکرار کرد: نباید الان این کار رو بکنیم. دست بردار هری. نفر اول ایستاد و رویش را برگرداند و گفت: این وظیفه ی منه نه اونا، می فهمی؟
- اما...
- امایی در کار نیست رون، اینو بفهم. سپس رویش را برگرداند و به راهش ادامه داد. رون خواست حرفی بزند اما تنها چیزی که از دهانش خارج شد بخاری بود که پس از لحظه ای در فضا گم شد.
مسیر طولانی ای را پیمودند و سر یک دو راهی به سمت شمال پیچیدند و هرچه به پیش می رفتند از دهکده دور و دورتر می شدند. سرانجام بعد از مدتی چیزی که در آن تاریکی دیده می شد شبیه به یک خانه بود. آن دو آنقدر نزدیک رفتند که دیگر رو به روی در ورودی آن ایستاده بودند.
****
کینگزلی مشتش را محکم بر روی میز کوبید و با عصبانیت گفت: کِی؟ بیل گفت: مثل اینکه یه ساعتی می شه.
- و تو الان به من خبر می دی؟
- نه، ما به محض اینکه فهمیدیم بهت خبر دادیم.
کینگزلی گفت: چطوری با محافظت شما این اتفاق افتاد؟ زود باش برو و محافظان هاگوارتز رو دو برار کن و بعد با بقیه ی اعضا به من و آرتور بپیوند. سپس رو به آقای ویزلی کرد و گفت: با من بیا آرتور.
دو مرد در حالیکه قرارگاه را ترک می کردند در میدان گریمولد جسم یابی کردند.
****
هری چوبدستی اش را که محکم در دست گرفته بود بالا برد و نزدیک قفل در گرفت اما قبل از اینکه حرکت دیگری بکند در خانه ی قدیمی خود به خود به رویشان گشوده شد. هری تا خواست وارد خانه شود رون بازویش را گرفت کشید و در گوشش زمزمه کرد: خطرناکه! اما هری توجهی نکرد و بازویش را از میان انگشتان رون رها کرد و داخل خانه شد. رون نیز به ناچار دنبالش پا به درون خانه گذاشت. درون خانه تاریکی مطلق حکم می راند و آنها مجبور شدند چوبدستی هاشان را روشن کنند تا از موقعیت خود با خبر شوند. آنها درون خانه ای نمور، متروک و ویرانه ای حضور داشتند که حتی از بیرون نیز سردتر بود و دارای یک طبقه بود و هیچ چیز جالبی در آن جلب توجه نمی کرد. هری از این وضعیت تعجب کرد اما سلقمه ای که رون به او زد او را به خود آورد. او وقتی رویش را برگرداند متوجه شد نور چوبدستی رون دریچه ای زیر زمینی را روشن ساخته. آنها در ورودی آن را بلند کردند. در زیر آن پلکانی طویلی بود که از آن بالا انتهایش دیده نمی شد. هری و رون هر دو از پلکان پایین رفتند، تعداد پله ها از آنچه تصورش را می کردند بیشتر بود. آنها پایین و پایین تر رفتنتد تا اینکه به سالنی رسیدند که مقصد پلکان بود. سالنی بزرگ و طویل که دیوارهای آن از سنگ های سیاه پوشیده شده بود و علاوه بر نور چوبدستی آنها منابع نور دیگری نیز در آنجا به چشم می خورد. نورهای کوچکی که یاد کرم های شب تاب را در ذهن آنسان تداعی می کرد.
هری و رون در امتداد سالن طویل پیش رفتند. بر روی در و دیوار سالن علایم و مجسمه هایی عجیب به چشم می خورد، حس آشنایی به هری دست داد درست مثل وقتی که در حفره ی اسرار آمیز بود. همانطور که جلوتر می رفتند تعداد نورهای کوچک لرزان بیشتر از پیش می شد و سایه روشنی بر روی مجسمه ی بزرگ و عظیم الچثه ای در انتهای سالن می انداخت. هری و رون روبه رو مجسمه قرار گرفته بودند. هری به آرامی زمزمه ای کرد که سبب شد صدایی عجیب از مجسمه برخیزد آنها حالتی تدافعی به خود گرفتند اما از داخل مجسمه صندوق سنگی بزرگی بیرون آمد. هری نگاهی به آن انداخت چوبدستی را لزرشی و داد و وردی را زیر لب زمزمه کرد اما اثری نداشت. هری چند ورد دیگر را نیز امتحان کرد اما هیچ کدام اثری نداشتند. هری مدتی فکر کرد و به اندوخته هایش در برابر جان پیچ های دیگر ولدمورت رجوع کرد که ناگهان فکری به ذهنش رسید. او آستین ردایش را بالا زد و ساعد دستش را بالای صندق گرفت اما رون دست او را پایین کشید و دست خودش را جلو برد و گفت: بذار خون یه غریبه باشه. حالا خون تو و اون یکیه ممکنه اون بفهمه.
هری نگاهی به رون انداخت و گفت: نه فکر نکنم اون موقع که اینو می ساخته از این اتفاق باخبر بوده باشه.
- باشه! اما بهتر مراقب باشیم. اون بسیار حساسه و قدرتمند.
هری تصمیم گرفت که به حرف رون گوش کند. رون دستش را بالا برد و با چوبدستی اش بر آن ضربه ای زد که باعث شد خون از دستش سرازیر بشود و روی قفل صندوق بچکد. در صندوق به آرامی باز شد اما چیزی که در آن ظاهر شد صندوق سنگی دیگری بود. رون قطره ی دیگری از خونش را بر آن چکاند. این بار نیز صندوقی دیگر پدیدار شد. آنها فهمیدند همانطور که صندوق های جدیدی بیرون می آید مقدار خونی که برای باز شدنشان لازم است بیشتر و بیشتر می شود. تعداد زیادی صندوق باز شده بودند ولی هنوز چیزی که درون صندوق نمایان می شد چیزی نبود که آنها دنبالش بودند. رون از این رویه تعجب کرده بود . هری دستش را پس زد و گفت: کافیه رون اینطوری نمی شه تو همه ی خونتو دادی .
- نه هری دست میشه. هری رون را کنار زد و این بار خون خودش را روی قفل صندوقچه چکاند اما دیگر در صندوق باز نمی شد.
- هری اون از تو قبول نمی کنه باید خون من باشه.
هری عصبانی شد و رون دوباره دستش را بالای صندوق گرفت و همان کار قبلی را تکرار کرد. مدتی گذشت و انگار هیچ پیشرفت و تغییری در کار آنها حاصل نمی شد جز اینکه حال رون لحظه به لحظه بدتر می شد. بالاخره در آخرین صندوقچه که باز کردنش نیم ساعت و همچنین خون زیادی را برده بود چیزی دیگری نمایان شد. یک فنجان کوچک دسته دار که بر رویش آرم گروه هافلپاف به چشم می خورد. هری دستش را دراز کرد تا فنجان را بردارد که ناگهان درد شدیدی در پیشانی اش شروع شد. جای زخمش چنان درد می کرد که او فریادی کشید و سپس روی زمین افتاد وچوبدستی اش از دستش رها شد و روی زمین غل خورد. رون که خونریزی دستش را قطع کرده بود به سمت هری شتافت.
- هری چت شد. هری!!! پاشو.
سوز عجیبی در سالن پیچید و بدن آن دو را به لرزه واداشت. هری هنوز روی زمین بود و رون سعی داشت آرامش کند. سرما و سوز بیشتر و بیشتر شد تا اینکه شبیه طوفانی شد که منبع اش نامعلوم بود. رون ترسان از وضعی که پیش آمده بود هری را از زمین بلند کرد. اما وقتی سرشان را بلند کردند با چیزی مواجه شدند که انتظارش بعید نبود. ده ها مرگخوار دور آن ها حلقه زده و از پشت نقاب هاشان به آن ها زل زده بودند. دیگری خبری از سوز و سرما نبود.
- بالاخره دوباره رو در رو شدیم پاتر. برای مرگ آماده شو. این صدای بی روح و آشنا از آن کسی بود با قدی بلند و چشمانی قرمز و چهری ای مار گونه که از پشت دو مرگخوار دیگر به طرف آنها می آمد. او ادامه داد: زیاد سخت نبود نه؟! آخه من نمی خواستم قبل از رویایی با من خودتو خسته کنی. باید از دوستت تشکر کنی پاتر.
هری با تنفر با او نگاه می کرد از اینکه بدون چوبدستی اش با ولدمورت رو در رو شده عصبانی به نظر می رسید. ولدمورت دیگر در دو قدمی او بود که رون چوبدستی اش را به طرف او گرفت و گفت: کروسیاتوس.
اما ولدمورت به راحتی طلسم را دفع کرد و با حرکت چوبدستی اش رون را به گوشه ی سالن پرتاپ کرد.
- فقط من و توییم پاتر اما تو بدون چوبدستی ای و من چوبدستی دارم. البته اگه هم داشتی کاری ازت بر نمی اومد. به زودی به والدینت می پیوندی هری. چیزی که هفده سال به تعویق افتاده بود. آواداکدا...
چوبدستی ولدمورت به طرز عجیبی از دستش پرتاب شد. ولدمورت و مرگخوران رویشان را برگرداندند و با پانزده نفر از اعضای محفل روبه رو شدند که همگی با هم چوبدستی هاشان را به طرف او نشانه رفته بودند. هری از فرصت استفاده کرد و چوبدستی خودش را برداشت. و به طرف ولدمورت گرفت.
- چه جشن بزرگی! خیلی خوشحالمون کردید که به اینجا اومدید. حالا می تونین همتون با هم بمیرین. او به مرگخواران اشاره کرد و در یک لحظه انوار طلسم های گوناگون سالن را پر کرد.
- دیفندو.
- ایمپریوس
تانکس با دم باریک مشغول مبارزه بود و لوپین با بلاتریکس لسترنج.
- استیو پفای
طلسم بیهوشی بیل به ویلکز بر خورد و او را به زمین انداخت. او برای اینکه مدتی از دست ویلکز خلاص شود ورد " پتريفيکوس توتالوس" را بر رویش انجام داد تا نتواند تکان بخورد.
املاین ونس در اثر طلسمی که روزیه به طرفش فرستاده زخمی شده و حالا کینگزلی به جای او می جنگید. و مودی چشم باباقوری به طرز ماهرانه ای با رباستین می جنگید.
چشمان هری مرتب به دنبال ولدمورت می گشت اما گویی خبری از او نبود امکان نداشت ولدمورت به این راحتی ها صحنه ی مبارزه را ترک کرده باشد و مرگخوارانش را به حال خود بگذارد. اما لحظه ای بعد او را دید که بالای سر پیکر بی حرکت ویلکز ایستاده و چوبدستی او را برداشت. هری به یاد چوبدستی ولدمورت افتاد که از دستش پرتاب شده بود. اما فرصتی برای پیدا کردنش نداشت زیرا که ولدمورت افسونی را به سمتش روانه کرد و هری جاخالی داد.
ولدمورت یک ریز طلسم به طرف هری می فرستاد و هری فقط مجبور به دفاع می شد. ولدمورت خندید و گفت: همه ی کاری که ازت برمی یاد همینه؟ فقط همین؟!
هری نفسش را با خشم بیرون داد و فریاد زد: کروسیاتوس. طلسم از بغل گوش ولدمورت رد شد و به دیوار برخورد کرد.
- بد نبود داری پیشرفت می کنی! اما این در برابر من کمه.
هری برای بار دیگر فریاد زد: سکتوم سمپرا.
طلسم به دست ولدمورت برخورد کرد و دستش به طرز وحشتناکی شروع به خونریزی کرد اما او به راحتی خونریزی را قطع کرد و گفت: تو که نمی خوای اینطوری منو بکشی! با ورد خادمم؟ متاسفانه اون اینجا نیست تا ببینه شاگردش چه خوب از این طلسم استفاده می کنه. حالا طعم مرگ رو بچش پاتر.
اما ضربه ای که به برخورد کرده بود فرصت این را به او نداد تا طلسمش را بر زبان جاری بسازد. هری رون را دید که با چوبدستی اش صندوق بزرگ سنگی را با شتاب به سوی ولدمورت فرستاد که سبب شد او نقش زمین شود و چوبدستی از دستش بیرون بپرد. تعداد زیادی از مرگخواران مجروح شده بودند و تعداد باقی مانده نیز با دیدن این صحنه ترس برشان داشت. ولدمورت در حالیکه سعی می کرد برخیزد به رون نگاه کرد و گفت: مطمئن باش سزای کارت رو می بینی. رون پوزخندی زد و چوبدستی ولدمورت را که در دست داشت شکاند. چشمان قرمز ولدمورت از شدت نفرت و عصبانیت برقی زد و ناپدید گشت. بقیه مرگخواران نیز همراه او جسم یابی کرده و غیب شدند.
هری نگاهی به رون انداخت و گفت: ممنونم. کارت خیلی عالی بود. رون خندید و از جیب ردایش فنجان کوچکی را در آورد و در دست هری گذاشت.
پایان.
_________________________
از اینکه طولانی شد معذرت
نفر دوم که کمی عقب تر راه می رفت گفت: من فکر می کنم باید کمی صبر می کردیم. این بی احتیاطیِ محضه. اما از نفر اول هیچ صدایی به گوش نرسید. پس از لحظه ای سکوت نفر دوم تکرار کرد: نباید الان این کار رو بکنیم. دست بردار هری. نفر اول ایستاد و رویش را برگرداند و گفت: این وظیفه ی منه نه اونا، می فهمی؟
- اما...
- امایی در کار نیست رون، اینو بفهم. سپس رویش را برگرداند و به راهش ادامه داد. رون خواست حرفی بزند اما تنها چیزی که از دهانش خارج شد بخاری بود که پس از لحظه ای در فضا گم شد.
مسیر طولانی ای را پیمودند و سر یک دو راهی به سمت شمال پیچیدند و هرچه به پیش می رفتند از دهکده دور و دورتر می شدند. سرانجام بعد از مدتی چیزی که در آن تاریکی دیده می شد شبیه به یک خانه بود. آن دو آنقدر نزدیک رفتند که دیگر رو به روی در ورودی آن ایستاده بودند.
****
کینگزلی مشتش را محکم بر روی میز کوبید و با عصبانیت گفت: کِی؟ بیل گفت: مثل اینکه یه ساعتی می شه.
- و تو الان به من خبر می دی؟
- نه، ما به محض اینکه فهمیدیم بهت خبر دادیم.
کینگزلی گفت: چطوری با محافظت شما این اتفاق افتاد؟ زود باش برو و محافظان هاگوارتز رو دو برار کن و بعد با بقیه ی اعضا به من و آرتور بپیوند. سپس رو به آقای ویزلی کرد و گفت: با من بیا آرتور.
دو مرد در حالیکه قرارگاه را ترک می کردند در میدان گریمولد جسم یابی کردند.
****
هری چوبدستی اش را که محکم در دست گرفته بود بالا برد و نزدیک قفل در گرفت اما قبل از اینکه حرکت دیگری بکند در خانه ی قدیمی خود به خود به رویشان گشوده شد. هری تا خواست وارد خانه شود رون بازویش را گرفت کشید و در گوشش زمزمه کرد: خطرناکه! اما هری توجهی نکرد و بازویش را از میان انگشتان رون رها کرد و داخل خانه شد. رون نیز به ناچار دنبالش پا به درون خانه گذاشت. درون خانه تاریکی مطلق حکم می راند و آنها مجبور شدند چوبدستی هاشان را روشن کنند تا از موقعیت خود با خبر شوند. آنها درون خانه ای نمور، متروک و ویرانه ای حضور داشتند که حتی از بیرون نیز سردتر بود و دارای یک طبقه بود و هیچ چیز جالبی در آن جلب توجه نمی کرد. هری از این وضعیت تعجب کرد اما سلقمه ای که رون به او زد او را به خود آورد. او وقتی رویش را برگرداند متوجه شد نور چوبدستی رون دریچه ای زیر زمینی را روشن ساخته. آنها در ورودی آن را بلند کردند. در زیر آن پلکانی طویلی بود که از آن بالا انتهایش دیده نمی شد. هری و رون هر دو از پلکان پایین رفتند، تعداد پله ها از آنچه تصورش را می کردند بیشتر بود. آنها پایین و پایین تر رفتنتد تا اینکه به سالنی رسیدند که مقصد پلکان بود. سالنی بزرگ و طویل که دیوارهای آن از سنگ های سیاه پوشیده شده بود و علاوه بر نور چوبدستی آنها منابع نور دیگری نیز در آنجا به چشم می خورد. نورهای کوچکی که یاد کرم های شب تاب را در ذهن آنسان تداعی می کرد.
هری و رون در امتداد سالن طویل پیش رفتند. بر روی در و دیوار سالن علایم و مجسمه هایی عجیب به چشم می خورد، حس آشنایی به هری دست داد درست مثل وقتی که در حفره ی اسرار آمیز بود. همانطور که جلوتر می رفتند تعداد نورهای کوچک لرزان بیشتر از پیش می شد و سایه روشنی بر روی مجسمه ی بزرگ و عظیم الچثه ای در انتهای سالن می انداخت. هری و رون روبه رو مجسمه قرار گرفته بودند. هری به آرامی زمزمه ای کرد که سبب شد صدایی عجیب از مجسمه برخیزد آنها حالتی تدافعی به خود گرفتند اما از داخل مجسمه صندوق سنگی بزرگی بیرون آمد. هری نگاهی به آن انداخت چوبدستی را لزرشی و داد و وردی را زیر لب زمزمه کرد اما اثری نداشت. هری چند ورد دیگر را نیز امتحان کرد اما هیچ کدام اثری نداشتند. هری مدتی فکر کرد و به اندوخته هایش در برابر جان پیچ های دیگر ولدمورت رجوع کرد که ناگهان فکری به ذهنش رسید. او آستین ردایش را بالا زد و ساعد دستش را بالای صندق گرفت اما رون دست او را پایین کشید و دست خودش را جلو برد و گفت: بذار خون یه غریبه باشه. حالا خون تو و اون یکیه ممکنه اون بفهمه.
هری نگاهی به رون انداخت و گفت: نه فکر نکنم اون موقع که اینو می ساخته از این اتفاق باخبر بوده باشه.
- باشه! اما بهتر مراقب باشیم. اون بسیار حساسه و قدرتمند.
هری تصمیم گرفت که به حرف رون گوش کند. رون دستش را بالا برد و با چوبدستی اش بر آن ضربه ای زد که باعث شد خون از دستش سرازیر بشود و روی قفل صندوق بچکد. در صندوق به آرامی باز شد اما چیزی که در آن ظاهر شد صندوق سنگی دیگری بود. رون قطره ی دیگری از خونش را بر آن چکاند. این بار نیز صندوقی دیگر پدیدار شد. آنها فهمیدند همانطور که صندوق های جدیدی بیرون می آید مقدار خونی که برای باز شدنشان لازم است بیشتر و بیشتر می شود. تعداد زیادی صندوق باز شده بودند ولی هنوز چیزی که درون صندوق نمایان می شد چیزی نبود که آنها دنبالش بودند. رون از این رویه تعجب کرده بود . هری دستش را پس زد و گفت: کافیه رون اینطوری نمی شه تو همه ی خونتو دادی .
- نه هری دست میشه. هری رون را کنار زد و این بار خون خودش را روی قفل صندوقچه چکاند اما دیگر در صندوق باز نمی شد.
- هری اون از تو قبول نمی کنه باید خون من باشه.
هری عصبانی شد و رون دوباره دستش را بالای صندوق گرفت و همان کار قبلی را تکرار کرد. مدتی گذشت و انگار هیچ پیشرفت و تغییری در کار آنها حاصل نمی شد جز اینکه حال رون لحظه به لحظه بدتر می شد. بالاخره در آخرین صندوقچه که باز کردنش نیم ساعت و همچنین خون زیادی را برده بود چیزی دیگری نمایان شد. یک فنجان کوچک دسته دار که بر رویش آرم گروه هافلپاف به چشم می خورد. هری دستش را دراز کرد تا فنجان را بردارد که ناگهان درد شدیدی در پیشانی اش شروع شد. جای زخمش چنان درد می کرد که او فریادی کشید و سپس روی زمین افتاد وچوبدستی اش از دستش رها شد و روی زمین غل خورد. رون که خونریزی دستش را قطع کرده بود به سمت هری شتافت.
- هری چت شد. هری!!! پاشو.
سوز عجیبی در سالن پیچید و بدن آن دو را به لرزه واداشت. هری هنوز روی زمین بود و رون سعی داشت آرامش کند. سرما و سوز بیشتر و بیشتر شد تا اینکه شبیه طوفانی شد که منبع اش نامعلوم بود. رون ترسان از وضعی که پیش آمده بود هری را از زمین بلند کرد. اما وقتی سرشان را بلند کردند با چیزی مواجه شدند که انتظارش بعید نبود. ده ها مرگخوار دور آن ها حلقه زده و از پشت نقاب هاشان به آن ها زل زده بودند. دیگری خبری از سوز و سرما نبود.
- بالاخره دوباره رو در رو شدیم پاتر. برای مرگ آماده شو. این صدای بی روح و آشنا از آن کسی بود با قدی بلند و چشمانی قرمز و چهری ای مار گونه که از پشت دو مرگخوار دیگر به طرف آنها می آمد. او ادامه داد: زیاد سخت نبود نه؟! آخه من نمی خواستم قبل از رویایی با من خودتو خسته کنی. باید از دوستت تشکر کنی پاتر.
هری با تنفر با او نگاه می کرد از اینکه بدون چوبدستی اش با ولدمورت رو در رو شده عصبانی به نظر می رسید. ولدمورت دیگر در دو قدمی او بود که رون چوبدستی اش را به طرف او گرفت و گفت: کروسیاتوس.
اما ولدمورت به راحتی طلسم را دفع کرد و با حرکت چوبدستی اش رون را به گوشه ی سالن پرتاپ کرد.
- فقط من و توییم پاتر اما تو بدون چوبدستی ای و من چوبدستی دارم. البته اگه هم داشتی کاری ازت بر نمی اومد. به زودی به والدینت می پیوندی هری. چیزی که هفده سال به تعویق افتاده بود. آواداکدا...
چوبدستی ولدمورت به طرز عجیبی از دستش پرتاب شد. ولدمورت و مرگخوران رویشان را برگرداندند و با پانزده نفر از اعضای محفل روبه رو شدند که همگی با هم چوبدستی هاشان را به طرف او نشانه رفته بودند. هری از فرصت استفاده کرد و چوبدستی خودش را برداشت. و به طرف ولدمورت گرفت.
- چه جشن بزرگی! خیلی خوشحالمون کردید که به اینجا اومدید. حالا می تونین همتون با هم بمیرین. او به مرگخواران اشاره کرد و در یک لحظه انوار طلسم های گوناگون سالن را پر کرد.
- دیفندو.
- ایمپریوس
تانکس با دم باریک مشغول مبارزه بود و لوپین با بلاتریکس لسترنج.
- استیو پفای
طلسم بیهوشی بیل به ویلکز بر خورد و او را به زمین انداخت. او برای اینکه مدتی از دست ویلکز خلاص شود ورد " پتريفيکوس توتالوس" را بر رویش انجام داد تا نتواند تکان بخورد.
املاین ونس در اثر طلسمی که روزیه به طرفش فرستاده زخمی شده و حالا کینگزلی به جای او می جنگید. و مودی چشم باباقوری به طرز ماهرانه ای با رباستین می جنگید.
چشمان هری مرتب به دنبال ولدمورت می گشت اما گویی خبری از او نبود امکان نداشت ولدمورت به این راحتی ها صحنه ی مبارزه را ترک کرده باشد و مرگخوارانش را به حال خود بگذارد. اما لحظه ای بعد او را دید که بالای سر پیکر بی حرکت ویلکز ایستاده و چوبدستی او را برداشت. هری به یاد چوبدستی ولدمورت افتاد که از دستش پرتاب شده بود. اما فرصتی برای پیدا کردنش نداشت زیرا که ولدمورت افسونی را به سمتش روانه کرد و هری جاخالی داد.
ولدمورت یک ریز طلسم به طرف هری می فرستاد و هری فقط مجبور به دفاع می شد. ولدمورت خندید و گفت: همه ی کاری که ازت برمی یاد همینه؟ فقط همین؟!
هری نفسش را با خشم بیرون داد و فریاد زد: کروسیاتوس. طلسم از بغل گوش ولدمورت رد شد و به دیوار برخورد کرد.
- بد نبود داری پیشرفت می کنی! اما این در برابر من کمه.
هری برای بار دیگر فریاد زد: سکتوم سمپرا.
طلسم به دست ولدمورت برخورد کرد و دستش به طرز وحشتناکی شروع به خونریزی کرد اما او به راحتی خونریزی را قطع کرد و گفت: تو که نمی خوای اینطوری منو بکشی! با ورد خادمم؟ متاسفانه اون اینجا نیست تا ببینه شاگردش چه خوب از این طلسم استفاده می کنه. حالا طعم مرگ رو بچش پاتر.
اما ضربه ای که به برخورد کرده بود فرصت این را به او نداد تا طلسمش را بر زبان جاری بسازد. هری رون را دید که با چوبدستی اش صندوق بزرگ سنگی را با شتاب به سوی ولدمورت فرستاد که سبب شد او نقش زمین شود و چوبدستی از دستش بیرون بپرد. تعداد زیادی از مرگخواران مجروح شده بودند و تعداد باقی مانده نیز با دیدن این صحنه ترس برشان داشت. ولدمورت در حالیکه سعی می کرد برخیزد به رون نگاه کرد و گفت: مطمئن باش سزای کارت رو می بینی. رون پوزخندی زد و چوبدستی ولدمورت را که در دست داشت شکاند. چشمان قرمز ولدمورت از شدت نفرت و عصبانیت برقی زد و ناپدید گشت. بقیه مرگخواران نیز همراه او جسم یابی کرده و غیب شدند.
هری نگاهی به رون انداخت و گفت: ممنونم. کارت خیلی عالی بود. رون خندید و از جیب ردایش فنجان کوچکی را در آورد و در دست هری گذاشت.
پایان.
_________________________
از اینکه طولانی شد معذرت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همه ی ما به واقعیت جادو ایمان داریم، اما جادوی ما چوبدستی هایمان نیست، بلکه قلبهامان است.
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e
[img]http://i14.tinypic.com/2u94e
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج