جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اسفند 1385 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
نام پست: دور هم باشیم!
هدف: تجربه ی یه جادوگر در دنیای ماگلی!
---

سنت مانگو مثل همیشه شولوغ پلوغ بود. صدای جیغ و داد و خنده و این جور کارا، گوش هر جنبنده ای رو کر میکرد!

ناگهان دکتر" ققنوس" از اتاقی بیرون اومد و بعد از چند لحظه" عله" و فرزند دلبندش" کریچر" از اتاق بیرون اومدن.

_ دکتر یعنی هیچ راهی نیست؟!
ققی سری تکون داد و گفت:
_ متاسفانه نه!
کریچر:
ققی دلش به حال کریچر کوچولو میسوزه و رو به عله میگه:
_ میدونی، ما علممون اینقدر پیشرفت نکرده تا این بیماری رو تشخیص بدیم. ولی خب یک راه هست!
عله به دست و پای ققی می یفته و میگه:
_ تو رو جون سرژیا، هر راهی هست بگو که من انجام میدم!
ققی نفس عمیقی میکشه و میگه:
_ راستش... راستش... توی بیمارستانای ماگلی، میتونن این بیماری رو تشخیص بدن!
عله با تعجب میپرسه:
_ یعنی میگی برم ماگلستان و بچمو بدم دست یه ماگول؟!
و کریچرو که داشت گریه میکرد رو بغل میکنه و زمزمه میکنه:
_ نازی کولوکچو! نازی گوگولی!
ققی ادامه میده:
_ این تنها راه موجوده... البته باید یه فکری به حال شمایل بچت بکنی! چون اصلا شبیه ماگلا نیست!

و به سرعت محل رو ترک میکنه!
کریچر همینجوری هی گریه میکنه و دل عله رو به درد می یاره. عله فکر میکنه و بعد از لحظه ای میگه:
_ گریه نکن عزیزم! برای خوب شدنت حتی بیمارستان ماگلی هم میریم!... بریم یه فکری به حال قیافت بکنم، بریم!
---

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 26 بهمن 1385 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام او که ما را اصیل پاک آفرید!



کورن در حالی که به مرد خوشگل خیره شده بود گقت:
پس این طور تو خل نیستی، ها فهمیدم..اسباب بازی هستی...
مرد:
کورن یخه مرد را گرفت و او را محکم به سمت خود کشید، او را به دیوار کوبید، سپس آستین هایش را بالا زد، و با لذت گفت:
- خب عزیز دل بابا، از کجا شروع کنم کیسه بوکس خوشگلم، کله، پاها، دست ها، شکم، نقاط فوق حساس ! هان؟ کجا؟
مرد: بابا بی خیال، ول کن...من...من..
کورن: آها..فهمیدم..این قضیه همون فیلمه هست..آره..ما اینجا گیر افتادیم..یکی مون باید نجات پیدا کنه..البته با قتل دیگری...
مرد: بی خیال..من زن و بچه دارم...
کورن: جدا؟ چند تا زن؟
مرد:
کورن: آها..فهمیدم..ولی خب میدونی من اصیل ترم..پس تو باید بمیری...
مرد از غصه با سر رفت تو زمین و اشک ریخت، خود را محکم به دیوار می کوبید و بر بخت بدش لعنت می فرستاد و دائما می گفت: خدایا توبه !
کورن به در و دیوار نگاه می کرد، چشمش به دوربین مدار بسته افتاد، نزدیک شد:
*- هخ...تف...
آب دهان زیبای خویش را نصیب لنز دوربین نمود و با لذت با آستینش لنز آن را تمیز کرد:
- اه..اه..اصلا نمیرسن..این همه کلفت داره بیمارستان..
تق..قریچچچچ
صدای قفل شدن به گوش رسید، هر دو سر را پایین آوردند، نگاهشان به پاهایشان افتاد، اکنون هر دو در زنجیر بودند:
مرد: نه....بابا..من دکترم...من شفا دهنده درجه یکم..این یارو خله..
و در حالی که انگشتش را به نشانه فحش محش فرنگی رو به دوربین گرفته بود فریاد می زد و با دندان هایش زنجیر را می کشید...
کورن: هیس بابا...تازه اصلا بازی اینجاست..بگرد..بگرد دنبال نشونه که باید چیکار کنیم...
کورن با دقت اطراف خود را نگاه کرد، چشمانش روی یک کاشی کنده شده جلوی پایش متمرکز شد..رو به مرد کرد و با چشمانی خونین گفت:
- آره..خودشه...
محکم یه مشت بر کاشی وارد کرد، خم شد و آن را کند، یک پلاستیک سیاه بیرون کشید، درب پلاستیک را گشود و با دقت یک اره موتوری را بیرون کشید...، سپس چرخید و به مرد نگاه کرد:
- ها..ها..ها..ها..این اره طبق فلسفه فقط زنجیر یکی از ما ر میتونه ببره، اونی کی رو دیگه باتری نداره...شرمنده باید پاتو قطع کنم...
مرد:
کورن به روی رمین نشست در حالی که لبخندی شیطانی بر لب داشت اره موتوری را روشن کرد....
ویژژژژژ قیژژژژژژ زویژژژژژ
زنجیر گسسته شد، کورن از جا برخاست و به سمت مرد برگشت که گویا نیاز اساسی به دست به آب داشت، گفت:
- ها گرفتم..این حالت واسه همه اونایی که قراره یه عضویشون قطع بشه پیش میاد...شرمنده..بذار قطع کنم..بعدش خودم اصلا آفتابه فولادی مرلین برات میارم...
و با لذت اره موتوری را روشن کرد و به سوی مرد رفت...جلوی مرد زانو زد و با لطافت گفت:
خودت پاتو بیار جلو.اصلا درد نداره..خوشت میاد باور کن..بعدشم میگی بیا کله ام رو هم قطع کن..اینقده خوبه..


ادامه دارد...

پست خوبی بود!
فقط یک سری مشکلات نگارشی داشت و کمی هم در توصیف حالات ضعیف بودی!

نقل قول:
کورن یخه مرد را گرفت و او را محکم به سمت خود کشید، او را به دیوار کوبید، سپس آستین هایش را بالا زد، و با لذت گفت:

امیدوارم پی به اشتباهت برده باشی! تکرار در واقع واسه یک نمایشنامه ( چه طنز و چه جدی ) از سم هم بدتره چون هم می تونه نظر خواننده رو نسبت به اون قسمت کاملا منفی کنه.
همون طور که دیدی در قسمت اولیه پست کم کاری کردی که اگه اوانو درست می کردی و کمی با توصیفات کوتاه داستانت شروع میشد، اونوقت جذابیت پست بالا تر می رفت ولی الان هم نمیشه گفت اولش بد شده. البته آخر داستان رو طوری تموم کردی که خواننده سریعا تمایل پیدا می کنه که داستان رو ادامه بده که این خودش یک نکته مثبت برای پستت هستش!
در به کار بردن شکلک ها حد رو رعایت کردی ولی در بعضی قسمت ها از شیوه ی مبتدی نمایشنامه نویسی استفاده کردی و به جای "-" در اول جمله نوشتی" مرد: " یا یه چیز دیگه که اون قسمت نمایشنامرو خراب کرده. باید طوری بنویسی که جمله ی فرد بشه تشخیص داد که جملات از زبان کیه!

و اما آخرین مورد اشکال در ادامه داستان بودش که به نظرم سوژه ای توی نمایشنامت به کار نبردی و بهتر بود که تحولی به داستان می دادی .

در آخرش هم باید بگم که پستت خوب بود البته با رفع اشکالات بهتر هم می تونه بشه.

موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1385/11/28 22:25:10
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 17 دی 1385 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بیب بیب بیب...
-تموم میکنه؟
-نه هنوز امیدی هست
-در رو باز کن
-باز نمیشه
-نهههههههه
گومممممپ
دکترا و پرستارا و مریض بیچاره به شدت میخورن به در سالن اصلی میخورن
از پشت در صدای خنده میاد:هه هه هه هه
کورن در حالی که نخودی میخندید اون مکان رو ترک کرد و به سمت اتاق ها رفت
پرستار با دیدن کورن جیغی میزنه و فرار میکنه...کورن یکی از گلدون ها رو بر میداره و به سمت پرستار پرتاب می کنه
شترررق
-آخخخخخخ
کورن:با این یکی شد چهل و سه
مردی سفید پول از آخر راهرو شروع می کنه به دویدن و به سمت کورن میاد...
کورن:چهل و چهارمیش هم جور شد
کورن هم متقابلا به سمت فرد می دوه و وقتی بهش میرسه با پا میره تو شکمش...
-آخخخخخخ
-چهل و چهار...یوهو!
نیرو های امنیتی بیمارستان به سرعت به سمت کورن میان و اون رو دستگیر می کنن
یکی از ماموران:بفرستیدش توی اتاق سی و چهار بخش روانی های غیر قابل درمان
ماموران کورن رو به سمت اتاقش می برن...
کورن شروع میکنه به صحبت کردن:میگم عجب هوای خوبیه ها...امیداورام تا فردا همینجوری آفتابی باشه...آخه قراره با چند تا از برو بچ بریم سپکتاکرا...
مامور:
کورن:آره خب راستش من وقتی بچه بودم علاقه ی زیادی به والیبال داشتم ولی پدرم بهم اصرار می کرد که فوتبال بازی کنم...این شد که من به سپکتاکرا علاقه مند شد...
مامور:بفرما رسیدیم...دیگه گورتو گم کن!
ماموران کورن با به طرز خشنی توی اتاقش هل میدن
کورن با خودش:وای خدا این مامورا چقدر ماهن خودشون آدمو هل میدن تا الکی آدم انرژی مصرف نکنه...وای چه برفی داره میاد کاش تا فردا هوا همینجور باشه یه کم برفبازی کنیم...من که خیلی پرش با اسکی رو دوست دارم...یادمه پدرم بهم می گفت...
تق تق تق...
یکی از پرستارا با شک و تردید سرش رو داخل میاره...
پرستار:کورن جون امروز یه مهمون داری
فردی وارد اتاق میشه که ظاهرا مثل کورن خل و چل بود...
کورن:وایییی برادر/خواهر ...
پرستار:نه کورن اون برادر/خواهر تو نیست...نه ولش کن...لهش کردی
فرد مورد نظر به شدت مورد محبت کورن قرار می گیره...
کورن یه دفعه می پره عقب
کورن:ای وو!!!تو کی هستی؟اینجا چی کار میکنیدنده؟
پرستار به شدت در رو میکوبه و فرار می کنه...
کورن فرد رو ول میکنه و به سقف نگاه می کنه
کورن:به به بارون...فردا واتر پلو رو شاخمونه
فرد مورد نظر به سمت کورن میاد
-من...من...من خل نیستم...من فقط برای این اومدم اینجا تا...
-چی تو خل نیستی؟
-من...من...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورن اسميت در 1385/10/17 11:45:08
[b][size=medium][color=336600][font=Arial]ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد.دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 آذر 1385 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
این داستان ادامه تاپیک آزکابان می باشد و در این تاپیک دیگر ادامه نخواهد داشت...!


اتاق تمیز و مرتب بود. تخت ها با ملافه هایی سفید و تمیز پوشانده شده بودند. سکوت بر قرار بود. در گوشه ایی از اتاق ولدی و 5 تا مرگ خواراش حضور داشتند که بد جوری محو تماشای اتاقی که حد اقل دو ماه از عمرشونو اون تو سپری کرده بودن شده بودند.
بغض گلو ها را می فشرد اما جرئت گریستن نداشتند چون مثلا اونا مرگ خوار بودن و از احساسات چیزی حالیشون نبود.
خاطرات خوب و بد بود که با سرعت از مقابل دیدگانشان می گذشت . مقابل پای ولدی هم یک چمدان قرار داشت که خود چمدانه در اصل ماله کمیته مرلین بوده قرض داده بودن به ولدی!
بله درست متوجه شدید... ولدی دیگه بارشو بسته بود و می خواست به خونه خودشون برگرده...به خانه ریدل ها که برنامه هاش در اونجا به سرعت راه افتاده بود. دل کندن از آن جا کار آسانی نبود اما ولدی کارهای مهم تری داشت که قطعا ارزششان بیش تر بود.
بادراد چمدان را از روی زمین برداشت. ولدی رو به مرگ خواراش:
_خب دوستان! دیگه باید بریم....ولی خیلی این دو ماه زود گذشت....باید بگم که خیلی هم خوش گذشت و چون خوش گذشت زود گذشت و اگر بد می گذشت که اصلا نمی گذشت و چقدر بد می شد اگر نمی گذشت و حتما باید می گذشت ولی حیف که گذشت!
مرگ خوارا:
آرامینتا:
_ارباب جون بیا بریم که فکر کنم یه نموره قاط زدی!
ولدی:
_این چه طرز صحبت کردن با ولدی جامعه ست...ولی خب راس می گی....این تأثیرات این دو ماهه ست.
خلاصه اومدن از اتاق بیرون و دربش به طور خودکار بسته و قفل شد...به این معنی که دیگر راه رفتنی را باید رفت...
توی سالن به راه افتادند. مردم به صورت غیر عادی به آن ها نگاه می کردند و ولدی از این به شعف اومد و خوش حال شد از اینکه هنوز هم مردم ازش می ترسن!
مقداری که جلو رفتند ناگهان سارا با لباس سپید رنگی که به تن داشت به آن ها نزدیک شد.
_اگر بار گران بودید و رفتید...اگرچه نا مهربان بودید ولی رفتید!
مرگ خوارا سری تکون دادند.
ولدی یه بادی به قب قب انداخت و گفت:
_خب من معمولا از کسی تشکر نمی کنم چون همه کاری که در قبالم می کنند رو وظیفه می دونم اما هم اکنون به عنوان اولین بار از تو اوانز تشکر می کنم که تو این چند وقت یه چیزایی بهم نشون دادی که بعدا خیلی به دردم می خوره!!
سارا :
_آهان...آهان! ولی این رو آویزه گوشت کن که سفیدی همیشه پیروزه....هم چنین یه چیزه دیگه و اون هم اینه که یه سفید هیچ وقت در مقابل دشمنشم نامردی نمی کنه و می زاره فرصت هایی که می تونه از اونها برای غلبه به دشمنش استفاده کنه بگذره! اما بدون دفعه بعدی وجود نداره!!
ولدی سری تکون می ده و میگه:
_هر کسی یه هدفی داره و هدف منم یه چیزیه که حتی این دو ماهه هم نتونست عوضش کنه! به امید مرگ سفیدان....
سارا:
_آرزو بر سیاهان عیب نیست....به امید دیدار.....
ولدی و بقیه مرگ خوارا از سارا خداحافظی می کنن....بلیز در گوش ولدی میگه:
_ارباب جون تو اگه هر چند وقت یک بار خودتو به این مریضیا بزنی می تونیم حسابی مفتگی حال کنیم ها..
ولدی یه لبخند شیطانی می زنه و میگه:
_اینم یه نظریه!
وقتی به نزدیکی درب خروجیه بیمارستان می رسن یک نفر میاد و چوب دستی ولدی رو بهش می ده....وقتی به فضای بیرون می رسن و کوچه دیاگون رو به روشون قرار می گیره ولدی فریاد می زنه:
_دنیا دوباره اومدم تا تسخیرت کنم.....
و چوب دستی رو در دستش فشار می دهد.

این داستان هم تمام شد.....مانند هر داستان دیگر...امیدوارم از سری برنامه های ما لذت برده باشیم....منتظر انتقادات و پیشنهادات شما هستیم(!).

با اجازه از ناظر شهر لندن سیریوس بلک این پست زده شده است....!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1385 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
_آی چی کار کنم! یا مرلین سرم داره می پوکه! وای به دادم برسید این دیگه چی بود افتاد تو جون ما! چی کار می کنید پس خب زود باشید دیگه!
_ارباب یه ذره دندون رو جیگر بزار! به همین سادگی که ما رو راه نمی دن!
_بی خود....آی....همشونو بکشید....فقط منو زود تر ببرید اونجا!
_خب اگه همشونو بکشیم پس کی بمونه شما رو درمون کنه!
_من نمی دونم هر کاری می کنی فقط زود تر.....آی!
ولدمورت بروی یک برانکاو داره به سرعت توسط چند تا از مرگ خوارای مخلصش به درمونگاه سنت مانگو برده میشه.... در همان زمان که 4 5 تا مرگ خوار جان فدا دارن ولدمورتو ساپورت می کنن آرامینتا از ولدمورت می پرسه:
_ارباب حالا چرا سنت مانگو؟ اصلا چرا می خوایم بریم درمونگاه!
_آی کیو تو می خوای منو درمون کنی! اگه من از دست برم پس کی می مونه که دنیا رو تسخیر کنه...پس کی می مونه تا محفلی ها رو بکشه....پس کی مونه تا شما ها زیر سایه اش باشید!
آرامینتا ساکت میشه و یکی می زنه تو شیکمه بلیز که داشت از خنده رودوبر می شد. بادراد دستی به ریشاش می کشه و میگه:
_ارباب این که گفتی یعنی چی؟ من متوجه نشدم!
ولدمورت:
_هیچی بی خیال! آآآآآآآی!
بالاخره به درمونگاه می رسن پس از کلی التماس و تمنا وارد میشن و می رن به طبقه مربوطه! از دور یه خانومه همون طور که داشته دستکشاشو دستش می کرده میاد جلو و میگه:
_خب کدوماتون دارید میمیرید؟
ولدی سرشو از روی تخت بلند میکنه و میگه:
_زبونتو بکن تو حلقت!
و ناگهان به این صورت روی چهره طرف می مونه!
_به به ولدی جامعه! خیلی خوش آمدی! می گفتی یه دمنتوری، یه دوزخی چیزی برات نفله می کردیم!
_منو ببرید از اینجا! من خوب شدم....نمی خوام!
_نه ولدی جون! فعلا در خدمتتون هستیم!
و همان طور که آمپول قرمز رنگی در دست داشت و در حال تنظیم کردن اون بود به طرف ولدی آمد و لبخند شیطانی زد.
_نه تو رو خدا! این آمپول هواست! داره منو می کشه!
و اومد که در بره که چند تا از پرستارا اومدن و دست و پاشو گرفتن! آرامینتا، بلیز، بادراد، بلاتریکس و لوسیوس هم رفتن بیرون یه گشتی بزنن یه چیزی بخورن و ولدیشونو تنها گذاشتن. آخه اونا فکر می کردن جای اربابشون امنه! چه می دونستن ملت به خونه همشون تشنن!
چند ساعت بعد تو اتاق!
_یعنی من زندم؟ باورم نمی شه....
در همان زمان سارا وارد اتاق میشه و میگه:
_شما به بیماری میگرن مبتلا شدید.... و باید 2 ماه تحت مراقبت باشید و من این مراقبتو قبول کردم!
ولدمورت: نـــــــــــــــــــــــــــــــــه!
سارا:


این داستان ادامه دارد خفن...................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 مهر 1385 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین
انتونی با بدنی خسته و ضرب دیده از کاری که به دنبالش رفته بود
به سنت مانگو بر میگرددو بر روی یکی از مبلهای راحتی ولو میشود.
جاگسن هم اوضاعی بهتر از اون نداشت او هم درگیر طرحهائی بود که برای اون روز ریخته بود...بلا و ورونیکا مشغول دوئل بودند و بادراد هم شکمشو گرفته بود و اشکاش در اومده بود چون بلا که سابقه و مهارت بیشتری نسبت به ورونیکا داشت مرتبا کرشیوی به نشانه تنبیه به سمت ورونیکا میفرستاد تا مصمم تر اموزش دوئل را فرا بگیرد...لوسیوس هم فعلا مفقود الاثر بود....
*******************************
ناگهان همه میبینند که انتونی از جا میپرد و حالت خبردار می ایستد و بدنش را به نشانه تعظیم خم میکند...مرگخوارا متوجه میشوند که ارباب وارد شده و به سمت ایشان بر میگردند...تعظیمی میکنند و سراپا گوش می ایستند...
اارباب:گوش کنید ما طبق برنامه از پیش تعیین شده مان در امروز باید بدل دامبلدور را به میان خانواده اش(تایپیک:ماجراهای دامبل و خانواده)و محفلیان بفرستیم تا جایگزین دامبلدور اصلی بشود که طبق اخبار موثقی که به گوش من رسیده با اطلاعاتی که روح خبیث و خیانتکار اناکین به او داده است در جستجوی هور کراکسها میباشد...
ارباب خطاب به انتونی:انتونی نظرت چیه؟
انتونی:ارباب طبق فرمایش خودتان اینطور به نظر میرسه که الان بهترین فرصت برای جایگزینی بدل دامبلدور به جای دامبلدور حقیقی میباشد چون اون به همراه اناکین در جستجوی هورکراکسها میباشد و ما میتونیم از این فرصت استفاده کرده و دامبل را در راه بدست اوردن هورکراکسها گمراه و دست به سر کنیم تا برای مدت مدیدی از افراد محفل و خانواده اش دور باشد و بدل ان بتواند کارش را به نحو احسنت انجام دهد!
ارباب خطاب به جمع حاضر مرگخواران:من موافقم/کسی مخالفتی نداره؟....خوب پس این نقشه را عملی میکنیم...به این امید که طرحی که من از اول پیریزی کردم به خوبی پیش برود و بتوانیم با این بدل دامبلدور اوضاع را کاملا به نفع خودمان قرار بدهیم....
مرگخوارها با صدائی اتشین:VICTORY OR DEATH
....ارباب:خوبه...خیلی خوبه...باید همین روحیه یتان را حفظ کنید...
این ماجرا سر دارازی دارد و شما باید تمام توانتان را در این راه خرج کنید.....مرگخوارها یکبار دیگر و با صدائی قاطع تر:VICTORY OR DEATH ....
********************
ارباب که خیالش از بابت مرگخوارانش اسوده شده بود به سمت بدل البوس میرود تا اخرین کنترلها را هم بر روی ان برای فرستادنش به سوی طعمه هایش انجام دهد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1385 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه جاگسن یه سوژه توپ به ذهنش می رسه.
جاگسن دستش رو بالا می بره.
ارباب : بنال
جاگسن : بریم تو اون اتاقه تا بگم.
ارباب : خوب برو منم الان میایم .
2 ساعت بعد:
ارباب و جاگسن در حال بیرون اومدن از اتاقند .
جاگسن : بچه ها زود باشین باید بریم سنت مانگو جسد آنی مونی رو لازم داریم.
ورونیکا در گوش خانم بلک : یعنی جسد مونتاگ به چه دردمون می خوره؟
خانم بلک :
ملت غیب میشن و پیش جسد آنی مونی واقع در قسمت فوق سری بیمارستان ظاهر میشن.
ارباب : جاگسن اون معجون رو بده .
جاگسن از تو جیبش یه شیشه به رنگ بنقش درمیاره که داره ازش بخار بلند میشه.
در همین لحظه شیشه رو به ولدومورت میده .
ولدومورت شیشه رو می ریزه تو دهان آنی مونی .
جاگسن : بچه ها برین عقب.
و بادستش ملت مرگخوار رو به عقب هدایت می کنه .
صدای مهیبی از پیش آناکین میاد و از تو دهانش دود بلند میشه.
همه ملت به جز ولدی و جاگسن :
جاگسن :
ولدی :
ولدی : چرا عمل نکرد؟
جاگسن : الان عمل می کنه .
در همین لحظه روح آناکین از بدنش جدا میشه.
تمام ملت به جز جاگسن و ولدی :
جاگسن :
ولدی : آفرین به خاطر این کارت بهت اجازه میدم بیشتر بام رو ببوسی.
ورونیکا : ارباب این معجون روح بود؟
ارباب : بله.
خانم بلک : معجون روح چیه؟
ورونیکا : معجون روح معجونیه که وقتی کسی مرده باشه روح رو از بدنش جدا می کنه و روح اگه بخواد می تونه بذاره افراد ببیننش.
مثلا اگه آنی مونی می خواد که ما ببینیمش ما می بینیمش و اگه می خواد که دومبل (واقعی) نبیدنش دومبل نمی تونه ببیندش.
خوبی روح یکی این بود و یکی دیگش اینه که می تونه به افراد صدمه بزنه و یا بگیردشون ولی افراد نمی تونن بهش آسیب برسونن.
آنتونین : پس ما می تونیم با کمک مونتاگ بفهمیم دامبلدور موقع خواب ریشش رو زیر پتو می گذاره یا روش؟
ولدی : ملت این معجون رو استاد معجون ساز جاگسن (محل کار : سازمان معجون سازان قرن) به من داد و یه معجون رو هم داد که پس از ماموریت آناکین زندش کنیم.
لوسیوس : به افتخارش .
______________________________________
بچه ها به نظرم ماموریت تو سنت مانگو با پست من به خاطمه رسیده باشه .بقیه ماموریت رو تو دامبل و خانواده ادامه بدین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1385/7/17 19:37:43
من یه شبح و�
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1385 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خانم بلک دستش رو بالا میاره و بینی ش رو می خارونه. بعد هم با صدای آهسته ای خطاب به مرگخوارای دیگه می گه: این ارباب خیلی مشکوکیوس می زد... فکر می کنم کار سختی در پیش داریم !
جاگسن به طرف در می ره و گوشش رو روی اون قرار می ده. هر از گاهی چهره ش تو هم می ره اما بعد از گذشت چندین دقیقه لبخندی صورتش رو می پوشونه و بارها و بارها این عمل تکرار می شه... در این بین مرگخوارای دیگه هم کنجکاو می شن و می پرسن: اون جا چه خبره؟!
جاگسن: صبر کنین... صداهای عجیبی می شنوم !
ملت شایسته ی مرگخوار: چیــــی؟!
جاگسن سرش رو کنار میاره و با چهره ای گشاده به بچه ها نگاه می کنه. بعد هم دوباره روش رو برمی گردونه و در حالی که روی زمین خم شده از بین دستگیره ی در به درون اتاق زل می زنه... با این حال نمی تونه چیزی رو ببینه ! ... بقیه ی بچه ها هم با بدبختی تمام روی همدیگه آویزون می شن تا بتونن خودشون صداها رو بشنون و از اوضاع درون اتاق خبردار شن !
در اون گیر دار از بین دو ساحره ای که مظلومانه در کنار جادوگران دیگه قرار گرفته بودن، ورونیکا بیرون میاد و با صدای خفه ای می گه: خانم بلک... بلک... بلک هوووی... !!!
اما هیچ صدایی به گوش نمی رسه و به نظر می رسه که خانم بلک در یک حرکت سریع خودش رو از اون جا نجات داده. چون هرکس هر چی به اطراف نگاه می کرد، اثری از خانم بلک مشاهده نمی کرد و در این بین ورونیکا با کنار بلا پناه آورد تا از مرگخوارای دیگه فاصله بگیره !
بلا پای آنتونین رو لگد می کنه... آنتونین: آآآآآآآآآی... !
دست هایی از انواع و اقسام مختلف جلو آورده می شه تا جلوی دهان آنتونین گرفته شه. چون با اون کار تمام نقشه های تازه واردا رو خراب می کنه... ناگهان در با یک حالت موحشی از جا کنده می شه. در همون لحظه تمامی مرگخوران اعم از ساحره و جادوگر روی زمین ولو می شن... هر کدام در یه وضعیتی نا به سامان قرار می گیرن !
ارباب نیز با ابروهایی در هم رفته و ترسناک روبروی اون ها ایستاده، اما در عوض آلبوس تقلبی چیزی عجیب رو تو دستاش تکون می ده و صدایی همچون نعره از دهان خود بیرون میاره !
ارباب: زود باشین... از جاتون بلند شین... !
آلبوس دستش رو روی شونه ی ولدمورت می زاره. حالا همگی می تونستن در میان دستای اون زنجیری رو مشاهده کنن که هر لحظه بیش تر از گذشته میون دستاش تکون می خورد... او هم دستش رو به ولدمورت نزدیک می کنه. در همون لحظه زنجیر به بینی لرد برخورد می کنه و بعد از اون صدای هواری بلند شنیده می شه.
لرد سیاه در حالی که روی دست آلبوس می کوبیده، می گه: چند بار گفتم با این زنجیرا بازی نکن... نگاه کن ریشش رو چی کار کرده... خیلی بی ادب شدیا... حتماً به مامانت می گم !
بعد از اون همه ی بچه ها با چشمای گرد شده به اون دو تا نگاه می کنن... ولدمورت نیشش رو تا آخر باز کرده بود و در حال ناز کردن ریشای آلبوس بود، اما وقتی می فهمه که مرگخواراش در حال نگاه کردن به اون هستن، دست از این کار می کشه و با جدیت تمام می گه: اهم... ها؟! ... هیچی.. چیزه... شما باید با آلبوس به یه ماٌموریت برین... امیدوارم بتونین وظیفه تون رو به درستی انجام بدین... اگر این کار رو بکنین ممکنه کشته شین و اگر هم نکنین باز هم کشته می شین !
مرگخوارا در دل آرزو می کنن که ای کاش به طرف محفل و سفیدی رفته بودن. بعداز اون هم در دل به حال خود گریه می کنن؛ چرا که نمی دونن در این ماٌموریت چه جوری آلبوس تقلبی رو تحمل کنن !
در این بین ارباب دوباره فریاد می کشه: خب برین دیگـــــــه !!!
آلبوس: کجا باید بریم؟!
ارباب ابروهاش رو بالا میندازه. سپس به مرگخوارا و آلبوس بدلی اشاره می کنه که دوباره وارد اتاق شن تا این بار در مورد نقشه ی خود به طور مفصل توضیح بده !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ورونیکا ادونکور در 1385/7/17 16:18:06
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1385 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- الو ...مهتاب شیطون ؟
- الو ... قلی پاتر الان اینجا یه انفجار هسته ای رخ داده دیگه صداتو ندارم ... الو صدا میاد ... !
مهتاب شیطون به بیرون از پنجره خیره میشه و یک عدد ولدی کچل رو میبینه که در اثر موج این انفجار هسته ای ارزشی با لباس های پاره پوره به سیمهای تلفن گره خورده !
ساحره : جلل خالق اسم ارزشیشو نبر جییییییییییییغ !!!
ارباب ولدی : آواداکدورا !
و این چنین شد که ممد پاتر دیگه مهتاب شیطون رو ندید

چند لحظهه بعد

ارباب ولدی لباسای پاره پورشو دراورده و در لباسهای مهتاب شیطون به محل وقوع حادثه برگشته و مشغول پیدا کردن مرگخوارانش هست .
ارباب ولدی : هییییی ! صدامو میشنوید ؟ منم اربابتون ! بیاید بیرون تا نکشتمتون !
صدایی نمیاد . بلافاصله ارباب ولدی فکر میکنه که مرگخوارای ارزشیش جان به جان آفرین تسلیم کرده و به همین دلیل سخت دچار عذاب وجدان میشه .
ارباب ولدی : شوخی کرد ... تو رو خدا بیایید بیرون ! غلط کردم .... منو تنها نزاریید اهو اهو اهو (گریه)
بلافاصله تمام مرگخوارا از سوراخ سنبه ها میپرن بیرون .
بادی : سلام ارباب
ورونیکا : سلام ارباب
لوسیوس : سلام ارباب
بلا : سلام ارباب
.........

ارباب ولدی : حالا دیگه منو اذیت میکنید فکر نمیکنید خشانت من یه دفعه اوت میکنه ؟ وایستید ببینم !
بلافاصله ارباب ولدی چوبدستیشو بیرون میکشه تا طلسم جریوس رو بر روی مرگخوارانش به اجرا بزاره که در همون لحظه صدای نیروهای وزارت از دور شنیده میشه که داشتند به سرعت خودشونو به محل حادثه میرسوندند . بلافاصله همه به هم نگاه کرده و تبدیل به خفاش شده و محل رو به مقصد مکانی نا معلوم ترک میکنند !

چند لحظه بعد
مکان : ناشناخته

لوسیوس سر و ته به سقف آویزون شده .
ولدی : چرا موی هری رو به من ندادی ؟
لوسیوس : ارباب ببخشید ، شما به من نگفتید .
ارباب : چه ربطی داشت ؟ کروشیو !
لوسیوس : فقط چون توییی ... آییی ... اوییی ... اییییی
آلبوس قلابی : پس من برم بای بای !
بقیه : کجا ؟
البوس : خوب ماموریت رو که انجام نمیدید من هزارتا کار دیگه دارم مثل شما که الاف نیستم ! الان آلبوس بدبخت چند روزه مشغول سخنرانیه که شما جای منو باهاش عوض کنید ! :proctor:
ولدی : تو بدون اجازه من جایی نمیری مثلا من تو رو ساختم !
البوس : هی تامی گولی ، تو نمیتونی جلوی منو بگیری ! ماشالله خودت که جی اف کشی ، باید کار ما جی اف کشا رو درک کنی دیگه ، از سر راهم بیا کنار !
ولدی : آی گفتی ، خوب باشه پس برو !
آلبوس : نه نمیرم ولی به شرطی که از این به بعد حقوقمو دو برابر کنی .
ولدی : اوکی جیگرم
و هر دو با هم به اتاق پشتی مراجعه میکنند.
صدای ولدی : وقتی کارم با آلبوس قلابی تموم شد میفرستمش باهاش برید ماموریت .
مرگخوارا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/7/17 15:44:43
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/7/17 15:52:31
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1385 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارای تازه وارد با چهره ای کند ذهن مانند به دور شدن اون سه نفر زل می زنن و در حالی که زیر لب کلماتی نامفهوم رو زمزمه می کنن، روی زمین ولو می شن... ارباب، بادراد و لوسیوس نیز در نزدیکی در می ایستن و با یکدیگر به پچ پچ کردن می پردازن !
از اون پشت آنتونین با صدای بسیار آرامی می گه: اینا دارن به هم چی میگن؟!
جاگسن: احتمالاً دارن درباره ی ما صحبت می کنن !
بعد از اون ورونیکا پوزخند عجیبی می زنه و در حالی که یکی از ابروهاش رو به حالتی ناهماهنگ بالا انداخته، جواب می ده: آره دارن درباره ی عقب موندگی ما بحث می کنن ! ... ( چشماش رو با حالتی شیطانی تنگ می کنه.... ! ) ولی هر چی هست در مورد اعضای محفله و اون شیشه... !
در همون لحظه سه نفر باقیمونده در کنار در بدون هیچ حرفی اون جا رو ترک می کنن و به طرف آزمایشگاه به راه می افتن. خوشبختانه بیمارستان بیش از اندازه خلوت بود و کسی نمی تونست اون ها رو ببینه... البته اگر کسی اون ها رو می دید به طور حتم می مرد و دیگه اثری ازش باقی نمی موند !!!
در این بین ارباب با حالتی موحش به طرف لوسیوس برمی گرده. بعد از اون لوسیوس آب دهانش رو با صدای بسیار بلندی قورت می ده تا جایی که در فضای راهروها طنین میندازه. ارباب هم با شنیدن اون نیشخندی می زنه و سپس ازش می پرسه: عمل کردن به صورت هری پاتر واقعاً مشکله... با این حال من به تو امیدوارم... ولی یه سوالی رو باید بهم جواب بدی... آیا تو همیشه به من وفادار خواهی بود؟!
لوسیوس با شنیدن این حرف می ایسته و در حالی که سرش رو به نشانه ی وفاداری خم کرده، پاسخ می ده: تا ابد ارباب... !
ارباب نیز سرش رو به علامت تاٌیید تکون می ده. بعد هم حرف اصلی رو می زنه: پس اگه یه زمانی تو رو به جای هری پاتر اصلی کشتم، نباید مهم باشه !
ناگهان لوسیوس همچون بچه گربه ناله ای می کنه. بعد هم نیشش رو تا بناگوش باز می کنه و می گه: نه نه فکر کنم اشتباه شد... فکر نمی کنم این خون هری پاتر باشه ! ... بذارین من برگردم... !
بادراد: بیا بریم تازه باهات کار دارم... ! هری پاتر اصلی از بدلی هم راحت مشخص می شه !
بعد از اون همگی وارد سالن آزمایشگاه می شن... بوی مواد شیمیایی سرتاسر اون جا رو پر کرده... در هر جهت شیشه هایی بلند به چشم می خوره که درون هر کدوم از اون ها ماده ای به رنگ های مختلف پیدا می شه... ولدمورت لحظه ای مکث می کنه. بعد از اون بادراد با سرعتی بالا روپوشی سفید رنگ رو برمی داره و به طرف لرد می ره... لرد هم بعد از پوشیدن اون خنجر رو از دست بادراد کش می ره و آماده ی دومین نبرد خود می شه !
چند دقیقه ای به همون منوال می گذره... تا این که ماده ی درون شیشه که ولدمورت بعد از چند دقیقه اون رو ساخته بود، شروع به قل قل می کنه... !
بادراد: ارباب فکر می کنم حالا دیگه باید خون رو اضافه کرد !
ارباب: یه ثانیه دیگه !!!
بعد از اون لرد خونی که تا حدودی خشک شده بود رو وارد شیشه می کنه و بعد خودش دور نگه می داره. در همون لحظه معجون به طرزی عجیب به هم می پیچه... معجون در حال تغییر رنگه... هر لحظه بیش تر به قرمز شباهت پیدا می کنه !
ارباب و بادراد با دیدن اون چهره در هم می کشن اما در این میان لوسیوس با کنجکاوی در حال دیدن ماجراست ! ... اما هر لحظه که می گذره اوضاع شرایط بدتری پیدا می کنه !
ناگهان ارباب فریادی ملهک می کشه: مو... موی هری پاتر... زود باشین... وگرنه نمی تونیم دی ان ایش رو درست کنیم !
بادراد: ولی ارباب...
ناگهان انفجاری عظیم در فضای آزمایشگاه رخ می ده... بعد از اون تنها سکوت باقی می مونه... دودهایی ناشی از انفجار همه جا رو در برگرفتن... هیچ چیزی قابل رؤیت نیست... آیا معجون درست خواهد شد و یا نقشه های اون ها از بین خواهد رفت... با همه ی این تفاسیر تلاش های سیاهان هیچ گاه نابود نخواهد شد !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ورونیکا ادونکور در 1385/7/17 14:50:47
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s