بازي با كلماتاين هم داستانم در كارگاه نمايشنامه نويسي :
از خواب بيدار شد و ديد كه هيچ كس نيست و فهميد اتفاقي افتاده است . لباسهايش را پوشيد و از خوابگاه بيرون رفت . از مجسمه ي بانوي چاق , راه پله و سرسراي ورودي گذشت تا به سرسراي اصلي رسيد . در آنجا ناگهان شخصي بر صورتش بوسه زد و او را در آغوش كشيد . گفت :
- سلام هرميون . چي شده ؟ اينجا چه خبره ؟
هرميون كمي صبر كرد سپس گفت :
- سلام هري . خوبي ؟ تابستون چطوري طاغت آوردي ؟ موضوع رو به دورسلي ها گفتي ؟
- ممنون خوبم . تابستون يه ماه و نيم پيش دورسلي ها بودم و بعد رفتم خونه ي سيري ... يوس , اونجا خيلي شلوغ بود و بعد هم اومدم اينجا . منظورت موضوع سفره ؟ آره گفتم . اونا هم خيلي استقبال كردن . راستي رون كو ؟ رمز جديد چيه ؟
هرميون گفت :
بيا بشين صبحانه بخور . اگه نجمبي تموم مي شه .
تا او خواست روي صندلي بنشيند شخصي ديگر او را در آغوش كشيد و گفت :
- سلام هري . خوبي ؟ تمام شب منتظرت بودم . مي دوني چي شده ؟
هري گفت :
نه . چي شده ؟
رون آب دهانش را غورت داد و گفت :
- هيچي . فقط معلم دفاع در برابر جادوي سياه ريموس لوپين شده و معلم تغيير شكل هم مامان من شده .
هري كه يك ليوان آب كدو حلوايي را مي نوشيد با شنيدن اين حرف آن را سريع غورت داد و گفت :
- چي ؟ ... يعني چه خوب . راستي اينجا چه خبره ؟
هرميون گفت :
- به خاطر مرگ پروفسور دامبلدور اينجوري ش ...
رون وسط حرف هرميون پريد و گفت :
- اين نامه رو هم پروفسور مك گونگال داده .
هري با سرعت گفت :
بده ببينم .
رون نامه را به هري داد و هري آن را باز كرد و شروع به خواندن آن كرد :
هري پاتر عزيز سلام
از اين كه امسال هم به مدرسه ي علوم و فنون جادوگري هاگوارتز قدم گذاشته اي خوشحالم . مي خواستم به اطلاعتون برسونم كه مدير جديد كسي نيست جز پروفسور مينروا مك گونگال كه خود من هستم . برنامه ي درسي شما در زير نوشته شده اگه مي خواهيد آن را تغيير بدهيد به پروفسور مالي ويزلي مسؤول گروه گريفندور كه استاد جديد درس دفاع در برابر جادوي سياه هستند صحبت كنيد . در پاكت نامه ورق ديگري هست كه فكر كنم مايليد
آن را بخوانيد .
مدير مدرسه ي علوم و فنون جادوگري هاگوارتز م . مك گونگل
هري آن ورق كه بسيار قديمي و زهوار در رفته بود را در آورد و شروع به خواندن كرد :
اين وصيت نامه ي آلبوس دامبلدور است . هر كس از من بدي , بد اخلاقي و ناپسندي اي ديده يا شنيده به بزرگواري خودش ببخشه . از شما خواهشمندم كه اين اشيا كه همگي به من تعلق دارند را در اختيار هري پاتر جوان بگذاريد :
1- قدح انديش 2- چوبدستي
و تمام عكس هاي غورباغه ي شكلاتي اي كه من دارم و مقدار پولي كه در گرينگوتز شماره ي 794 دارم را به آقاي رونالد ويزلي و تمامي كتابهاي من را در اختيار سركار خانم دوشيزه هرميون گرنجر قرار دهيد . مقام مديريت مدرسه را نيز به پروفسور مينروا مك گونگل مي بخشم . اميد كه مرا مورد بخشش خود قرار دهيد .
آلبوس دامبلدور
آنها پس از اين كه متن وصيت نامه را چندين بار مرور كردند كمي گريه كردند و بعد هري با بغض تركيده پرسيد :
- راستي هرميون رمز تابلوي بانوي چاق چيه ؟ مي خوام يه چيري بهتون نشون بدم .
هرميون با صدايي كه كسي نشنود گفت :
- رمز تابلو آلبوس دامبلدور هست . مي خواي چي بهمون نشون بدي ؟
هري گفت :
- چيزي كه پروفسور دامبلدور به خاطر بدست آوردنش مرد . ولي اون چيز يه چيزه ديگه بود . و اون الكي مرد .
هرميون گفت :
- باشه بدو برو بيارش . چي ؟
هري گفت :
- بعد توضيح مي دم . فعلا خدا حافظ .
هرميون و رون با هم گفتند :
- خدا حافظ هري . تو كلاس مي بينيمت .
احساس میکنم این داستان در پست پایین دیده شده ... تایید نشد !!!(پادمور)