کلمات جدید:خشمگین - اسرار - خیانت - آرامش - مرگ - جدال - ناراحت - پیش بینی - جستجو - وحشت
در اتاقش قدم مى زد و در فكر فرو رفته بود. از آن شب شوم مدت زيادى نمى گذشت. از همان شب بود كه آرامش براى هميشه از وجودش رخت بست. افكار وحشتناكى به سراغش مى آمدند و او نمى توانست فكرش را متمركز كند. بعد از چند لحظه در اتاق باز شد. شخصى با چهره اى بى نهايت ناراحت و متاثر وارد شد.
- سوروس، تموم شد. همين الان صداشونو شنيدم. لرد سياه داشت با يه نفر حرف مى زد. رازدارشون جاشونو لو داد. فكر نكنم شانسى داشته باشن.
وحشت وجودش را كه در تمام اين مدت سعى مى كرد پیش بینی همچين روزى را نكند، در برگرفت. لحظه اى شوكّ حاصل از اين اتفاق توان حركت را از او گرفت. اما بعد در اتاق براى يافتن چوبدستيش جستجو كرد و خيلى زود آن را پيدا كرد.
در راه با خود فكر مى كرد چه كسى مى تواند مرتكب چنين گناه بزرگى شده باشد؟ گناه خیانت. چه كسى مى تواند اسرار آن ها را برملا كرده باشد؟ خشمگین وارد خانه شد. از ظاهر خانه پيدا بود كه جدال سختى در نگرفته است. خيلى زود خود را بالاى سر لى لى يافت. با چشمانى اشك آلود به آن دو چشم سبز خيره شد و در دل تنها يك آرزو كرد، مرگ.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

مرگ. حالا در برابرش ایستاده بود. چیزی که از مدت ها قبل ادعای خواستنش را می کرد. قبلا با گفتن نامش آرامش می گرفت. اما در این لحظه، تنها وحشت را حس می کرد. تنها ترس بود که می شناخت. فرار کرد. دوید و مسئولیت را به گوشه ای پرتاب کرد!
خیانت؟ بله، خیانت بود. بگذار خشمگین شوند، بگذار زمین و زمان را به هم بریزند؛ به دنبال تار مویی از او، تمام کشور را جستجو کنند. او دلیل موجهی داشت: ترس. اسرار؟ بله، اسراری به ذهن او راه یافته بود که فقط قبر می توانست آن ها را بپوشاند. می دانست که پشیمانی به سراغش نخواهد آمد و هیچ جدالی هم با خود نخواهد داشت. تنها، ترس.
خیانت؟ بله، خیانت بود. بگذار خشمگین شوند، بگذار زمین و زمان را به هم بریزند؛ به دنبال تار مویی از او، تمام کشور را جستجو کنند. او دلیل موجهی داشت: ترس. اسرار؟ بله، اسراری به ذهن او راه یافته بود که فقط قبر می توانست آن ها را بپوشاند. می دانست که پشیمانی به سراغش نخواهد آمد و هیچ جدالی هم با خود نخواهد داشت. تنها، ترس.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همین نزدیکی شاید منتظر ماست
یک جاده
یک جاده
جزئیات کاربر

در جستجوی دوستش بود. البته پیش بینی می کرد که او کجا رفته است از مدتها پیش می خواست به آنجا برود. از دست او خشمگین بود زیرا به او گفته بود که تنها رفتن به آنجا کار عاقلانه ای نیست و حتی ممکن است منجر به مرگ وی شود. سریعتر حرکت کرد و بالاخره به آنجا رسید؛ به حفرهی اسرار.
صدای جیغی آمد. چوب دستی اش را در آورد و به سمت صدا حرکت کرد و ناگهان از وحشت خشکش زد. دوستش روی زمین افتاده بود، گویی در جدال با باسیلیسک شکست خورده بود. و آن موجود با آرامش به سمت او می خزید.
ولی اشکالی در این جا وجود داشت؛ چرا دوستش هنوز زنده بود؟ مگر نگاه کردن به باسیلیسک موجب مرگ نمی شد؟ و او آن را دید. چشمان باسیلیسک از حدقه در آمده بود و روی زمین افتاده بود. به خود لرزید و نگاهش را از آن صحنه ی چندش آور برداشت. اکنون مسائل مهم تری وجود داشت که باید به آنها فکر می کرد. دوستش در یک قدمی مرگ بود. با سرعت به سمت باسیلیسک رفت و آماده ی جنگیدن با او شد.
صدای جیغی آمد. چوب دستی اش را در آورد و به سمت صدا حرکت کرد و ناگهان از وحشت خشکش زد. دوستش روی زمین افتاده بود، گویی در جدال با باسیلیسک شکست خورده بود. و آن موجود با آرامش به سمت او می خزید.
ولی اشکالی در این جا وجود داشت؛ چرا دوستش هنوز زنده بود؟ مگر نگاه کردن به باسیلیسک موجب مرگ نمی شد؟ و او آن را دید. چشمان باسیلیسک از حدقه در آمده بود و روی زمین افتاده بود. به خود لرزید و نگاهش را از آن صحنه ی چندش آور برداشت. اکنون مسائل مهم تری وجود داشت که باید به آنها فکر می کرد. دوستش در یک قدمی مرگ بود. با سرعت به سمت باسیلیسک رفت و آماده ی جنگیدن با او شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برتا جورکینز در 1388/3/28 20:25:23
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/04
آخرین ورود: دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 13:11
از: ل مزل زوزولـه .. گاو حسن سوسولـه!
پستها:
553

کلمات جدید:خشمگین - اسرار - خیانت - آرامش - مرگ - جدال - ناراحت - پیش بینی - جستجو - وحشت.
و اين بود داستان هري پاتر ... با آن همه خيانت، مرگ و جدالي كه براي گروهي خوشحالي و خوشبختي به ارمغان مي آورد و براي گروهي نيز ناراحتي و ناكامي .
اما داستان به همين جا ختم نمي شد...
نوزده سال بعد جيمز (پسر هري) وارد مغازه ي فرد و جرج شد و با خوشحالي فرياد زد : سلام داييييييييي !
جرج : چي شده به ما سر زدي جيمز؟
-راستش يه كم از اون پاستيلاي تهوع آور ميخوام . يكي از اين احمقاي اسليترين فكر كرده مي تونه توي كوييديچ با من رقابت كنه . ميخوام حالشو بگيرم...!
جرج با نگاه نافذش قفسه ها را ورنداز و جستجو كرد . سپس دست در شيشه اي مكعب شكل كرد و چيزي مانند يك پاستيل را از آن بيرون آورد و به جيمز داد ...
... تق ... در مغازه به شدت باز شد ...مردي سياه پوش بايك عصاي زينتي مار نشان در آستانه ي در ايستاده بود و به جيمز مي نگريست؛ به نظر خشمگين مي آمد،اما از درون آرامش داشت . چشمان مار مانندش افكار را به ده ها سال قبل و ماجراي ولدمورت سوق مي داد .
سال ها بود كه ديگر از وحشت و ترس خبري نبود . سال ها بود كه مردمبه راحتي از آن جادوگر فقيد و پليد نام مي بردند .
فرد از راه رسيد و همانظور كه پيش بيني مي شد او را به اتاق پشت مغازه و به صرف چاي دعوت كرد .
- دايي اون كي بود؟
جرج در حالي كه به پهناي صورتش مي خنديد گفت : اون اسپانسر جديدمونه . خيلي جذبه داره ، نه؟
جيمز : من كه فكر مي كنم يه كمي مرموزه . به هرحال .من بايد برم . خداحافظ دايي فرد ، خداحافظ دايي جرج .
و به سمت در مغازه هجوم برد و از آن خارج شد .
جرج به سمت در رفت و آن را باز كرد . جيمز به سرعت از آنجا دور مي شد . جرج فرياد زد : توي نامت سلام منو به هري برسون...!
مرد سياه پوش سرش را با شنيدن نام هري به طرف جرج كرد . كمي تامل كرد و سپس لبخند شيطاني خويش را به لب داشت ...
او كه بود...
و اين بود داستان هري پاتر ... با آن همه خيانت، مرگ و جدالي كه براي گروهي خوشحالي و خوشبختي به ارمغان مي آورد و براي گروهي نيز ناراحتي و ناكامي .
اما داستان به همين جا ختم نمي شد...
نوزده سال بعد جيمز (پسر هري) وارد مغازه ي فرد و جرج شد و با خوشحالي فرياد زد : سلام داييييييييي !
جرج : چي شده به ما سر زدي جيمز؟
-راستش يه كم از اون پاستيلاي تهوع آور ميخوام . يكي از اين احمقاي اسليترين فكر كرده مي تونه توي كوييديچ با من رقابت كنه . ميخوام حالشو بگيرم...!
جرج با نگاه نافذش قفسه ها را ورنداز و جستجو كرد . سپس دست در شيشه اي مكعب شكل كرد و چيزي مانند يك پاستيل را از آن بيرون آورد و به جيمز داد ...
... تق ... در مغازه به شدت باز شد ...مردي سياه پوش بايك عصاي زينتي مار نشان در آستانه ي در ايستاده بود و به جيمز مي نگريست؛ به نظر خشمگين مي آمد،اما از درون آرامش داشت . چشمان مار مانندش افكار را به ده ها سال قبل و ماجراي ولدمورت سوق مي داد .
سال ها بود كه ديگر از وحشت و ترس خبري نبود . سال ها بود كه مردمبه راحتي از آن جادوگر فقيد و پليد نام مي بردند .
فرد از راه رسيد و همانظور كه پيش بيني مي شد او را به اتاق پشت مغازه و به صرف چاي دعوت كرد .
- دايي اون كي بود؟
جرج در حالي كه به پهناي صورتش مي خنديد گفت : اون اسپانسر جديدمونه . خيلي جذبه داره ، نه؟
جيمز : من كه فكر مي كنم يه كمي مرموزه . به هرحال .من بايد برم . خداحافظ دايي فرد ، خداحافظ دايي جرج .
و به سمت در مغازه هجوم برد و از آن خارج شد .
جرج به سمت در رفت و آن را باز كرد . جيمز به سرعت از آنجا دور مي شد . جرج فرياد زد : توي نامت سلام منو به هري برسون...!
مرد سياه پوش سرش را با شنيدن نام هري به طرف جرج كرد . كمي تامل كرد و سپس لبخند شيطاني خويش را به لب داشت ...
او كه بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!
I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
.
.
.
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!
I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/21
آخرین ورود: پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
از: ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
پستها:
842

کلمات جدید:خشمگین - اسرار - خیانت - آرامش - مرگ - جدال - ناراحت - پیش بینی - جستجو - وحشت.
با دوستش به جستجو در تالار وحشت آور و به دور از آرامش اسرار پرداخت . دوستش به خاطر خيانت يكی از نزديكانش خشمگين بود . ماری از گوشه ای بيرون خزيد و برای جدالی كه پيش بينی می كرد با مرگ هدفش به پايان برسد پيش رفت .
با دوستش به جستجو در تالار وحشت آور و به دور از آرامش اسرار پرداخت . دوستش به خاطر خيانت يكی از نزديكانش خشمگين بود . ماری از گوشه ای بيرون خزيد و برای جدالی كه پيش بينی می كرد با مرگ هدفش به پايان برسد پيش رفت .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سلام
کلمات جدید:خشمگین - اسرار - خیانت - آرامش - مرگ - جدال - ناراحت - پیش بینی - جستجو - وحشت.
1) از ده کلمه ای که تعیین شده حداقل 7 تا باید در داستان به کار بره!
2) کلماتی که تعیین شدن رو لطفا در نوشته تون رنگی کنید.میتونید هم نکنید اما این به ما کمک می کنه که راحت تر پستتون رو بخونیم..
3)میتونید از یه کلمه به شکلهای مختلفش استفاده کنید.مثلا: حرکت: (حرکتی - حرکت کردم - پر حرکت) یا دلم می خواست: (دلت می خواست- دلش خواسته بود)
4) ینجا یه تاپیک آزاد برای همه ست.
6) لطفا از نوشتن پست غیر اخلاقی یا دارای توهین پرهیز کنید.
کلمات جدید:خشمگین - اسرار - خیانت - آرامش - مرگ - جدال - ناراحت - پیش بینی - جستجو - وحشت.
1) از ده کلمه ای که تعیین شده حداقل 7 تا باید در داستان به کار بره!
2) کلماتی که تعیین شدن رو لطفا در نوشته تون رنگی کنید.میتونید هم نکنید اما این به ما کمک می کنه که راحت تر پستتون رو بخونیم..
3)میتونید از یه کلمه به شکلهای مختلفش استفاده کنید.مثلا: حرکت: (حرکتی - حرکت کردم - پر حرکت) یا دلم می خواست: (دلت می خواست- دلش خواسته بود)
4) ینجا یه تاپیک آزاد برای همه ست.
6) لطفا از نوشتن پست غیر اخلاقی یا دارای توهین پرهیز کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!! 
[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از

[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
جزئیات کاربر

سالن - امتحان - زیبا - سخت - صندلی - جادو - هاگوارتز - سمج - خیال – آخر
خورشید بسیار زیبا بود من در سالن امتحان سمج در مدرسه ی هاگوارتز در صندلی شماره ی بیست و یک نشسته بودم امتحان تاریخ جادو گری بود هنوز ورقه ی امتحان را نداده بودند من خیال می کردم امتحان سخت است ولی وقتی ورقه های امتحان را دادند از اول تا آخر خواندم ودیدم که امتحان سخت نیست.
خورشید بسیار زیبا بود من در سالن امتحان سمج در مدرسه ی هاگوارتز در صندلی شماره ی بیست و یک نشسته بودم امتحان تاریخ جادو گری بود هنوز ورقه ی امتحان را نداده بودند من خیال می کردم امتحان سخت است ولی وقتی ورقه های امتحان را دادند از اول تا آخر خواندم ودیدم که امتحان سخت نیست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دیدگاه هر کس نشان
جزئیات کاربر

بالاخره تمام شد. دیگر تا آخر تابستان نباید درس می خواند. امروز آخرین امتحان سمج برگزار می شد.
آرام، آرام وارد سالن امتحانات هاگوارتز شد. روی صندلی سخت خود نشست و به موهای براق دختری که جلوی او نشسته بود خیره شد. اگر آن دختر می دانست که او چقدر دوستش دارد، شاید دیگر آن گونه با وی رفتار نمی کرد. شاید مهربانتر می شد.
لی لی به سمت چپش نگاه کرد و لبخند زد. اکنون سوروس می توانست نیمرخ زیبای او را ببیند. به راستی که او زیباترین انسان روی کره ی زمین بود. اما ناگهان متوجه مسیر نگاه لی لی شدو نفرت همه ی وجودش را در بر گرفت. شاید هم حسادت!
لی لی داشت به جیمز لبخند می زد.
آرام، آرام وارد سالن امتحانات هاگوارتز شد. روی صندلی سخت خود نشست و به موهای براق دختری که جلوی او نشسته بود خیره شد. اگر آن دختر می دانست که او چقدر دوستش دارد، شاید دیگر آن گونه با وی رفتار نمی کرد. شاید مهربانتر می شد.
لی لی به سمت چپش نگاه کرد و لبخند زد. اکنون سوروس می توانست نیمرخ زیبای او را ببیند. به راستی که او زیباترین انسان روی کره ی زمین بود. اما ناگهان متوجه مسیر نگاه لی لی شدو نفرت همه ی وجودش را در بر گرفت. شاید هم حسادت!
لی لی داشت به جیمز لبخند می زد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سالن - امتحان - زیبا - سخت - صندلی - جادو - هاگوارتز - سمج - خیال - آخر
- هری...هری...هری دیرشده. زود باش بیدار شو.
هری پاتر خرناسی کشید و چشمانش را باز کرد. رون مثل یک نارنگی بزرگ، روی تنش افتاده بود. عینکش را زد و هیکل رون به عقب هل داد.
- چته؟ من داش...
- هری ده دقیقه ی دیگه، امتحان داریم. جادوی سیاه!
هری پاتر سریع خودش را جمع و جور کرد. از تخت پایین پرید و به طرف لباس هایش تلو تلو خورد. هنگامی که آماده شده بود؛ رون آنجا نبود. هاگوارتز در تکاپو بود و جنبشی در دانش آموزان ایجاد شده بود. پسری که زخمی بر پیشانی داشت؛ مستقیما به سمت سالن امتحانات حرکت کرد. درها باز شده بود و دانش آموزان با قیافه هایی آشفته و نگران در صندلی هایشان فرو رفته بودند. هری پاتر چو را از دور دید و برایش سر تکان داد. چو از همیشه زیبا تر شده بود. صندلی آخر سالن جای او بود. به آنجا رفت و در جای خود انتظار امتحان را کشید.
- هری...هری...هری دیرشده. زود باش بیدار شو.
هری پاتر خرناسی کشید و چشمانش را باز کرد. رون مثل یک نارنگی بزرگ، روی تنش افتاده بود. عینکش را زد و هیکل رون به عقب هل داد.
- چته؟ من داش...
- هری ده دقیقه ی دیگه، امتحان داریم. جادوی سیاه!
هری پاتر سریع خودش را جمع و جور کرد. از تخت پایین پرید و به طرف لباس هایش تلو تلو خورد. هنگامی که آماده شده بود؛ رون آنجا نبود. هاگوارتز در تکاپو بود و جنبشی در دانش آموزان ایجاد شده بود. پسری که زخمی بر پیشانی داشت؛ مستقیما به سمت سالن امتحانات حرکت کرد. درها باز شده بود و دانش آموزان با قیافه هایی آشفته و نگران در صندلی هایشان فرو رفته بودند. هری پاتر چو را از دور دید و برایش سر تکان داد. چو از همیشه زیبا تر شده بود. صندلی آخر سالن جای او بود. به آنجا رفت و در جای خود انتظار امتحان را کشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در دست ساخت ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/04
آخرین ورود: دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 13:11
از: ل مزل زوزولـه .. گاو حسن سوسولـه!
پستها:
553

سالن - امتحان - زیبا - سخت - صندلی - جادو - هاگوارتز - سمج - خیال – آخر
هری توی سالن امتحانات روی صندلی نشسته بود . امتحان سمج[color=0099FF]سمج[/color] در حال برگزاری بود .
سوالا خیلی سخت بود و شایدم هری جواب اونا رو نمی دونست .
تالار همگانی امروز زیباتر به نظر می اومد .
هری گیج شده بود و جواب سوالا به طور کلی از خاطرش رفته بود .
...رهبر جنیان یاغی که در سال 1852 علیه وزارت جادوگری شورش کردند که بود ؟
"...نمیدونم چم شده . این سوالو بارها خوندم ولی جوابش یادم نمیاد...فکر می کنم باید یه مقدار از اون پودر ناخن اژدهای رون رو امتحان کنم..." هری با خودش می گفت.
"...مافیلدا گری بک (پسر عموی پدر بزرگ عمه ی دختر خاله ی نوه ی برادر ناتنی فنریر گری بک) در سال 1865
چه نهادی را تاسیس کرد ؟
...اینو دیگه میدونم فقط باید فکر کنم که چطوری شروع کنم : مافیلدا گری بک به نقل از خود او برای حمایت از حقوق جادوگران خالص و محدود کردن ماگل ها برای همکاری های مشترک از جمله ازدواج جادوگران و ماگل ها و دوای دردی برای قشر آسیب پذیر جادوگر سازمان ... سازمان ... آهان.سازمان Anti Muggle یا سازمان ضد ماگل ها را تاسیس کرد که باواکنش شدید ویزنگاموت..."
هری به خواب فرو رفت .
در خواب و خیال خود دامبلدور را دید که او را نظاره میکرد - مادرش به او لبخند میزد... نه...به ولدمورت تبدیل شد - جن کوتوله ای جادو شده و گیج و منگ روی زمین افتاده بود - ولدمورت به سمت او می آمد. چوب جادویش را بالا برد ، دیگر آخر کار بود ، طلسم مرگ را اجرا کرد و...
بنگ گ گ گ گ گ ...
هری از پشت محکم به زمین خورد .
سرش بسیار درد می کرد . چشمانش را باز کرد ، در کف تالار دراز کشیده بود و آلبوس دامبلدور ، هاگرید ، رون و هرمیون بر بالین او بودند .
کم کم بچه ها دور او جمع می شدند .
تالار همگانی هاگوارتز در صدای بچه ها که درباره ی عامل لغو امتحان پرس و جو می کردند منفجر شد .
پایان
هری توی سالن امتحانات روی صندلی نشسته بود . امتحان سمج[color=0099FF]سمج[/color] در حال برگزاری بود .
سوالا خیلی سخت بود و شایدم هری جواب اونا رو نمی دونست .
تالار همگانی امروز زیباتر به نظر می اومد .
هری گیج شده بود و جواب سوالا به طور کلی از خاطرش رفته بود .
...رهبر جنیان یاغی که در سال 1852 علیه وزارت جادوگری شورش کردند که بود ؟
"...نمیدونم چم شده . این سوالو بارها خوندم ولی جوابش یادم نمیاد...فکر می کنم باید یه مقدار از اون پودر ناخن اژدهای رون رو امتحان کنم..." هری با خودش می گفت.
"...مافیلدا گری بک (پسر عموی پدر بزرگ عمه ی دختر خاله ی نوه ی برادر ناتنی فنریر گری بک) در سال 1865
چه نهادی را تاسیس کرد ؟
...اینو دیگه میدونم فقط باید فکر کنم که چطوری شروع کنم : مافیلدا گری بک به نقل از خود او برای حمایت از حقوق جادوگران خالص و محدود کردن ماگل ها برای همکاری های مشترک از جمله ازدواج جادوگران و ماگل ها و دوای دردی برای قشر آسیب پذیر جادوگر سازمان ... سازمان ... آهان.سازمان Anti Muggle یا سازمان ضد ماگل ها را تاسیس کرد که باواکنش شدید ویزنگاموت..."
هری به خواب فرو رفت .
در خواب و خیال خود دامبلدور را دید که او را نظاره میکرد - مادرش به او لبخند میزد... نه...به ولدمورت تبدیل شد - جن کوتوله ای جادو شده و گیج و منگ روی زمین افتاده بود - ولدمورت به سمت او می آمد. چوب جادویش را بالا برد ، دیگر آخر کار بود ، طلسم مرگ را اجرا کرد و...
بنگ گ گ گ گ گ ...
هری از پشت محکم به زمین خورد .
سرش بسیار درد می کرد . چشمانش را باز کرد ، در کف تالار دراز کشیده بود و آلبوس دامبلدور ، هاگرید ، رون و هرمیون بر بالین او بودند .
کم کم بچه ها دور او جمع می شدند .
تالار همگانی هاگوارتز در صدای بچه ها که درباره ی عامل لغو امتحان پرس و جو می کردند منفجر شد .
پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!
I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
.
.
.
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!
I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج