لاديسلاو زاموژسلی
از ما چه خواهد ماند؟
- تولد نقش
- 1393/11/28
- آخرین ورود
- امروز ساعت 19:25
- عضویت
- 1393/11/27
- پستها
- 601
بسمه تعالی
تصویر شماره 10:
تلق تیلیق تولوق!
آجرهای حیاط پشتی مهمانخانه لکی کالدورن روی یکدیگر سر خوردند و طاق نمایی ساختند به روی یکی از سرزنده ترین خیابان های جهان جادویی. جایی که از شیرِ مرغِ جادویی تا جانِ آدمیزادِ جادویی در آن پیدا می شد و در آن طرف طاق نما نیز پسرکی با موهای مشکی شنبه یک شنبه ایستاده بود و نره خری که به نظر نمی رسید هیچ نسبت یا ربط و خبطی به او داشته باشد و هر بیننده ای احتمال می داد که او بچه را از جایی دزدیده باشد و یا از قیمین قانونی اش به نحوی از انحاء و اعمال زور و ارعاب جدا کرده و می برد تا به سازمانی که هیچگونه نظارت قانونی بر آن وجود ندارد و افراد زیر سن قانونی را به اسم آموزش در معرض خطرات جانی قرار می دهد تحویل دهد.
ولی بیایید این ذهنیت قضاوتگرانه را کنار بگذاریم. پسربچه که هری پاتر نام دارد با دیدن شیشه های پر از چشم سوسک و دیگ های خود همزننده و پیرزن های گوژپشت هیجان زده شده، جست و خیز کنان وارد خیابان می شود و صورتش را به شیشه های این مغازه و آن مغازه می چسباند و ندید بدید بازی در می آورد و توجهی به آن نره خری که همراهش آمده و در آستانه همان طاق... در و اصلا هرچیزی اسمش هست دارد زور می زند که قبل از آن که دوباره بسته بشود خودش را رد کند و برای هزارمین بار با خودش عهد می بندد که وزن کم کند و جالب آن است که خودش هم می داند مثل هیپوگریف دروغ می گوید و از این موضوع خنده اش گرفته و به لطف ارتعاشات حاصل از خنده بر اندامش و تلاش کسانی که پشت سرش هستند و می خواهند رد بشوند بالاخره با صدای پاپ (یا هر صدایی که موقع در آمدن چوب پنبه از نوک بطری در می آید) خلاص می شود و قبل از آنکه بتواند ابراز خرسندی کند، دو دستی در سرش می زند که «بچه کو؟!» و گرومپ گرومپ کنان می افتد دنبال مردم و ایجاد رعب و وحشت می کند و از آن جایی که هیچ نهاد جادویی جهت رسیدگی به رفتارهایی که جامعه جادویی را با خطر له کردن غیرعمد مواجه می کند وجود ندارد، هاگرید - که همان بچه غول بزرگسالِ پشمالو باشد - دلیلی نمی بیند بابت جادوگران و ساحرگانی که با وحشت و جیغ از سر راهش کنار می روند خاطر خودش را مکدر کند و دست آخر هری را می بیند که جلوی مغازه بستنی فروشی فلورین فورتسکیو روی زمین نشسته دو زانو را بغل کرده و مشتری ها را با نگاه پر از فلاکت و حسرتش معذب می کند. هاگرید که طاقت دیدن غم و قصه هری را ندارد، او را روی دوشش می اندازد که چشمش به چشم های پرحسرت بچه نیافتد و راه می افتد سمت گرینگوتز و امیدوار می شود که آن کلیدی که دامبلدور به او داده به گنجینه بزرگی ختم شود، ولی آخرش بعد از کلی سواری و خالی شدن محتوای معده اش بر سر اژدهای نگهبان آنجا ته ش یک تکه سنگ می گذراند کف دستش و که ثابت می کند دامبلدور واقعا مشنگ - نه از آن مشنگ ها البته، مشنگِ مشنگ- است که همین تکه سنگ را نداد به ولدمورت که مسیرش به سمت زندگی آکادمیک برود و به جای جرواجر کردن روح و روانش بچسبد به درس و مشق و برای خودش سنگ بسازد و نیافتد به جان این و آن. خلاصه هاگرید سنگ را در جیبش می گذارد و از صندوق هری اینا نیز یک مشت گالیون به عنوان هزینه ایاب و ذهاب برمی دارد و بعد از بانک بچه را می فرستد برای خودش بچرخد و خرج کند و خودش نیز گلویی تازه می کند و بعد از آن نمی داند که چه شد و همه جا تار می شود و ناگهان سقف کلبه محقرش را رو به روی خودش می بیند.
پایان!
-------------
@لاديسلاو زاموژسلی
اگر از روی علاقه پست زدی که باید بگم بسیار از خوندن پستت لذت بردیم . خوشحال میشیم که باز هم برگردی. ولی اگر اشتباها تصور کردی برای بازگشت نیازه مراحل رو از ابتدا طی کنی باید بگم که نیازی نیست و کافیه توی تاپیک معرفی شخصیت پست بزنی تا دسترسی هات برگردن.
منتظرت هستیم!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/8/1 22:10:35


) قابل استفاده است البته در صورت نیاز محرز

