پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

202
نفر همین الان آنلاین‌اند 59 نفر در «انجمن»
2 عضو 200 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

کارگاه داستان‌نویسی

نوع تاپیک: آموزش و نقد

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 3 کاربر مهمان
تولد نقش
1393/11/28
آخرین ورود
امروز ساعت 19:25
عضویت
1393/11/27
پست‌ها
601
بسمه تعالی



تصویر شماره 10:

تلق تیلیق تولوق!

آجرهای حیاط پشتی مهمانخانه لکی کالدورن روی یکدیگر سر خوردند و طاق نمایی ساختند به روی یکی از سرزنده ترین خیابان های جهان جادویی. جایی که از شیرِ مرغِ جادویی تا جانِ آدمیزادِ جادویی در آن پیدا می شد و در آن طرف طاق نما نیز پسرکی با موهای مشکی شنبه یک شنبه ایستاده بود و نره خری که به نظر نمی رسید هیچ نسبت یا ربط و خبطی به او داشته باشد و هر بیننده ای احتمال می داد که او بچه را از جایی دزدیده باشد و یا از قیمین قانونی اش به نحوی از انحاء و اعمال زور و ارعاب جدا کرده و می برد تا به سازمانی که هیچگونه نظارت قانونی بر آن وجود ندارد و افراد زیر سن قانونی را به اسم آموزش در معرض خطرات جانی قرار می دهد تحویل دهد.

ولی بیایید این ذهنیت قضاوتگرانه را کنار بگذاریم. پسربچه که هری پاتر نام دارد با دیدن شیشه های پر از چشم سوسک و دیگ های خود همزننده و پیرزن های گوژپشت هیجان زده شده، جست و خیز کنان وارد خیابان می شود و صورتش را به شیشه های این مغازه و آن مغازه می چسباند و ندید بدید بازی در می آورد و توجهی به آن نره خری که همراهش آمده و در آستانه همان طاق... در و اصلا هرچیزی اسمش هست دارد زور می زند که قبل از آن که دوباره بسته بشود خودش را رد کند و برای هزارمین بار با خودش عهد می بندد که وزن کم کند و جالب آن است که خودش هم می داند مثل هیپوگریف دروغ می گوید و از این موضوع خنده اش گرفته و به لطف ارتعاشات حاصل از خنده بر اندامش و تلاش کسانی که پشت سرش هستند و می خواهند رد بشوند بالاخره با صدای پاپ (یا هر صدایی که موقع در آمدن چوب پنبه از نوک بطری در می آید) خلاص می شود و قبل از آنکه بتواند ابراز خرسندی کند، دو دستی در سرش می زند که «بچه کو؟!» و گرومپ گرومپ کنان می افتد دنبال مردم و ایجاد رعب و وحشت می کند و از آن جایی که هیچ نهاد جادویی جهت رسیدگی به رفتارهایی که جامعه جادویی را با خطر له کردن غیرعمد مواجه می کند وجود ندارد، هاگرید - که همان بچه غول بزرگسالِ پشمالو باشد - دلیلی نمی بیند بابت جادوگران و ساحرگانی که با وحشت و جیغ از سر راهش کنار می روند خاطر خودش را مکدر کند و دست آخر هری را می بیند که جلوی مغازه بستنی فروشی فلورین فورتسکیو روی زمین نشسته دو زانو را بغل کرده و مشتری ها را با نگاه پر از فلاکت و حسرتش معذب می کند. هاگرید که طاقت دیدن غم و قصه هری را ندارد، او را روی دوشش می اندازد که چشمش به چشم های پرحسرت بچه نیافتد و راه می افتد سمت گرینگوتز و امیدوار می شود که آن کلیدی که دامبلدور به او داده به گنجینه بزرگی ختم شود، ولی آخرش بعد از کلی سواری و خالی شدن محتوای معده اش بر سر اژدهای نگهبان آنجا ته ش یک تکه سنگ می گذراند کف دستش و که ثابت می کند دامبلدور واقعا مشنگ - نه از آن مشنگ ها البته، مشنگِ مشنگ- است که همین تکه سنگ را نداد به ولدمورت که مسیرش به سمت زندگی آکادمیک برود و به جای جرواجر کردن روح و روانش بچسبد به درس و مشق و برای خودش سنگ بسازد و نیافتد به جان این و آن. خلاصه هاگرید سنگ را در جیبش می گذارد و از صندوق هری اینا نیز یک مشت گالیون به عنوان هزینه ایاب و ذهاب برمی دارد و بعد از بانک بچه را می فرستد برای خودش بچرخد و خرج کند و خودش نیز گلویی تازه می کند و بعد از آن نمی داند که چه شد و همه جا تار می شود و ناگهان سقف کلبه محقرش را رو به روی خودش می بیند.

پایان!

-------------
@لاديسلاو زاموژسلی

اگر از روی علاقه پست زدی که باید بگم بسیار از خوندن پستت لذت بردیم . خوش‌حال میشیم که باز هم برگردی. ولی اگر اشتباها تصور کردی برای بازگشت نیازه مراحل رو از ابتدا طی کنی باید بگم که نیازی نیست و کافیه توی تاپیک معرفی شخصیت پست بزنی تا دسترسی هات برگردن.

منتظرت هستیم!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/8/1 22:10:35
Amirer
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
دوشنبه 4 آبان 1405 00:24
عضویت
1405/07/20
پست‌ها
3
تصویر شماره 4
جینی در کتابخانه هاگوارتز کنار هرمیون و چند نفر دیگر از دوستانش نشسته بود و کتابی مرموز می‌خواند؛ کتابی با جلدی که مثل پوست اژدهای شاخ‌دار چین‌خورده بود. ناگهان دراکو مالفوی با سه نفر از دارودسته‌اش از انتهای سالن کتابخانه وارد شدند.

جینی کتاب را به سمت هرمیون گرفت و پاورقی صفحه را نشانش داد. طلسمی در آنجا توصیف شده بود که دهان هر کسی را برای چند دقیقه می‌دوخت — انگار اصلاً دهانی روی صورتش نبود. در متن اصلی، طلسم برای بستن دهان اژدها نوشته شده بود تا جادوگر اندکی از شعله‌هایش در امان بماند، ولی نویسندهٔ کتاب — که اسمی از او روی جلد نبود — در پاورقی افزوده بود: «در صورت نیاز مبرم، برای افراد وراج نیز قابل استفاده است.»

همان موقع دراکو و دوستانش با تکه‌انداختن و چرند گفتن به دانش‌آموزان، به هرمیون و بقیه نزدیک می‌شدند. هری و رون از ورودی سالن مطالعه — جایی که دو سرباز زرهی خالی و ساکت ایستاده بودند — با صدای بلند هرمیون و جینی را صدا زدند و آرام‌آرام به سمتشان راه افتادند.

دراکو به آن‌ها رسید. اول رو به هرمیون کرد و با پوزخند دورگه صدایش زد و چند ناسزا بارش کرد. بعد سراغ جینی رفت، به لباس کهنه‌اش چشم دوخت و با خنده گفت فقیر و بدبخت است و چند توهین دیگر هم به آن اضافه کرد.

جینی دندان‌هایش را به هم فشرد. یک لحظه مکث کرد — شاید داشت به عواقبش فکر می‌کرد — ولی خشمش بیشتر بود. طلسم را زیر لب زمزمه کرد و دستانش را به شکل مارپیچی تکان داد.

ناگهان دهان دراکو و هر سه نفر همراهانش بسته شد. انگار نه لبی داشتند، نه دهانی؛ فقط پوست صاف. کراب و گویل با وحشت صورتشان را لمس می‌کردند و صدای خفه‌ای از گلویشان بیرون می‌آمد.

دراکو با انگشت به آن‌ها اشاره کرد — تهدیدی بی‌صدا — و بعد با دارودسته‌اش از سالن بیرون زدند.

هری و رون تازه رسیده بودند. رون دهانش باز مانده بود. «جینی... تو دیوانه‌ای! ولی لعنتی، عالی بود.»

هری سرش را به علامت هشدار تکان داد. «عالی بود، ولی اگر مالفوی به پروفسور بگوید؟»

«اون اول شروع کرد،» جینی گفت، ولی صدایش دیگر آنقدر محکم نبود.

در همان لحظه صدای قدم‌های پروفسور مک‌گونگال از انتهای سالن بلند شد. آن‌ها را دید که دور هم جمع شده‌اند و کتاب باز جینی. نگاهی به صفحه انداخت، بعد به صورت بچه‌ها.

«خانم ویزلی،» با آن لحن همیشگی‌اش گفت، «حدس می‌زنم توضیحی داری.»

جینی سرخ شد. «پروفسور، من... مالفوی داشت به هرمیون توهین می‌کرد و...»

مک‌گونگال یک لحظه سکوت کرد. گوشهٔ لبش — فقط برای یک ثانیه — تکان خورد، ولی فوراً محو شد.

«دلیلت را می‌فهمم، ولی این روش نیست. اگر دوباره چنین طلسمی روی دانش‌آموزی اجرا شود، ده امتیاز از گریفیندور کم می‌شود. واضح است؟»

«بله، پروفسور،» همه با هم گفتند. «متأسفیم.»

مک‌گونگال سرش را تکان داد و رفت. رون زیر لب گفت: «فکر کنم یه ثانیه داشت لبخند می‌زد.»

جینی کتاب را بست. «حالا فقط باید دعا کنیم مالفوی بلد نباشه طلسم برگردون رو.»




( این همان متن قبلی است ولی در این کمی از هوش مصنوعی هم کمک گرفتم ایده اصلی همان قبلی است ولی برای گیرایی بیشتر از deepseek استفاده کردم )

------------

من پاسخت رو در پست قبلی که بدون هوش مصنوعی نوشته بودی، دادم. چون همونطوری که گفتم، پست هایی که با هوش مصنوعی نوشته بشن رد میشن.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/29 1:36:01
Amirer
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
دوشنبه 4 آبان 1405 00:24
عضویت
1405/07/20
پست‌ها
3
تصویر شماره 4
جینی در کتابخانه هاگوارتز کنار هرمیون و دیگر دوستانش نشسته و مشغول مطالعه کتابی مرموز با جلدی شبیه به پوست اژدهای شاخ دار بود که ناگهان دراکو با سه نفر از دوستانش از انتهای سالن کتابخانه وارد شدند.
جینی کتابی را درحال مطالعه بود را به هرمیون نشان داد و اسپل جالبی را که هر فردی را که که میخواستی برای چند دقیقه دهانش را به هم میدوخت وقتی میگویم به هم میدوخت انگار اصلا دهانی در روی صورت وجود نداشت البته در کتاب برای بستن دهان اژدها نوشته شده بود برای اینکه اندکی از شعله هایش در امان باشند ولی نویسنده کتاب که اصلا اسمی از وی روی کتاب نوشته نشده بود در پاورقی کتاب نوشته بود حتی برای افراد وراج( ) قابل استفاده است البته در صورت نیاز محرز
در همین حین دراکو و دوستان با تیکه انداختن و چروور گفتن به دانش آموزان به هرمیون و بقیه نزدیک میشد
همینگونه که دراکو به طرف بچه ها می آمد هری و رون با صدای بلندی از ورودی درب سالن مطالعه کتابخانه که با دو سرباز زرهی دو خالی و ایستاده و مرموز هرمیون و جینی را صدا زدند و آرام آرام به سمتشان آمدند
دراکو به جینی و هرمون رسید و هرمیون را دورگه نامید و پس از ناسزا گفتن به وی به سراغ جینی رفت و لباس کهنه او را مسخره کرد و او را فقیر و بد بخت صدا زد و اندکی هم به او ناسزا گفت
جینی که از این طرز صحبت او بسیار خشمگین شده بود و دندان هایش را به هم می فشارد با نهایت خشم اون اسپلی را که در کتاب نوشته بود را تکرار کرد و دستانش را به شکل مار پیچی تکان داد سپس دید که دهان او و دوستانش دوخته شده بود
دراکو با اشاره آنها را تهدید کرد که انتقام میگیرد و سپس به سرعت از آنجا با دوستانش فرار کردند
هری و رون به جینی رسیدند و به او گفتند برای چه این کار را کردی و او را پس تشویق نصیحیتی نیز کردند
ناگهان پروفوسور مک گوناگال رسیدند و متوجه شدند که آنها این کار را کردند پروفوسور جینی را تهدید کرد که اگر تکرار بشود از گروه گریفیندور ده امتیاز کم میشود
آنها عذر خواهی کردند و قول دادند که دیگه تکرار نشود

--------------

@Amirer

لطفا دقت کن که مسئله‌ای که در مورد هوش مصنوعی گفتیم درباره‌ی نوع هوش مصنوعی نبود، بلکه اساسا با توجه به اینکه مبنای سایت داستان نویسیه، ما میخوایم که نوشته خودت که از نوشنش لذت میبری رو بخونیم. بنابراین لطفا این مورد رو در نظر بگیر و دیگه از هوش مصنوعی استفاده نکن. من این پستت رو که خودت نوشتی تایید میکنم.

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/29 1:31:41
تولد نقش
1405/07/10
آخرین ورود
یکشنبه 26 مهر 1405 20:14
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
11
تصویر شماره ۲۱
به بالا خیره شده بودم و به آسمونی که انگار از وسط شکافته شده بود، به برج‌هایی که زیر بارون خم شده بودن، یا به شعله‌های کوچیکی که توی دست‌هاشون می‌لرزید.
نگاه می کردم.

هوا بوی خاک می داد وقت خداحافظی بود از اون خداحافظی‌هایی که هیچ‌کس دلش نمی‌خواد به زبون بیاره، چون تا وقتی اسمش رو نذاری خداحافظی، یه گوشه‌ی دلت هنوز فکر می‌کنه شاید همه‌چیز درست بشه.

یکی شمعش رو بالاتر گرفت. یکی دیگه، بی‌اینکه حواسش باشه، زیر لب اسمی رو تکرار می‌کرد. انگار اگر به اندازه‌ی کافی تکرارش کنه، اسم می‌تونه از کلمه تبدیل به در بشه؛ دری رو به جایی که آدم‌ها هنوز زنده‌ان، هنوز می‌خندن و هنوز فرصت دارن به هم بگن که چقدر دوستشون دارن.

اما بعضی درها، حتی با جادو هم باز نمی‌شن.

بارون روی صورت‌هاشون می‌ریخت و معلوم نبود کدوم قطره اشکه و کدومش از آسمون اومده. شاید اصلاً فرقی نداشت. اون شب، آسمون هم یکی از خودشون بود؛ یکی که بلد نبود دلداری بده و فقط کنارشون گریه می‌کرد.

قلعه پشت سرشون ایستاده بود؛ پیر و زخمی، مثل پیرمردی که تمام عمرش قصه‌ی قهرمان‌ها رو شنیده و حالا برای اولین بار فهمیده قهرمان‌ها هم ممکنه برنگردن.

و با این حال، هیچ‌کس شمعش رو خاموش نکرد.

شاید چون آدمیزاد موجود عجیبیه. می‌تونه از چیزی که دوست داره، یه مشت خاکستر تحویل بگیره و باز هم دست‌هاش رو دور آخرین ذره‌ی گرماش حلقه کنه. می‌تونه دنیا رو در حال فرو ریختن ببینه و بازم دلش بخواد فردا صبح بشه. می‌تونه از جادو زخم بخوره و باز هم به معجزه ایمان داشته باشه.

اون شب، اونا برای مرده‌ها شمع روشن نکرده بودن؛ برای خودشون روشن کرده بودن. برای اینکه یادشون نره قبل از اینکه دنیا ازشون شجاعت بخواد، بهشون اجازه داده بود بچه باشن. بخندن، عاشق بشن، از امتحان‌ها بترسن و فکر کنن تابستون بعدی هم حتماً از راه می‌رسه.

شاید بزرگ‌ترین تراژدی دنیا همین باشه؛ اینکه یه روز بفهمی تابستون بعدی برای همه نمی‌رسه.

اما شاید جادو هم دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شه؛ از جایی که با وجود دونستن این حقیقت، باز هم برای هم شمع روشن می‌کنیم.

و اون شب، زیر آسمونی که انگار دیگه هیچ قولی به زمین نمی‌داد، صدها شعله‌ی کوچیک به تاریکی خیره شده بودن.
تاریکی خیلی بزرگ بود.

افرادی که لایک کردند

اگه از من خطا دیدین شما خطای دید دارید من مثل ماه با نور خورشید می درخشم.
تولد نقش
1405/07/23
آخرین ورود
پنجشنبه 30 مهر 1405 09:57
عضویت
1405/07/23
پست‌ها
4
«تصویر #۲۳»
[زنده ولی بی روح تر از مرگخوار]

- تق... خِش... تق! -
**>
پای چوبیم رو محکم می‌کوبیدم روی سنگفرش‌های خیس و لجن‌گرفته‌ی حیاط هاگوارتز. بوی تند گوگرد، خاکسترِ طلسم‌های منفجر شده و نم بارون پاییزی هنوز توی هوا معلق بود. تازه نیم ساعت بود که درگیری با اون سه تا مرگ‌خوار فراری توی حاشیه‌ی محوطه خوابیده بود.
**>
وسط حیاط، روی یه تخته‌سنگ پهن، یه برانکارد برزنتی گذاشته بودن و یه شنل سیاه کشیده بودن روش؛ جنازه‌ی «پرادفوت»، یکی از معدود کارآگاه‌های کاردرست و کهنه‌کارِ وزارت که احمق‌های پشت‌میز‌نشین فرستاده بودنش خط مقدم بدون نیروی پشتیبان!
**>
یهو یکی از این پپه‌های کت‌شلواری وزارتخونه که تا حالا حتی بوی باروت جنگ هم به دماغش نخورده بود، با یه ژستِ لوس و رمانتیک چوبدستیش رو گرفت سمت ابرهای تیره بالای سرمون:
- لوموس...
**>
پشت‌بندش، کل جماعت—از الف‌بچه‌های سال پنجمی هاگوارتز گرفته تا کارآموزهای ترسو و اعضای گریه‌اوکوی محفل—چوبدستیاشونو مثل شاخ گوزن گرفتن هوا! یه نور سفید و نقره‌ایِ گنده فواره زد توی آسمون مه‌گرفته؛ ادای احترام به رفیقِ شهیدمون! نماد اتحاد و این خزعبلات!
**>
دست سالمم رو سر دادم توی جیب عمیق پالتوی کهنه‌م. قمقمه‌ی برنجی رو کشیدم بیرون. با ناخن شستم ضامنش رو پروندم:
- تِق! -
یه قورتِ گنده از معجونِ تلخ و تیزِ توش رو دادم بالا که تا مغز استخونم سوخت. آستینم رو کشیدم رو دهن کجم و یه پوزخند زدم.
**>
من چوبدستیمو ببرم بالا؟! عمراً! مگه مغز خر خوردم؟!
**>
چوبدستی بلوط کهنه‌م مثل قفل فرمون چسبیده بود بیخ کمرم، نوکش هم با زاویه چهل‌وپنج درجه صاف قفل بود رو لای شاخ و برگ‌های سیاه جنگل ممنوعه.
**>
این کارشون احترام نبود، بلاهتِ محضِ نظامی بود! صد تا جادوگر خنگ، گاردشون رو کلاً باز کرده بودن، سلاح‌ها رو نشونه گرفته بودن سمت ابرها، و با یه منورِ غول‌پیکرِ چندصدمتری، قشنگ داشتن به هر مرگ‌خوار یا تک‌تیرانداز سیاهی که تو تاریکی قایم شده بود گرا می‌دادن: «آهای! ما همه اینجا دسته‌جمعی و بی‌دفاع وایسادیم، بیاین شخممون بزنید!»
**>
چشم جادوییم با یه صدای ویززززِ ممتد، سیصد و شصت درجه چرخید و رفت پشت جمجمه‌م. تیغه‌ی پشت‌بام‌ها رو اسکن کرد، بعد لای مه حیاط شیرجه زد و برگشت سر جاش.
**>
حسم تو اون لحظه؟ گریه و زاری؟ نه بابا! خشم خالص از دست یه مشت آدم احساساتیِ بی‌کله!
**>
لنگ‌لنگان پشتم رو کردم به جمعیت، یه تف غلیظ انداختم گوشه‌ی سنگفرش و زیر لب غریدم:
- هوشیاری مدام لعنتیا... هوشیاری مدام! ادای احترام به یه هم‌رزمِ تیرخورده این نیست که بیای وسط میدون فانوس روشن کنی و آبغوره بگیری؛ احترام به مرده یعنی چوبدستیت رو بگیری رو به تاریکی، گوشات تیز باشه، و نذاری نفر بعدی روی اون برانکارد لعنتی بیفته!


---
@Alesttoor
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/23 11:56:40
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
دوشنبه 20 مهر 1405 18:52
عضویت
1405/07/20
پست‌ها
1
تصویر شماره ۲۱
به بالا خیره شده بودم و به آسمونی که انگار از وسط شکافته شده بود، به برج‌هایی که زیر بارون خم شده بودن، یا به شعله‌های کوچیکی که توی دست‌هاشون می‌لرزید.
نگاه می کردم.

هوا بوی خاک می داد وقت خداحافظی بود از اون خداحافظی‌هایی که هیچ‌کس دلش نمی‌خواد به زبون بیاره، چون تا وقتی اسمش رو نذاری خداحافظی، یه گوشه‌ی دلت هنوز فکر می‌کنه شاید همه‌چیز درست بشه.

یکی شمعش رو بالاتر گرفت. یکی دیگه، بی‌اینکه حواسش باشه، زیر لب اسمی رو تکرار می‌کرد. انگار اگر به اندازه‌ی کافی تکرارش کنه، اسم می‌تونه از کلمه تبدیل به در بشه؛ دری رو به جایی که آدم‌ها هنوز زنده‌ان، هنوز می‌خندن و هنوز فرصت دارن به هم بگن که چقدر دوستشون دارن.

اما بعضی درها، حتی با جادو هم باز نمی‌شن.

بارون روی صورت‌هاشون می‌ریخت و معلوم نبود کدوم قطره اشکه و کدومش از آسمون اومده. شاید اصلاً فرقی نداشت. اون شب، آسمون هم یکی از خودشون بود؛ یکی که بلد نبود دلداری بده و فقط کنارشون گریه می‌کرد.

قلعه پشت سرشون ایستاده بود؛ پیر و زخمی، مثل پیرمردی که تمام عمرش قصه‌ی قهرمان‌ها رو شنیده و حالا برای اولین بار فهمیده قهرمان‌ها هم ممکنه برنگردن.

و با این حال، هیچ‌کس شمعش رو خاموش نکرد.

شاید چون آدمیزاد موجود عجیبیه. می‌تونه از چیزی که دوست داره، یه مشت خاکستر تحویل بگیره و باز هم دست‌هاش رو دور آخرین ذره‌ی گرماش حلقه کنه. می‌تونه دنیا رو در حال فرو ریختن ببینه و بازم دلش بخواد فردا صبح بشه. می‌تونه از جادو زخم بخوره و باز هم به معجزه ایمان داشته باشه.

اون شب، اونا برای مرده‌ها شمع روشن نکرده بودن؛ برای خودشون روشن کرده بودن. برای اینکه یادشون نره قبل از اینکه دنیا ازشون شجاعت بخواد، بهشون اجازه داده بود بچه باشن. بخندن، عاشق بشن، از امتحان‌ها بترسن و فکر کنن تابستون بعدی هم حتماً از راه می‌رسه.

شاید بزرگ‌ترین تراژدی دنیا همین باشه؛ اینکه یه روز بفهمی تابستون بعدی برای همه نمی‌رسه.

اما شاید جادو هم دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شه؛ از جایی که با وجود دونستن این حقیقت، باز هم برای هم شمع روشن می‌کنیم.

و اون شب، زیر آسمونی که انگار دیگه هیچ قولی به زمین نمی‌داد، صدها شعله‌ی کوچیک به تاریکی خیره شده بودن.

تاریکی خیلی بزرگ بود
سلام به کسی که این داستان رو می خونه من این داستان رو به یک اسم دیگه فرستادم ولی اتفاقی اون حسابم رو پاک کردم و با یک حساب دیگه دوباره همون داستان.رو برای همان تایید فرستادم.

---
@wwww
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/20 20:40:46
,🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄
Amirer
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
دوشنبه 4 آبان 1405 00:24
عضویت
1405/07/20
پست‌ها
3
شماره 22
معامله‌ای که مرگ انتظارش را نداشت

سه برادر در شبی تاریک از رودخانه‌ای خطرناک گذشتند و در آن سوی رودخانه با مرگ روبه‌رو شدند. مرگ که از زنده ماندن آن‌ها خشمگین بود، به هرکدام اجازه داد هدیه‌ای انتخاب کنند.

برادر اول، چوبدستی ارشد را خواست؛ برادر دوم، سنگ رستاخیز را انتخاب کرد؛ اما برادر سوم چیزی نخواست.

او رو به مرگ گفت: «می‌خواهم با تو معامله کنم. به ازای هر روزی که به زندگی یک انسان اضافه می‌کنی، من یک روز از عمر خودم را به تو می‌دهم.»

مرگ با لبخند پذیرفت؛ مطمئن بود روزی این معامله به زیان برادر سوم تمام خواهد شد.

سال‌ها گذشت. برادر اول با قدرت چوبدستی‌اش به شهرت رسید، اما سرانجام قدرتش دشمنان بسیاری برایش ساخت. برادر دوم آن‌قدر در دیدار با مردگان غرق شد که زندگی واقعی را فراموش کرد.

اما برادر سوم زندگی ساده‌ای داشت و با معامله‌اش به انسان‌های بسیاری فرصت دوباره‌ای بخشید؛ تا اینکه روزی دخترش بیمار شد و مرگ به سراغش آمد.

برادر سوم از مرگ خواست دخترش را نجات دهد و تمام روزهایی را که به دیگران بخشیده بود، پس بگیرد. مرگ پاسخ داد: «اگر این کار را بکنم، تمام کسانی که به لطف تو زنده مانده‌اند، روزهای اضافه‌شان را از دست خواهند داد.»

برادر سوم سکوت کرد. سرانجام فهمید نمی‌تواند همه را نجات دهد؛ پس اجازه داد معامله‌شان پایان یابد.

سال‌ها بعد، هنگامی که آخرین روز زندگی خودش فرا رسید، دوباره با مرگ روبه‌رو شد.

مرگ پرسید: «پشیمانی که با من معامله کردی؟»

برادر سوم لبخند زد و گفت: «نه. من نتوانستم مرگ را شکست بدهم، اما به آدم‌های زیادی فرصت دادم تا زندگی کنند.»

مرگ دستش را دراز کرد و این بار، نه به‌عنوان دشمن، بلکه به‌عنوان همراه، او را با خود برد.

از آن روز به بعد، مرگ دیگر آن معامله را فراموش نکرد؛ زیرا برای نخستین بار فهمیده بود که گاهی یک روز زندگی، برای یک انسان به‌اندازه‌ی تمام دنیا ارزش دارد.
chatGPT


---
@Amirer
با پست زدن تو کارگاه داستان‌نویسی، تو داری تلاش می‌کنی وارد ایفای نقش جادوگران بشی که بر مبنای داستان نویسی بنا شده و نیازه که اگه به چنین کاری علاقمند هستی خودت انجامش بدی. وگرنه اگه به نوشتن علاقه نداری که بخوای به هوش مصنوعی بدی تا برات بنویسه، چرا برای ورود به این بخش اقدام می‌کنی؟ ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچ‌کس اینجا فوق‌العاده نمی‌نویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول می‌نویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت می‌بره. اینجا برای نویسنده‌های ماهر نیست، برای کساییه که از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت می‌برن، هرچقدرم که ضعیف یا قوی بنویسن. پس لطفا اگه واقعا می‌خوای وارد ایفای نقشی بشی که با داستان‌نویسی گره خورده، سعی کن با تلاش خودت و نه با کمک هوش مصنوعی داستانت رو بنویسی. مطمئنم اگه تلاش کنی از پسش برمیای.

تایید نشد. منتظرم تا با یه داستان دیگه که خودت نوشتی برگردی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/20 19:45:26
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
یکشنبه 19 مهر 1405 20:10
عضویت
1405/07/19
پست‌ها
1
تصویر شماره ۲۱
به بالا خیره شده بودم و به آسمونی که انگار از وسط شکافته شده بود، به برج‌هایی که زیر بارون خم شده بودن، یا به شعله‌های کوچیکی که توی دست‌هاشون می‌لرزید.
نگاه می کردم.

هوا بوی خاک می داد وقت خداحافظی بود از اون خداحافظی‌هایی که هیچ‌کس دلش نمی‌خواد به زبون بیاره، چون تا وقتی اسمش رو نذاری خداحافظی، یه گوشه‌ی دلت هنوز فکر می‌کنه شاید همه‌چیز درست بشه.

یکی شمعش رو بالاتر گرفت. یکی دیگه، بی‌اینکه حواسش باشه، زیر لب اسمی رو تکرار می‌کرد. انگار اگر به اندازه‌ی کافی تکرارش کنه، اسم می‌تونه از کلمه تبدیل به در بشه؛ دری رو به جایی که آدم‌ها هنوز زنده‌ان، هنوز می‌خندن و هنوز فرصت دارن به هم بگن که چقدر دوستشون دارن.

اما بعضی درها، حتی با جادو هم باز نمی‌شن.

بارون روی صورت‌هاشون می‌ریخت و معلوم نبود کدوم قطره اشکه و کدومش از آسمون اومده. شاید اصلاً فرقی نداشت. اون شب، آسمون هم یکی از خودشون بود؛ یکی که بلد نبود دلداری بده و فقط کنارشون گریه می‌کرد.

قلعه پشت سرشون ایستاده بود؛ پیر و زخمی، مثل پیرمردی که تمام عمرش قصه‌ی قهرمان‌ها رو شنیده و حالا برای اولین بار فهمیده قهرمان‌ها هم ممکنه برنگردن.

و با این حال، هیچ‌کس شمعش رو خاموش نکرد.

شاید چون آدمیزاد موجود عجیبیه. می‌تونه از چیزی که دوست داره، یه مشت خاکستر تحویل بگیره و باز هم دست‌هاش رو دور آخرین ذره‌ی گرماش حلقه کنه. می‌تونه دنیا رو در حال فرو ریختن ببینه و بازم دلش بخواد فردا صبح بشه. می‌تونه از جادو زخم بخوره و باز هم به معجزه ایمان داشته باشه.

اون شب، اونا برای مرده‌ها شمع روشن نکرده بودن؛ برای خودشون روشن کرده بودن. برای اینکه یادشون نره قبل از اینکه دنیا ازشون شجاعت بخواد، بهشون اجازه داده بود بچه باشن. بخندن، عاشق بشن، از امتحان‌ها بترسن و فکر کنن تابستون بعدی هم حتماً از راه می‌رسه.

شاید بزرگ‌ترین تراژدی دنیا همین باشه؛ اینکه یه روز بفهمی تابستون بعدی برای همه نمی‌رسه.

اما شاید جادو هم دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شه؛ از جایی که با وجود دونستن این حقیقت، باز هم برای هم شمع روشن می‌کنیم.

و اون شب، زیر آسمونی که انگار دیگه هیچ قولی به زمین نمی‌داد، صدها شعله‌ی کوچیک به تاریکی خیره شده بودن.

تاریکی خیلی بزرگ بود.

---
@Zseijtjtjf
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط Zseijtjtjf در 1405/7/19 19:34:23
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/19 21:43:27
👾🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄
Khiaalsaaz
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
جمعه 17 مهر 1405 22:51
عضویت
1405/07/17
پست‌ها
1
تصویر شماره ۲۱
اون شب، هیچ‌کس نمی‌دونست دقیقاً باید به کجا نگاه کنه. به آسمونی که انگار از وسط شکافته شده بود، به برج‌هایی که زیر بارون خم شده بودن، یا به شعله‌های کوچیکی که توی دست‌هاشون می‌لرزید.

هوا بوی خاک خیس و خداحافظی می‌داد. از اون خداحافظی‌هایی که هیچ‌کس دلش نمی‌خواد به زبون بیاره، چون تا وقتی اسمش رو نذاری خداحافظی، یه گوشه‌ی دلت هنوز فکر می‌کنه شاید همه‌چیز درست بشه.

یکی شمعش رو بالاتر گرفت. یکی دیگه، بی‌اینکه حواسش باشه، زیر لب اسمی رو تکرار می‌کرد. انگار اگر به اندازه‌ی کافی تکرارش کنه، اسم می‌تونه از کلمه تبدیل به در بشه؛ دری رو به جایی که آدم‌ها هنوز زنده‌ان، هنوز می‌خندن و هنوز فرصت دارن به هم بگن که چقدر دوستشون دارن.

اما بعضی درها، حتی با جادو هم باز نمی‌شن.

بارون روی صورت‌هاشون می‌ریخت و معلوم نبود کدوم قطره اشکه و کدومش از آسمون اومده. شاید اصلاً فرقی نداشت. اون شب، آسمون هم یکی از خودشون بود؛ یکی که بلد نبود دلداری بده و فقط کنارشون گریه می‌کرد.

قلعه پشت سرشون ایستاده بود؛ پیر و زخمی، مثل پیرمردی که تمام عمرش قصه‌ی قهرمان‌ها رو شنیده و حالا برای اولین بار فهمیده قهرمان‌ها هم ممکنه برنگردن.

و با این حال، هیچ‌کس شمعش رو خاموش نکرد.

شاید چون آدمیزاد موجود عجیبیه. می‌تونه از چیزی که دوست داره، یه مشت خاکستر تحویل بگیره و باز هم دست‌هاش رو دور آخرین ذره‌ی گرماش حلقه کنه. می‌تونه دنیا رو در حال فرو ریختن ببینه و بازم دلش بخواد فردا صبح بشه. می‌تونه از جادو زخم بخوره و باز هم به معجزه ایمان داشته باشه.

اون شب، اونا برای مرده‌ها شمع روشن نکرده بودن؛ برای خودشون روشن کرده بودن. برای اینکه یادشون نره قبل از اینکه دنیا ازشون شجاعت بخواد، بهشون اجازه داده بود بچه باشن. بخندن، عاشق بشن، از امتحان‌ها بترسن و فکر کنن تابستون بعدی هم حتماً از راه می‌رسه.

شاید بزرگ‌ترین تراژدی دنیا همین باشه؛ اینکه یه روز بفهمی تابستون بعدی برای همه نمی‌رسه.

اما شاید جادو هم دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شه؛ از جایی که با وجود دونستن این حقیقت، باز هم برای هم شمع روشن می‌کنیم.

و اون شب، زیر آسمونی که انگار دیگه هیچ قولی به زمین نمی‌داد، صدها شعله‌ی کوچیک به تاریکی خیره شده بودن.

تاریکی خیلی بزرگ بود.

ولی برای اولین بار، مجبور بود به چشم‌هاشون نگاه کنه

---

@Khiaalsaaz

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/17 20:40:02
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
شنبه 18 مهر 1405 10:29
عضویت
1405/07/14
پست‌ها
1
هری و هرماینی و رون با تمام عجله از مخفیگاه خود بیرون اومدند . چون صدای کمکی را شنیده بودند . وقتی به محلی که صدا از ان امده بود رسیدند دیدند نویل روی زمین افتاده و دراکو بهت زده از کار خودش داشت می لرزید بلاتریکس می خندید و به دراکو گفت :«مادرت بهت افتخار میکنه حالا برو کنار تا کارش را تموم کنم 💥 »که هری از همان موقع نویل را کنار کشید .نویل بی هوش شده بود . رون و هرماینی هم به هری پوستند .بلاتریکس گفت:«پاتر آماده ای که بمیری ؟» هری گفت :«همیشه اماده بودم» نبرد خیلی سختی در گرفت و آخر بلاتریکس و دراکو و گری بک که تازه به انها پیوستده برنده شدند . بلاتریکس و گری بک می خواستند همان موقع هری و هرماینی و رون را بکشند ولی دارکو گفت« لرد سیاه خودش می خواد پاتر را بکشه و می تونیم از اون دوتا اطلاعات بگیریم و بعد بکششیمشون »
بلاتریکس اول موافقت نکرد ولی آخر کوتاه اومد و گفت «باشه باشه ولی اون دختر ماله منه» بلاتریکس و دراکو و گری بک اونها را به قصر مالفوی ها بردند . وقتی به دروازه رسیدند . مرگخوار اول پرسید« رمز؟ »و بلاتریکس نقش روی ساعدش را نشان داد مرگخوار دوم گفت «اون‌همون پاتر معروفه . خوشحالم از دیدنش» و لبخند ترسناکی زد بلاتریکس و بقیه وارد شدند عمارت بسیار بزرگ و باشکوه بود . بلاتریکس گفت: « پاتر را به سیاهچال ببر گری بک » . حال نویل ،هرماینی ،رون تنها مانده بودند با یه عالمه مرگخوار بلاتریکس گفت « لوسیوس به لرد سیاه خبر بده پاتر را گرفتیم »و بعد با خنده ادامه داد: «خب خب اول کدومتون داوطلب میشه؟» نویل که همه ی این فجایع را تقصیر خودش می دانست گفت «ممنن »رون گفت «نه من » هرماینی فقط با بهت نگاه می کرد . بلاتریکس گفت « هی چه سر نترسی دارین شرط می بندم که گریفیندوری هستین، ولی من گفتم که دختره را می خوام » یه مکث کوچیک کرد و ادامه داد:« نارسیسا دختره را ببر تو اتاق و تو گری بک مراقب پسرا باش » رون که بغضش ترکید گفت:«نه نه من را ببرید هرماینیی نهههه » دراکو با بهت به رون نگاه می کرد و بعد وقتی نگاه رون‌را دید پوزخند زد رون نمی توانست کاری کند ولی اگر می توانست دراکو‌ را انقدر میزد تا دندان هایش بریزد ولی در همین لحظه صدایی از دم در ورودی امد و همه دیدند که دو نگهبان با تمام قدرت در حال دفاع کردن بودند ولی چندی بعد هردو بی هوش بر روی زمین سرد افتاده بودند . اعضای محفل به داخل امدند . بلاتریکس با لوپین درگیر بود دراکو با جینی و هرکدام رقیبی برای خود داشتند . ناگهان دین که با اعضای محفل امده بود از پشت همه بیرون امد و با ورد دست های رون و نویل را باز کرد . رون به نویل گفت :«برو دنبال هری منم میرم سراغ هرماینی »نویل با سر تایید کرد و هر دو به طرف جایی که می خواستند بروند دویدند چندی بعد هری و نویل و رون‌ درحال مبارزه بودند . ولی هرماینی توان مبارزه نداشت ‌چون گری بک او را تقریباً گاز گرفته بود پس رون به او کمک می کرد تا ضد طلسم ها را اجرا کند . لوپین داد زد :«بچه ها برید بیرون » هری گفت «ولی اخه۰۰۰» لوپین نگذاست حرفش تمام شود و گفت «دین یادته بهت چی‌گفتم بدو ببرشون بیرون ناگهان دین دست هری و جینی را گرفت رون هم که دید چاره ای ندارد کت دین را گرفت و همه ی انها به جنگل ممنوعه رفتند . دین و هرماینی زخمی شده بودند پس به سوی قلعه رفتند تا مادام پامفری زخمی ها را درمان کند ساعت ها گذشت . تقریبا ساعت ۱ صبح بود که بقیه امدند ولی با هزار زخم مادام پامفری به همه ی انها گفت که خوب شد همه تان زنده اید زخم ها درمان می شوند اما مرگ درمانی ندارد . تمام مرگخواران ان شب تنبیه‌شده بودند که چرا لرد سیاه را صدا کرده بودند و بلاترکس هم دراکو را بعد از لرد سیاه تنبیه کرد چون او نگذاشته بود هری را بکشد .
تمام
رز مالفوی
تصویر ۱۵



---
ممنون که خودت نوشتی. تلاشت قابل تحسینه و خیلی بهتر از قبل شد.
@رزمالفوی

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط رزمالفوی در 1405/7/16 21:39:41
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/16 21:54:46

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.