*داستان شماره ی بیست و یک*
باد سردی از روی دریاچهی سیاه رد میشد و لبهی شنلها را به حرکت درمیآورد. محوطهی هاگوارتز آن شب عجیب ساکت بود؛ نه از آن سکوتهای آرام، بلکه از آن سکوتهایی که انگار همه منتظرند چیزی را به یاد بیاورند.
من وسط جمعیت ایستاده بودم؛ بین دهها دانشآموز، چند استاد، و حتی بعضی از خدمتکارهای قلعه که کمتر کسی آنها را بیرون از راهروها میدید. هیچکس بلند حرف نمیزد. فقط صدای خشخش لباسها و گاهی نفسهای کوتاه و بریدهای که در هوای سرد بخار میشد.
در مرکز حیاط، جایی که معمولاً دانشآموزها با عجله از کنارش رد میشدند، یک نیمکت چوبی گذاشته بودند. روی نیمکت، نه تاجی بود، نه سنگ قبری، نه حتی یادبودی رسمی. فقط یک کلاه دستهدوم وصلهدار، یک جفت دستکش چرمی سوخته، و یک فانوس خاموش.
آنها وسایل آقای «فیلبِرن» بود؛ پیرمرد نگهبان گلخانههای هاگوارتز.
هیچکس اسمش را توی قصههای بزرگ نشنیده بود. نه جادوگر مشهوری بود، نه در نبرد افسانهای شرکت کرده بود، نه کسی دربارهاش کارت شکلاتی جمع میکرد. اما همه ما او را میشناختیم. همان مردی که هر زمستان قبل از طلوع آفتاب میرفت شیشههای یخزدهی گلخانه را پاک میکرد. همان که اگر دانشآموز سالاولی نیمهشب گم میشد، بدون غر زدن او را تا خوابگاه همراهی میکرد. همان که همیشه بوی خاک خیس و برگ نعناع میداد.
سه شب قبل، وقتی یکی از موجودات جادویی از جنگل ممنوعه بیرون زده بود و به سمت باغچههای دارویی حمله کرده بود، او جلویش ایستاده بود تا گیاهانی را نجات بدهد که برای درمان دانشآموزان لازم بودند. استادها دیر رسیدند. موجود مهار شد، اما آقای فیلبِرن دیگر برنگشت.
و حالا، برای اولین بار، همهی هاگوارتز برای کسی جمع شده بود که هیچوقت مرکز توجه نبود.
مکگوناگال قدمی جلو آمد. صورتش از همیشه جدیتر بود، ولی صدایش وقتی حرف زد، لرز خیلی خفیفی داشت.
«بعضی آدمها قلعه را با جادو حفظ میکنند،» گفت، «و بعضیها با ماندن. با حاضر بودن. با اینکه هر روز، بیآنکه دیده شوند، نگذارند چیزی از هم بپاشد.»
هیچکس کف نزد. هیچکس تکان نخورد. نیازی هم نبود.
بعد یکی از دانشآموزهای سالاول، پسربچهای که احتمالاً آقای فیلبِرن یک بار از گریهی شب اول نجاتش داده بود، چوبدستیاش را بالا برد. دستش میلرزید. انگار مطمئن نبود اجازه دارد یا نه.
اما همان یک حرکت کافی بود.
کنارم، دختری از ریونکلاو آرام چوبدستیاش را بالا آورد. چند نفر از هافلپاف دنبالش کردند. بعد اسلیترینیها، که معمولاً هیچوقت در احساسات جمعی پیشقدم نمیشدند. در چند ثانیه، صدها چوبدستی رو به آسمان رفت.
من هم دستم را بالا آوردم.
نمیدانم دقیقاً برای چه چیزی ادای احترام میکردیم. برای مرگ یک مرد؟ برای شجاعتش؟ برای تنهاییِ آدمهایی که بیسروصدا بار یک دنیا را به دوش میکشند؟ شاید برای همهی اینها.
نوک چوبدستیها یکییکی روشن شد. نه با نورهای تند و نمایشی. هر کدام نوری نرم و گرم داشت، مثل چراغی که در پنجرهی خانهای دور روشن باشد. نورها بالا رفتند و در تاریکی شب جمع شدند. از پایین، انگار ستارههایی تازه متولد شده بودند؛ ستارههایی که کسی اسمشان را در کتابها نمینوشت، ولی نبودنشان آسمان را خالی میکرد.
من به نور چوبدستیام خیره شدم و ناگهان فهمیدم چرا گلویم اینقدر میسوزد.
چون غم فقط برای از دست دادن آدمهای بزرگ نیست. گاهی برای این است که تازه میفهمی یک نفر چقدر بزرگ بوده، درست در لحظهای که دیگر نیست.
درونم احساس عجیبی بود؛ ترکیبی از اندوه، شرم، و قدردانی. اندوه برای اینکه دیگر قرار نبود او را ببینم که با دستکشهای کهنهاش گلدانها را جابهجا میکند. شرم برای اینکه تا قبل از مرگش، هیچوقت واقعاً به او نگاه نکرده بودم. و قدردانی برای اینکه دستکم حالا، در این لحظه، همهی ما فهمیده بودیم بعضی ستونهای یک دنیا، بیصدا آن را نگه میدارند.
نسیم شدیدی وزید. نورها لرزیدند، اما خاموش نشدند.
کنار نیمکت، فانوس خاموش ناگهان خودبهخود روشن شد. شعلهای کوچک، طلایی و آرام. کسی وردی نخوانده بود. هیچکس هم تعجب نکرد. انگار خود قلعه تصمیم گرفته بود در این وداع شریک شود.
برای چند دقیقه، هیچکس چوبدستیاش را پایین نیاورد.
نه چون منتظر دستور بودیم، نه چون رسم اینطور میگفت. چون هیچکداممان دلش نمیخواست اولین نفری باشد که این نور را تمام میکند.
آن شب، ادای احترام ما فقط برای آقای فیلبِرن نبود. برای تمام آدمهایی بود که قهرمان نیستند، اما اگر نباشند، دنیا از جاهای کوچکش شروع به فروریختن میکند.
وقتی بالاخره چوبدستیام را پایین آوردم، حس کردم چیزی درونم عوض شده. غم هنوز بود، اما خالی نبودم. انگار آن نور کوتاه، چیزی را در تاریکترین گوشهی دلم روشن کرده بود.
برای اولین بار فهمیدم احترام فقط به کسانی تعلق ندارد که تاریخ اسمشان را حفظ میکند؛
گاهی باید چوبدستیات را برای کسی بالا ببری که مهربانیاش، بیسر و صدا، تو را تا همین امروز رسانده است.
و من؟
بله، در آن ادای احترام شرکت کردم.
نه به خاطر رسم.
نه برای اینکه بقیه هم بودند.
بلکه برای اینکه بعضی آدمها اگرچه با جادوی عظیم شناخته نمیشوند، اما خودِ دلیلِ زنده ماندنِ جادو در یک مکاناند.
و آن شب، زیر آسمان سرد هاگوارتز، ما برای یکی از همان آدمها نور شدیم.
---
خیلی خوب نوشته بودی! لذت بردم واقعا.
تایید شد.مرحله بعد: ابتدا مطالعه
معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از
لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک
معرفی شخصیت.