پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

219
نفر همین الان آنلاین‌اند 175 نفر در «انجمن»
2 عضو 217 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

55 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

خورندگان مرگ

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
تولد نقش
1396/07/22
آخرین ورود
امروز ساعت 17:04
عضویت
1384/11/01
پست‌ها
3129
ایگور تمام مدت پشت در سالن ایستاده بود و منتظر فرصتی مناسب برای اعلام مخالفتش با این گردش اخلاقی می‌گشت؛ فرصتی که ترجیحا پس از خروج هلنا و پیش از ورود ارباب فراهم می‌شد. حالا که لرد سیاه در راهرو بود، ردایش را مرتب کرد و با قدم‌هایی محکم جلو آمد، درحالی‌که روبان صورتی دور مچش را پشت کمر پنهان می‌کرد و امیدوار بود نوشته (من شجاعت مهربان بودن دارم) در تاریکی خوانده نشود.
- سرورم، بالاخره تشریف آوردین! بنده از اول مخالف این بساط بودم. چند بار هم خواستم شخصا جمعش کنم، ولی مصلحت دیدم متخلفان رو یک‌جا نگه دارم تا شما تشریف بیارین.
- پس چرا روبان بستی؟
- برای نفوذ، سرورم. حتی نزدیک بود معاون حلقه بشم.

لرد نگاهش را از روبان به صورت ایگور منتقل کرد و ایگور، که تا همین لحظه تصور می‌کرد گزارشش با تحسین روبه‌رو خواهد شد، تصمیم گرفت توضیحات بیشتر را به فرصت دیگری موکول کند. ارباب چوبدستی‌اش را بالا آورد و چند لحظه بعد صندوق چوبی بزرگی از انتهای راهرو روی زمین کشیده شد؛ ضربه‌های داخلش آن‌قدر محکم بود که ایگور بی‌اختیار یک قدم عقب رفت و بلافاصله وانمود کرد دارد جای مناسبی برای ایستادن ارباب باز می‌کند.
- این رو ببر وسط سالن.
- البته، سرورم. فقط جهت تنظیم نحوه حمل، داخلش شکستنیه یا خورنده؟
- بوگارت.
- انتخاب بسیار آموزنده‌ایه. شخصا می‌رم مسئول حمل رو پیدا می‌کنم.
- مسئول حمل همین‌جاست، ایگور.

چند دقیقه بعد، ایگور صندوق را به سالن رساند و با صدایی که عمدا بلندتر از صدای ضربه‌ها بود، دستور داد صندلی‌ها را کنار بزنند؛ حالا که ارباب پشت سرش ایستاده بود، فرصت مناسبی برای بازگرداندن اقتدار شخصی‌اش فراهم شده بود و حتی توانست نگاه سرزنش‌آمیزی هم نصیب هلنا کند.
- مراسم تمامه! همگی صف بکشین تا معلوم بشه کی هنوز لیاقت پوشیدن ردای مرگ‌خواری داره!
- چه عالی، مواجهه جمعی با ترس! ایگور، خودت شروع می‌کنی؟
- بنده مسئول نظارتم، هلنا. لطفا وظایف رو قاطی نکنین.
- ایگور شروع می‌کنه.

با شنیدن صدای ارباب، لبخند ایگور همان‌طور روی صورتش باقی ماند، اما دستش آهسته از روی قفل صندوق کنار رفت. پیش از آنکه بتواند درباره اهمیت حفظ نیروهای باتجربه توضیح بدهد، چیزی از داخل به در کوبید و صندوق روی پایه‌هایش تکان خورد؛ هم‌زمان هلنا کتابش را باز کرد، بلاتریکس چوبدستی‌اش را بالا آورد و بارتی با نگرانی به صندلی خالی کنار خودش اشاره کرد. قفل با صدای خشکی باز شد و ایگور، ضمن برداشتن قدمی حساب‌شده به پشت نزدیک‌ترین مرگ‌خوار، اعلام کرد:
- هر کسی هر چیزی دید، بدونه این صندوق از قبل مشکل داشته!
هر کسی جرات داره بیاد جلو (فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم )
تولد نقش
1405/07/13
آخرین ورود
امروز ساعت 15:17
عضویت
1405/07/13
پست‌ها
26
سوژه جدید!

نجینی داشت لاغر می‌شد.

لرد سیاه این رو اول از صدای خزیدنش فهمید. نجینی همیشه سنگین روی فرش‌ها می‌خزید، طوری که صدای تنش زودتر از خودش به اتاق می‌رسید. امشب سبک بود. تقریباً بی‌صدا. و دور گردنش یه روبان صورتی بسته بودن.

لرد روبان رو با دو انگشت باز کرد. یه کارت کوچیک ازش آویزون بود:
«نجینی جان، شما به خشونت نیازی ندارید. شما به درک شدن نیاز دارید. - حلقهٔ همدلی»

یک هفته از برگشتنش می‌گذشت. یک هفته از روزی که به مرگخوارهاش دستور داده بود ترس رو به کوچهٔ دیاگون و جامعه جادوگری برگردونن. توی این یک هفته گزارش‌های عجیبی به دستش رسیده بود. به نظر نمی‌اومد کاری که مرگخواران کرده بودن ایجاد ترس یا هر چیزی شبیه به اون باشه. چون حتی پیام امروزِ همون صبح از قول دوقلوهای ویزلی نوشته بود: «خوش‌حالیم که حتی جادوگرای سیاه هم از کمی شوخی خوششون میاد.»

ظرف غذای نجینی کنار شومینه بود. توش سه تا هویج پوست‌کنده و یه برگ کاهو بود.

لرد کارت رو توی مشتش مچاله کرد.
- بیا بریم تا برات یه شام خوب پیدا کنم!


آشپزخونه بوی وانیل می‌داد. وینکی روی یه چارپایه ایستاده بود و یه کیک سه‌طبقه رو تزئین می‌کرد. مسلسلش توی دستش بود. همون مسلسلی که یه یه زمانی هر کسی رو به وحشت می‌انداخت. همونی که وینکی حتی توی خواب هم از خودش جداش نمی‌کرد! حالا سر لوله‌ش یه قیف قنادی پیچ شده بود.

وینکی ماشه رو کشید. تق‌تق‌تق. سه ردیف رز خامه‌ای، صاف و مرتب، روی کیک نشست.

بعد برگشت و ارباب رو دید. از ذوق نزدیک بود از چارپایه بیفته.
- ارباب اومد! وینکی برای جشن امشب کیک پخت!
- وینکی! مسلسلت!
- تفنگ انرژی منفی داشت، ارباب. ارباب هلنا براش سرلوله ساخت. حالا مسلسل خامه شلیک کرد. مسلسل هم خوشحال‌تر شد! دیگه هیچ ماگلی کشته نشد! وینکی احساساتی شد! وینکی قبل جشن نباید گریه کرد!

لرد سیاه که کاملاً شوکه شده بود و چیزی که می‌دید رو باور نمی‌کرد با دهان نیمه باز پرسید:
- جشن چی؟
- تولد بچه! ارباب رابستن توی حیاط تزئینات کرد! وینکی جشن تولد دوست داشت!

حیاط پشتی ظاهر اسفناکی پیدا کرده بود. روی سنگ‌فرش، همون‌جایی که یه زمانی خائن‌ها رو برای تنبیه می‌کشوندن، کاغذرنگی پاشیده بودن. از تندیس سالازار اسلیترین به عنوان پایه استفاده کرده بودن و بادکنک آرایی رو روی اون انجام داده بودن. رابستن در حالی که لباس اسپایدرمن پوشیده بود بچه به بغل با آهنگ «شینقلی نانای نانای» قر ریز می‌داد. کمی اون‌طرف‌تر، بارتی با یه روسری گل‌گلی روی یه چارپایهٔ کوچیک نشسته بود و توی فنجون‌های عروسکی چای خیالی می‌ریخت.

رابستن اول از همه ارباب رو دید و سرعت قرهاشو بالاتر برد.
- ارباب اومدن شدین! ارباب یه تکون دادن بشین! ارباب دو تکون دادن بشین! ارباب اینجاهاش که ضرب شدن میشه، از اینا از اینا از اینا شدن بشیم! بالا دو سه عوض!

بارتی خیلی لوند زبونش رو روی لبش کشید، فنجون خالیش رو بالا آورد و تظاهر به چای خوردن کرد.
- رابستن وسط بازیمون رفتیا! عه! خوش اومدین ارباب. می‌دونستیم شما میاین مامان بازی رو دیرتر شروع می‌کردیم. حالا اشکال نداره شما هم بیاین خاله بشین. روسری به تعداد همه هست!

لرد که برای اولین بار بود کسی چنین پیشنهاد بی‌شرمانه‌ای بهش می‌داد، ابهت و کاریزماش رو یادش رفت و با صدای آرومی گفت:
- مگه قرار نبود شماها برین مأموریت انجام بدین شهر رو به هم بریزین؟

رابستن همینطوری که سرش رو روی زمین گذاشته بود و هلیکوپتری می‌زد جواب داد:
- رفتن شدیم ارباب! نشان سیاه رو روی دیوار کشیدن شدیم! خیلی بزرگ بودن شد!

بارتی بلافاصله اضافه کرد:
- بله ارباب. تازه رفتیم نشستیم با فرد و جورج یه دست QC27 زدیم. 5-2 بردیمشون. چنان ترسی به وجودشون افتاده که دیگه حاضر نیستن با ما کوییدیچ بازی کنن.

لرد دیگه داشت خونسردیش رو از دست می‌داد. چوبدستیش رو از آستینش بیرون کشید و بین انگشت‌هاش چرخوند. اتفاقاً کشته شدن این دوتا بی‌خاصیت به بقیه خیلی چیزا رو حالی می‌کرد! اما درست قبل این که لرد سیاه تصمیمش رو عملی کنه،صدای زنگوله از توی خونه بلند شد. رابستن روی هر دو پاش فرود اومد، بارتی روسریش رو مرتب کرد و هر دو مثل شاگردهایی که کلاسشون دیر شده، به طرف سالن دویدن. لرد سیاه مجدد مات و مبهوت موند و ناچاراً پشت سرشون رفت.

سالن اصلی رو عوض کرده بودن. روی دیوار، دقیقاً جایی که یه زمانی نشان سیاه رو با خون کشیده بودن، یه پارچهٔ گلدوزی‌شده آویزون بود: «خانوادهٔ ریدل‌ها - با هم، کنار هم، مهربون‌تر از همیشه.» زیرش با خط ریزتر: «لطفاً با لبخند وارد شوید.»

صندلی‌ها رو دایره‌وار چیده بودن. آکی سوگیاما دو تا حلقهٔ خیار روی چشم‌هاش گذاشته بود و کاتانا روی پاهاش بود. هاول پرکینز داشت با دقت یه قطره روغن به نوک موهای طلاییش می‌مالید و کالیسیفر از توی شومینه با بی‌حوصلگی تماشاش می‌کرد. بالای دایره، هلنا ریونکلاو نشسته بود. صاف، آروم، با یه کتاب قطور روی زانوهاش: «جادوی مهربانی - نوشته روان‌شفادهنده کرنلیوس فاج».
مشخصاً این کتاب رو از کتابخونهٔ هاگوارتز برداشته بود. البته به قول خودش برنداشته بود؛ کتابخونه مال مادرش بود، پس کتاب هم مال خودش. چوبدستی بلاتریکس هم به همون دلیل توی دستش بود.
- خب دوستان. خوش اومدین به حلقه همدلی ما! امروز با بلاتریکس عزیز شروع می‌کنیم که بالاخره به ما ملحق شده. یادتون باشه که فقط کسی اجازه حرف زدن رو داره که چوب صحبت توی دستش باشه.

هلنا چوبدستی رو به طرف بلاتریکس گرفت. بلاتریکس اون رو گرفت و با دو دست به سینه‌ش چسبوند. آب دماغش رو بالا کشید و با صدای لرزونی شروع به حرف زدن کرد:
- امروز یه ماگل دیدم. می‌خواستم شکنجه‌ش کنم. ولی یهو فکر کردم شاید اونم مادر داره. شاید مادرش منتظرشه...

هلنا یه لحظه از نوشتن دست کشید. بعد خیلی سریع پلک زد و توی دفترش نوشت: «پیشرفت چشمگیر».

همه دست زدن. آکی یکی از خیارها رو برداشت و اشکش رو پاک کرد. بعد خیار رو دوباره سر جاش گذاشت. هلنا سرش رو بالا آورد و ارباب رو توی چهارچوب در دید.
- ارباب. به‌موقع تشریف آوردین. بغل گروهی.

هیچ‌کس منتظر توضیح بیشتر نموند. بلاتریکس با چشم‌های خیس از جاش پرید. وینکی با کیک سه‌طبقه از آشپزخونه رسید. رابستن بچه رو بالا گرفت. بارتی روسریش رو باز کرد. هاول اول موهاش رو پشت گوشش زد، بعد دست‌هاش رو باز کرد. همه قدم‌به‌قدم به طرف ارباب اومدن. سیبل و آگاتا و بقیه هم کم‌کم داشتن نزدیک می‌شدن.

لرد سیاه اما تکون نخورد!

شمع‌های سالن، یکی‌یکی، بی‌آنکه کسی فوتشون کرده باشه، خاموش شدن. هوا اون‌قدر سرد شد که بخار نفس‌ها پیدا شد. نجینی از پشت پاهای اربابش بیرون اومد و دورش حلقه زد. لاغر بود. ولی چشم‌هاش هنوز همون چشم‌ها بود.

- یک قدم دیگه بردارین.

همه همون‌جا خشکشون زد.

هلنا سعی کرد نذاره جمع از دستش در بره. با همون آرامش اشرافی یه چیزی توی دفترش نوشت، بعد سرش رو بالا آورد و با لبخند هم‌دلانه‌ای گفت:
- ارباب، طبق مطالعات من، کسی که با خشمش شمع‌ها رو خاموش می‌کنه، احتمالاً در کودکی کم بغل شده.

سکوت سالن اون‌قدر سنگین شد که بارتی فنجون عروسکیش رو از دستش افتاد. بلافاصله با کف دست به صورت خودش کوبید و لبشو گاز گرفت. خم شد سریع چای خیالی رو تمیز کنه که لکه‌ش نمونه.

لرد سیاه چند لحظه به هلنا و بعد به تک‌تک مرگخواران نگاه کرد. نگاهی سرد، معنی‌دار و ترسناک!
- پس توی نبودن من یه چیزایی یادتون رفته... وای به حال یَک یَکتون!

لرد برگشت و از سالن بیرون رفت. پشت سرش صدای نفس‌هایی اومد که حالا آزاد می‌شدن، و صدای هاول که می‌پرسید کسی پروتئین‌تراپی بلده یا نه.

توی راهروی تاریک، لرد سیاه ایستاد. درستشون می‌کرد. همه‌شون رو! این مرگخوارها اول باید ترسیدن رو یاد می‌گرفتن، بعد می‌تونستن بقیه رو بترسونن!
تولد نقش
1405/07/13
آخرین ورود
امروز ساعت 15:17
عضویت
1405/07/13
پست‌ها
26
پست پایانی سوژه!


دود که کنار رفت، از بتمنی فقط یه شنل سیاه و صدای آهنگش مونده بود که ته خیابون گم می‌شد. دو تا پلیس هم پهن آسفالت بودن. درست مثل دو تا کتلت که یکی یادش رفته بود برشون گردونه.

مرگخوارها چند ثانیه همون‌طور خیره موندن. کجول اول از همه به خودش اومد و فلفل‌هاش رو شمرد.
- یکیش کمه! کار همون گوش‌دراز بود!

لرد سیاه از ماشین پیاده شد. ردای خاکی‌ش رو تکوند و بالای سر سروان احمدی ایستاد. سروان یه چشمش رو باز کرد و آروم پرسید:
- سکه‌ها رو آوردین؟

لرد چند لحظه بهش نگاه کرد. بعد به ماشین. ماشینی که براش توی صف ایستاده بودن، دنده‌ش رو توی دل موتور گشته بودن، کاپوتش رو کنده بودن و هنوز هم کسی نمی‌دونست بنزینش رو از کجا آورده.

- سکه نداریم. ولی این را داریم.

و سوئیچ رو انداخت روی سینهٔ سروان.

بلاتریکس جیغ کشید. لوسیوس دستش رو روی قلبش گذاشت. آکی کاتانا رو بغل کرد که نبینه.
- ارباب! ما تازه دنده‌ش رو پیدا کرده بودیم!
- دنده‌ش هم مال جناب سروان.

سروان احمدی بلند شد، سوئیچ رو بوسید و بی‌آنکه حرفی بزنه پشت فرمون نشست. پیرمرد مدرسه هم با تی‌ش پرید روی صندلی شاگرد.
- منو تا میدون برسون، پسرم.

ماشین با دو تکون و یه دود سیاه راه افتاد و رفت. مرگخوارها کنار جدول ایستاده بودن و رفتنش رو تماشا می‌کردن.

- حالا چطوری برگردیم خونه، ارباب؟
- همون‌طوری که جادوگرها برمی‌گردند.

یه صدای «پاق» اومد، بعد یه «پاق» دیگه، و بعد یه عالمه «پاق» پشت سر هم. جلوی مدرسهٔ دخترونه فقط یه برگ زرد کجول روی آسفالت مونده بود.

بعد از چند روز سروان احمدی با توجه به این که حالا صاحب ماشین بود، دیگه کالابرگ بهش تعلق نگرفت. اما لرد سیاه و مرگخوارهاش هیچ ماشینی نداشتن و با درایت ارباب تاریکی ماه به ماه پول کالابرگ‌هاشون رو می‌گرفتن و صرف اعمال خبیثانه‌شون می‌کردن!
تولد نقش
1404/04/20
آخرین ورود
دوشنبه 30 شهریور 1405 09:42
عضویت
1404/04/20
پست‌ها
431
مغز مرگخوارها با شنیدن اسم «بهار آزادی» هنگ می‌کنه. چرخ‌دنده‌های ذهنشون یکی‌یکی به حرکت درمیاد و دایره‌ای بالای سرشون شروع به چرخیدن می‌کنه. هرچقدر بیشتر فکر می‌کنن، کمتر به نتیجه می‌رسن که چیکار کنن که یکدفعه یکی از دایره ها تبدیل به لامپ چشمک زن میشه.
-جناب نظرتون راجب سالاد چیه؟کاتاتا با کمال میل واستون خورد می‌کنه!
-سالاد بی سالاد!

اکی لبخنده به پلیس میندازی و به سر کجول اشاره میکنه.
-بفرماییین فل‌فل‌مون هم جور شد!
- به فل‌فل‌های من دست نمی‌زنی.
-کجول جان بی زحمت دوتا کاهو هم بده که جناب سروان منتظرن!
-دستتو‌ بکش بی‌کاکتوس! کاتانای خودتو بده!
-اقا شما پول بده نیستین... سروان احمدی!

ناگهان هوا تاریک میشه، دود همه‌جا رو می‌گیره و نور و افکت ها همه روی اسمون متمرکز میشه ناگهانی فردی سیاه‌پوش و گوش دار روی پلیس‌ها فرود میاد و اون ها رو کتلت میکنه!
-ماااع!
-ژووون!
-وای! شما ما رو نجات دادین!
-قابلی نداشت.
-صبر کن نرو نیخوام اسمتو بدونم.
-نمیتونم اسممو بهتون بگم.
-خواهش میکنم بگو من باید بدونم زندگیم رو مدیون کی‌ام!
-باشه میگم ولی این باید یه راز بمونه‌.
-من ادم رازداریم فقط یه اسم به من بگو!
-به من می‌گن... بتمنی دل نمیدم سرسری با لباسای زرزریم دل می‌برم از هرکسی من اینجوریم و هیچ‌کسی نمی‌رسه به من از‌...
-اسمت چی بود؟
-بتمنی

Only Raven

تولد نقش
1402/07/15
آخرین ورود
چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
عضویت
1402/07/14
پست‌ها
529
خلاصه: لرد سیاه و مرگخواران که ماشین بردن، موقع دور زدن توی شهر جلوی یک مدرسه‌ی دخترونه می‌مونن. اما پلیس می‌خواد به جرم تجمع غیرقانونی در مقابل مدرسه دستگیرشون کنه که مرگخوارا بهش پیشنهاد رشوه می‌دن تا در عوض بی‌خیال‌شون بشه.

- گقتی چند می‌دین؟

مامور پلیس که بدش نمی‌اومد یکم پول کاسب بشه، نگاهش رو بین مرگخوارا و لرد می‌چرخونه. مرگخوارها هم که در مقابل نمی‌خواستن وقتی تازه بعد ولی دردسر تونستن ماشین رو راه بندازن، از زندان مشنگ‌ها سر در بیارن، دست به جیب‌هاشون می‌برن.

- سر جمع می‌تونیم یک صد گالیونی بدیم.

مامور پلیس که تا به حال اسم گالیون به گوشش نخورده بود، چونه‌اش رو می‌خارونه. به فکر فرو می‌ره تا با چرخیدن در راهروهای مغزش ببینه که آیا می‌تونه پیدا کنه که گالیون چیه یا نه. اما هر چقدر می‌گرده و حتی به بخش‌های بازنشسته و قدیمی و بایگانی‌شده هم سر می‌زنه، چیزی پیدا نمی‌کنه. تا اینکه با نا امیدی از ذهنش بیرون میاد تا از خود مرگخوارا بپرسه منظورشون از گالیون چیه. مرد دستش رو به کمرش می‌زنه.
- گال چه یونی؟ بگو چقدر پول می‌دی بهم.

مرگخوارها اول به همدیگه و بعد دوباره به پلیس نگاه می‌کنن. چطوری می‌تونستن گالیون‌های جادویی رو به یک پلیس مشنگ بدن؟ اگه این‌کار رو می‌کردن، اون مرد بهشون می‌خندید و اگه نمی‌کردن هم راهی هلفدونی می‌شدن!

- مثل اینکه شما آه در بساط ندارین برادر من! سروان احمدی بیا اینا رو دستبند بزن ببریم‌شون کلانتری.

مرگخوارها که می‌بینن تا آب‌خنک خوردن‌شون جیزی باقی نمونده، هول می‌کنن. هرکس سعی می‌کنه برای راضی کردن پلیس‌ها چیزی بگه ولی این کار باعث میشه هیچکس متوجه حرف‌شون نشه.

- دست‌های کثیفت را به ما نزن!
- من برای زندانی شدن خیلی جوونم!
- پدرم از این ماجرا خبردار میشه!
- هنوز از ماشین‌سواری سیر نشده بودیم!
- به کاتانا دست نزن وگرنه می‌دم ازت سالاد درست کنه!
- یکم با لطوفت رفتار کن! همه‌ی برگام ریخت.
- اگه ول‌مون کنی بهت سکه‌های طلا می‌دیم.

مامور پلیس که به هیچ‌کدوم از ناله‌های مرگخوارها اهمیت نداده بود، با شنیدن پیشنهاد سکه‌ی طلا، یاد قیمت میلیونی اونا می‌افته. پس درحالی که لبخند خبیثانه‌ای به لب داره، می‌پرسه:
- چندتا سکه‌ی بهار آزادی تمام کاسب می‌شم؟

البته منظور دو طرف از سکه‌های طلا کاملا متفاوت بود!
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/4/9 16:43:33
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
تولد نقش
1405/02/26
آخرین ورود
دیروز ساعت 11:08
عضویت
1405/02/24
پست‌ها
209
لرد ولدمورت لردی بود بسیار شجاع. برای همین وقتی ماشین پلیسا رو دید، اصلا از خودش ترسی نشون نداد. زیرچشمی لوسیوس رو دید که میخواست از ورد های ممنوعه استفاده کنه. اما نه. تا وقتی لرد هست، چه نیازی به ورد های ساده ای مثلِ کروشیو وجود داره؟ً
خلاصه اینکه رو به یارانِ مرگخوارش کرد و گفت:
-یارانِ ما، اصلاً نگران نباشید. ما یک استراتژی های ناشناخته ای آماده کردیم برای همچین مواقعی!

بلاتریکس ابرو بالا انداخت و لوسیوس هم پلکِ چپش پرید. اما لردِ تاریکی بدونِ توجه به یارانش، به سمتِ پلیس برگشت و شروع کرد به رونمایی از اولین استراتژیش.

-جناب، شما و همراهانتون به جرمِ تجمعِ غیر قانونی جلوی...
-گوش کن ای ماگلِ بی خرد! بیا نزدیک تر، نزدیک تر، آفرین.

پلیس، همچنان با بی اعتمادی به لرد نزدیک شد و لرد درِ گوشش گفت:
-خوب گوش کن، مگر به شما ماهیانه چقدر گالیون و سیکل و نات می دهند؟ اصلا مگر از این پول های باحال به شما می دهند تا مثلِ ما هوادارانِ تاریکی، بروید عشق و حال کنید؟!
-نه والا!
-ما آمده ایم برای همین! اگر حضورِ من و یارانم را نادیده بگیری، 100 سکه طلا می دهیم برو حالش را ببر!

از قیافه پلیس که حالتی بود، معلوم بود وسوسه شده، لرد برای اینکه ضربه نهایی را هم زده باشد، گفت:
-اینطوری هم ما به خواسته مان می رسیم، هم اقتصادِ شما درست میشه! ما می دانیم، شما که اقتصادی ندارید!
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
تولد نقش
1405/03/17
آخرین ورود
یکشنبه 14 تیر 1405 09:21
عضویت
1405/03/15
پست‌ها
51
لرد سیاه با یه اخم غضبناک، جوری به پیرمرده نگاه کرد که انگار می‌خواست با همون اخم از وسط دو نصفش کنه. پیرمرده هم بی‌خیال، داشت با تی پسرهای دور و بر رو می‌زد.

لوسیوس مالفوی که از تعجب، چشماش گرد شده بود به لرد گفت:
_ارباب... فکر کنم این مشنگا از دمنتورم خطرناک‌ترن. این پیرمرده حتی به جادوی سیاه هم محل نمی‌ذاره!

لرد سیاه هم بدون اینکه چشم از پیرمرده برداره، غرید:
_بلا، پیاده شو. ازش بپرس این وسیله عجیب‌غریب دستشه چیه؟ شاید یه تیکه از یادگارای مرگ باشه که ما خبر نداریم!

بلاتریکس با اکراه در ماشینو باز کرد، موهای بهم‌ریخته‌شو کنار زد و با یه صدای کلفت شده گفت:
_ای پیرمرد فرتوت! بگو این جادوی پاکیزگی که دستته رو از کجا آوردی؟

پیرمرده هم حتی سرشو بالا نیاورد، تی رو محکم کوبید زمین و با صدای خش‌دار گفت:
_جادوی پاکیزگی دیگه چه صیغه ای یه؟ این تی منه، ورپریده! اگه تا دو ثانیه دیگه از جلوی مدرسه گم نشین، جوری خیس‌تون می‌کنم که تا هفت نسل‌تون بوی وایتکس بگیره! فکر کردین کی‌این؟ ساحره و جادوگر؟ برید دنبال کارتون، اینجا جای شاخ‌بازی نیست!

همون موقع از دور صدای آژیر عجیبی اومد و باعث فرار پسرایی که اونجا بود شد .لرد سیاه که تا اون لحظه فکر می‌کرد فقط خودش می‌تونه ترس تو دل آدما بندازه، برای اولین بار تو عمرش کنجکاو شد ببینه این صدای عجیب مال چه هیولای مدرنیه.

یه ماشین پلیس با چراغ‌های آبی و قرمز اومد و درست پشت ماشین لرد سیاه پارک کرد. یه افسر با عینک دودی خیلی بزرگ پیاده شد و با لحنی گفت که اصلاً کسی جرئت نداشت بهش جواب بده:
_خب... خب... ببینم اینجا چه خبره؟ تجمع غیرقانونی جلوی مدرسه دخترونه با لباس هالووینی؟ مجوز دارین؟

لوسیوس هم خیلی آروم و یواش به ارباب گفت:
_ارباب... به نظرتون با کروشیو حل می‌شه ؟

و پیرمرده هم که تی دستش بود، با یه پوزخند به لرد سیاه نگاه کرد و گفت:
_ارباب‌تون هم که کچل بدبخته! دماغم که نداره این چه اربابیه.
جناب افسر لطفا هرچه زودتر این آدمای عجیب و غریب رو از اینجا ببرید.
°Sapere Aude°
تولد نقش
1405/03/17
آخرین ورود
امروز ساعت 15:16
عضویت
1405/03/16
پست‌ها
48
_ارباب! ارباب! یه جن جلوی مدرسه ی دخترانست! بزنین کنار تا از اون بپرسیم!

لرد سیاه تاریکی ماشین رو روبه روی مدرسه ی دخترانه نگه داشت و شیشه ی ماشین رو پایین داد. مرگخوار ها هم با چشمانی گرد شده به جنی که ماده ی صورتی رنگی به لبانش می مالید، خیره شدند و در عجب بودند که مشنگ زادها چطور توانسته بودند او را تحمل کنند.

_ما اربابتیم و میخواهیم بدانیم کجا برویم.
_عا..ببخشینا ولی میتونم بپرسم دماغتونو کجا عمل کردین؟ خیلی بهتون میاد! مد جدیده نه؟ میشه پیج اینستاتون رو من داشته باشم؟ شمارتون رو هم لطف میکنید؟
_بلا این چی میگه؟

بلاتریکس با یه حرکت شیشه ی ماشین را بالا داد تا از تماس چشمی بیشتر جلوگیری شود.
_حقش بود با یه آوادا کلکش رو می کندم! البته ارباب شما خودتون رو ناراحت نکنیدا! شما خیلی جذابید!
_خودمان هم میدانیم!
_ارباب اون یکی چطوره؟

همه ی نگاه ها به سمت دختری برگشت که در کنار خیابون منتظر شخصی ایستاده بود.

_این را می پسندیم بهتر از قبلی است!
_تازه ارباب انگار همین الان از ماموریت مرگخوارها برگشته! نگاش کنید!

بلا چشم غره ای به مرگخوار بغل دستش رفت و با نگاه اگه یه کلمه دیگه بگی میکشمت به او خیره شد.

_ما اربابیم و می خواهیم بدانیم این خیابان به کجا میرود!
_عامو والا من یه دو سه سالی میشه که اینجام ولی این خیابون جایی نرفته! نمیدونم شاید بره نونوایی یا شایدم وقت دکتر داره!

دختر سیاه پوش بعد از اتمام جمله اش سرش را در گوشی انداخت و بدون توجه به نگاه های گلابی گونه ی مرگخواران از خیابان رد شد. حالا فقط مرگخوار ها مانده بودند با یک پیرمرد در کنار مدرسه که با تی در دستش هر پسری را که میدید می زد...
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
تولد نقش
1404/06/01
آخرین ورود
امروز ساعت 00:23
عضویت
1404/05/29
پست‌ها
236
- آقا ... آقا! این بی نزاکت که از کنارش رد شدیم چرا جواب ما را نداد؟
- ارباب انقدر سریع رد شدید که فرصت نکرد خوب! بذارین دنده یک...

لرد از سرعت خود کاست و در لاین سمت راست به حرکت ادامه داد.

- آقا ... آقا! دِکّی! این یکی بی شخصیت هم که جواب ما را نداد!
- ارباب بوق بزنین توجهشون جلب شه!

لرد نزدیک عابر بعدی شد و دستش را از پنجره شاگرد بیرون برد و بوق زد.

- بوق بوق!
- مردک بی‌ناموس برو بوقِ خوار مادر خودتو فشار بده! جرات داری واستا!
- این مشنگ دارد جرات ما را به چالش می‌کشد! الان ترمز می‌گیریم...
- نگیرین ارباب! ترمز نگیرین! واینستین فقط گاز بدین!
- مگر خودت نگفتی بوق بزنیم؟
- ما گفتیم بوق ماشین رو فشار بدین ارباب! نگفتیم دماغ اون خانمه رو فشار بدین و بوق بوق کنین که!

لرد این بار تمام نکات را رعایت کرد. با سرعتی آهسته کنار عابر قرار گرفت. پنجره را پایین کشید و نزدیک که شد با صدایی رسا پرسید:

- بانو! کجا برویم؟
- هر جا خودت بگی بیبی! فقط چرا انقدر زیادین؟ ماشین‌سواری گروهی هم بالاخره یه سقفی داره دیگه! تیم فوتبال که نیست!
- گروه؟ ما با هیچکس گروه نیستیم! ما اربابیم، خود خودمان به تنهایی!
- اووووو! ارباب؟! من نمیام اونجور جاها! خطرناکین شما! برو پی کارت مزاحم نشو.

لرد سرعت گرفت تا به عابر بعدی برسد.

- بانو... بانو!

بانو برگشت. بی آن که چیزی بپرسد، دست انداخت تا درب ماشین را باز کرده و سوار شود. مرگخواران اما با دیدن چهره‌ی او، دچار پنیک اتک شده و دسته جمعی جیغ کشیدند!

- پناه بر زیرشلواری ابریشمین سالازار!
- این مرگخوارتر از ما بود!
- اگه این مرگخوار بود ما عموهای فیتیله‌ای هستیم!
- ارباب فقط گاز بدین!

لرد گاز داد. کمی جلوتر یک مدرسه‌ی دخترانه در شرف تعطیل شدن بود...
ویرایش شده توسط دابی در 1404/9/12 20:40:12
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
تولد نقش
1403/11/30
آخرین ورود
یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
عضویت
1403/11/27
پست‌ها
536
لرد این سوال رو به صورت جدی پرسیده بود و وقتی می‌بینه به جای پاسخ سوالش صداهای عجیب غریبی تحویل می‌گیره، سرشو برمی‌گردونه و با مرگخوارانی مواجه می‌شه که به زور سعی کرده بودن خودشون رو تو ماشین جا بدن. مرگخوارا چنان در هم گوریده بودن که برای لرد قابل تشخیص نبود دست و پایی که در این سو و اون سو می‌بینه دقیقا متعلق به کدوم یکی از مرگخوارانشه.

- این ماگل‌ها عقل نداشتن یکم اینجا رو بزرگ‌تر بسازن تا یاران ما همگی جا بشن؟
- اربابا عقل که داشتن، صرفا جادو نداشتن.

این صدای گابریلا بود که همچون اختاپوس به شیشه‌ی ماشین چسبیده بود، چون خب تو ماشین جاش نشده بود.

- یا خودمان دختر! تو اونجا چی کار می‌کنی. بیا تو ماشـ...

لرد وقتی به یاد میاره برای مرگخوارای فعلی هم به اندازه کافی فضا نیست چه برسه به یکی اضافه، چوبدستیشو بیرون میاره. در حین حرکت چوبدستی که از جلوی چشمای از حدقه بیرون زده‌ی مرگخوارا عبور می‌کنه تا به دیواره‌ی ماشین برسه، مرگخوارا یه دور سکته می‌کنن چون خیال می‌کردن لرد قصد داشت دست به کاهش جمعیت مرگخوارا بزنه. اما لرد بیخودی که لرد نشده بود!
راهکارو هم که دقایقی پیش گابریلا لو داده بود. پس لرد طلسم گسترده‌شونده‌ای به زبون میاره و به ناگاه مرگخوارا دیگه تو همدیگه نچپیده بودن و حسابی جا داشتن که با آسایش کنار همدیگه بشینن.

- خب، حالا کجا بریم؟

مرگخوارا حالا که دیگه بهونه‌ای برای پیچوندن سوال لرد نداشتن، نگاهی به هم می‌ندازن تا این که بالاخره یکی جوابی می‌ندازه وسط.
- ارباب نظرتون چیه همین‌طور بریم دور دور تا برسیم به یه عابر پیاده‌ای و ازش بپرسیم کجا خوبه که بریم؟
🦅 Only Raven 🦅

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.