ایگور تمام مدت پشت در سالن ایستاده بود و منتظر فرصتی مناسب برای اعلام مخالفتش با این گردش اخلاقی میگشت؛ فرصتی که ترجیحا پس از خروج هلنا و پیش از ورود ارباب فراهم میشد. حالا که لرد سیاه در راهرو بود، ردایش را مرتب کرد و با قدمهایی محکم جلو آمد، درحالیکه روبان صورتی دور مچش را پشت کمر پنهان میکرد و امیدوار بود نوشته (من شجاعت مهربان بودن دارم) در تاریکی خوانده نشود.
- سرورم، بالاخره تشریف آوردین! بنده از اول مخالف این بساط بودم. چند بار هم خواستم شخصا جمعش کنم، ولی مصلحت دیدم متخلفان رو یکجا نگه دارم تا شما تشریف بیارین.
- پس چرا روبان بستی؟
- برای نفوذ، سرورم. حتی نزدیک بود معاون حلقه بشم.
لرد نگاهش را از روبان به صورت ایگور منتقل کرد و ایگور، که تا همین لحظه تصور میکرد گزارشش با تحسین روبهرو خواهد شد، تصمیم گرفت توضیحات بیشتر را به فرصت دیگری موکول کند. ارباب چوبدستیاش را بالا آورد و چند لحظه بعد صندوق چوبی بزرگی از انتهای راهرو روی زمین کشیده شد؛ ضربههای داخلش آنقدر محکم بود که ایگور بیاختیار یک قدم عقب رفت و بلافاصله وانمود کرد دارد جای مناسبی برای ایستادن ارباب باز میکند.
- این رو ببر وسط سالن.
- البته، سرورم. فقط جهت تنظیم نحوه حمل، داخلش شکستنیه یا خورنده؟
- بوگارت.
- انتخاب بسیار آموزندهایه. شخصا میرم مسئول حمل رو پیدا میکنم.
- مسئول حمل همینجاست، ایگور.
چند دقیقه بعد، ایگور صندوق را به سالن رساند و با صدایی که عمدا بلندتر از صدای ضربهها بود، دستور داد صندلیها را کنار بزنند؛ حالا که ارباب پشت سرش ایستاده بود، فرصت مناسبی برای بازگرداندن اقتدار شخصیاش فراهم شده بود و حتی توانست نگاه سرزنشآمیزی هم نصیب هلنا کند.
- مراسم تمامه! همگی صف بکشین تا معلوم بشه کی هنوز لیاقت پوشیدن ردای مرگخواری داره!
- چه عالی، مواجهه جمعی با ترس! ایگور، خودت شروع میکنی؟
- بنده مسئول نظارتم، هلنا. لطفا وظایف رو قاطی نکنین.
- ایگور شروع میکنه.
با شنیدن صدای ارباب، لبخند ایگور همانطور روی صورتش باقی ماند، اما دستش آهسته از روی قفل صندوق کنار رفت. پیش از آنکه بتواند درباره اهمیت حفظ نیروهای باتجربه توضیح بدهد، چیزی از داخل به در کوبید و صندوق روی پایههایش تکان خورد؛ همزمان هلنا کتابش را باز کرد، بلاتریکس چوبدستیاش را بالا آورد و بارتی با نگرانی به صندلی خالی کنار خودش اشاره کرد. قفل با صدای خشکی باز شد و ایگور، ضمن برداشتن قدمی حسابشده به پشت نزدیکترین مرگخوار، اعلام کرد:
- هر کسی هر چیزی دید، بدونه این صندوق از قبل مشکل داشته!
- سرورم، بالاخره تشریف آوردین! بنده از اول مخالف این بساط بودم. چند بار هم خواستم شخصا جمعش کنم، ولی مصلحت دیدم متخلفان رو یکجا نگه دارم تا شما تشریف بیارین.

- پس چرا روبان بستی؟

- برای نفوذ، سرورم. حتی نزدیک بود معاون حلقه بشم.

لرد نگاهش را از روبان به صورت ایگور منتقل کرد و ایگور، که تا همین لحظه تصور میکرد گزارشش با تحسین روبهرو خواهد شد، تصمیم گرفت توضیحات بیشتر را به فرصت دیگری موکول کند. ارباب چوبدستیاش را بالا آورد و چند لحظه بعد صندوق چوبی بزرگی از انتهای راهرو روی زمین کشیده شد؛ ضربههای داخلش آنقدر محکم بود که ایگور بیاختیار یک قدم عقب رفت و بلافاصله وانمود کرد دارد جای مناسبی برای ایستادن ارباب باز میکند.
- این رو ببر وسط سالن.
- البته، سرورم. فقط جهت تنظیم نحوه حمل، داخلش شکستنیه یا خورنده؟
- بوگارت.
- انتخاب بسیار آموزندهایه. شخصا میرم مسئول حمل رو پیدا میکنم.

- مسئول حمل همینجاست، ایگور.

چند دقیقه بعد، ایگور صندوق را به سالن رساند و با صدایی که عمدا بلندتر از صدای ضربهها بود، دستور داد صندلیها را کنار بزنند؛ حالا که ارباب پشت سرش ایستاده بود، فرصت مناسبی برای بازگرداندن اقتدار شخصیاش فراهم شده بود و حتی توانست نگاه سرزنشآمیزی هم نصیب هلنا کند.
- مراسم تمامه! همگی صف بکشین تا معلوم بشه کی هنوز لیاقت پوشیدن ردای مرگخواری داره!
- چه عالی، مواجهه جمعی با ترس! ایگور، خودت شروع میکنی؟
- بنده مسئول نظارتم، هلنا. لطفا وظایف رو قاطی نکنین.

- ایگور شروع میکنه.

با شنیدن صدای ارباب، لبخند ایگور همانطور روی صورتش باقی ماند، اما دستش آهسته از روی قفل صندوق کنار رفت. پیش از آنکه بتواند درباره اهمیت حفظ نیروهای باتجربه توضیح بدهد، چیزی از داخل به در کوبید و صندوق روی پایههایش تکان خورد؛ همزمان هلنا کتابش را باز کرد، بلاتریکس چوبدستیاش را بالا آورد و بارتی با نگرانی به صندلی خالی کنار خودش اشاره کرد. قفل با صدای خشکی باز شد و ایگور، ضمن برداشتن قدمی حسابشده به پشت نزدیکترین مرگخوار، اعلام کرد:
- هر کسی هر چیزی دید، بدونه این صندوق از قبل مشکل داشته!
افرادی که لایک کردند
هر کسی جرات داره بیاد جلو
(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)
(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)






















دل نمیدم سرسری با لباسای زرزریم







حالتی بود، معلوم بود وسوسه شده، لرد برای اینکه ضربه نهایی را هم زده باشد، گفت:
بذارین دنده یک...

فقط چرا انقدر زیادین؟
ماشینسواری گروهی هم بالاخره یه سقفی داره دیگه! تیم فوتبال که نیست! 





