جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

46 کاربر(ها) آنلاین هستند (42 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
42
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: امروز ساعت 16:56
نمایش جزئیات
آنلاین
لرد ولدمورت لردی بود بسیار شجاع. برای همین وقتی ماشین پلیسا رو دید، اصلا از خودش ترسی نشون نداد. زیرچشمی لوسیوس رو دید که میخواست از ورد های ممنوعه استفاده کنه. اما نه. تا وقتی لرد هست، چه نیازی به ورد های ساده ای مثلِ کروشیو وجود داره؟ً
خلاصه اینکه رو به یارانِ مرگخوارش کرد و گفت:
-یارانِ ما، اصلاً نگران نباشید. ما یک استراتژی های ناشناخته ای آماده کردیم برای همچین مواقعی!

بلاتریکس ابرو بالا انداخت و لوسیوس هم پلکِ چپش پرید. اما لردِ تاریکی بدونِ توجه به یارانش، به سمتِ پلیس برگشت و شروع کرد به رونمایی از اولین استراتژیش.

-جناب، شما و همراهانتون به جرمِ تجمعِ غیر قانونی جلوی...
-گوش کن ای ماگلِ بی خرد! بیا نزدیک تر، نزدیک تر، آفرین.

پلیس، همچنان با بی اعتمادی به لرد نزدیک شد و لرد درِ گوشش گفت:
-خوب گوش کن، مگر به شما ماهیانه چقدر گالیون و سیکل و نات می دهند؟ اصلا مگر از این پول های باحال به شما می دهند تا مثلِ ما هوادارانِ تاریکی، بروید عشق و حال کنید؟!
-نه والا!
-ما آمده ایم برای همین! اگر حضورِ من و یارانم را نادیده بگیری، 100 سکه طلا می دهیم برو حالش را ببر!

از قیافه پلیس که حالتی بود، معلوم بود وسوسه شده، لرد برای اینکه ضربه نهایی را هم زده باشد، گفت:
-اینطوری هم ما به خواسته مان می رسیم، هم اقتصادِ شما درست میشه! ما می دانیم، شما که اقتصادی ندارید!

افرادی که لایک کردند

✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: دیروز ساعت 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه با یه اخم غضبناک، جوری به پیرمرده نگاه کرد که انگار می‌خواست با همون اخم از وسط دو نصفش کنه. پیرمرده هم بی‌خیال، داشت با تی پسرهای دور و بر رو می‌زد.

لوسیوس مالفوی که از تعجب، چشماش گرد شده بود به لرد گفت:
_ارباب... فکر کنم این مشنگا از دمنتورم خطرناک‌ترن. این پیرمرده حتی به جادوی سیاه هم محل نمی‌ذاره!

لرد سیاه هم بدون اینکه چشم از پیرمرده برداره، غرید:
_بلا، پیاده شو. ازش بپرس این وسیله عجیب‌غریب دستشه چیه؟ شاید یه تیکه از یادگارای مرگ باشه که ما خبر نداریم!

بلاتریکس با اکراه در ماشینو باز کرد، موهای بهم‌ریخته‌شو کنار زد و با یه صدای کلفت شده گفت:
_ای پیرمرد فرتوت! بگو این جادوی پاکیزگی که دستته رو از کجا آوردی؟

پیرمرده هم حتی سرشو بالا نیاورد، تی رو محکم کوبید زمین و با صدای خش‌دار گفت:
_جادوی پاکیزگی دیگه چه صیغه ای یه؟ این تی منه، ورپریده! اگه تا دو ثانیه دیگه از جلوی مدرسه گم نشین، جوری خیس‌تون می‌کنم که تا هفت نسل‌تون بوی وایتکس بگیره! فکر کردین کی‌این؟ ساحره و جادوگر؟ برید دنبال کارتون، اینجا جای شاخ‌بازی نیست!

همون موقع از دور صدای آژیر عجیبی اومد و باعث فرار پسرایی که اونجا بود شد .لرد سیاه که تا اون لحظه فکر می‌کرد فقط خودش می‌تونه ترس تو دل آدما بندازه، برای اولین بار تو عمرش کنجکاو شد ببینه این صدای عجیب مال چه هیولای مدرنیه.

یه ماشین پلیس با چراغ‌های آبی و قرمز اومد و درست پشت ماشین لرد سیاه پارک کرد. یه افسر با عینک دودی خیلی بزرگ پیاده شد و با لحنی گفت که اصلاً کسی جرئت نداشت بهش جواب بده:
_خب... خب... ببینم اینجا چه خبره؟ تجمع غیرقانونی جلوی مدرسه دخترونه با لباس هالووینی؟ مجوز دارین؟

لوسیوس هم خیلی آروم و یواش به ارباب گفت:
_ارباب... به نظرتون با کروشیو حل می‌شه ؟

و پیرمرده هم که تی دستش بود، با یه پوزخند به لرد سیاه نگاه کرد و گفت:
_ارباب‌تون هم که کچل بدبخته! دماغم که نداره این چه اربابیه.
جناب افسر لطفا هرچه زودتر این آدمای عجیب و غریب رو از اینجا ببرید.

افرادی که لایک کردند

°Sapere Aude°
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
_ارباب! ارباب! یه جن جلوی مدرسه ی دخترانست! بزنین کنار تا از اون بپرسیم!

لرد سیاه تاریکی ماشین رو روبه روی مدرسه ی دخترانه نگه داشت و شیشه ی ماشین رو پایین داد. مرگخوار ها هم با چشمانی گرد شده به جنی که ماده ی صورتی رنگی به لبانش می مالید، خیره شدند و در عجب بودند که مشنگ زادها چطور توانسته بودند او را تحمل کنند.

_ما اربابتیم و میخواهیم بدانیم کجا برویم.
_عا..ببخشینا ولی میتونم بپرسم دماغتونو کجا عمل کردین؟ خیلی بهتون میاد! مد جدیده نه؟ میشه پیج اینستاتون رو من داشته باشم؟ شمارتون رو هم لطف میکنید؟
_بلا این چی میگه؟

بلاتریکس با یه حرکت شیشه ی ماشین را بالا داد تا از تماس چشمی بیشتر جلوگیری شود.
_حقش بود با یه آوادا کلکش رو می کندم! البته ارباب شما خودتون رو ناراحت نکنیدا! شما خیلی جذابید!
_خودمان هم میدانیم!
_ارباب اون یکی چطوره؟

همه ی نگاه ها به سمت دختری برگشت که در کنار خیابون منتظر شخصی ایستاده بود.

_این را می پسندیم بهتر از قبلی است!
_تازه ارباب انگار همین الان از ماموریت مرگخوارها برگشته! نگاش کنید!

بلا چشم غره ای به مرگخوار بغل دستش رفت و با نگاه اگه یه کلمه دیگه بگی میکشمت به او خیره شد.

_ما اربابیم و می خواهیم بدانیم این خیابان به کجا میرود!
_عامو والا من یه دو سه سالی میشه که اینجام ولی این خیابون جایی نرفته! نمیدونم شاید بره نونوایی یا شایدم وقت دکتر داره!

دختر سیاه پوش بعد از اتمام جمله اش سرش را در گوشی انداخت و بدون توجه به نگاه های گلابی گونه ی مرگخواران از خیابان رد شد. حالا فقط مرگخوار ها مانده بودند با یک پیرمرد در کنار مدرسه که با تی در دستش هر پسری را که میدید می زد...
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آذر 1404 19:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- آقا ... آقا! این بی نزاکت که از کنارش رد شدیم چرا جواب ما را نداد؟
- ارباب انقدر سریع رد شدید که فرصت نکرد خوب! بذارین دنده یک...

لرد از سرعت خود کاست و در لاین سمت راست به حرکت ادامه داد.

- آقا ... آقا! دِکّی! این یکی بی شخصیت هم که جواب ما را نداد!
- ارباب بوق بزنین توجهشون جلب شه!

لرد نزدیک عابر بعدی شد و دستش را از پنجره شاگرد بیرون برد و بوق زد.

- بوق بوق!
- مردک بی‌ناموس برو بوقِ خوار مادر خودتو فشار بده! جرات داری واستا!
- این مشنگ دارد جرات ما را به چالش می‌کشد! الان ترمز می‌گیریم...
- نگیرین ارباب! ترمز نگیرین! واینستین فقط گاز بدین!
- مگر خودت نگفتی بوق بزنیم؟
- ما گفتیم بوق ماشین رو فشار بدین ارباب! نگفتیم دماغ اون خانمه رو فشار بدین و بوق بوق کنین که!

لرد این بار تمام نکات را رعایت کرد. با سرعتی آهسته کنار عابر قرار گرفت. پنجره را پایین کشید و نزدیک که شد با صدایی رسا پرسید:

- بانو! کجا برویم؟
- هر جا خودت بگی بیبی! فقط چرا انقدر زیادین؟ ماشین‌سواری گروهی هم بالاخره یه سقفی داره دیگه! تیم فوتبال که نیست!
- گروه؟ ما با هیچکس گروه نیستیم! ما اربابیم، خود خودمان به تنهایی!
- اووووو! ارباب؟! من نمیام اونجور جاها! خطرناکین شما! برو پی کارت مزاحم نشو.

لرد سرعت گرفت تا به عابر بعدی برسد.

- بانو... بانو!

بانو برگشت. بی آن که چیزی بپرسد، دست انداخت تا درب ماشین را باز کرده و سوار شود. مرگخواران اما با دیدن چهره‌ی او، دچار پنیک اتک شده و دسته جمعی جیغ کشیدند!

- پناه بر زیرشلواری ابریشمین سالازار!
- این مرگخوارتر از ما بود!
- اگه این مرگخوار بود ما عموهای فیتیله‌ای هستیم!
- ارباب فقط گاز بدین!

لرد گاز داد. کمی جلوتر یک مدرسه‌ی دخترانه در شرف تعطیل شدن بود...
ویرایش شده توسط دابی در 1404/9/12 20:40:12
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1404 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد این سوال رو به صورت جدی پرسیده بود و وقتی می‌بینه به جای پاسخ سوالش صداهای عجیب غریبی تحویل می‌گیره، سرشو برمی‌گردونه و با مرگخوارانی مواجه می‌شه که به زور سعی کرده بودن خودشون رو تو ماشین جا بدن. مرگخوارا چنان در هم گوریده بودن که برای لرد قابل تشخیص نبود دست و پایی که در این سو و اون سو می‌بینه دقیقا متعلق به کدوم یکی از مرگخوارانشه.

- این ماگل‌ها عقل نداشتن یکم اینجا رو بزرگ‌تر بسازن تا یاران ما همگی جا بشن؟
- اربابا عقل که داشتن، صرفا جادو نداشتن.

این صدای گابریلا بود که همچون اختاپوس به شیشه‌ی ماشین چسبیده بود، چون خب تو ماشین جاش نشده بود.

- یا خودمان دختر! تو اونجا چی کار می‌کنی. بیا تو ماشـ...

لرد وقتی به یاد میاره برای مرگخوارای فعلی هم به اندازه کافی فضا نیست چه برسه به یکی اضافه، چوبدستیشو بیرون میاره. در حین حرکت چوبدستی که از جلوی چشمای از حدقه بیرون زده‌ی مرگخوارا عبور می‌کنه تا به دیواره‌ی ماشین برسه، مرگخوارا یه دور سکته می‌کنن چون خیال می‌کردن لرد قصد داشت دست به کاهش جمعیت مرگخوارا بزنه. اما لرد بیخودی که لرد نشده بود!
راهکارو هم که دقایقی پیش گابریلا لو داده بود. پس لرد طلسم گسترده‌شونده‌ای به زبون میاره و به ناگاه مرگخوارا دیگه تو همدیگه نچپیده بودن و حسابی جا داشتن که با آسایش کنار همدیگه بشینن.

- خب، حالا کجا بریم؟

مرگخوارا حالا که دیگه بهونه‌ای برای پیچوندن سوال لرد نداشتن، نگاهی به هم می‌ندازن تا این که بالاخره یکی جوابی می‌ندازه وسط.
- ارباب نظرتون چیه همین‌طور بریم دور دور تا برسیم به یه عابر پیاده‌ای و ازش بپرسیم کجا خوبه که بریم؟
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مهر 1404 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین

خلاصه: مرگخواران اتوموبیل بردن ولی وقتی خب چیزی ازش نمی‌دونستن. شخصی که رانندگی بلد بود نشست پشت فرمون ولی نتونست حرکت کنه. به بقیه گفت که ماشین بنزین نداره. مرگخواران که بنزین نمی‌دونستن چیه، سعی کردن مشکل ماشین رو رفع کنن ولی کار به جایی نبردن. حالا لرد عصبی شده و منتظره که اتومبیلش درست بشه.


- برید کنار ببینم. خجالت نمی‌کشن اسم خودشونم گذاشتن مرگخوار. فک میزنیم ! این همه پست گذشته هنوز نتونستین یه ماشین راه بندازین؟ اگه ارباب عزیزم اجازه می‌داد همتونو زیرزمین ویزیت می‌کردم. یکی دوتا انگشت از دست بدین، مغزتون شروع می‌کنه کار کردن.

بلاتریکس همه رو کنار زد و سوار ماشین شد. یکی دوبار سوییچ رو چرخوند. نگاهی به چند چیز انداخت و بیرون اومد.

- یعنی خاک تو سرتون. این فقط بنزین نداره.

- اتفاقا اینو یکی دیگه هم همون اول گفت.

بلاتریکس با دو دست موهای فر روی صورتش را کنار زد و با تعجب به مرگخواری که این حرف رو بهش گفت، نگاه کرد.

- یعنی شما می‌دونستین مشکل چیه؟

- آره ماما...

- تو حرف نزن. یکی دیگه توضیح بده.

- آره بلاتریکس. از شش هفتا پست قبلی می‌دونستیم.

- خب پس تا الان داشتین چه غلطی می‌کردین؟

- ببین ماما...

- می‌گم تو حرف نزن. یکی دیگه توضیح بده.

بلاتریکس این‌دفعه از جیبش یک چسب پهن درآورد و دهن دلفی رو چسب زد.

- کسی نمی‌دونست بنزین چیه. هرکی می‌اومد یه چیزی می‌گفت و می‌رفت. تهشم اتفاق خاصی نیفتاد.

- این همه آدم اینجان. هیچکس نمی‌دونه بنزین چیه؟ اوه اونی که بهتون گفت مشکل از نبود بنزینه چی‌ شد؟

- بتسزئ مسیزامسیزن

بلاتریکس اخمی به دلفی‌ که سعی داشت توی اون وضعیت هم توضیح بده کرد و باعث شد دلفی دست از تلاش بکشه.

- این بنده مرلین شناسه‌شو بست. بچه‌ها هم از سوژه انداختنش بیرون. چکش

بلاتریکس چکش رو از دست مرگخوار گرفت و با همون محکم زد تو سرش.

از اون محل خارج شد. کمی بعد با یک 20 لیتری وارد شد. باک رو باز کرد و بنزین رو خالی کرد توش. رفت پشت فرمون و استارت زد. 

- آخر هم همین بلای ما باید کار را انجام می‌داد. لرد ولدمورت 

بلاتریکس از ماشین بیرون اومد و ولدمورت جای اون نشست. 

- خب! حالا کجا برویم؟ هوووم؟

پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 26 تیر 1404 02:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به‌مناسبت تولد ارباب اربابان

جمع مرگخواران از ماشین فاصله گرفتند و آن را به گلرت نشان دادند.

- پس دامبلدور کو؟
- یعنی چی؟ ماشین اینجاست دیگه!
- تمام این مدت داشتین راجع به ماشین واقعی حرف می‌زدین؟ پس از من کاری بر نمیاد. من فقط دامبلدور رو می‌رونم‌... بعضی وقتا اونم منو.
- از چه روغنی استفاده کردن می‌شین؟
- روغن بچه.
- که هم‌اکنون در فروشگاه‌های سرتاسر کشور موجود بودن می‌شه!

رابستن آن بین لازم دانست که از کسب و کار خانگی فرزندش حمایت کند.

- چرا این جمعیت هر کاری می‌کنه به جز راه انداختن این ماشین برای ما؟ از پوست تنتون روصندلی چرم درست می‌کنیم ها!
- آخه ددی زیر بنز کلا کنسله.
- یکی‌تونو بفروشید و برای دخترمون یه بنز بخرید!

لرد ولدمورت پدری بود بسیار از خود گذشته و فرزند دوست!
- دیگه چی کنسله فرزند ما؟
- زیر هاگزمید کنسله!
- واااااااااااای!

زیر هاگزمیدی‌ها گریبان جر داده و جمع را ترک کردند.

- گریفیندوری جماعت دو بار کنسله!
- واااهاااااای!

وقتی در این لحظه هیچکس از جمع خارج نشد جماعت ریسیست مرگخوار به خودشان بابت این موضوع افتخار کردند. دلفی هم که تا حالا این‌همه توجه دریافت نکرده بود، جوگیر شد.
- مکانیکا رو هم کنسل می‌کنم!

مکانیک‌ها که جمع را ترک کردند، دیگر کسی نماند که برای تعمیر ماشین از او کمک بگیرند.

- فکر می‌کنیم وقتشه خود دخترمونو کنسل و مامانش رو برای ادب کردنش دوباره وارد سوژه کنیم! یکی ماشین ما رو درست کنه تا سوار تک تکتون نشدیم!

افرادی که لایک کردند

حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 تیر 1404 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد ارباب!

ولی پایش گیر کرد و با کله خورد زمین.
- آخ سرم درد گرفت!

همه با تعجب به رابستن نگاه کردند.

- به چی نگاه می‌کنین؟ یه فضایی تو دل برو و خوردنی و جذاب و قشنگ و نفس و جیگر و قند عسل و خوشگل پسر و زیبا و ...

قرار بود همه از درست حرف زدن رابستن تعجب کنند ولی من واقعا تو وضعیتی نیستم که بخوام تعریف‌های رابستن از خودش رو بنویسم. این بشر موتورش که روشن می‌شه ول نمی‌کنه دلقک! مردک کله کدو! تو با چه رویی می‌تونی انقدر از خودت تعریف کنی؟ اینجوری نمی‌شه. هیچوقت دوست نداشتم اینکارو باهات بکنم ولی خب صبرم یه حدی داره. دیگه به اینجام رسیده. خستم کردی.

نویسنده‌ی قصه‌ی ما اولتیمت وپن خودش را وارد داستان کرد.

- تو آدم نمی‌شی نه؟ من قرار نبود الان رونمایی بشم. با این بدبخت چیکار کردی که مجبور شد منو صدا بزنه؟

بلاتریکس چوبی در نزدیکی خودش پیدا کرد و ضربه‌ی محکمی به سر رابستن زد. چشمکی به لرد زد و نچ نچی به دلفی کرد و از صحنه خارج شد.

- این زن مریض بودن می‌شه.

خوبت شد. یه جا می‌خواستم بذارم عین آدم حرف بزنی. خودت باعث شدی نشه. دلقک!

- خب رابستن! بیا و بحث رو به جای اولش برسون. منظریم‌!
- بحث مگه چی بودن می‌شه؟
- بنزین ماشین!
- ماشین چی بودن می‌شه؟
- خودت به ما گفتی ماشین چی... حس می‌کنن بلای ما ضربه‌ش کاری بود... عیب کردی!

با کنار رفتن رابستن، امید مرگخوارها ناامید شد.

- برید کنار کار خودمه!

اوه حواسم نبود. گلرت خوراکش دور دور بود. اون شاید بتونه کمک کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 تیر 1404 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد لرد بابا. (لرد ولردمورت)




تام که حس کرد روح سالازار از پشت به او خیره شده گلویی صاف کرد.
-اهم...بزرگوار، منو اینطوری نگاه نکن! حالا درسته نوه ی خودتون هم همینجوری زنم شد ولی دیگه الان سالهاست اون قضیه تموم شده...خلاصه سنی ازم گذشته از من توقع نداشته باش جلو بچه و عروس و داماد و نوه هام بشینم از دور دور های جوونیم با مروپ بگم. هعی ولی یادش بخیر مروپی...اون دفعه که با اسب بردمت پشت باغ پدر اینا...

لرد سیاه گلویش را دراماتیک وار صاف کرد که حواس بقیه را به خود جلب کند.
- پدر؟ قرار بود تعریف نکنیدا!
-آره تامی همون موقع که گفتی یه کاکتوس داری به زبون مارها حرف میزنه. یادش بخیر چه روزایی بود. بعد از کلی راضی کردن بابا ماروولو اومدم به دیدنت پشت باغ...خب تامی مامان از همون اول میگفتی که...
- مااادررر!

لرد چشم غره ای به مروپ رفت.
- بحث را چرا به جاهای ناخوش میکشانید؟ گوشهایمان زخمی گشت. بیاید راه حلی دهید این ماشین ماگل ها را راه بیاندازیم.

مروپ بغضی کرد.
- چه ناخوشی عزیز مامان؟ اگه اون روز نرفته بودم توهم الان اینجا نبودی. تازه شوهر مامان همه فن حریفه بار ها با همین ماشینای ماگلی کلی منو دور دور برد. وای اون مسافرتو یادته که...
- مادر! شما تا با آن خاطراتتان دوره تاریک مارا تاریک تر از این نکنید جلوی مرگخوارانمان، دست نمی‌کشید...نه؟
-مامان قول میده فقط بخش های قابل پخشه این خاطره رو بگه. حرص نخور قربون تار های موی نداشتت بشم من.

لرد چشمی باریک کرد و با تردید به مروپ نگاه کرد. واقعا می‌توانست به مادرش اعتماد کند؟ در هرحال مهم نبود چرا که مروپ کار خودش را کرد و ادامه داد.
-با ماشینی به اسم پراید که اولین ماشینت بود زدیم بیرون بریم سواحل جاوایی جوج بزنیم.
- هعی مرلین نیامرزه هرکی اون ماشین رو بهم انداخت.
- ولی خوش گذشت مهم این بود کنار هم بودیم.
- آره عزیزم...تا اومدیم راه بیوفتیم بارون شدید شد. اومدم برف پاک کن بزنم ولی خراب بود.

مروپ خنده ی ریزی کرد.
- کل راه طناب انداختیم به برف پاک کن. من از یه طرف میکشیدم تو از یه طرف. حواست یه لحظه به جلو نبود افتادیم توی دست انداز بوقت هم خراب شد.
- از اون بد تر بعد از اینکه زدیم بغل بریم جوج بزنیم، در باز نمیشد.

تام خنده ی تلخی کرد.
- اومدم از صندلی طرف تو پیاده شم صندلی شکست.

مروپ قهقهه ای زد.
- بعد کمربند من هم باز نمیشد، کمربند توهم گره خورد تا چند ساعت تو همون حالت...

دلفی که چشمانش از شنیدن خاطرات عاشقانه پدر بزرگ و مادربزرگش برق میزد منتظر شنیدن لحظه عاشقانه بعدی بود که پدرش از پشت گوش هایش را گرفت.
- نه خواهش میکنیم اصلا تعارف نکنید. کاملا راحت باشید ادامه دهید. ما که همان یک سایه ی آبرویی هم که جمع کرده بودیم به باد رفت.

مروپ آهی کشید و سری تکان داد.
- پسر خوشگل مامان. چرا نگرانی. بعدش اتفاقی نیوفتادا! فقط ناچارا شوهر مامان زنگ زد با جرثقیل مارو مستقیم بردن قبرستون ماشین ها من و بابات هم اورژانس بزور کشید بیرون. نه که کولر ماشین خراب شد یهو دی اکسید کربن بیرون داد خلاصه تا قبرستون ماشین ها بیهوش بودیم.
-پس معلوم شدن میشه حسابی به ماشین ها شوهرتون وارد بودن میشه.

رابستن قدمی جلو گذاشت تا بحث را به جای اول برگرداند و بلاخره یک نفر بنزین به ماشین برساند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1404/4/24 17:23:44
S.O.S

پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 تیر 1404 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد نوه ما و یکی از اربابان سیاهی، لرد ولدمورت:



- هر کی هر کاری داره میکنه دست بکشه و سر جاش خشک بزنه.

لرد ولدمورت اینو گفت و با خشونت همیشگیش، همراه با یه تکون سینمایی از ردای سیاهش، بین مرگخوارا ظاهر شد. چند قدمی دور خودش چرخید و به قیافه‌ی مرگخواراش نگاه کرد که با گذر زمان تغییر کرده بودن و بعضیاشون دیگه مرگخوار نبودن. اونایی که دیگه به درد نمی‌خوردن رو با یه اشاره‌ی دست به سمت آسمون پرتاب کرد و جایی در ناکجاآباد به زمین کوبوند... به‌جز اما ونیتی.

لرد تو اما ونیتی یه چیز خاص دید. یه چیزی که شاید می‌تونست یه جان‌پیچ هشتم ازش بسازه. شاید چیزی که می‌تونست مفیدتر از باقی اکس‌های (مرگخواران سابق ) محوشده‌ش باشه. پس با یه حرکت دست، اما رو به مایع تبدیل کرد، ریختش توی لیوان، کمی شکلات تلخ و دارچین اضافه کرد و تو یه نفس بالا کشید. بعدم هرچی از اما مونده بود با انگشت جمع کرد و خورد، و با زبون مارمانندش به بقیه مرگخوارا زل زد.

- قبل از اینکه بیایم زور بزنیم بنزین بریزیم تو ماشین، یکی از شما مرگخوارا بیاد بگه اصلاً این ماشین چه دردی از دردهای ما رو دوا می‌کنه؟

مرگخوارا به هم نگاه کردن. ذهن همه رفت سمت جوتیوب، که شب قبل موقع خواب، تو رختخواب به جاش مشغول اون بودن. بعضی از نسل جدید جادوگرایی که ارتباط بیشتری با ماگلا داشتن چیزایی در مورد ماشین گفته بودن، و همین باعث شد یکی‌شون جواب داشته باشه.رابستن اولین کسی بود که جلو اومدن شد (حتی نحوه توصیفش هم عجیب حرف زدن میشه ):

- آقو ارباب، من و دخترم دیشب نشستن بودیم پای جوتیوب، دیدن شدیم که بعضی از ماگلا با ماشین دور دور رفتن میشن.
- دور دور چیه؟
- دور دور رفتن شدن یعنی بنزین گرون با پول خانواده زدن میشی، بعد میری بی‌هدف تو خیابون گشتن میشی که جنس خوبی... (حتماً منظور دانشمندی یا معلمی برای ادامه یادگیری هست ) پیدا کردن بشی.
-و بعدش؟
-و بعدش با اون جنس خوب که پیدا کردن شدین، این پشت صندلی ماشین که شیشه‌های دودی داشتن شده، خلوت کردن میکنین.
- بعد چی؟
- اربابا، بعدش رو ما ندیدن شدیم، چون پنجره ماگلا هم دودی بودن شد، و دختر ما هم که به طرز مرموزی انگار اطلاعات بیشتری داشتن، سریعاً جوتیوب رو خاموش کردن شد.

لرد رفت تو فاز تفکر. یعنی ترکیب یه ماگل، یه جنس خوب، صندلی پشت ماشین و شیشه‌های دودی چی می‌تونه باشه؟ شاید پدرش، تام ریدل، که خودش یه ماگل بود، می‌تونست این معجون رو تو عمل نشون بده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.