جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خورندگان مرگ

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: دیروز ساعت 11:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مغز مرگخوارها با شنیدن اسم «بهار آزادی» هنگ می‌کنه. چرخ‌دنده‌های ذهنشون یکی‌یکی به حرکت درمیاد و دایره‌ای بالای سرشون شروع به چرخیدن می‌کنه. هرچقدر بیشتر فکر می‌کنن، کمتر به نتیجه می‌رسن که چیکار کنن که یکدفعه یکی از دایره ها تبدیل به لامپ چشمک زن میشه.
-جناب نظرتون راجب سالاد چیه؟کاتاتا با کمال میل واستون خورد می‌کنه!
-سالاد بی سالاد!

اکی لبخنده به پلیس میندازی و به سر کجول اشاره میکنه.
-بفرماییین فل‌فل‌مون هم جور شد!
- به فل‌فل‌های من دست نمی‌زنی.
-کجول جان بی زحمت دوتا کاهو هم بده که جناب سروان منتظرن!
-دستتو‌ بکش بی‌کاکتوس! کاتانای خودتو بده!
-اقا شما پول بده نیستین... سروان احمدی!

ناگهان هوا تاریک میشه، دود همه‌جا رو می‌گیره و نور و افکت ها همه روی اسمون متمرکز میشه ناگهانی فردی سیاه‌پوش و گوش دار روی پلیس‌ها فرود میاد و اون ها رو کتلت میکنه!
-ماااع!
-ژووون!
-وای! شما ما رو نجات دادین!
-قابلی نداشت.
-صبر کن نرو نیخوام اسمتو بدونم.
-نمیتونم اسممو بهتون بگم.
-خواهش میکنم بگو من باید بدونم زندگیم رو مدیون کی‌ام!
-باشه میگم ولی این باید یه راز بمونه‌.
-من ادم رازداریم فقط یه اسم به من بگو!
-به من می‌گن... بتمنی دل نمیدم سرسری با لباسای زرزریم دل می‌برم از هرکسی من اینجوریم و هیچ‌کسی نمی‌رسه به من از‌...
-اسمت چی بود؟
-بتمنی

افرادی که لایک کردند


Only Raven

پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1405 14:52
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
خلاصه: لرد سیاه و مرگخواران که ماشین بردن، موقع دور زدن توی شهر جلوی یک مدرسه‌ی دخترونه می‌مونن. اما پلیس می‌خواد به جرم تجمع غیرقانونی در مقابل مدرسه دستگیرشون کنه که مرگخوارا بهش پیشنهاد رشوه می‌دن تا در عوض بی‌خیال‌شون بشه.

- گقتی چند می‌دین؟

مامور پلیس که بدش نمی‌اومد یکم پول کاسب بشه، نگاهش رو بین مرگخوارا و لرد می‌چرخونه. مرگخوارها هم که در مقابل نمی‌خواستن وقتی تازه بعد ولی دردسر تونستن ماشین رو راه بندازن، از زندان مشنگ‌ها سر در بیارن، دست به جیب‌هاشون می‌برن.

- سر جمع می‌تونیم یک صد گالیونی بدیم.

مامور پلیس که تا به حال اسم گالیون به گوشش نخورده بود، چونه‌اش رو می‌خارونه. به فکر فرو می‌ره تا با چرخیدن در راهروهای مغزش ببینه که آیا می‌تونه پیدا کنه که گالیون چیه یا نه. اما هر چقدر می‌گرده و حتی به بخش‌های بازنشسته و قدیمی و بایگانی‌شده هم سر می‌زنه، چیزی پیدا نمی‌کنه. تا اینکه با نا امیدی از ذهنش بیرون میاد تا از خود مرگخوارا بپرسه منظورشون از گالیون چیه. مرد دستش رو به کمرش می‌زنه.
- گال چه یونی؟ بگو چقدر پول می‌دی بهم.

مرگخوارها اول به همدیگه و بعد دوباره به پلیس نگاه می‌کنن. چطوری می‌تونستن گالیون‌های جادویی رو به یک پلیس مشنگ بدن؟ اگه این‌کار رو می‌کردن، اون مرد بهشون می‌خندید و اگه نمی‌کردن هم راهی هلفدونی می‌شدن!

- مثل اینکه شما آه در بساط ندارین برادر من! سروان احمدی بیا اینا رو دستبند بزن ببریم‌شون کلانتری.

مرگخوارها که می‌بینن تا آب‌خنک خوردن‌شون جیزی باقی نمونده، هول می‌کنن. هرکس سعی می‌کنه برای راضی کردن پلیس‌ها چیزی بگه ولی این کار باعث میشه هیچکس متوجه حرف‌شون نشه.

- دست‌های کثیفت را به ما نزن!
- من برای زندانی شدن خیلی جوونم!
- پدرم از این ماجرا خبردار میشه!
- هنوز از ماشین‌سواری سیر نشده بودیم!
- به کاتانا دست نزن وگرنه می‌دم ازت سالاد درست کنه!
- یکم با لطوفت رفتار کن! همه‌ی برگام ریخت.
- اگه ول‌مون کنی بهت سکه‌های طلا می‌دیم.

مامور پلیس که به هیچ‌کدوم از ناله‌های مرگخوارها اهمیت نداده بود، با شنیدن پیشنهاد سکه‌ی طلا، یاد قیمت میلیونی اونا می‌افته. پس درحالی که لبخند خبیثانه‌ای به لب داره، می‌پرسه:
- چندتا سکه‌ی بهار آزادی تمام کاسب می‌شم؟

البته منظور دو طرف از سکه‌های طلا کاملا متفاوت بود!
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/4/9 16:43:33
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1405 16:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لرد ولدمورت لردی بود بسیار شجاع. برای همین وقتی ماشین پلیسا رو دید، اصلا از خودش ترسی نشون نداد. زیرچشمی لوسیوس رو دید که میخواست از ورد های ممنوعه استفاده کنه. اما نه. تا وقتی لرد هست، چه نیازی به ورد های ساده ای مثلِ کروشیو وجود داره؟ً
خلاصه اینکه رو به یارانِ مرگخوارش کرد و گفت:
-یارانِ ما، اصلاً نگران نباشید. ما یک استراتژی های ناشناخته ای آماده کردیم برای همچین مواقعی!

بلاتریکس ابرو بالا انداخت و لوسیوس هم پلکِ چپش پرید. اما لردِ تاریکی بدونِ توجه به یارانش، به سمتِ پلیس برگشت و شروع کرد به رونمایی از اولین استراتژیش.

-جناب، شما و همراهانتون به جرمِ تجمعِ غیر قانونی جلوی...
-گوش کن ای ماگلِ بی خرد! بیا نزدیک تر، نزدیک تر، آفرین.

پلیس، همچنان با بی اعتمادی به لرد نزدیک شد و لرد درِ گوشش گفت:
-خوب گوش کن، مگر به شما ماهیانه چقدر گالیون و سیکل و نات می دهند؟ اصلا مگر از این پول های باحال به شما می دهند تا مثلِ ما هوادارانِ تاریکی، بروید عشق و حال کنید؟!
-نه والا!
-ما آمده ایم برای همین! اگر حضورِ من و یارانم را نادیده بگیری، 100 سکه طلا می دهیم برو حالش را ببر!

از قیافه پلیس که حالتی بود، معلوم بود وسوسه شده، لرد برای اینکه ضربه نهایی را هم زده باشد، گفت:
-اینطوری هم ما به خواسته مان می رسیم، هم اقتصادِ شما درست میشه! ما می دانیم، شما که اقتصادی ندارید!
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1405 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه با یه اخم غضبناک، جوری به پیرمرده نگاه کرد که انگار می‌خواست با همون اخم از وسط دو نصفش کنه. پیرمرده هم بی‌خیال، داشت با تی پسرهای دور و بر رو می‌زد.

لوسیوس مالفوی که از تعجب، چشماش گرد شده بود به لرد گفت:
_ارباب... فکر کنم این مشنگا از دمنتورم خطرناک‌ترن. این پیرمرده حتی به جادوی سیاه هم محل نمی‌ذاره!

لرد سیاه هم بدون اینکه چشم از پیرمرده برداره، غرید:
_بلا، پیاده شو. ازش بپرس این وسیله عجیب‌غریب دستشه چیه؟ شاید یه تیکه از یادگارای مرگ باشه که ما خبر نداریم!

بلاتریکس با اکراه در ماشینو باز کرد، موهای بهم‌ریخته‌شو کنار زد و با یه صدای کلفت شده گفت:
_ای پیرمرد فرتوت! بگو این جادوی پاکیزگی که دستته رو از کجا آوردی؟

پیرمرده هم حتی سرشو بالا نیاورد، تی رو محکم کوبید زمین و با صدای خش‌دار گفت:
_جادوی پاکیزگی دیگه چه صیغه ای یه؟ این تی منه، ورپریده! اگه تا دو ثانیه دیگه از جلوی مدرسه گم نشین، جوری خیس‌تون می‌کنم که تا هفت نسل‌تون بوی وایتکس بگیره! فکر کردین کی‌این؟ ساحره و جادوگر؟ برید دنبال کارتون، اینجا جای شاخ‌بازی نیست!

همون موقع از دور صدای آژیر عجیبی اومد و باعث فرار پسرایی که اونجا بود شد .لرد سیاه که تا اون لحظه فکر می‌کرد فقط خودش می‌تونه ترس تو دل آدما بندازه، برای اولین بار تو عمرش کنجکاو شد ببینه این صدای عجیب مال چه هیولای مدرنیه.

یه ماشین پلیس با چراغ‌های آبی و قرمز اومد و درست پشت ماشین لرد سیاه پارک کرد. یه افسر با عینک دودی خیلی بزرگ پیاده شد و با لحنی گفت که اصلاً کسی جرئت نداشت بهش جواب بده:
_خب... خب... ببینم اینجا چه خبره؟ تجمع غیرقانونی جلوی مدرسه دخترونه با لباس هالووینی؟ مجوز دارین؟

لوسیوس هم خیلی آروم و یواش به ارباب گفت:
_ارباب... به نظرتون با کروشیو حل می‌شه ؟

و پیرمرده هم که تی دستش بود، با یه پوزخند به لرد سیاه نگاه کرد و گفت:
_ارباب‌تون هم که کچل بدبخته! دماغم که نداره این چه اربابیه.
جناب افسر لطفا هرچه زودتر این آدمای عجیب و غریب رو از اینجا ببرید.
°Sapere Aude°
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
_ارباب! ارباب! یه جن جلوی مدرسه ی دخترانست! بزنین کنار تا از اون بپرسیم!

لرد سیاه تاریکی ماشین رو روبه روی مدرسه ی دخترانه نگه داشت و شیشه ی ماشین رو پایین داد. مرگخوار ها هم با چشمانی گرد شده به جنی که ماده ی صورتی رنگی به لبانش می مالید، خیره شدند و در عجب بودند که مشنگ زادها چطور توانسته بودند او را تحمل کنند.

_ما اربابتیم و میخواهیم بدانیم کجا برویم.
_عا..ببخشینا ولی میتونم بپرسم دماغتونو کجا عمل کردین؟ خیلی بهتون میاد! مد جدیده نه؟ میشه پیج اینستاتون رو من داشته باشم؟ شمارتون رو هم لطف میکنید؟
_بلا این چی میگه؟

بلاتریکس با یه حرکت شیشه ی ماشین را بالا داد تا از تماس چشمی بیشتر جلوگیری شود.
_حقش بود با یه آوادا کلکش رو می کندم! البته ارباب شما خودتون رو ناراحت نکنیدا! شما خیلی جذابید!
_خودمان هم میدانیم!
_ارباب اون یکی چطوره؟

همه ی نگاه ها به سمت دختری برگشت که در کنار خیابون منتظر شخصی ایستاده بود.

_این را می پسندیم بهتر از قبلی است!
_تازه ارباب انگار همین الان از ماموریت مرگخوارها برگشته! نگاش کنید!

بلا چشم غره ای به مرگخوار بغل دستش رفت و با نگاه اگه یه کلمه دیگه بگی میکشمت به او خیره شد.

_ما اربابیم و می خواهیم بدانیم این خیابان به کجا میرود!
_عامو والا من یه دو سه سالی میشه که اینجام ولی این خیابون جایی نرفته! نمیدونم شاید بره نونوایی یا شایدم وقت دکتر داره!

دختر سیاه پوش بعد از اتمام جمله اش سرش را در گوشی انداخت و بدون توجه به نگاه های گلابی گونه ی مرگخواران از خیابان رد شد. حالا فقط مرگخوار ها مانده بودند با یک پیرمرد در کنار مدرسه که با تی در دستش هر پسری را که میدید می زد...
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آذر 1404 19:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- آقا ... آقا! این بی نزاکت که از کنارش رد شدیم چرا جواب ما را نداد؟
- ارباب انقدر سریع رد شدید که فرصت نکرد خوب! بذارین دنده یک...

لرد از سرعت خود کاست و در لاین سمت راست به حرکت ادامه داد.

- آقا ... آقا! دِکّی! این یکی بی شخصیت هم که جواب ما را نداد!
- ارباب بوق بزنین توجهشون جلب شه!

لرد نزدیک عابر بعدی شد و دستش را از پنجره شاگرد بیرون برد و بوق زد.

- بوق بوق!
- مردک بی‌ناموس برو بوقِ خوار مادر خودتو فشار بده! جرات داری واستا!
- این مشنگ دارد جرات ما را به چالش می‌کشد! الان ترمز می‌گیریم...
- نگیرین ارباب! ترمز نگیرین! واینستین فقط گاز بدین!
- مگر خودت نگفتی بوق بزنیم؟
- ما گفتیم بوق ماشین رو فشار بدین ارباب! نگفتیم دماغ اون خانمه رو فشار بدین و بوق بوق کنین که!

لرد این بار تمام نکات را رعایت کرد. با سرعتی آهسته کنار عابر قرار گرفت. پنجره را پایین کشید و نزدیک که شد با صدایی رسا پرسید:

- بانو! کجا برویم؟
- هر جا خودت بگی بیبی! فقط چرا انقدر زیادین؟ ماشین‌سواری گروهی هم بالاخره یه سقفی داره دیگه! تیم فوتبال که نیست!
- گروه؟ ما با هیچکس گروه نیستیم! ما اربابیم، خود خودمان به تنهایی!
- اووووو! ارباب؟! من نمیام اونجور جاها! خطرناکین شما! برو پی کارت مزاحم نشو.

لرد سرعت گرفت تا به عابر بعدی برسد.

- بانو... بانو!

بانو برگشت. بی آن که چیزی بپرسد، دست انداخت تا درب ماشین را باز کرده و سوار شود. مرگخواران اما با دیدن چهره‌ی او، دچار پنیک اتک شده و دسته جمعی جیغ کشیدند!

- پناه بر زیرشلواری ابریشمین سالازار!
- این مرگخوارتر از ما بود!
- اگه این مرگخوار بود ما عموهای فیتیله‌ای هستیم!
- ارباب فقط گاز بدین!

لرد گاز داد. کمی جلوتر یک مدرسه‌ی دخترانه در شرف تعطیل شدن بود...
ویرایش شده توسط دابی در 1404/9/12 20:40:12
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1404 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد این سوال رو به صورت جدی پرسیده بود و وقتی می‌بینه به جای پاسخ سوالش صداهای عجیب غریبی تحویل می‌گیره، سرشو برمی‌گردونه و با مرگخوارانی مواجه می‌شه که به زور سعی کرده بودن خودشون رو تو ماشین جا بدن. مرگخوارا چنان در هم گوریده بودن که برای لرد قابل تشخیص نبود دست و پایی که در این سو و اون سو می‌بینه دقیقا متعلق به کدوم یکی از مرگخوارانشه.

- این ماگل‌ها عقل نداشتن یکم اینجا رو بزرگ‌تر بسازن تا یاران ما همگی جا بشن؟
- اربابا عقل که داشتن، صرفا جادو نداشتن.

این صدای گابریلا بود که همچون اختاپوس به شیشه‌ی ماشین چسبیده بود، چون خب تو ماشین جاش نشده بود.

- یا خودمان دختر! تو اونجا چی کار می‌کنی. بیا تو ماشـ...

لرد وقتی به یاد میاره برای مرگخوارای فعلی هم به اندازه کافی فضا نیست چه برسه به یکی اضافه، چوبدستیشو بیرون میاره. در حین حرکت چوبدستی که از جلوی چشمای از حدقه بیرون زده‌ی مرگخوارا عبور می‌کنه تا به دیواره‌ی ماشین برسه، مرگخوارا یه دور سکته می‌کنن چون خیال می‌کردن لرد قصد داشت دست به کاهش جمعیت مرگخوارا بزنه. اما لرد بیخودی که لرد نشده بود!
راهکارو هم که دقایقی پیش گابریلا لو داده بود. پس لرد طلسم گسترده‌شونده‌ای به زبون میاره و به ناگاه مرگخوارا دیگه تو همدیگه نچپیده بودن و حسابی جا داشتن که با آسایش کنار همدیگه بشینن.

- خب، حالا کجا بریم؟

مرگخوارا حالا که دیگه بهونه‌ای برای پیچوندن سوال لرد نداشتن، نگاهی به هم می‌ندازن تا این که بالاخره یکی جوابی می‌ندازه وسط.
- ارباب نظرتون چیه همین‌طور بریم دور دور تا برسیم به یه عابر پیاده‌ای و ازش بپرسیم کجا خوبه که بریم؟
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مهر 1404 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین

خلاصه: مرگخواران اتوموبیل بردن ولی وقتی خب چیزی ازش نمی‌دونستن. شخصی که رانندگی بلد بود نشست پشت فرمون ولی نتونست حرکت کنه. به بقیه گفت که ماشین بنزین نداره. مرگخواران که بنزین نمی‌دونستن چیه، سعی کردن مشکل ماشین رو رفع کنن ولی کار به جایی نبردن. حالا لرد عصبی شده و منتظره که اتومبیلش درست بشه.


- برید کنار ببینم. خجالت نمی‌کشن اسم خودشونم گذاشتن مرگخوار. فک میزنیم ! این همه پست گذشته هنوز نتونستین یه ماشین راه بندازین؟ اگه ارباب عزیزم اجازه می‌داد همتونو زیرزمین ویزیت می‌کردم. یکی دوتا انگشت از دست بدین، مغزتون شروع می‌کنه کار کردن.

بلاتریکس همه رو کنار زد و سوار ماشین شد. یکی دوبار سوییچ رو چرخوند. نگاهی به چند چیز انداخت و بیرون اومد.

- یعنی خاک تو سرتون. این فقط بنزین نداره.

- اتفاقا اینو یکی دیگه هم همون اول گفت.

بلاتریکس با دو دست موهای فر روی صورتش را کنار زد و با تعجب به مرگخواری که این حرف رو بهش گفت، نگاه کرد.

- یعنی شما می‌دونستین مشکل چیه؟

- آره ماما...

- تو حرف نزن. یکی دیگه توضیح بده.

- آره بلاتریکس. از شش هفتا پست قبلی می‌دونستیم.

- خب پس تا الان داشتین چه غلطی می‌کردین؟

- ببین ماما...

- می‌گم تو حرف نزن. یکی دیگه توضیح بده.

بلاتریکس این‌دفعه از جیبش یک چسب پهن درآورد و دهن دلفی رو چسب زد.

- کسی نمی‌دونست بنزین چیه. هرکی می‌اومد یه چیزی می‌گفت و می‌رفت. تهشم اتفاق خاصی نیفتاد.

- این همه آدم اینجان. هیچکس نمی‌دونه بنزین چیه؟ اوه اونی که بهتون گفت مشکل از نبود بنزینه چی‌ شد؟

- بتسزئ مسیزامسیزن

بلاتریکس اخمی به دلفی‌ که سعی داشت توی اون وضعیت هم توضیح بده کرد و باعث شد دلفی دست از تلاش بکشه.

- این بنده مرلین شناسه‌شو بست. بچه‌ها هم از سوژه انداختنش بیرون. چکش

بلاتریکس چکش رو از دست مرگخوار گرفت و با همون محکم زد تو سرش.

از اون محل خارج شد. کمی بعد با یک 20 لیتری وارد شد. باک رو باز کرد و بنزین رو خالی کرد توش. رفت پشت فرمون و استارت زد. 

- آخر هم همین بلای ما باید کار را انجام می‌داد. لرد ولدمورت 

بلاتریکس از ماشین بیرون اومد و ولدمورت جای اون نشست. 

- خب! حالا کجا برویم؟ هوووم؟

پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 26 تیر 1404 02:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به‌مناسبت تولد ارباب اربابان

جمع مرگخواران از ماشین فاصله گرفتند و آن را به گلرت نشان دادند.

- پس دامبلدور کو؟
- یعنی چی؟ ماشین اینجاست دیگه!
- تمام این مدت داشتین راجع به ماشین واقعی حرف می‌زدین؟ پس از من کاری بر نمیاد. من فقط دامبلدور رو می‌رونم‌... بعضی وقتا اونم منو.
- از چه روغنی استفاده کردن می‌شین؟
- روغن بچه.
- که هم‌اکنون در فروشگاه‌های سرتاسر کشور موجود بودن می‌شه!

رابستن آن بین لازم دانست که از کسب و کار خانگی فرزندش حمایت کند.

- چرا این جمعیت هر کاری می‌کنه به جز راه انداختن این ماشین برای ما؟ از پوست تنتون روصندلی چرم درست می‌کنیم ها!
- آخه ددی زیر بنز کلا کنسله.
- یکی‌تونو بفروشید و برای دخترمون یه بنز بخرید!

لرد ولدمورت پدری بود بسیار از خود گذشته و فرزند دوست!
- دیگه چی کنسله فرزند ما؟
- زیر هاگزمید کنسله!
- واااااااااااای!

زیر هاگزمیدی‌ها گریبان جر داده و جمع را ترک کردند.

- گریفیندوری جماعت دو بار کنسله!
- واااهاااااای!

وقتی در این لحظه هیچکس از جمع خارج نشد جماعت ریسیست مرگخوار به خودشان بابت این موضوع افتخار کردند. دلفی هم که تا حالا این‌همه توجه دریافت نکرده بود، جوگیر شد.
- مکانیکا رو هم کنسل می‌کنم!

مکانیک‌ها که جمع را ترک کردند، دیگر کسی نماند که برای تعمیر ماشین از او کمک بگیرند.

- فکر می‌کنیم وقتشه خود دخترمونو کنسل و مامانش رو برای ادب کردنش دوباره وارد سوژه کنیم! یکی ماشین ما رو درست کنه تا سوار تک تکتون نشدیم!

افرادی که لایک کردند

حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 تیر 1404 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد ارباب!

ولی پایش گیر کرد و با کله خورد زمین.
- آخ سرم درد گرفت!

همه با تعجب به رابستن نگاه کردند.

- به چی نگاه می‌کنین؟ یه فضایی تو دل برو و خوردنی و جذاب و قشنگ و نفس و جیگر و قند عسل و خوشگل پسر و زیبا و ...

قرار بود همه از درست حرف زدن رابستن تعجب کنند ولی من واقعا تو وضعیتی نیستم که بخوام تعریف‌های رابستن از خودش رو بنویسم. این بشر موتورش که روشن می‌شه ول نمی‌کنه دلقک! مردک کله کدو! تو با چه رویی می‌تونی انقدر از خودت تعریف کنی؟ اینجوری نمی‌شه. هیچوقت دوست نداشتم اینکارو باهات بکنم ولی خب صبرم یه حدی داره. دیگه به اینجام رسیده. خستم کردی.

نویسنده‌ی قصه‌ی ما اولتیمت وپن خودش را وارد داستان کرد.

- تو آدم نمی‌شی نه؟ من قرار نبود الان رونمایی بشم. با این بدبخت چیکار کردی که مجبور شد منو صدا بزنه؟

بلاتریکس چوبی در نزدیکی خودش پیدا کرد و ضربه‌ی محکمی به سر رابستن زد. چشمکی به لرد زد و نچ نچی به دلفی کرد و از صحنه خارج شد.

- این زن مریض بودن می‌شه.

خوبت شد. یه جا می‌خواستم بذارم عین آدم حرف بزنی. خودت باعث شدی نشه. دلقک!

- خب رابستن! بیا و بحث رو به جای اولش برسون. منظریم‌!
- بحث مگه چی بودن می‌شه؟
- بنزین ماشین!
- ماشین چی بودن می‌شه؟
- خودت به ما گفتی ماشین چی... حس می‌کنن بلای ما ضربه‌ش کاری بود... عیب کردی!

با کنار رفتن رابستن، امید مرگخوارها ناامید شد.

- برید کنار کار خودمه!

اوه حواسم نبود. گلرت خوراکش دور دور بود. اون شاید بتونه کمک کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!