جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  153 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آذر 1389 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه پیوز هراسان از تابلوی ورودی تالار رد شد و گفت : « داره میاد طرف تالار ما ... زود باشین ... »

و با این حرف پیوز هفت نفر از دخترای هافل غش کردند.یک طرف ریش روفوس ریخت پایین ، خشتک همایونی لودو جر خورد و کلا هر اتفاقی که جاش نبود افتاد

ملت همه به جنب و جوش افتاده بودن که ریتا سریع به خوابگاه اومد تا علاوه بر هوشصد قلم آرایشی که قبلا کرده بود، هفت قلم دیگر آرایش کند همونموقع صدای لورا رو از روی تختش شنید: ریتا؟ ملت هافل چرا بازم دارن شلوغ می کنن؟ ایندفه کی از پنجره بی ناموسی خودکشی کرده؟

ریتا در حالی که بشدت سعی می کرد یک جای خالی تو صورتش واسه خط خطی پیدا کنه گفت: چیز مهمی نیست عزیزم..به خوابت برس یه یارویی به اسم جک دامبلدور بنا به گزارشی که همین الان از تو هوا گرفتم تا 5 مین دیه اینجاست!

_اوکی! پس من می خوابم..این جک دامبلدورم...چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــِی؟ جیـــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

تق! توق! تیلیق!تالاق(افکت ریخت سقف خوابگاه از شدت صدای لورا)

(از پشت صحنه اشاره میکنن که می شه ما بین پست شمام اشاره کنیم...ولی من ازشون پوزش می خوام چون انگشت وسطمو باندپیچی کردمو نمی تونم نشونشون بدم)

2 مین بعد

لودو: لورا حالا گریه نکن! می دونیم قصد نداشتی سر ریتارو از صد ناحیه بشکنی پاشید ملت با جادوی چسب موقتی سقفو ببریم سر جاش! ریتارم یه جوری راستو ریستش کنید که هم خوب شه هم لورا اینهمه آبغوره نگیره!

لورا در حالی که بطری کوچکی را حمل می کرد از جایش بلند شد و گفت: من اصلا ریتا واسم مهم نیست که...من جکووووووووووووو می خوام..جیــــ!

متاسفانه لورا نتونست کامل جیغ بکشه چون همزمان هفت تا طلسم صدا خفه کن خورد بش!

1مین بعد تو ذهن لورا

حالاخیلی دیر شده که واسه نقشه کشیدن واسه خوروندن معجون عشق به جک( ! ) نقشه بکشم...فیلا اول کاری که می تونم بکنم اینه که این معجونو بریزم تو شربتش! آره!آره باید مسئول شربتارو با خودم همدست کنم!


20 ثانیه بعد

لورا در حالی که با یک دست موهایش را شونه می کرد، با اونیکی دست موهاشو می بافت پیش روفوس رفت که تازه سیبیلاشو از رو زمین پیدا کرده بود گفت: روفوس جونم! بگو بینم کی مسئول درست کردن شربته؟

قبل از این که روفس دهنش رو واسه جواب باز کند، صدایی از پشت سر گفت: عزیزم! من مسئولم!

لورا به سمت صدا برگشت و قیافه ی موزیانه ی پیوز که به کمرش پیشبند بسته بود اون رو ناامید کرد..
چشمای پیوز اون رو به مبارزه دعوت کرد..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آذر 1389 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه های شب بود، نور وهم آور مهتاب از درون پنجره مجازی به داخل تالار افتاده بود و صداهای عجیبی از سرزمین بیناموسی ها به گوش می رسید (!) ...

پیوز در میان تاریکی شب در تالار پرسه می زد ...

( از پشت صحنه اشاره میکنن مگه پیوز خواب و زندگی نداره ؟ من تصریح میکنم که پیوز شبا میره از اعمال بیناموسی ملت فیلم میگیره ... بعله ! )

پیوز در میان تاریکی ها، متوجه باریکه نور سوسوزنانی شد، که از میان شکاف در حمام عمومی به داخل تالار می تابید... با خوشحالی به سمت حمام رفت و آرام در را باز کرد، درون حمام لورا را دید که در کمال تاسف و تاثر، لباس کامل پوشیده بود () ... پیوز آرام جلو رفت و پرسید : « لورا چیکار میکنی ؟ »

لورا در حالی که محتویات فیروزه ای رنگ لوله آزمایشی را درون مایع طلایی رنگ درون پاتیل میریخت گفت : « معجون عشق درست میکنم ! »

دنگ ! (افکت برخورد فک پیوز به زمین)

(از پشت صحنه اشاره میکنن مگه فک روح هم به زمین میخوره و صدا میده ؟ ولی من تکذیب میکنم و میگم فک پیوز هرکاری دلش بخواد میکنه !! )

_ ... برای کی درست میکنی ؟

لورا با حالتی رویایی گفت : « جک دامبلدور ! »
سپس دستش را زیر چانه اش زد و به نقطه ای نزدیک سقف خیره شد، بالای سرش در امتداد نگاهش، ابر پنبه ماننده شکل گرفت و تصویر لورا و جک که داشتند همدیگر را می بوسیدند و کارهای بدی میکردند که من از توصیفش معذورم (!) نقش شد ...

شلپ ! (افکت افتادن فک پیوز درون استخر حمام !)

پیوز ابر بالای سر لورا را فوت کرد و ابر مانند ذرات دود پراکنده شد، لورا قیافه ای گرفت و مایع درون پاتیل را چندبار در جهت عقربه های ساعت هم زد، دود قهوه ای رنگی از آن بلند شد و فضای حمام را پر کرد ...

پیوز گفت : « لورا من همیشه میخواستم یه چیزی رو بگم ... من ... من دوستت دارم عزیزم ... همیشه داشتم ... »

لورا در حالی که با دقت به معجون خیره شده بود گفت : « خوب ... ؟ »

سپس چیزی شبیه سنگ را درون پاتیل انداخت ... صدای انفجار کوچکی با نوری شدید همراه شد، لحظاتی بعد صورت لورا کاملا از دود سیاه شده بود و موهایش سیخ بود ...

( از پشت صحنه اومدن یه چیزی اشاره بکنن ولی من انگشت وسطم رو بهشون نشون دادم ! )

پیوز گفت (انگار نه انگار اتفاقی افتاده!) : « لورا به نظرت بهتر نیست دو تا همگروهی که همدیگه رو به خوبی میشناسن با هم باشن، به جای این عشقای از روی ظاهر بین گروهی ... ؟ »

لورا با حالتی بی تفاوت معجونش را هم زد و گفت : « چرا خوبه ... »

پیوز با ناامیدی گفت : « لورا ... عشق من ... »

_ به نظرت کار میکنه ... ؟

به پیوز خیره شد و به معجون اشاره کرد ...

پیوز :


** ** ** ** ** **

فردا صبح همه در جنب و جوش بودند. کینگزلی فریاد میزد : « لودو لباست از توی شلوارت بیرونه ... آنتونین بیا جورابت رو از توی یخچال بردار ... ریتا درست گردگیری کن ... روفوس به جای شونه زدن سیبیلات بیا جای مبل ها رو درست کن ... لورا ... لورا کجاست ؟ ... لورا ؟ »

در همین لحظه پیوز هراسان از تابلوی ورودی تالار رد شد و گفت : « داره میاد طرف تالار ما ... زود باشین ... »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1389/9/25 15:11:29
ویرایش شده توسط پیوز در 1389/9/25 15:14:52
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آذر 1389 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سوژه ه ه ه ه

- تازه اومده اینجا!
- فرزند خونده مدیره!
- میگن خیلی باکلاسه!
- چشماش عسلیه!
- خیلی خوشگلو خوش تیپه!
- هیکلش شبیه سالوادوره
- میگن از تام ریدل هم جذاب تره!
- موهاش شبیه دیکاپریوئه!
- صدای جذاب و مردونه!
- همیشه بوی عطر میده!

ریتا که از فرط هیجان عرق کرده بود سعی کرد موهای خیسش رو از تو دماغ و دهنش کنار بزنه و درحالی که سری نوشته هاش رو میخوند گفت: دیگه تو جزئیات نمیخواد برین. اینو هم قبلا نوشتم... همه رو گفتین... فقط اسمش چی شد؟ اسمش!

همه با هم: جک دامبلدور

...

لورا در کنار پنجره مجازی خوابگاه نشسته بود و داشت با حالتی رویایی غروب آفتاب رو نگاه میکرد و سعی میکرد چشمش به آدمای اون طرف پنجره نیوفته! در حالی که یک دستش رو زیر چونه گذاشته بود هر پنج دقیقه یه بار آه سوزناکی میکشید و دوباره به غروب آفتاب خیره میشد.

روفوس و کینگزلی و بقیه بچه ها پشت در خوابگاه ایستاده بودند و داشتند با نگرانی لورا رو میپاییدند. روفوس در حالی که نصف سیبیلاش رو کرده بود تو دهنش با حالتی عصبی گفت: این دختره الان شیش ساعته نشسته پشت این پنجره داره ملت رو دید میزنه! آدم غیرتی میشه دیگه!

کینگزلی: باو به نظرم زیاد حالش خوب نیس! انگارعاشق شده!
لودو: لورا نصف عمرش عاشق بوده! اینکه چیز جدیدی نیس!
کینگزلی: انگار ولی ایندفعه موضوع جدیه. نگاش کن. رنگ صورتش هی از گلبهی به صورتی و بعد به سوسنی تغییر میکنه! کلا هی داره رنگ و وارنگ میشه!

همون لحظه چند تا قلب کوچولو و صورتی از گوشهای لورا زد بیرون!

لودو یه نگاهی به ریتا انداخت که صورتش کبود شده بود و به نظر میومد لحظه به لحظه بیشتر داره باد میکنه! بعد گفت: اینو نگاش کن! فک کنم یه چیزی رو داره مخفی میکنه!

یهو ریتا از جاش دررفت و درحالی که سوت زیری از دهنش خارج میشد، مثل بادکنکی که بازش کرده باشن به درو دیوار میخورد و هی کمونه میگرفت

ریتا با جیغ و فریاد: عاشق جک دامبلدور شده! کمـــــــــــــــک!!

روفوس در حالی که با چشماش ریتا رو دنبال میکرد پرسید: چه جوری اینو بگیریمیش؟! نصف دیوار تالارو خراب کرد!
پیوز: بادش که تموم بشه خودش میوفته زمین!

لورا که اسم جک به گوشش خورده بود با حالتی رویایی و مسخره برگشت و پرسید: کسی گفت جک؟

ریتا: یکی منو بگیره! جیـــــــــــــــغ!
...

شب شده بود. تالار عمومی هافلپاف در سکوت سنگینی فرو رفته بود و فقط هرچند وقت یک بار صدای خش خش ملافه یا خروپف پسرها سکوت خوابگاه مختلط رو میشکست. همه خواب بودند الا لورا که توی تختش دراز کشیده بود و به سقف زرد رنگ خوابگاه خیره شده بود. ناگهان صدای قژقژ در تالار سکوت رو شکست. سپس قدم هایی رو قالیچه وسط تالار و بعد کاغذ پوستی که لوله ی آن را باز میکردند... چند لحظه سکوت و دوباره صدای قژقژ در تالار عمومی نشان از این میداد که در بسته شده!

لورا که کنجکاو شده بود از تختش پایین اومد و با احتیاط از خوابگاه خارج شد. همه چیز به نظر عادی بود. شعله های آتش شومینه به انتها رسیده بودند و سایه های کشیده ای درست کرده بودند. لورا با بی حوصلگی خمیازه ای کشید و خواست برگردد که اعلامیه بزرگی توجهش رو جلب کرد:

با سلام.
به اطلاع ساکنان برج هافلپاف میرسانیم که فردا، پسر خوانده ی مدیر محترم هاگوارتز - جناب جک دامبلدور- همونی که خیلی نایسه، عمرا سر کوچه وایسه و اینا، برای سرکشی به تالار و آشنایی بیشتر با دانش آموزان هاگوارتز به تمام گروه ها سرکشی خواهند کرد.
از شما اعضای ارزشی هافل خواهش داریم مودب باشید و لباس های مرتب بپوشید!
با تشکر
معاون مدرسه!


لورا: جک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آذر 1389 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
نیکلاس و رز به یکدیگر خیره شده بودند و هیچ حرفی نمیزدند . از زمان آشناییشان تا به حال سابقه نداشته بود که چنین نگاه های عاشقانه ای میان یکدیگر رد و بدل کنند .
پس از چندی نیکلاس سکوت را شکست و شروع کرد به صحبت کردن ...

- عزیزم ، میخوام یه قول بهم بدی ...
- چه قولی ؟

نیکلاس به سختی آب دهانش را قورت داد ... چشم هایش را بست و به آرامی جملاتی را بر زبان آورد ...

- میخوام بهم قول بدی که هیچ وقت منو ترک نکنی ! بهم قول بده .

رز هیچ جوابی به او نداد فقط قدری صورتش را جلو آورد و نیکلاس هم در جواب به حرکت رز ، صورتش را جلو آورد . صورت ها به یکدیگر نزدیک شده بودند که ...

پق !

ناگهان ضربه ای محکم به وسیله ی یک کیف دستی چرم ، به سر نیکلاس برخورد کرد. نیکلاس به سختی گردنش را برگرداند و با یک زن و بچه روبه رو شد !

- چشمم روشن ! شلوارت دوتا شده نامرد ... اگه به فکر من نبودی لااقل به فکر این بچه میبودی !

- چی میگی خانم ؟ من اصن شما رو نمیشناسم ! مزاحم نشید لطفا .

- من رو نمیشناسی نامرد ؟ اونموقع که بهم می گفتی قناری عاشق ؛ نکنه حالا اسمم از یادت رفته ؟

نیکلاس نگاهی ملتمسانه به رز انداخت و گفت : عزیزم ، تو که حرفای این زنیکه رو باور نمیکنی ؟

در همین لحظه زن از درون کیفش چند عدد عکس درآورد و آنان را در مقابل چشمان رز و نیکلاس گرفت .

با دیدن عکس ها ، شک رز به یقین تبدیل شد و رز که هرگز فکر نمیکرد که نیکلاس یک زن دیگر داشته باشد ، با بغضی که در گلو داشت ، گفت : نیک ، تو با احساسات من بازی کردی . دیگه نمیخوام ببینمت .

و بلافاصله پس از بیان جمله ی آخرش ، بغضش ترکید و آنجا را ترک کرد

پایان سوژه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1389/9/24 19:58:21
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1389/9/24 20:05:15
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آذر 1389 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سه عاشق ناکام در حالی که خون در رگ هایشان قل قل می کرد، دور هم یه جلسه ی فوق العاده تشکیل داده بودند.

اسکورپیوس در حالی که از روی اضطراب شدید هی قدم می زد اینگونه شروع کرد:بچه ها ببینید این راه ها روی این یارو نیکل سازگار نیست باید یه کار دیگه بکنیم.

روفوس در حالی که دست در جای سیبیل های از ته تراشیده ی خود می کرد گفت:بله موافقم باید حال این پدر سوخته رو بگیریم.

آنتونین در حالی که گیج و منگ بود گفت:اما چگونه؟

-هان این سوال خیلی خوبیه!

صدایی آشنا بود.کینگزلی از در اتاق به درون جلسه آمد و گفت: ببینید دوستان شما همه یه نفر رو می خواید اما رز فقط یکی رو می خواد.بگین خب!

ملت:خب!

-باید رقیب اصلی یه جوری از رده خارج کنین!خب شاید این سوال به نظرتو ن برسه که چجوری باید این کار رو بکنین!الان بهتون می گم که باید چی کار کنین شما بگین خب!

ملت:خب!

-خب والا خیلی ساده اس باید براش پاپوش بدوزین اما باید یه پاپوش حرفه ای بدوزین!بگین خب!

ملت:خب!

-خب باید یه همچین کاری بکنین ...

بعد از چند دقیقه

ملت:

اسکورپیوس رو به کینگزلی کرد و گفت:خب تو چرا خودت به ما کمک می کنی؟

کینگزلی به آنها جواب داد:خب مشخصه چون سنم رفته بالا و باید دیگه زن بگیرم و بچه های قد و نیم قد دورم رو بگیرن!در این بین چه زنی بهتر از یه هافلی اصیل!

اسکورپیوس:پس تو منظورت رو بگو!

ملت:

کینگزلی در حالی که مشت های گره شده و چشم های هجوم آور را دید،گفت:بچه ها ما الان یه دشمن واحد داریم بعد از زمین زدن اون به سراغ هم دیگه می ریم!

ملت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آذر 1389 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین جون کینگزلی عاشق رز نبود و هیچ کس اینو نگفته.
پس دوئل ها اینگونه خواهند بود.
روفوس با نیکلاس
آنتونین با اسکورپیوس
----------------------------
تمام هافلی ها جمع شده بودند.(البته چهار نفر عاشق بودند و یکی دختر هم معشوق و فقط چند نفر تماشاگر بودند.)

_1...2...3..

روفوس طلسمی به طرف نیکلاس که خشکش زده بود فرستاد. در همین لحظه رز دوید و جلوی نیکلاس ایستاد و طلسم بهش برخورد کرد و به بغل نیکلاس افتاد.

جمعیت:

درمونگاه
روفوس:پدر سوخته

اسکورپیوس:به کی داری میگی؟

آنتونین:راس می گه به کی میگی؟

روفوس:دارم به تازه وارد میگم که چند روز نشده برامون شاخ شد. پدر سوخته

نیکلاس:خب من چی کار کنم که رز منو خیلی دوست داره

رز در حال به هوش اومدن بود. هر چهار پسر به طرفش هجوم بردن.

رز: :نیکل........

روفوس:دیدین داره منو میگیه. نیکل

آنتونین:مگه اسم تو نیکله؟

روفوس:آره اسم مستعارمه.

اسکورپیوس:برو بابا از کی تا حالا تو اسم مستعار داری؟ اون داره منو صدا میزنه. میگه نیکلسکورپیوس

آنتونین:برو بابا تو چی میگی بچه اون مقصودش منم.

رز: چی میگن من دارم میگم (نیکلاس)

همه به عقب چرخیدن و نیکلاس را دیدند که داشت نخودی می خندید.:lol2:

روفوس،اسکورپیوس و آنتونین با نا امیدی از درمونگاه خارج شدند و دو تا عضو عاشق تازه وارد قناری رو تنها گذاشتن.

نامه سه پسر ناکام به نیکلاس

نقل قول:
روفوس:نیکلاس انگار نمی دونی من ناظرم. حالا ببین چه بلایی به سرت می یاورم پدر سوخته
اسکورپیوس:به پدرم می گم که با پدرت کاری بکنه که نتونن پول تو جیبی تو رو هم بدن حالا ببین
آنتونین:مرخصی من که به درد نخورد ولی یه فکر دیگه ای دارم.


نیکلاس و رز که زیر یک دخت زیبا نشته بودند واین نامه را می خواندند.
رز و نیکلاس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آذر 1389 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بســــــوزه پــــــدر عشـــق!

روفوس، کینگزلی، اسکورپیوس، نیکلاس و آنتونین همگی با هم مانند نَدید بَدیدها عاشق رز ویزلی شده بودند. رز، دختر هرمیون و رون بود. او هوش فراوان، استعداد ناب و رفتار محترمانه را از مادرش و موهای قرمز و صورت کک مکی اش را از پدرش به ارث برده بود.

در حال حاضر قرعه شانس به نام نیکلاس بود و او توانسته بود با رز خلوت و مصاحبت کند. اما بقیه در فکر بودند و میخواستند کاری کنند که رز از آنها خوشش بیاید.

روفوس سبیلش را از ته زده بود، موهایش را تیغ تیغی کرده بود و یک شلوار شش جیب پوشیده بود.

کینگزلی یک کلاه گیس گذاشته بود.

اسکورپیوس که بواسطه پولدار بودن پدرش (دراکو مالفوی) وضع مالی خوبی داشت، کلی جواهرات جادویی برای رز خریده بود و داشت آن ها را کادو میکرد.

آنتونین بفکر فرو رفته بود و داشت شرط رز را بالا و پایین میکرد. او با خودش فکر کرد: "اگه از مرگخوارا بیام بیرون لرد میده نجینی بخورتم، اگه از مرگخوارا نیام بیرون رز رو از دست میدم. هووم باید از لرد یه مرخصی بگیرم و یه مدت از مرگخوارا بیام بیرون. آره یه هفته بعد مرخصی میگیرم."

با وجود همه این کارها رز باز هم به آنها توجه نکرد و سرگرم مصاحبت با نیکلاس بود. آن ها باین نتیجه رسیدند که بهترین کار انجام دوئل بین عاشقان رز است تا از این طریق برنده مشخص شود و بتواند رز را مال خود کند.

آن ها به پیش رز رفتند و پیشنهاد خود را طرح کردند، رز هم استقبال کرد و گفت که به مردی که اینقد شجاعت داشته باشد که برای بودن با او حاضر به خطر انداختن جانش شود عشق خواهد ورزید. اما نیکلاس استقبال نکرد که البته روفوس اشاره کرد که "بیاین این پدرسوووخته رو ببرید" و دو نفر در حالی که زیر بغل نیکلاس را گرفته بودند و یک جسم سخت بر سرش کوبیدند او را به بیرون بردند.

راند اول دوئل بین کینگزلی و نیکلاس بود. آن ها روبروی هم قرار گرفتند. نیکلاس هنوز کمی سرگیجه داشت. کینگزلی که بهترین کارآگاه حال حاضر بود و مهارت فراوانی در اجرای طلسم ها داشت به نیکلاس گفت: "اشهدتو بخون!"

نیکلاس هم که ترسیده بود بعد از خواندن شهادتین، رو به رز کرد و گفت: "اگر بار گران بودیــــــــم رفتیــــــــم، اگر نـــــــــــامهربان بدیم ..."

روفوس: بسه دیگه پدرسوخته، مظلوم نمایی نکن. تا سه شماره دیگه دوئل را شروع میکنیم: سه، دو ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 6 آذر 1389 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
نیکلاس داشت تالار هافل را زیرو رو می کرد و دنبال جای مخفی می گشت و داشت از این کار لذت می برد.ناگهان چشمش به رز افتاد که رو مبل نشسته و رفت پیشش نشست.

_سلام رز چطوری؟هافل چطوره؟

_اوه سلام نیکلاس استبنز عضو جدید تو هستی؟

_خودمم

نیکلاس و رز گرم صحبت شده بودند و بعد از چند دقیقه در مبل طوری نشسته بودند که درست رو به رو هم بودند.

در این هنگام اسکریم جیور که دنبال اسکورپیوس می گذشت تا حسابش رو برسه و ناگهان چشمش به نیکلاس افتاد........

_پدر سوخته! تازه واردی فکر می کنی هر کاری می تونی بکنی پدر سوخته! حالا بیا بریم بیرون حسابتو برسم. می دهم پدر پدر پدر سوختت رو در بیاورند. زود بیا بیرون.

رز در حالی که از این دعوا خوشحال شده بود گفت:
_آقایاسکریم جیور فکر نکنم چت من و نیکلاس جون به شما ارتباطی داشته باشه.

اسکریم که این شکلیشده بود گفت:
_باشه دوشیزه محترم.
و سرش را به سمت نیکلاس برد و گفت:
_حالا بیا بیرون ببین چه طوری پدر را در میارم پدر سوخته.

اسکریم بیرون رفت. رز رویش را به طرف نیکلاس چرخاند و در حالی که در حیرت مو ها و قیافه زیبای او نیکلاس بود ( ) گفت:
_خب کجا بودیم؟

_فکر کنم من یه کار مهم دارم باید برم خوابگاه.

_خدانگهدار امیدوارم بازم همدیگرو ببینیم.

در این هنگام که آنتونین در تالارپرسه و فصرت خوبی برای صبحبت با رز گیر آورده بود. با خوشحالی به طرفش رفت و گفت:
_سلام بر دختر زیبای فافلپاف....اوای...ببخشید..هافلپاف

_شنیدم تو مرگخواری من با مرگخوار ها صحبت نمی کنم و اگر می خواهی من بهت محل بزارم باید از مرگخواریت بیرون بیاری

آنتونین در تالار خارج شد و در فکر مشغول بود. در این هنگام اسکورپیوس که در جایی پنهان شده بود و به رز زل زده بود و اصلا فکر از سرش پریده بود.

رز کمی به مبل لم داد و در شعله اتیش صورت زیبای نیکلاس را تصور کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آبان 1389 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
رز شوکه شده!

روفوس تا ناراحتی رز رو میبینه میگه:

_نگران نباشین دوشیزه ویزلی!من الان حال این پدر سوخته ها رو میگیرم!
پدر سوخته ها مزاحم دوشیزه ویزلی میشین؟بدهم تیکه تیکه تان کنند باهاتون قیمه درست کنند؟بدهم..

رز:
_ آقای اسکریم جیور!اصلا نیازی نیست که ...

روفوس:
بعله؟!به من بگید روفوس دوشیزه ویزلی!

رز:
_ خیلی خوب روفوس !اصلا نیازی نیس که...

در همین موقع اسکورپیوس:
_ روفوس تو خجالت نمیکشی؟!تو مثلا رئیس نظمیه ای!!مزاحم نوامیس مردم میشی؟!

آنتونین که تا حالا ساکت بود میگه:
_ آ« هم چه نوامیسی!!ناموس من!

اسکورپیوس:
_چی گفتی آن؟!

آنتونین همیشه از اسکورپیوس میترسید و میدونست که با وجود روفوس و اسکورپیوس اون -120& هم شانس نداره.پس نا امید وترسان میگه:
_بب..ببخشید جناب آقای دکتر مهندس مالفوی!!منم دیگه رفع زحمت میکنم دوشیزه ویزلی.

ومیره.

روفوس میگه:
_اسمشو به زبون نیار آنتونین!



اسکورپیوس میگه:
_اصلا تو کی هستی که میگی اسمشو نیاره؟تو چیکاره ی رزی؟

روفوس متوجه نگاه تحسین آمیز رز به اسکورپیوس میشه.پس عقب میکشه و میگه:
_باشه.

روفوس داره میره و اسکور پیوس هم داره به سمت رز میدوه صدای اونو میشنوه که میگه:
_ باشه اسکورپیوس من میرم اما قوی تر و با نقشه های بیش تر برمیگردم.منتظر باش!!


:bat:

بچه ها اینا فقط داستانه.لطفا در مورد من فکر بد نکنین.منم هیچ ربطی به رز توی داستان ندارم. :angel:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آبان 1389 10:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌ی جديد:

رز ويزلی، عضو جديد هافلپاف روی مبل قرمز رنگِ كنار شومينه‌ی تالار كز كرده بود و مجله‌ای رو جلوی صورتش گرفته بود و می‌خوندش. يه ليوان آب پرتقال رو توی دست ذاستش گرفته بود و اون رو هورت گويان سر می‌كشيد .

بدون اين كه رز خبر داشته باشه، اسكورپيوس پشت تابلوی اعلانات هافلپاف مخفی شده بود و از غيبت طولانی مدت حاج درك ( ) بهره می‌برد و به عمل ناپسند و ضد آسلامی چشم چرانی مشغول بود .

همون موقع، بدون اينكه اسكورپيوس و رز خبر داشته باشن، آنتونين از پشت منوی بزرگ مديريتش، با چشمهايی در ابعاد پرتقال، با التهاب فراوان و در حالی كه صدای تالاپ تولوپ بلندی از سوی قلبش به گوش می‌رسيد، خيره و مبهوت به رز خيره شده بود و زير لب در مدحش شعر می‌خوند:
- ای قشنگ تر از پريا، تنها از هافل نريا، بچه های گريف دزدن... !

ويرايش حاج درك: حيف كه الآن در غيبت طولانی مدتم به سر می‌برم، وقتی كه دوباره ظهور كردم و تالار رو از نور خودم منور ساختم، همه‌ی هافلپافيهای ضد شرع و آسلام رو قصاص می‌كنم، مخصوصا" اسكورپيوس و آنتونين رو !


آنتونين در حالی كه با چشم چپش همچنان به رز خيره بود، با چشم راستش اطراف رو از نظر گذروند و در كمال ناباوری، اسكورپيوس رو ديد كه از پشت تابلوی اعلانات برای يه لحظه هم كه شده از رز چشم بر نمی‌داشت:
- ای اسكورپيوس پدر سوخته! عشق منو قاپ می‌زنی ديگه... وقتی پدر پدر سوخته ات رو درآوردم متوجه ميشی نامرد!

در همين لحظه، روفوس كه پشت آنتونين قايم شده بود و اون هم به رز چشمی داشت ، باتومش رو در آورد و اون رو محكم توی سر آنتونين كوبوند و در حالی كه يكی از ابروهاش رو بالا داده بود و سرش به به طور متوالی و پيوسته تكون می‌داد ، رو به آنتونين بی‌هوش گفت:
- ادای ما را در مياوری پدرسوخته؟ به خانوم رز ويزلی چشم عاشقانه دوخته ای پدرسوخته، در حالی كه ما به عنوان ناظر عاشقش شده ايم... وقتی پدر پدر سوخته ات را در آورديم ياد ميگيری كه نه به مشعوق ما چشم چرانی كنی، نه اين كه ادای ما را در بياوری پدرسوخته!

***

سوژه: روفوس، اسكورپيوس و آنتونين هر سه تايی عاشق رز ويزلی شدن. اين بين اتفاقات جالبی ميتونه بيفته، دعوای بين اين سه نفر، شيطنت كينگزلی و فراخوندن حاج درك برای آرشاد اين ملت ضد آسلام و مسائل ديگه ای كه به شما بستگی داره.

نكته برای تازه وارد ها: حاج درك از اعضای بسيار خوب هافله كه به عنوان مرجع تقليد اين گروه و شخصيت آسلامی هافلپاف به شمار مياد. برای اطلاعات بيشتر می‌تونيد به هافل پديا مراجعه كنيد و به دنبال كلمه‌ی حاج درك بگرديد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!