دامبلدور که زیر یک چشمش کبود شده بود و بینی اش هم از حالت عادی به شدت کج تر شده بود، به سختی به کمک عصایش ایستاد. سپس به آرامی یک قدم به سمت لرد سیاه برداشت.
قررررررچ
جمعیت موجود در سالن:

- هیچ چیز نبود فرزندان روشنایی و تاریکی. قلنجم بود. :ball:
دامبلدور نفس عمیقی کشید. سپس یک پای دیگرش را جلو گذاشت و پس از آن پای دیگرش را. البته تمام این حرکت ها با اندکی صدای قرچ قوروچ همراه بود.
- خب تام، همونطور که گفتم نمایشنامه ـت به شدت مشکل داشت. بنابراین اگر ادعا داری که حقیقت رو میگی، ازت میخوام بذاری ما هم زندگی شمارو نمایش بدیم.
لرد و مرگخواران راست نمیگفتند. آنها به خوبی این را میدانستند؛ اما مهم این بود که محفلی ها نمیدانستند و این به شدت قابل استفاده بود. نتیجتا لرد یک قدم به جلو برداشت، سینه اش را سپر کرد و با لحنی محکم و با ابهت که انحصارا برای خودش بود، گفت:
- بلی. راست میگیم. نتیجتا به عنوان تماشاچی، افتخار میدهیم و مینشینیم و چشمان پر اهمیتمان را برای دیدن نمایش مسخره شما خسته مینماییم.

پس از گفتن این جمله، لرد با آرامش و ابهت تمام از بالای صحنه به پایین آمد. سپس مقابل صندلی وسط ردیف اول رفت. یک عدد ویزلی را از روی صندلی برداشت و خودش به جای او نشست.
مرگخواران نیز به تبعیت از لرد سیاه به سرعت از روی صحنه پایین پریدند و خود را به صندلی ها رساندند.
زمانی که جا به جایی انجام شد، در بالای صحنه حتی جای انداختن کرم فلوبر هم نبود. ملت محفلی در همه جای صحنه و پشت صحنه بودند. آنها صحنه و پشت صحنه را به تسخیر خود در آورده بودند. حتی عده ای دست هایشان را از پشت صحنه بیرون آوردند و بلافاصله نقش "دستان پشت پرده" را به عهده گرفتند.
دامبلدور با دیدن دویست سیصد جفت دست که از پشت پرده ها زده بودند بیرون و پانتومیم اجرا میکردند، گفت:
- نه فرزندان روشنایی. ما میخوایم داستان زندگی تام و فرزندان تاریکی رو اجرا کنیم. دستای پشت پرده که برای خودمون بودن و عامل موفقیت های بیشمار هری در زندگی پر از عشق و برگزیده وارش.

- میگم پروفسور، بازیگرا قراره کیا و در چه نقشایی باشن؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج











) به رودل خان انداخت و فرمود:


بانز آخه؟! لااقل رودولف یا آرسینوس رو میگفتی یه چیزی! 
