جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  43 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 9 آبان 1394 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
اربـــــــــــــــــــــاب!
کاهو؟
الان یعنی یک کاهو میخواد دوئل ما رو نقد کنه؟
آخـــه کاهو؟
کاهو رو باید قرچ قرچ بخوری بعدش بگی نوش جونم، گوشت بشه به رونم!
-ارباب اینا از کاراکتر پسرعمه زاستا! میگم همچین چیزه اره خلاصه! -
ارباب! هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوی!
ارباب اینجانب پسر عمه زا میباشِم و اینجانب هم دوئل پسر عمه زا میباشِد. :paz:
یک نقدی براش بکنید.
تشکر؟ چی؟ هان؟ هان؟ دمپایـــــ؟
با تشکر!

ارباب اگه بشه به صورت کلی هم بگید در چه سطحی بود. ممنون میشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!

پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 آبان 1394 12:11
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدایی که صبوره


ارباب این رو واسم نقد کنید! پــــــلـــــــــیـــــــــــز! ~

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: یکشنبه 3 آبان 1394 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
بررسی پست شماره 419 زندگی به سبک سیاه، فیلیوس فلیت ویک:

فلیت... خنده دار می نویسی...طنزت خنده داره. و خنده دار بودنش حالت خاصی داره. از شدت سادگی و مسخره بودن خنده داره...این حالت خیلی خوبیه. خواننده رو خسته نمی کنه. ذهنشو درگیر نمی کنه. می خندونه. اونم نه به اجبار یا بصورت ضعیف. خیلی راحت و با قدرت این کار رو انجام می ده.
رول دوئلت هم خیلی خنده دار بود. چون امتیازاش داده شده می تونم بگم. سوژه اش هم خیلی خوب بود. اشکالش در مورد شکل نوشتنش بود. کمی ساده و سرسری نوشته شده بود. این سادگی به معنی ابتدایی بودن جمله هاست. یه کمی باید روی جمله ها و شکل توصیف صحنه ها کار کنی. چون سوژه های طنزت خیلی خوبن. شخصیت فلیت ویکت هم همینطور.


نقل قول:
-هی بانز! بیا!

بانز که برای اولین بار مورد توجه قرار گرفته بود، جوگیر شده و ردایش را در آورد و ردای دیگری پوشید! سپس با خوشحالی که کسی نمیتوانست آن را ببیند، به سمت رودولف رفت.
شروع با دیالوگ انتخاب خوبی بود. پست قبلی به اندازه کافی درباره صحنه و موقعیت توضیح داده بود. توضیح اضافه شما می تونست خواننده رو خسته کنه. جوگیر شدن بسیار مسخره و بی معنی بانز که رداشو عوض می کنه هم خیلی بامزه بود.


نقل قول:
- بانز تو برو.
قبل از دیالوگ شکلک نزنین. مگه این که واقعا لازم باشه. مخصوصا دو تا شکلک کمی برای این دیالوگ زیاد بود. یکیش رو انتخاب کنین. چون دلیل خاصی نداره که حالت رودولف در اون فاصله عوض بشه.


نقل قول:
-گیبن رو.
-چی شده؟
این "چی شده" دیالوگ معروف رودولفه...و اینجا دو تا شخصیت حضور دارن که یکیشون رودولفه. استفاده از این دیالوگ برای بانز کمی گیج کننده شده...خواننده ای که رودولف رو بشناسه ناخودآگاه انتظار داره "چی شده" مال رودولف باشه. بهتر بود با سوال دیگه ای جایگزین می شد.


نقل قول:
بانز با ناراحتی که در صدایش آشکار بود شروع به حرف زدن کرد.
-مگه مرلینگاه رفتن جرمه؟ مگه شما ها مرلینگاه نمیرید؟ راستی چرا به خال روی دماغم نگاه میکنی؟ نکنه میبینیش؟ من فکر میکردم اونجا خال دارم. نگو واقعا خال داشتم.
این قسمت خیلی خوب بود. خنده دار بود...از شخصیت بانز خیلی خوب استفاده شده بود. از شکلک ها درست و به جا استفاده کردین. حتی به نظر من بعد از جمله "نکنه می بینیش؟" هم یه شکلک تعجب لازم بود.
ایده مرلینگاه رفتن هم خوب بود.


همونطور که گفتم طنز شما خیلی خوبه. این طنز رو بیشتر در مورد فیلت ویک می بینیم. ولی خوشبختانه اینجا می شه دید که شما برای نوشتن محدود به فلیت ویک نیستی. بدون اون هم می تونی خوب بنویسی. شخصیت ها رو خوب می شناسی و نکته های طنز آمیزشون رو خوب می گیری. سوژه رو خوب پیش بردی...درباره قسمت بانز به اندازه کافی نوشتی و سوژه رو دست نخورده باقی گذاشتی. پستت می تونست کمی طولانی تر باشه. ولی به همین شکل هم به اندازه کافی خوبه.


قدت بلند باد!

_____________________


هک؟ من چطوری پست تو رو نقد کنم؟ از تو خوشم نمیاد...در نتیجه از نوشته هاتم خوشم نمیاد.

بررسی پست شماره 416 زندگی به سبک سیاه، هکتور دگورث گرنجر:


نقل قول:
صدای ویبره با درجه بالا نشان از اعلام آمادگی هکتور برای تیم جستجو داشت.
نوشتن ویژگی های خاص شخصیت ها به شکل های جدید احتیاج به خلاقیت داره. خلاقیتی که کار هر کسی نیست. بعضیا یه سری دیالوگ و حرکت رو حفظ کردن و هی همونا رو تکرار می کنن. بد نیست...ولی همین باعث می شه بعضی از شخصیت ها تکراری و خسته کننده بشن. نوشته های اون عده هم همینطور. ولی وقتی گاهی این ویژگی ها رو با جمله های جدید ابراز کنیم اون خسته کنندگی از بین می ره و بعدش می تونیم دوباره از شکلک ها و جمله های تکراری هم استفاده کنیم.


نقل قول:
اما از آن جایی که کسی دلش نمیخواست گیبن را حتی از اینکه هست بیشتر گم کنند همگی در سکوت توافق کردند تا هکتور را نادیده بگیرند.
دو تا جمله ساده و تقریبا کوتاه بود...ولی هر دو خیلی هوشمندانه و خلاقانه بودن. موقع نوشتن معمولا یا باید موقعیت های عجیب و غریب خلق کنیم و با جمله های ساده توصیف و بیانشون کنیم. یا موقعیت های ساده رو با جمله های خلاقانه جالب کنیم و می شه گفت به خورد خواننده بدیم...که نوع دوم گاهی جذاب تره. چون یه جور غافلگیری هم داخلش هست. اینم از همون نوع دوم بود.


نقل قول:
-خب گویا مجبورم به عدالت قمه ای تقسیمتون کنم! ریگولوس و آرسینوس، روونا و لاکرتیا، مرلین و مورگانا، ورونیکا و وینکی، سیوروس و فلیت ویک، لینی و... اممم لینی با کی بره؟ کی مونده؟
-من، من!

-اممم... دیگه کسی نمونده؟ خب مثل اینکه نمونده!
اینجاش خیلی بامزه بود. نادیده گرفته شدن هکتور چیز جدیدی نیست. ولی اصلا تازگی و جذابیتش رو از دست نداده. تشخیص این که از چه اصطلاح و عبارتی هنور می تونیم استفاده کنیم مهمه.


نقل قول:
-به من گفتی ساخت چین؟ به چه حقی به پیغمبره پیغمبره ها، ملکه گل ها، برترین زنان، مورخ ارباب و سایر عناوین و القاب که در این مقال نگنجد، میگی ساخت چین؟

مرلین در پاسخ به جیغ و هوار مورگانا و اسپند روی آتش شدنش به زدن پوزخندی بسنده کرد و همین کافی بود تا مورگانا آمپر چسبانده و از خود گل رز افشانی کند.
این قسمت خیلی خوب بود. کمتر پیش میاد شخصیت مورگانا رو بصورت ملایم و منعطف و قابل قبول ببینیم. به شکلی که بشه بهش خندید...بهش نزدیک شد. بشه درکش کرد. و اینجا اون اتفاق افتاده. مورگانای شما عصبانیه...مسخرش می کنن. و این چیزیه که این شخصیت رو از اون حالت بی نقص و کامل همیشگی دور کرده و قابل قبول تر و جذاب تر جلوه داده.



نقل قول:
-وزیر نصفه و نیمه!
-دله دزد بی مغز!
-نقاب به صورت بی هویت!

-پنجاه امتیاز از ریونکلا کسر میشه!
-آخه چرا؟ چرا؟ چرااااااا؟
-چون من میگم!
-همه دیلاق ها مستبدن!
-به من گفتی دیلاق؟
-دیلاق دود کننده البته!

و در سویی دیگر:

-اره من تیز تره!
-مسلسل وینکی تمیزتر بود!
-من همه رو اره میکنم!
-وینکی همه رو آبکش کرد!
این دیالوگ های کوتاه پشت سر هم شکلک دار خیلی سرگرم کننده بودن. این چیزیه که ریتم پست رو تند می کنه و سادگی و کوتاه بودن دیالوگ های شما اون ریتم تند رو متعادل کرده. دیالوگ ها با شخصیت بودن! یعنی با خوندنشون می شد تشخیص داد گوینده کیه. این نکته مهمیه. می تونستن یه ذره...فقط یه ذره قوی تر و متفاوت تر باشن. البته بعضیاشون به اندازه کافی قوی بودن. قسمت اول خوب بود...ولی یکی دو مورد از همون دیالوگ های تکراری وجود داشت که می تونه برای خواننده ها کمی خسته کننده شده باشه. مثل امتیاز کم کردن اسنیپ...البته قرار نیست این ویژگی اسنیپ رو عوض کنیم. چون خیلی هم جالب و جذابه. ولی می شه بصورت غیر مستقیم تر و فرعی تری بهش اشاره کرد.مثلا:
-ریون به رده سوم سقوط کرد!
-آخه چرا؟
-چون بصورت ناگهانی پنجاه امتیاز ازش کسر شد.


اینجوری قبل از این که خواننده با شنیدن جمله تکراری "فلان امتیاز از فلان گروه کم شد" گارد بگیره، صحنه رو کمی متفاوت کردیم.


خوب بود هک...جالب بود. سرگرم کننده بود. گاهی این شخصیت های رول های ما هستن که قهرمان بازی در میارن...مثلا یهو پیداشون می شه و همه رو نجات می دن. و گاهی نویسنده این کارو می کنه. سعی می کنه سوژه رو اصلاح کنه و پیش ببره یا مشکلاتش رو حل کنه. تو پست شما خبری از قهرمان بازی نبود. نه قهرمان بازی شخصیت ها و نه نویسنده. این خیلی خوبه که بدون هدف بنویسیم...اینجوری هدفمون خودبخود فقط سرگرم کردن خواننده می شه. تفریح کردن می شه! و همین هدف نهایی هممونه. چه خواننده و چه نویسنده.



موفق باش یا نباش هک...اهمیتی نمی دیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/8/4 0:01:40
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 2 آبان 1394 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباااااااااااااااااااااااب

ارباب معجون آوردم براتون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 2 آبان 1394 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب! ارباب! نقد میشه؟ میشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مهر 1394 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بررسی پست شماره 336 خاطرات مرگخواران، ورونیکا اسمتلی:


سوژه تون عالی بود. اینجور سوژه ها، مخصوصا اگه با کمی هوش و مهارت همراه بشن نوشته رو از نظر کیفیت شدیدا بالا می برن!
اینجا کاری که باید انجام بدین اینه که خواننده رو گول بزنین. حواسش رو پرت کنین. چون از همون اول گوینده رو مشخص نمی کنین ذهن خواننده ناخودآگاه روی هویت گوینده تمرکز می کنه....و این می تونه باعث بشه کل نقشه شما براش رو بشه...برای همینه که باید حواسشو پرت کنین...باید خستش کنین...ریتم اینجور پست ها باید کند تر از نوشته های عادی باشه. چون ضربه ای که در آخر زده می شه این ریتم کند و خسته کننده رو جبران می کنه.


نقل قول:
- عااااااااااااا! الان نصفت می کنم هکتور!
دیالوگ آشنای ورونیکا که هیچوقت خسته کننده نمی شه...دلیل خسته کننده نشدنش هم اینه که دیالوگ تکراری نیست...فقط اون بخش "عااااا" ش تکراریه که اونم در موقعیت های مختلف تازگی خودشو حفظ کرده. این شروع خیلی خوبی برای پستی بود که قراره تا آخرش مرموز و مبهم باقی بمونه.


نقل قول:
بازم داره داد می زنه! نمی دونم چرا دست از این کار بر نمی داره. یادش بخیر... دوماه پیش.. راحت بودم، در آرامش و سکوت، فقط استراحت می کردم. آزاد بودم..
آزاد!
در این سوژه ها باید مواظب باشیم که لو نریم. حداقل تا یه جایی! باید با احتیاط بنویسیم...ولی به نظر من شما کمی بیشتر از حدی که لازم بوده احتیاط کردین...کار سختیه البته. چون خودمون می دونیم سوژه چیه نمی تونیم تشخیص بدیم که تا چه حد پیش رفتیم. خودم گاهی وقتی اینجوری می نویسم از یکی می خوام بخونه و بگه که مشخص بود منظور چیه یا نه...شما می تونستین کمی شجاعانه تر بنویسین. کمی بیشتر پیش برین و توضیح بدین. و جایی که احساس می کنین قضیه زیادی داره واضح می شه با یه دیالوگ حواس خواننده رو پرت کنین. دیالوگ ها صحنه رو عوض می کنن...نمی ذارن ذهن خواننده روی نکته خاصی تمرکز یا ماجرا رو تحلیل کنه.


نقل قول:
صدای پای قدم هاش رو می شنوم.
صدای قدم ها...یا صدای پا...هر دو با هم نمی شه.


نقل قول:
صدای پای قدم هاش رو می شنوم. انگار با زمین و پله ها و در و دیوارم مشکل داره.
اینجا توضیح کمی ناقص مونده.جمله اول احساس(چیزی که شنیده) گوینده اس...جمله دوم قضاوتشه...این وسط چیزی که برای خواننده هم توضیح بده که گوینده چه صدایی رو شنیده و چرا این نتیجه گیری رو کرده وجود نداره. منظورم یه توضیح طولانی نیست. می تونه فقط یه جمله باشه که این کمبود رو جبران کنه. توضیحات بعدتون خوبه...ولی جای خالی این توضیح رو پر نمی کنه. چون اون مربوط به صحنه بعدیه:
نقل قول:
یکی نیست بهش بگه که مگه مجبورت کردن یک جوری راه بری که با پاهات هم دیوار رو بزنی، هم نرده و پله ها رو هم له کنی؟! حالا خوب شد کلّه پا شدی؟ اوه اوه... ببین چه خونی داره از سرش می آد... نیشتو ببند! زده خودش رو زخم و زیلی کرده، الان هم داره هر هر می خنده!



نقل قول:
راستش قیافه مردم وقتی که باهم می افتیم دنبالشون خیلی خنده داره.
جمله قشنگی بود...صمیمیت و سادگی خاصی داشت. این سرنخ رو به خواننده می داد که گوینده و شخصی که داره دربارش حرف می زنه رابطه خاصی با هم دارن. هر چند که ظاهرا داره درباره رفتارش غر می زنه.


نقل قول:
یادم می آد که یه مرد چاق بود که وقتی ما رو دید، کپ کرد! تکون نخورد. مثل ماست وایساد و غذایی که توی دهنش بود هم یه ذره یه ذره می ریخت روی زمین. وقتی یادش می افتم حالم به هم می خوره. خلاصه هر کاری کردیم تکون نخورد و بقیه اش هم ... بماند.
این یه سوژه بود...یه صحنه که فرصتشو داشتین واکنش مسخره یا خنده دار شخصی رو توضیح بدین...ولی پتانسیلش بیشتر از چیزی بود که استفاده شده بود. می تونست غیر عادی تر باشه...عجیب تر...


نقل قول:
وقتی ندونید که دارید کجا می رید یا قراره چی کار بکنید زیاد نگران نمی شید. زیاد هیجان زده نمی شید.
برعکس نیست؟ وقتی ندونید که بیشتر نگران و هیجان زده می شین!


نقل قول:
یادم خیلی وقت پیش این رو از یه میکروسکوپ شنیده بودم.
شما جمله های خاص خودتونو دارین که هر چند وقت یکبار پیداشون می شه. جمله هایی که فقط ورونیکا می تونه بنویسه. اینا هستن که به نوشته شخصیت می بخشن. همین جمله های خاص برای خاص کردن کل پست کافین! اینم یکی از اونا بود.


نقل قول:
خیلی وقت پیش ها توی یک سمساری زندگی می کردم.وقتی اولین بار رفتم اونجا صاحبش یه زن و شوهر جوون بودن.. وقتی که از اونجا رفتم صاحبش فقط یک پیرمرد خسته و افسرده بود. آخرین لحظه و آخرین لبخند پیرمرد رو یادمه... وقتی خونش از روی بدنم می چکید.
صحنه و خاطره قشنگ بود...خونسردی خاصی که در تعریف کردنش به خرج دادین قشنگ بود. خلاصه بودنش هم به شوکه کننده بودنش کمک می کرد...ولی سبک نوشتنش کمی تاثیرش رو کمتر کرده بود:

خیلی وقت پیش ها توی یک سمساری زندگی می کردم.
وقتی برای اولین بار رفتم اونجا، صاحبش یه زن و شوهر جوون بودن... و روزی که داشتم از اونجا می رفتم، صاحبش فقط یک پیرمرد خسته و افسرده بود.
آخرین لحظه و آخرین لبخند پیرمرد رو یادمه... وقتی خونش از روی بدنم می چکید!


بهتر نشد؟


گاهی با تغییرات خیلی کوچیکی تاثیر جمله رو می شه بیشتر کرد. مثلا اینجا هم به نظر من بهتر بود عوض می شد:
نقل قول:
خب به من چه که پسر هفت ساله اش من رو روشن کرد و ... اومد صدام رو بشنوه که ...
یه کمی سرش رو زیادی جلو آورد.


به من چه که پسر هفت ساله اش من رو روشن کرد و اومد جلوتر که صدام رو بهتر بشنوه که ...
خب...یه کمی سرش رو زیادی جلو آورده بود!


تغییرات جزئی هستن...ولی اون مکث ها و تغییر کلمات و فعل ها حالت نوشته رو عوض می می کنن. مثلا این قسمت ها خوب نوشته شدن:
نقل قول:
بعدم زنش که داشت نگاه می کرد، سکته کرد! درست نیست که بگم... ولی خب زیاد از حد نازک نارنجی بود.
بعد از اونم صاحب مغازه هر روز با یه چیزی می کوبید به من.. اما من کم نمی آوردم! یادش بخیر.. جوون بودم.
البته سه نقطه هاتون، دو نقطه شدن!


نقل قول:
این روزا.. از همیشه ارّه ترم!
این قشنگ ترین و بهترین جمله پستتون بود...و نقش مهمی داشت. خب...از وسطای پست خواننده می فهمه که طرف کیه. ولی باز زدن اون ضربه آخر به عهده همین جمله بود و وظیفه شو هم به خوبی انجام داده.


نوشتن احساسات و خاطرات اره ایده فوق العاده ای بود. به نظر من می تونین این کار رو ادامه بدین. ایده های مختلفی که برای اره کردن می دین خیلی خوبن...این که چیزای غیر قابل اره کردن رو هم اره می کنین. به این اره می شه بیشتر شخصیت بخشید. البته تو سوژه های ادامه دار این کار سختیه...ولی داشتم فکر می کردم شاید بشه با همکاری ورونیکا نقش اره رو کمی پررنگ تر کرد. ورونیکا می تونه با اره حرف بزنه...دعوا کنه و حتی اختلاف نظر داشته باشه! حتی دیالوگ های اره رو هم می تونین بنویسین. اهمیتی نداره که بقیه صداشو می شنون یا نه(که اگه بشنون هم به نظر من اشکالی نداره...دنیای جادوییه!). مثل نجینی که معمولا کسی حرفاشو نمیفهمه، ولی تو سوژه ها حضور داره. اره می تونه اسم و شخصیت خاص خودشو پیدا کنه.


اره کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 27 مهر 1394 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا


سلام ارباااب!

نقد می خوام بعد از میلیون ها تریلیون ها صدم ثانیه! اینم خودش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 27 مهر 1394 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
لیلی...اطلاع داری که ما از این شکلک چکش متنفریم؟! آوردی ده تا شو گذاشتی جلوی چشممون؟

ضمنا، چرا پشتتو به ما کردی؟!

"خداحافظی" رو کشتی...تبدیل کردی به "خدافظی"...حداقل درست بنویسش!

خیر...سلام نرسون...خیر...گناه نداری...بله...سرمونو بردی!


نصف رول شما رو نقد کرده بودم که درخواست نقد لندنتونو دیدم. یادآوری می کنم...درخواست نقد اشخاصی که از نقد کننده های دیگه درخواست نقد کرده باشن رد می شه.
چون نصفشو نقد کرده بودم ادامه دادم!



بررسی پست شماره 335 خاطرات مرگخواران، لیلی لونا پاتر:


هر نویسنده ای بعد از مدتی نوشتن سبک خاص خودش رو پیدا می کنه. اون سبک رو تا حدی می شه تغییر داد. خیلی کم...حدود ده در صد...با نود در صد باقی مونده اش باید کنار اومد. تا یه جایی می شه با طرف جنگید که فلان کار رو انجام بده...از اونجا به بعد باید قبول کنی که سبک طرف اینه. اینجوری راحته. تو حق انتخاب داری که بخونی یا نخونی. شما دارین با سبک خودتون می جنگین. سعی می کنین تغییرش بدین. این تلاشتون واضح و باارزشه.


فضاسازی رول های جدی شما کمی زیاده. کمی زیاد یعنی در حد زننده و آزار دهنده نیست. ولی جا داره که کمتر بشه. این فضا سازی زیاد نسبت به سوژه، بد نیست...فقط می تونه خسته کننده بشه. می تونه اغراق آمیز باشه. باید حواستون به این اغراق باشه.سعی کنین هیچ چیزی رو بطور کامل و مطلق و بی نقص توصیف نکنین. نه شخص نه منظره و نه خوبی یا بدی احساسات! به جای این کار روی یک جنبه مثبت یا منفیش تاکید کنین.


نقل قول:
مه غلیظ همچون فرشی بلند و گسترده، سنگفرش خیابان متروکه لندن را از دید، پنهان کرده بود. گربه ای لاغر مردنی و سیاه، آهسته در میان زباله های باقی مانده به دنبال غذا جست و جو میکرد. خیابان در سکوتی ملال آور فرو رفته بود. مردم شهر همگی به خوابی عمیق فرو رفته بودند. خوابی که شاید برای برخی هرگز اتمام نمیافت.
یه تلخی بی دلیل در رول های جدی شما وجود داشت...نه فقط شما! خیلی از جدی نویس ها همین مشکل رو دارن. جدی نویسی رو مساوی بدبختی و مرگ و احساسات منفی می دونن. اینطور نیست...جمله آخر این پاراگراف بجز تزریق همین تلخی بی دلیل کار دیگه ای انجام نداده. بقیه پاراگراف قشنگ بود.
گفتم وجود داشت...چون در این پست خیلی کمتر شده...خیلی کنترل شده. و این اتفاق خوبیه.


نقل قول:
دقیقا مقابل فرد ناشناس متوقف شد و بلافاصله از جارویش پایین پرید. چوب بلندی را از درون جیب ردایش بیرون کشید و با یک حرکت جاروی قدیمی اش را از نظر ها پنهان کرد.
-خطرناک ترین کار ممکن رو انجام دادی املیا!
این دیالوگ مال فردیه که دربارش توضیح دادین(آملیا)...در حالی که گوینده لی لی بود. وقتی قصد دارین دیالوگی از طرف شخصی غیر از کسی که دربارش توضیح دادین بنویسین، باید فاصله بذارین که خواننده بفهمه دیالوگ مال یکی دیگه اس.


نقل قول:
گربه ی سیاه گوشه خیابان که حالا این مکالمات برایش عادی و شاید حتی ملال آور شده بودند دوباره روی زباله ها خم شد تا شکم گرسنه اش را پر کند. پنجه اش بالاخره با صدای خش خش دوباره ای کیسه را شکافت و...
-آوداکداورا!

پرتو سبزرنگ از نوک چوب بلند به بیرون جهید و درست به بدن گربه اصابت کرد.
گربه نقش خوبی در پست شما داشت. از لحظه اول حضور داشت. حتی قبل از شخصیت هاتون. و اینجا نقشش کمی پررنگ تر شده...اگه نمی شد هم اشکالی نداشت. گربه می تونست به عنوان یه شخصیت فرعی از کنار صحنه ماجرا رو تماشا کنه.


نقل قول:
لی لی با لبخندی شرورانه بطری را بالا گرفت و آرام آن را تکان داد تا مایع روشن درون بطری را بیش از پیش به تلاطم وادارد و آهسته در پاسخ به املیا نجوا کرد:
-بذار ببینیم معجون آرسینوس چقدر تاثیر داره.
این معجون مرگ بود...امتحان کردن معجون مرگ روی یه جسد انتخاب خیلی خوبی نبود. مگه این که قبلا درباره طرز کار معجون توضیح کوتاهی می دادین. مثلا می گفتین که معجون به این شکل می کشه که از درون اعضای بدن فرد رو می سوزونه و نابود می کنه.


نقل قول:
دو دختر، آهسته از یکدیگر جدا شدند و هر یک در جهتی مخالف باهم، به راهشان ادامه دادند. با قدم هایی آرام و شمرده که حتی برخوردشان با سنگفرش های خیابان متروکه ی لندن، به گوش نمیرسید. همه چیز عادی بود... همه چیز، به جز جسد گربه ای که حالا یک نقطه از بدنش به طور کامل خورده شده بود. جسد حیوان بخت برگشته ای که حالا کنار یک کیسه زباله ی پاره شده آرام گرفته بود. خورشید آهسته طلوع میکرد و این به معنای شروع ماموریتی مرگبار برای سه نفری بود که به صورت زنجیروار، به یکدیگر متصل بودند.
سوژه تون خیلی خوب بود.قسمتی از ماموریت رو انتخاب کردین که ممکنه برای بقیه بی اهمیت ترین قسمت محسوب بشه. همه می تونن درباره خود ماموریت بنویسن...شروعش...پایانش...ولی مهم همین قسمت هایی هستن که فراموش می شن. بهشون اهمیتی داده نمی شه. شما حتی تعیین نکردین که هدف کیه و کدوم شخصیت قراره با این معجون کشته بشه. کارتون در این مورد خیلی خوب بود. چون هدف شما اصلا ماموریت نبود...برخورد کوتاه آملیا و لی لی بود. برای همین نذاشتین بدون دلیل حواس خواننده معطوف شخصیت مورد هدف و خود ماموریت بشه.


پستتون ساده بود. سوژه تون ساده بود. این برای شما خیلی خوبه. به نظر من به همین شکل ادامه بدین. برای خوب نوشتن لازم نیست سوژه های فوق العاده و عجیب و خیلی تاثیر گذاری پیدا کنین...همین سوژه های ساده براتون خیلی مناسبن. گاهی قشنگ ترین سوژه ها همون قسمت هایی هستن که بی توجه از کنارشون رد می شیم. این سوژه و این شکل نوشتن در مقایسه با آخرین رول جدی که از شما خونده بودم خیلی کنترل شده تر و دلنشین تر بود.


دیالوگ های لی لی و آملیا می تونستن طولانی تر باشن...درباره ماجرا بیشتر حرف بزنن. لازم نبود درباره ماموریت توضیح زیادی داده بشه. درباره همین معجون...آرسینوس...تاثیر معجون...یا حتی حضور مشکوک همون گربه!
یک کار جالب دیگه که می تونستین انجام بدین این بود که کل ماجرا رو از زاویه دید گربه توضیح بدین...البته تا جایی که کشته می شد. لازم نبود به وسیله آواداکداورا کشته بشه. مخصوصا با تاکیدی که روی گرسنه بودنش کرده بودین این دو ساحره خیلی راحت می تونستن گربه رو با یه تیکه گوشت یا استخون گول بزنن و معجون رو روش امتحان کنن. با این کار می تونستین خواننده روهم غافلگیر کنین. حتی می تونستین به شکلی توضیح بدین که خواننده تا اون قسمت(قسمت امتحان کردن معجون) متوجه نشه که شخصیت اول داستان گربه اس! در پست هایی که بالا و پایین ندارن و با ریتم ثابتی پیش می رن یه نکته کوچیک غافلگیر کننده می تونه پستتونو از نظر کیفیت تا حد زیادی بالا ببره. حتی اگه اون نکته ربط مستقیمی به سوژه نداشته باشه. مثل همین گربه که به نظر من حضورش در همین حد هم مفید بوده.

تغییر و پیشرفتتون خوب بود.


موفق باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: یکشنبه 26 مهر 1394 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام سرورم!
صبحتون/ظهرتون/عصرتون/شبتون، به بدی و شرارت و بدبختی و شیطنت
خوبین شما؟! ما هم خوبیم خانواده هم سلام دارن خدمتتون البته خانواده سلام ندارن... نه که محفلین... اهم... چیز
مقدمه زیادی چیدم نه؟!
خب پس بریم سر اصلش...
دارک لرد لطفا این کوچولو رو نقد کنین برای من بی زحمت
بله دیگه... سلام شما رو برسونم سرورم؟! نرسونم؟! همه موارد؟! هیچکدام؟!
بله چشم... خدافزی میکنم!
بدرود
لی لی پررو
پ.ن: سرورم کروشیو نزنین دیگه.. من به این نازی... پررویی... شیطونی...پرحرفی... گناه دارما...ندارم؟! همه موارد؟! هیچکدام؟!
سرتونو بردم؟!‌ نبردم؟! همه موارد... بله چشم...ببخشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1394/7/26 12:09:18
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 25 مهر 1394 00:30
نمایش جزئیات
آفلاین
بررسی پست شماره 332 خاطرات مرگخواران، آریانا دامبلدور: نقل قول:
احتمالا همه، حتى آن هايى که ادعا مى کنند ترسى ندارند، حتى شجاع ترين افراد هم يک" ترس" دارند.
جمله خیلی قشنگیه...و برای شروع یک پست تکی کاملا مناسبه. ولی به نظر من می تونست کمی ساده تر بشه. چون این یه شروعه...جمله طولانی که مفهوم عمیقی داشته باشه مثل یه سربالایی در شروع یه پیاده روی می مونه...کمی خسته می کنه. و اگه من جای شما بودم کلمه "احتمالا" رو نمی ذاشتم اول جمله...بار منفی داره. من اینجوری می نوشتمش: همه احتمالا ترسی در زندگی دارند...حتی شجاع ترین افراد! حتی آن هایی که ادعا می کنند هیچ ترسی در وجودشان نیست. جمله آخر رو عوض کردم که فعلش تکراری نشه. نقل قول:
يک چيزى که وقتى با غرور فرياد مى زنند:<< من!>>، صدايشان را مى لرزاند. همه يک ترس دارند.
شکل توصیف پاراگراف اولتون خیلی قشنگ بود...یه زمزمه ای که هر شخصی می تونه با خودش داشته باشه و در پایان یه نتیجه گیری ساده. به نظر من اون نتیجه گیری رو (همه يک ترس دارند.) می شد در یک سطر جداگانه نوشت که تاکیدش بیشتر بشه. نقل قول:
كمد برخلاف افراد ديگر که در حضور ولدمورت نمى توانستند جم بخورند، تکان هاى شديدى مى خورد
نگاه جالبی بود...مخصوصا از طرف یک سفید مضحک مسخره به درد نخور!(سه تای آخری نظر شخصی ما بود و ربطی به نقد نداشت!) نقل قول:
ولدمورت قسمت دوم جمله را وقتي گفت که رودولف با برگه اى در دست از کمد خارج شد. - اربااااب!
بامزه بود...به دلیل یه دیالوگ بجا...یه شکلک بجا... هیچ کار خاصی انجام ندادین...ولی وقتی همه چی سر جای خودش باشه نتیجه خوب از آب در میاد. لازم نیست کار خارق العاده ای انجام بدیم. نقل قول:
ولدمورت با زحمت چوبدستى اش را بالا آورد. نمى خواست نشان دهد ولى ديگر به حالت در آمده بود.
معمولا توصیه می کنم در قسمت های غیر دیالوگ از شکلک استفاده نشه. مگه این که واقعا لازم یا جالب باشه. اینجا جالب بود. کلمات نمی تونستن حالت رو به این خوبی و سادگی بیان کنن. نقل قول:
رودولف گريه کنان و برگه به دست جلو آمد. - ارباب من خودم رو قمه مى زنم که ترس شما باشم! ارباب من دست از ساحره ها مى شورم اگه ترس شما باشم. ارباب من.. من فقط درخواست دوئل دارم. همين.
اوه...این درسته! این لولو خور خوره مسلما درسته! شکار سوژه کار سختی نیست...ولی احتیاج به تیزبینی و موقعیت سنجی داره. شما این سوژه رو خوب شکار کردین! نقل قول:
رودولف آرام آرام و با قيافه ى جلو آمد. - دوئل! - دور شو! :worry: - دوئل. - دور شو! - دوئل! - ریدیکیولس!
اینجا هم مثل قسمت بالاست. مثل جایی که گفتم هر چیزی که سر جای خودش باشه مفیده. حتی یک کلمه و یک شکلک اگه به جا باشن می تونن کل بار طنز پست رو به تنهایی به دوش بکشن. تغییر حالت ها خیلی خوب بود. تکرار کلمه "دوئل" و جواب لرد خیلی خوب بود. نقل قول:
ولدمورت به چوبدستى اش که درون دستش از عرق خيس شده بود نگاه کرد. - يه روز بلاخره خودمون توى دوئل مى کشيمش!
پایان قشنگی بود... دیالوگ لرد که سعی می کرد فشاری رو که روش بوده انکار کنه و لحن همیشگیش رو حفظ کنه. سوژه تون خیلی خوب بود. یه سوژه آشنا و سرگرم کننده...شخصیت هاتون خیلی خوب بودن. این موقعیتی بود که لرد می تونست توش بترسه. به نظر من می تونستین قسمت اجرای طلسم "ریدیکیولس" رو کمی طولانی تر کنین. کمی در اون مورد بیشتر توضیح بدین...که لرد به چی فکر کرد...چطور با ترسش مبارزه کرد. آخرش کمی سریع پیش رفته بود ولی به هر حال این چیزی از جذابیت پست و مخصوصا سوژه شما کم نمی کنه. موفق نباشی...گرگ قورتت بده! _____________________ باب خوشحالیم که اومدی. بررسی پست شماره 331 خاطرات مرگخواران، باب آگدن: نقل قول:
تلخ ترین خاطره باب
هر نوع تیتر و عنوان و زمان و مکان رو از بقیه متن جدا کنین. با بولد(ضخیم) کردن. و بعدش هم یک خط فاصله بذارین که قاطی بقیه متن نشه. این پست احتیاجی به عنوان نداشت. بهتر بود یکراست شروع به نوشتن می کردین. لازم نیست برای خواننده تعیین کنیم که چیزی که می خونه تلخه یا شیرینه. خودش می تونه قضاوت کنه. نقل قول:
مانند هر شب باب که 15 ساله بود ؛تنها در رختخوابش نشسته و به سقف اتاق خیره شده بود و به شدت مشغول افکار خودش شده بود به ارامی چشمانش را روی هم گذاشت و در ذهنش صدایی اشنا را شنید و ناگهان خود را میان علف های سبز یک پارک حس کرد نسیم ملایمی به مو های سیاه دختر 14سالهرکنارش می خورد و انها را در هوا پریشان کرده بود .دختر به ارامی گفت:
یکی از بزرگترین اشکال های شما علامت نذاشتنه! این پاراگراف رو همینطور یک نفس نوشتین...خواننده هم همونجوری می خونه. بدون مکث. بدون توقف. بدون احساس! هر جمله ای احتیاج به علامت داره. نقل قول:
این صدای مرون بود ،که با چشمان سیاهش به چشمان باب ذل زده بود. _حتی از اونجا هم قشنگ تره.
در مورد فاصله ها هم مشکل دارین. این جمله مال بابه. ولی چون فاصله نذاشتین بر می گرده به مرون! چون آخرین فاعل ما مرونه. نقل قول:
مرون سرش را پایین انداخت؛ با تکان سریعی کاری کرد مو های سیاهش روی صورتش بریزند تا باب اشکش را نبیند سپس با لحن غم انگیزی گفت :
صحنه های قشنگی تو ذهنتون خلق می کنین. این خیلی مهمه. خوب هم توصیفشون می کنین. البته هنوز جای بهتر شدن داره. ولی مطمئنم کم کم بهتر می شه. قسمت اولش سخت تره. خلق کردن...و شما قسمت سخت رو بلدین. اشتباه های املایی دارین...می خوام...ترحم...زل زدن... مخصوصا در نوشته های جدی اشتباه املایی تاثیر منفی روی نوشته تون می ذاره. نقل قول:
_مهم نیست اونا چی میگن وقتی بزرگ شدم خودم بهت جادو یاد میدم.
این جمله خیلی ساده بود. از نظر مفهوم. و همون سادگی قشنگش کرده. برای خوب نوشتن لازم نیست نوشته های ما سنگین و پیچیده باشه. گاهی دلنشین ترین جمله ها، ساده تریناشون هستن. نقل قول:
ناگهان او کششی از پشت سر حس کرد و از وسط خیابان به پیاده رو پرت شد او میدانست که مرون او را کشیده اما دیگر مرون را نه در خیابان و نه در پیاده رو نمیدید .
این "او" ها اضافه هستن. مشخصه فاعل شما کیه. لزومی نداره ضمیر رو تکرار کنین: ناگهان کششی از پشت سر حس کرد و از وسط خیابان به پیاده رو پرت شد. میدانست که مرون او را کشیده اما دیگر مرون را نه در خیابان و نه در پیاده رو نمیدید . اینجوری بهتر شد. قسمت مربوط به پدربزرگ خیلی ناقص و مبهم بود. خوب توضیح داده نشده بود. خوب جا نیفتاده بود. بهتر بود اون قسمت رو کمی کند تر پیش می بردین. بیشتر توضیح می دادین. جمله هاتون هم خیلی واضح و رسا نیست. البته اینا چیزایین که به تدریج یاد می گیرین. رفته رفته بهتر می شین. مخصوصا با خوندن نوشته های نویسنده های خوب سایت. نقل قول:
مرون سرش که پر از کف شده و روی پای باب بود را تکان داد اما باب طاقت نیاورد و فریاد زد _تو دروغ میگی ...مر خواهش میکنم ...مر ...من ...مر به من گوش کن ...ما برمیگردیم ..من بهت جارو سواری یاد میدم ... و تو یاد میگیری...برام مهم نیست کی چی میگه ناگهان لرزش بدن مرون متوقف شد ، باب که مات مبهمت بود گفت دیدی ؛دیدی خوب شدی
مواظب باشین احساسات توی نوشته هاتون بیش از حد نشه...بعضیا این اشتباه رو می کنن. فکر می کنن نوشته جدی هر چی تلخ تر باشه بهتر می شه و نوشته طنز اگه تو هر جمله اش یه تیکه یا نکته بامزه داشته باشه خنده دار تر می شه. اینطور نیست. چیزی که باعث می شه این نوشته ها به دل بشینن تعادله. رعایت حد و مرزه. اینجا احساسات شما در حد آزار دهنده زیاد نشدن. ولی لب مرزن. برای همین خواستم بگم مواظب باشین که از اون مرز جلوتر نرین. احساسات بابا خیلی بچگانه هستن. "بچگانه" رو به معنای قشنگ بکار بردم. ساده...دلنشین...دوست داشتنی! این که وقتی لرزش مرون متوقف می شه، باب فکر می کنه خوب شده، احساس قشنگیه. حالا می رسیم به قسمتی که ربطی به پست شما نداره. شخصیتتون! باب شما خیلی...دختره! احساساتش...حالت ملایمش...حتی آواتارتون هم دختره! اینا چیزایی نیستن که کسی در موردشون دخالتی بکنه. ولی کم کم براتون ایجاد مشکل می کنن...و وقتی متوجه می شین که نباید اینجوری می شد که به شخصیتتون و گروهتون و خیلی چیزای دیگه عادت کردین و عوض کردنش کار سختیه. به نظر من تا دیر نشده درباره باب فکر کنین. این شخصیت باید شخصیت یه جادوگر باشه. آواتار شما هم نشانگر چهره این شخصیته. من همیشه به مرگخوارا توصیه می کنم تا جایی که ممکنه آواتارشونو عوض نکنن که بقیه به چهره شون عادت کنن. این عادت کردن خیلی مهمه. برای جا افتادنتون تو ایفای نقش و سایت. برای سوژه سازی. اگه بتونین باب رو تغییر بدین که بیشتر به جنسیتش نزدیک بشه که خوبه...اگه نمی تونین به نظر من تا دیر نشده برین سراغ یه شخصیت مونث که باهاش راحت باشین. البته اعضای زیادی داریم که شخصیتشون متضاد جنسیت واقعیشونه و خیلی خوب هم ایفای نقش می کنن. اگه باب رو دوست داشته باشین و بتونین بهش شکل بدین می تونه خیلی جالب و موفق باشه. می تونین مدتی با شخصیت باب کار کنین و بعد تصمیم بگیرین که می خوایین باهاش ادامه بدین یا نه. موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!