جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- كلاس طلسمها و وردهای جادویی
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

*
- اینجارو که میبینین محل نگهداری تمساحها هست. مطمئنا هیچکدومتون علاقمند نیستین پاتونو اونور حصار بذارین و طعمهی این جونور بشین.
لینی دست به سینه گوشهای ایستاده بود و با بیحوصلگی به ملت ماگلی که با اشتیاق در حال گوش دادن به حرفای راهنمای پارک جنگلی بودن نگاه میکرد.
- اینطوری که نمیشه. چطوره خودم برم سر و گوشی آب بدم.
اینو میگه و سوتزنان و پاورچین پاورچین از محوطهی شلوغ خارج میشه.
- آخیش. حالا هرجا بخوام میرم.
لینی بعد از بیرون آوردن چوبدستیش، دستشو زیر چونهش میگیره و متفکرانه نگاهی به اطراف میندازه.
- همم... از کجا شروع کنـ... هی پرندهی احمق برگرد اینجا.
کلاغی که از ناکجا آباد ظاهر شده بود، چوبدستی لینی رو میقاپه و قارقار کنان ازش دور میشه. لینی هم داد و بیدادکنان از روی حصار میپره و به دنبالش شروع به دویدن میکنه. کلاغ اونقد میره و میره تا اینکه به محوطهای با درختایی که شاخههاشون در هم گوریده بود میرسه. پرواز تو چنین محوطهای که نور خورشید به زور راهی برای ورود از بین درختا پیدا میکرد کار سادهای نبود.
بنابراین لینی از فرصت بوجود اومده استفاده میکنه و سنگی رو برمیداره.
- بگیر که اومد.
سنگ به پای کلاغ برخورد میکنه. تعادل کلاغ به هم نمیخوره اما بر اثر همین ضربه هول میشه و چوبدستی از لای نوکش خارج میشه و پرت میشه. لینی در حالی که به نشونهگیریش افتخار میکرد جلو میاد تا چوبدستیشو برداره که همون موقع بچه خرسی سر میرسه و با کنجکاوی چوبدستیو دست میگیره.
لینی با احتیاط جلو میره و اطرافشو میپائه. به نظر نمیومد والدین بچه خرس اون اطراف باشن، برای همین با یک حرکت سریع چوبدستیشو از دست بچه خرس بیرون میکشه.
- مامان بابات بهت یاد ندادن که به وسایل مردم دست نزنی؟
بچه خرس که اسباببازی جدیدشو از دست داده بود، میزنه زیر گریه. چنان گریهای که صداش در سرتاسر جنگل شروع به پیچیدن میکنه. حتی اگه والدین بچه خرس اون اطراف هم نبودن، با شنیدن این صدا قطعا طولی نمیکشید تا خودشونو برسونن.
لینی که باورش نمیشد چنین بلایی داره سرش میاد، میخواد دمشو بذاره رو کولش و فرار کنه که سایههای بلندی رو میبینه که در اطرافش در حال ظاهر شدن بودن. خطر بیشتر از اونچه که تصورشو میکرد بهش نزدیک بود. به سختی آب دهنشو قورت میده و به خرسهای بزرگ و بالغی که در حال حلقه زدن به دورش بودن زل میزنه.
بچه خرس راضی از عملکردش، از شل شدن دست و پای لینی براثر ترس استفاده میکنه و چوبدستیو پس میگیره. قبل از اینکه لینی بخواد تکونی به خودش بده و چوبدستیشو پس بگیره، بچه خرس تو آغوش مامانش فرو میره.
- سلام.
البته که اونا حیوون بودن و سلام کردن براشون معنایی نداشت. با غرشهایی که از خرسا سر میزنه لینی میفهمه که بهتر بود دهنشو بسته نگه میداشت. حالا که چوبدستی نداشت چطور میخواست از دست اونا فرار کنه؟
- من یه جادوگرم. من به دست چند تا حیوون ماگل کشته نخواهم شد.
لینی اینو میگه و به یاد میاره که چقد جانورنمای قویای هست. اون حتی بدون نیاز به چوبدستی هم میتونست تبدیل به پیکسی بشه. بنابراین خرسها که تا به اون لحظه با یک انسان رو به رو بودن، حالا حشرهای کوچیک و آبی رنگ رو مقابلشون میبینن. اما حتی اینم مانعی برای از بین رفتن عصبانیتشون نمیشه. خرسها حلقه رو تنگتر میکنن و پیکسی کوچک زیر سایهها غرق میشه.
ولی اون یک پیکسی بود که مرلین داده بود بهش دو بال توانا. بنابراین با جدیت و با بیشترین سرعتی که از خودش سراغ داشت شروع به بالزدن میکنه، از بین چنگالهای خرسا که به این سو و اون سو شلیک میشد جاخالی میده... اما به کجا میخواست اوج بگیره؟
- اینجا چرا اینقد درختاش در هم گوریدن؟ کجا برم؟ کو... کدومور؟
تا اینکه کورسوی نوری رو میبینه. جایی بین شاخههای انبوه درختا روزنهای برای فرار و پرواز به سمتش داشت. بنابراین لینی در حالی که بر اثر غرشهای خرسها چیزی نمونده قلبش تو دهنش بیاد، پروازکنان از لای شاخ و برگها عبور میکنه و به پهنهی بیکران آسمون میپیونده. چوبدستیش رو از دست داده بود، اما جونشو که بدست آورده بود!
- اینجارو که میبینین محل نگهداری تمساحها هست. مطمئنا هیچکدومتون علاقمند نیستین پاتونو اونور حصار بذارین و طعمهی این جونور بشین.
لینی دست به سینه گوشهای ایستاده بود و با بیحوصلگی به ملت ماگلی که با اشتیاق در حال گوش دادن به حرفای راهنمای پارک جنگلی بودن نگاه میکرد.
- اینطوری که نمیشه. چطوره خودم برم سر و گوشی آب بدم.

اینو میگه و سوتزنان و پاورچین پاورچین از محوطهی شلوغ خارج میشه.
- آخیش. حالا هرجا بخوام میرم.
لینی بعد از بیرون آوردن چوبدستیش، دستشو زیر چونهش میگیره و متفکرانه نگاهی به اطراف میندازه.
- همم... از کجا شروع کنـ... هی پرندهی احمق برگرد اینجا.

کلاغی که از ناکجا آباد ظاهر شده بود، چوبدستی لینی رو میقاپه و قارقار کنان ازش دور میشه. لینی هم داد و بیدادکنان از روی حصار میپره و به دنبالش شروع به دویدن میکنه. کلاغ اونقد میره و میره تا اینکه به محوطهای با درختایی که شاخههاشون در هم گوریده بود میرسه. پرواز تو چنین محوطهای که نور خورشید به زور راهی برای ورود از بین درختا پیدا میکرد کار سادهای نبود.
بنابراین لینی از فرصت بوجود اومده استفاده میکنه و سنگی رو برمیداره.
- بگیر که اومد.

سنگ به پای کلاغ برخورد میکنه. تعادل کلاغ به هم نمیخوره اما بر اثر همین ضربه هول میشه و چوبدستی از لای نوکش خارج میشه و پرت میشه. لینی در حالی که به نشونهگیریش افتخار میکرد جلو میاد تا چوبدستیشو برداره که همون موقع بچه خرسی سر میرسه و با کنجکاوی چوبدستیو دست میگیره.
لینی با احتیاط جلو میره و اطرافشو میپائه. به نظر نمیومد والدین بچه خرس اون اطراف باشن، برای همین با یک حرکت سریع چوبدستیشو از دست بچه خرس بیرون میکشه.
- مامان بابات بهت یاد ندادن که به وسایل مردم دست نزنی؟

بچه خرس که اسباببازی جدیدشو از دست داده بود، میزنه زیر گریه. چنان گریهای که صداش در سرتاسر جنگل شروع به پیچیدن میکنه. حتی اگه والدین بچه خرس اون اطراف هم نبودن، با شنیدن این صدا قطعا طولی نمیکشید تا خودشونو برسونن.
لینی که باورش نمیشد چنین بلایی داره سرش میاد، میخواد دمشو بذاره رو کولش و فرار کنه که سایههای بلندی رو میبینه که در اطرافش در حال ظاهر شدن بودن. خطر بیشتر از اونچه که تصورشو میکرد بهش نزدیک بود. به سختی آب دهنشو قورت میده و به خرسهای بزرگ و بالغی که در حال حلقه زدن به دورش بودن زل میزنه.
بچه خرس راضی از عملکردش، از شل شدن دست و پای لینی براثر ترس استفاده میکنه و چوبدستیو پس میگیره. قبل از اینکه لینی بخواد تکونی به خودش بده و چوبدستیشو پس بگیره، بچه خرس تو آغوش مامانش فرو میره.
- سلام.

البته که اونا حیوون بودن و سلام کردن براشون معنایی نداشت. با غرشهایی که از خرسا سر میزنه لینی میفهمه که بهتر بود دهنشو بسته نگه میداشت. حالا که چوبدستی نداشت چطور میخواست از دست اونا فرار کنه؟
- من یه جادوگرم. من به دست چند تا حیوون ماگل کشته نخواهم شد.

لینی اینو میگه و به یاد میاره که چقد جانورنمای قویای هست. اون حتی بدون نیاز به چوبدستی هم میتونست تبدیل به پیکسی بشه. بنابراین خرسها که تا به اون لحظه با یک انسان رو به رو بودن، حالا حشرهای کوچیک و آبی رنگ رو مقابلشون میبینن. اما حتی اینم مانعی برای از بین رفتن عصبانیتشون نمیشه. خرسها حلقه رو تنگتر میکنن و پیکسی کوچک زیر سایهها غرق میشه.
ولی اون یک پیکسی بود که مرلین داده بود بهش دو بال توانا. بنابراین با جدیت و با بیشترین سرعتی که از خودش سراغ داشت شروع به بالزدن میکنه، از بین چنگالهای خرسا که به این سو و اون سو شلیک میشد جاخالی میده... اما به کجا میخواست اوج بگیره؟
- اینجا چرا اینقد درختاش در هم گوریدن؟ کجا برم؟ کو... کدومور؟

تا اینکه کورسوی نوری رو میبینه. جایی بین شاخههای انبوه درختا روزنهای برای فرار و پرواز به سمتش داشت. بنابراین لینی در حالی که بر اثر غرشهای خرسها چیزی نمونده قلبش تو دهنش بیاد، پروازکنان از لای شاخ و برگها عبور میکنه و به پهنهی بیکران آسمون میپیونده. چوبدستیش رو از دست داده بود، اما جونشو که بدست آورده بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/25
تولد نقش: 1394/05/25
آخرین ورود: شنبه 26 فروردین 1402 11:57
از: سرزمین تنهایی
پستها:
336

حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)
هنگامي كه به هوش آمد جنگل تقريبا تاريك شده بود. جيني خواست با چوب دستي اش اندكي روشنايي ايجاد كند اما هرچقدر به دنبال چوب دستي اش گشت، نتوانست آن را پيدا كند. احتمال ميداد هنگامي كه در حال دويدن بوده از جيش ردايش افتاده باشد. نگاهش را به اطرافش انداخت اما خبري از برادرانش نبود. بسيار ترسيده بود. پاهايش توانايي حركت نداشتند. از ترس ميلرزيد. شروع كرد به صدا زدن برادرانش:
- رون! فرد! جرج! كجايين؟
اما صدايي نشنيد. ترس از بلايي كه ممكن بود سر برادرانش بيايد از يك طرف و ترس از آن عنكبوت هاي غول پيكر از طرفي ديگر باعث شده بود كه مغزش فرمان هيچ كاري را به او ندهد. كاش ميتوانست كاري انجام دهد. كاش ميتوانست بر ترسش غلبه كند و به كمك برادرانش برود.
فلش بك
جيني به همراه برادرانش در جنگل در حال راه رفتن بودند كه ناگهان با صدايي به پشت سرشان برگشتند. آن ها با ديدن تعداد زيادي عنكبوت غول پيكر شروع به دويدن كردند. جيني با تمام توانش ميدويد اما هر لحظه كه به پشت سرش نگاه ميكرد عنكبوت ها به آنها نزديك و نزديك تر مي شدند. پس سرعتش را بيشتر كرد تا بتواند بيشتر از آنها فاصله بگيرد. فرد و جرج به سمت آنها ورد هايي را ميفرستادند اما كارساز نبود. جيني در حال دويدن بود كه ناگهان پايش به چيزي گير كرد، به پايين تپه افتاد و بيهوش شد.
پايان فلش بك
روي تخته سنگي نشسته بود و به برادرانش فكر ميكرد. با خود ميگفت:
- بايد براي كمك به برادرام كاري انجام بدم.
پس دستش را روي زانوانش گذاشت، از جايش بلند شد و به سمت جلو به راه افتاد. مدت زيادي گذشته بود، اما هنوز چيزي پيدا نكرده بود. ناگهان رداي برادرش رون، توجه جيني را به خود جلب كرد. جيني با ديدن آن به سرعت به سمتش دويد و ردا را از روي زمين برداشت. او مطمئن بود كه اين ردا متعلق به برادرش است. پس با انرژي بيشتري به حركتش ادامه داد. جلوتر كه رفت برادرانش را در ميان تعداد زيادي عنكبوت غول پيكر ديد. عنكبوت ها و برادرانش هنوز متوجه حضور او نشده بودند.
پاهايش لرزش محسوسي داشت. غلبه كردن بر ترسش خيلي سخت بود اما نجات جان برادرانش برايش از هر چيزي مهمتر بود.
پس جلو رفت و با صداي بلندي فرياد زد:
- برادراي منو آزاد كنين!
با اين فرياد، همگي متوجه حضور جيني شدند. جرج با ديدن خواهر كوچكش گفت:
- جيني! فرار كن... اينجا نمون. فرار كن... ما ميتونيم جون خودمون رو نجات بديم.
اما جيني هم چنان سرجايش ايستاده بود. عنكبوت ها با ديدن يه طعمه ي جديد به سمت او حمله ور شدند اما در لحظه ي آخر صداي فريادي به گوش رسيد:
- همگي عقب بايستيد!
با اين حرف عنكبوت ها عقب نشيني كردند. آراگوگ، رئيس عنكبوت ها، در حاليكه به سمت پايين مي آمد، گفت:
- به به... ميبينم كه يه دختر كوچولو اومده اينجا تا برادراشو نجات بده. چه جرئتي!
- اومدم اينجا تا ازتون بخوام برادرامو آزاد كنين.
- اما اين امكان نداره... من نميتونم همچين كاري بكنم. خودتم الان تو چنگ ما هستي و مثل برادرات هيچ راه فراري نداري!
- خواهش ميكنم... برادرامو آزاد كنين. منو به جاي اونا بگيرين اما اونا رو آزاد كنين... من نميتونم زجر كشيدن برادرامو ببينم. خواهش ميكنم!
جيني تمامي اين حرف ها را درحالي ميزد كه صورتش از اشك خيس شده بود. ناگهان با صداي آراگوگ سرش را بالا گرفت و به او نگاه كرد:
- آزادشون كنين!
عنكبوت ها با شنيدن اين حرف به سمت عقب حركت كردند و برادران جيني را آزد كردند. جيني با تعجب گفت:
- چرا؟ چرا دستور آزاديشون رو دادي؟ ميخوام بدونم دليلش چي بوده؟
- دليلش تو بودي!
- من؟
- آره... تو قلب پاكي داري. من فهميدم كه تو همه ي اين حرفا رو از اعماق قلبت ميزني. تو ميتونستي با جادوي چوب دستيت همه ي ما رو نابود كني اما با جادوي قلبت جلو اومدي. جادوي قلب تنها چيزيه كه هيچ كس توانايي مقابله با اون رو نداره. من مطمئنم كه تو يه روزي يك جادوگر خيلي قدرتمندي ميشي... اما قدرت تو فقط توي جادوي چوب دستيت خلاصه نميشه. قدرت قلب پاك تو خيلي بيشتر از قدرت چوب دستيته!
آراگوگ اين حرف ها را زد و به همراه بقيه ي عنكبوت به عقب برگشتند. جيني با شتاب به سمت برادرانش برگشت و گفت:
- حالتون خوبه؟ زخمي نشدين؟
فرد لبخند مهرباني به خواهركش زد و گفت:
- تا وقتيكه يه خواهر مهربوني مثل تو داريم، هيچ بلايي سرمون نمياد!
هنگامي كه به هوش آمد جنگل تقريبا تاريك شده بود. جيني خواست با چوب دستي اش اندكي روشنايي ايجاد كند اما هرچقدر به دنبال چوب دستي اش گشت، نتوانست آن را پيدا كند. احتمال ميداد هنگامي كه در حال دويدن بوده از جيش ردايش افتاده باشد. نگاهش را به اطرافش انداخت اما خبري از برادرانش نبود. بسيار ترسيده بود. پاهايش توانايي حركت نداشتند. از ترس ميلرزيد. شروع كرد به صدا زدن برادرانش:
- رون! فرد! جرج! كجايين؟
اما صدايي نشنيد. ترس از بلايي كه ممكن بود سر برادرانش بيايد از يك طرف و ترس از آن عنكبوت هاي غول پيكر از طرفي ديگر باعث شده بود كه مغزش فرمان هيچ كاري را به او ندهد. كاش ميتوانست كاري انجام دهد. كاش ميتوانست بر ترسش غلبه كند و به كمك برادرانش برود.
فلش بك
جيني به همراه برادرانش در جنگل در حال راه رفتن بودند كه ناگهان با صدايي به پشت سرشان برگشتند. آن ها با ديدن تعداد زيادي عنكبوت غول پيكر شروع به دويدن كردند. جيني با تمام توانش ميدويد اما هر لحظه كه به پشت سرش نگاه ميكرد عنكبوت ها به آنها نزديك و نزديك تر مي شدند. پس سرعتش را بيشتر كرد تا بتواند بيشتر از آنها فاصله بگيرد. فرد و جرج به سمت آنها ورد هايي را ميفرستادند اما كارساز نبود. جيني در حال دويدن بود كه ناگهان پايش به چيزي گير كرد، به پايين تپه افتاد و بيهوش شد.
پايان فلش بك
روي تخته سنگي نشسته بود و به برادرانش فكر ميكرد. با خود ميگفت:
- بايد براي كمك به برادرام كاري انجام بدم.
پس دستش را روي زانوانش گذاشت، از جايش بلند شد و به سمت جلو به راه افتاد. مدت زيادي گذشته بود، اما هنوز چيزي پيدا نكرده بود. ناگهان رداي برادرش رون، توجه جيني را به خود جلب كرد. جيني با ديدن آن به سرعت به سمتش دويد و ردا را از روي زمين برداشت. او مطمئن بود كه اين ردا متعلق به برادرش است. پس با انرژي بيشتري به حركتش ادامه داد. جلوتر كه رفت برادرانش را در ميان تعداد زيادي عنكبوت غول پيكر ديد. عنكبوت ها و برادرانش هنوز متوجه حضور او نشده بودند.
پاهايش لرزش محسوسي داشت. غلبه كردن بر ترسش خيلي سخت بود اما نجات جان برادرانش برايش از هر چيزي مهمتر بود.
پس جلو رفت و با صداي بلندي فرياد زد:
- برادراي منو آزاد كنين!
با اين فرياد، همگي متوجه حضور جيني شدند. جرج با ديدن خواهر كوچكش گفت:
- جيني! فرار كن... اينجا نمون. فرار كن... ما ميتونيم جون خودمون رو نجات بديم.
اما جيني هم چنان سرجايش ايستاده بود. عنكبوت ها با ديدن يه طعمه ي جديد به سمت او حمله ور شدند اما در لحظه ي آخر صداي فريادي به گوش رسيد:
- همگي عقب بايستيد!
با اين حرف عنكبوت ها عقب نشيني كردند. آراگوگ، رئيس عنكبوت ها، در حاليكه به سمت پايين مي آمد، گفت:
- به به... ميبينم كه يه دختر كوچولو اومده اينجا تا برادراشو نجات بده. چه جرئتي!
- اومدم اينجا تا ازتون بخوام برادرامو آزاد كنين.
- اما اين امكان نداره... من نميتونم همچين كاري بكنم. خودتم الان تو چنگ ما هستي و مثل برادرات هيچ راه فراري نداري!
- خواهش ميكنم... برادرامو آزاد كنين. منو به جاي اونا بگيرين اما اونا رو آزاد كنين... من نميتونم زجر كشيدن برادرامو ببينم. خواهش ميكنم!
جيني تمامي اين حرف ها را درحالي ميزد كه صورتش از اشك خيس شده بود. ناگهان با صداي آراگوگ سرش را بالا گرفت و به او نگاه كرد:
- آزادشون كنين!
عنكبوت ها با شنيدن اين حرف به سمت عقب حركت كردند و برادران جيني را آزد كردند. جيني با تعجب گفت:
- چرا؟ چرا دستور آزاديشون رو دادي؟ ميخوام بدونم دليلش چي بوده؟
- دليلش تو بودي!
- من؟
- آره... تو قلب پاكي داري. من فهميدم كه تو همه ي اين حرفا رو از اعماق قلبت ميزني. تو ميتونستي با جادوي چوب دستيت همه ي ما رو نابود كني اما با جادوي قلبت جلو اومدي. جادوي قلب تنها چيزيه كه هيچ كس توانايي مقابله با اون رو نداره. من مطمئنم كه تو يه روزي يك جادوگر خيلي قدرتمندي ميشي... اما قدرت تو فقط توي جادوي چوب دستيت خلاصه نميشه. قدرت قلب پاك تو خيلي بيشتر از قدرت چوب دستيته!
آراگوگ اين حرف ها را زد و به همراه بقيه ي عنكبوت به عقب برگشتند. جيني با شتاب به سمت برادرانش برگشت و گفت:
- حالتون خوبه؟ زخمي نشدين؟
فرد لبخند مهرباني به خواهركش زد و گفت:
- تا وقتيكه يه خواهر مهربوني مثل تو داريم، هيچ بلايي سرمون نمياد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/04/03
تولد نقش: 1396/04/11
آخرین ورود: دوشنبه 18 فروردین 1399 22:06
از: اتاق مد!
پستها:
206

حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)
فکر میکنم من میتونم از تمام مسافرت هایی که با برادرم کریستین داشتم یک کتاب به اسم "مسافرت های هافسترین"(چون اون عضو گروه اسلایترین بوده و من هافلپافی)بنویسم. یکی دیگه از مسافرت هایی که با او رفته بودم به قطب جنوب ختم شد نمیدونم چرا هر دفعه با نیروی جذابش به هر نحوی متقاعدم میکنه منو همراه خودش ببره مسافرت
در هر حالت اون بار که قطب شمال بودیم اتفاق های وحشتناکی افتاد منو کریس داشتیم با هم روی یخ اسکی بازی میکردیم منتها خطرناک تر از اون چیزی که شما فکر کنید سعی میکردیم با چوب دستی هامون بهم گلوله های اتشی یخ پرتاب کنیم
(همون وردی که ساحره ها میخوندند تا اتش براشون سرد بشه و از سوختن لذت ببرند) طی یه انتحاری اومدم روی گلوله ورد رو نخونم تا جدی بسوزه
گلوله را به سمت پاش فرستادم مقداری از یخ رو اب کرد ، کریس داشت می افتاد که همون بلا رو سر خودم اورد پسره ی بووووق
تقصیرمنه که باش میام اینجور جاها والا بخدا خلاصه چشمتون روز بد نبینه سر خوردن جفتمون مسبب ول شدن چوب دستی از دستامون و ترک برداشتن یخ باعث شد چوب ها تو اب غوطه ور بشن از شدت حرص از موهای کلش تا نیم تنه داخل اب فرو ببرمش و تا وقتی چوب هارو نگرفته بود با فشار همونجا نگهش دارم
(خبیثم عمه نهمیته)چوب دستی رو قبل از این که سرش از اب بیرون بیاد از دستانش بیرون کشیدم تو یه حرکت فیلم کره ای شد چوبامونو عین شمیر رو هم کشیدیم
(چه فیلم اکشنی!)دنبال ورد مناسبی میگشتیم تا بهم حمله کنیم که صدای نعره موجودی و بعدش هجوم بهمنی از سمت کوه نگاه ما رو به قله کوه برگردوند.
_کشتنت باشه برای بعد کارل(نام مستعار دورا)الان یه دشمن واقعی داریم
هر دو با هم چوب دستی هامونو به سمت پا گنده که با یک جهش الان دقیقا رو در روی ما بود گرفتیم و ورد "قفل کن" رو به زبون اوردیم که هیچ فایده ای نداشت با تعجب به چوب هامون نگاه کردیم ای واااای چوب ها بخاطر فرو رفتن در داخل اب یخ زده بودن اه حالا چکار کنیم ؟
_کارل ...کارل سمت چپمون یه غاره وقتی گفتم به سمتش میدویم سه ، دو ، یک
پا تند کردیم و به سمت غار دویدیم و وارد غار سیاه شدیم ،چند دقیقه بعد که چشمامون به تاریکی عادت کرد بدترین کابوس زندگیمون شروع شد دو تا بچه پا گنده و مامانشون تو غار نگاهمون میکردن ناگهان جرقه ای توی مغزم خورد و الکترون هاش به کار افتاد اونا میدونستن چوب دستیامون کار نمیکنه؟نــــه ،چوب دستیم رو به سمت گردن بچه پاگنده ای که تا قفسه سینمم نمیرسید گرفتم کریس هم به تبعیت من به اون یکی حمله ور شد پدرشون دقیقا همون لحظه وارد اتاق شد زمزمه کردم
+کریستین اون دوره ای که پیش پروفسور جیمز رفتی ازش چیزی یادته؟میتونی به زبون اونا حرف بزنی؟(کیریستین پیش یه اقایی اموزش صحبت به جانداران جادویی رو فرا گرفته بود)
کریس جواب داد
_افرین خنگ کوچولو
و بعد رو به پاگنده پدر ادامه داد
_سیلیسین کواما؟
+چونیا واشلیدی؟
_کنزیلا پارتری سمه...سمه ریجی هواتا،کولیسط هنگ ژویی....اروم با من بیا کارل
و قدم قدم از غار زدیم بیرون دم دهنه غار چوب هامون رو پایین اوردیم و از غار دوییدیم بیرون
+چی بهش گفتی بدجنس انگار خیلی گرخیده بوووود
_هیچی فقط تهدیدش کردم اگه نزاره منو خواهر کوچولوم بریم جون دو بچه کوچولوش از کفش رفته
محکم در اغوش گرفتمش و گفتم
_به نظرم منو تو بهترین گروه دنیاییم جناب برادر !
فکر میکنم من میتونم از تمام مسافرت هایی که با برادرم کریستین داشتم یک کتاب به اسم "مسافرت های هافسترین"(چون اون عضو گروه اسلایترین بوده و من هافلپافی)بنویسم. یکی دیگه از مسافرت هایی که با او رفته بودم به قطب جنوب ختم شد نمیدونم چرا هر دفعه با نیروی جذابش به هر نحوی متقاعدم میکنه منو همراه خودش ببره مسافرت
در هر حالت اون بار که قطب شمال بودیم اتفاق های وحشتناکی افتاد منو کریس داشتیم با هم روی یخ اسکی بازی میکردیم منتها خطرناک تر از اون چیزی که شما فکر کنید سعی میکردیم با چوب دستی هامون بهم گلوله های اتشی یخ پرتاب کنیم
(همون وردی که ساحره ها میخوندند تا اتش براشون سرد بشه و از سوختن لذت ببرند) طی یه انتحاری اومدم روی گلوله ورد رو نخونم تا جدی بسوزه
گلوله را به سمت پاش فرستادم مقداری از یخ رو اب کرد ، کریس داشت می افتاد که همون بلا رو سر خودم اورد پسره ی بووووق
تقصیرمنه که باش میام اینجور جاها والا بخدا خلاصه چشمتون روز بد نبینه سر خوردن جفتمون مسبب ول شدن چوب دستی از دستامون و ترک برداشتن یخ باعث شد چوب ها تو اب غوطه ور بشن از شدت حرص از موهای کلش تا نیم تنه داخل اب فرو ببرمش و تا وقتی چوب هارو نگرفته بود با فشار همونجا نگهش دارم
(خبیثم عمه نهمیته)چوب دستی رو قبل از این که سرش از اب بیرون بیاد از دستانش بیرون کشیدم تو یه حرکت فیلم کره ای شد چوبامونو عین شمیر رو هم کشیدیم
(چه فیلم اکشنی!)دنبال ورد مناسبی میگشتیم تا بهم حمله کنیم که صدای نعره موجودی و بعدش هجوم بهمنی از سمت کوه نگاه ما رو به قله کوه برگردوند._کشتنت باشه برای بعد کارل(نام مستعار دورا)الان یه دشمن واقعی داریم
هر دو با هم چوب دستی هامونو به سمت پا گنده که با یک جهش الان دقیقا رو در روی ما بود گرفتیم و ورد "قفل کن" رو به زبون اوردیم که هیچ فایده ای نداشت با تعجب به چوب هامون نگاه کردیم ای واااای چوب ها بخاطر فرو رفتن در داخل اب یخ زده بودن اه حالا چکار کنیم ؟
_کارل ...کارل سمت چپمون یه غاره وقتی گفتم به سمتش میدویم سه ، دو ، یک
پا تند کردیم و به سمت غار دویدیم و وارد غار سیاه شدیم ،چند دقیقه بعد که چشمامون به تاریکی عادت کرد بدترین کابوس زندگیمون شروع شد دو تا بچه پا گنده و مامانشون تو غار نگاهمون میکردن ناگهان جرقه ای توی مغزم خورد و الکترون هاش به کار افتاد اونا میدونستن چوب دستیامون کار نمیکنه؟نــــه ،چوب دستیم رو به سمت گردن بچه پاگنده ای که تا قفسه سینمم نمیرسید گرفتم کریس هم به تبعیت من به اون یکی حمله ور شد پدرشون دقیقا همون لحظه وارد اتاق شد زمزمه کردم
+کریستین اون دوره ای که پیش پروفسور جیمز رفتی ازش چیزی یادته؟میتونی به زبون اونا حرف بزنی؟(کیریستین پیش یه اقایی اموزش صحبت به جانداران جادویی رو فرا گرفته بود)
کریس جواب داد
_افرین خنگ کوچولو
و بعد رو به پاگنده پدر ادامه داد
_سیلیسین کواما؟
+چونیا واشلیدی؟
_کنزیلا پارتری سمه...سمه ریجی هواتا،کولیسط هنگ ژویی....اروم با من بیا کارل
و قدم قدم از غار زدیم بیرون دم دهنه غار چوب هامون رو پایین اوردیم و از غار دوییدیم بیرون
+چی بهش گفتی بدجنس انگار خیلی گرخیده بوووود
_هیچی فقط تهدیدش کردم اگه نزاره منو خواهر کوچولوم بریم جون دو بچه کوچولوش از کفش رفته
محکم در اغوش گرفتمش و گفتم
_به نظرم منو تو بهترین گروه دنیاییم جناب برادر !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/08/22
تولد نقش: 1395/08/23
آخرین ورود: یکشنبه 14 دی 1404 17:05
از: من دور شو!
پستها:
202

دانش آموزان ساکت و بی سر و صدا سر جاهایشان نشسته بودند. آنها بعد از مواجه شدن با معجون پروفسور دگورث گرنجر، نجات دادن سه برادر، جنگیدن با ترس مشنگی شان و جنگیدن با مرگ پوشه اصلا دوست نداشت روی پرفسور طلسم و وردشان را ببینند.
تق تق!
یکی از بچه ها گفت:
- کیه؟
جوابی نیامد ولی در باصدای مرموزی باز شد و دختری با موهایقرمز نارنجی از پشت در بیرون آمد.
- سلام بچه ها! من پرفسور درس طلسم و وردهاتون هستم، پرفسور پالی چپمن. بر عکسشم می شه نمپچ یلاپ روسفرپ! البته نیازی به یادگرفتن برعکسش نیست شما فقط پرفسور صدام کنید.
دانش آموزان با تعجب به پرفسور چپمن جوان که با شور شوق حرف می زد نگاه کردند.
- خب... برای شروع درسمون یه سوال ازتون می پرسم. شما می دونید که کاربرد درس طلسم ها و وردها چیه؟
پالی به دانش آموزان مجال حرف زدن نداد و با لبخند شرورانه ای گفت:
- معلومه که هیچی درباره طلسم ها و وردها نمی دونید. بسیار خب! طلسم ها و وردها کار ما جادوگرها رو آسون کردن، می شه گفت این مهم ترین تفاوت ما با مشنگ هاست.
بچه ها پوکر فیس وار به پالی خیره شدند.
- می تونید یه طلسم ساده واسه جابه جایی وسایل نام ببرید؟
پالی دوباره به سرعت شروع به حرف زدن کرد؛ انگار از آزار دادن دانش آموزان لذت می برد.
- واقعا بلد نیستید؟ چطور خودتون رو یه جادوگر می دونید در حالی که چیزی درباره این درس مهم و حیاتی نمی دونید؟ لازم شد یه صحبتی با مدریت داشته باشم. این طلسم، طلسم ونگاردیوم لویوسا ست! این یه طلسم کاربردیه برای بالا بردن اجسام.
پالی چشمانش را چرخاند و گفت:
-حالا که شما هیچی از درس من بلد نیستید، من به شما تکلیفی نمی دم.
دانش آموزان خوشحال شدن و شادی کردند.
- شوخی کردم!
دانش آموزان وا رفتند!
تکلیف شما اینه:
نقل قول:
- درس من تموم شد. تکلیفتون رو انجام بدید. من رفتم کلمم رو گاز مونده!
پالی از کلاس خارج شد و دانش آموزان حیران را تنها گذاشت.
تق تق!
یکی از بچه ها گفت:
- کیه؟
جوابی نیامد ولی در باصدای مرموزی باز شد و دختری با موهای
- سلام بچه ها! من پرفسور درس طلسم و وردهاتون هستم، پرفسور پالی چپمن. بر عکسشم می شه نمپچ یلاپ روسفرپ! البته نیازی به یادگرفتن برعکسش نیست شما فقط پرفسور صدام کنید.
دانش آموزان با تعجب به پرفسور چپمن جوان که با شور شوق حرف می زد نگاه کردند.
- خب... برای شروع درسمون یه سوال ازتون می پرسم. شما می دونید که کاربرد درس طلسم ها و وردها چیه؟
پالی به دانش آموزان مجال حرف زدن نداد و با لبخند شرورانه ای گفت:
- معلومه که هیچی درباره طلسم ها و وردها نمی دونید. بسیار خب! طلسم ها و وردها کار ما جادوگرها رو آسون کردن، می شه گفت این مهم ترین تفاوت ما با مشنگ هاست.
بچه ها پوکر فیس وار به پالی خیره شدند.
- می تونید یه طلسم ساده واسه جابه جایی وسایل نام ببرید؟
پالی دوباره به سرعت شروع به حرف زدن کرد؛ انگار از آزار دادن دانش آموزان لذت می برد.
- واقعا بلد نیستید؟ چطور خودتون رو یه جادوگر می دونید در حالی که چیزی درباره این درس مهم و حیاتی نمی دونید؟ لازم شد یه صحبتی با مدریت داشته باشم. این طلسم، طلسم ونگاردیوم لویوسا ست! این یه طلسم کاربردیه برای بالا بردن اجسام.
پالی چشمانش را چرخاند و گفت:
-حالا که شما هیچی از درس من بلد نیستید، من به شما تکلیفی نمی دم.
دانش آموزان خوشحال شدن و شادی کردند.
- شوخی کردم!
دانش آموزان وا رفتند!
تکلیف شما اینه:
نقل قول:
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)
- درس من تموم شد. تکلیفتون رو انجام بدید. من رفتم کلمم رو گاز مونده!
پالی از کلاس خارج شد و دانش آموزان حیران را تنها گذاشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

جزئیات کاربر

کلاس طلسمها و وردهای جادویی با تدریس پروفسور پالی چپمن و دلفی در ترم 21 هاگوارتز برگزار میگردد.
برنامهی کلاس
جلسه اول » پنجشنبه، 15 تیر
جلسه دوم » پنجشنبه، 29 تیر
جلسه سوم » پنجشنبه، 12 مرداد
جلسه چهارم(آخر) » پنجشنبه، 26 مرداد
برنامهی کلاس
جلسه اول » پنجشنبه، 15 تیر
جلسه دوم » پنجشنبه، 29 تیر
جلسه سوم » پنجشنبه، 12 مرداد
جلسه چهارم(آخر) » پنجشنبه، 26 مرداد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1396/4/10 19:49:15
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/01/06
تولد نقش: 1394/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 13 تیر 1398 18:54
از: یو ویش.
پستها:
279

ریگولوس درون اتاق آمد و یک کاغذ را روی میز انداخت. سپس بیرون رفت. ریگولوس پیش از آنکه کاملا خارج شود به یاد آورد که بتازگی قوانینی جهت عدم پرتاب کاغذ در کلاس وضع شده اند، و ریگولوس برگشت. سپس مرلین کبیر در حالیکه یک جعبه ی یخچال را روی دوشش گذاشته حمل میکرد زمین را شکافته بیرون آمد و جعبه را بهمراه یک برگه روی میز انداخت. سپس با عصبانیت بیرون رفت.
از درون جعبه یک ریگولوس که کاملا هم زاده ی تصورات ذهن مریضِ نویسنده ای بود که ساعت یازده و ربعِ شب به یاد آورده باشد پست تدریس دارد، بیرون آمد و طولی نکشید که این دو ریگولوس دعوایشان شد، صرفا جهت اینکه طول پست را زیاد کرده مادرِ هرچه محتوا ست را به عقد خود درآورند.
سپس، ریگولوسی که پیروز شده بود و دقیقا مشخص نبود که کدام یک از ریگولوس هاست، برخاست و یک عدد کاغذ روی میز انداخت و با عصبانیت بیرون رفت. و اینگونه است که متوجه میشویم این ریگولوس، آن ریگولوسی بود که از جعبه آمد بیرون، یا اقلا اگر آن یکی بود به این نتیجه میرسیم که آلزایمر داشت.
این یکی ریگولوس، بدون اینکه قانون عدم پرتاب هرگونه کاغذ در کلاس را به یاد بیاورد، به یاد قانون دیگری افتاد که میگفت حتما باید محتوای درس مربوطه در کلاس مربوطه تدریس شود و متوجه شد که این قانون با آن یکی قانونی که میگفت نحوه تدریس شما به خودتان بستگی دارد متناقض است و اینگونه بود که این یکی ریگولوس هم فیوز پراند و مرلین کبیر هم با توجه به تجارب پیشین، دیگر راضی نشد بیاید تدریس بکند و استر هم اصن اینجوری نمیتوانست و تلفن دست گرفته بود که زنگ بزند بانو مورگانا بیاید بد ضربه ای به جامعه ی جادوگری بزند، بنابرین عنتونینِ کبیر همانطور که معمولا در سوژه ها ظاهر میشد یک سولاخی در دیوار پیدا کرده بیرون زد و شروع به تدریس کرد.
عنتونینِ کبیر به دانش آموزان گفت:
_سلام.
دانش آموزان به عنتونین کبیر گفتند:
_علیکم السلام.
همین که عنتونین کبیر آمد یک کاغذ روی میز بیندازد و برود، بد ضربه ای خورد و شروع به پیروی از قوانین متناقض کرد و تصمیم گرفت که شیوه ی تدریسش کاملا به انتخاب خودش همانی باشد که مجبور بود انتخاب کند. اما شناسه ی عنتونین کبیر داشت بسته میشد چون بدلیل فیوز پراندن و بیرون زدن و فلانِ اساتید آنقدر از اسلیترین امتیاز کم شده بود که دیگر هیچی نمانده بود، و استر که به فیلم های وسترن علاقه داشت بابت هر حرکتی که خوشش نمی آمد یک ریگولوس را حذف شناسه میکرد.
البته عنتونین مسلما اگر امروز حذف شناسه نمیشد فردا به این واقعیت که یک ریگولوس است پی میبرد و آن موقع بصورت داوطلبی حذف شناسه میشد.
عنتونین به بچها گفت که برای حذف شناسه کردن یک ریگولوس، چوبدستی شان را اول به سمت بالا برده و سپس بصورت مارپیچ پایین بیاورند و سپس آن را توی... اوکی بگذریم عنتونین دیگر چیزی نگفت. همینقدر را هم گفت که محتوای مربوطه را تدریس کرده باشد.
سپس همگی در آغوش یکدیگر روی آتش و کنار صندلی نشستند و به نویسنده خیره شدند که همین چند ثانیه پیش مزخرف ترین پستِ کارنامه اعمالش را فرستاده بود و حالا به سمت مرکز استیکر سازیِ مایکل و برادران حرکت میکرد تا خود را هدفِ صدها هزار استیکر بیناموسی قرار دهد و سپس خودش اعتراض کند و خودش اخطار بگیرد.
نویسنده در میانه راه حذف شناسه شد و در حالیکه به دانگِ دست کج نگاه میکرد و تلاش میکرد حداقل وقتی خودش ریگولِ دست کج نیست او هم دانگِ دست کج نباشد، فریاد کشید و فریاد کشید و اخطار داد که ایف یو دونت هیِر یو سی بد، منتها خب موفق نشد.
تکالیف:
امشب متوجه شدم سرعت بسیار مهمه. حتی اگه بخوای مزخرف بگی. پست تدریس تو یازده دقیقه نوشته شده. میکنمش پونزده، تو پونزده دقیقه یه رول بنویسین که حداقل بیست خط باشه. (سی نمره)
و موضوعش. شما حذف شناسه شدین. چرا؟!
سوال دانش آموزان رسمی:
الان چرا خوشالین که دانش آموز رسمی هستین؟!
از درون جعبه یک ریگولوس که کاملا هم زاده ی تصورات ذهن مریضِ نویسنده ای بود که ساعت یازده و ربعِ شب به یاد آورده باشد پست تدریس دارد، بیرون آمد و طولی نکشید که این دو ریگولوس دعوایشان شد، صرفا جهت اینکه طول پست را زیاد کرده مادرِ هرچه محتوا ست را به عقد خود درآورند.
سپس، ریگولوسی که پیروز شده بود و دقیقا مشخص نبود که کدام یک از ریگولوس هاست، برخاست و یک عدد کاغذ روی میز انداخت و با عصبانیت بیرون رفت. و اینگونه است که متوجه میشویم این ریگولوس، آن ریگولوسی بود که از جعبه آمد بیرون، یا اقلا اگر آن یکی بود به این نتیجه میرسیم که آلزایمر داشت.
این یکی ریگولوس، بدون اینکه قانون عدم پرتاب هرگونه کاغذ در کلاس را به یاد بیاورد، به یاد قانون دیگری افتاد که میگفت حتما باید محتوای درس مربوطه در کلاس مربوطه تدریس شود و متوجه شد که این قانون با آن یکی قانونی که میگفت نحوه تدریس شما به خودتان بستگی دارد متناقض است و اینگونه بود که این یکی ریگولوس هم فیوز پراند و مرلین کبیر هم با توجه به تجارب پیشین، دیگر راضی نشد بیاید تدریس بکند و استر هم اصن اینجوری نمیتوانست و تلفن دست گرفته بود که زنگ بزند بانو مورگانا بیاید بد ضربه ای به جامعه ی جادوگری بزند، بنابرین عنتونینِ کبیر همانطور که معمولا در سوژه ها ظاهر میشد یک سولاخی در دیوار پیدا کرده بیرون زد و شروع به تدریس کرد.
عنتونینِ کبیر به دانش آموزان گفت:
_سلام.
دانش آموزان به عنتونین کبیر گفتند:
_علیکم السلام.
همین که عنتونین کبیر آمد یک کاغذ روی میز بیندازد و برود، بد ضربه ای خورد و شروع به پیروی از قوانین متناقض کرد و تصمیم گرفت که شیوه ی تدریسش کاملا به انتخاب خودش همانی باشد که مجبور بود انتخاب کند. اما شناسه ی عنتونین کبیر داشت بسته میشد چون بدلیل فیوز پراندن و بیرون زدن و فلانِ اساتید آنقدر از اسلیترین امتیاز کم شده بود که دیگر هیچی نمانده بود، و استر که به فیلم های وسترن علاقه داشت بابت هر حرکتی که خوشش نمی آمد یک ریگولوس را حذف شناسه میکرد.
البته عنتونین مسلما اگر امروز حذف شناسه نمیشد فردا به این واقعیت که یک ریگولوس است پی میبرد و آن موقع بصورت داوطلبی حذف شناسه میشد.
عنتونین به بچها گفت که برای حذف شناسه کردن یک ریگولوس، چوبدستی شان را اول به سمت بالا برده و سپس بصورت مارپیچ پایین بیاورند و سپس آن را توی... اوکی بگذریم عنتونین دیگر چیزی نگفت. همینقدر را هم گفت که محتوای مربوطه را تدریس کرده باشد.
سپس همگی در آغوش یکدیگر روی آتش و کنار صندلی نشستند و به نویسنده خیره شدند که همین چند ثانیه پیش مزخرف ترین پستِ کارنامه اعمالش را فرستاده بود و حالا به سمت مرکز استیکر سازیِ مایکل و برادران حرکت میکرد تا خود را هدفِ صدها هزار استیکر بیناموسی قرار دهد و سپس خودش اعتراض کند و خودش اخطار بگیرد.
نویسنده در میانه راه حذف شناسه شد و در حالیکه به دانگِ دست کج نگاه میکرد و تلاش میکرد حداقل وقتی خودش ریگولِ دست کج نیست او هم دانگِ دست کج نباشد، فریاد کشید و فریاد کشید و اخطار داد که ایف یو دونت هیِر یو سی بد، منتها خب موفق نشد.
تکالیف:
امشب متوجه شدم سرعت بسیار مهمه. حتی اگه بخوای مزخرف بگی. پست تدریس تو یازده دقیقه نوشته شده. میکنمش پونزده، تو پونزده دقیقه یه رول بنویسین که حداقل بیست خط باشه. (سی نمره)
و موضوعش. شما حذف شناسه شدین. چرا؟!
سوال دانش آموزان رسمی:
الان چرا خوشالین که دانش آموز رسمی هستین؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

1.یک نفر رو به انتخاب خودتون سلکت کنین و بگین که بود و چه کرد؟ (پنج نمره)
در جمعه، چهاردهم ژوئن سال دوهزار و سیزده، یکروانی راونی گوشهگیر، در گروه اسلیترین پا به عرصهی جادوگران گذاشت!
بنا به گزارشات موجود، دقایقی از عضویتش نگذشته بود که پیامی در چتر مبنی بر:
نقل قول:
ارسال نمود که به علت بیفرهنگی چت در آن دوران، نه تنها با برخورد مدافعان حقوق چت باکس مواجه نشد، بلکه استقبال گرمی هم از این سلامِ پر جنب و جوش وی صورت گرفت!
وی در حالی که هنوز سیب زمینی را دیب دمینی تایپ میکرد، جاه طلبی خود را با عضویت در گروه کاراگاهان به ریاست ارنی مکمیلانِ اسبق برای همه روشن ساخت. در ابتدا بین دو گروه محفل و مرگخواران مردد بود و البته آنها هم کم سر او مردد نبودند، چون هرجا که درخواست میداد درخواستش رد میشد!
بالاخره پس از اینکه آخرین درخواستش در خانهی ریدل تایید نشد، وی با قلبی شکسته و چشمانی پر از اشک به "دفتر توجیهات محفلیه" (در جستجوی راز ققنوس سابق) بازگشت و پس از توجیهات مفصل توسط ناظر وقت، پرسی ویزلی، به محفل ققنوس پیوست.
در آغاز با توجه به این که محفل ققنوس چیزی جز خرابهای خاک خورده با ناظری که سالی یک بار آنلاین میشد نبود، فعالیتهای خود را روی وظایف کاراگاهیاش متمرکز کرد و حتی موفق به دریافت نخستین ستارهی خود در دایرهی کاراگاهانِ دورهی آزادی و پرواز شد. اما با بازگشت مقتدرانهی آلبوس پرسیوال ولفریک وزیر دیگر دامبلدور، مجدداً فعالیتهای سفیدانهی خود را از سر گرفت.
وی از همان ابتدا به میتینگها علاقهی وافری نشان داده و هـِــــی رفته، عکسهای میتینگهای قدیمی را آورده و در چتباکس منتشر میکرد و فریاد میزد:"من میتینگ دوس!
من میتینگ دوس!
" که بعدها هم این علاقهی خود را با شرکت در میتینگهای سایت نمایانتر نمود.
پس از این که تدی ریموس لوپین مسئولیت قلم پر تندنویس را به ماندانگاس دامبلدور! واگذار کرد، او که حالا به فرم ریتا اسکیتر در آمده بود قلم پر تندنویس را از اموال شخصی خود دانسته و بعد از سوسک بازیهای فراوان مسئولیت قلم پر و نظارت قدح اندیشه را بدست آورد.
او که در قالب ریتا اسکیتر، مشکلات و مصائب و قرررررررچ!های طاقت فرسایی را متحمل شده بود، بار دیگر به قالب اصلیاش یعنی همین راونی گوشهگیر بازگشت و هم اکنون هم خیـــلـــــــی بیآزار، میآید و میرود و خیلی کاری به کار کسی ندارد!
این بود انشا و "یک نفر" ِ سلکت شدهی من!
2.همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.
یه رول انتقادی؟ خب.
شما توش محور باشین؟ خب.
توش شما رو بزنیم و قهوهایتون کنیم؟ اوهوم.
نابودتون کنیم؟ چشم.
خاکشیرتون کنیم آخر سر؟ اونم چشم.
فقط این رو بگم... به قول خودتون؛ به ناموسم قسم! اگر همهی اتفاقات فوق توی رولم اتفاق افتاده باشه و شما ایراد بگیرید و شده نیم نمره بابت بیربط بودن رول به سوال کم کنید، حمله میکنم!(؟!)
شما بخون حالا، متوجه میشی.
- این دیگه چیه آرسینوس؟
- گاریه دیگه، گاری دستی.
نوربرتا که معلوم نبود چارلی کی و چطور حرف زدن یادش داده، با تعجب به گاری دستی نگاه کرد. دو چرخ جلوی آن هیچ موردی نداشتند ولی دو چرخ عقب آن... در واقع دو چرخ عقب آن هم موردی نداشتند. بخش عجیب گاری، محورِ دو چرخِ عقب آن بود! به جای میلهای که چرخها حول آن بگردند، یک شخص موسیاه به عنوان محور نصب شده بود. (این از محوریت ریگولوس!
)
نوربرتا با دیدن این صحنه آب دهانش را قورت داد و گفت:
- آخه... خب...
آرسینوس که فکر او را خوانده بود گفت:
- حقوق بازنشستگیم کم شده نوربرتا... مجبورم بیام شربت خاکشیر بفروشم!
- خب حالا، چکشّـت رو بذار اونور.
نوربرتا به مخلوط کن روی گاری نگاه کرد که داشت مایعی را که احتمالاً شربت بود را هم میزد، اما در آن اثری از خاکشیر دیده نمیشد.
- خب خاکشیرش کو پس؟
- خاکشیر؟ ئه یادم رفته!
آرسینوس پشت سرش را خاراند، مکثی کرد و فریاد زد:
- ای وای بر من! کسب و کار امروزم فنا شد! بدون خاکشیر چه خاکی توی سرم بریزم؟ چطوری پول امروزمو در بیارم هفت سر عائله رو سیر کنم؟
نوربرتا تا به حال اشک آرسینوس، آن مرگخوارِ جدی و معجون سازِ رسمیِ ولدمورت و اجل معلق را ندیده بود. در حالی که از این موضوع که فقر و نداری چه بلاهایی که سر انسانها نمیآورد سخت متاثر شده بود، با چشمانی مملو از اشک اژدها به آرسینوس گفت:
- غمت نباشه آرسی! الان یه راهی پیدا میکنیم.
- چه راهی آخه؟
- آم... چطوره این یاروئه...
- ریگولوس بلک.
- آره، این ریگولوس رو خاکشیر کنیم؟ تازه بیست و پنج نمره هم داره!
آرسینوس دستی به نقابش کشید، کراواتش را صاف کرد، ردای سیاهش را تکاند، نگاهی به خیابانی که در آن زیر آفتاب سوزان ایستاده بود و میخواست به مردم تشنهاش خاکشیر بفروشد انداخت. دست آخر وقتی مطمئن شد که به قدر کافی فضاسازی کرده چشم غرهای به نوربرتا رفت و گفت:
- کی بهت اجازه داد چکشمو ور داری؟
بعد که نوربرتا چکش را زمین گذاشت ادامه داد:
- ضمناً... چطوری میخوای اینو خاکشیر کنی؟
نوربرتا جوابی نداد. به جای آن نگاهی به ریگولوس کرد که به جای محور زیر گاری بسته شده بود و یک پارچه در دهانش فرو کرده بودند. بالهایش را باز کرد و... نفس آتشینش را به سمت او فرستاد. ریگولوس با دهان بسته نمیتوانست جیغ بزند.
ریگولوس ابتدا بر اثر حرارت قهوهای شد!
سپس سیاه شد.
و سپس آن قدر سوخت تا پودر و نابود شد!
نوربرتا هم از فرصت استفاده کرد و ذرات باقی مانده از ریگولوس را آن قدر کوبید تا حسابی خورد و خاکشیر شد. دست آخر هم دانههای خاکشیر را از روی زمین بر داشت و توی مخلوط کن آرسینوسِ ذوق زده ریخت!
دقایقی بعد
- یه لیوان بزرگ چقدر میشه؟
- ده گالیون خانوم کوچولو.
- ده گالیون؟!
آرسینوس با خونسردی یک "بله!
" تحویل دختر بچه داد. مادر دخترک با عصبانیت گفت:
- مگه شهر هرته آقا؟ نمیخواد دخترم! من از این آقا به خاطر گرون فروشی شکایت میکنم اصلاً.
آرسینوس از پشت نقاب پوزخندی زد و گفت:
- دست فروشها قانون ندارن، شکایتتون هم به جایی نمیرسه. یا نخرین، یا اگه میخواین یه لیوانش ده گالیونه.
مادر جواب نداد و دختر بچهی گریان را کشان کشان از آن جا برد. نوربرتا که از عقب شاعد ماجرا بود، خرسند از این که با گران فروشیِ آرسینوس رولش انتقادی هم شده بود، بال گشود و به سمت آسمان بیانتها پرواز کرد.
پایان!
سوال مخصوص دانش آموزان رسمی:
در واقع همونطور که دیدین بالغ بر ده نمره نمره ی مفت میدم بنده.
بنابرین بِیسد آن دِ فکت که استر گف شیوه تدریس یاروئه و شخصیه و این صحبتا، دوس داشتم سوال بدم که آیا من خیلی خوشگلم؟! پنج نمره
منتها خب آسلام دس پای مارو بسته و مجبورم این سوالو بدم:
نظرتون چیه؟
چیه خب؟ نظرتون چیه؟ سوالمه. ناموس قسم حمله میکنم کسی ایراد بگیره.
نظر من؟ واقعاَ؟
خب راستش نمیدونم چی بگم... این اولین بار... یعنی چیزه... یه دفعه گفتین دست پاچه شدم.
راستش با اجازهی آقا بزرگ، ننه هاگرید، کاکا چارلی، خان داداش و سایر بزرگترای فامیل...
نظرم مثبته!

من مدلم این طوریه که بعد ارسال پست از اول میخونمش، بعد سر هر غلط نگارشی یه ویرایش میزنم، ارسال میکنم بعد بقیهشو میخونم! واسه همین خیلی ویرایش شد، شرمنده!
در جمعه، چهاردهم ژوئن سال دوهزار و سیزده، یک

بنا به گزارشات موجود، دقایقی از عضویتش نگذشته بود که پیامی در چتر مبنی بر:
نقل قول:
سلام!
ارسال نمود که به علت بیفرهنگی چت در آن دوران، نه تنها با برخورد مدافعان حقوق چت باکس مواجه نشد، بلکه استقبال گرمی هم از این سلامِ پر جنب و جوش وی صورت گرفت!

وی در حالی که هنوز سیب زمینی را دیب دمینی تایپ میکرد، جاه طلبی خود را با عضویت در گروه کاراگاهان به ریاست ارنی مکمیلانِ اسبق برای همه روشن ساخت. در ابتدا بین دو گروه محفل و مرگخواران مردد بود و البته آنها هم کم سر او مردد نبودند، چون هرجا که درخواست میداد درخواستش رد میشد!

بالاخره پس از اینکه آخرین درخواستش در خانهی ریدل تایید نشد، وی با قلبی شکسته و چشمانی پر از اشک به "دفتر توجیهات محفلیه" (در جستجوی راز ققنوس سابق) بازگشت و پس از توجیهات مفصل توسط ناظر وقت، پرسی ویزلی، به محفل ققنوس پیوست.
در آغاز با توجه به این که محفل ققنوس چیزی جز خرابهای خاک خورده با ناظری که سالی یک بار آنلاین میشد نبود، فعالیتهای خود را روی وظایف کاراگاهیاش متمرکز کرد و حتی موفق به دریافت نخستین ستارهی خود در دایرهی کاراگاهانِ دورهی آزادی و پرواز شد. اما با بازگشت مقتدرانهی آلبوس پرسیوال ولفریک وزیر دیگر دامبلدور، مجدداً فعالیتهای سفیدانهی خود را از سر گرفت.
وی از همان ابتدا به میتینگها علاقهی وافری نشان داده و هـِــــی رفته، عکسهای میتینگهای قدیمی را آورده و در چتباکس منتشر میکرد و فریاد میزد:"من میتینگ دوس!
من میتینگ دوس!
" که بعدها هم این علاقهی خود را با شرکت در میتینگهای سایت نمایانتر نمود.پس از این که تدی ریموس لوپین مسئولیت قلم پر تندنویس را به ماندانگاس دامبلدور! واگذار کرد، او که حالا به فرم ریتا اسکیتر در آمده بود قلم پر تندنویس را از اموال شخصی خود دانسته و بعد از سوسک بازیهای فراوان مسئولیت قلم پر و نظارت قدح اندیشه را بدست آورد.
او که در قالب ریتا اسکیتر، مشکلات و مصائب و قرررررررچ!های طاقت فرسایی را متحمل شده بود، بار دیگر به قالب اصلیاش یعنی همین راونی گوشهگیر بازگشت و هم اکنون هم خیـــلـــــــی بیآزار، میآید و میرود و خیلی کاری به کار کسی ندارد!
این بود انشا و "یک نفر" ِ سلکت شدهی من!

2.همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.
یه رول انتقادی؟ خب.
شما توش محور باشین؟ خب.
توش شما رو بزنیم و قهوهایتون کنیم؟ اوهوم.
نابودتون کنیم؟ چشم.
خاکشیرتون کنیم آخر سر؟ اونم چشم.
فقط این رو بگم... به قول خودتون؛ به ناموسم قسم! اگر همهی اتفاقات فوق توی رولم اتفاق افتاده باشه و شما ایراد بگیرید و شده نیم نمره بابت بیربط بودن رول به سوال کم کنید، حمله میکنم!(؟!)
شما بخون حالا، متوجه میشی.

**************
- این دیگه چیه آرسینوس؟

- گاریه دیگه، گاری دستی.
نوربرتا که معلوم نبود چارلی کی و چطور حرف زدن یادش داده، با تعجب به گاری دستی نگاه کرد. دو چرخ جلوی آن هیچ موردی نداشتند ولی دو چرخ عقب آن... در واقع دو چرخ عقب آن هم موردی نداشتند. بخش عجیب گاری، محورِ دو چرخِ عقب آن بود! به جای میلهای که چرخها حول آن بگردند، یک شخص موسیاه به عنوان محور نصب شده بود. (این از محوریت ریگولوس!
)نوربرتا با دیدن این صحنه آب دهانش را قورت داد و گفت:
- آخه... خب...
آرسینوس که فکر او را خوانده بود گفت:
- حقوق بازنشستگیم کم شده نوربرتا... مجبورم بیام شربت خاکشیر بفروشم!

- خب حالا، چکشّـت رو بذار اونور.

نوربرتا به مخلوط کن روی گاری نگاه کرد که داشت مایعی را که احتمالاً شربت بود را هم میزد، اما در آن اثری از خاکشیر دیده نمیشد.
- خب خاکشیرش کو پس؟
- خاکشیر؟ ئه یادم رفته!

آرسینوس پشت سرش را خاراند، مکثی کرد و فریاد زد:
- ای وای بر من! کسب و کار امروزم فنا شد! بدون خاکشیر چه خاکی توی سرم بریزم؟ چطوری پول امروزمو در بیارم هفت سر عائله رو سیر کنم؟

نوربرتا تا به حال اشک آرسینوس، آن مرگخوارِ جدی و معجون سازِ رسمیِ ولدمورت و اجل معلق را ندیده بود. در حالی که از این موضوع که فقر و نداری چه بلاهایی که سر انسانها نمیآورد سخت متاثر شده بود، با چشمانی مملو از اشک اژدها به آرسینوس گفت:
- غمت نباشه آرسی! الان یه راهی پیدا میکنیم.
- چه راهی آخه؟

- آم... چطوره این یاروئه...
- ریگولوس بلک.
- آره، این ریگولوس رو خاکشیر کنیم؟ تازه بیست و پنج نمره هم داره!

آرسینوس دستی به نقابش کشید، کراواتش را صاف کرد، ردای سیاهش را تکاند، نگاهی به خیابانی که در آن زیر آفتاب سوزان ایستاده بود و میخواست به مردم تشنهاش خاکشیر بفروشد انداخت. دست آخر وقتی مطمئن شد که به قدر کافی فضاسازی کرده چشم غرهای به نوربرتا رفت و گفت:
- کی بهت اجازه داد چکشمو ور داری؟

بعد که نوربرتا چکش را زمین گذاشت ادامه داد:
- ضمناً... چطوری میخوای اینو خاکشیر کنی؟
نوربرتا جوابی نداد. به جای آن نگاهی به ریگولوس کرد که به جای محور زیر گاری بسته شده بود و یک پارچه در دهانش فرو کرده بودند. بالهایش را باز کرد و... نفس آتشینش را به سمت او فرستاد. ریگولوس با دهان بسته نمیتوانست جیغ بزند.
ریگولوس ابتدا بر اثر حرارت قهوهای شد!
سپس سیاه شد.
و سپس آن قدر سوخت تا پودر و نابود شد!
نوربرتا هم از فرصت استفاده کرد و ذرات باقی مانده از ریگولوس را آن قدر کوبید تا حسابی خورد و خاکشیر شد. دست آخر هم دانههای خاکشیر را از روی زمین بر داشت و توی مخلوط کن آرسینوسِ ذوق زده ریخت!
دقایقی بعد
- یه لیوان بزرگ چقدر میشه؟
- ده گالیون خانوم کوچولو.

- ده گالیون؟!

آرسینوس با خونسردی یک "بله!
" تحویل دختر بچه داد. مادر دخترک با عصبانیت گفت:- مگه شهر هرته آقا؟ نمیخواد دخترم! من از این آقا به خاطر گرون فروشی شکایت میکنم اصلاً.
آرسینوس از پشت نقاب پوزخندی زد و گفت:
- دست فروشها قانون ندارن، شکایتتون هم به جایی نمیرسه. یا نخرین، یا اگه میخواین یه لیوانش ده گالیونه.

مادر جواب نداد و دختر بچهی گریان را کشان کشان از آن جا برد. نوربرتا که از عقب شاعد ماجرا بود، خرسند از این که با گران فروشیِ آرسینوس رولش انتقادی هم شده بود، بال گشود و به سمت آسمان بیانتها پرواز کرد.
پایان!
سوال مخصوص دانش آموزان رسمی:
در واقع همونطور که دیدین بالغ بر ده نمره نمره ی مفت میدم بنده.
بنابرین بِیسد آن دِ فکت که استر گف شیوه تدریس یاروئه و شخصیه و این صحبتا، دوس داشتم سوال بدم که آیا من خیلی خوشگلم؟! پنج نمره
منتها خب آسلام دس پای مارو بسته و مجبورم این سوالو بدم:
نظرتون چیه؟
چیه خب؟ نظرتون چیه؟ سوالمه. ناموس قسم حمله میکنم کسی ایراد بگیره.
نظر من؟ واقعاَ؟

خب راستش نمیدونم چی بگم... این اولین بار... یعنی چیزه... یه دفعه گفتین دست پاچه شدم.

راستش با اجازهی آقا بزرگ، ننه هاگرید، کاکا چارلی، خان داداش و سایر بزرگترای فامیل...
نظرم مثبته!


من مدلم این طوریه که بعد ارسال پست از اول میخونمش، بعد سر هر غلط نگارشی یه ویرایش میزنم، ارسال میکنم بعد بقیهشو میخونم! واسه همین خیلی ویرایش شد، شرمنده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نوربرتا در 1395/4/31 22:17:38
ویرایش شده توسط نوربرتا در 1395/4/31 22:19:19
ویرایش شده توسط نوربرتا در 1395/4/31 22:20:59
ویرایش شده توسط نوربرتا در 1395/4/31 22:23:50
ویرایش شده توسط نوربرتا در 1395/5/1 15:55:44
ویرایش شده توسط نوربرتا در 1395/4/31 22:19:19
ویرایش شده توسط نوربرتا در 1395/4/31 22:20:59
ویرایش شده توسط نوربرتا در 1395/4/31 22:23:50
ویرایش شده توسط نوربرتا در 1395/5/1 15:55:44

...FOR LOVE! FOR

!RYFFINDOR
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/27
تولد نقش: 1393/11/28
آخرین ورود: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:41
از: ما چه خواهد ماند؟
پستها:
600

1.یک نفر رو به انتخاب خودتون سلکت کنین و بگین که بود و چه کرد؟ (پنج نمره)
در ابتدا ابراز می نماییم که اینجانب به هیچ وجه با واژه ای به نام سلکت آشنا نبوده و در این لحظه بر آن واقف می گردیم که گنجینه واژگان استاد چونان دریایی خروشان است که انگشتش کمی آن طرف تر برفته و کلید همسایه را بفشرده است.
ما دنگ را انتخاب می نماییم که در حقیقت دینگ می باشد. ما ایشان را به زیر یک فروند دمپایی ابری که در زیر آفتاب داغ به حالت نیمه مایع در آمده می اندازیم و سوزن و نخی فراهم نموده لبانش بر یکدگر چونان می دوزیم که دوزندگان ندوزیده باشند و لبخندی زنیم که ژکوند نیز چونانش نتواند زد و بر خویشتن خواهیم بالید.
اینجانب در طول این مدّت با دنگ که با حرکات پانتومیم به نداشتن آپشن دهان و تار صوتی اشاره می کند، مخالفت می نماییم.
2.همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.
روز های پاییزی سرد هستند. شاید به خاطر همین باشد که می گویند دلگیر است، شاید هم به این خاطر باشد که به بهار حسادت می کند؛ بهارها هوا به سردی پاییز است، امّا گل ها می رویند، به جای پژمردن. شکوفه ها گشوده می شوند، به جای مردن و از همه مهتر ریگولوس ها زیپ دهانشان را می بندند، به جای ور زدن!
بله، یکی از مهم ترین دلایل پاییز این است که به دلیل برخی عوامل فیزیولوژیکی در این فصل ریگولوس ها احساس وظیفه نموده و تصمیم می گیرند تا دیگران را حضورشان مستفیض نمایند. ریگولوسان در این فصل در هر جای و مکانی دو زانو نشسته و با دو دندان جلو به شما خیره شده و با عزمی راسخ به نابودی اعصابتان می پردازند، به طور مثال روزی لادیسلاوی از خانه بیرون آمده بود و ریگولوسی را بر شاخ درختی دید، بر وی بانگ زد که:
- بر بالای درخت چه می کنی ای ریگی که لوس است.
- :bro:
- بر چه می نگرید؟ اینجانب خود خویشتن جنابتان را مخاطب قرار داده می باشیم!
- جون تو نیتم این بود.
- هان؟! آیا جنابتان نیّت بر این داشتید که دو دندان خویش بر همگان بنمایید.
- آهین.
- آیا شما بر این موضوع واقفید که بسیار بی کار می باشید.
- آهوم.
این لادیسلاو کمی جلوتر رفته و سپس به درون خانه بازگشته و درب یخچال خویش باز می نماید و ریگولوسی را درون یخچال می یابد.
- چرا من هرجا می رم تو ام میای لامصب!
- هان؟ اینجانب شما را درون یخچال خویش یافتیم آن هنگام... دینگی که دنگ خطابش می کنیم می گوید که این شکلک بی ربط دیگر چیست؟
- شکلک نو دلم خواست عصن! ناموسا چه قد پررویی!
- پوزش بسیار می طلبیم زین جنابتان.
- می ری، درم ببند سوز می آد!
و لادیسلاو مذکور درب یخچال را بست و به سمت میز ناهارخوری به راه افتاد که در آن جا ریگولوسی با چادر گل گلی یافت که بر لب پنجره نشسته بود.
- پوزش می طلبیم، جنابتان در این سرای چه می کنید؟
- نامحرم! جیــــــغ!
و این ریگولوس مذکور خودش را از پنجره به پایین پرت کرد و افتاد امّا چون رسالت یک ریگولوس که دق دادن یک انسان می باشد را به سرانجام نرسانده بود، چونان بتمن از پنجره وارد شد و با کیف دستی ای که از ناکجا ظاهر شده بود، جیغ زنان به لادیسلاو حمله کرد و او را سخت بکوفت، در آخر نیز چادر و کیف دستی را به سمتی پرتاب کرد و دستش را روی شانه لادیسلاو گذاشت:
- داداش شرمنده، مجبور بودم خدایی.
ریگولوس این را گفته و دود شد و رفت درون فلاکس و سپس برگشت بیرون:
- راسّی می دونسّی من یه ریگولوس معمولی نیسّم! من یه ریگولوس فلاسکم.
لادیسلاو دیگر حوصله نداشت چیزی بگوید، تنها نگاه کرد:
- چیزی میزی می خوای بگو، تعارف نکن.
- ما نمره می خواهیم. گفته اند خاک شیری ریگولوس گون بسازیم، خواهش مندیم خاک شیر شوید.
- داداش صب کن اول ببینم تو آپشنام هس یا نه... شعت! هست.
- پس لطفا خاک شیر شوید.
و ریگولوس خاک شیر شد.
- آه... پوزش می طلبیم، می شود خاک شیرتر شوید؟
و ریگولوس خاک شیرتر شد.
- راه دارد بیشتر از این خاک شیر گردید؟
- ناموسم قسم این دیگه ته تهشه!
و لادیسلاو خاک ریگولوس را در شیشه ریخت و برد به کلاس تا نمره کاردستی بگیرد.
-----
خوشحالیم که دانش آموز رسمی نمی باشیم.
در ابتدا ابراز می نماییم که اینجانب به هیچ وجه با واژه ای به نام سلکت آشنا نبوده و در این لحظه بر آن واقف می گردیم که گنجینه واژگان استاد چونان دریایی خروشان است که انگشتش کمی آن طرف تر برفته و کلید همسایه را بفشرده است.
ما دنگ را انتخاب می نماییم که در حقیقت دینگ می باشد. ما ایشان را به زیر یک فروند دمپایی ابری که در زیر آفتاب داغ به حالت نیمه مایع در آمده می اندازیم و سوزن و نخی فراهم نموده لبانش بر یکدگر چونان می دوزیم که دوزندگان ندوزیده باشند و لبخندی زنیم که ژکوند نیز چونانش نتواند زد و بر خویشتن خواهیم بالید.
اینجانب در طول این مدّت با دنگ که با حرکات پانتومیم به نداشتن آپشن دهان و تار صوتی اشاره می کند، مخالفت می نماییم.
2.همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.
روز های پاییزی سرد هستند. شاید به خاطر همین باشد که می گویند دلگیر است، شاید هم به این خاطر باشد که به بهار حسادت می کند؛ بهارها هوا به سردی پاییز است، امّا گل ها می رویند، به جای پژمردن. شکوفه ها گشوده می شوند، به جای مردن و از همه مهتر ریگولوس ها زیپ دهانشان را می بندند، به جای ور زدن!
بله، یکی از مهم ترین دلایل پاییز این است که به دلیل برخی عوامل فیزیولوژیکی در این فصل ریگولوس ها احساس وظیفه نموده و تصمیم می گیرند تا دیگران را حضورشان مستفیض نمایند. ریگولوسان در این فصل در هر جای و مکانی دو زانو نشسته و با دو دندان جلو به شما خیره شده و با عزمی راسخ به نابودی اعصابتان می پردازند، به طور مثال روزی لادیسلاوی از خانه بیرون آمده بود و ریگولوسی را بر شاخ درختی دید، بر وی بانگ زد که:
- بر بالای درخت چه می کنی ای ریگی که لوس است.
- :bro:
- بر چه می نگرید؟ اینجانب خود خویشتن جنابتان را مخاطب قرار داده می باشیم!
- جون تو نیتم این بود.
- هان؟! آیا جنابتان نیّت بر این داشتید که دو دندان خویش بر همگان بنمایید.
- آهین.
- آیا شما بر این موضوع واقفید که بسیار بی کار می باشید.
- آهوم.

این لادیسلاو کمی جلوتر رفته و سپس به درون خانه بازگشته و درب یخچال خویش باز می نماید و ریگولوسی را درون یخچال می یابد.
- چرا من هرجا می رم تو ام میای لامصب!
- هان؟ اینجانب شما را درون یخچال خویش یافتیم آن هنگام... دینگی که دنگ خطابش می کنیم می گوید که این شکلک بی ربط دیگر چیست؟
- شکلک نو دلم خواست عصن! ناموسا چه قد پررویی!

- پوزش بسیار می طلبیم زین جنابتان.
- می ری، درم ببند سوز می آد!
و لادیسلاو مذکور درب یخچال را بست و به سمت میز ناهارخوری به راه افتاد که در آن جا ریگولوسی با چادر گل گلی یافت که بر لب پنجره نشسته بود.
- پوزش می طلبیم، جنابتان در این سرای چه می کنید؟
- نامحرم! جیــــــغ!
و این ریگولوس مذکور خودش را از پنجره به پایین پرت کرد و افتاد امّا چون رسالت یک ریگولوس که دق دادن یک انسان می باشد را به سرانجام نرسانده بود، چونان بتمن از پنجره وارد شد و با کیف دستی ای که از ناکجا ظاهر شده بود، جیغ زنان به لادیسلاو حمله کرد و او را سخت بکوفت، در آخر نیز چادر و کیف دستی را به سمتی پرتاب کرد و دستش را روی شانه لادیسلاو گذاشت:
- داداش شرمنده، مجبور بودم خدایی.
ریگولوس این را گفته و دود شد و رفت درون فلاکس و سپس برگشت بیرون:
- راسّی می دونسّی من یه ریگولوس معمولی نیسّم! من یه ریگولوس فلاسکم.
لادیسلاو دیگر حوصله نداشت چیزی بگوید، تنها نگاه کرد:
- چیزی میزی می خوای بگو، تعارف نکن.
- ما نمره می خواهیم. گفته اند خاک شیری ریگولوس گون بسازیم، خواهش مندیم خاک شیر شوید.
- داداش صب کن اول ببینم تو آپشنام هس یا نه... شعت! هست.

- پس لطفا خاک شیر شوید.
و ریگولوس خاک شیر شد.
- آه... پوزش می طلبیم، می شود خاک شیرتر شوید؟
و ریگولوس خاک شیرتر شد.
- راه دارد بیشتر از این خاک شیر گردید؟
- ناموسم قسم این دیگه ته تهشه!

و لادیسلاو خاک ریگولوس را در شیشه ریخت و برد به کلاس تا نمره کاردستی بگیرد.
-----
خوشحالیم که دانش آموز رسمی نمی باشیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/01/17
تولد نقش: 1397/07/13
آخرین ورود: چهارشنبه 3 شهریور 1395 13:00
از: سرعت خوشم میاد!
پستها:
244

1- یک نفر رو به انتخاب خودتون سلکت کنین و بگین که بود و چه کرد؟ (پنج نمره)
من هم مثل آرسینوس خودم رو سلکت میکنم چون بیشتر از هرکس دیگه ای درباره خودم اطلاعات دارم. لوئیس دلاکور ویزلی یازده سال پیش به خانواده بیست و پنج نفری ویزلی ها پیوست و در نتیجه، عدد آن را به بیست و شش نفر تغییر داد. لوئیس ویزلی بلافاصله بعد از به دنیا اومدن به عضویت محفل ققنوس درآمد زیرا محفلی بودن در خانواده ویزلی یه شغل خانوادگی به حساب میاید! او بعدها مسئول پایین آوردن سخف خانه گریمولد، رنگ کردن و پاک کردن خانه از انواه حشرات موزی شد که با مشارکت دیگر افراد خانواده ویزلی به سرانجام رسید. بعد از آنکه لوئیس به قدرت های آتیشین دست یافت لقب "مشعل انسانی" به او اعتا شد. لوئیس با این قدرت همواره در انواع بخش های خانه گریمولد عضوی به درد بخور به حساب می آمد و در کارهایی مانند روشن کردن اجاق گاز، آتش بازی، دودی کردن انواع غذا ها آن هم به صورت سریع السیر، روشن کردن شومینه از راه دور و بسیاری کارهای دیگر بسیار به درد بخور بود!
2- همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.
صدای لوئیس ویزلی مانند بمبی در خوابگاه گریفندور منفجر شد:
- آلبوس! نگاه کن ریگولوس تکلیف چی داده! باید ازش انتقاد کنم!
آلبوس پاتر از سوی دیگر دیگر خوابگاه سرش را از روی کتابش بلند کرد و با حالتی پوکرفیس شده به لوئیس نگاه کرد.
- یعنی تکلیفت رو تازه الان دیدی؟
- آخه وقتی قراره بعداً بنویسیشون چرا همون موقع بهشون توجه کنیم؟ اگه ریگولوس اشاره ای به این تکلیف میکرد مطمعناً من هم بهش توجه بیشتری میکردم!
- خب... انتقاد از ریگولوس؟ فکر کنم راحت باشه. چه چیزایی از ریگولوس میدونی؟
لوئیس پوکرفیس شد! بدجوری هم پوکرفیس شد. تنها چیزی که او از ریگولوس میدانست این بود که او برادر کوچک سیریوس بلک است.لوئیس نگاهی به آلبوس انداخت و گفت:
- من میدونم که... اون استاد درس طلسم ها و ورد های جادوییه
- پس اوضاع خراب تر از اون چیزیه که فکر میکردم.
لوئیس به پشت چرخید و خطاب به جیمز نعره زد:
- نظر تو چیه جیمز؟
جیمز سریعاً لپ تاپی که قاچاقی به هاگوارتز آورده بود را بست.البته ناگفته نماند که از صداهای ساطع شده از لپ تاپ آشکار بود که بازی ای که جیمز مشغول آن بود چیزی نبود جزء بتلفیلد چهار. جیمز لبخند گنده ای تحویل لوئیس داد و گفت:
- ام... شرمنده اینجا وسیله سرگرمی زیاد پیدا نمیشه... انتقاد از ریگولوس؟ بگو از قیفافه اش خوشم نمیاد
- شوتم میکنه از کلاس بیرون.
در این لحظه آلبوس وارد بحث شد و در یک جمله کوتاه بحث را به پایان رساند:
- باید اول بری درموردش اطلاعات جمع کنی بعد ازش انتقاد کنی!
- باشه رفتم.
2 ساعت بعد - اتاق خواب ریگولوس بلک
لوئیس پس از در زدن منتظر ماند تا ریگولوس در را باز کند. پس از چند شنیده شدن صداهای نامفهوم ریگولوس با ربدوشامپر و کلاه منگوله دار در را باز کرد.ریگولوسِ پوکرفیس شده با تعجب به لوئیس نگاه کرد.
- لوئیس؟ این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟!
- شرمنده این موقع مزاحم شدم پروفسور ولی خیلی طول کشید تا اتاقتون رو پیدا کنم... یادتونه برای تکلیف گفتید ازتون انتقاد کنیم؟ من متوجه شدم که هیچی ازشما نمیدونم. یکم درمورد خودتون اطلاعات میدین؟
- لوئیس فکر نکنم الان وقط خوبی باشه... آخه من... خوابم... میـ... خخخخخخ!
ریگولوس به چهارچوب در تکیه داد و به خواب فرو رفت. لوئیس باید وقت دیگری از او پرس و جو میکرد.
صبح روز بعد
لوئیس تا ریگولوس را در وقت صبحانه و جایگاه اساتید دید به سمت او یورش برد و شروع به جمع آوری اطلاعات کرد:
- خب پروفسور شروع میکنیم. شما چطوری جزو اساتید هاگوارتز شدید؟ و... چرا انقدر خواب آلودید پروفسور؟
- دیشب بقل چهارچوب در و بدون بالش و پتو خوابیدم دیگه... خب، خود آلبوس دامبلدور بهم پیشنهاد داد. گفت از اونجایی که من یه مرگخوار خیلی حرفه ای هستم میتونم این درس رو آموزش بدم. منم قبول کردم و همینطوری که میبینی خیلی هم تکلیف هام خفنن!
- خیلی ممنون پروفسور. همین کافیه!
- یعنی تو می خوای با همین یک جملیه از من انتقاد کنی؟
- دقیقاً.
جلسه بعدیِ کلاس طلسم ها و ورد های جادویی
ریگولوس در حالی که نود و نه درصد بدنش هنوز در خواب به سر میبرد و آشکار بود لوئیس همه برنامه خواب اورا به هم زده است شروع به صحبت کرد:
- خب دانش آموزان... از اونجایی که من به علت مزاحم شدن یک نفر نتونستم در چند روز اخیر به خوبی بخوابم خواهشمندم که خودتون به ترتیب بیاید و انتفادهاتون رو بخونید... لوئیس... اول تو.
لوئیس مانند فنر از جایش پرید و شروع به صحبت کرد:
- باید بگم که چطوری آقای ریگولوس بلک جزو اساتید هاگوارتز شده، ناسلامتی اون یه مرگخواره! احتمالاً ایشون استاد اصلی این درس رو توی کمد انتهای کلاس قایم کرده! اصلاً آقای ریگولوس بلک چه سررسته ای در طلسم ها و افسون ها داره؟ تا اونجایی که من میدونم هیچی! و جدا از همه این ها، آقای ریگولوس بلک مردن! ولی از اونجایی که در ایفای نقش هیچکس نمیمیره ایشون اینجا نشستن. ایشون چرا انقدر سیاه هستن؟ آیا نمی خوان مرگخوار بودن رو در بین ماها گسترش بدن؟! تا اونجایی که من میدونم کسی که اینقدر لاغر و در عین حال قد بلنده با یه طلسم استوبفای جونش در میره! ایشون چطوری اومدن اینجا خودش هم جای بحث داره. نکنه که ایشون خیلی وقته در هاگوارتز جاسوسی میکنن و ما خبر نداریم؟ آیا اون دامبلدور رو با استفاده از طلسم فرمان مجبور به این نکرده که خودش رو استاد این درس بکنه؟! احتمالش خیلی بالاست. همه ما میدونیم که ایشون یک دزد هم هستن! حتی شایعه هم شده که ایشون شاگرد نمونه ماندانگاس فلچر بودن. من که فکر میکنم اگه یکم انبار ها و اتاق های بی استفاده هاگوارتز رو ببینیم میفهمیم که یکسری از چیزها گم شده!
لوئیس که اکنون دیگر نفس نفس میزد، رویش را از دانش آموزان متعجب برگرداند و رو به ریگولوس بلک که انگار در نتیجه انتقاد های لوئیس خوابش هم پریده بود گفت:
- خوب بود پروفسور؟ خرد و خاکشیرتون کردم یا نکردم؟ اگه نکردم همین الانم میتونم یکسری چیزهای دیگه هم بگم.
- نه لوئیس قشنگ ناک اوت شدم!
سوال مخصوص دانش آموزان رسمی:
در واقع همونطور که دیدین بالغ بر ده نمره نمره ی مفت میدم بنده.
بنابرین بِیسد آن دِ فکت که استر گف شیوه تدریس یاروئه و شخصیه و این صحبتا، دوس داشتم سوال بدم که آیا من خیلی خوشگلم؟! پنج نمره
منتها خب آسلام دس پای مارو بسته و مجبورم این سوالو بدم:
نظرتون چیه؟
چیه خب؟ نظرتون چیه؟ سوالمه. ناموس قسم حمله میکنم کسی ایراد بگیره.
وقتی که از آدم میپرسن نظرتون چیه ما یا میگیم مثبته یا میگیم منفیه. حداقل اینها رایج ترین جواب ها هستن. از اونجایی که نظر من با توجه به کسی که سوال رو میپرسه تغییر میکنه، و از اونجایی که همونطور که در رول هم خوندید من چیز زیادی از شما نمیدونم نظری ندارم و در نتیجه نظر من نه منفیه، نه مثبته. نظر من خنثی است ولی مایل به مثبت. شما حساب کنید که من با توجه با اطلاعات کم نظرم مثبته!
من هم مثل آرسینوس خودم رو سلکت میکنم چون بیشتر از هرکس دیگه ای درباره خودم اطلاعات دارم. لوئیس دلاکور ویزلی یازده سال پیش به خانواده بیست و پنج نفری ویزلی ها پیوست و در نتیجه، عدد آن را به بیست و شش نفر تغییر داد. لوئیس ویزلی بلافاصله بعد از به دنیا اومدن به عضویت محفل ققنوس درآمد زیرا محفلی بودن در خانواده ویزلی یه شغل خانوادگی به حساب میاید! او بعدها مسئول پایین آوردن سخف خانه گریمولد، رنگ کردن و پاک کردن خانه از انواه حشرات موزی شد که با مشارکت دیگر افراد خانواده ویزلی به سرانجام رسید. بعد از آنکه لوئیس به قدرت های آتیشین دست یافت لقب "مشعل انسانی" به او اعتا شد. لوئیس با این قدرت همواره در انواع بخش های خانه گریمولد عضوی به درد بخور به حساب می آمد و در کارهایی مانند روشن کردن اجاق گاز، آتش بازی، دودی کردن انواع غذا ها آن هم به صورت سریع السیر، روشن کردن شومینه از راه دور و بسیاری کارهای دیگر بسیار به درد بخور بود!
2- همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.
صدای لوئیس ویزلی مانند بمبی در خوابگاه گریفندور منفجر شد:
- آلبوس! نگاه کن ریگولوس تکلیف چی داده! باید ازش انتقاد کنم!
آلبوس پاتر از سوی دیگر دیگر خوابگاه سرش را از روی کتابش بلند کرد و با حالتی پوکرفیس شده به لوئیس نگاه کرد.
- یعنی تکلیفت رو تازه الان دیدی؟

- آخه وقتی قراره بعداً بنویسیشون چرا همون موقع بهشون توجه کنیم؟ اگه ریگولوس اشاره ای به این تکلیف میکرد مطمعناً من هم بهش توجه بیشتری میکردم!
- خب... انتقاد از ریگولوس؟ فکر کنم راحت باشه. چه چیزایی از ریگولوس میدونی؟
لوئیس پوکرفیس شد! بدجوری هم پوکرفیس شد. تنها چیزی که او از ریگولوس میدانست این بود که او برادر کوچک سیریوس بلک است.لوئیس نگاهی به آلبوس انداخت و گفت:
- من میدونم که... اون استاد درس طلسم ها و ورد های جادوییه
- پس اوضاع خراب تر از اون چیزیه که فکر میکردم.
لوئیس به پشت چرخید و خطاب به جیمز نعره زد:
- نظر تو چیه جیمز؟
جیمز سریعاً لپ تاپی که قاچاقی به هاگوارتز آورده بود را بست.البته ناگفته نماند که از صداهای ساطع شده از لپ تاپ آشکار بود که بازی ای که جیمز مشغول آن بود چیزی نبود جزء بتلفیلد چهار. جیمز لبخند گنده ای تحویل لوئیس داد و گفت:
- ام... شرمنده اینجا وسیله سرگرمی زیاد پیدا نمیشه... انتقاد از ریگولوس؟ بگو از قیفافه اش خوشم نمیاد

- شوتم میکنه از کلاس بیرون.
در این لحظه آلبوس وارد بحث شد و در یک جمله کوتاه بحث را به پایان رساند:
- باید اول بری درموردش اطلاعات جمع کنی بعد ازش انتقاد کنی!
- باشه رفتم.
2 ساعت بعد - اتاق خواب ریگولوس بلک
لوئیس پس از در زدن منتظر ماند تا ریگولوس در را باز کند. پس از چند شنیده شدن صداهای نامفهوم ریگولوس با ربدوشامپر و کلاه منگوله دار در را باز کرد.ریگولوسِ پوکرفیس شده با تعجب به لوئیس نگاه کرد.
- لوئیس؟ این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟!
- شرمنده این موقع مزاحم شدم پروفسور ولی خیلی طول کشید تا اتاقتون رو پیدا کنم... یادتونه برای تکلیف گفتید ازتون انتقاد کنیم؟ من متوجه شدم که هیچی ازشما نمیدونم. یکم درمورد خودتون اطلاعات میدین؟
- لوئیس فکر نکنم الان وقط خوبی باشه... آخه من... خوابم... میـ... خخخخخخ!
ریگولوس به چهارچوب در تکیه داد و به خواب فرو رفت. لوئیس باید وقت دیگری از او پرس و جو میکرد.
صبح روز بعد
لوئیس تا ریگولوس را در وقت صبحانه و جایگاه اساتید دید به سمت او یورش برد و شروع به جمع آوری اطلاعات کرد:
- خب پروفسور شروع میکنیم. شما چطوری جزو اساتید هاگوارتز شدید؟ و... چرا انقدر خواب آلودید پروفسور؟
- دیشب بقل چهارچوب در و بدون بالش و پتو خوابیدم دیگه... خب، خود آلبوس دامبلدور بهم پیشنهاد داد. گفت از اونجایی که من یه مرگخوار خیلی حرفه ای هستم میتونم این درس رو آموزش بدم. منم قبول کردم و همینطوری که میبینی خیلی هم تکلیف هام خفنن!
- خیلی ممنون پروفسور. همین کافیه!

- یعنی تو می خوای با همین یک جملیه از من انتقاد کنی؟
- دقیقاً.
جلسه بعدیِ کلاس طلسم ها و ورد های جادویی
ریگولوس در حالی که نود و نه درصد بدنش هنوز در خواب به سر میبرد و آشکار بود لوئیس همه برنامه خواب اورا به هم زده است شروع به صحبت کرد:
- خب دانش آموزان... از اونجایی که من به علت مزاحم شدن یک نفر نتونستم در چند روز اخیر به خوبی بخوابم خواهشمندم که خودتون به ترتیب بیاید و انتفادهاتون رو بخونید... لوئیس... اول تو.
لوئیس مانند فنر از جایش پرید و شروع به صحبت کرد:
- باید بگم که چطوری آقای ریگولوس بلک جزو اساتید هاگوارتز شده، ناسلامتی اون یه مرگخواره! احتمالاً ایشون استاد اصلی این درس رو توی کمد انتهای کلاس قایم کرده! اصلاً آقای ریگولوس بلک چه سررسته ای در طلسم ها و افسون ها داره؟ تا اونجایی که من میدونم هیچی! و جدا از همه این ها، آقای ریگولوس بلک مردن! ولی از اونجایی که در ایفای نقش هیچکس نمیمیره ایشون اینجا نشستن. ایشون چرا انقدر سیاه هستن؟ آیا نمی خوان مرگخوار بودن رو در بین ماها گسترش بدن؟! تا اونجایی که من میدونم کسی که اینقدر لاغر و در عین حال قد بلنده با یه طلسم استوبفای جونش در میره! ایشون چطوری اومدن اینجا خودش هم جای بحث داره. نکنه که ایشون خیلی وقته در هاگوارتز جاسوسی میکنن و ما خبر نداریم؟ آیا اون دامبلدور رو با استفاده از طلسم فرمان مجبور به این نکرده که خودش رو استاد این درس بکنه؟! احتمالش خیلی بالاست. همه ما میدونیم که ایشون یک دزد هم هستن! حتی شایعه هم شده که ایشون شاگرد نمونه ماندانگاس فلچر بودن. من که فکر میکنم اگه یکم انبار ها و اتاق های بی استفاده هاگوارتز رو ببینیم میفهمیم که یکسری از چیزها گم شده!
لوئیس که اکنون دیگر نفس نفس میزد، رویش را از دانش آموزان متعجب برگرداند و رو به ریگولوس بلک که انگار در نتیجه انتقاد های لوئیس خوابش هم پریده بود گفت:
- خوب بود پروفسور؟ خرد و خاکشیرتون کردم یا نکردم؟ اگه نکردم همین الانم میتونم یکسری چیزهای دیگه هم بگم.
- نه لوئیس قشنگ ناک اوت شدم!
سوال مخصوص دانش آموزان رسمی:
در واقع همونطور که دیدین بالغ بر ده نمره نمره ی مفت میدم بنده.
بنابرین بِیسد آن دِ فکت که استر گف شیوه تدریس یاروئه و شخصیه و این صحبتا، دوس داشتم سوال بدم که آیا من خیلی خوشگلم؟! پنج نمره
منتها خب آسلام دس پای مارو بسته و مجبورم این سوالو بدم:
نظرتون چیه؟
چیه خب؟ نظرتون چیه؟ سوالمه. ناموس قسم حمله میکنم کسی ایراد بگیره.
وقتی که از آدم میپرسن نظرتون چیه ما یا میگیم مثبته یا میگیم منفیه. حداقل اینها رایج ترین جواب ها هستن. از اونجایی که نظر من با توجه به کسی که سوال رو میپرسه تغییر میکنه، و از اونجایی که همونطور که در رول هم خوندید من چیز زیادی از شما نمیدونم نظری ندارم و در نتیجه نظر من نه منفیه، نه مثبته. نظر من خنثی است ولی مایل به مثبت. شما حساب کنید که من با توجه با اطلاعات کم نظرم مثبته!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سپتیما در حال نمره دادن به امتحان دانش اموزان بود.ساعت ۲نصفه شب بود.بخاطر ماموریتی که پروفسور البوس پرسیوال برایان دامبلدور به او محول کرده بود سرش حسابی شلوغ بود.
نوبت رسید به برگه هرماینی گرنجر ،شاگرد اول کلاس .
-این که درسته ،وای هرماینی تازگی ها خیلی بی...
ناگهان صدایی به گوشش خورد.
در باز شد ولی کسی را ندید،؛احتمالا هری پاتر بوده اخه اون فقط شنلو داشته؟
-هری ؟
-هری؟برو بابا از آدم حرف بزن!
-پس امممم شنلو ازش دزدیدی ؟اره؟جون من بگو.!
-خفه شو چند دقیقه دسگه هری و اون گندزاده میان اینحا باسه سوال ریاضی ، تو هیچی بهشون نمی گی تا ..
-ایمپدیمتنا!!!
-پتریفیکوس توتالوس ،و جرقه ای قرمز بسوی ولدمورت فرستاده شد
-چه جوری جرئت می کنی با لرد بجنگی؟
-لرد؟؟!؟!!!!!حتما شوخی می کنی .حتما.
-شوخیم کجا بود یارو!
-خوب پس خودت خواستی اوادا...
-سکتوم سمپرا
و او اغشته به خون کردید
-نکنه تو اسنیپی ؟
-نه بابا من لردم
-اره جون خودت
-باور کن الان می توانم خودم را نشانت بدهم
-بده!
-ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
-خفه شو دیگه تا یه کروشیو نثارت نکردم
بلافاصله هری و هرماینی وارد شدند.
-فینیته
-ممنون هری
-خواهش
-دراکو بسه دیگه خودتو به ولدمورتگی نزن .
-من لردم چطور جرئت...
-واقعا خوب با شه اوادا..
-نه قسم می خورم من دراکو ام جون خودت دست بردار.
-سکتوم سمپر .نور سبز رنگ درخشید. اینم تلافی !
افرین هری
-حالا اینو چکار کنیم ؟
-فینیته .برو دعا کن ولت نکردم برم
نوبت رسید به برگه هرماینی گرنجر ،شاگرد اول کلاس .
-این که درسته ،وای هرماینی تازگی ها خیلی بی...
ناگهان صدایی به گوشش خورد.
در باز شد ولی کسی را ندید،؛احتمالا هری پاتر بوده اخه اون فقط شنلو داشته؟
-هری ؟
-هری؟برو بابا از آدم حرف بزن!
-پس امممم شنلو ازش دزدیدی ؟اره؟جون من بگو.!
-خفه شو چند دقیقه دسگه هری و اون گندزاده میان اینحا باسه سوال ریاضی ، تو هیچی بهشون نمی گی تا ..
-ایمپدیمتنا!!!
-پتریفیکوس توتالوس ،و جرقه ای قرمز بسوی ولدمورت فرستاده شد
-چه جوری جرئت می کنی با لرد بجنگی؟
-لرد؟؟!؟!!!!!حتما شوخی می کنی .حتما.
-شوخیم کجا بود یارو!
-خوب پس خودت خواستی اوادا...
-سکتوم سمپرا
و او اغشته به خون کردید
-نکنه تو اسنیپی ؟
-نه بابا من لردم
-اره جون خودت
-باور کن الان می توانم خودم را نشانت بدهم
-بده!
-ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
-خفه شو دیگه تا یه کروشیو نثارت نکردم
بلافاصله هری و هرماینی وارد شدند.
-فینیته
-ممنون هری
-خواهش
-دراکو بسه دیگه خودتو به ولدمورتگی نزن .
-من لردم چطور جرئت...
-واقعا خوب با شه اوادا..
-نه قسم می خورم من دراکو ام جون خودت دست بردار.
-سکتوم سمپر .نور سبز رنگ درخشید. اینم تلافی !
افرین هری
-حالا اینو چکار کنیم ؟
-فینیته .برو دعا کن ولت نکردم برم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
