- اینجارو که میبینین محل نگهداری تمساحها هست. مطمئنا هیچکدومتون علاقمند نیستین پاتونو اونور حصار بذارین و طعمهی این جونور بشین.
لینی دست به سینه گوشهای ایستاده بود و با بیحوصلگی به ملت ماگلی که با اشتیاق در حال گوش دادن به حرفای راهنمای پارک جنگلی بودن نگاه میکرد.
- اینطوری که نمیشه. چطوره خودم برم سر و گوشی آب بدم.

اینو میگه و سوتزنان و پاورچین پاورچین از محوطهی شلوغ خارج میشه.
- آخیش. حالا هرجا بخوام میرم.
لینی بعد از بیرون آوردن چوبدستیش، دستشو زیر چونهش میگیره و متفکرانه نگاهی به اطراف میندازه.
- همم... از کجا شروع کنـ... هی پرندهی احمق برگرد اینجا.

کلاغی که از ناکجا آباد ظاهر شده بود، چوبدستی لینی رو میقاپه و قارقار کنان ازش دور میشه. لینی هم داد و بیدادکنان از روی حصار میپره و به دنبالش شروع به دویدن میکنه. کلاغ اونقد میره و میره تا اینکه به محوطهای با درختایی که شاخههاشون در هم گوریده بود میرسه. پرواز تو چنین محوطهای که نور خورشید به زور راهی برای ورود از بین درختا پیدا میکرد کار سادهای نبود.
بنابراین لینی از فرصت بوجود اومده استفاده میکنه و سنگی رو برمیداره.
- بگیر که اومد.

سنگ به پای کلاغ برخورد میکنه. تعادل کلاغ به هم نمیخوره اما بر اثر همین ضربه هول میشه و چوبدستی از لای نوکش خارج میشه و پرت میشه. لینی در حالی که به نشونهگیریش افتخار میکرد جلو میاد تا چوبدستیشو برداره که همون موقع بچه خرسی سر میرسه و با کنجکاوی چوبدستیو دست میگیره.
لینی با احتیاط جلو میره و اطرافشو میپائه. به نظر نمیومد والدین بچه خرس اون اطراف باشن، برای همین با یک حرکت سریع چوبدستیشو از دست بچه خرس بیرون میکشه.
- مامان بابات بهت یاد ندادن که به وسایل مردم دست نزنی؟

بچه خرس که اسباببازی جدیدشو از دست داده بود، میزنه زیر گریه. چنان گریهای که صداش در سرتاسر جنگل شروع به پیچیدن میکنه. حتی اگه والدین بچه خرس اون اطراف هم نبودن، با شنیدن این صدا قطعا طولی نمیکشید تا خودشونو برسونن.
لینی که باورش نمیشد چنین بلایی داره سرش میاد، میخواد دمشو بذاره رو کولش و فرار کنه که سایههای بلندی رو میبینه که در اطرافش در حال ظاهر شدن بودن. خطر بیشتر از اونچه که تصورشو میکرد بهش نزدیک بود. به سختی آب دهنشو قورت میده و به خرسهای بزرگ و بالغی که در حال حلقه زدن به دورش بودن زل میزنه.
بچه خرس راضی از عملکردش، از شل شدن دست و پای لینی براثر ترس استفاده میکنه و چوبدستیو پس میگیره. قبل از اینکه لینی بخواد تکونی به خودش بده و چوبدستیشو پس بگیره، بچه خرس تو آغوش مامانش فرو میره.
- سلام.

البته که اونا حیوون بودن و سلام کردن براشون معنایی نداشت. با غرشهایی که از خرسا سر میزنه لینی میفهمه که بهتر بود دهنشو بسته نگه میداشت. حالا که چوبدستی نداشت چطور میخواست از دست اونا فرار کنه؟
- من یه جادوگرم. من به دست چند تا حیوون ماگل کشته نخواهم شد.

لینی اینو میگه و به یاد میاره که چقد جانورنمای قویای هست. اون حتی بدون نیاز به چوبدستی هم میتونست تبدیل به پیکسی بشه. بنابراین خرسها که تا به اون لحظه با یک انسان رو به رو بودن، حالا حشرهای کوچیک و آبی رنگ رو مقابلشون میبینن. اما حتی اینم مانعی برای از بین رفتن عصبانیتشون نمیشه. خرسها حلقه رو تنگتر میکنن و پیکسی کوچک زیر سایهها غرق میشه.
ولی اون یک پیکسی بود که مرلین داده بود بهش دو بال توانا. بنابراین با جدیت و با بیشترین سرعتی که از خودش سراغ داشت شروع به بالزدن میکنه، از بین چنگالهای خرسا که به این سو و اون سو شلیک میشد جاخالی میده... اما به کجا میخواست اوج بگیره؟
- اینجا چرا اینقد درختاش در هم گوریدن؟ کجا برم؟ کو... کدومور؟

تا اینکه کورسوی نوری رو میبینه. جایی بین شاخههای انبوه درختا روزنهای برای فرار و پرواز به سمتش داشت. بنابراین لینی در حالی که بر اثر غرشهای خرسها چیزی نمونده قلبش تو دهنش بیاد، پروازکنان از لای شاخ و برگها عبور میکنه و به پهنهی بیکران آسمون میپیونده. چوبدستیش رو از دست داده بود، اما جونشو که بدست آورده بود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


(همون وردی که ساحره ها میخوندند تا اتش براشون سرد بشه و از سوختن لذت ببرند) طی یه انتحاری اومدم روی گلوله ورد رو نخونم تا جدی بسوزه
گلوله را به سمت پاش فرستادم مقداری از یخ رو اب کرد ، کریس داشت می افتاد که همون بلا رو سر خودم اورد پسره ی بووووق
تقصیرمنه که باش میام اینجور جاها والا بخدا خلاصه چشمتون روز بد نبینه سر خوردن جفتمون مسبب ول شدن چوب دستی از دستامون و ترک برداشتن یخ باعث شد چوب ها تو اب غوطه ور بشن از شدت حرص از موهای کلش تا نیم تنه داخل اب فرو ببرمش و تا وقتی چوب هارو نگرفته بود با فشار همونجا نگهش دارم
(خبیثم عمه نهمیته)چوب دستی رو قبل از این که سرش از اب بیرون بیاد از دستانش بیرون کشیدم تو یه حرکت فیلم کره ای شد چوبامونو عین شمیر رو هم کشیدیم
(چه فیلم اکشنی!)دنبال ورد مناسبی میگشتیم تا بهم حمله کنیم که صدای نعره موجودی و بعدش هجوم بهمنی از سمت کوه نگاه ما رو به قله کوه برگردوند.











