جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 30 فروردین 1386 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
کافه - بی انصاف - طناب - سینه خیز - تحصیل - ریپارو - متقاضی - معروف - پاتیل - کنایه

سریع کلم هایی که درست جلوی اسنیپ بر روی زمین ریخته بود رو جمع کرد و کاسه کلمهارو با ریپارو درست کرد. اسنیپ نگاه خشنی به وی کرد و با صدایی نه چندان بلند به کلاس گفت:
پاتیل هاتون رو جمع کنید و برید،پاتر من با تو هنوز کار دارم بیا دفترم.
بعد هم با همان حالت خفاش مانند معروف از کلاس خارج شد.
هری با خستگی به دفتر اسنیپ رفت و آرام در زد.بعد از شنیدن صدای اسنیپ وارد شد.
اسنیپ روی صندلیه چرمی لم داده بود به هری نگاه کرد و با کنایه گفت:
هیچ وقت در معجون سازی خوب نبودی،نمیدونم چه طور به تو اجازه تحصیل در هاگوارتز رو دادن.
به نظر هری،اسنیپ بی انصاف ترین معلم دنیا بود.
بعد از مجازات،هری سریع به کافه پاتیل درزدار رفت،جایی که رون و هرمیون منتظر او بودن تا قرار الف دال بعدی رو بزارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/1/30 19:33:12
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 30 فروردین 1386 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات جدید:
کافه - بی انصاف - طناب - سینه خیز - تحصیل - ریپارو - متقاضی - معروف - پاتیل - کنایه

* ریپارو: طلسم تعمیر و ساخت مجدد وسایل



وارد کافه ای در آنسوی خیابون شد تا زمان کوتاهی استراحت کند.برای ادامه تحصیل وارد لندن شده بود.با خودش عهد کرده بود که در آینده شخص معروفی شود طوریکه گذشته اش کاملا از یاد برود.وسایل اندکی با خود همراه کرده بود از جمله پاتیل سیاه رنگی که مشخص بود بارها با طلسم ریپارو تعمیر شده است.
تصمیم داشت برای فرار از کنایه های مردم در مورد سر و وضعش یه شغل نیمه وقت بیابد که متقاضی زیادی نیز نداشته باشد.اما خودش به خوبی میدانست که مردم بی انصاف تر از آن هستند که به یک گرگینه اعتماد کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 30 فروردین 1386 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سرد - افسانه - استخوان - مداخله - درنگ - چراغ - ارزش - تایید - اشک - هیجان

سردي هوا اشك را به چشمانم تحميل كرده بود تعطيلات كريسمس بود و هاگوارتز در نبود دانش اموزان ميخواست نفسي تازه كند به طرف ايستگاه قطار سريع السير در حال حركت بودم.

هميشه وقتي در برف قدم بر ميداشتم به ياد افسانه ي مرد يخي يتي ميافتادم شايد هيجاني كه از فكر كردن در باره اين موضوع به من دست ميداد باعث ميشد سرما كمتر استخوانهاي نازك پاهايم را به لرزه در اورد.تجربه هاي پيشينم در برف و سرما اين مسئله را تاييد كرده بود.

نور قوي چراغهاي راهنما كه مسير مدرسه تا ايستگاه اتوبوس را روشن كرده بود حتي در ان برف و كوران هم به خوبي ديده ميشد .

زمين لغزنده بود و من علارغم خيلي از دوستانم براي رسيدن به ايستگاه درنگ نميكردم آخر ارزشش را نداشت براي كمي فقط كمي زود رسيدن لذت تعطيلات كريسمس را با يك اسيب ديدگي كوچك از خود بگيرم.



شما قبلا عضو ایفای نقش نبودی؟؟؟
تایید شد !!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/30 21:48:16
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/30 21:50:51
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 27 فروردین 1386 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سرد - افسانه - استخوان - مداخله - درنگ - چراغ - ارزش - تایید - اشک - هیجان
-------------------------------------------
هوا سرد بود به گونه اي که استخوان هايم به شدت مي لرزيد...تصميم گرفتم که سريعا چراغ نفتي را که در اتاقم بود روشن کنم اما ترسم از يخ زدن در تصميم مداخله مي نمود...در همين منوال بودم که ناگهان نوري خيره کننده اتاق را روشن نمود چشمهايم را به سرعت بستم گرما داشت به وجودم رخنه ميکرد با کمي درنگ آنها را باز نمودم...حلقه اي از اشک در اثر هيجان زياد در چشمانم شکل گرفت...آري مريلين افسانه اي با آفتابه پر ارزشش براي تاييد دابليو سي خانه ام به پيش من آمده بود و از گرماي وجود پر برکت آفتابه اش خانه من نيز گرم گشته بود!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/1/27 18:19:32
هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 25 فروردین 1386 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
از شدت هیجان چشمانش پر از اشک شده بود. نور ضعیف چراغ که صورتش را روشن کرده بود حقیقتی را که قابل دیدن نبود تایید می کرد.
تمام استخوان های بدنش در اثر سردی هوا منجمد شده بودند.توان حرکت کردن نداشت.در آن لحظه تنها چیزی را که علت این اتفاق می دانست وجود دیوانه سازانی بود که او همیشه آنان را افسانه می پنداشت و وجودشان را انکار میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سرد - افسانه - استخوان - مداخله - درنگ - چراغ - ارزش - تایید - اشک - هیجان
هوا سرد بود . دست هایش بر روی چوب جارو کرخت شده بود . شتاب حرکتش باعث شده بود که اشک گوشه چشم هایش را قلقلک دهد . هری هر جا می رفت به دنبال گوی ذرین می گشت او خوب می دانست که در کوئیدیچ یک ادم افسانه ای نیست پس باید حواسش را جمع می کرد , درنگ جایز نیست , در مقابل باد وحشتناکی که از یک ساعت قبل شروع به وزیدن کرده بود , دستهایش را روی جارو محکم تر کرد . به خوبی می دانست که اگر از این فاصله بیفتد استخوان سالمی برایش باقی نمی ماند. ناگهان هیجان همچون موجی از گرما در وجودش شعله کشید.بله او گوی ذرین را دیده . سریع دسته جارویش را کج کردو به سمت ان شتافت مالفوی هم به او رسید هر دو شانه به شانه هم پیش می رفتند که ناگهان در کمتر از یک ثانیه هری زودتر به ان رسید و دستش را به دور توپ کوچک طلایی حلقه کرد .سوت تایید پایان مسابقه به صدا در امد .ایا این مسابقه ارزش فوران خشم مالفوی را نداشت؟

تایید شد (پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/20 18:23:00
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 18 فروردین 1386 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سرد - افسانه - استخوان - مداخله - درنگ - چراغ - ارزش - تایید - اشک - هیجان
###########################

طبق این افسانه در کنار های کوهستان ژیور در نزدیکی دهکده جادویی سنت ویزوئل فرانسه ، غاری سرد وجود دارد که چراغ ظلمت در آن نور می تراود.
سالیان دراز ، مردم هیجان زده ، از شوق رسیدن به اشک بلورین که شیعی با قدرت جادویی بسیار زیاد است در کار افسانه مداخله کرده اند و غار جادویی نیز بی درنگ آن ها را از بین برده است . به همین دلیل است که در میان غار کوهی از استخوان های انسان ها و جادوگران جمع شده است و هنوز نیز این طمع ادامه دارد ...
----------------------------------------------------
دو تا کلمه استفاده نشد ، اینجا استفاده اش می کنم : این پست ارزشی نسیت ، لطفا تاییدش کنید.

تایید شد !!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/19 20:00:44
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 18 فروردین 1386 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سرد - افسانه - استخوان - مداخله - درنگ - چراغ - ارزش - تایید - اشک - هیجان



با هيجان به حرفاش گوش ميكردم لحظه ايي درنگ كرد و به من خيره شد گويي ميخواست با اين كارش ارزش موضوعي را كه تعريف ميكرد را بيشتر كند ولي هيچ نيازي به اين كار نبود چون من بيشتر از هر چيزي ميخواستم پايان اين افسانه رو بدونم بهش زل زدم تا شايد ادامه بده ولي بي فايده بود اينو ميدونستم وقتي كه به خطر پلك نزدن چشمام پر از اشك شد دست از اين كار برداشتم و با اينكه ميدونستم حماقته محضه پرسيدم :نميخواي ادامه بدي؟
گفت: وقته خوابه.....(و براي تاييد حرفش دوباره يه جمله فديمي رو گفت)اين طوري بيشتر مزه ميده...
وقتي كه دستش رو به سمت چراغ برد تا آن را خاموش كند من هم در را باز كردم تابه اتاقم در ان سوي ايوان برم سردي هوا تا مغز استخوانم را اذيت ميكرد ولي ميدانستم كه تختي گرم انتظارم را ميكشد

اوکی...تایید شد!!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/18 21:57:02
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 17 فروردین 1386 10:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سرد - افسانه - استخوان - مداخله - درنگ - چراغ - ارزش - تایید - اشک - هیجان
هواي بسيار سردي بود , در خيابان هاي لندن با هيجاني غير قابل وصف مي دويد و اشك مي ريخت . ناگهان يك درخت صدايي كرد و اورا از جا پراند , تا صدا را شنيد از دويدن دست كشيد و پس از لحظه اي درنگ كمي دور و اطرافش را نگريست . نقشه را از جيب كتش در آورد و به آن نگاه كرد و آرام به راه افتاد و با خود زمزمه كرد :
پنج قدم به راست ... حالا دو قدم به چپ . و به مكان مورد نظرش رسيد و چراغ را بر روي زمين رها كرد . با خود فكر مي كرد :
آيا اين كار شبانه ارزشي دارد تا او را در آزمون ورودي به وزارتخانه تاييد كنند ؟
سرما در مغز استخوانهايش نيز نفوذ كرد تا ... دوباره فكري به ذهنش خطور كرد :
نكنه اين نقشه افسانه اي يا دروغي باشه و منو سر كار گذاشته باشن ؟ ولي ... نه . من بايد اينجا رو جست و جو كنم , بلكه چيزي بيابم . با خود زمزمه كرد :
اگه دروغي باشه به كسي نمي گم و مداخله اي تو كار بقيه نمي كنم و اگر راست باشه يه راست مي رم وزارتخونه و گزارش مي كنم , و شروع به كار كرد .
نزديكهاي صبح از خواب بيدار شد و فهميد همه يك خواب بوده است . به طبقه ي پايين رفت و ديد نامه اي از طرف وزارتخانه برايش رسيده . بدون لحظه اي درنگ نامه را باز كرد و فهميد كه در آزمون تاييد شده است , در همين هنگاه اشك از چشمانش سرازير شد ( البته اشك شوق ) .

شما که چند پست پایین تر تایید شدی ...
میتونی بری مرحله ی بعد (پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسي ويزلي در 1386/1/17 10:37:07
ویرایش شده توسط پرسي ويزلي در 1386/1/17 10:40:42
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/17 18:39:01
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 16 فروردین 1386 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سرد - افسانه - استخوان - مداخله - درنگ - چراغ - ارزش - تایید - اشک - هیجان
--------------------------------------------------------
پیرمرد جادوگر به آرامی برای کودک افسانه ای را نقل می کرد.وحشت در چشمان کودک هویدا بود.پیرمرد گویی با مشاهده وحشت وی لذت می برد.سردی هوای اتاق تا استخوان نفوذ می کرد, گویی هوا نیز از ترس در حال انجماد بود.
در این هنگام مادر کودک با سراسیمگی وارد اتاق شد و .از فرط ناراحتی اشک در چشمانش حلقه زده بود.با لحنی معترض رو به پیرمرد کرد و گفت:
-پدر, چرا دست از سر این بچه برنمی دارین؟هنوز برای ترسیدن خیلی بچه است!
پیرمرد خنده ای وحشتناک سر داد و گفت:
-ولی لرد ولدمورت به بچه بودنش کاری نداره.
-آه..پدر , اون به یه بچه چی کار داره؟
-مگر افسانه هری پاتر را نشنیدی؟ در ضمن فکر نکنم او از شنیدن این افسانه ها بترسد؟
پسرک بدون درنگ با تکان دادن سرش حرف پدربزرگ را تایید کرد.مادر با عصبانیت به سوی کلید رفت و چراغ را روشن نمود در حالی که زیر لب زمزمه می کرد:
-اینها همش چرندیاته!
با این حرف هیجان در صورت کودک خشکید.پیرمرد در این لحظه با عصبانیت رویش را به سمت مادر کودک برگرداند و گفت:
-من هیچ وقت وقتم را برای گفتن چرندیات تلف نمی کنم چون خوب ارزش وقتمو می دونم.
زن خواست جواب پدرش را بدهد که کودک مداخله کرد و با ناراحتی فریاد زد:
-من میخوام داستان پدربزرگو گوش بدم!
گویی حرف او همه چیز را مشخص کرد.الحظه ای بعد مادر با عصبانیت آندو را بار دیگر با یکدیگر تنها گذاشت تا پیرمرد قصه خود را بار دیگر از سر گیرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/16 23:18:03