شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
شب بود . هرمیون هنوز در تاریکی ژرف ، مانند شبح ایستاده بود . عنکبوتی از کنار پایش گذشت و به زانوی برهنه اش رسید و داخل دامن نارنجی رنگش فرو رفت ؛ اعتنایی نکرد. چمدانش را از داخل کتابخانه برداشته بود و در محوطه هاگوارتس ایستاده بود. او تنها مانده بود و هری و رون مرده بودند ...
پس ترازوی عدالت اینگونه بود !!!!!
نمی دانست چرا او به آن ان ها نپیوسته است ؟ عنکبوت را در سینه ی خود حس کرد. او شایسته ماندن نبود ... او که در تمام لحظات جنگ با لرد سیاه مشتاق مرگ بود !!! خودش را مستحق مرگ می دانست . عنکبوت بالاتر آمد و نیش خود را در گردن هرمیون فرو کرد . و لحظاتی بعد : ... دخترک از پا در آمد و به سوی دوستانش به راه افتاد.
خب ببین بهتر هم میتونستی استفاده کنی ... یک بار دیگه... تایید نشد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/26 9:12:19
انگار همین دیروز بود یادته هرمیون کدوم روز رو میگی ویکی همون روزی که من وارد کتابخانه شدم و دیدم تو داری با یه شبح حرف میزنی آه ویکی خواهش میکنم اینو به کسی نگو چون انوقت رون مشتاق میشه که من به اون شبح چی گفتم باشه ولی من هیچ اعتنایی نمیکنم به این ماجرا حالا بهتره بریم چمدانها رو ببندیم چون الانه که قطار بیاد باشه بریم در راه... هرمیون جیغ بلندی کشید چی شده هرمیون یه چیزی تو لباسم هست چی؟ و شروع به گشتن کرد تا اینکه عنکبوت بزرگی رو پیدا کرد و به دور انداخت ببینم کی اینو انداخته تو لباست ؟ نمیدونم مشکوکه چرا کسی اینکارو کرده فکر کنم رون خواسته شوخی کنه ولی ........... ولی چی هرمی نمیدونم اون ناراحته که ماباهم باشیم ولی به نظر من اون شایسته تو نیست و تو مستحق این نیستی که بخوای اونو رو تحمل کنی هرمیون خنده ملیحی کرد و شاد و خندان به سمت خوابگاه رفت و ویکتور رفت تا چمدان نارنجی زهوار در رفته خودش را بردارد
خطر - اعتراض - سرکوب - عظیم - معلق - عطر - خاص - جوخه - خجالت – رئیس ... ناگهان : _ برو به ارباب خبر بده . كه جوخه اي عظيم از ماموران وزارتخونه به طرف ما حمله كردن . _ چرا ؟ _ به خاطر اعتراض اون مشنگا ... ! _ اين چه بويي ؟ به خودت عطرخاصي زدي ؟ _ نه . شايد اونا حمله كردن . شايد ما رو سركوب ك ... ناگهان مردي با شنلي عظيم كه به رنگ آبي بود از پهناي در وارد شد و او را معلق در هوا كرد . _ ا ... ا ... ارباب . ببخشيد . ما اونا رو سركوب مي كنيم نه اونا . _ ساكت شو . خجالت بكش . _ باشه . ارباب دارن به ما حمله مي كنن . چي كار كنيم . _ بدويين برين دفاع كنين ابلها . چرا منو نگاه مي كنين . خطر در كمينه ماس . _ چشم رئيس . ........
فکر کنم به زور از کلمه ها استفاده کرده بودی...چرا باید یکی یهو از در بیاد تو و اون یکی رو همینجوری پادرهوا کنه!؟ چیز معقولی نیست! اونم وسط یه بحث جدی!
تایید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سيريوس بلگ در 1385/12/24 13:40:43 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/25 0:58:28
خطر - اعتراض - سرکوب - عظیم - معلق - عطر - خاص - جوخه - خجالت – رئیس
در شهر لندن مردم به وزیر سحر وجادوی جدیداعتراض می کردند. ولی از طرف وزیر سحر و جادو به جوخه ی مخصوص دستوررسیده بود که سیل عظیم مخالفان را سرکوب کنند. یکی از سربازان به سوی اتاق فرمانده رفت ودر زد. صدایی گفت: بیا تو. سرباز در را باز کرد ومقابل فرمانده قرار گرفت. فرمانده گفت: نکنه باز هم مثل اون دفعه که من زنگ خطر را زدم همه تون خواب بودید! سربازباخوشحالی گفت: نه قربان بیشترشان را دستگیر کردیم. فرمانده گفت:چه عجب بالاخره یه کاری را درست انجام دادید. سر بازخجالت کشید و گفت: البته همان کسی که رئیس بزرگ را کشت راهم دستگیر کردیم. فرمانده باخوشحالی گفت: باید این خبر را به وزیر بدهم.حالا ببریدش ازپا معلقش کنید تا من این مژده را به وزیر بدهم. سپس رفت وشیشه ی عطر مخصوصش را برداشت وخودش را معطر کرد. لبخند خاص او حاکی از پیروزیش بود . وزارتخونه و سرباز؟ فکر نکنم.....!! شبیه این فیلم های مربوط به نازی ها بود! سعی کن هری پاتری تر بنویسی!
از زماني كه ولدمورت قدرت گرفته ودوباره دست به قتل وغارت زده است؛ در سراسر بريتانيا ، گروه هاي "عظيم اعتراض" ديده مي شود. و همه اين گروه ها يك خواسته ي واحد دارند:« اي پسري كه زنده مانده اي! كمكمان كن! مارا از دست اين لرد ظالم نجات بده!» هري در اتاقش بود وداشت فكر مي كرد. خيلي وقت بود كه "خطر" را حس كرده بود. از همان اوايل كه سرش به گونه "خاصي" درد مي گرفت.او مي دانست تمام اين اعتراضات سرانجام سركوب مي شوند ، زيرا وزارت به دست مر گ خواران افتاده بود و ديوانه سازان و گروهي از غول ها در خيابان به دنبال غذا مي گشتند و هركسي را كه بيرون مي ديدند، مي خوردند. او از اين كه مي ديد اين كار مهم بر دوشش است ، اما تا به حال نتوانسته است كاري از پيش ببرد ، از مردم و طرفدارانش" خجالت" مي كشيد.او بايد جواب محكمي به مالفوي مي داد كه به او مي گفتند: «"رئيس جوخه "! كجاي كاري ؟!! چرا كاري براي طرفداراي نااميد بدبخت بيچارت نمي كني؟!!» ناگهان احساس كرد كه در هوا" معلق" است. به اطراف نگاهي انداخت. هرميون و رون را ديد كه دارند به اومي خنديدند. هري با تعجب پرسيد: « شما كي اومدين؟» شروع پستت جالب بود! منتها خوب تمومش نكردي... به بقيه داستانكت نمي خورد! يه بار ديگه تلاش كن و سعي كن كلمات رو هم با رنگ ديگه اي مشخص كني. موفق باشي
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/20 14:57:42
yek hafte be eyd mande bood va (porfosor) macgoongal goroohe tazeen konandeye (sarsara) ra baraye (jashn) rahbari mikard.kenar panjerehaye bozorg gorohe dokhtarhaye sale shehsomi sargarme pech pech kardan boodand,be tori ke agar kasi az kenareshan rad mishod faghat sedaye (hissse)momtadi mishenid va hamin baes shod porfosor flitvik chand daghighe donbale jaye sorakh bar rooye yek toope atashine bozorg begardad.mozooe sohbate dokhtarha (viktor kram )bood,ke tooyr an havaye sard say dasht be hermine parvaz ba (jarooye parande)ra yad bedahad. dokhtar ha (motahayerane)be in (magel)zadeye khosh shans ke hala be anha (chap chap)negah mikard khire boodand.saranjam viktor az roo raft va oo ra be sarfe yek nooshidani kenare (shoomine)davat kard.. براي تاييد شدن بايد حتما فارسي تايپ كنيد! تاييد نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/20 14:46:23