شبح - عنکبوت - نارنجی - اعتنا - چمدان - کتابخانه - ترازو - شایسته - مشتاق - مستحق
شب بود . هرمیون هنوز در تاریکی ژرف ، مانند شبح ایستاده بود . عنکبوتی از کنار پایش گذشت و به زانوی برهنه اش رسید و داخل دامن نارنجی رنگش فرو رفت ؛ اعتنایی نکرد. چمدانش را از داخل کتابخانه برداشته بود و در محوطه هاگوارتس ایستاده بود. او تنها مانده بود و هری و رون مرده بودند ...
پس ترازوی عدالت اینگونه بود !!!!!
نمی دانست چرا او به آن ان ها نپیوسته است ؟ عنکبوت را در سینه ی خود حس کرد. او شایسته ماندن نبود ... او که در تمام لحظات جنگ با لرد سیاه مشتاق مرگ بود !!! خودش را مستحق مرگ می دانست . عنکبوت بالاتر آمد و نیش خود را در گردن هرمیون فرو کرد . و لحظاتی بعد : ... دخترک از پا در آمد و به سوی دوستانش به راه افتاد.
خب ببین بهتر هم میتونستی استفاده کنی ... یک بار دیگه...
تایید نشد !!!(پادمور)
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

جزئیات کاربر

شبح - عنکبوت - نارنجی - مشتاق - ترازو - اعتنا - چمدان - مستحق - کتابخانه - شایسته
یه "عنکبوت"کوچولو روی شلوار"نارنجی"یه"شبح" "شایسته"
نشسته بود.شبح به عنکبوت "اعتنایی"نمیکرد و به "مستحقی" که
اون ور خیابون نشسته بود خیره شده بود.به "چمدون"کهنه
و"ترازوی"زهوار دررفتش نگاه میکرد.شبح "مشتاق"شد که به اون
ور خیابون ولی ییهو به یاد آورد که اون یه شبحه و نمیتونه کمکی به
اون بکنه!!!
یه "عنکبوت"کوچولو روی شلوار"نارنجی"یه"شبح" "شایسته"
نشسته بود.شبح به عنکبوت "اعتنایی"نمیکرد و به "مستحقی" که
اون ور خیابون نشسته بود خیره شده بود.به "چمدون"کهنه
و"ترازوی"زهوار دررفتش نگاه میکرد.شبح "مشتاق"شد که به اون
ور خیابون ولی ییهو به یاد آورد که اون یه شبحه و نمیتونه کمکی به
اون بکنه!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
آخرین ورود: جمعه 25 اسفند 1385 12:57
از: ما ها که گذشته!!!باید میدونو به شما جوونا بدیم!!!
پستها:
3

شبح - عنکبوت - نارنجی - مشتاق - ترازو - اعتنا - چمدان - مستحق - کتابخانه - شایسته
(شبحی)با یک(عنکبوت)(نارنجی رنگ)بازی میکرد و مشتاق بود که
اورا بگیرد.اما خودتان که میدانید او از عنکبوت رد میشد.عنکبوت به
راه خود ادامه دا و به یک (ترازو )رسید.به آن (اعتنا)یی نکرد و از آن
بالا رفت.وقتی از رو ی آن عبورکرد،هنوز شبح به دنبالش میامد!
عنکبوت همین طور به راهش ادامه دا تا به یک (چمدان) باز شده ی
کوچک رسید که در کنار درب ورودی (کتابخانه) بود!در کنار
چمدان،یک پیر مرد (مستحق)نشسته بود که آن چمدان کهنه و
کثیف واقعا"(شایسته) ی او بود.
خوب از جملات استفاده کرده بودی !!!
تایید شد !!!
میتونی بری مرحله ی بعد (پادمور)
(شبحی)با یک(عنکبوت)(نارنجی رنگ)بازی میکرد و مشتاق بود که
اورا بگیرد.اما خودتان که میدانید او از عنکبوت رد میشد.عنکبوت به
راه خود ادامه دا و به یک (ترازو )رسید.به آن (اعتنا)یی نکرد و از آن
بالا رفت.وقتی از رو ی آن عبورکرد،هنوز شبح به دنبالش میامد!
عنکبوت همین طور به راهش ادامه دا تا به یک (چمدان) باز شده ی
کوچک رسید که در کنار درب ورودی (کتابخانه) بود!در کنار
چمدان،یک پیر مرد (مستحق)نشسته بود که آن چمدان کهنه و
کثیف واقعا"(شایسته) ی او بود.
خوب از جملات استفاده کرده بودی !!!
تایید شد !!!
میتونی بری مرحله ی بعد (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/25 23:30:53
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید!!!!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/23
تولد نقش: 1394/05/16
آخرین ورود: دوشنبه 2 تیر 1404 00:44
از: مدرسه دورمشترانگ (بلغارستان)
پستها:
509

شبح - عنکبوت - نارنجی - مشتاق - ترازو - اعتنا - چمدان - مستحق - کتابخانه - شایسته
انگار همین دیروز بود یادته هرمیون
کدوم روز رو میگی ویکی همون روزی که من وارد کتابخانه شدم و دیدم تو داری با یه شبح حرف میزنی
آه ویکی خواهش میکنم اینو به کسی نگو چون انوقت رون مشتاق میشه که من به اون شبح چی گفتم
باشه ولی من هیچ اعتنایی نمیکنم به این ماجرا حالا بهتره بریم چمدانها رو ببندیم چون الانه که قطار بیاد
باشه بریم
در راه...
هرمیون جیغ بلندی کشید
چی شده هرمیون
یه چیزی تو لباسم هست
چی؟
و شروع به گشتن کرد تا اینکه عنکبوت بزرگی رو پیدا کرد و به دور انداخت
ببینم کی اینو انداخته تو لباست ؟
نمیدونم مشکوکه چرا کسی اینکارو کرده
فکر کنم رون خواسته شوخی کنه ولی ...........
ولی چی هرمی
نمیدونم اون ناراحته که ماباهم باشیم
ولی به نظر من اون شایسته تو نیست و تو مستحق این نیستی که بخوای اونو رو تحمل کنی
هرمیون خنده ملیحی کرد و شاد و خندان به سمت خوابگاه رفت و ویکتور رفت تا چمدان نارنجی زهوار در رفته خودش را بردارد
.......................................................
خیلی جالب نبود ببخشید
انگار همین دیروز بود یادته هرمیون
کدوم روز رو میگی ویکی همون روزی که من وارد کتابخانه شدم و دیدم تو داری با یه شبح حرف میزنی
آه ویکی خواهش میکنم اینو به کسی نگو چون انوقت رون مشتاق میشه که من به اون شبح چی گفتم
باشه ولی من هیچ اعتنایی نمیکنم به این ماجرا حالا بهتره بریم چمدانها رو ببندیم چون الانه که قطار بیاد
باشه بریم
در راه...
هرمیون جیغ بلندی کشید
چی شده هرمیون
یه چیزی تو لباسم هست
چی؟
و شروع به گشتن کرد تا اینکه عنکبوت بزرگی رو پیدا کرد و به دور انداخت
ببینم کی اینو انداخته تو لباست ؟
نمیدونم مشکوکه چرا کسی اینکارو کرده
فکر کنم رون خواسته شوخی کنه ولی ...........
ولی چی هرمی
نمیدونم اون ناراحته که ماباهم باشیم
ولی به نظر من اون شایسته تو نیست و تو مستحق این نیستی که بخوای اونو رو تحمل کنی
هرمیون خنده ملیحی کرد و شاد و خندان به سمت خوابگاه رفت و ویکتور رفت تا چمدان نارنجی زهوار در رفته خودش را بردارد
.......................................................
خیلی جالب نبود ببخشید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/24
آخرین ورود: پنجشنبه 24 اسفند 1385 14:13
از: محلي كه هرگز دو بار اونجا نميايي !!!
پستها:
1

خطر - اعتراض - سرکوب - عظیم - معلق - عطر - خاص - جوخه - خجالت – رئیس
... ناگهان :
_ برو به ارباب خبر بده . كه جوخه اي عظيم از ماموران وزارتخونه به طرف ما حمله كردن .
_ چرا ؟
_ به خاطر اعتراض اون مشنگا ... !
_ اين چه بويي ؟ به خودت عطر خاصي زدي ؟
_ نه . شايد اونا حمله كردن . شايد ما رو سركوب ك ...
ناگهان مردي با شنلي عظيم كه به رنگ آبي بود از پهناي در وارد شد و او را معلق در هوا كرد .
_ ا ... ا ... ارباب . ببخشيد . ما اونا رو سركوب مي كنيم نه اونا .
_ ساكت شو . خجالت بكش .
_ باشه . ارباب دارن به ما حمله مي كنن . چي كار كنيم .
_ بدويين برين دفاع كنين ابلها . چرا منو نگاه مي كنين . خطر در كمينه ماس .
_ چشم رئيس .
........
فکر کنم به زور از کلمه ها استفاده کرده بودی...چرا باید یکی یهو از در بیاد تو و اون یکی رو همینجوری پادرهوا کنه!؟ چیز معقولی نیست! اونم وسط یه بحث جدی!
تایید نشد
... ناگهان :
_ برو به ارباب خبر بده . كه جوخه اي عظيم از ماموران وزارتخونه به طرف ما حمله كردن .
_ چرا ؟
_ به خاطر اعتراض اون مشنگا ... !
_ اين چه بويي ؟ به خودت عطر خاصي زدي ؟
_ نه . شايد اونا حمله كردن . شايد ما رو سركوب ك ...
ناگهان مردي با شنلي عظيم كه به رنگ آبي بود از پهناي در وارد شد و او را معلق در هوا كرد .
_ ا ... ا ... ارباب . ببخشيد . ما اونا رو سركوب مي كنيم نه اونا .
_ ساكت شو . خجالت بكش .
_ باشه . ارباب دارن به ما حمله مي كنن . چي كار كنيم .
_ بدويين برين دفاع كنين ابلها . چرا منو نگاه مي كنين . خطر در كمينه ماس .
_ چشم رئيس .
........
فکر کنم به زور از کلمه ها استفاده کرده بودی...چرا باید یکی یهو از در بیاد تو و اون یکی رو همینجوری پادرهوا کنه!؟ چیز معقولی نیست! اونم وسط یه بحث جدی!
تایید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سيريوس بلگ در 1385/12/24 13:40:43
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/25 0:58:28
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/25 0:58:28
هرگز يك اژدهاي خفته را قلقلك ندهيد .
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/06/06
آخرین ورود: پنجشنبه 22 اسفند 1392 16:45
از: اون بالا اکبر می آید!!
پستها:
250

خطر - اعتراض - سرکوب - عظیم - معلق - عطر - خاص - جوخه - خجالت – رئیس
در شهر لندن مردم به وزیر سحر وجادوی جدیداعتراض می کردند. ولی از طرف وزیر سحر و جادو به جوخه ی مخصوص دستوررسیده بود که سیل عظیم مخالفان
را سرکوب کنند. یکی از سربازان به سوی اتاق فرمانده رفت ودر زد.
صدایی گفت: بیا تو.
سرباز در را باز کرد ومقابل فرمانده قرار گرفت.
فرمانده گفت: نکنه باز هم مثل اون دفعه که من زنگ خطر را زدم همه تون خواب بودید!
سربازباخوشحالی گفت: نه قربان بیشترشان را دستگیر کردیم.
فرمانده گفت:چه عجب بالاخره یه کاری را درست انجام دادید.
سر بازخجالت کشید و گفت: البته همان کسی که رئیس بزرگ را کشت راهم دستگیر کردیم.
فرمانده باخوشحالی گفت: باید این خبر را به وزیر بدهم.حالا ببریدش ازپا معلقش
کنید تا من این مژده را به وزیر بدهم.
سپس رفت وشیشه ی عطر مخصوصش را برداشت وخودش را معطر کرد. لبخند خاص او حاکی از پیروزیش بود .
وزارتخونه و سرباز؟ فکر نکنم.....!!
شبیه این فیلم های مربوط به نازی ها بود! سعی کن هری پاتری تر بنویسی!
تایید نشد
در شهر لندن مردم به وزیر سحر وجادوی جدیداعتراض می کردند. ولی از طرف وزیر سحر و جادو به جوخه ی مخصوص دستوررسیده بود که سیل عظیم مخالفان
را سرکوب کنند. یکی از سربازان به سوی اتاق فرمانده رفت ودر زد.
صدایی گفت: بیا تو.
سرباز در را باز کرد ومقابل فرمانده قرار گرفت.
فرمانده گفت: نکنه باز هم مثل اون دفعه که من زنگ خطر را زدم همه تون خواب بودید!
سربازباخوشحالی گفت: نه قربان بیشترشان را دستگیر کردیم.
فرمانده گفت:چه عجب بالاخره یه کاری را درست انجام دادید.
سر بازخجالت کشید و گفت: البته همان کسی که رئیس بزرگ را کشت راهم دستگیر کردیم.
فرمانده باخوشحالی گفت: باید این خبر را به وزیر بدهم.حالا ببریدش ازپا معلقش
کنید تا من این مژده را به وزیر بدهم.
سپس رفت وشیشه ی عطر مخصوصش را برداشت وخودش را معطر کرد. لبخند خاص او حاکی از پیروزیش بود .
وزارتخونه و سرباز؟ فکر نکنم.....!!
شبیه این فیلم های مربوط به نازی ها بود! سعی کن هری پاتری تر بنویسی!
تایید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/25 0:56:31

از زماني كه ولدمورت قدرت گرفته ودوباره دست به قتل وغارت زده است؛ در سراسر بريتانيا ، گروه هاي "عظيم اعتراض" ديده مي شود. و همه اين گروه ها يك خواسته ي واحد دارند:« اي پسري كه زنده مانده اي! كمكمان كن! مارا از دست اين لرد ظالم نجات بده!»
هري در اتاقش بود وداشت فكر مي كرد. خيلي وقت بود كه "خطر" را حس كرده بود. از همان اوايل كه سرش به گونه "خاصي" درد مي گرفت.او مي دانست تمام اين اعتراضات سرانجام سركوب مي شوند ، زيرا وزارت به دست مر گ خواران افتاده بود و ديوانه سازان و گروهي از غول ها در خيابان به دنبال غذا مي گشتند و هركسي را كه بيرون مي ديدند، مي خوردند. او از اين كه مي ديد اين كار مهم بر دوشش است ، اما تا به حال نتوانسته است كاري از پيش ببرد ، از مردم و طرفدارانش" خجالت" مي كشيد.او بايد جواب محكمي به مالفوي مي داد كه به او مي گفتند:
«"رئيس جوخه "! كجاي كاري ؟!! چرا كاري براي طرفداراي نااميد بدبخت بيچارت نمي كني؟!!»
ناگهان احساس كرد كه در هوا" معلق" است. به اطراف نگاهي انداخت. هرميون و رون را ديد كه دارند به اومي خنديدند. هري با تعجب پرسيد:
« شما كي اومدين؟»
شروع پستت جالب بود! منتها خوب تمومش نكردي... به بقيه داستانكت نمي خورد!
يه بار ديگه تلاش كن و سعي كن كلمات رو هم با رنگ ديگه اي مشخص كني.
موفق باشي
هري در اتاقش بود وداشت فكر مي كرد. خيلي وقت بود كه "خطر" را حس كرده بود. از همان اوايل كه سرش به گونه "خاصي" درد مي گرفت.او مي دانست تمام اين اعتراضات سرانجام سركوب مي شوند ، زيرا وزارت به دست مر گ خواران افتاده بود و ديوانه سازان و گروهي از غول ها در خيابان به دنبال غذا مي گشتند و هركسي را كه بيرون مي ديدند، مي خوردند. او از اين كه مي ديد اين كار مهم بر دوشش است ، اما تا به حال نتوانسته است كاري از پيش ببرد ، از مردم و طرفدارانش" خجالت" مي كشيد.او بايد جواب محكمي به مالفوي مي داد كه به او مي گفتند:
«"رئيس جوخه "! كجاي كاري ؟!! چرا كاري براي طرفداراي نااميد بدبخت بيچارت نمي كني؟!!»
ناگهان احساس كرد كه در هوا" معلق" است. به اطراف نگاهي انداخت. هرميون و رون را ديد كه دارند به اومي خنديدند. هري با تعجب پرسيد:
« شما كي اومدين؟»
شروع پستت جالب بود! منتها خوب تمومش نكردي... به بقيه داستانكت نمي خورد!
يه بار ديگه تلاش كن و سعي كن كلمات رو هم با رنگ ديگه اي مشخص كني.
موفق باشي
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/20 14:57:42
جزئیات کاربر

yek hafte be eyd mande bood va (porfosor) macgoongal goroohe tazeen konandeye (sarsara) ra baraye (jashn) rahbari mikard.kenar panjerehaye bozorg gorohe dokhtarhaye sale shehsomi sargarme pech pech kardan boodand,be tori ke agar kasi az kenareshan rad mishod faghat sedaye (hissse)momtadi mishenid va hamin baes shod porfosor flitvik chand daghighe donbale jaye sorakh bar rooye yek toope atashine bozorg begardad.mozooe sohbate dokhtarha (viktor kram )bood,ke tooyr an havaye sard say dasht be hermine parvaz ba (jarooye parande)ra yad bedahad. dokhtar ha (motahayerane)be in (magel)zadeye khosh shans ke hala be anha (chap chap)negah mikard khire boodand.saranjam viktor az roo raft va oo ra be sarfe yek nooshidani kenare (shoomine)davat kard..
براي تاييد شدن بايد حتما فارسي تايپ كنيد!
تاييد نشد
براي تاييد شدن بايد حتما فارسي تايپ كنيد!
تاييد نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/20 14:46:23
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
