افکار - فراغت - آسمان - چرک - بیدار -لبخند- جغد - کنجکاو - پرواز - عقب
غرق در "افكار" غريب و نامأنوسي بودم كه هر شب و هر روز و هر لحظه و در مواقعي كه از زندگي "فراغت" مييافتم به ذهنم هجوم ميآورد.
به "آسمان" نگاه ميكنم و در سكوت بيانتهاي دره گودريك و در غم فراق دوستان، به آينده و آنجا در دوردستها ميانديشم.
چشمانم هنوز ميخواهند كه "بيدار" بمانند و "جغد" خستهاي كه انگار همين چند لحظه پيش پس از "پرواز" شبانه با كولهباري سنگين از راه رسيده و مدام هو هو ميكند نيز مزيد بر علت و دليل بر بيخوابيم ميشود.
هنوز منظره خانه پاترها از دور پيداست و چنين به نظر ميرسد كه از غم و نفرت تؤامان "لبخند" زشت و "چركي" بر لب دارد.
هنوز هم اين آمد و رفتهاي متوالي نتوانسته "كنجكاوي" و ذهن تشنه مرا در مورد مرگ پاترها سيراب كند.
هنوز معماهاي زيادي وجود دارد، كه با رفتن دامبلدور بر تراكم آنها نيز افزوده شده و هر چه به "عقب"، به گذشته اين دنياي جادويي نگاه ميكنم، هيچ ذوراني را چنين سخت و سردرگم نمييابم.
انگار "آسمان" هم همان "لبخند" "چرك" را بر لب مينشاند و "جغد" كه حالا كمي استراحت كرده "پرواز" را دوباره از سر ميگيرد با "فراغت" از "افكار" سردردآور روزگار "بيدار" و سبك بال بدون نگاهي به "عقب" سر و "كنجكاو" براي رسيدن به مقصد به راه خود ادامه ميدهد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/23
تولد نقش: 1394/05/16
آخرین ورود: دوشنبه 2 تیر 1404 00:44
از: مدرسه دورمشترانگ (بلغارستان)
پستها:
509

افکار - فراغت - آسمان - چرک - بیدار -لبخند- جغد - کنجکاو - پرواز - عقب
جغد با کنجکاوی در آسمان بی کران مدرسه هاگوارتز در حال پرواز بود که نامه را به دست ویکتور برساند ویکتور که تازه از خواب بیدار شده بود جغد را دید و به اولبخند ی ملایم زد جغد نامه را به روی سر ویکتور انداخت ویکتور از ترس به عقب پرید و نامه را باز کرد ولی ماسفانه در آن نامه چرک خیار بود که روی دست ویکتور ریخته شد ویکی با ناراحتی به سمت مادام پامفری می رفت و در این فکر بود که اوقات فراغت او در دهکده هاگزمید خراب شده است که ییهو صدایی رشته افکار او را پاره کرد او کسی نبود جز مادام پامفری
جغد با کنجکاوی در آسمان بی کران مدرسه هاگوارتز در حال پرواز بود که نامه را به دست ویکتور برساند ویکتور که تازه از خواب بیدار شده بود جغد را دید و به اولبخند ی ملایم زد جغد نامه را به روی سر ویکتور انداخت ویکتور از ترس به عقب پرید و نامه را باز کرد ولی ماسفانه در آن نامه چرک خیار بود که روی دست ویکتور ریخته شد ویکی با ناراحتی به سمت مادام پامفری می رفت و در این فکر بود که اوقات فراغت او در دهکده هاگزمید خراب شده است که ییهو صدایی رشته افکار او را پاره کرد او کسی نبود جز مادام پامفری
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/26
آخرین ورود: جمعه 17 فروردین 1386 10:46
از: یک جایی در این دنیای بی کران
پستها:
85

افکار - فراغت - آسمان - چرک - بیدار - لبخند - جغد - کنجکاو - پرواز - عقب
_ افكارم به هم ريخته .
_ حتما به خاطر اون چركهاي خياره , آره ؟
_ نه به خاطر اين كه اون روز از آسمون با جاروي پرنده ام افتادم روي اون جغد و بعد از روي اون روي زمين افتادم . دوست داشتم يه راست مي آمدم روي زمين تا برم به سنت مانگو و در آنجا دوره ي فراغتي را بگذرانم .
_ من كه كنجكاو بودم تا تو بيفتي روي زمين و بعد نتوني بري پيش اسنيپ تا مجازاتت كنه , ولي حيف شدا !!!!
_ آره واقعا .
اون روز گذشت و جرج براي تمرين پرواز به همراهي تيم گريفندور به محوطه ي زمين كوييديچ نرفت , ولي آليشيا اسپينت تمرين را عقب ننداخت و تيم بدون جرج تمرين كرد .
جرج هنگامي كه در درمانگاه مادام پامفري از خواب بيدار شد , با خود گفت :
_ مثل اينكه اون آليشيا تمرين رو عقب ننداخته , وگرنه الان فرد و هري و رون بايد اينجا مي بودن .....
ارادتمند شما فرگوس فينيگان
زیاد سخت گیری نمیشه ، تایید شد
_ افكارم به هم ريخته .
_ حتما به خاطر اون چركهاي خياره , آره ؟
_ نه به خاطر اين كه اون روز از آسمون با جاروي پرنده ام افتادم روي اون جغد و بعد از روي اون روي زمين افتادم . دوست داشتم يه راست مي آمدم روي زمين تا برم به سنت مانگو و در آنجا دوره ي فراغتي را بگذرانم .
_ من كه كنجكاو بودم تا تو بيفتي روي زمين و بعد نتوني بري پيش اسنيپ تا مجازاتت كنه , ولي حيف شدا !!!!
_ آره واقعا .
اون روز گذشت و جرج براي تمرين پرواز به همراهي تيم گريفندور به محوطه ي زمين كوييديچ نرفت , ولي آليشيا اسپينت تمرين را عقب ننداخت و تيم بدون جرج تمرين كرد .
جرج هنگامي كه در درمانگاه مادام پامفري از خواب بيدار شد , با خود گفت :
_ مثل اينكه اون آليشيا تمرين رو عقب ننداخته , وگرنه الان فرد و هري و رون بايد اينجا مي بودن .....
ارادتمند شما فرگوس فينيگان
زیاد سخت گیری نمیشه ، تایید شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/11/27 11:23:27
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/11/27 11:30:54
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/28 18:03:31
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/11/27 11:30:54
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/28 18:03:31
جزئیات کاربر

افکار - فراغت - آسمان - چرک - بیدار - لبخند - جغد - کنجکاو - پرواز - عقب
چند روزی میشدکه آسمان هاگوارتز را ابرهای سیاه و بزرگی پوشانده بود.
هری با افکار پریشانش از خواب بیدار شد.این سومین بار در این هفته بود که به طور پیاپی این خواب را میدید و این باعث آشفتگیش شده بود.
خواب عجیبی بود که شبها آرامش را از او میگرفت:
در خواب جغد سیاهی با خالهای سفیدی روی بدنش در بالای اتاق هری در خانه ی دورسلی ها پرواز میکرد هری را با چشمان درشتش زیر نظر داشت و در آنسوی اتاق لرد ولدمورت در حالیکه لبخند زشتی بر روی لبانش نقش بسته بود ایستاده بود و هری در حالیکه کاملا بی دفاع بود و از ترس در خواب میلرزید سعی میکرد عقب عقب به سمت در اتاق برود ولی در همان حال پایش به چیزی که به نظر میرسید لباسهایچرک دادلی باشد میگرفت و از پشت روی زمین میخورد و ولدمورت آرام آرام به او نزدیک میشد و وحشیانه میخندید.
در همین حال هری از خواب بیدار میشد و خود را در خوابگاه گریفندور میدید...
ولی اینبار فرق میکرد چون جغد سیاهی در بالای خوابگاه در حال پرواز بود و صدای خنده های وحشیانه ای از آن نزدیکیها به گوش میرسید.
تایید شد ، موفق باشین
چند روزی میشدکه آسمان هاگوارتز را ابرهای سیاه و بزرگی پوشانده بود.
هری با افکار پریشانش از خواب بیدار شد.این سومین بار در این هفته بود که به طور پیاپی این خواب را میدید و این باعث آشفتگیش شده بود.
خواب عجیبی بود که شبها آرامش را از او میگرفت:
در خواب جغد سیاهی با خالهای سفیدی روی بدنش در بالای اتاق هری در خانه ی دورسلی ها پرواز میکرد هری را با چشمان درشتش زیر نظر داشت و در آنسوی اتاق لرد ولدمورت در حالیکه لبخند زشتی بر روی لبانش نقش بسته بود ایستاده بود و هری در حالیکه کاملا بی دفاع بود و از ترس در خواب میلرزید سعی میکرد عقب عقب به سمت در اتاق برود ولی در همان حال پایش به چیزی که به نظر میرسید لباسهایچرک دادلی باشد میگرفت و از پشت روی زمین میخورد و ولدمورت آرام آرام به او نزدیک میشد و وحشیانه میخندید.
در همین حال هری از خواب بیدار میشد و خود را در خوابگاه گریفندور میدید...
ولی اینبار فرق میکرد چون جغد سیاهی در بالای خوابگاه در حال پرواز بود و صدای خنده های وحشیانه ای از آن نزدیکیها به گوش میرسید.
تایید شد ، موفق باشین
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالی ویزلی در 1385/11/26 23:22:01
ویرایش شده توسط مالی ویزلی در 1385/11/26 23:24:48
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/28 17:58:55
ویرایش شده توسط مالی ویزلی در 1385/11/26 23:24:48
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/28 17:58:55
From The Deads I Come
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

کلمات جدید:
افکار - فراغت - آسمان - چرک - بیدار - لبخند - جغد - کنجکاو - پرواز - عقب
اتاقش طبق معمول همیشه نامرتب بود.تمام لباسها و وسایل شخصیش هر کدام در گوشه ای از اتاق پخش شده بودند.خودش نیز مانند کپه ای از رخت چرک بر روی تختخوابش قرار گرفته بود.
سعی میکرد خودش را بیدار نگه دارد و آن چیزی را که منتظرش بود را قبل از هر کس، ببیند.به پنجره ذل زده بود.آسمان ابری و سیاه شب مانع از دیدن فاصله های دور تر میشد.از روی تخوابش بلند شد و به سمت پنجره رفت شاید با باز کردن پنجره و تماشای بیرون افکارش آرام گیرد.
از دور سایه ی پرنده ای را دیده که به سمتش پرواز میکرد.خوشحال شد و به عقب رفت تا جغد با دیدن وی راهش را تغییر ندهد.جغد قهوه ای رنگی بود که به پایش نامه ای بسته شده بود.
دختر با شتاب نامه را باز و شروع به خواندنش کرد.لبخند از روی لبانش خشک شد.باور کردنی نبود که نواده سالازار اسلیترین، حق ورود به هاگوارتز را ندارد. مروپ گانت یک فشفشه بود.
افکار - فراغت - آسمان - چرک - بیدار - لبخند - جغد - کنجکاو - پرواز - عقب
اتاقش طبق معمول همیشه نامرتب بود.تمام لباسها و وسایل شخصیش هر کدام در گوشه ای از اتاق پخش شده بودند.خودش نیز مانند کپه ای از رخت چرک بر روی تختخوابش قرار گرفته بود.
سعی میکرد خودش را بیدار نگه دارد و آن چیزی را که منتظرش بود را قبل از هر کس، ببیند.به پنجره ذل زده بود.آسمان ابری و سیاه شب مانع از دیدن فاصله های دور تر میشد.از روی تخوابش بلند شد و به سمت پنجره رفت شاید با باز کردن پنجره و تماشای بیرون افکارش آرام گیرد.
از دور سایه ی پرنده ای را دیده که به سمتش پرواز میکرد.خوشحال شد و به عقب رفت تا جغد با دیدن وی راهش را تغییر ندهد.جغد قهوه ای رنگی بود که به پایش نامه ای بسته شده بود.
دختر با شتاب نامه را باز و شروع به خواندنش کرد.لبخند از روی لبانش خشک شد.باور کردنی نبود که نواده سالازار اسلیترین، حق ورود به هاگوارتز را ندارد. مروپ گانت یک فشفشه بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/26
آخرین ورود: جمعه 17 فروردین 1386 10:46
از: یک جایی در این دنیای بی کران
پستها:
85

حقیقت - سنت مانگو - نقره - شانس - قانون - اشتباه - معجون - غبار - ممکن - اثر
_ اثر نکرد ؟
ــ نه .
ــ این امکان نداره !!!
ــ مطمعنی همه چیزهای معجون درست بود و تو اشتباه نکردی ؟
ــ آره .
ــ چیزی زیاد یا کم نریختی ؟
ــ نه .
ــ جرج ، یه کم فکر کن، اون معجون یک فیل رو مریض میکرد ولی چه طور اسنیپ رو مريض نکرد ؟
ــ نمیدونم فرد نمیدونم ، ما شانس نداشتیم اه ... الان اسنیپ میتونست تو سنت مانگو باشه و ما هم میتونستیم کوییدیچ بازی کنیم .... شرم آوره .
ــآره فکرش رو بکن !!! کل کلاس اون وقت پر از غبار می شد و اسنیپ هم بیهوش میشد. ما هم اون وقت یه قانون دیگه رو زیر پا می ذاشتیم !!!
ــ حیف شد حالا بریم ....
ارادتمند شما فرگوس جان
_ اثر نکرد ؟
ــ نه .
ــ این امکان نداره !!!
ــ مطمعنی همه چیزهای معجون درست بود و تو اشتباه نکردی ؟
ــ آره .
ــ چیزی زیاد یا کم نریختی ؟
ــ نه .
ــ جرج ، یه کم فکر کن، اون معجون یک فیل رو مریض میکرد ولی چه طور اسنیپ رو مريض نکرد ؟
ــ نمیدونم فرد نمیدونم ، ما شانس نداشتیم اه ... الان اسنیپ میتونست تو سنت مانگو باشه و ما هم میتونستیم کوییدیچ بازی کنیم .... شرم آوره .
ــآره فکرش رو بکن !!! کل کلاس اون وقت پر از غبار می شد و اسنیپ هم بیهوش میشد. ما هم اون وقت یه قانون دیگه رو زیر پا می ذاشتیم !!!
ــ حیف شد حالا بریم ....
ارادتمند شما فرگوس جان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lordmp در 1385/11/26 16:53:30
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/11/26 16:59:19
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/11/26 16:59:19
جزئیات کاربر

حقیقت - سنت مانگو - نقره - شانس - قانون - اشتباه - معجون - غبار - ممکن - اثر
بروی مبل راحتی خود لم داده بود و با حواس پرتی جغد خود را نوازش میکرد.تاکنون سابقه نداشت پسرش تا این وقت شب او را از خود بی خبر بگذارد .نگرانش شده بود.در افکار خود غوطه ور بود که ناگهان صدای تق تقی که از سمت پنجره توجه وی را جلب کرد.چشمانش را ریز کرد تا بهتر ببیند.جغدی در پشت پنجره در حالی که نامه ای را به پایش بسته بودند با نوک خود مرتبا به شیشه ضربه میزد.با عجله به سمت پنجره رفت تا آنرا برای وی باز کند.امکان داشت از طرف توماس باشد.*حقیقت* چون پتکی بر سرش کوبیده شد,آرم بیمارستان سوانح و آسیب های جادویی *سنت مانگو * بروی پاکت آن خودنمایی می کرد.با عجله نامه را گشود.هر خطی از نامه را که می خواند چشمانش بی فروغ تر میشد.این *ممکن* نبود. توماس در یک کلوپ شبانه جادوگری بر *اثر* خورن بیش از حد *معجون رقیق شده نقره* هوش و حواس خود را از دست داده بود و با بیرون آمدن از کلوپ *قانون* ممنوعیت جادو را برای جادوگران زیر سن قانونی را زیر پا گذاشته بود و طلسمی را اجرا کرده بود که به *اشتباه* چوبدستیش آنرا به سمت خود وی برگردانده بود و سبب شده بود آسیب وحشتناکی به حافظه وی وارد شود.
به زحمت خود را به شومینه رساند تا هرچه سریعتر به سنت مانگو برود.در حالی که مشتش را از پودر درخشان سبز رنگی پر میکرد فرک کرد چقدر ممکن است شخصی به این حد بد *شانس* باشد که طلسمش به سمت خود برگردد.هنوز هم دلیل این کار پسر خود را نمیدانست.در همین لحظه پا بدرون آتش سبز رنگ گذاشت در حالی که *غباری* سبزرنگ از پودر را در هوا جا گذاشته بود!
************************
خوب اگر بد بود ببخشید دیگه!من کلا بد مینویسم!در ضمن من همون پروفسور اسپراوت هستم!با احترام.
زیاد سختگیری نمیکنم. تایید شدید
بروی مبل راحتی خود لم داده بود و با حواس پرتی جغد خود را نوازش میکرد.تاکنون سابقه نداشت پسرش تا این وقت شب او را از خود بی خبر بگذارد .نگرانش شده بود.در افکار خود غوطه ور بود که ناگهان صدای تق تقی که از سمت پنجره توجه وی را جلب کرد.چشمانش را ریز کرد تا بهتر ببیند.جغدی در پشت پنجره در حالی که نامه ای را به پایش بسته بودند با نوک خود مرتبا به شیشه ضربه میزد.با عجله به سمت پنجره رفت تا آنرا برای وی باز کند.امکان داشت از طرف توماس باشد.*حقیقت* چون پتکی بر سرش کوبیده شد,آرم بیمارستان سوانح و آسیب های جادویی *سنت مانگو * بروی پاکت آن خودنمایی می کرد.با عجله نامه را گشود.هر خطی از نامه را که می خواند چشمانش بی فروغ تر میشد.این *ممکن* نبود. توماس در یک کلوپ شبانه جادوگری بر *اثر* خورن بیش از حد *معجون رقیق شده نقره* هوش و حواس خود را از دست داده بود و با بیرون آمدن از کلوپ *قانون* ممنوعیت جادو را برای جادوگران زیر سن قانونی را زیر پا گذاشته بود و طلسمی را اجرا کرده بود که به *اشتباه* چوبدستیش آنرا به سمت خود وی برگردانده بود و سبب شده بود آسیب وحشتناکی به حافظه وی وارد شود.
به زحمت خود را به شومینه رساند تا هرچه سریعتر به سنت مانگو برود.در حالی که مشتش را از پودر درخشان سبز رنگی پر میکرد فرک کرد چقدر ممکن است شخصی به این حد بد *شانس* باشد که طلسمش به سمت خود برگردد.هنوز هم دلیل این کار پسر خود را نمیدانست.در همین لحظه پا بدرون آتش سبز رنگ گذاشت در حالی که *غباری* سبزرنگ از پودر را در هوا جا گذاشته بود!
************************
خوب اگر بد بود ببخشید دیگه!من کلا بد مینویسم!در ضمن من همون پروفسور اسپراوت هستم!با احترام.
زیاد سختگیری نمیکنم. تایید شدید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط sprout در 1385/11/26 16:27:42
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/26 18:33:30
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/26 18:33:30
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/02
آخرین ورود: جمعه 19 تیر 1388 18:23
از: يه ذره اون ور تر ! آها خوبه
پستها:
334

حقیقت - سنت مانگو - نقره - شانس - قانون - اشتباه - معجون - غبار - ممکن - اثر
تلالو خورشيد از شياري كه به خاطر چين هاي پرده ايجاد شده بود وارد اتاق مي شد و چشمانم را نوازش مي داد ارام ارام پلك هايم را باز كردم .
چند دقيقه روي تخت نشستم به طرف پنجره رفتم پرده را كنار غبارزدم از خاك از ان برخاست و به سرفه افتادم منظره ديدني بود چند دقيقه اي به آن خيره شدم كه كم كم حقيقت يادم آمد چند لحظه در آرامش بودم و پاك همه چيز را فراموش كرده بودم .
رويم رو به آينه كردم معجون تقريبآ اثر كرده بود و زخم هايم بهبود يافته بود . شانس آورده بودم كه آسيب جدي نديده بودم اكنون اون تحت تعقيب قانون اما هرگز اون صحنه را فراموش نخواهم كرد جسي جلوتر از من حركت ميكرد درب را با افسون باز كرد وقتي وارد شديم اولين چيزي كه در تاريكي ديده شد انوارنقره اي رنگ افسون او بود كه به سينه ي جسي برخورد كرد من هنوز در بهت بودم كه او به خود جستي زد و از راهرو به بيرون فرار كرد !
بله اكنون به خاطر اشتباه من است كه او در تخت سنت مانگو آرميده است ولي فعلا اقبالمان خوش بوده كه هنوز زنده است ! اما ممكن بود ...
تایید شدید
تلالو خورشيد از شياري كه به خاطر چين هاي پرده ايجاد شده بود وارد اتاق مي شد و چشمانم را نوازش مي داد ارام ارام پلك هايم را باز كردم .
چند دقيقه روي تخت نشستم به طرف پنجره رفتم پرده را كنار غبارزدم از خاك از ان برخاست و به سرفه افتادم منظره ديدني بود چند دقيقه اي به آن خيره شدم كه كم كم حقيقت يادم آمد چند لحظه در آرامش بودم و پاك همه چيز را فراموش كرده بودم .
رويم رو به آينه كردم معجون تقريبآ اثر كرده بود و زخم هايم بهبود يافته بود . شانس آورده بودم كه آسيب جدي نديده بودم اكنون اون تحت تعقيب قانون اما هرگز اون صحنه را فراموش نخواهم كرد جسي جلوتر از من حركت ميكرد درب را با افسون باز كرد وقتي وارد شديم اولين چيزي كه در تاريكي ديده شد انوارنقره اي رنگ افسون او بود كه به سينه ي جسي برخورد كرد من هنوز در بهت بودم كه او به خود جستي زد و از راهرو به بيرون فرار كرد !
بله اكنون به خاطر اشتباه من است كه او در تخت سنت مانگو آرميده است ولي فعلا اقبالمان خوش بوده كه هنوز زنده است ! اما ممكن بود ...
تایید شدید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1385/11/26 16:24:13
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1385/11/26 16:26:16
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/26 18:29:09
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1385/11/26 16:26:16
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/26 18:29:09
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/07
تولد نقش: 1385/12/02
آخرین ورود: یکشنبه 15 فروردین 1400 14:58
از: 127.0.0.1
پستها:
1391

حقیقت - سنت مانگو - نقره - شانس - قانون - اشتباه - معجون - غبار - ممکن - اثر
کجا بردنش؟
میگفت بردنش به سنت مانگو . انگار دیشب بردنش
- اهان . پس بگو چرا من امروز صبح هیچ اثری ازش ندیدم . گفتم ممکنه هنوز خوابیده اصلا فکر نمیکردم اون معجون های که دیشب خورد همهش فاسد باشه
- البته اون مقصر هم نبود بدبخت شانس نداره اینقدر روی شیشه های گرد و غبار نشسته بود تاریخ روی شیشه رو ندید
- ولی با این کار بزرگترین اشتباه زندیگش رو کرد . دست نقره ایش حقیقت رو افشا میکنه . همه میفهمن که اون برای لرد سیاه کار میکنه
- پیتر قانون لرد سیاه رو خوب میدونه . مطمئن باش از لرد خیلی بیشتر از اون وزارتی ها میترسه میدونه که اگه حرف بزنه چه بلایی سرش میاد
- امید وارم
____________________________________
این یه بخش از یه مکالمه میباشد همین ( جهت شفاف سازی)
اگه ممکنه بقیه ی مراحل رو هم بگید چون نمیدونم چطوریه
مکالمه ی خوبی بود! تایید شدی. شما یه ذره به خودت فشار بیار مراحل بعدی رو از توی قوانین ایفای نقش بخون! لازمه که کلا قوانین رو یه بار دیگه مرور کنی. اما خب، حالا که تایید شدیف باید توی کارگاه نمایشنامه نویسی پست بزنی. بعد اگه اونجا تایید شدی، باید توی معرفی شخصیت، خودتو معرفی کنی و ... . موفق باشی!
کجا بردنش؟
میگفت بردنش به سنت مانگو . انگار دیشب بردنش
- اهان . پس بگو چرا من امروز صبح هیچ اثری ازش ندیدم . گفتم ممکنه هنوز خوابیده اصلا فکر نمیکردم اون معجون های که دیشب خورد همهش فاسد باشه
- البته اون مقصر هم نبود بدبخت شانس نداره اینقدر روی شیشه های گرد و غبار نشسته بود تاریخ روی شیشه رو ندید
- ولی با این کار بزرگترین اشتباه زندیگش رو کرد . دست نقره ایش حقیقت رو افشا میکنه . همه میفهمن که اون برای لرد سیاه کار میکنه
- پیتر قانون لرد سیاه رو خوب میدونه . مطمئن باش از لرد خیلی بیشتر از اون وزارتی ها میترسه میدونه که اگه حرف بزنه چه بلایی سرش میاد
- امید وارم
____________________________________
این یه بخش از یه مکالمه میباشد همین ( جهت شفاف سازی)
اگه ممکنه بقیه ی مراحل رو هم بگید چون نمیدونم چطوریه
مکالمه ی خوبی بود! تایید شدی. شما یه ذره به خودت فشار بیار مراحل بعدی رو از توی قوانین ایفای نقش بخون! لازمه که کلا قوانین رو یه بار دیگه مرور کنی. اما خب، حالا که تایید شدیف باید توی کارگاه نمایشنامه نویسی پست بزنی. بعد اگه اونجا تایید شدی، باید توی معرفی شخصیت، خودتو معرفی کنی و ... . موفق باشی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/25 20:05:31
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/11
آخرین ورود: پنجشنبه 26 بهمن 1385 15:48
از: نا معلوم مي باشد . اطلاعاتي از اين مكان هنوز به دست نيام
پستها:
1

حقیقت - سنت مانگو - نقره - شانس - قانون - اشتباه - معجون - غبار - ممکن - اثر
نويل چشمانش را باز كرد و ديد در يك مكاني بود كه قبلا آنجا آمده بود . اطاقي با پرده هاي سفيد و نه چندان بزرگ , دقيقا به ياد نداشت كه براي چه به سنت مانگو آمده بود . ولي اين را مي دانست كه بر اثر يك اشتباه در كلاس معجون سازي اين اتفاق پيش آمده بود . كم كم داشت همه چيز را به خاطر مي آورد : در كلاس پروفسور اسنيپ در حال ساخت معجون فيليكس فيليسيس بود كه ناگهان اشتباهي پيش آمد كه تمام كلاس پر از غباري نقره اي رنگ شد . ممكن بود كه كمي بيشتر از مقدار لازم دم بز در معجون ريخته باشد . يا ممكن بود بر اثر نريختن آب در معجون اين اتفاق پيش آمده بود . در حقيقت نويل بايد از مدرسه اخراج مي شد ولي خدا را شكر كه پروفسور اسنيپ در كلاس نبود . با اين اميد كه باز هم به هاگوارتز باز گردد چشمان خسته اش را روي هم گذاشت و سريع به خواب رفت .
ارادتمند شما آلستور مودي ( باباقوري )
نويل چشمانش را باز كرد و ديد در يك مكاني بود كه قبلا آنجا آمده بود . اطاقي با پرده هاي سفيد و نه چندان بزرگ , دقيقا به ياد نداشت كه براي چه به سنت مانگو آمده بود . ولي اين را مي دانست كه بر اثر يك اشتباه در كلاس معجون سازي اين اتفاق پيش آمده بود . كم كم داشت همه چيز را به خاطر مي آورد : در كلاس پروفسور اسنيپ در حال ساخت معجون فيليكس فيليسيس بود كه ناگهان اشتباهي پيش آمد كه تمام كلاس پر از غباري نقره اي رنگ شد . ممكن بود كه كمي بيشتر از مقدار لازم دم بز در معجون ريخته باشد . يا ممكن بود بر اثر نريختن آب در معجون اين اتفاق پيش آمده بود . در حقيقت نويل بايد از مدرسه اخراج مي شد ولي خدا را شكر كه پروفسور اسنيپ در كلاس نبود . با اين اميد كه باز هم به هاگوارتز باز گردد چشمان خسته اش را روي هم گذاشت و سريع به خواب رفت .
ارادتمند شما آلستور مودي ( باباقوري )
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلستور مودي ( باباقوري ) در 1385/11/25 16:07:13
هميشه اين هري پاتر است كه مرا به تعجب مي آورد .
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
