به نام خدا
خاطرات یک روز من از هاگوارتز :
هاگوارتز مکان عجیبیه.راستش خیلی عجیبه.در تمام مدتی که من اون جا بودم چیز های عجیب خیلی زیادی دیدم و البته اضافه کنم که دردسر های زیادی هم درست کردم.درست مثل فرد،جرج و رون.
این خاطره اما از اون خاطراتی نیست که دردسر از من شروع شده باشه.بلکه این بار دردسر از یه نفر دیگه شروع شد.از پروفسور اسنیپ،که به خاطر دخالت در کارهای من بلای وحشتناکی سرش اومد که فکر میکنم تعریف کردن دوباره اون خالی از لطف نباشه.همه چیز از آن روز دل انگیز پاییزی شروع شد :
من طبق معمول بعد از اتمام کلاس،وسایلم رو برداشتم و به جنگل ممنوع رفتم برای غذا دادن به جیمی،اژدهای خونگی خودم.راستش از این موضوع هیچ کس خبر نداشت به جز من و پروفسور دامبلدور.خب راستش دامبلدور از همه امور هاگوارتز باخبره و هیچی رو نمیشه از ایشون پنهان کرد.
داشتم تعریف میکردم که من به سمت جنگل به راه افتادم و البته کوله ام رو پر از گوشت و مرغ کردم تا برای جیمی ببرم.از غذا پروفسور اسنیپ که هیچ وقت ما دو تا با هم برخورد مناسبی نداشتیم،به تعقیب من اومده بود و میخواست به هر بهانه ای که شده من رو از هاگوارتز اخراج کنه.
من رفتم و رفتم تا به جیمی رسیدم.اون خودش رو بغل من انداخت و با تمام قدرت محبتشو نثار من می کرد و من هم در عوض گوشت و مرغ رو نثار اون می کردم.
ناگهان پروفسور اسنیپ از پشت درخت بیرون آمد و چوبدستی اش را سمت من گرفت.او با خشمی در چهره و خنده ای بر لبش رو به من کرد و گفت :
میدونستم که داری کار مشکوکی انجام میدی ویزلی و خیلی خوشحالم که تونستم خودم رو به موقع برسونم و تو رو از دست اون اژدهای بدترکیب نجات بدم.
من گفتم : تو حق نداری آسیبی به من و اژدهای من بزنی.باید هرچه زودتر از این جا بری بیرون و...
در همین حال چوبدستیم رو از جیبم دراوردم که بعد از اون اسنیپ با تمام قدرت فریاد زد : اکسپلیارموس
و چوبدستی از دست من افتاد.جیمی با دیدن این صحنه،خشمگین به طرف اسنیپ رفت و اسنیپ هم صاعقه های چوبدستی اش را یکی پس از دیگری نثار جیمی میکرد.در همین حال جیمی با عصبانیت آتش از دهان خودش بیرون انداخت که پروفسور در مقابل،یک سپر ضد آتش درست کرد اما متاسفانه نصف دستش سوخت و در همین لحظه بود که ((زمین آهنین شد هوا آبنوس))
و ناگهان پروفسور دامبدور ظاهر شد و به یاری اسنیپ آمد و او و اسنیپ با هم ناپدید شدند.فردا که به هاگوارتز برگشتم پروفسور از من خواست که جیمی رو از اون جا ببرم وگرنه اداره مبارزه با جانوان خطرناک اون رو به قتل می رسونند.من هم جیمی رو به رومانی فرستادم.اما یاد و خاطره جیمی،برای همیشه در هاگوارتز و روی زخم پروفسور اسنیپ ماندگار شد.
خاطرات یک روز من از هاگوارتز :
هاگوارتز مکان عجیبیه.راستش خیلی عجیبه.در تمام مدتی که من اون جا بودم چیز های عجیب خیلی زیادی دیدم و البته اضافه کنم که دردسر های زیادی هم درست کردم.درست مثل فرد،جرج و رون.
این خاطره اما از اون خاطراتی نیست که دردسر از من شروع شده باشه.بلکه این بار دردسر از یه نفر دیگه شروع شد.از پروفسور اسنیپ،که به خاطر دخالت در کارهای من بلای وحشتناکی سرش اومد که فکر میکنم تعریف کردن دوباره اون خالی از لطف نباشه.همه چیز از آن روز دل انگیز پاییزی شروع شد :
من طبق معمول بعد از اتمام کلاس،وسایلم رو برداشتم و به جنگل ممنوع رفتم برای غذا دادن به جیمی،اژدهای خونگی خودم.راستش از این موضوع هیچ کس خبر نداشت به جز من و پروفسور دامبلدور.خب راستش دامبلدور از همه امور هاگوارتز باخبره و هیچی رو نمیشه از ایشون پنهان کرد.
داشتم تعریف میکردم که من به سمت جنگل به راه افتادم و البته کوله ام رو پر از گوشت و مرغ کردم تا برای جیمی ببرم.از غذا پروفسور اسنیپ که هیچ وقت ما دو تا با هم برخورد مناسبی نداشتیم،به تعقیب من اومده بود و میخواست به هر بهانه ای که شده من رو از هاگوارتز اخراج کنه.
من رفتم و رفتم تا به جیمی رسیدم.اون خودش رو بغل من انداخت و با تمام قدرت محبتشو نثار من می کرد و من هم در عوض گوشت و مرغ رو نثار اون می کردم.
ناگهان پروفسور اسنیپ از پشت درخت بیرون آمد و چوبدستی اش را سمت من گرفت.او با خشمی در چهره و خنده ای بر لبش رو به من کرد و گفت :
میدونستم که داری کار مشکوکی انجام میدی ویزلی و خیلی خوشحالم که تونستم خودم رو به موقع برسونم و تو رو از دست اون اژدهای بدترکیب نجات بدم.
من گفتم : تو حق نداری آسیبی به من و اژدهای من بزنی.باید هرچه زودتر از این جا بری بیرون و...
در همین حال چوبدستیم رو از جیبم دراوردم که بعد از اون اسنیپ با تمام قدرت فریاد زد : اکسپلیارموس
و چوبدستی از دست من افتاد.جیمی با دیدن این صحنه،خشمگین به طرف اسنیپ رفت و اسنیپ هم صاعقه های چوبدستی اش را یکی پس از دیگری نثار جیمی میکرد.در همین حال جیمی با عصبانیت آتش از دهان خودش بیرون انداخت که پروفسور در مقابل،یک سپر ضد آتش درست کرد اما متاسفانه نصف دستش سوخت و در همین لحظه بود که ((زمین آهنین شد هوا آبنوس))
و ناگهان پروفسور دامبدور ظاهر شد و به یاری اسنیپ آمد و او و اسنیپ با هم ناپدید شدند.فردا که به هاگوارتز برگشتم پروفسور از من خواست که جیمی رو از اون جا ببرم وگرنه اداره مبارزه با جانوان خطرناک اون رو به قتل می رسونند.من هم جیمی رو به رومانی فرستادم.اما یاد و خاطره جیمی،برای همیشه در هاگوارتز و روی زخم پروفسور اسنیپ ماندگار شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!






دافنه خیلی عصبانی میشود وروی برادر زاده اش داد خیلی بلندی کشید.