پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

173
نفر همین الان آنلاین‌اند 29 نفر در «انجمن»
0 عضو 173 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

57 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دفترچه خاطرات هاگوارتز

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1397/01/03
آخرین ورود
سه‌شنبه 13 خرداد 1399 15:06
عضویت
1396/12/19
پست‌ها
22
به نام خدا
خاطرات یک روز من از هاگوارتز :

هاگوارتز مکان عجیبیه.راستش خیلی عجیبه.در تمام مدتی که من اون جا بودم چیز های عجیب خیلی زیادی دیدم و البته اضافه کنم که دردسر های زیادی هم درست کردم.درست مثل فرد،جرج و رون.
این خاطره اما از اون خاطراتی نیست که دردسر از من شروع شده باشه.بلکه این بار دردسر از یه نفر دیگه شروع شد.از پروفسور اسنیپ،که به خاطر دخالت در کارهای من بلای وحشتناکی سرش اومد که فکر میکنم تعریف کردن دوباره اون خالی از لطف نباشه.همه چیز از آن روز دل انگیز پاییزی شروع شد :
من طبق معمول بعد از اتمام کلاس،وسایلم رو برداشتم و به جنگل ممنوع رفتم برای غذا دادن به جیمی،اژدهای خونگی خودم.راستش از این موضوع هیچ کس خبر نداشت به جز من و پروفسور دامبلدور.خب راستش دامبلدور از همه امور هاگوارتز باخبره و هیچی رو نمیشه از ایشون پنهان کرد.
داشتم تعریف میکردم که من به سمت جنگل به راه افتادم و البته کوله ام رو پر از گوشت و مرغ کردم تا برای جیمی ببرم.از غذا پروفسور اسنیپ که هیچ وقت ما دو تا با هم برخورد مناسبی نداشتیم،به تعقیب من اومده بود و میخواست به هر بهانه ای که شده من رو از هاگوارتز اخراج کنه.
من رفتم و رفتم تا به جیمی رسیدم.اون خودش رو بغل من انداخت و با تمام قدرت محبتشو نثار من می کرد و من هم در عوض گوشت و مرغ رو نثار اون می کردم.
ناگهان پروفسور اسنیپ از پشت درخت بیرون آمد و چوبدستی اش را سمت من گرفت.او با خشمی در چهره و خنده ای بر لبش رو به من کرد و گفت :
میدونستم که داری کار مشکوکی انجام میدی ویزلی و خیلی خوشحالم که تونستم خودم رو به موقع برسونم و تو رو از دست اون اژدهای بدترکیب نجات بدم.
من گفتم : تو حق نداری آسیبی به من و اژدهای من بزنی.باید هرچه زودتر از این جا بری بیرون و...
در همین حال چوبدستیم رو از جیبم دراوردم که بعد از اون اسنیپ با تمام قدرت فریاد زد : اکسپلیارموس
و چوبدستی از دست من افتاد.جیمی با دیدن این صحنه،خشمگین به طرف اسنیپ رفت و اسنیپ هم صاعقه های چوبدستی اش را یکی پس از دیگری نثار جیمی میکرد.در همین حال جیمی با عصبانیت آتش از دهان خودش بیرون انداخت که پروفسور در مقابل،یک سپر ضد آتش درست کرد اما متاسفانه نصف دستش سوخت و در همین لحظه بود که ((زمین آهنین شد هوا آبنوس))
و ناگهان پروفسور دامبدور ظاهر شد و به یاری اسنیپ آمد و او و اسنیپ با هم ناپدید شدند.فردا که به هاگوارتز برگشتم پروفسور از من خواست که جیمی رو از اون جا ببرم وگرنه اداره مبارزه با جانوان خطرناک اون رو به قتل می رسونند.من هم جیمی رو به رومانی فرستادم.اما یاد و خاطره جیمی،برای همیشه در هاگوارتز و روی زخم پروفسور اسنیپ ماندگار شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1397/04/01
آخرین ورود
سه‌شنبه 18 مهر 1402 23:01
عضویت
1397/04/01
پست‌ها
552
در حالی که در دفتر خود، در طبقه دوم هاگوارتز نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد، خون خشک شده زیر ناخنش را پاک کرد.
به دانش آموزانی که در محوطه حرکت میکردند، با یکدیگر صحبت میکردند، و حتی بستنی ای را گاز و لیس میزدند، نگاه دقیق تری انداخت.
خوشمزه بودند.
البته نه به عنوان کباب، بلکه بیشتر به عنوان هات داگ.

و سپس نگاهش به دانش آموز دیگری افتاد.
تنها نشسته بود در گوشه ای و به بقیه نگاه میکرد.
فنریر، به نگاه کردن و پاک کردن لکه های خون از زیر ناخن هایش ادامه داد، اما اینبار، کار دیگری هم به کارهایش اضافه شد تا قابلیت مولتی تسکینگش ارتقا بیابد.
این کار سوم، تفکر بود...
فنریر به فکر فرو رفته بود، کاری که در شصت درصد مواقع، حوصله انجام دادن آن را نداشت!

فلش بک به خیلی سال قبل:

صدای سوت سهمگین قطار، نمیگذاشت که بخوابد.
دانش آموزانی که در صندلی مقابلش، در کوپه قطار نشسته بودند، با بدبینی به او نگاه میکردند. میتوانست زمزمه های "گرگینه" و "عجیب الخلقه" را بشنود. اما از نگاه کردن یا حتی جواب دادن، اجتناب میکرد.
حماقتی بود که خودش مرتکب شده بود و از دهانش در رفته بود که چه موجودی است...

ساعت های رسیدن به هاگوارتز، همچون کابوسی دیر گذر بود، اما گذشت... و بالاخره با استفاده از قایق ها، پس از عبور از دریاچه سیاه، وارد قلعه شدند.
همه چیز برایش مثل یک صاعقه بود.
به همان ناگهانی ای، به همان سرعت.
سکوه سرسرا... همهمه دانش آموزان و اساتید...
و سپس گروهبندی...
کلاه گروهبندی، که به شدت او را به عطسه می انداخت، در گریفیندور گروهبندی اش کرد.

برای فنریر یازده ساله، مراسم شام، با آنهمه گوشت نیم پز، کبابی و حتی سرخ شده، همچون بهشت بود.

با وجود شکم پر، آن شب را راحت خوابید...
شب اول در هاگوارتز...

صبح زودتر از بقیه هم خوابگاهی هایش از خواب بیدار شد. شب قبل، آنها زیاد علاقه ای به حضورش نشان نداده بودند.
مستقیما به سمت سرسرای بزرگ رفت.
کنار یک پسر دیگر، با موهای بور نشست.
زمانی که آن پسر، فاصله اش را زیاد نکرد، اندکی آرام شد و شروع به خوردن صبحانه کرد.
نان و پنیر لذیذی بود، به همراه آب کدو حلوایی.
فنریر، به آن پسر که کنارش نشسته بود، زیر چشمی نگاه کرد.
ردایش کهنه به نظر میرسید، چشمانش قهوه ای تیره بود و موهای کوتاهش قهوه ای روشن.

- ریموس... ریموس لوپین هستم.

فنریر به شدت از جا پرید.
- سلام...
- من شاخ دارم؟
- نه... فقط انتظار نداشتم...
- خب؟ منم مثل توئم. به نظرم میتونیم رفقای خوبی باشیم. و چندتا دوست دیگه هم دارم که به نظرم از دیدنت خوشحال میشن...

ذهن فنریر به سوی دیگری رفت و دیگر سخنان ریموس را نشنید...
او دوست نمیخواست...
او گوشت میخواست!

پایان فلش بک!

فنریر از افکار خود خارج شد تا آب دهانش را که کم کم داشت سر ریز میشد، قورت دهد.
به نظر میرسید قابلیت مولتی تسکینگش هنوز نیاز به ارتقای بیشتری داشته باشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/08/13
آخرین ورود
یکشنبه 25 مرداد 1405 06:21
عضویت
1396/06/18
پست‌ها
724
دفترچه خاطرات آستريکس. صفحه دو هزارو چهارصدو دو.

نصف شب بود و آستريکس تازه از اولين شکارش برگشته بود. زبونشو دور لباش کشيد و باقي مونده خون رو ليس زد.
اون با خودش به فکر فرو رفت... کسی که تو محله قديم به بدشانس ترين پسر دنيا معروف بود الان احساس خوشحالي ميکرد ولي چرا؟!
_ بزار يه دودوتا چهارتاي ساده بکنم ببينم چرا همچين حسي دارم... يه کلاه که با چند تا چرتو پرت توي يه گروه خوب اصيل انداخت. اولين شکار هم که خوب پيش رفته... شايد اينبارو اينجا شانس يار باشه.
آستريکس یه خمیازه ای کشید و به ساعت ديواري که روبروش بود نگاه کرد که ساعت 5:49 دقيقه بهش چشمک ميزد. ديگه بهتر بود بخوابه , ساعت شروع کلاس هارو نميدونست ولي اميدوار بود يااقل موقع ظهر باشه تا کمي استراحت کنه.
بعد از عوض کردن لباساش پريد روي تخت و درجا دکمه بخواب رو زد.

ساعت 7:30 دقيقه صبح


_درررررريييييييينگ درررررييييييييينگ.

آستريکس مثل گربه توي تام و جري به سقف ميپره و با ناخوناش اونو چنق ميزنه ولي چون با گربه توي تام و جري صدو هشتاد درجه فرق جنسيتي و شخصيتي داشت نتونست خودشو رو سقف نگه داره و نشيمنگاهش با کف خوابگاه يه روبوسي محکمي کردن.
آستریکس از جاش بلند شد و کمی نشیمنگاهشو مالش داد و بعد گفت:
_شيیییر تو شاااااانس.

کم کم بقیه ملت , شادو شنگول بیدار میشن و با انگشتای کوچولو قوقولی چشماشونو میمالن و یکی یکی برا رفتن به wc به صف میشن ولی آستریکس با چشمای پف کرده و قرمز و با یه بالشت توی بغلش با قیافه ای پوکر فیس مانند به یک نقطه خیره شده و حرفای قبل خوابش رو تو ذهنش مرور می کنه.
بعد از اینکه ملت رداهای خودشونو می پوشن و راهی کلاساشون میشن , تازه اون به خودش میاد و با تکرار جمله:
-شیر تو شانس.
از جاش پا میشه و زندگی شیر شانسی اش را ادامه میده.

پایان صفحه دو هزارو چهارصدو دو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


تولد نقش
1396/11/19
آخرین ورود
چهارشنبه 21 شهریور 1397 21:19
عضویت
1396/11/14
پست‌ها
109
چنددقیقه ای بود که بیدار شده بودم ولی دلم نمی خواست چشامو بازکنم. اون قلعه ی شگفت انگیز، دریاچه ای که از سیاهی انگار از مرکب پرشده بود و کلاه سخنگویی که گفت من شجاعم، اگه همش خواب باشه چی؟!

صدای دینگ دینگ ظریفی شش بار در گوشم پیچید. صبح شده بود و رویا هنوز ادامه داشت!

با ذوق از جام پریدم. هم اتاقی هام غرغرکنان پتوهارو روی سرشون می کشیدن، ولی من سرحال و پراز انرژی بودم. سریع لباسامو پوشیدم، کراواتمو صاف کردم و کتاب هامو تو کیفم چپوندم. باید چیزهای بیشتری ازاین قلعه می دیدم!

تقریبا نزدیک بود چوبدستیمو جا بذارم!

اونو هم از کنار تختم قاپیدم و جرقه های طلایی رنگی ازش به نشانه خشنودی خارج شد.

لیزا، دختری که موهایی خاکستری-صورتی داشت، با خواب آلودگی به من نگاه کرد:
-چیشده؟ برای اینهمه سروصدا زود نیس؟

من این دختر رو از لرزش پاهاش وقت گروهبندی و شیطنت هاش سر میز شام به یاد داشتم. دختر دوست داشتنی ای بود.
-اولین کلاسمون تو هاگوارتزه! ذوق نداری ببینی استاد تغییرشکل چی میخواد درس بده؟

صدای خرو پف لیزا در جواب بلند شد ومن کیفمو برداشتم و پله های خوابگاه رو دوتا یکی کردم و به تالار گریف رسیدم. یک نفر روی کاناپه ی جلوی شومینه و جلوی انبوهی از کتابها و کاغذهای پوستی خوابش برده بود. تصمیم گرفتم بیدارش کنم.
-هی! اگه کلاس داری دیرت نشه و اگه نداری... فکرکنم تختت برای خوابیدن راحت تره.

پسری که بیدارش کرده بودم با گیجی به من زل زد.
-کلاس؟ نه... بدتراز اون، سمج دارم.
-چی داری؟!
-تو تازه واردی. جای تعجب نداره. قانون اول تالار گریف! هیچکس زودتر از ساعت8 بیدار نمیشه! اگه کلاس نداری زودتر از12 بیدار نمیشی!

پسر بعد از گفتن این طرف تلوتلو خوران به سمت خوابگاه پسران راه افتاد. حتی خودشو معرفی هم نکرد! نکنه سمج یه نوع بیماری باشه؟ اسم پسر رو از روی کتاب ریاضیات جادوییش خوندم; گیدیون پرایوت. بعدا ازش درمورد این سمج میپرسم.

تالار اصلی پر از دانش آموزان آشفته و خواب آلود بود که با بیحالی به صبحانه شون زل زده بودند. من کنار یک دختر لاغراندام گریفی ولو شدم. میز صبحانه از هرچیزی که فکرشو بکنی پر شده بود. آبمیوه، قهوه، چای انگلیسی و ایرانی، مارمالاد، نیمرو، همه چی!

درحالی که برای خودم آب پرتقال میریختم، سعی کردم سر صحبت رو با دختر باز کنم.
-شما میدونید کلاس تغییرشکل از کدوم وره؟

دختر لاغراندام با چشمای بادومیش نگاه موشکافانه ای به من انداخت.
-البته که میدونم. باید بپیچی سمت راست و تا تابلوی بیوه نالان بری، بعد به سمت چپ بری و از راه پله ها بخوای که تورو به سمت غربی ترین کلاس برسونن.

من جوری با تعجب به دختر نگاه کردم که جمله شو یه بار دیگه آروم تر گفت و اضافه کرد.
-سعی کن تازه واردا رو پیدا کنی و دنبالشون بری! سخت نیس!

دختر بلند شد و من به سختی گازی به ساندویچم زدم.

یک ساعت بعد

-یعنی هیچکدوم از تازه واردا نمیخوان صبحونه بخورن؟! اه ولش کن، خودم کلاسو پیدا میکنم.

از تالار بیرون اومدم وبه سمت راست راهمو ادامه دادم. تابلوهای روی دیوار بهم خوشامد میگفتن و راهو نشونم می دادن. همه چی خوب بود تا وقتی به راه پله ها رسیدم. میتونید تصور کنید که از راه پله ای مودبانه بخواید به سمت چپ بپیچه و اون خودشو به نشونه منفی به اطراف تکون بده؟!

یک ساعت بعدتر

نه، هنوز نرسیدم و از پله ها متنفرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams
تولد نقش
1397/03/14
آخرین ورود
چهارشنبه 19 شهریور 1399 19:51
عضویت
1397/03/10
پست‌ها
359
" چقدر بزرگه! وای خدا!" من به حیاط هاگوارتز نگاه می کردم و این جمله را بار ها تکرار می کردم و سعی در تصور کل هاگوارتز، داشتم.نمی توانستم، چون در مغزم نمی گنجید. هنوز با دهان باز‌، به دور و برم ، می نگریستم. حیرت انگیز و در عین حال، خوشحال بودم. به خود آمدم و قدمی برداشتم. وقت نکرده بودم که به همه جا سر بزنم.

همه درباره ی کویداچ؟ کویپاج؟ نه، فکر کنم که باید کوییدیچ باشد، حرف می زدند. می گویند که یک مسابقه با جارو ست. بالاخره، من که نمی رفتم! پس به حرف هایشان، اهمیت ندادم. تالار هافلپاف و خوابگاه، و کل هافلپاف، خیلی خوب و جذاب بود. من کسی را در هافلپاف، غیر از سدریک دیگوری، نمی شناسم. خیلی با کس دیگه ای حرف نزده بودم، چون در دو روز پیش، در شوک بودم و هنوز از شوکم برداشته نشده بود.

راه رفتن را به سمت تالار خصوصیمان، شروع کردم. همه ی بچه های هاگوارتز در راه، مثل بت، به من خیره شده بودند. اما من به آنها توجه نکردم. چون اصلا برایم مهم نبود. ناگهان به تابلویی برخورد کردم. به بالا نگاه نگریستم. به در تالار خود، رسیده بودم.
سرم به شدت درد می کرد. اما با این حال گفتم:

- درو باز کن.

- چون فقط تازه واردی، درو باز می کنم. وگرنه باید همیشه رمزو بگی!

- رو نواری؟ چرا همیشه میام، اینو تکرار می کنی؟

او چیزی نگفت. ولی در عوض،در را باز کرد. من نگاهی عجیبی به او انداختم، اما کمی بعد، در تابلو، رفتم. وقتی کاملا به تالار رسیدم، همه به من خیره شدند. چرا به من می نگرند؟ من سرم را پایین انداختم و به طرف خوابگاه رفتم.

- ماتیلدا؟

من باز هم به راه خود ادامه دادم و به حرف های بقیه، اصلا گوش نکردم.

- میشه یه نگاه به ما کنی؟

من به خوابگاه رسیدم. اما لیندا، سریع به طرف در آمد و جلویش، ایستاد.

- نگاه کن دیگه!

من با چشمان آبی کهربایی، به لیندا نگریستم:

- چیه؟

- چرا اینقدر دپرسی؟ تو این چند روز‌، همش سرت پایین بوده. با هیچکس حرفم نزدی و فقط شبا میای تالار! بعد تو میگی چیه؟

-ببخشید، من خیلی کار دارم.

من لیندا را پس زدم و دستگیره را چرخاندم. در را باز کردم و با قدم های محکم، به خوابگاه پا گذاشتم. به سرعت به طرف تختم رفتم.
سریع پتو را بر بدن خود کشیدم و با ابرو هایی در هم رفته، چشمانم را بستم. نمی دانم چرا، ولی نمی توانستم با آنها گرم بگیرم. راحت نبودم.

می خواستم پیش آن خانواده ای که جادو را قبول نداشتند ، برگردم. اما بعد چند دقیقه فکر، به این نتیجه رسیدم که ماندن در اینجا، برای من، بسیار ضروری است. من امیدوار بودم که با هافلی ها و با کل هاگوارتز، دوست بشوم. این را به خود گفتم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

تولد نقش
1396/11/30
آخرین ورود
جمعه 24 خرداد 1398 11:24
عضویت
1396/11/28
پست‌ها
25
همانطور که آلبوس بهم گفته بود، از غفلت مشنگ ها استفاده کردم و در یک لحظه که چشم ها به قطار سکوی نه خیره شده بود، وارد دیوار بین سکوی نه و ده شدم. بلافاصله خودم را بین انبوهی از جادوگران بریتانیایی و فرزندانشان دیدم. گاری های پر از چمدان و قفس های پرندگان همه جا به چشم می‌خورد. انقدر همه جا شلوغ بود که کمتر کسی متوجه حضور من غریبه می‌شد. 

سوار قطار شدم و در کوپه وسط، نزدیک پنجره نشستم. اینبار دانش آموزان که برای رفتن به صندلی خود از جلوی کوپه من می گذشتند، متوجه چهره جدید من می شدند. حتما پیش خود فکر می کردند خیلی جوان است که بخواهد معلم باشد، اما بزرگتر از آن است که سال اولی باشد.

بعد از چند ساعت راندن در دل جنگل های اسکاتلند، بلاخره قطار به هاگوارتز رسید. قلعه جادویی بزرگی که تعریف آن را همه جا و از همه کس، خصوصا آلبوس شنیده بودم. هوا تاریک شده بود و وقتی به بالا نگاه انداختم، به سختی می شد نوک برج و بارو های بلند را دید. در دل اقرار کردم که از دورمشترانگ خیلی خیلی بزرگ تر است. 

پشت سر همه وارد تالار شدم. پیرمرد خرفتی که فانوس به دست داشت ابتدا مانع ورود من شد. آخر من ردای دانش آموزی نداشتم. به او گفتم که دانش آموز دورمشترانگ هستم و به دعوت مدیر مدرسه، برای ادامه تحصیل به اینجا آمدم. چیزی که به او نگفتم این بود که به علت استفاده از طلسم های خطرناک و به خطر انداختن جان چندتا از همکلاسی هایم، از دورمشترانگ اخراج شدم.

پیرمرد رفت و من را در راهروی بزرگ تنها گذاشت. نگاهم را به سر تا سر راهرو دوختم. زره های متحرک، نقش و نگارهای قدیمی تراشیده روی سنگ، شمع های معلق در هوا، بوی غذای تازه طبخ شده از سرسرا، آری، اینجا خیلی با دورمشترانگ متفاوت بود. 

با احتیاط به جایی که پیرمرد رفته بود نگاه کردم و وقتی مطمین شدم که کسی به من نگاه نمی کند، دوان دوان از پله ها بالا رفتم. کنجکاوی در من می سوخت. به عمه پیرم و آلبوس گفته بودم برای ادامه تحصیل به هاگوارتز می روم و از مدیر آنجا خواهش می کنم من را بپذیرد، اما در حقیقت می خواستم در این قلعه تاریخی دنبال یادگاران مرگ بگردم. 

کار سختی بود. قلعه پر بود از راه پله های متحرک و اتاق های بزرگ. میدانستم تا پایان شام و گروهبندی، چند ساعتی بیشتر وقت ندارم. همانطور که در یکی از راهرو ها بالا و پایین می رفتم، با خود تکرار کردم: باید اتاقی را که هاگوارتزی ها وسایلشان را قایم می کنند را پیدا کنم!

سه بار این جمله را با خود تکرار کردم که ناگهان دری در کنارم پدیدار شد. گویا ناخواسته طلسم قفل در را شکسته بودم. با اشتیاق و شور چوبدستی ام را بیرون کشیدم و در اتاق را باز کردم.

مثل بازار مکاره بود! از شیر مرغ تا جان آدمیزاد روی هم تلمبار شده بود. وسط آنهمه شلوغی، آینه قدی بزرگی توجه من را به خودش جلب کرد. با کنجکاوی جلو رفتم و به تصویر رنگ پریده خودم نگاه کردم. ناگهان با تعجب آه کشیدم! آلبوس کنار من ایستاده بود. ابر چوبدستی در دستم، سنگ زندگی مجدد روی تاج پادشاهی بر روی سرم، و چیزی مثل شنل نامریی در دستان آلبوس بود. اما وقتی سرم را چرخاندم، در دنیای واقعی تنها بودم.

آلبوس درون آینه شروع به صحبت کرد: تو انقدر بد نیستی گلرت. تو به هاگوارتز صدمه نمیزنی. تو جان بچه های هاگوارتز را مثل دورمشترانگ تباه نمی کنی. به خانه برگرد، جای تو اینجا نیست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
تولد نقش
1393/11/28
آخرین ورود
شنبه 9 آبان 1405 21:23
عضویت
1393/11/27
پست‌ها
601
- لوموس!

تاریکی.

- لوموس!...لوموس!لوموس!لومــ...اوس!

تکه چوب را محکم تر گرفت و وحشیانه تکان داد.

- لوموس! لومعوس! لووووموووووعووووس!

دستی به پیشانی کشیده و عرقش را پاک کرد. سپس چوب را مقابل صورتش گرفت:
-ناامیدمان نمودی.

آنگاه شاخه ای را که از درخت کنده بود به دور انداخت و شاخه ای دیگر را کند.

-ویز ویزی، ویز ویز!

حشره سیاه به به تکه چوب های این طرف و آن طرف افتاده در آن برهوت اشاره کرده و اذعان داشت که این کار بی فایده است.

مرد شکست.
یا دست کم این طور به نظر می رسید؛ او از کمر خویش خم شده و چشم در چشم حشره شد. حشره قدری از این فاصله نزدیک صورت هایشان شرم زده شده و چندگامی خجولانه عقب رفته و خنده ای نخودی کرد... اما ارتباط چشمی را قطع نکرد.
مرد به درون چشمان حشره خیره شد، در آن چشمان تیره رنگ گم شد و فرو رفت، حشره نیز محو نگاه چشمان تیره مرد شده و از خود بی خود شد.

- لوموس!
- ویییییییز! ویییییییز!

حشره در حالی که وحشیانه به این سو و آن سو تاب خورده و در دستی مچاله می شد، به خود آمده و جیغ می زد.

- ویز؟!
از ته حشره نور بیرون آمد.

جانور زشت و سیه چرده چیزی بیش از تصوراتش بود، او جادویی بود.

"پیفت"
-ویز.

یک موی دم درخشان تک شاخ از حشره خارج شده بود.

-ویییییز!

حشره می دانست که نمی بایست غذای بیرون را می خورد، او می دانست تک شاخ ها به مشتری و سلامتش اهمیت نمی دهند، او انتظار وجود موی آن ها در معده اش را داشت!
اما موی دم مسئله ای دیگر بود.

مرد حشره را رها کرد و جانور بر زمین افتاد، به پشت دراز کشید و نقشه انتقام از تک شاخ ها را در سر پروراند و عین خیالش نیز مبود که همچنان از منتهی الیه اش نور خارج می شود.
حشره دیگر اعتقادی به جادو نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1397/01/02
آخرین ورود
سه‌شنبه 8 مهر 1399 09:31
عضویت
1396/12/28
پست‌ها
83
جيغ زدم:
-نه!اين كارو نكن!
و سراسيمه از خواب پريدم.بازم خواب ايرفاست رو ديده بودم.چند وقت بود كه همش خواب مرگشو ميديدم و همين جوري هم از خواب ميپريدم.از گوشه چشمم برق چيزيو ديدم و رفتم سمتش.
با خودم گفتم:
-اين ديگه چيه؟
برش داشتمو خوب نگاش كردم.يه سنگ لوزي شكل كه روش علامت يادگاران مرگ بود.كسي كه همه زندگي شو تو جنگل گذورنده و تا حالا هيچي از اين علامت و داستنش نشنيده بود طبيعي بود كه با تعجب بهش نگاه كنه.سه بار تو دستم چرخوندمشو چيزي كه از يك هفته پيش تو ذهنم بود جلوي چشمم پديدار شد.اير فاست!با ترس و لرز عقب رفتم.
بهش گفتم:
-اير فاست؟
با لبخند ژكوند گفت:
-خودمم!
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-تو...تو مردي!ولي الان اينجايي!چطوري؟
-با آن سنگ.سنگ رستاخيز.سنگي كه باهاش مرده ها را زنده ميكنند!فرزند پولاركس!
شباهتي ميان اير فاست قديم و اير فاست جديد ديده نميشد.
ايرفاست ادامه داد:
-فرزند پولاركس!تنها با شكستن آن سنگ ميتوان كساني را كه زنده كردي بار ديگر بكشي!
ايرفاست هرگز من رو اين جوري صدا نمي كرد.
اما نقطه ضعفش رو گفته بود.يه لحظه به سنگ نگاه كردم و وردي كه خودم اختراع كردم رو به كار بستمو بوم سنگ تركيد.نفس راحتي كشيدمو به اين فكر كردم كه ايا انتخابم درسست بوده يا نه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.
تولد نقش
1396/06/17
آخرین ورود
پنجشنبه 27 تیر 1398 15:42
عضویت
1396/06/14
پست‌ها
12
-وای گل تمام شد الان چی کار کنم؟باید برم وگل بخرم.
دافنه پیش به سوی مغازه رفت.
اما دید که مغازه خیلی شلوغ است.
-
در همین زمان آملیا را دید و با عصبانیت از مغازه خارج شد .
ومجبور شد از جاده خاخی نزدیک خانه گل بیاورد.
و شروع کرد به ساختن مجسمه.
در همین حال برادر زاده ی دافنه با سرعت خیلی زیادی از خانه خارج شد وزیر مجسمه ی دافنه زد دافنه خیلی عصبانی میشود وروی برادر زاده اش داد خیلی بلندی کشید.

شب شد.دافنه با عصبانیت زیادی روی مبل نشسته بود وبه برادرزاده اش نگاه میکرد .
که ناگهان مادر دافنه وارد اتاق شد. وقتی مادر دافنه نوه اش رادید که دافنه چه بلای سرش اورد با عصبانیت به دافنه نگاه کرد .
وقتی دافنه مادرش رادید . وقتی دافنه می خواست همه چیز را برای مادرش توضیح دهد مادر دافنه بدون آنکه به حرف هایش گوش بدهد دافنه را از خانه بیرون انداخت. و دافنه مجبور شد آن شب بیرون بخوابد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/06/17
آخرین ورود
پنجشنبه 27 تیر 1398 15:42
عضویت
1396/06/14
پست‌ها
12
- مامان من میرم بستنی فروشی.

دافنه از خانه خارج میشه. وقتی که سوار دوچرخه میشه تا بره بستنی فروشی...
-آااااااخ!

دوچرخه کاملا وارونه شد.
- الان باید با پای پیاده برم؟
_______

-آقا یه بستنی کاکائو ی می خوام
-بفرمایید.

دافنه وقتی بستنی رو می گیره و سراغ میزش میره.

- واااااای!
- ببخشید مشکلی هست؟

دافنه که بستنی از سر و روش می چکید با ناراحتی بیرون رفت. آقای بستنی فروش دنبالش دوید.
- پولم چی شد؟

دافنه دستشو برد توی جیبش تا پول در بیاره، اما...
- واااااای پولامو جا گذاشتم.
_______

شب شد.

-دخترم باید بری دور درس و مشقت.

-باشه مامان.

دافنه کتابش رو درآورد.

- واااااای ! جوهر ریخت رو کتابم

- دخترم این آخرین جلدش بود

دافنه با ناراحتی گفت:
- بدشانسی چقدر بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.