تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
68 کاربر(ها) آنلاین هستند (54 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
67
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
موزه جادو و تاریخ جادوگری
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

سالازار با خشم نگاهی به پرسی انداخت و هزاران بار بر او لعنت فرستاد و رو به گودریک گفت : که این طور ! و تمام تلاشش را به کار بست تا خشمش را پنهان سازد و در نهایت ادامه داد : خیلی وقت بود دور هم جمع نشده بودیم ! چه مفتخرم که 4 نفری یه بار دیگه اجتماع گرم و صمیمی گذشته مون رو تجربه می کنیم . الان به لرد و بچه ها می گم تدارکات یک جشم مختصر رو حاضر کنن .
- امم ، بدک نیست اما اصلا از سختی مصاحبت با تو نمیشه گذشت .
شــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــرق !
صدای ورود روونا و هلگا سالازار را قلبا پریشان کرد اما به محض رعایت آداب دوستی برخاست و به گرمی دست هلگا و روونا را فشرد و هلگا خود را در آغوش سالازار رها کرد و گفت : کاش می دونستی چه قدر مشتاق دیدنت بودم !
پرسی که مات و مبهوت ایستاده بود و با اینکه زامبی شده بود وحشتی عجیب وجودش را پر کرد بود که حتی توان راه رفتن نداشت . سالازار رو به پرسی گفت : بچه برو به لرد و بقیه اعلام کن که مهمون دارم و تدارکات رو آماده کن .
پرسی بدون هیچ اظهار نظری به سمت در خروجی حرکت کرد .
طویله ی محل سکونت لرد و مرگخواران
لرد بی تفاوت به بحث های شور انگیز مرگخواران و صدای نا به هنجار مادیان ، انتظار ورود پرسی را می کشید .
بلا نگاهی به لرد انداخت و با حرکت دستش مرگخواران را ساکت کرده و رو به ارباب گفت : مشکلی پیش نمیاد ارباب . شما نگران نباشید . این پرسی قطعا می تونه از عهده اش ...
ناگهان صدای باز شدن در طویله صحبت بلاتریکس را قطع کرد و پرسی بی اختیار گفت : گودریک ، روونا و هلگا مهمان سالازار هستن !
لرد وحشیانه فریاد زد : بله ؟ اینا دیگه از کجا اومدن ؟
- من دعوتشون کردم . بهتره فکر تدارک شام و غیره باشید و بی اختیار روی زمین افتاد .
رابستن : این چش شد یهو !؟
- امم ، بدک نیست اما اصلا از سختی مصاحبت با تو نمیشه گذشت .
شــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــرق !
صدای ورود روونا و هلگا سالازار را قلبا پریشان کرد اما به محض رعایت آداب دوستی برخاست و به گرمی دست هلگا و روونا را فشرد و هلگا خود را در آغوش سالازار رها کرد و گفت : کاش می دونستی چه قدر مشتاق دیدنت بودم !
پرسی که مات و مبهوت ایستاده بود و با اینکه زامبی شده بود وحشتی عجیب وجودش را پر کرد بود که حتی توان راه رفتن نداشت . سالازار رو به پرسی گفت : بچه برو به لرد و بقیه اعلام کن که مهمون دارم و تدارکات رو آماده کن .
پرسی بدون هیچ اظهار نظری به سمت در خروجی حرکت کرد .
طویله ی محل سکونت لرد و مرگخواران
لرد بی تفاوت به بحث های شور انگیز مرگخواران و صدای نا به هنجار مادیان ، انتظار ورود پرسی را می کشید .
بلا نگاهی به لرد انداخت و با حرکت دستش مرگخواران را ساکت کرده و رو به ارباب گفت : مشکلی پیش نمیاد ارباب . شما نگران نباشید . این پرسی قطعا می تونه از عهده اش ...
ناگهان صدای باز شدن در طویله صحبت بلاتریکس را قطع کرد و پرسی بی اختیار گفت : گودریک ، روونا و هلگا مهمان سالازار هستن !
لرد وحشیانه فریاد زد : بله ؟ اینا دیگه از کجا اومدن ؟
- من دعوتشون کردم . بهتره فکر تدارک شام و غیره باشید و بی اختیار روی زمین افتاد .
رابستن : این چش شد یهو !؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/6/5 23:18:17
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
[spoiler=خلاصه]خلاصه:
سالازار کبير بعد از ساليان سال از خوابي دراز بيدار شده و از موزه جادو و تاريخ جادوگري، به خانه ريدلها رفته. سالازار بخاطر اين که مدت درازي رو خواب بود، از تکنولوژي و وسايل مدرن خبري نداره و الان که به خونه ريدل برگشته، شده لرد و رئيس خونه. لرد که از اين موضوع خوشحال نيست، به بلا و پرسي دستور ميده تا سالازار رو در48 ساعت بکشن!
ولي بلاتريکس و پرسي موفق به انجام اين کار نمي شوند و سالازار دست آنها را مي خواند. از طرفي هم سالازار متوجه توطئه لرد شده و او را محکوم کرده تا در طويله به همراه مرگ خواران زندگي کند!!
لرد نيز براي کشتن سالازار يک طلسم روي پرسي اجرا ميکنه و پرسي زامبي ميشه و حالا مي خواد با يک تبر سالازار رو شقه شقه کنه!!
و حالا ادامه ماجرا...
[/spoiler]
سالازار سرگرم پاپيوني کردن آنتن هاي تلوزيونه که يهو يک سايه بلند رو بر بالاي سرش ميبينه و بر ميگرده.
- جيــــــــــــــغ!
و سريعا طي يک حرکت خفن ميپره يک گوشه و تبر پرسي ويزلي به جاي اينکه سالازار رو جرواجر بکنه تلوزيون رو نصف ميکنه!
پرسي : هوووو... صبر کن... هيييي...
سالازار عقب عقب ميره و از شدت ترس عرق سردي رو پيشونيش نشسته که يهو متوجه ميشه که نا سلامتي سالازاره و کلي قدرت و خفنيت داره.
- بايست اي مرده ي زنده شده و بدان که خدايان از پشتيبانان من هستند.
پرسي بي توجه به لاس زدن سالازار تبر رو براي بار دوم بالا مياره و به طرف سالازار پرتاب ميکنه.
سالازار اما اين بار هم جا خالي ميده و تبر روي يک گنجه خاک گرفته ميخوره.
سالازار که گويا برق دو هزار ولت رو بهش چسبوندن فرياد ميزنه : اوووه نــــه.
پرسي : هاااااا... مگه اون تو... هوووو....چي بود؟
سالازار دو دستي ميزنه تو سرش و ميگه : اون تو گنجه نگه داري از سه موسس ديگه هاگوارتز بود!! يعني گودريک گريفيندور ، روونا راونکلاو و هلگا هافلپاف. الان که تو اون گنجه رو شکستی طلسمی که روی اون گذاشته بودم باعث شد تا اون سه نفر ديگه هم بیان.
در همين لحظه رعد و برقي مهيب زده ميشه و در گنجه آروم آروم باز ميشه.
- اوووه سالازار. شروع زندگي مجدد با ديدن تو چقدر گند است!
سالازار : گودريک؟
گودريک : کجاي کاري تازه هلگا و راونا هم تو راهن.
سالازار کبير بعد از ساليان سال از خوابي دراز بيدار شده و از موزه جادو و تاريخ جادوگري، به خانه ريدلها رفته. سالازار بخاطر اين که مدت درازي رو خواب بود، از تکنولوژي و وسايل مدرن خبري نداره و الان که به خونه ريدل برگشته، شده لرد و رئيس خونه. لرد که از اين موضوع خوشحال نيست، به بلا و پرسي دستور ميده تا سالازار رو در48 ساعت بکشن!
ولي بلاتريکس و پرسي موفق به انجام اين کار نمي شوند و سالازار دست آنها را مي خواند. از طرفي هم سالازار متوجه توطئه لرد شده و او را محکوم کرده تا در طويله به همراه مرگ خواران زندگي کند!!
لرد نيز براي کشتن سالازار يک طلسم روي پرسي اجرا ميکنه و پرسي زامبي ميشه و حالا مي خواد با يک تبر سالازار رو شقه شقه کنه!!
و حالا ادامه ماجرا...
[/spoiler]
سالازار سرگرم پاپيوني کردن آنتن هاي تلوزيونه که يهو يک سايه بلند رو بر بالاي سرش ميبينه و بر ميگرده.
- جيــــــــــــــغ!

و سريعا طي يک حرکت خفن ميپره يک گوشه و تبر پرسي ويزلي به جاي اينکه سالازار رو جرواجر بکنه تلوزيون رو نصف ميکنه!
پرسي : هوووو... صبر کن... هيييي...
سالازار عقب عقب ميره و از شدت ترس عرق سردي رو پيشونيش نشسته که يهو متوجه ميشه که نا سلامتي سالازاره و کلي قدرت و خفنيت داره.
- بايست اي مرده ي زنده شده و بدان که خدايان از پشتيبانان من هستند.
پرسي بي توجه به لاس زدن سالازار تبر رو براي بار دوم بالا مياره و به طرف سالازار پرتاب ميکنه.
سالازار اما اين بار هم جا خالي ميده و تبر روي يک گنجه خاک گرفته ميخوره.
سالازار که گويا برق دو هزار ولت رو بهش چسبوندن فرياد ميزنه : اوووه نــــه.

پرسي : هاااااا... مگه اون تو... هوووو....چي بود؟
سالازار دو دستي ميزنه تو سرش و ميگه : اون تو گنجه نگه داري از سه موسس ديگه هاگوارتز بود!! يعني گودريک گريفيندور ، روونا راونکلاو و هلگا هافلپاف. الان که تو اون گنجه رو شکستی طلسمی که روی اون گذاشته بودم باعث شد تا اون سه نفر ديگه هم بیان.

در همين لحظه رعد و برقي مهيب زده ميشه و در گنجه آروم آروم باز ميشه.
- اوووه سالازار. شروع زندگي مجدد با ديدن تو چقدر گند است!
سالازار : گودريک؟
گودريک : کجاي کاري تازه هلگا و راونا هم تو راهن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

[b][color=FF
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/19
آخرین ورود: پنجشنبه 19 فروردین 1389 15:13
از: روزایی که دیگه بر نمیگردن ! از اون روزای خوب :|
پستها:
39

لرد با عصبانیت گفت: این طوری نمیشه باید هرچه سریع تر از شرش خلاص شیم.
- اما چه طوری؟ :ysig:
لرد دستی به چانه اش کشید و گفت: بسپرینش به دست خودم. شما مرگخواران وفادار من بشینین اینجا رو تمیز کنین و شب توش بخوابین ، پاداشش هم باشه برا بعد از خلاص شدن از دست سالازار.
- مای لرد شما چه طور میخواین از دست سالازار خلاص شین؟
برقی در چشمان لرد نمایان شد و گفت: میرم تو یه هتل و ورد جدیدی رو که اختراع کردم تمرین میکنم. با اون ورد میتونم در عرض یک ثانیه بدون اینکه کسی متوجه بشه شر سالازارو کم کنم.
مرگخواران:
لرد به سمت در طویله رفت و گفت: حالا سریع تر تمیز کردن اینجارو به پایان برسونین تا من برگردم.
مرگخواران:
و لرد با صدای تقی ناپدید شد.
ساعاتی بعد:
سالازار که از رستوران و خوش گذرانی در بیرون بازگشته بود ، جلوی تلویزیونی ایستاده بود و مشغول گره زدن شاخک های آن بود.
در اتاق بغلی ، پرسی با تکانی همانند زامبی ها از زمین بلند شد ، نگاهی به اطراف انداخت و یکراست به سمت مجسمه ای تبر به دست رفت.
پرسی با حرکت چوبدستیش به راحتی تبر را از دست مجسمه خارج کرد و با حالت
از اتاق خارج شد و یکراست به جایی رفت که سالازار ایستاده بود.
نگاهی به اطرافش انداخت ، کسی در آن نزدیکی نبود و سالازار هم مشغول ور رفتن به سیم های تلویزیون بود.
بنابراین تبر را بالا گرفت و به سالاز نزدیک شد ...
- اما چه طوری؟ :ysig:
لرد دستی به چانه اش کشید و گفت: بسپرینش به دست خودم. شما مرگخواران وفادار من بشینین اینجا رو تمیز کنین و شب توش بخوابین ، پاداشش هم باشه برا بعد از خلاص شدن از دست سالازار.
- مای لرد شما چه طور میخواین از دست سالازار خلاص شین؟
برقی در چشمان لرد نمایان شد و گفت: میرم تو یه هتل و ورد جدیدی رو که اختراع کردم تمرین میکنم. با اون ورد میتونم در عرض یک ثانیه بدون اینکه کسی متوجه بشه شر سالازارو کم کنم.
مرگخواران:

لرد به سمت در طویله رفت و گفت: حالا سریع تر تمیز کردن اینجارو به پایان برسونین تا من برگردم.
مرگخواران:

و لرد با صدای تقی ناپدید شد.
ساعاتی بعد:
سالازار که از رستوران و خوش گذرانی در بیرون بازگشته بود ، جلوی تلویزیونی ایستاده بود و مشغول گره زدن شاخک های آن بود.
در اتاق بغلی ، پرسی با تکانی همانند زامبی ها از زمین بلند شد ، نگاهی به اطراف انداخت و یکراست به سمت مجسمه ای تبر به دست رفت.
پرسی با حرکت چوبدستیش به راحتی تبر را از دست مجسمه خارج کرد و با حالت
از اتاق خارج شد و یکراست به جایی رفت که سالازار ایستاده بود.نگاهی به اطرافش انداخت ، کسی در آن نزدیکی نبود و سالازار هم مشغول ور رفتن به سیم های تلویزیون بود.
بنابراین تبر را بالا گرفت و به سالاز نزدیک شد ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col
[i][col
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/05
آخرین ورود: چهارشنبه 16 تیر 1389 16:18
از: این سبیل ها خوف نمی کنی یابو !
پستها:
209

بلا با ترس از اين كه قضيه پيش ارباب لو بره به سالازار ميگه : نه بيا اقايي كن دهن مارو مورد عنايت قرار بده ، سالازار مارو ببخش!
سالازار : نه ، اگر تا سي سانيه ديگه ولدمورت اينجا نباشه شلوارشو جلو مرگخواراش ميكشم پايين ، تو هم سريع برو بهش خبر بده !
بلا كه ديگر راهي براي راضي كردن سالازار نميديد سريع از روي جنازه پرسي رد شد و به سمت اتاقه لرد رفت ؛ در را با شدت باز كرد و نفس زنان داخل اتاق امد.
ولدمورت : اي سيم خاردار ابله ، مگه اينجا تويله ننت كه اين گاو سرتو ميندازي پايين ميايي تو؟!
بلا : ارباب سالازار كارتون داره ، ميگه تا سي سانيه ديگه اونجا نباشيد شلوارتون رو ميكشه پايين !
- ميگ ميگ ايييييييييييييييييييييژژژژژژژژژژ
بلا :
اين صدايي باد لرد بود كه با عجله از كنار بلا رد شد تا به محضر سالازار شرف ياب شود.
ولدمورت سريع به سمت سالازار رفت و تعظيم كوتاهي كرد و گفت : مشكلي پيش اومده ؟!
سالازار : كچل تو ميخواي منو نفله كني ؟! يعني اينقدر خري كه ميخواي سالازار كبير رو دراز كني ؟!
ولدمورت كه فهميد نقشه اش لو رفته گفت : من شيرموز بخورم بخوام همچين غلطي بكنم !
سالازار : راهي نيست ، من ازت دل گير شدم ولدي ، مجازاتت ، تمام اين خونه رو با مسفاكاي خدتون برق ميندازين بعدشم تو ميري توي تويله خرا از اين به بعد ميخوابي !!!
لرد : چي ميگي؟!
سالازار : در ضمن من واسه اين كه بايد تك باشم تو ميري و مو مي كاري اونم طلايي ، سفيدم كه هستي ... اوف چي بشي!
لرد با ترس و لرز از كنار سالازار رفت و نيم نگاهي به جسد بي جان پرسي انداخت.
اتاق لرد _ تويله
لرد روي يك دسته ينجه نشسته و تعدادي از مرگخواران با وفايش در مقابل در مقابلش ايستادند.
لرد : بايد هرچه سريع تر كاري كرد ، تو عمرم اين همه حقارت نكشيدم تازه الانم بايد مسفاكامون رو برداريم بريم باهاش ديوار هارو تميز كنيم و منم بايد مو بكارم اونم طلايي ... حالا پرسي مرده خطري نيست ولي اين سالازار گويا اين كاره است!
مورگانا : قربان ما خدمتگزاريم .
لرد : تو بيا برو بوقتو بخور يك كار گفتم گند زدين ، حالا ببينم اين يارو سالي (سالازار ) كجاست ؟!
بلا : با بارتي ، نارسيسا ، گابريل و ترورس رفتن ماهي گيري بعدشم گفتن ميرن بولين و بيليارد ، درضمن شامم گفتن رستوران ميخورن!
لرد : مـــعـــا !
سالازار : نه ، اگر تا سي سانيه ديگه ولدمورت اينجا نباشه شلوارشو جلو مرگخواراش ميكشم پايين ، تو هم سريع برو بهش خبر بده !

بلا كه ديگر راهي براي راضي كردن سالازار نميديد سريع از روي جنازه پرسي رد شد و به سمت اتاقه لرد رفت ؛ در را با شدت باز كرد و نفس زنان داخل اتاق امد.
ولدمورت : اي سيم خاردار ابله ، مگه اينجا تويله ننت كه اين گاو سرتو ميندازي پايين ميايي تو؟!

بلا : ارباب سالازار كارتون داره ، ميگه تا سي سانيه ديگه اونجا نباشيد شلوارتون رو ميكشه پايين !
- ميگ ميگ ايييييييييييييييييييييژژژژژژژژژژ
بلا :

اين صدايي باد لرد بود كه با عجله از كنار بلا رد شد تا به محضر سالازار شرف ياب شود.
ولدمورت سريع به سمت سالازار رفت و تعظيم كوتاهي كرد و گفت : مشكلي پيش اومده ؟!
سالازار : كچل تو ميخواي منو نفله كني ؟! يعني اينقدر خري كه ميخواي سالازار كبير رو دراز كني ؟!

ولدمورت كه فهميد نقشه اش لو رفته گفت : من شيرموز بخورم بخوام همچين غلطي بكنم !
سالازار : راهي نيست ، من ازت دل گير شدم ولدي ، مجازاتت ، تمام اين خونه رو با مسفاكاي خدتون برق ميندازين بعدشم تو ميري توي تويله خرا از اين به بعد ميخوابي !!!
لرد : چي ميگي؟!

سالازار : در ضمن من واسه اين كه بايد تك باشم تو ميري و مو مي كاري اونم طلايي ، سفيدم كه هستي ... اوف چي بشي!
لرد با ترس و لرز از كنار سالازار رفت و نيم نگاهي به جسد بي جان پرسي انداخت.
اتاق لرد _ تويله
لرد روي يك دسته ينجه نشسته و تعدادي از مرگخواران با وفايش در مقابل در مقابلش ايستادند.
لرد : بايد هرچه سريع تر كاري كرد ، تو عمرم اين همه حقارت نكشيدم تازه الانم بايد مسفاكامون رو برداريم بريم باهاش ديوار هارو تميز كنيم و منم بايد مو بكارم اونم طلايي ... حالا پرسي مرده خطري نيست ولي اين سالازار گويا اين كاره است!

مورگانا : قربان ما خدمتگزاريم .
لرد : تو بيا برو بوقتو بخور يك كار گفتم گند زدين ، حالا ببينم اين يارو سالي (سالازار ) كجاست ؟!
بلا : با بارتي ، نارسيسا ، گابريل و ترورس رفتن ماهي گيري بعدشم گفتن ميرن بولين و بيليارد ، درضمن شامم گفتن رستوران ميخورن!
لرد : مـــعـــا !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !
"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
.:: در نزد سالازار کبیر ::.
بلاتریکس با عشوه میاد جلوی سالازار و لیوان حاوی نوشیدنی تازه رو جلوی سالازار نگه میداره.
سالازار : دیگه به شما اطمینانی نیست. من نمیخورم.
بلاتریکس که سعی میکنه از سرخ شدنش جلوگیری کنه زیر لب میگه.
- ارباب! این یک نوشیدنی بسیار خوشمزه و خوشرنگ و خوشبو و خوش طمع هست و در هیچ جای این دنیای جادوگری نظیر نداره.
سالازار : آره؟ خیلی خب... ولی به شما اطمینانی نیست.
بلاتریکس چشماشو میبنده و یک نفس عمیق میکشه.
- به سالازار... یعنی چیزه به جان شما ما قصد و غرضی در اینکار نداریم.
سالازار که انگار راضی شده دستی به ریش بلند و خاکستریش میکشه و میگه : بسیار خب. ولی شرط دارم.
بلاتریکس : امر بفرمایید؟!
سالازار : اولا حواست باشه جلوی سالازار اعظم هستی. تخس بازی ممنوع! دوما برای اینکه اینو بخورم باید اول اون (با اشاره به پرسی ویزلی) یک قلپ از این نوشیدنی بخوره.
پرسی : هین؟
بلاتریکس : نه... چیزه...
سالازار : آهان؟! چیزه؟ یعنی چی چیزه؟ یعنی شما قصد بدی داشتین؟ حالا که اینطور شد یا همین الان پرسی میخوره یا خودم به زور هم که شده این نوشیدنی رو توی حلق جفتتون خالی میکنم.
بلاتریکس که اوضاع رو خیط میبینه سریعا نوشیدنی رو توی حلق پرسی خالی میکنه.
تپ!
پرسی دمر روی زمین میفته.
سالازار سریعا از جاش بلند میشه و یکی میزنه تو گوش بلاتریکس.
شق!
و بعد میگه : تو خجالت نمی کشی؟همین الان میری میگی اون لرد ولممورت...
بلاتریکس سریعا جمله سالازار رو تصحیح میکنه.
- لرد ولدمورت کبیر.
سالازار : همون. میگی بیاد. براش یک تنبیه خاص در نظر دارم تا اون باشه که از این غلطا بکنه.
بلاتریکس با عشوه میاد جلوی سالازار و لیوان حاوی نوشیدنی تازه رو جلوی سالازار نگه میداره.
سالازار : دیگه به شما اطمینانی نیست. من نمیخورم.
بلاتریکس که سعی میکنه از سرخ شدنش جلوگیری کنه زیر لب میگه.
- ارباب! این یک نوشیدنی بسیار خوشمزه و خوشرنگ و خوشبو و خوش طمع هست و در هیچ جای این دنیای جادوگری نظیر نداره.
سالازار : آره؟ خیلی خب... ولی به شما اطمینانی نیست.

بلاتریکس چشماشو میبنده و یک نفس عمیق میکشه.
- به سالازار... یعنی چیزه به جان شما ما قصد و غرضی در اینکار نداریم.
سالازار که انگار راضی شده دستی به ریش بلند و خاکستریش میکشه و میگه : بسیار خب. ولی شرط دارم.
بلاتریکس : امر بفرمایید؟!

سالازار : اولا حواست باشه جلوی سالازار اعظم هستی. تخس بازی ممنوع! دوما برای اینکه اینو بخورم باید اول اون (با اشاره به پرسی ویزلی) یک قلپ از این نوشیدنی بخوره.
پرسی : هین؟

بلاتریکس : نه... چیزه...
سالازار : آهان؟! چیزه؟ یعنی چی چیزه؟ یعنی شما قصد بدی داشتین؟ حالا که اینطور شد یا همین الان پرسی میخوره یا خودم به زور هم که شده این نوشیدنی رو توی حلق جفتتون خالی میکنم.
بلاتریکس که اوضاع رو خیط میبینه سریعا نوشیدنی رو توی حلق پرسی خالی میکنه.
تپ!
پرسی دمر روی زمین میفته.
سالازار سریعا از جاش بلند میشه و یکی میزنه تو گوش بلاتریکس.
شق!
و بعد میگه : تو خجالت نمی کشی؟همین الان میری میگی اون لرد ولممورت...
بلاتریکس سریعا جمله سالازار رو تصحیح میکنه.
- لرد ولدمورت کبیر.

سالازار : همون. میگی بیاد. براش یک تنبیه خاص در نظر دارم تا اون باشه که از این غلطا بکنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

[b][color=FF
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

بلا با خوش حالی سینی را از دستان پرسی گرفت و به سمت سالازار حرکت کرد.
سالازار که تازه وارد سالن شده بود ، با دیدن بلا با خوش حالی گفت: فکر خوبی کردی. یه چیز خنک این موقع خیلی می چسبه!
و سپس به سمت مبلی کنار شومینه رفت و خود را بر روی آن ولو کرد.
بلاتریکس نوشیدنی را جلوی سالازار گرفت و گفت: بفرمایین قربان!
سالازار نگاهی به ظرف نوشیدنی انداخت و گفت: چیزی توی نوشیدنی ریختی؟
بلا با تعجب به پرسی نگاهی انداخت و پرسید: منظورتون چیه قربان؟
- آخه فقط یه دونه نوشیدنی هست ، برای خودتون درس نکردین!
پرسی از پشت سر بلا گفت: اینجا رسمه که ارباب به تنهایی چیزی رو بخوره. اگه ما برای خودمونم درس میکردم نشان از بی احترامی ما نسبت به شما بود.
سالازار نگاهی به سر و وضع آن دو انداخت و گفت: هوووم خوبه.
سپس دستش را دراز کرد و نوشیدنی را برداشت. بلا و پرسی با خوش حالی ، نفسشان را در سینه حبس کردند و منتظر پایان کار بودند که ...
- ایییی ، ببینم اینو از تو اون کیسه ی من کش نرفتین؟
بلا و پرسی با تعجب نگاهی به یکدیگر انداختند و به سالازار خیره شدند. سالازار با دیدن چهره ی آن ها گفت: با دیدن رنگ این نوشیدنی یاد چی می افتین؟ برین دیگه نمیخوام برام نوشیدنی درس کنین. اعتمادی در این مورد بتون ندارم!
- اما سالازار کبیر ...
- حرفی در این مورد ندارم.
بلا و پرسی ناامیدانه از سالن خارج شدند.
سالازار در دل با خود گفت: عجب آستاکباری دارما!
دقایقی بعد:
بلا با عصبانیت گفت: با این فکرات. مگه مرض داشتی این رنگی درستش کنی؟ خب یه نوشیدنی کره ای چیزی درست میکردی و اینو توش میریختی.
- همینم به ذهن تو خطور نکرد. کاری نداره یه نوشیدنی دیگه درس میکنیم!
- دیگه کارساز نیست.
- امتحان میکنیم!
سالازار که تازه وارد سالن شده بود ، با دیدن بلا با خوش حالی گفت: فکر خوبی کردی. یه چیز خنک این موقع خیلی می چسبه!
و سپس به سمت مبلی کنار شومینه رفت و خود را بر روی آن ولو کرد.
بلاتریکس نوشیدنی را جلوی سالازار گرفت و گفت: بفرمایین قربان!
سالازار نگاهی به ظرف نوشیدنی انداخت و گفت: چیزی توی نوشیدنی ریختی؟

بلا با تعجب به پرسی نگاهی انداخت و پرسید: منظورتون چیه قربان؟
- آخه فقط یه دونه نوشیدنی هست ، برای خودتون درس نکردین!
پرسی از پشت سر بلا گفت: اینجا رسمه که ارباب به تنهایی چیزی رو بخوره. اگه ما برای خودمونم درس میکردم نشان از بی احترامی ما نسبت به شما بود.

سالازار نگاهی به سر و وضع آن دو انداخت و گفت: هوووم خوبه.
سپس دستش را دراز کرد و نوشیدنی را برداشت. بلا و پرسی با خوش حالی ، نفسشان را در سینه حبس کردند و منتظر پایان کار بودند که ...
- ایییی ، ببینم اینو از تو اون کیسه ی من کش نرفتین؟

بلا و پرسی با تعجب نگاهی به یکدیگر انداختند و به سالازار خیره شدند. سالازار با دیدن چهره ی آن ها گفت: با دیدن رنگ این نوشیدنی یاد چی می افتین؟ برین دیگه نمیخوام برام نوشیدنی درس کنین. اعتمادی در این مورد بتون ندارم!

- اما سالازار کبیر ...
- حرفی در این مورد ندارم.
بلا و پرسی ناامیدانه از سالن خارج شدند.
سالازار در دل با خود گفت: عجب آستاکباری دارما!
دقایقی بعد:
بلا با عصبانیت گفت: با این فکرات. مگه مرض داشتی این رنگی درستش کنی؟ خب یه نوشیدنی کره ای چیزی درست میکردی و اینو توش میریختی.

- همینم به ذهن تو خطور نکرد. کاری نداره یه نوشیدنی دیگه درس میکنیم!
- دیگه کارساز نیست.
- امتحان میکنیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1388/5/23 20:43:55
جزئیات کاربر

خلاصه
سالازار کبیر بعد از سالیان سال از خوابی دراز بیدار شده و از موزه جادو و تاریخ جادوگری، به خانه ریدلها رفته. سالازار بخاطر این که مدت درازی رو خواب بود، از تکنولوژی و وسایل مدرن خبری نداره و الان که به خونه ریدل برگشته، شده لرد و رئیس خونه. لرد که از این موضوع خوشحال نیست، به بلا و پرسی دستور میده تا سالازار رو در48 بکشن!
_____________________________________
سالازار با تعجب به وسیله ای که بر روی میز بود نگاه کرد و به آرامی آن را گرفت:این چیه؟
- به این میگن ساعت قربان.میشه وقت رو باهاش خوند.
-عجب!خوشید به اون گندگی رو ول کردن اومدن به این چسبیدن.
ساازار چینی به دماغ خود انداخت و گفت: خوب...من باید برم مرلینگاه. مرلینگاتون کجاست؟
مورگانا دستش را به سوی مرلینگاه نشان داد و گفت: قربان، فرنگی هست توالتش.برای کمر و زانوهاتون خوبه.
سالازار نگاهی از روی تعجب به مورگانا انداخت و وارد مرلینگاه شد.
چند دقیقه بعد
سالازار، همان طور که کیسه ای را در دست داشت، از مرلینگاه خارج شد. وی نگاهی به مورگانا نمود و گفت: عجب! شما تو خونتون رودخونه هم دارین؟چه خوب...حیف که کوچیکه.
مورگانا نگاهی به سالازار کرد و با تعجب پرسید: رودخونه؟؟
- آره دیگه، همون چیز گرده که اگر دکمشو بزنین آبش خالی میشه و دوباره پر میشه.
مورگاما دهانش از تعجب باز ماند. وی نگای به مورفین اندات و بعد خطاب به سالازار گفت: نه نه...اون مرلینگاه بود. سنگ توالت فرنگی. شما باید ...باید کارتون رو اون تو میکردین.
- هوممم.من خیال کردن اون تو باید دست و صورتمو میشستم.
- ایییییش...پس ...گلاب به روتون کارتونو کجا کردین؟
سالازار به کیسه ای که در دست داشت اشاره کرد.
مورگانا
از آن سو...
پرسی مایع زرد رنگی را درون شربت ریخت. برق شیطانی در چشمانش میدرخشید. پرسی شربت را درون سینی گزاشت و رو به بلا گفت:سالازار اینو بخوره میمیره
سالازار کبیر بعد از سالیان سال از خوابی دراز بیدار شده و از موزه جادو و تاریخ جادوگری، به خانه ریدلها رفته. سالازار بخاطر این که مدت درازی رو خواب بود، از تکنولوژی و وسایل مدرن خبری نداره و الان که به خونه ریدل برگشته، شده لرد و رئیس خونه. لرد که از این موضوع خوشحال نیست، به بلا و پرسی دستور میده تا سالازار رو در48 بکشن!
_____________________________________
سالازار با تعجب به وسیله ای که بر روی میز بود نگاه کرد و به آرامی آن را گرفت:این چیه؟
- به این میگن ساعت قربان.میشه وقت رو باهاش خوند.
-عجب!خوشید به اون گندگی رو ول کردن اومدن به این چسبیدن.
ساازار چینی به دماغ خود انداخت و گفت: خوب...من باید برم مرلینگاه. مرلینگاتون کجاست؟
مورگانا دستش را به سوی مرلینگاه نشان داد و گفت: قربان، فرنگی هست توالتش.برای کمر و زانوهاتون خوبه.

سالازار نگاهی از روی تعجب به مورگانا انداخت و وارد مرلینگاه شد.
چند دقیقه بعد
سالازار، همان طور که کیسه ای را در دست داشت، از مرلینگاه خارج شد. وی نگاهی به مورگانا نمود و گفت: عجب! شما تو خونتون رودخونه هم دارین؟چه خوب...حیف که کوچیکه.
مورگانا نگاهی به سالازار کرد و با تعجب پرسید: رودخونه؟؟
- آره دیگه، همون چیز گرده که اگر دکمشو بزنین آبش خالی میشه و دوباره پر میشه.
مورگاما دهانش از تعجب باز ماند. وی نگای به مورفین اندات و بعد خطاب به سالازار گفت: نه نه...اون مرلینگاه بود. سنگ توالت فرنگی. شما باید ...باید کارتون رو اون تو میکردین.
- هوممم.من خیال کردن اون تو باید دست و صورتمو میشستم.
- ایییییش...پس ...گلاب به روتون کارتونو کجا کردین؟
سالازار به کیسه ای که در دست داشت اشاره کرد.
مورگانا
از آن سو...
پرسی مایع زرد رنگی را درون شربت ریخت. برق شیطانی در چشمانش میدرخشید. پرسی شربت را درون سینی گزاشت و رو به بلا گفت:سالازار اینو بخوره میمیره
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/5/23 17:39:15
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!! 
[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از

[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/19
آخرین ورود: پنجشنبه 19 فروردین 1389 15:13
از: روزایی که دیگه بر نمیگردن ! از اون روزای خوب :|
پستها:
39

سالازار مدتی صبر کرد و سپس از جای خود برخاست و گفت:سکوت نشان رضایت است !!!
و سپس نگاه بدی به محتوای داخل ظرف انداخت و از آن رفت و در پیچی ناپدید شد و در همان لحظه ولدمورت با عصبانیت به مرگخواران خیره شد.
- چرا وقتی گفت کی رئیس نگفتید لرد؟
گابر با ترس جواب داد:خب ، آخه اگه ما میگفتیم شما رئیسین که در جا میمردیم!
لرد با عصبانیت از جا برخاست و در حالی که به سمت اتاقش میرفت گفت:بلا و پرسی دنبالم بیاین!
بلا و پرسی با نگاه هایی کنجکاوانه به یکدیگر به دنبال لرد ، وارد اتاق خوفناکش شدند.
بلا با بیقراری پرسید:کاری داشتید ؟
ولدمورت با چرخش صندلیش درست مقابل بلا قرار گرفت و گفت:من فکر میکنم تو و پرسی تنها یار باوفای من هستید و بقیه فقط میخوان جانشین من بشن ، پس من فقط به شما اعتماد دارم!
پرسی با غرور گفت:امر بفرماید قربان!
لبخند کمرنگی بر روی لبان باریک لرد نشست و گفت:چهل و هشت ساعت فرصت کشتن سالازار رو دارید!
بلا و پرسی:
و لرد در ادامه گفت:و اگه این کارو نکنین خودتون کشته میشین ، حالا از جلوی چشمم برید بیرون و تا نکشتن اون مردک برنگردید!!
- همش تقصیر توئه!امـــر بفرماید قــــربان
- بلا آخرین بارت باشه ادای منو در میاریا
بلاتریکس با عصبانیت گفت:حالا بگو چی کار کنیم؟
و سپس نگاه بدی به محتوای داخل ظرف انداخت و از آن رفت و در پیچی ناپدید شد و در همان لحظه ولدمورت با عصبانیت به مرگخواران خیره شد.
- چرا وقتی گفت کی رئیس نگفتید لرد؟
گابر با ترس جواب داد:خب ، آخه اگه ما میگفتیم شما رئیسین که در جا میمردیم!
لرد با عصبانیت از جا برخاست و در حالی که به سمت اتاقش میرفت گفت:بلا و پرسی دنبالم بیاین!
بلا و پرسی با نگاه هایی کنجکاوانه به یکدیگر به دنبال لرد ، وارد اتاق خوفناکش شدند.
بلا با بیقراری پرسید:کاری داشتید ؟
ولدمورت با چرخش صندلیش درست مقابل بلا قرار گرفت و گفت:من فکر میکنم تو و پرسی تنها یار باوفای من هستید و بقیه فقط میخوان جانشین من بشن ، پس من فقط به شما اعتماد دارم!
پرسی با غرور گفت:امر بفرماید قربان!
لبخند کمرنگی بر روی لبان باریک لرد نشست و گفت:چهل و هشت ساعت فرصت کشتن سالازار رو دارید!
بلا و پرسی:

و لرد در ادامه گفت:و اگه این کارو نکنین خودتون کشته میشین ، حالا از جلوی چشمم برید بیرون و تا نکشتن اون مردک برنگردید!!
- همش تقصیر توئه!امـــر بفرماید قــــربان

- بلا آخرین بارت باشه ادای منو در میاریا

بلاتریکس با عصبانیت گفت:حالا بگو چی کار کنیم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col
[i][col
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/05
آخرین ورود: چهارشنبه 16 تیر 1389 16:18
از: این سبیل ها خوف نمی کنی یابو !
پستها:
209

سالازار با احتیاط داشت به تلفن ور میرفت که در خانه ریدل باز شد و ولدمورت به داخل امد ؛ ولدمورت اول نگاهی به سالازار انداخت و چند بار پلک زد بعد پــــــــــــــــفــــــــــــــت ( افکت غش کردن ولدمورت)
دو ساعت بعد
لرد که تازه حالش خوب شده روی کاناپه نشسته و داره سالازار و با نگاهاش میخوره! سالازار هم اکثر وسائل خونه رو نابود کرده از جمله تلویزیون که اصرار داشت هریمنه و مردم رو میخوره و در خودش زندانی میکنه ، پی اس پی ایوان که فک میکرد یک ادم فضایی پیشرفته است.
- سالازار شما خیلی خودتون رو اذیت می کنید اینجا هیچ چیز خطرناک وجد نداره !
در همین هنگام گابریل با عصبانیت وارد اتاق میشه و میگه : ای بابا هیچی میگردم این نوت بوکمو پیدا نمیکنم!
سالازار اوهونی میکنه و با شجاعت میکه : دختر خوب چرا این چیزا رو نگه میداری من رفتم جلو خودشو به موش مردگی زده بود ولی من میدونم منتظر بود تا من رومو انطرف کنم تا منو بخره منم که گول نخردم و زیر پام لگدش کردم ولی نمیدونم چرا واکنشی نشون نداد؟!!
-
سر میز غذا
بعد از انتظار زیاد لرد بلاخره میاد سر میز و با علامت سر به بقیه اجازه کوفت کردن رو میده.
سالازار نگاهی میندازه و داد میزنه : نــــه شترا، ابلها، خرا چرا میخورید نه نه !
قاشق به صورت کامل می پره تو گلوی ولدی و تمام صورتش قرمز میشه لرد در سکوت به گلوش چنگ می زنه که پرسی میپرسه : چرا نخوریم سالازار ؟
-دعا ، ما باید دعا کنیم!
-
پنج ساعت بعد
همه مرگخوارا نشستن و در حال یاوه گوی باهم هستن ، لرد در گوشه ای نشسته و داره اتاری بازی میکنه و سالازار هم در فکر فرو رفته.
-ببینم هالا که من برگشتم ارباب این خونه من یا تو کچل؟!!
مرگخواران از سالازار به لرد که تعجب کرده بود نگاه میکردند
!
دو ساعت بعد
لرد که تازه حالش خوب شده روی کاناپه نشسته و داره سالازار و با نگاهاش میخوره! سالازار هم اکثر وسائل خونه رو نابود کرده از جمله تلویزیون که اصرار داشت هریمنه و مردم رو میخوره و در خودش زندانی میکنه ، پی اس پی ایوان که فک میکرد یک ادم فضایی پیشرفته است.
- سالازار شما خیلی خودتون رو اذیت می کنید اینجا هیچ چیز خطرناک وجد نداره !
در همین هنگام گابریل با عصبانیت وارد اتاق میشه و میگه : ای بابا هیچی میگردم این نوت بوکمو پیدا نمیکنم!
سالازار اوهونی میکنه و با شجاعت میکه : دختر خوب چرا این چیزا رو نگه میداری من رفتم جلو خودشو به موش مردگی زده بود ولی من میدونم منتظر بود تا من رومو انطرف کنم تا منو بخره منم که گول نخردم و زیر پام لگدش کردم ولی نمیدونم چرا واکنشی نشون نداد؟!!
-

سر میز غذا
بعد از انتظار زیاد لرد بلاخره میاد سر میز و با علامت سر به بقیه اجازه کوفت کردن رو میده.
سالازار نگاهی میندازه و داد میزنه : نــــه شترا، ابلها، خرا چرا میخورید نه نه !
قاشق به صورت کامل می پره تو گلوی ولدی و تمام صورتش قرمز میشه لرد در سکوت به گلوش چنگ می زنه که پرسی میپرسه : چرا نخوریم سالازار ؟
-دعا ، ما باید دعا کنیم!
-
پنج ساعت بعد
همه مرگخوارا نشستن و در حال یاوه گوی باهم هستن ، لرد در گوشه ای نشسته و داره اتاری بازی میکنه و سالازار هم در فکر فرو رفته.
-ببینم هالا که من برگشتم ارباب این خونه من یا تو کچل؟!!

مرگخواران از سالازار به لرد که تعجب کرده بود نگاه میکردند
!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !
"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
جزئیات کاربر

سوژه جدید
تاریکی تمامی موزه را فرا گرفته بود. صدای سوت زدن نگهبان در تالار بزرگ طنین می انداخت. نگهبان به آرامی جاروی خود را درون انبار گذاشت و لنگ لنگ کنان بسوی کلبه کوچک خود، بیرون موزه حرکت کرد و باری دیگر، سکوت در موزه حکم فرما شد.
چند دقیقه بعد
صدای خفیفی سکوت موزه را در هم شکست. در نزدیکی پنجره، کنار گلدون قدیمی و شنی، مجسمه ای تکان خورد و ناگهان، چشمان مجسمه باز شد. در کنار مجسمه، بر روی تابلوی قدیمی کلماتی حک شده بودند:مجسمه سالازار اسلیترین کبیر!
مجسمه به حرکت درامد. خاک ریزهای مجسمه پشت سرش بر روی کاشیهای قدیمی موزه میریختند، اما سالازار توجه ای به آنها نداشت. سالازار کبیر باری دیگر زنده شده بود تا معنای زندگی در دوره جدید را تجربه کند.
در خیابان
سالازار همان طور که وسط خیابان راه میرفت، به بلوکهای آجری دراز که سر به آسمان برده بودند خیره شد.ناگهان، صدای بوق بلندی شنیده شد و جسم بزرگی به سالازار برخود کرد. سالازار که از برخورد آن جسم به خود جا خورده بود، با خشمی آمیخته به ترس به جسم خیره شد و فریاد کشید: آیی...این چیه دیگه؟
سالازار از جای خود بلند شد و با تعجب به چیزی که به وی برخورد کرده بود نگریست. از داخل اتومبیل، کسی فریاد کشان گفت:هوووی...چرا وسط خیابون راه میری مردک؟
وی این را گفت و بعد سریعا دور شد.
سالازار همچنان با تعجب به ماشین نگاه کرد و گفت: عجب!!جاروی نیمبوس چندهزار بود این؟
نزدیکی خیابان خانه ریدلها
سالازار که به نفس نفس افتاده بود، نگاهی به خانه ریدلها، که بین دو ساختمان عظیم بسیار کوچک بنظر میرسید، کرد و با چوب خود در آن را باز نمود. گویا کسی در خانه نبود. سالازار وارد خانه شد و بر روی یکی از مبلها نشست. ناگهان، صدای عجیبی از یکی از اجسام شنیده شد. سالازار با تعجب به جسم نگاه کرد. صدای زنگ جسم به صدای لرد کبیر تغییر کرد: هویی ایوان!گوشی رو بردار! میدونم خونه هستی. زود باش برو سر کوچه نوشابه بخر...من الان میرسم خونه.
سالازار با وحشت به جسم خیره شد و همان طور که تلفن را نفرین میکرد گفت: کروشیو!کروشیو....این دستگاه تامی منو خورد!کروشیو...ادم فضائی تام منو خورد!
________________________
سالازار دوباره زنده شده و با تکنولوژی آشنائی نداره.
تاریکی تمامی موزه را فرا گرفته بود. صدای سوت زدن نگهبان در تالار بزرگ طنین می انداخت. نگهبان به آرامی جاروی خود را درون انبار گذاشت و لنگ لنگ کنان بسوی کلبه کوچک خود، بیرون موزه حرکت کرد و باری دیگر، سکوت در موزه حکم فرما شد.
چند دقیقه بعد
صدای خفیفی سکوت موزه را در هم شکست. در نزدیکی پنجره، کنار گلدون قدیمی و شنی، مجسمه ای تکان خورد و ناگهان، چشمان مجسمه باز شد. در کنار مجسمه، بر روی تابلوی قدیمی کلماتی حک شده بودند:مجسمه سالازار اسلیترین کبیر!
مجسمه به حرکت درامد. خاک ریزهای مجسمه پشت سرش بر روی کاشیهای قدیمی موزه میریختند، اما سالازار توجه ای به آنها نداشت. سالازار کبیر باری دیگر زنده شده بود تا معنای زندگی در دوره جدید را تجربه کند.
در خیابان
سالازار همان طور که وسط خیابان راه میرفت، به بلوکهای آجری دراز که سر به آسمان برده بودند خیره شد.ناگهان، صدای بوق بلندی شنیده شد و جسم بزرگی به سالازار برخود کرد. سالازار که از برخورد آن جسم به خود جا خورده بود، با خشمی آمیخته به ترس به جسم خیره شد و فریاد کشید: آیی...این چیه دیگه؟
سالازار از جای خود بلند شد و با تعجب به چیزی که به وی برخورد کرده بود نگریست. از داخل اتومبیل، کسی فریاد کشان گفت:هوووی...چرا وسط خیابون راه میری مردک؟
وی این را گفت و بعد سریعا دور شد.
سالازار همچنان با تعجب به ماشین نگاه کرد و گفت: عجب!!جاروی نیمبوس چندهزار بود این؟
نزدیکی خیابان خانه ریدلها
سالازار که به نفس نفس افتاده بود، نگاهی به خانه ریدلها، که بین دو ساختمان عظیم بسیار کوچک بنظر میرسید، کرد و با چوب خود در آن را باز نمود. گویا کسی در خانه نبود. سالازار وارد خانه شد و بر روی یکی از مبلها نشست. ناگهان، صدای عجیبی از یکی از اجسام شنیده شد. سالازار با تعجب به جسم نگاه کرد. صدای زنگ جسم به صدای لرد کبیر تغییر کرد: هویی ایوان!گوشی رو بردار! میدونم خونه هستی. زود باش برو سر کوچه نوشابه بخر...من الان میرسم خونه.
سالازار با وحشت به جسم خیره شد و همان طور که تلفن را نفرین میکرد گفت: کروشیو!کروشیو....این دستگاه تامی منو خورد!کروشیو...ادم فضائی تام منو خورد!
________________________
سالازار دوباره زنده شده و با تکنولوژی آشنائی نداره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!! 
[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از

[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج