جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
20 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- قلعه هاگوارتز
- [[single]] تنبیه سرای هاگوارتز
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/05/27
تولد نقش: 1396/05/28
آخرین ورود: سهشنبه 5 آذر 1398 00:00
از: ما هم شنفتن...
پستها:
204

- بهت نشون می دیم یه من ماست چقد کره داره!
آلکتو این را درحال که، دم یوان بمپتون را گرفته بود و او را روی زمین می کشید، گفت.
فلش بک- چند ساعت قبل- سرسرای عمومی هاگوارتز
همه دانش آموزان در میز های خود نشسته بودند و مشغول خوردن صبحانه شان بودند. آلکتو نیز با آرامش صبحانه اش را می خورد و با کسی کاری نداشت. ناگهان متوجه پچ پچ های شد. تمام دانش آموزان به آلکتو خیره شده بودند و داشتند پچ پچ می کردند.
آلکتو مطمئن بود، که دانش آموزان درباره او صحبت می کنند؛ زیرا نگاهشان به او بود و به او اشاره می کردند. آلکتو نگاهی به سر وضعش انداخت. مشکل خاصی ندید. اما مطمئن بود که اتفاقی افتاده است.
در طول آن روز هر دانش آموزی در هر نقطه مدرسه، تا نگاهش به آلکتو می افتاد، با بغل دستی اش پچ پچ می کرد. آلکتو از این وضع خسته شده بود.
- هه! چی دارین باهم پچ پچ می کنین؟! اگ چیزی هس بگو، می شنویم.
دو دانش آموز که از فریاد آلکتو ترسیده بودند، پا به فرار گذاشتند.
- اینا هم یه چیزی شون می شه ها!
اما این فریاد هم کار ساز نبود. هنوز همه دانش آموزان، با دیدن آلکتو بچ بچ را از سر می گرفتند.
- یکیم به ما بگه اینجا چه خبره؟! چیکار کردیم که همه جا همه به ما نیگا می کنم؟
یکی از دانش آموزان سال اولی گریفی، گفت:
- یعنی خودت نمی دونی؟
- نه به جون ننه مون!
- همه جا درباره چهارتا دوئل تو یوان بمپتون حرف می زنن. همونا که هر چهارتاشم باختی.
دهان آلکتو اندازه غار باز شده بود.
- شما ع کجا می دونین؟
- بیا تا نشونت بدم.
آلکتو همراه با پسرک سال اولی رفت. اما هین که به پله ها رسید، نزدیک بود سکته را رد کند. همه جای دیوار به جای پرتره های مختلف عکس یوان بمپتو و آلکتو بود و روی عکس نوشته بود: "یوان بمپتون4-آلکتو0"
- خودتو مرده بدون یوآن!
پایان فلش بک
آلکتو یوآن بمپتون را روی صندلی شکنجه گاه نشاند؛ سپس چوبدستی اش را بیرون کشید.
- فولگاری!
دستان و پاهای یوآن طناب پیچ می شود.
- با زندگی کوتاهت خداحافظی کن، آواداکداورا!
آلکتو این را درحال که، دم یوان بمپتون را گرفته بود و او را روی زمین می کشید، گفت.
فلش بک- چند ساعت قبل- سرسرای عمومی هاگوارتز
همه دانش آموزان در میز های خود نشسته بودند و مشغول خوردن صبحانه شان بودند. آلکتو نیز با آرامش صبحانه اش را می خورد و با کسی کاری نداشت. ناگهان متوجه پچ پچ های شد. تمام دانش آموزان به آلکتو خیره شده بودند و داشتند پچ پچ می کردند.
آلکتو مطمئن بود، که دانش آموزان درباره او صحبت می کنند؛ زیرا نگاهشان به او بود و به او اشاره می کردند. آلکتو نگاهی به سر وضعش انداخت. مشکل خاصی ندید. اما مطمئن بود که اتفاقی افتاده است.
در طول آن روز هر دانش آموزی در هر نقطه مدرسه، تا نگاهش به آلکتو می افتاد، با بغل دستی اش پچ پچ می کرد. آلکتو از این وضع خسته شده بود.
- هه! چی دارین باهم پچ پچ می کنین؟! اگ چیزی هس بگو، می شنویم.
دو دانش آموز که از فریاد آلکتو ترسیده بودند، پا به فرار گذاشتند.
- اینا هم یه چیزی شون می شه ها!
اما این فریاد هم کار ساز نبود. هنوز همه دانش آموزان، با دیدن آلکتو بچ بچ را از سر می گرفتند.
- یکیم به ما بگه اینجا چه خبره؟! چیکار کردیم که همه جا همه به ما نیگا می کنم؟
یکی از دانش آموزان سال اولی گریفی، گفت:
- یعنی خودت نمی دونی؟
- نه به جون ننه مون!
- همه جا درباره چهارتا دوئل تو یوان بمپتون حرف می زنن. همونا که هر چهارتاشم باختی.
دهان آلکتو اندازه غار باز شده بود.
- شما ع کجا می دونین؟
- بیا تا نشونت بدم.
آلکتو همراه با پسرک سال اولی رفت. اما هین که به پله ها رسید، نزدیک بود سکته را رد کند. همه جای دیوار به جای پرتره های مختلف عکس یوان بمپتو و آلکتو بود و روی عکس نوشته بود: "یوان بمپتون4-آلکتو0"
- خودتو مرده بدون یوآن!
پایان فلش بک
آلکتو یوآن بمپتون را روی صندلی شکنجه گاه نشاند؛ سپس چوبدستی اش را بیرون کشید.
- فولگاری!
دستان و پاهای یوآن طناب پیچ می شود.
- با زندگی کوتاهت خداحافظی کن، آواداکداورا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/11/15
تولد نقش: 1395/11/17
آخرین ورود: جمعه 25 شهریور 1401 14:20
از: خانه ویزلی ها
پستها:
633

افراد جوخه بازرسی توی حیاط مدرسه پرسه میزدن و هرکسی که به نظرشون مشکوک بود رو میگرفتن و با خودشون میبردن اون پشت مشتا. آرتور که یکی از اعضای الف دال بود، سعی می کرد خودش رو یکی از دانش آموزای عادی جلوه بده و از بین افراد جوخه رد بشه. داشت از حیاط به سمت در ورودی میرفت که یکی از گیرینوف های جوخه بازرسی، مچش رو گرفت:
-هوی! تو چرا اینجوری راه میری؟
-چجوری راه میرم؟
-شبیه الف دالیا راه میری.
-الف چی چیا؟
-خودتو نزن به اون راه.
-الف دالیا چجوری راه میرن مگه؟
-راه برو تا بهت بگم.
آرتور چند قدمی برداشت و دوباره به سمت گرینوف برگشت:
-بگیرید ببریدش اون پشت مشتا این الف دالی مزدور رو.
افراد جوخه بازرسی، آرتور رو گرفتن و با خودشون به تنبیه سرای هاگوارتز بردن:
-چرا اینجوری نگاه میکنی؟
-چجوری نگاه میکنم؟
-زبونم که داری. کروشیو.
آرتور بلند فریاد میزد و درد میکشید:
-چرا اینجوری داد میزنی؟
-داد زدنم چجوریه مگه؟ مثل بقیه داد میزنم دیگه. ناموسا بیخیال.
-نه مثل الف دالیا داد میزنی. کروشیو.
گرینوف همچنان با کروشیو و دلایل بیخود، آرتور رو شکنجه میکرد. صدای فریاد آرتور تمام هاگوارتز رو برداشته بود. آرتور که دید راه فراری نداره و بی دلیل داره زجر میکشه، تصمیم گرفت عضوی از افراد جوخه بشه:
-جون مادرت بیخیال. اصا عضوی از جوخه میشم.
-هوم! این شد یه چیزی. این حرفیه که دوست داشتم بشنوم.
افراد جوخه، آرتور رو از روی صندلی باز کردن و اون رو با خودشون بردن. حسابی بهش رسیدن و ساندیس بهش دادن. حال و هواش که خوب شد، اون رو بردن تا آموزش های لازم رو ببینه.
فلش فوروارد-یک سال بعد
آرتور از روی دسته جاروش به پایین پرید و روی سر یکی از اعضای الف دال فرود اومد. حالا که عضوی از جوخه شده بود، حسابی به خودش رسیده بود و هیکلی به هم زده بود. با تعدادی از افراد جوخه توی محوطه بیرونی گشت میزد و افراد الف دال رو دستگیر میکرد و اونها رو تحویل گرینوف میدادو درقبالش یه جعبه ساندیس تحویل میگرفت. از اونجایی که قبلا عضوی از الف دال بود، پیدا کردن این افراد کار سختی نبود. آمار همه رو داشت و به هیچکسی هم نمیگفت تا که جعبه های ساندیس رو از دست نده. آرتور الف دالی پهن شده روی زمین رو با خاک انداز جمع کرد و در حالی که عینک دودیش رو به چشم میزد، رو کرد به سمت افراد جوخه:
-خب! اینم از این. بریم سراغ ساندیسای بعدی.
-هوی! تو چرا اینجوری راه میری؟
-چجوری راه میرم؟
-شبیه الف دالیا راه میری.
-الف چی چیا؟
-خودتو نزن به اون راه.
-الف دالیا چجوری راه میرن مگه؟
-راه برو تا بهت بگم.
آرتور چند قدمی برداشت و دوباره به سمت گرینوف برگشت:
-بگیرید ببریدش اون پشت مشتا این الف دالی مزدور رو.
افراد جوخه بازرسی، آرتور رو گرفتن و با خودشون به تنبیه سرای هاگوارتز بردن:
-چرا اینجوری نگاه میکنی؟
-چجوری نگاه میکنم؟
-زبونم که داری. کروشیو.
آرتور بلند فریاد میزد و درد میکشید:
-چرا اینجوری داد میزنی؟
-داد زدنم چجوریه مگه؟ مثل بقیه داد میزنم دیگه. ناموسا بیخیال.
-نه مثل الف دالیا داد میزنی. کروشیو.
گرینوف همچنان با کروشیو و دلایل بیخود، آرتور رو شکنجه میکرد. صدای فریاد آرتور تمام هاگوارتز رو برداشته بود. آرتور که دید راه فراری نداره و بی دلیل داره زجر میکشه، تصمیم گرفت عضوی از افراد جوخه بشه:
-جون مادرت بیخیال. اصا عضوی از جوخه میشم.
-هوم! این شد یه چیزی. این حرفیه که دوست داشتم بشنوم.
افراد جوخه، آرتور رو از روی صندلی باز کردن و اون رو با خودشون بردن. حسابی بهش رسیدن و ساندیس بهش دادن. حال و هواش که خوب شد، اون رو بردن تا آموزش های لازم رو ببینه.
فلش فوروارد-یک سال بعد
آرتور از روی دسته جاروش به پایین پرید و روی سر یکی از اعضای الف دال فرود اومد. حالا که عضوی از جوخه شده بود، حسابی به خودش رسیده بود و هیکلی به هم زده بود. با تعدادی از افراد جوخه توی محوطه بیرونی گشت میزد و افراد الف دال رو دستگیر میکرد و اونها رو تحویل گرینوف میدادو درقبالش یه جعبه ساندیس تحویل میگرفت. از اونجایی که قبلا عضوی از الف دال بود، پیدا کردن این افراد کار سختی نبود. آمار همه رو داشت و به هیچکسی هم نمیگفت تا که جعبه های ساندیس رو از دست نده. آرتور الف دالی پهن شده روی زمین رو با خاک انداز جمع کرد و در حالی که عینک دودیش رو به چشم میزد، رو کرد به سمت افراد جوخه:
-خب! اینم از این. بریم سراغ ساندیسای بعدی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید
فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/10
تولد نقش: 1397/03/14
آخرین ورود: چهارشنبه 19 شهریور 1399 19:51
از: کالیفرنیا
پستها:
359

ماتیلدا سر امتحان ترم نشسته بود و متفکرانه به سوالات خیره شده بود. با اینکه او بچه ی درسخوانی بود و سوالات هم مثل آب خوردن بودند، اما نمی توانست آنها را حل کند. همه ی معلم های هاگوارتز هم در همین سالن جمع شده بودند و مواظب بودند که بچه های بازیگوش چهار تیم، تقلب و شیطنت نکنند.
نشستن و قوز کردن، آن هم در صندلی های بدردنخور، اعصاب ماتیلدا را خورد کرده بود. او به بقیه ی دانش آموزان خیره میشد. و به وضوح میدید که آنها تقلب می کردند. دو فکر و به صورت همزمان ، به ذهنش هجوم آوردند.
چرا استاد ها تقلب های دیگران را نمی دیدند ولی در عوض وقتی او در صندلیش جابجا میشد، برمی گشتند و به طور تحدید آمیزی نگاهش می کردند؟ او براحتی جواب این سوال را در ذهن خود داد.
" آنها استاد ها را خریدند. یا اینکه استاد ها، به هم گروهی های خود کمک می کردند."
اما از فکر دوم بیشتر حرصش گرفت. چرا بقیه تقلب می کردند ولی او نه؟ مطمئن بود که کسی نمی فهمید. پس کروات خود را محکم کرد. آستین هایش را بالا زد و به بغل دستیش، یعنی سلینا مور اسلایترینی نگاه کرد. و به طور خیلی نامحسوس، اسم او را صدا زد.
- هی! سلینا!
او حواسش نبود. پس ماتیلدا دوباره صدایش زد. ایندفعه شنید و با صدایی آرامتر از ماتیلدا و البته خونسرد، گفت:
- بله؟!
- تو می دونستی که خیلی خوشگل هستی؟
- البته!
-
سر زبون همه افتاده که تو بهترین اسلایترینی هستی!
- پس هوریس چی؟
- از اونم بالاتری!
او کمی سرخ شد. چندی بعد، لبخندی بر لبانش نشست. اما ماتیلدا با عصبانیت گفت:
- حالا پررو نشو! حالا، من که این همه از تو تعریف کردم، یه کمکی می کنی؟
او هنوز در خیالات خود و اینکه چقدر خوشگل است، به سر می برد. اما گفت:
-باشه.
- جدا باشه؟؟
- آره. خب سوال اول...
دو ساعت بعد از امتحان
او تنها و بدون هیچ دوستی در حیاط هاگوارتز راه می رفت و ناراحت بود. هم ناراحت، هم عصبانی و هم نگران! او مدام با خود فکر می کرد که نکند از تقلب او با خبر بشوند؟ یا سلینا لو بدهد؟ دستانش به اندازه ی رز ویبره زن، می لرزید. صورتش خشکی زد و از شدت عصبانیت، تیک عصبی پیدا کرد. اما صدایی از آن بلندگوی نفرت انگیز در آمد، که همه ی حواس ماتیلدا را پرت و البته، نگرانی اش را زیاد تر کرد.
- ماتیلدا استیونز سریع بیاد بالا. یعنی... چیزه... منظورم به دفتر هوریس خوشگل بیاد. چون خوشتیپ ترین آدم... چی؟ ببخشید. بلندگو خراب شده! فقط سریعتر بیا. چون بعدش با نوشیدنی کره ای هام قرار دارم.
دفتر هوریس
کسی در زد و او، کسی غیر از ماتیلدا نبود. هوریس با صدای بلندی گفت:
- بیا داخل!
ماتیلدا با قدم هایی لرزان به دفتر هوریس وارد شد. همه جا پر از بطری های خالی و نیمه خالی نوشیدنی کره ای بود. آنقدر زیاد بودند که هیچ وسیله ای و چیزی غیر از هوریس و نوشیدنی ها دیده نمی شد. هوریس بدون مقدمه چینی و حتی تعارف، سر اصل مطلب رفت.
- ببین ماتیلدا، من اهل مقدمه چینی نیستم. پس سریع اصل مطلب رو بهت میگم. ببین، من یه چیزایی از خانوم مور شنیدم. ایشون تو تالار خودمون به من گفتن که شما و اون، تقلب می کردین. و البته که شما به اون گفتین که ...
اما ماتیلدا تمام شجاعتش را روی هم گذاشت و حرف هوریس را قطع کرد.
- بله جناب هوریس. من همه ی اینکارا رو کردم. ولی واقعا خود سلینا اینو بهتون گفت؟
- درسته! خود خودش گفت. از گروه شما به خاطر این حرکت بسیار زشت و بی ادبانه، پنجاه امتیاز کم میشه.
ماتیلدا چیزی نگفت. چون سرش داشت از شدت عصبانیت منفجر میشد.
حیاط هاگوارتز. دو ساعت بعد از رفتن ماتیلدا به دفتر هوریس.
- دیوونه، چرا اینکارو کردی؟ مگه نگفتی که نمیگم؟!
- اما من که قول ندادم. انقدر مثل وحشیا به من نپر! نذار از چوبدستیم استفاده کنم!
- اگه آدمی، بیا و بدون چوبدستی بجنگ.
- هر جور که مایلی!
و هر دو با سرعت به هم حرکت کردند. ماتیلدا از وقتی که از دفتر هوریس آمده بود، هر دقیقه سلینا را می پایید و به دنبال فرصت مناسبی بود. ده دقیقه پیش، سلینا از دستشویی بیرون آمد. و از شانس بد او، هیچکس غیر از خودش و ماتیلدا آنجا وجود نداشت. ماتیلدا هم این فرصت را غنیمت شمرد و به طرف او آمد.
هر دو به هم دیگر چنگ میزدند و جای پنجه بر روی بدن یک دیگر باقی می گذاشتند که باعث میشد خون شدیدی از آنها برود. و در این میان، به هم دیگر هم فحش می دادند.
- ای تسترالی احمق...
انقدر فحش دادند که باید ناظم مدرسه های مشنگی می آمد که زبان های آنها را صابون بزند. نیم ساعت هم به سختی برای آنها سپری شد که بالاخره سلینا خسته شد. از ماتیلدا فاصله گرفت و گفت :
- بسه! تو حکم مرگ خودتو امضا کردی ماتیلدا.
- تو هم همینطور!
- من برمیگردم و تو رو می کشم. به زودی!
او با قدم هایی سریع، به طرف تالارش رفت و ماتیلدای زخمی را در حیاط هاگوارتز، تنها و درمانده و زخمی، رها کرد!
نشستن و قوز کردن، آن هم در صندلی های بدردنخور، اعصاب ماتیلدا را خورد کرده بود. او به بقیه ی دانش آموزان خیره میشد. و به وضوح میدید که آنها تقلب می کردند. دو فکر و به صورت همزمان ، به ذهنش هجوم آوردند.
چرا استاد ها تقلب های دیگران را نمی دیدند ولی در عوض وقتی او در صندلیش جابجا میشد، برمی گشتند و به طور تحدید آمیزی نگاهش می کردند؟ او براحتی جواب این سوال را در ذهن خود داد.
" آنها استاد ها را خریدند. یا اینکه استاد ها، به هم گروهی های خود کمک می کردند."
اما از فکر دوم بیشتر حرصش گرفت. چرا بقیه تقلب می کردند ولی او نه؟ مطمئن بود که کسی نمی فهمید. پس کروات خود را محکم کرد. آستین هایش را بالا زد و به بغل دستیش، یعنی سلینا مور اسلایترینی نگاه کرد. و به طور خیلی نامحسوس، اسم او را صدا زد.
- هی! سلینا!
او حواسش نبود. پس ماتیلدا دوباره صدایش زد. ایندفعه شنید و با صدایی آرامتر از ماتیلدا و البته خونسرد، گفت:
- بله؟!
- تو می دونستی که خیلی خوشگل هستی؟
- البته!
-
سر زبون همه افتاده که تو بهترین اسلایترینی هستی!- پس هوریس چی؟
- از اونم بالاتری!
او کمی سرخ شد. چندی بعد، لبخندی بر لبانش نشست. اما ماتیلدا با عصبانیت گفت:
- حالا پررو نشو! حالا، من که این همه از تو تعریف کردم، یه کمکی می کنی؟
او هنوز در خیالات خود و اینکه چقدر خوشگل است، به سر می برد. اما گفت:
-باشه.
- جدا باشه؟؟
- آره. خب سوال اول...
دو ساعت بعد از امتحان
او تنها و بدون هیچ دوستی در حیاط هاگوارتز راه می رفت و ناراحت بود. هم ناراحت، هم عصبانی و هم نگران! او مدام با خود فکر می کرد که نکند از تقلب او با خبر بشوند؟ یا سلینا لو بدهد؟ دستانش به اندازه ی رز ویبره زن، می لرزید. صورتش خشکی زد و از شدت عصبانیت، تیک عصبی پیدا کرد. اما صدایی از آن بلندگوی نفرت انگیز در آمد، که همه ی حواس ماتیلدا را پرت و البته، نگرانی اش را زیاد تر کرد.
- ماتیلدا استیونز سریع بیاد بالا. یعنی... چیزه... منظورم به دفتر هوریس خوشگل بیاد. چون خوشتیپ ترین آدم... چی؟ ببخشید. بلندگو خراب شده! فقط سریعتر بیا. چون بعدش با نوشیدنی کره ای هام قرار دارم.
دفتر هوریس
کسی در زد و او، کسی غیر از ماتیلدا نبود. هوریس با صدای بلندی گفت:
- بیا داخل!
ماتیلدا با قدم هایی لرزان به دفتر هوریس وارد شد. همه جا پر از بطری های خالی و نیمه خالی نوشیدنی کره ای بود. آنقدر زیاد بودند که هیچ وسیله ای و چیزی غیر از هوریس و نوشیدنی ها دیده نمی شد. هوریس بدون مقدمه چینی و حتی تعارف، سر اصل مطلب رفت.
- ببین ماتیلدا، من اهل مقدمه چینی نیستم. پس سریع اصل مطلب رو بهت میگم. ببین، من یه چیزایی از خانوم مور شنیدم. ایشون تو تالار خودمون به من گفتن که شما و اون، تقلب می کردین. و البته که شما به اون گفتین که ...
اما ماتیلدا تمام شجاعتش را روی هم گذاشت و حرف هوریس را قطع کرد.
- بله جناب هوریس. من همه ی اینکارا رو کردم. ولی واقعا خود سلینا اینو بهتون گفت؟
- درسته! خود خودش گفت. از گروه شما به خاطر این حرکت بسیار زشت و بی ادبانه، پنجاه امتیاز کم میشه.
ماتیلدا چیزی نگفت. چون سرش داشت از شدت عصبانیت منفجر میشد.
حیاط هاگوارتز. دو ساعت بعد از رفتن ماتیلدا به دفتر هوریس.
- دیوونه، چرا اینکارو کردی؟ مگه نگفتی که نمیگم؟!
- اما من که قول ندادم. انقدر مثل وحشیا به من نپر! نذار از چوبدستیم استفاده کنم!
- اگه آدمی، بیا و بدون چوبدستی بجنگ.
- هر جور که مایلی!
و هر دو با سرعت به هم حرکت کردند. ماتیلدا از وقتی که از دفتر هوریس آمده بود، هر دقیقه سلینا را می پایید و به دنبال فرصت مناسبی بود. ده دقیقه پیش، سلینا از دستشویی بیرون آمد. و از شانس بد او، هیچکس غیر از خودش و ماتیلدا آنجا وجود نداشت. ماتیلدا هم این فرصت را غنیمت شمرد و به طرف او آمد.
هر دو به هم دیگر چنگ میزدند و جای پنجه بر روی بدن یک دیگر باقی می گذاشتند که باعث میشد خون شدیدی از آنها برود. و در این میان، به هم دیگر هم فحش می دادند.
- ای تسترالی احمق...
انقدر فحش دادند که باید ناظم مدرسه های مشنگی می آمد که زبان های آنها را صابون بزند. نیم ساعت هم به سختی برای آنها سپری شد که بالاخره سلینا خسته شد. از ماتیلدا فاصله گرفت و گفت :
- بسه! تو حکم مرگ خودتو امضا کردی ماتیلدا.
- تو هم همینطور!
- من برمیگردم و تو رو می کشم. به زودی!
او با قدم هایی سریع، به طرف تالارش رفت و ماتیلدای زخمی را در حیاط هاگوارتز، تنها و درمانده و زخمی، رها کرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/6/5 14:40:34
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of
me
I'm looking right at the other half of
me
جزئیات کاربر

بانوی چاق که به نظرش درخواست اسنیپ شرم آورتر از اونی بود که بخواد بلند درموردش حرف بزنه زمزمه وار پرسید:
_من از ویولت بخوام که هفته دیگه بیاد به دیدنت؟تو حیا سرت نمیشه سوروس؟لااقل از لیلی بترس بنده ی خدا.
اسنیپ دستهاشو تو هوا تکون داد و گفت :
_اوه نه لطفا پای لیلی رو وسط نکش ، فقط میخوام یکم با ویولت آشنا بشم و من فک نمیکنم این اشکالی داشته باشه ، خب ، نمیشه که همیشه تک و تنها تو این تابلوی کوفتی بشینم ، میشه؟
با اینکه به نظر نمیرسید بانوی چاق راضی شده باشه گف:
_واقعا که برات متاسفم سوروس ، ولی با این بهونه هایی که سر هم کردی خوب تونستی قانعم کنی دوشنبه بعد ساعت شیش منتظرش باش.
یک هفته بعد
_چطور شدم فینی؟
فینیاس نایجلوس از گوشه چشم نگاهی به تابلویی که اسنیپ توش ژل مو به دست وایستاده بود انداخت و مثل همیشه بی تفاوت گفت:
_یکم بیشتر موهاتو روغن مالی میکردی.
و چش غره توپی نثارش کرد . قبل اینکه اسنیپ بتونه جواب دندون شکنی بهش بده هاله ای از یه دامن چین چینی یاسی رنگ رو دید که از سمت راست هر لحظه بهش نزدیک و نزدیک تر میشد.
بلافاصله بند و بساط تدافعیشو جم و جور کرد و خواست آغوششو برای بانو ویولت باز کنه که ظرف فلزی ژل مو از دستش سر خورد ودقیقن افتاد زیر پای....
شپلق!
صورت سفید ویولت که پهن زمین شده بود از شدت انزجار رو به هلویی...صورتی....سرخ...قرمز جیغ....یاسی...بنفش بادمجونی و بعد....کبودی رفت و اسنیپ با عجله رو زمین خم شد مظلومانه و التماس گونه دست ویولت رو که هر انگشتش قد سوسیس بندری بود گرفت.
گوشه ی اتاق لاوندر در حالی از شدت خنده گلدونی رو که پشتش قایم شده بود گاز میزد سینه خیز و پیروزمندانه برگشت به سالن عمومی گریف غافل از اینکه با هر بار کشیده شدن رو کف سرسرا داره جزغاله میشه.
همینکه رسید به بانوی چاق گفت:
_بانو جان فرفری موی غزل ساز منی.
بانوی چاق با اکراه تابلو رو کشید کنارو گفت:
-درسته.
همین که پاشو از حفره گذاش تو سالن همه نگاها روش خیره موند.
ولی لاوندر خسته و کوفته خودشو انداخت رو مبل و درحالیکه خودشو باد میزد گفت:
_دارم ذوب میشم لعنتیا کولر روشن کنین.
نویل اولین نفری بود که از هپروت در اومد و جیغ زد:
_آتیییییش لاوندر آتیییییش گرفته فرار کنیننننننن.
ولی هرمیون اروم راه رو از بین جمعیتی که نعره میزدن برای خودش باز کرد و با قیافه ای خونسرد یه طلسم غیر لفظی رو لاوندر اجرا کرد و یه نگاه عاقل اندر سفیه رو به قیافه وحشت زده ش کرد و رفت.
ولی لاوندر که این سوسول بازیا براش مهم نبود نشست از اول تا آخر قرار عاشقونه اسنیپ و بانو ویولت رو براشون تعریف کرد و هیچکس نفهمید که یه اسلیترینی فضول که با شنل نامرئی لم داده بود و از رو تکالیف هرمیون مینوشت همه ی حرفاشونو شنیده و از اون رعب انگیزتر اینکه به اسنیپ خبر داده.
بیست دیقه بعد
_گوش کنید بچه ها با این وضع شرم آوری که پیش اومده من به عنوان رییس سابق گروهتون ازتون میخوام که همه با هم متحد شین و جوخه یاقوت جمع کنای اسلیترینی رو سرپا نگه دارین.
پانسی پارکینسون برای اینکه خودی نشون بده گف:
-به نظر من بهتره اسم گروهو بزاریم ارتش اسنیپ.
وهمه اعضای الف الف حرفشو تایید کردنو براش کف زدن ولی فرد و جرج که با شنل نامرئی گوشه و کنار سالن عمومی شکلاتای اسهال آور میچیدن زدن به چاک و خودشونو به گریفی ها رسوندن و ماجرا رو مو به مو تعریف کردن.
فردای اونروز با اینکه استادا از کسی امتیاز کم نمیکردن هر دقیقه از مخزن یاقوتهای گریف کم میشد و فقط خود گریفی ها میدونستن دلیلش چیه و درحال چیدن یه نقشه ی درست و حسابی بودن.
درحالیکه پروفسور مک گونگال که مشکوک شده بود عزمشو جزم کرده بود که از صب تا شب جلوی مخزن بشینه و کشیک بده.
یک ساعت بعد
-به جنگ با من برخیزید ای بزکوهی دل های ترسو.
سرکادوگان که تازه داشت شمشیرو از تو غلافش در میاورد اینو نعره زد و لاوندر رف تو جلد مصممش و گفت:
-خفه بابا، نگا کن، پروتی اینجا وایمیسته و هر وقت هرمیون یه قناری زرد براش فرستاد ینی جنگ شروع شده و تو باید بری بیفتی به جون تابلوی اسنیپ، اوکی؟
سر کادوگان تعظیم بلند بالایی کرد وگف:
-من حاضرم، توکی؟
-هر هر هر خیلی با نمکی ، دیشب خیارشور بغل کردی خوابیدی؟
پادما که هم از هیجان داشت خودشو خیس میکرد هم نگران تلف شدن وقت بود همه ی گروهو به سمت تابلوی بعدی هدایت کرد و گریفیندوری ها نیز برای اینکه مشکوک جلوه ندن از میانبرهای مختلف رفتن و جلوی سالن عمومیشون دوباره دورهم جم شدن
این بار که هرمیون فک میکرد نقشه ی بهتری داره خودشو انداخت جلو و با بانوی چاق فرصت نداد اسم رمزو بپرسه :
-فعلن هیچکی نمیخواد بره تو ، اسنیپ به اسلیترینی ها دستور داده که یاقوتای ما رو بدزدن ما امیدواویم بتونی بهمون کمک کنی و در این صورت قول میدیم بعد از پیروزیمون یه گروه موزیک بیاریم اینجا و تا پاسی از شب برات شعر امیرعباس گلاب بخونیم.
معلوم بود که بانوی چاق سر از پا نمیشناسه چون مثل خری که جلوش تی تاپ میزارن ذوق زده کف دستاشو به هم کوبید و گف :
-معامله خوبیه ، با کمال میل قبول میکنم.
ده دقیقه بعد
-خب برو بچززز!پلاکارادا رو بردارین ، قناری های علامت دهی رو به صف کنین ،حرکت!!همه با من بگین(میمیریم ، میمیریم ، یاقوتو پس میگیریم)
.
و به این ترتیب به سمت اسنیپ هجوم بردن و شاهد بلبشوی تماشایی توی تابلوش شدن و طولی نکشید که خبرش عین بمب تو بقیه تابلوها پیچید.
سرکادوگان افسار اسبشو کشید با یه نشونه گیری بی نظیری شامپو رو انداخت واسه بانوی چاق که سطل آبو تو دستش تاب میداد و شلپ شلپ صدا میکرد.
فیناس نایجلوس به کمک شتافت و دست و پای اسنیپ رو که تقلا میکرد بی رحمانه بست و آرماندو دیپت تا میتونست کله شو چنگ زد که عاری از هر گونه چربی شه.
سطل آبی که رو سرش خالی شده بود کم کم داشت با قطرات روغن و اشکهای اسنیپ که مثل آبشار شره میکردن پر میشد ولی اسنیپ نمیخواست انقد خوار و حقیر جلوی ویولتی که قهقهه میزد شکنجه بشه، اونم به بدترین شکل ممکن.
_من از ویولت بخوام که هفته دیگه بیاد به دیدنت؟تو حیا سرت نمیشه سوروس؟لااقل از لیلی بترس بنده ی خدا.
اسنیپ دستهاشو تو هوا تکون داد و گفت :
_اوه نه لطفا پای لیلی رو وسط نکش ، فقط میخوام یکم با ویولت آشنا بشم و من فک نمیکنم این اشکالی داشته باشه ، خب ، نمیشه که همیشه تک و تنها تو این تابلوی کوفتی بشینم ، میشه؟
با اینکه به نظر نمیرسید بانوی چاق راضی شده باشه گف:
_واقعا که برات متاسفم سوروس ، ولی با این بهونه هایی که سر هم کردی خوب تونستی قانعم کنی دوشنبه بعد ساعت شیش منتظرش باش.
یک هفته بعد
_چطور شدم فینی؟
فینیاس نایجلوس از گوشه چشم نگاهی به تابلویی که اسنیپ توش ژل مو به دست وایستاده بود انداخت و مثل همیشه بی تفاوت گفت:
_یکم بیشتر موهاتو روغن مالی میکردی.
و چش غره توپی نثارش کرد . قبل اینکه اسنیپ بتونه جواب دندون شکنی بهش بده هاله ای از یه دامن چین چینی یاسی رنگ رو دید که از سمت راست هر لحظه بهش نزدیک و نزدیک تر میشد.
بلافاصله بند و بساط تدافعیشو جم و جور کرد و خواست آغوششو برای بانو ویولت باز کنه که ظرف فلزی ژل مو از دستش سر خورد ودقیقن افتاد زیر پای....
شپلق!
صورت سفید ویولت که پهن زمین شده بود از شدت انزجار رو به هلویی...صورتی....سرخ...قرمز جیغ....یاسی...بنفش بادمجونی و بعد....کبودی رفت و اسنیپ با عجله رو زمین خم شد مظلومانه و التماس گونه دست ویولت رو که هر انگشتش قد سوسیس بندری بود گرفت.
گوشه ی اتاق لاوندر در حالی از شدت خنده گلدونی رو که پشتش قایم شده بود گاز میزد سینه خیز و پیروزمندانه برگشت به سالن عمومی گریف غافل از اینکه با هر بار کشیده شدن رو کف سرسرا داره جزغاله میشه.
همینکه رسید به بانوی چاق گفت:
_بانو جان فرفری موی غزل ساز منی.
بانوی چاق با اکراه تابلو رو کشید کنارو گفت:
-درسته.
همین که پاشو از حفره گذاش تو سالن همه نگاها روش خیره موند.
ولی لاوندر خسته و کوفته خودشو انداخت رو مبل و درحالیکه خودشو باد میزد گفت:
_دارم ذوب میشم لعنتیا کولر روشن کنین.
نویل اولین نفری بود که از هپروت در اومد و جیغ زد:
_آتیییییش لاوندر آتیییییش گرفته فرار کنیننننننن.
ولی هرمیون اروم راه رو از بین جمعیتی که نعره میزدن برای خودش باز کرد و با قیافه ای خونسرد یه طلسم غیر لفظی رو لاوندر اجرا کرد و یه نگاه عاقل اندر سفیه رو به قیافه وحشت زده ش کرد و رفت.
ولی لاوندر که این سوسول بازیا براش مهم نبود نشست از اول تا آخر قرار عاشقونه اسنیپ و بانو ویولت رو براشون تعریف کرد و هیچکس نفهمید که یه اسلیترینی فضول که با شنل نامرئی لم داده بود و از رو تکالیف هرمیون مینوشت همه ی حرفاشونو شنیده و از اون رعب انگیزتر اینکه به اسنیپ خبر داده.
بیست دیقه بعد
_گوش کنید بچه ها با این وضع شرم آوری که پیش اومده من به عنوان رییس سابق گروهتون ازتون میخوام که همه با هم متحد شین و جوخه یاقوت جمع کنای اسلیترینی رو سرپا نگه دارین.
پانسی پارکینسون برای اینکه خودی نشون بده گف:
-به نظر من بهتره اسم گروهو بزاریم ارتش اسنیپ.
وهمه اعضای الف الف حرفشو تایید کردنو براش کف زدن ولی فرد و جرج که با شنل نامرئی گوشه و کنار سالن عمومی شکلاتای اسهال آور میچیدن زدن به چاک و خودشونو به گریفی ها رسوندن و ماجرا رو مو به مو تعریف کردن.
فردای اونروز با اینکه استادا از کسی امتیاز کم نمیکردن هر دقیقه از مخزن یاقوتهای گریف کم میشد و فقط خود گریفی ها میدونستن دلیلش چیه و درحال چیدن یه نقشه ی درست و حسابی بودن.
درحالیکه پروفسور مک گونگال که مشکوک شده بود عزمشو جزم کرده بود که از صب تا شب جلوی مخزن بشینه و کشیک بده.
یک ساعت بعد
-به جنگ با من برخیزید ای بزکوهی دل های ترسو.
سرکادوگان که تازه داشت شمشیرو از تو غلافش در میاورد اینو نعره زد و لاوندر رف تو جلد مصممش و گفت:
-خفه بابا، نگا کن، پروتی اینجا وایمیسته و هر وقت هرمیون یه قناری زرد براش فرستاد ینی جنگ شروع شده و تو باید بری بیفتی به جون تابلوی اسنیپ، اوکی؟
سر کادوگان تعظیم بلند بالایی کرد وگف:
-من حاضرم، توکی؟
-هر هر هر خیلی با نمکی ، دیشب خیارشور بغل کردی خوابیدی؟
پادما که هم از هیجان داشت خودشو خیس میکرد هم نگران تلف شدن وقت بود همه ی گروهو به سمت تابلوی بعدی هدایت کرد و گریفیندوری ها نیز برای اینکه مشکوک جلوه ندن از میانبرهای مختلف رفتن و جلوی سالن عمومیشون دوباره دورهم جم شدن
این بار که هرمیون فک میکرد نقشه ی بهتری داره خودشو انداخت جلو و با بانوی چاق فرصت نداد اسم رمزو بپرسه :
-فعلن هیچکی نمیخواد بره تو ، اسنیپ به اسلیترینی ها دستور داده که یاقوتای ما رو بدزدن ما امیدواویم بتونی بهمون کمک کنی و در این صورت قول میدیم بعد از پیروزیمون یه گروه موزیک بیاریم اینجا و تا پاسی از شب برات شعر امیرعباس گلاب بخونیم.
معلوم بود که بانوی چاق سر از پا نمیشناسه چون مثل خری که جلوش تی تاپ میزارن ذوق زده کف دستاشو به هم کوبید و گف :
-معامله خوبیه ، با کمال میل قبول میکنم.
ده دقیقه بعد
-خب برو بچززز!پلاکارادا رو بردارین ، قناری های علامت دهی رو به صف کنین ،حرکت!!همه با من بگین(میمیریم ، میمیریم ، یاقوتو پس میگیریم)
.و به این ترتیب به سمت اسنیپ هجوم بردن و شاهد بلبشوی تماشایی توی تابلوش شدن و طولی نکشید که خبرش عین بمب تو بقیه تابلوها پیچید.
سرکادوگان افسار اسبشو کشید با یه نشونه گیری بی نظیری شامپو رو انداخت واسه بانوی چاق که سطل آبو تو دستش تاب میداد و شلپ شلپ صدا میکرد.
فیناس نایجلوس به کمک شتافت و دست و پای اسنیپ رو که تقلا میکرد بی رحمانه بست و آرماندو دیپت تا میتونست کله شو چنگ زد که عاری از هر گونه چربی شه.
سطل آبی که رو سرش خالی شده بود کم کم داشت با قطرات روغن و اشکهای اسنیپ که مثل آبشار شره میکردن پر میشد ولی اسنیپ نمیخواست انقد خوار و حقیر جلوی ویولتی که قهقهه میزد شکنجه بشه، اونم به بدترین شکل ممکن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1397/6/3 1:21:26
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/04/01
تولد نقش: 1397/04/01
آخرین ورود: سهشنبه 18 مهر 1402 23:01
از: زیر سایه ارباب
پستها:
552

فنریر به آخرین دانش آموزان که در حال جمع کردن وسایلشان بودند، نگاه کرد. جلسه آخر هم بدون هیچگونه تلفات انسانی به پایان رسیده بود... که البته هم برای فنریر، و هم برای دانش آموزان، موضوعی بسیار عجیب بود.
فنریر یک نگاه دیگر به دانش آموزانی که داشتند جزوه هایشان را مرتب میکردند، یا زیر میز به دنبال پاک کن هایشان میگشتند، انداخت... سپس ناگهان از جا پرید و با لحنی وحشت زده نعره زد:
- اون چیه پشت سرتون؟
دانش آموزان باقی مانده، بدون آنکه فرصت نگاه کردن به پشت سرشان را داشته باشند، جیغ زنان، و در حالی که به یکدیگر و به نیمکت های کلاس برخورد میکردند، از کلاس خارج شدند.
فنریر قهقهه بلندی زد و روی صندلی اش افتاد.
- خیلی خب... اینم از کلاس. برم پیش هوریس، هم یه نوشیدنی مرغوب بگیرم ازش، هم واسه تابلوی دامبلدور سیبیل آتیشی بکشم.
فنریر پس از اینکه تمام افکار و برنامه هایش را با صدای بلند برای در و دیوار بیان کرد، از کلاس خارج شد، و از طبقه دوم به سوی طبقه هفتم به راه افتاد. در طول مسیر، و حتی روی پله های متحرک، دانش آموزان تلاش میکردند فاصله شان را با او حفظ کنند. فنریر اصلا به مهربان بودن یا حتی رعایت قوانین هاگوارتز مشهور نبود!
فنریر به طبقه هفتم و ناودان کله اژدریِ محافظ دفتر مدیریت رسید. البته که مجسمه عظیمی که راه پله دفتر هوریس را بسته بود، با دیدن فنریر از جای خود تکان نخورد. فنریر به مغز خود فشار آورد تا رمز را به یاد بیاورد... و بالاخره پس از چند دقیقه با لحن محکم و مطمئنی گفت:
- اون نوشیدنی رو دیگه لولو برد!
ناودان کله اژدری، سکسکه ای کرد، سپس در حالی که با لحنی جویده جویده راجع به نوشیدنی ای که لولو برده بود، از فنریر سوال میپرسید، از سر راه کنار رفت. فنریر هم پله های دفتر مدیریت را دوتا یکی بالا رفت و وارد شد.
- سلام هوریس، خوبی هوریس؟ بیا این نو... عه... هوریس؟
فنریر به هوریس اسلاگهورن که با صورت روی میز سقوط کرده بود و به نظر میرسید حتی تنفس نمیکند، نگاه کرد. سپس به آرامی به وی نزدیک شد، بینی اش را نزدیکِ سر او برد و شروع کرد به بو کشیدن.
- هنوز زنده ای که.
فنریر، هیکل هوریس را از روی میز جمع کرد و به صندلی تکیه داد. با اینکار، راه تنفس هوریس اندکی باز شد و وی توانست به طرز ضعیفی خر و پف کند.
- خب دیگه... بیدار شو...
فنریر این را گفت، و همزمان یک پس گردنی آب دار به پس کله کچل هوریس نواخت که البته هوریس را به شدت بیدار کرد.
هوریس به شدت از جا پرید و با لحنی وحشت زده و صدایی ضعیف گفت:
- نه الان وقت مذارکه نیست... بذارید بخوا... خر... خر...
- مذار... چی میگی هوریس؟
فنریر همانجا نشست و منتظر ماند تا اثرات سنگین نوشیدنی از بدن هوریس خارج شود.
دقایق گذشتند و گذشتند...
تا اینکه ناگهان یک عدد پاتروناس که به طرز ناشیانه ای هم ساخته شده بود و حتی شکل درست و حسابی هم نداشت، با لگد وارد دفتر شد.
- با عرض سلام از سوی فرماندهی الف دال، به اطلاع میرسونیم که ما ساعت پنج برای دریافت حقوق اعضای الف دال، میایم سراغتون. لطفا آماده و کاملا هوشیار باشید. اصلا ایش بهتون با این جنگ مسخره ای که راه انداختید که شهریه بیشتری بگیرید از ملت و حقوق استادارو هم کم کنید...
پاتروناس سپس از هم پاشید و دفتر مدیریت به طور کامل در سکوت فرو رفت. فنریر برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت... سپس کم کم شروع کرد به خر خر کردن از روی خشم و آب دهانش هم آرام آرام جاری شد. و بعد یقه هوریس را گرفت، وزن عظیم وی را روی شانه خود انداخت، و تلو تلو خوران به سوی دخمه های هاگوارتز به راه افتاد. در میان راه هم به هرکس که میرسید، یک چشم غره مرگبار میرفت.
فنریر که به شدت عرق کرده بود و حتی کبود شده بود، بالاخره به دخمه ها رسید و دست و پای هوریس را به زنجیرهای متصل به دیوارهای سیاه دخمه ها بست.
بوی خون خشک شده روی دیوارهارا حس میکرد، و این بو به شدت دهانش را آب می انداخت. اما اهمیتی نداد و با یک عدد طلسم "آگوامنتی"، و صد البته با خیس کردن قسمت خشتکِ هوریس، وی را کاملا هوشیار کرد.
سپس در حالی که بینی اش تقریبا با بینی هوریس در تماس بود، با تمام وجود در صورت وی نعره زد:
- بشکنه این دست که نمک نداره! میری الف دال رو خودت راه میندازی، جنگ درست میکنی که حقوق من رو ندی؟ مادر سیریوسِ بگمن صفت!
- ها؟ چی؟ تو از کجا میدونی؟
- تو دفترت بودم که پاتروناس اومد.
- خب حالا... پول لازم بودم واسه نوشیدنی خب.
- آره؟ یک نوشیدنی ای بهت بدم...
فنریر این را گفت، سپس یک عدد چاقوی میوه خوری از جیب خود خارج کرد، و به سوی شکم هوریس هجوم برد...
صدای جیغ های گوشخراش هوریس را هیچکس نشنید...
اما ساعتی بعد، زمانی که بالاخره فنریر او را از دخمه ها آزاد کرد، همه میتوانستند ببینند که هوریس بسیار لاغرتر شده و وزن کم کرده، و به طرز عجیبی اشتهایش هم کم شده.
و البته همه میتوانستند فنریر را هم ببینند که کیسه ای حاوی چیزی گوشتی و چرب با خود داشت، که قطرات خون هنوز از آن چکه میکرد.
و صد البته که هیچکس جرئت نکرد این فکر را از ذهن خود عبور دهد که فنریر، شکم و معده هوریس را بریده و سپس پوست وی را گره ملوانی زده...
فنریر یک نگاه دیگر به دانش آموزانی که داشتند جزوه هایشان را مرتب میکردند، یا زیر میز به دنبال پاک کن هایشان میگشتند، انداخت... سپس ناگهان از جا پرید و با لحنی وحشت زده نعره زد:
- اون چیه پشت سرتون؟

دانش آموزان باقی مانده، بدون آنکه فرصت نگاه کردن به پشت سرشان را داشته باشند، جیغ زنان، و در حالی که به یکدیگر و به نیمکت های کلاس برخورد میکردند، از کلاس خارج شدند.
فنریر قهقهه بلندی زد و روی صندلی اش افتاد.
- خیلی خب... اینم از کلاس. برم پیش هوریس، هم یه نوشیدنی مرغوب بگیرم ازش، هم واسه تابلوی دامبلدور سیبیل آتیشی بکشم.

فنریر پس از اینکه تمام افکار و برنامه هایش را با صدای بلند برای در و دیوار بیان کرد، از کلاس خارج شد، و از طبقه دوم به سوی طبقه هفتم به راه افتاد. در طول مسیر، و حتی روی پله های متحرک، دانش آموزان تلاش میکردند فاصله شان را با او حفظ کنند. فنریر اصلا به مهربان بودن یا حتی رعایت قوانین هاگوارتز مشهور نبود!
فنریر به طبقه هفتم و ناودان کله اژدریِ محافظ دفتر مدیریت رسید. البته که مجسمه عظیمی که راه پله دفتر هوریس را بسته بود، با دیدن فنریر از جای خود تکان نخورد. فنریر به مغز خود فشار آورد تا رمز را به یاد بیاورد... و بالاخره پس از چند دقیقه با لحن محکم و مطمئنی گفت:
- اون نوشیدنی رو دیگه لولو برد!

ناودان کله اژدری، سکسکه ای کرد، سپس در حالی که با لحنی جویده جویده راجع به نوشیدنی ای که لولو برده بود، از فنریر سوال میپرسید، از سر راه کنار رفت. فنریر هم پله های دفتر مدیریت را دوتا یکی بالا رفت و وارد شد.
- سلام هوریس، خوبی هوریس؟ بیا این نو... عه... هوریس؟

فنریر به هوریس اسلاگهورن که با صورت روی میز سقوط کرده بود و به نظر میرسید حتی تنفس نمیکند، نگاه کرد. سپس به آرامی به وی نزدیک شد، بینی اش را نزدیکِ سر او برد و شروع کرد به بو کشیدن.
- هنوز زنده ای که.

فنریر، هیکل هوریس را از روی میز جمع کرد و به صندلی تکیه داد. با اینکار، راه تنفس هوریس اندکی باز شد و وی توانست به طرز ضعیفی خر و پف کند.
- خب دیگه... بیدار شو...
فنریر این را گفت، و همزمان یک پس گردنی آب دار به پس کله کچل هوریس نواخت که البته هوریس را به شدت بیدار کرد.
هوریس به شدت از جا پرید و با لحنی وحشت زده و صدایی ضعیف گفت:
- نه الان وقت مذارکه نیست... بذارید بخوا... خر... خر...
- مذار... چی میگی هوریس؟

فنریر همانجا نشست و منتظر ماند تا اثرات سنگین نوشیدنی از بدن هوریس خارج شود.
دقایق گذشتند و گذشتند...
تا اینکه ناگهان یک عدد پاتروناس که به طرز ناشیانه ای هم ساخته شده بود و حتی شکل درست و حسابی هم نداشت، با لگد وارد دفتر شد.
- با عرض سلام از سوی فرماندهی الف دال، به اطلاع میرسونیم که ما ساعت پنج برای دریافت حقوق اعضای الف دال، میایم سراغتون. لطفا آماده و کاملا هوشیار باشید. اصلا ایش بهتون با این جنگ مسخره ای که راه انداختید که شهریه بیشتری بگیرید از ملت و حقوق استادارو هم کم کنید...

پاتروناس سپس از هم پاشید و دفتر مدیریت به طور کامل در سکوت فرو رفت. فنریر برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت... سپس کم کم شروع کرد به خر خر کردن از روی خشم و آب دهانش هم آرام آرام جاری شد. و بعد یقه هوریس را گرفت، وزن عظیم وی را روی شانه خود انداخت، و تلو تلو خوران به سوی دخمه های هاگوارتز به راه افتاد. در میان راه هم به هرکس که میرسید، یک چشم غره مرگبار میرفت.
فنریر که به شدت عرق کرده بود و حتی کبود شده بود، بالاخره به دخمه ها رسید و دست و پای هوریس را به زنجیرهای متصل به دیوارهای سیاه دخمه ها بست.
بوی خون خشک شده روی دیوارهارا حس میکرد، و این بو به شدت دهانش را آب می انداخت. اما اهمیتی نداد و با یک عدد طلسم "آگوامنتی"، و صد البته با خیس کردن قسمت خشتکِ هوریس، وی را کاملا هوشیار کرد.
سپس در حالی که بینی اش تقریبا با بینی هوریس در تماس بود، با تمام وجود در صورت وی نعره زد:
- بشکنه این دست که نمک نداره! میری الف دال رو خودت راه میندازی، جنگ درست میکنی که حقوق من رو ندی؟ مادر سیریوسِ بگمن صفت!

- ها؟ چی؟ تو از کجا میدونی؟

- تو دفترت بودم که پاتروناس اومد.

- خب حالا... پول لازم بودم واسه نوشیدنی خب.

- آره؟ یک نوشیدنی ای بهت بدم...

فنریر این را گفت، سپس یک عدد چاقوی میوه خوری از جیب خود خارج کرد، و به سوی شکم هوریس هجوم برد...
صدای جیغ های گوشخراش هوریس را هیچکس نشنید...
اما ساعتی بعد، زمانی که بالاخره فنریر او را از دخمه ها آزاد کرد، همه میتوانستند ببینند که هوریس بسیار لاغرتر شده و وزن کم کرده، و به طرز عجیبی اشتهایش هم کم شده.
و البته همه میتوانستند فنریر را هم ببینند که کیسه ای حاوی چیزی گوشتی و چرب با خود داشت، که قطرات خون هنوز از آن چکه میکرد.
و صد البته که هیچکس جرئت نکرد این فکر را از ذهن خود عبور دهد که فنریر، شکم و معده هوریس را بریده و سپس پوست وی را گره ملوانی زده...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 19:14
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
565

بعد از ظهر بود. گادفری در سالن عمومی ریونکلاو نشسته بود و کتابی در مورد پوشاک دوره ی روکوکو می خواند. همان طور که تصاویر لباس ها را از نظر می گذراند، شروع کرد به خیال پردازی. خودش را در حالی تصور کرد که کُتی با نقوش پیچیده ی روکوکو بر تن دارد و در سالن بالماسکه ی هاگوارتز ایستاده. همه ی دخترها با چشمانی که مردمک آن به شکل قلب درآمده به او خیره شده اند و درگاه مرلین را دعا می کنند تا گادفری از آن ها تقاضای رقص کند.
در همین افکار غوطه ور بود که برخورد دستی با شانه اش را حس کرد. گادفری برگشت و لایتینا را دید که پشت صندلی اش ایستاده.
- گادفری، می شه یه لحظه بیای اتاقم؟
قلب مرد جوان در سینه اش فرو ریخت. با خودش فکر کرد:
- بالاخره می خواد احساساتشو فاش کنه. می خواد اعتراف کنه که بدون من نمی تونه زندگی کنه. می خواد بگه هر دفعه که بهم نگاه می کنه، تو چشمای عسلیم غرق ...
لایتینا چند بار گادفری را تکان داد تا او را که به نقطه ای خیره شده و در خیالات فرو رفته بود، به خود بیاورد. مرد ریونکلاوی لبخندی زد و از جایش بلند شد. بازویش را طوری جلو آورد که انگار انتظار داشت لایتینا آن را بگیرد. دختر جوان با چهره ای پوکر مانند دستش را دور بازوی گادفری حلقه کرد و با هم به سمت اتاق لایتینا رفتند.
دختر در را پشت سرشان بست. سپس دستگاهی را که شبیه ماشین ریش تراش ماگلی بود، از کشویش بیرون آورد و مقابل مرد گرفت.
- می دونی این چیه؟
گادفری همان طور که در ذهنش به دانشی که از وسایل ماگلی داشت افتخار می کرد، گفت:
- البته که می دونم. این ماشین چمن زنیه.
لایتینا نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت.
- این اپی لیدیه. ماگل ها برای کندن موهای دست و پاشون ازش استفاده می کنن.
گادفری در ذهنش به این که چه قدر زود از قصد و نیت واقعی دخترها با خبر می شود افتخار کرد و گفت:
- اوه، لایتینا جان! پس تو ترجیح می دی که من موهای دست و پامو بزنم. پشمالو دوست نداری، نه؟
بعد هم پاچه ی شلوارش را بالا زد و جنگلی از موهای فر و در هم پیچ خورده را نمایان کرد. لایتینا که چیزی نمانده بود ناهارش را بالا بیاورد، فورا نگاهش را از آن منظره ی کریه برگرداند.
- خب دیگه می خوام مقدمه چینیو بذارم کنار و برم سر اصل مطلب.
گادفری با خوشحالی لبخند زد و منتظر ماند تا دختر جوان از احساسات قلبی عمیقش نسبت به او بگوید. اما لایتینا فقط با یک حرکت سریع چوبدستی اش را بیرون کشید و فریاد زد:
- وینگاردیوم له ویوسا!
متأسفانه وردش عمل نکرد و گادفری از جایش تکان نخورد. لایتینا می خواست با سیم هدفونش به او حمله ور شود که مرد جوان با لحنی سرشار از محبت گفت:
- لایتینا جان! ... فهمیدم، می خواستی غافل گیرم کنی و بی خبر بذاریم تو تخت خوابت. الانم می خوای دست و پامو ببندی.
دختر مجددا با چهره ای پوکر مانند به گادفری خیره شد.
- می شه فقط بشینی رو صندلی جلوی آینه؟
مرد جوان لبخند زنان روی صندلی نشست. لایتینا بی هیچ هشداری اپی لیدی را روشن کرد و با آن به جان موهای گادفری افتاد. البته نه موهای دست و پایش، آن طور که خود مرد انتظار داشت، بلکه موهای سرش.
- گادفری، دیگه نبینم عضو الف دال بشی.
مرد جوان همان طور که لایتینا مو، پوست و گوشتش را از بیخ می کند و قطرات خونش به آینه می پاشید و آن را مزین می کرد، با خودش گفت:
- اون دوست داره خشن عشق ورزی کنه!
در همین افکار غوطه ور بود که برخورد دستی با شانه اش را حس کرد. گادفری برگشت و لایتینا را دید که پشت صندلی اش ایستاده.
- گادفری، می شه یه لحظه بیای اتاقم؟
قلب مرد جوان در سینه اش فرو ریخت. با خودش فکر کرد:
- بالاخره می خواد احساساتشو فاش کنه. می خواد اعتراف کنه که بدون من نمی تونه زندگی کنه. می خواد بگه هر دفعه که بهم نگاه می کنه، تو چشمای عسلیم غرق ...
لایتینا چند بار گادفری را تکان داد تا او را که به نقطه ای خیره شده و در خیالات فرو رفته بود، به خود بیاورد. مرد ریونکلاوی لبخندی زد و از جایش بلند شد. بازویش را طوری جلو آورد که انگار انتظار داشت لایتینا آن را بگیرد. دختر جوان با چهره ای پوکر مانند دستش را دور بازوی گادفری حلقه کرد و با هم به سمت اتاق لایتینا رفتند.
دختر در را پشت سرشان بست. سپس دستگاهی را که شبیه ماشین ریش تراش ماگلی بود، از کشویش بیرون آورد و مقابل مرد گرفت.
- می دونی این چیه؟
گادفری همان طور که در ذهنش به دانشی که از وسایل ماگلی داشت افتخار می کرد، گفت:
- البته که می دونم. این ماشین چمن زنیه.
لایتینا نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت.
- این اپی لیدیه. ماگل ها برای کندن موهای دست و پاشون ازش استفاده می کنن.
گادفری در ذهنش به این که چه قدر زود از قصد و نیت واقعی دخترها با خبر می شود افتخار کرد و گفت:
- اوه، لایتینا جان! پس تو ترجیح می دی که من موهای دست و پامو بزنم. پشمالو دوست نداری، نه؟
بعد هم پاچه ی شلوارش را بالا زد و جنگلی از موهای فر و در هم پیچ خورده را نمایان کرد. لایتینا که چیزی نمانده بود ناهارش را بالا بیاورد، فورا نگاهش را از آن منظره ی کریه برگرداند.
- خب دیگه می خوام مقدمه چینیو بذارم کنار و برم سر اصل مطلب.
گادفری با خوشحالی لبخند زد و منتظر ماند تا دختر جوان از احساسات قلبی عمیقش نسبت به او بگوید. اما لایتینا فقط با یک حرکت سریع چوبدستی اش را بیرون کشید و فریاد زد:
- وینگاردیوم له ویوسا!
متأسفانه وردش عمل نکرد و گادفری از جایش تکان نخورد. لایتینا می خواست با سیم هدفونش به او حمله ور شود که مرد جوان با لحنی سرشار از محبت گفت:
- لایتینا جان! ... فهمیدم، می خواستی غافل گیرم کنی و بی خبر بذاریم تو تخت خوابت. الانم می خوای دست و پامو ببندی.
دختر مجددا با چهره ای پوکر مانند به گادفری خیره شد.
- می شه فقط بشینی رو صندلی جلوی آینه؟
مرد جوان لبخند زنان روی صندلی نشست. لایتینا بی هیچ هشداری اپی لیدی را روشن کرد و با آن به جان موهای گادفری افتاد. البته نه موهای دست و پایش، آن طور که خود مرد انتظار داشت، بلکه موهای سرش.
- گادفری، دیگه نبینم عضو الف دال بشی.
مرد جوان همان طور که لایتینا مو، پوست و گوشتش را از بیخ می کند و قطرات خونش به آینه می پاشید و آن را مزین می کرد، با خودش گفت:
- اون دوست داره خشن عشق ورزی کنه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خلاصه ی مختصر داستان دنباله دارم تا آخر بخش سی و دوم از کتاب دوم
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

- سیبیل! سیبیل! به من بگو کی زیباترین و خفن ترین مدیر آینده ی هاگوارتز و پلید ترین جادوگر قرن و کچل ترین سیاه دنیا و بی دماغ ترین ارباب جهانیانه!؟
- تویی آبجی!
-
- آها..بله!..شماااااااییییییید سرورم!
در همین لحظه خنگ ترین و بی استعدادترین و بی ریخت ترین و کلاس اولی ترین و توحید ظفرپور ترین دانش آموز هاگوارتز یعنی تام ماروولو ریدل، قهقهه ای شیطانی سر داد و همانطور که داشت قهقهه ی شیطانی سر می داد از عقب عقب از صحنه خارج شد و از آنور صحنه بزرگترین جادوگر قرن، پاک ترین و معصوم ترین آدم روزی زمین، وارد شد و به سمت تریلانی رفت.
دامبلدور: شیطون بلا صدای قهقهه های شیطانیت کل ِ هاگوارتزو گرفته! چی دیدی باز؟
سبیل: صدا من نبود!
هیچی! 
دامبلدور لبخندی دامبلدورانه زد و دستش را دراز کرد و یک تار مو از سیبیل های سبیل کند و گفت:
- خب حالا واسه عمو یه پیشگویی خفن بکن ببینیم چی میشه آخر عاقبت کارمون و آیا چن سال میتونم کمک کنم به خلق خدا؟
سبیل گوی پیشگویی اش را روی دستانش گرفت و تکان تکان داد تا تصویر قبلی که مربوط به پیشگویی آینده ی خنگ ترین و بی استعدادترین و بی ریخت ترین و کلاس اولی ترین و توحید ظفرپور ترین دانش آموز هاگوارتز بود پاک شود تا سبیل دوباره از اول و اینبار برای دامبلدور پیش بینی کند اما دیر جنبیده بود.
چشم دامبلدور که به پیشگویی قبلی افتاد، از جایش بلند شد و فریاد زد.
ناگهان صاعقه ای سقف را شکافت و به یاری دامبلدور کبیر و پاک آمد و منحرف شد به طرف پشت پرده و تام ریدل را در برگرفت و در حالیکه اسکلت تام نمایان بود او را پیش پای دامبلدور بر زمین کوفت.
دامبلدور خم شد و تن نیمه جان تام پست فطرت را روی دوشش انداخت و پرید هوا و جلوی شکنجه گاه هاگوارتز فرود آمد.
در را با لگد باز کرد و تام ریدل را کشان کشان وارد شکنجه گاه کرد و فل و زنجیرش کرد و مث سگ افتاد به جانش!
آلبوس دامبلدور، در حالیکه میگریست و یقه ش را پاره می کرد شلاق را به سر و صورت تام می کوبید با این فریاد که:
- بشکنه این دس که نمک نداره! نه! جزغاله بشه این دست الهی که سر ِ تو رو نوازش کرد!
کچل بشه این سری که دست ِ من {که جزغاله بشه الهی که سر تو رو نوازش کرد!} نوازشش کرد! بی وجود! این بود جواب محبت های من!؟
میخوای زیباترین و خفن ترین مدیر آینده ی هاگوارتز و پلید ترین جادوگر قرن و کچل ترین سیاه دنیا و بی دماغ ترین ارباب جهان بشی!؟ آره!؟ آره بی تربیت؟!
تام ریدل دهانش را باز کرد تا پاسخی بدهد اما به خاطر مشتی که از طرف پروفسور دیپت روانه ی دهانش شد، جز لختی خون از دهانش بیرون نزد.
دیپت نگاهی به دامبلدور کرد و در حالیکه چشم هایش کاسه ی خون بود فریاد زد:
- این می خواد مدیر شه!؟!
و بعد با لگد به جان ِ تام افتاد.
جناب مدیر که تنبیه را شروع کرد، همه ی اساتید و دانش آموزان تنبیه کن و تنبیه شو دست از تنبیه کردن و تنبیه شدن کشیدند و به یاری پروفسور دیپت و دامبلدور شتافتند.
در نهایت، باز هم پروفسور آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور به خاطر قلب رئوفی که داشت، خودش را مقابل تام انداخت و گفت:
- نه، نزنینش. بیشتر از این نزنینش. غلط کرد. اخراجش کنید تا نتونه به هدف شومش برسه.
آن روز، تام ماروووووولو ریدل از هاگوارتز اخراج شد و چون بعد از تنبیه، چهره اش قابل تشخیص نبود رفت جراحی پلاستیک و آن زمان هم هنوز مو و دماغ پلاستیکی اختراع نشده بود و قیافه ش را اینطوری که الان هست درست کردند.
شایعه شده که بعد ها خواست تریپ سریال خز قدیمی ایرانی "تولدی دیگر" برگردد و شکاربان هاگوارتز شود اما دامبلدور اورا شناخت و برای اینکه لجش را در بیاورد پخمه ای مثل هاگرید و سگش را شکاربان کرد ولی او را نکرد!
بعد ولدک عقده ای شد رفت چارتا جک و جونور و معتاد و گورکن و کلی سرخورده اجتماعی جمع کرد دور خودش!
ویرایش: ها!؟ کی بود پرسید این شاهد جیمزش کو پس!؟ از اون ته مه ها یکی پرسید! ها!؟ جرئت نداری خودتو نشون بدی!؟ نباید هم داشته باشی!! کم اینجا دلیل و منطق و مدرک آوردم، شاهدم میخواین!؟
واقعا که!
دوره زمونه ای شده!
زمان ِ ما کلی بلیت با عکس و سند و آرشیو چت و چیزمیزای خفن میفرستادی که آقا فلانی داره زیرآبی میره! باور نمیکردن!!
تو از من شاهد زنده میخوای!؟
- تویی آبجی!
-

- آها..بله!..شماااااااییییییید سرورم!
در همین لحظه خنگ ترین و بی استعدادترین و بی ریخت ترین و کلاس اولی ترین و توحید ظفرپور ترین دانش آموز هاگوارتز یعنی تام ماروولو ریدل، قهقهه ای شیطانی سر داد و همانطور که داشت قهقهه ی شیطانی سر می داد از عقب عقب از صحنه خارج شد و از آنور صحنه بزرگترین جادوگر قرن، پاک ترین و معصوم ترین آدم روزی زمین، وارد شد و به سمت تریلانی رفت.
دامبلدور: شیطون بلا صدای قهقهه های شیطانیت کل ِ هاگوارتزو گرفته! چی دیدی باز؟
سبیل: صدا من نبود!
هیچی! 
دامبلدور لبخندی دامبلدورانه زد و دستش را دراز کرد و یک تار مو از سیبیل های سبیل کند و گفت:
- خب حالا واسه عمو یه پیشگویی خفن بکن ببینیم چی میشه آخر عاقبت کارمون و آیا چن سال میتونم کمک کنم به خلق خدا؟
سبیل گوی پیشگویی اش را روی دستانش گرفت و تکان تکان داد تا تصویر قبلی که مربوط به پیشگویی آینده ی خنگ ترین و بی استعدادترین و بی ریخت ترین و کلاس اولی ترین و توحید ظفرپور ترین دانش آموز هاگوارتز بود پاک شود تا سبیل دوباره از اول و اینبار برای دامبلدور پیش بینی کند اما دیر جنبیده بود.
چشم دامبلدور که به پیشگویی قبلی افتاد، از جایش بلند شد و فریاد زد.
ناگهان صاعقه ای سقف را شکافت و به یاری دامبلدور کبیر و پاک آمد و منحرف شد به طرف پشت پرده و تام ریدل را در برگرفت و در حالیکه اسکلت تام نمایان بود او را پیش پای دامبلدور بر زمین کوفت.
دامبلدور خم شد و تن نیمه جان تام پست فطرت را روی دوشش انداخت و پرید هوا و جلوی شکنجه گاه هاگوارتز فرود آمد.
در را با لگد باز کرد و تام ریدل را کشان کشان وارد شکنجه گاه کرد و فل و زنجیرش کرد و مث سگ افتاد به جانش!
آلبوس دامبلدور، در حالیکه میگریست و یقه ش را پاره می کرد شلاق را به سر و صورت تام می کوبید با این فریاد که:
- بشکنه این دس که نمک نداره! نه! جزغاله بشه این دست الهی که سر ِ تو رو نوازش کرد!
کچل بشه این سری که دست ِ من {که جزغاله بشه الهی که سر تو رو نوازش کرد!} نوازشش کرد! بی وجود! این بود جواب محبت های من!؟
میخوای زیباترین و خفن ترین مدیر آینده ی هاگوارتز و پلید ترین جادوگر قرن و کچل ترین سیاه دنیا و بی دماغ ترین ارباب جهان بشی!؟ آره!؟ آره بی تربیت؟!
تام ریدل دهانش را باز کرد تا پاسخی بدهد اما به خاطر مشتی که از طرف پروفسور دیپت روانه ی دهانش شد، جز لختی خون از دهانش بیرون نزد.
دیپت نگاهی به دامبلدور کرد و در حالیکه چشم هایش کاسه ی خون بود فریاد زد:
- این می خواد مدیر شه!؟!
و بعد با لگد به جان ِ تام افتاد.
جناب مدیر که تنبیه را شروع کرد، همه ی اساتید و دانش آموزان تنبیه کن و تنبیه شو دست از تنبیه کردن و تنبیه شدن کشیدند و به یاری پروفسور دیپت و دامبلدور شتافتند.
در نهایت، باز هم پروفسور آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور به خاطر قلب رئوفی که داشت، خودش را مقابل تام انداخت و گفت:
- نه، نزنینش. بیشتر از این نزنینش. غلط کرد. اخراجش کنید تا نتونه به هدف شومش برسه.
آن روز، تام ماروووووولو ریدل از هاگوارتز اخراج شد و چون بعد از تنبیه، چهره اش قابل تشخیص نبود رفت جراحی پلاستیک و آن زمان هم هنوز مو و دماغ پلاستیکی اختراع نشده بود و قیافه ش را اینطوری که الان هست درست کردند.
شایعه شده که بعد ها خواست تریپ سریال خز قدیمی ایرانی "تولدی دیگر" برگردد و شکاربان هاگوارتز شود اما دامبلدور اورا شناخت و برای اینکه لجش را در بیاورد پخمه ای مثل هاگرید و سگش را شکاربان کرد ولی او را نکرد!
بعد ولدک عقده ای شد رفت چارتا جک و جونور و معتاد و گورکن و کلی سرخورده اجتماعی جمع کرد دور خودش!
ویرایش: ها!؟ کی بود پرسید این شاهد جیمزش کو پس!؟ از اون ته مه ها یکی پرسید! ها!؟ جرئت نداری خودتو نشون بدی!؟ نباید هم داشته باشی!! کم اینجا دلیل و منطق و مدرک آوردم، شاهدم میخواین!؟
واقعا که!
دوره زمونه ای شده!
زمان ِ ما کلی بلیت با عکس و سند و آرشیو چت و چیزمیزای خفن میفرستادی که آقا فلانی داره زیرآبی میره! باور نمیکردن!!
تو از من شاهد زنده میخوای!؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1391/4/23 16:25:05
دلیل: دفاع از شرفم!
دلیل: دفاع از شرفم!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/11/06
تولد نقش: 1386/11/13
آخرین ورود: سهشنبه 11 فروردین 1405 06:40
از: ت متنفرم غریبه نزدیک!
پستها:
826

در تنبیه سرای هاگوارتز مسئولین، اساتید و باباهای مهربون مدرسه با سخت کوشی تمام در حال تنبیه و شکنجه ی دانش آموزان خاطی و پلید بودند:
- بگیر بالاتر دستتو پدرسوخته! عنکبوت میندازی تو خشتک آرتور ویزلی! ها؟ تو نمی دونی ویزلی از عنکبوت می ترسه؟
- آقا مدیر! غلط کردیم به خدا... اوخ... تو رو ارواح هاگوارتز نزن پرفسور... همش تقصیر ویزلی بود. باس... اوخ... حقش رو میذاشتم کف دستش.
- خفه شو بچه غول! توجیه می کنه بی انضباطیش رو!
- ارواح آقام توجیه نمی کنم، آق مدیر!... اوخ... ویزلی اومده مالی چاقالو رو سوار فنگ می کنه!... آخ... زوزه ی سگ بیچاره تا ته جنگل ممنوعه اومد!
- تا کجا اومد؟
- وای!:worry:... تا... تا دم در کتابخونه!:worry:
- بازم رفته بودی جنگل ممنوعه؟! پرفسور بینز! لطفا اگه کارتون با فلک تموم شده بدین ببندمش به پای هاگرید!
پرفسور بینز که اون زمان روح نبود و کلی هم قدرت داشت و در حال تنبیه دانش آموز بخت برگشته ای با فلک بود، جواب داد:
- نه پرفسور دیپت! من حالا حالاها با این فلک کار دارم. این گانت ننه مرده، نمی دونم با چه ترفندی سیگار و قرص و فلیکس فلیسیس میاره تو مدرسه. پخش می کنه بین بچه های مردم. امروز باید آدمش کنم. بگیر که اومد! یعععع! یوعععع!
بگیر! پدرتو درمیارم! چرا پس صدات درنمیاد؟! مُردی؟!... گانت! با توام!... پسره ی بی نزاکت! موقعی که تنبیهت می کنم چرت نزن! تو باید فریاد بکشی و به خاطر اشتباهاتت اظهار پشیمونی کنی!
تنبیه ها همچنان ادامه داشت که ناگهان در تنبیه سرا باز شد و پرفسور دامبلدور جوان در حالیکه دانش آموز خوش تیپ و خوش قیافه و پر قدرت و فوق العاده و جذاب و بی نظیر و یگانه و با استعداد و باهوشی را پشت سر خودش روی زمین می کشید وارد شد و بدون معطلی این دانش آموز یگانه ی تاریخ هاگوارتز را به غل و زنجیر بست و یک شلاق 2 متری برداشت و کشید به تن و بدن دانش آموز بیچاره.
همه ی مسئولان و اساتید و باباهای مهربون مدرسه و دانش آموزان دست از تنبیه کردن و تنبیه شدن برداشتند و با دهان باز به دامبلدور و دانش آموز خوش قیافه خیره شدند.
سکوت تلخی حکمفرما بود و فقط صدای ضربه های بی رحمانه ی شلاق و هق هق های خفه ی دانش آموز معصوم به گوش می رسید.
ناگهان پرفسور دیپت با فریادی غیورانه سکوت را شکست و طی حرکتی متهورانه خود را جلوی ضربات شلاق دامبلدور انداخت تا از پسرک بیچاره دفاع کند:
- دارید چه غلطی می کنید پرفسور دامبلدور؟! شما دارید باهوش ترین و با استعدادترین و خوش قیافه ترین و ارشدترین و پرسی ترین دانش آموز هاگوارتز یعنی تام ماروولو ریدل رو تنبیه می کنین؟ این یه جنایت بزرگه!
دامبلدور که خون جلوی چشم هایش را گرفته بود همچنان به شلاق زدن ادامه می داد و پرفسور دیپت بیچاره هم صبورانه ضربات بی رحمانه ی دامبلدور را تحمل می کرد.
دامبلدور فریاد زد:
- زودتر خشت ها رو جابجا کنین برده های بدبخت. این هرم باید یک ماه پیش تموم می شد تن لش ها!
دیپت از زیر ضربات وحشیانه و در حالیکه خون از سر و صورتش فواره می زد داد زد:
- چی زر زدی؟
دامبلدور همچنان که با جدیت به شلاق زدن ادامه می داد گفت:
- هیچی! اشتباه شد... پرفسور دیپت! من همین الان پیش سیبل بودم و می خواستم آینده رو برام پیشگویی کنه تا ببینم مدیر میشم یا نه!
- چی؟! هرگز! تا من زنده ام اجازه نمیدم آدم بی لیاقتی مثل تو...
- اونو ولش کن. مهم نیست. اتفاق مهم اینه که یهو چشمای سیبل چپ شد و با صدای دورگه اش گفت که تام ماروولو ریدل در آینده تبدیل به سیاه ترین جادوگر تاریخ خواهد شد و جنایات بی شماری انجام خواهد داد و به دنبال جاودانگی خواهد بود!
- چی؟!
- بله پرفسور! ما باید جلوی این فاجعه رو بگیریم. ما باید تام رو زیر ضربات شلاق از بین ببریم و آینده ای سرشار از عشق و اکسپلیارموس رو برای نسل آینده تضمین کنیم!
پرفسور دیپت که حالا دیگر گوشتی به صورتش نمانده و شبیه ایوان روزیه شده بود پرید و دو دستی گلوی دامبلدور را گرفت و فشرد:
- لعنتی دروغگو! تو میخوای من این چرندیات رو باور کنم؟ باور کنم که باهوش ترین و با استعداد ترین و خوش قیافه ترین و ارشدترین و پرسی ترین دانش آموز هاگوارتز در آینده تبدیل به سیاه ترین جادوگر جاودانه ی تاریخ میشه؟ و اینو کی داره میگه؟ جادوگری که همکاری ها و روابط کثیفش با جادوگر سیاه؛ گریندل والد شهره ی عام و خاصه و به خاطر اون خواهرش رو کشته و با نیکلاس فلامل برای دستیابی به عمر جاویدان همکاری های تحقیقاتی داشته و تمام گذشته اش پر از تاریکی و سیاهیه!
- اشتباه می کنی، آرماندو!
- نه! اشتباه نمی کنم! تو می دونستی که من میخوام تام رو به عنوان جانشینم برای مدیریت مدرسه به هیئت امنا معرفی کنم و چون خودت به این مقام چشم دوختی براش پاپوش دوختی تا به اهدافت برسی! فکر می کنی نمی دونم دستت با تریلانی تو یک کاسه است؟
دامبلدور خودش را از چنگ دیپت آزاد کرد و خنده های شیطانی سر داد:
-دوهاهاهاهاهاها! تو به نقشه ی من پی بردی آرماندو و به همین خاطر متاسفم که بگم هیچ شاهدی بر علیه من از اینجا زنده بیرون نمیره!
و به این ترتیب دامبلدور با طلسم "اکسپلیارموس آواداکداورایی" دیپت را کشت و همه ی مسئولین مدرسه را هم کشت و بینز را هم کشت و جوری طلسمش کرد که فکر کند در موقع خواب مرده و بعد از مرگ هم به زندگی روتینش ادامه دهد و همه ی دانش آموزان را هم کشت و فقط مورفین را نکشت چون پشت ستون چرت می زد و از عالم بی خبر بود و دامبلدور هم ندیدش. و هاگرید را هم نکشت چون هاگرید اعلام وفاداری کرد و گفت یک باسیلیسک در چاه توالت هاگوارتز قایم کرده که می توانند همه ی این کشت و کشتارها را بیندازند گردن او و بعد هم بگویند باسیلیسک مال تام بوده و چون دامبلدور درس دفاع در برابر جادوی سیاه را به تام نداده، اینجوری انتقام گرفته.با این کار می توانستند از تام یک چهره ی منفور بسازند. دامبلدور هم قبول کرد و قول داد مسئولیت شکاربانی هاگوارتز را در دوران مدیریتش به هاگرید بدهد.
دامبلدور می خواست تام را هم بکشد ولی چون دیپت مثل لیلی که از هری دفاع کرده بود، از تام دفاع کرده بود؛ نیروی عشق باعث شد که طلسم دامبلدور فقط کله ی تام را کچل کند و دماغش را ببرد و چشم هایش را قرمز کند و قیافه اش را شبیه مار کند و بعد هم به خودش برگردد و ریشش را دراز کند!
تام با هزار بدبختی از تنبیه سرا و هاگوارتز فرار کرد و تصمیم گرفت گروهی چریکی تشکیل بدهد و نامش را مرگخواران بگذارد یعنی کسانی که آنقدر فداکار و از جان گذشته اند که مرگ و غم و غصه را خودشان می خورند تا زندگی و شادی برای دیگران باقی بماند و کارشان برعکس دیوانه سازهاست.
تام تصمیم گرفت با تشکیل این گروه در برابر جادوگر دروغگوی دیوانه ی خبیثی مثل دامبلدور بایستد تا دنیای جادویی را از یک فاجعه ی بزرگ نجات دهد.
بی تردید تام ماروولو ریدل بزرگ ترین و فداکارترین جادوگر تاریخ بود!
- بگیر بالاتر دستتو پدرسوخته! عنکبوت میندازی تو خشتک آرتور ویزلی! ها؟ تو نمی دونی ویزلی از عنکبوت می ترسه؟
- آقا مدیر! غلط کردیم به خدا... اوخ... تو رو ارواح هاگوارتز نزن پرفسور... همش تقصیر ویزلی بود. باس... اوخ... حقش رو میذاشتم کف دستش.
- خفه شو بچه غول! توجیه می کنه بی انضباطیش رو!
- ارواح آقام توجیه نمی کنم، آق مدیر!... اوخ... ویزلی اومده مالی چاقالو رو سوار فنگ می کنه!... آخ... زوزه ی سگ بیچاره تا ته جنگل ممنوعه اومد!
- تا کجا اومد؟

- وای!:worry:... تا... تا دم در کتابخونه!:worry:
- بازم رفته بودی جنگل ممنوعه؟! پرفسور بینز! لطفا اگه کارتون با فلک تموم شده بدین ببندمش به پای هاگرید!
پرفسور بینز که اون زمان روح نبود و کلی هم قدرت داشت و در حال تنبیه دانش آموز بخت برگشته ای با فلک بود، جواب داد:
- نه پرفسور دیپت! من حالا حالاها با این فلک کار دارم. این گانت ننه مرده، نمی دونم با چه ترفندی سیگار و قرص و فلیکس فلیسیس میاره تو مدرسه. پخش می کنه بین بچه های مردم. امروز باید آدمش کنم. بگیر که اومد! یعععع! یوعععع!
بگیر! پدرتو درمیارم! چرا پس صدات درنمیاد؟! مُردی؟!... گانت! با توام!... پسره ی بی نزاکت! موقعی که تنبیهت می کنم چرت نزن! تو باید فریاد بکشی و به خاطر اشتباهاتت اظهار پشیمونی کنی!تنبیه ها همچنان ادامه داشت که ناگهان در تنبیه سرا باز شد و پرفسور دامبلدور جوان در حالیکه دانش آموز خوش تیپ و خوش قیافه و پر قدرت و فوق العاده و جذاب و بی نظیر و یگانه و با استعداد و باهوشی را پشت سر خودش روی زمین می کشید وارد شد و بدون معطلی این دانش آموز یگانه ی تاریخ هاگوارتز را به غل و زنجیر بست و یک شلاق 2 متری برداشت و کشید به تن و بدن دانش آموز بیچاره.
همه ی مسئولان و اساتید و باباهای مهربون مدرسه و دانش آموزان دست از تنبیه کردن و تنبیه شدن برداشتند و با دهان باز به دامبلدور و دانش آموز خوش قیافه خیره شدند.
سکوت تلخی حکمفرما بود و فقط صدای ضربه های بی رحمانه ی شلاق و هق هق های خفه ی دانش آموز معصوم به گوش می رسید.
ناگهان پرفسور دیپت با فریادی غیورانه سکوت را شکست و طی حرکتی متهورانه خود را جلوی ضربات شلاق دامبلدور انداخت تا از پسرک بیچاره دفاع کند:
- دارید چه غلطی می کنید پرفسور دامبلدور؟! شما دارید باهوش ترین و با استعدادترین و خوش قیافه ترین و ارشدترین و پرسی ترین دانش آموز هاگوارتز یعنی تام ماروولو ریدل رو تنبیه می کنین؟ این یه جنایت بزرگه!
دامبلدور که خون جلوی چشم هایش را گرفته بود همچنان به شلاق زدن ادامه می داد و پرفسور دیپت بیچاره هم صبورانه ضربات بی رحمانه ی دامبلدور را تحمل می کرد.
دامبلدور فریاد زد:
- زودتر خشت ها رو جابجا کنین برده های بدبخت. این هرم باید یک ماه پیش تموم می شد تن لش ها!
دیپت از زیر ضربات وحشیانه و در حالیکه خون از سر و صورتش فواره می زد داد زد:
- چی زر زدی؟
دامبلدور همچنان که با جدیت به شلاق زدن ادامه می داد گفت:
- هیچی! اشتباه شد... پرفسور دیپت! من همین الان پیش سیبل بودم و می خواستم آینده رو برام پیشگویی کنه تا ببینم مدیر میشم یا نه!
- چی؟! هرگز! تا من زنده ام اجازه نمیدم آدم بی لیاقتی مثل تو...
- اونو ولش کن. مهم نیست. اتفاق مهم اینه که یهو چشمای سیبل چپ شد و با صدای دورگه اش گفت که تام ماروولو ریدل در آینده تبدیل به سیاه ترین جادوگر تاریخ خواهد شد و جنایات بی شماری انجام خواهد داد و به دنبال جاودانگی خواهد بود!
- چی؟!
- بله پرفسور! ما باید جلوی این فاجعه رو بگیریم. ما باید تام رو زیر ضربات شلاق از بین ببریم و آینده ای سرشار از عشق و اکسپلیارموس رو برای نسل آینده تضمین کنیم!
پرفسور دیپت که حالا دیگر گوشتی به صورتش نمانده و شبیه ایوان روزیه شده بود پرید و دو دستی گلوی دامبلدور را گرفت و فشرد:
- لعنتی دروغگو! تو میخوای من این چرندیات رو باور کنم؟ باور کنم که باهوش ترین و با استعداد ترین و خوش قیافه ترین و ارشدترین و پرسی ترین دانش آموز هاگوارتز در آینده تبدیل به سیاه ترین جادوگر جاودانه ی تاریخ میشه؟ و اینو کی داره میگه؟ جادوگری که همکاری ها و روابط کثیفش با جادوگر سیاه؛ گریندل والد شهره ی عام و خاصه و به خاطر اون خواهرش رو کشته و با نیکلاس فلامل برای دستیابی به عمر جاویدان همکاری های تحقیقاتی داشته و تمام گذشته اش پر از تاریکی و سیاهیه!
- اشتباه می کنی، آرماندو!
- نه! اشتباه نمی کنم! تو می دونستی که من میخوام تام رو به عنوان جانشینم برای مدیریت مدرسه به هیئت امنا معرفی کنم و چون خودت به این مقام چشم دوختی براش پاپوش دوختی تا به اهدافت برسی! فکر می کنی نمی دونم دستت با تریلانی تو یک کاسه است؟
دامبلدور خودش را از چنگ دیپت آزاد کرد و خنده های شیطانی سر داد:
-دوهاهاهاهاهاها! تو به نقشه ی من پی بردی آرماندو و به همین خاطر متاسفم که بگم هیچ شاهدی بر علیه من از اینجا زنده بیرون نمیره!
و به این ترتیب دامبلدور با طلسم "اکسپلیارموس آواداکداورایی" دیپت را کشت و همه ی مسئولین مدرسه را هم کشت و بینز را هم کشت و جوری طلسمش کرد که فکر کند در موقع خواب مرده و بعد از مرگ هم به زندگی روتینش ادامه دهد و همه ی دانش آموزان را هم کشت و فقط مورفین را نکشت چون پشت ستون چرت می زد و از عالم بی خبر بود و دامبلدور هم ندیدش. و هاگرید را هم نکشت چون هاگرید اعلام وفاداری کرد و گفت یک باسیلیسک در چاه توالت هاگوارتز قایم کرده که می توانند همه ی این کشت و کشتارها را بیندازند گردن او و بعد هم بگویند باسیلیسک مال تام بوده و چون دامبلدور درس دفاع در برابر جادوی سیاه را به تام نداده، اینجوری انتقام گرفته.با این کار می توانستند از تام یک چهره ی منفور بسازند. دامبلدور هم قبول کرد و قول داد مسئولیت شکاربانی هاگوارتز را در دوران مدیریتش به هاگرید بدهد.
دامبلدور می خواست تام را هم بکشد ولی چون دیپت مثل لیلی که از هری دفاع کرده بود، از تام دفاع کرده بود؛ نیروی عشق باعث شد که طلسم دامبلدور فقط کله ی تام را کچل کند و دماغش را ببرد و چشم هایش را قرمز کند و قیافه اش را شبیه مار کند و بعد هم به خودش برگردد و ریشش را دراز کند!
تام با هزار بدبختی از تنبیه سرا و هاگوارتز فرار کرد و تصمیم گرفت گروهی چریکی تشکیل بدهد و نامش را مرگخواران بگذارد یعنی کسانی که آنقدر فداکار و از جان گذشته اند که مرگ و غم و غصه را خودشان می خورند تا زندگی و شادی برای دیگران باقی بماند و کارشان برعکس دیوانه سازهاست.
تام تصمیم گرفت با تشکیل این گروه در برابر جادوگر دروغگوی دیوانه ی خبیثی مثل دامبلدور بایستد تا دنیای جادویی را از یک فاجعه ی بزرگ نجات دهد.
بی تردید تام ماروولو ریدل بزرگ ترین و فداکارترین جادوگر تاریخ بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/07/13
آخرین ورود: پنجشنبه 13 مهر 1391 17:15
از: روي شونت! باورت نمي شه نگام كن
پستها:
353

*گراوندور*
همه راوني ها به طرف منبع صدا باز گشتند و او كسي نبود جز آندروميدا بلك جوانترين دختر ريون.
- خب مي شنويم؟
- مي تونيم كاري كنيم كه امتحانات برگزار نشه.
آرنولد در حالي كه از موهاي ليني آويزان بود گفت:
- فكر بدي هم نيستا.
اما بقيه اعضا به مخالفت پرداختند و در اين راستا لونا گفت:
- اگر اين اتفاق بيافته كه ديگه امتياز و قهرماني واسه اين ترم نخواهيم داشت. اون وقت اونهمه شركت تو كلاسا و اين همه زحمت واسه جزوه ها بي معني مي شه.:no:
آرنولد تابي به خودش داد و روي ميز پريد يا اين حركت او موهاي ليني در هوا پخش شد و چهره اش را خنده دار تر كرد، اما آرنولد بدون توجه به كاري كه كرده بود گفت:
- خب من يه پيشنهاد دارم نقشه اِي و بي طرح مي كنيم نقشه اِي اينه كه ... ونقشه بي هم اين كه...
آنتونين گفت:
- من حاضر نيستم اين كارو كنم.
- باو اون مال نقشه بيه.
- پس من اميدوارم نقشه اِي عملي بشه.
دقايقي بعد ريوني ها در حال اجراي نقشه ي اِي:
آنتونين و زنوف و لونا و تري پشت در تالار گريف كشيكش مي دادند تا اگر كسي بيرون آمد حواسش را پرت كرده و به نوعي دست به سرش كنند.
اما كمي آنطرف تر آندروميدا پشت در اتاق فيلچ او را صدا مي زند.
- آقاي فيلچ آقاي فيلچ.
- چيه چي شده ؟
- من گم شدم مي خوام برم حمام دخترا تو طبقه پنجم.
- بهتره الآن برگردي به خوابگاهت اين وقت شب اجازه بيرون بودن نداريد.
آندروميدا در حالي كه مطمئن بود كارش را به خوبي انجام داده، يعني پف كوتوله اي كه در جيبش بود را به اتاق فيلچ پرت كرده است، گفت:
- ممنون آقاي فيلچ.
در حالي كه آندرو ميدا به سمت تالار ريون مي رفت و آرنولد هم سعي در باز كردن گاو صندوق فيلچ داشت، گودريك وارد دفتر فيلچ شد و با فرياد شمشيرش را به طرف گاو صندوق پرت كرد
. شمشير درست در جايي كه چند لحظه پيش پف كوتوله ي بنفشي قرار داشت برخورد كرد و سوراخ عميقي در آنجا ايجاد كرد، اين بدان معنا بود كه تمامي اوراق درون گاو صندوق توسط شمشير شكافته شده بودند.
قبل از داد و فرياد فيلچ و درگيري اش با آرنولد و گودريك سري به تالار ريون و ليني وارنر بزنيم:
ليني در حالي كه به سرعت با منو مديريت مشغول بود فرياد زد:
- مري روونا هلنا و ماريه تا ماموريت شروع شد.
آنها پس از شنيدن اين صدا افسون هايي نثار يكديگر و گوشه هاي تالار كردند و همه جا را بهم ريختند. درست در همان لحظات ليني دكمه ديگري را فشار داد و نتيجه، نابود شدن ورودي تالار به طرز عجيبي بود.
اما در همان لحظات كمي آنطرفتر پشت در تالار گريف
جيرينگ جيرينگ
لونا:
- اين صداي چيه آنتونين؟
- منوي مديريته از ليني پيام اومده مث اينكه نقشه ي اِي شكست خورد بايد بريم تو كار نقشه ي بي.
سپس دكمه هاي منو را يكي پس از ديگري فشار داد. پس از آن تابلوي بانوي چاق مانند ورودي تالار ريون با يك انفجار نابود شد. سپس مهي تمام هاگوارتز را فرا گرفت. لونا تري و زنوف وارد تالار گريف شدند و ارگ را كه به سختي از ميان مه قابل شناسايي بود نجات دادند.
همان لحظات دفتر فيلچ:
- شما چه طور جرات كردين؟
اما درست موقعي كه فيلچ مي خواست آن دو را بازداشت كند، گاو صندوق با صداي مهيبي منفجر شد و درِ آن محكم به پشت سر فيلچ خورد و او را بي هوش و نقش زمين ساخت.
دامنه خرابي ها به همين چند جا ختم نشد زيرا فرداي آنروز مديريت هاگوارتز طي اعلاميه اي اعلام كرد:
اعلاميه شماره 8559662110447
دانش آموزان عزيز بدينوسيله اعلام ميدارد امتحانات اين دوره از هاگوارتز لغو مي شود. به علت حمله اي كه ديشب توسط گروهي ناشناس رخ داد سالن امتحانات، دفتر اساتيد، دفتر سرايدار، ورودي تالار ها و راهروي طبقه ششم مخروب شده است. و گروهي از دانش آموزان گريفيندور و ريونكلاو كه سعي در جلوگيري از اين گروه داشتند زخمي شده اند.
در صمن براي هدر نرفتن تلاش هاي دانش آموزان قهرمان هاگوارتز توسط امتيازهايي كه تا كنون به گروهها داده شده مشخص خواهد شد.
پايان
تاپيك به حالت قبل برگشت
همه راوني ها به طرف منبع صدا باز گشتند و او كسي نبود جز آندروميدا بلك جوانترين دختر ريون.
- خب مي شنويم؟

- مي تونيم كاري كنيم كه امتحانات برگزار نشه.
آرنولد در حالي كه از موهاي ليني آويزان بود گفت:
- فكر بدي هم نيستا.

اما بقيه اعضا به مخالفت پرداختند و در اين راستا لونا گفت:
- اگر اين اتفاق بيافته كه ديگه امتياز و قهرماني واسه اين ترم نخواهيم داشت. اون وقت اونهمه شركت تو كلاسا و اين همه زحمت واسه جزوه ها بي معني مي شه.:no:
آرنولد تابي به خودش داد و روي ميز پريد يا اين حركت او موهاي ليني در هوا پخش شد و چهره اش را خنده دار تر كرد، اما آرنولد بدون توجه به كاري كه كرده بود گفت:
- خب من يه پيشنهاد دارم نقشه اِي و بي طرح مي كنيم نقشه اِي اينه كه ... ونقشه بي هم اين كه...
آنتونين گفت:
- من حاضر نيستم اين كارو كنم.

- باو اون مال نقشه بيه.
- پس من اميدوارم نقشه اِي عملي بشه.

دقايقي بعد ريوني ها در حال اجراي نقشه ي اِي:
آنتونين و زنوف و لونا و تري پشت در تالار گريف كشيكش مي دادند تا اگر كسي بيرون آمد حواسش را پرت كرده و به نوعي دست به سرش كنند.
اما كمي آنطرف تر آندروميدا پشت در اتاق فيلچ او را صدا مي زند.
- آقاي فيلچ آقاي فيلچ.
- چيه چي شده ؟
- من گم شدم مي خوام برم حمام دخترا تو طبقه پنجم.
- بهتره الآن برگردي به خوابگاهت اين وقت شب اجازه بيرون بودن نداريد.

آندروميدا در حالي كه مطمئن بود كارش را به خوبي انجام داده، يعني پف كوتوله اي كه در جيبش بود را به اتاق فيلچ پرت كرده است، گفت:
- ممنون آقاي فيلچ.
در حالي كه آندرو ميدا به سمت تالار ريون مي رفت و آرنولد هم سعي در باز كردن گاو صندوق فيلچ داشت، گودريك وارد دفتر فيلچ شد و با فرياد شمشيرش را به طرف گاو صندوق پرت كرد
. شمشير درست در جايي كه چند لحظه پيش پف كوتوله ي بنفشي قرار داشت برخورد كرد و سوراخ عميقي در آنجا ايجاد كرد، اين بدان معنا بود كه تمامي اوراق درون گاو صندوق توسط شمشير شكافته شده بودند.قبل از داد و فرياد فيلچ و درگيري اش با آرنولد و گودريك سري به تالار ريون و ليني وارنر بزنيم:
ليني در حالي كه به سرعت با منو مديريت مشغول بود فرياد زد:
- مري روونا هلنا و ماريه تا ماموريت شروع شد.
آنها پس از شنيدن اين صدا افسون هايي نثار يكديگر و گوشه هاي تالار كردند و همه جا را بهم ريختند. درست در همان لحظات ليني دكمه ديگري را فشار داد و نتيجه، نابود شدن ورودي تالار به طرز عجيبي بود.
اما در همان لحظات كمي آنطرفتر پشت در تالار گريف
جيرينگ جيرينگ
لونا:
- اين صداي چيه آنتونين؟
- منوي مديريته از ليني پيام اومده مث اينكه نقشه ي اِي شكست خورد بايد بريم تو كار نقشه ي بي.
سپس دكمه هاي منو را يكي پس از ديگري فشار داد. پس از آن تابلوي بانوي چاق مانند ورودي تالار ريون با يك انفجار نابود شد. سپس مهي تمام هاگوارتز را فرا گرفت. لونا تري و زنوف وارد تالار گريف شدند و ارگ را كه به سختي از ميان مه قابل شناسايي بود نجات دادند.
همان لحظات دفتر فيلچ:
- شما چه طور جرات كردين؟

اما درست موقعي كه فيلچ مي خواست آن دو را بازداشت كند، گاو صندوق با صداي مهيبي منفجر شد و درِ آن محكم به پشت سر فيلچ خورد و او را بي هوش و نقش زمين ساخت.
دامنه خرابي ها به همين چند جا ختم نشد زيرا فرداي آنروز مديريت هاگوارتز طي اعلاميه اي اعلام كرد:
اعلاميه شماره 8559662110447
دانش آموزان عزيز بدينوسيله اعلام ميدارد امتحانات اين دوره از هاگوارتز لغو مي شود. به علت حمله اي كه ديشب توسط گروهي ناشناس رخ داد سالن امتحانات، دفتر اساتيد، دفتر سرايدار، ورودي تالار ها و راهروي طبقه ششم مخروب شده است. و گروهي از دانش آموزان گريفيندور و ريونكلاو كه سعي در جلوگيري از اين گروه داشتند زخمي شده اند.
در صمن براي هدر نرفتن تلاش هاي دانش آموزان قهرمان هاگوارتز توسط امتيازهايي كه تا كنون به گروهها داده شده مشخص خواهد شد.
پايان
تاپيك به حالت قبل برگشت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر
فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست
بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/30
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: جمعه 4 اسفند 1396 12:16
از: تالار قحط النساء گریف!
پستها:
1540

یاهو
~ گـراونـدور ~
- آیا شوما مایلید بدانید که گریفی ها چه تدابیری اندیشه ی آسلامی میکنند؟!
- آیا ریونی ها برنده جایزه ی بلیت جزایر هاوایی را خواهند شد؟!
و در آخر:
- آیا میدانید بهترین مکان برای نگهداری گالیون ها و یادگاران مرگِ شما کجاس؟! بانک گرینگورتز برنامه های ویژه ای دارد!!
.:. یه ساعت بعد، تالار قحط النساء گریف...
جسی كنار تخته وايت برد سفيد رنگي ايستاده بود و با آرامش میگفت:
- اين آخرين باريه كه توضيح مي دم! اگه فهميديد كه فهميديد اگه نفهميديد دوباره توضيح ميدم! روشنه؟!
همه يك صدا: بـَـــــــلــــــه!
جسی با خط كش بلندي كه در دست داشت به تخته اشاره كرد وگفت:
- اهم اهم خب اين ماييم!...اینجا دفتره فلیچ ه ...اينجا هم اتاق خوابشه.... اينم گاوصندقش.....ما بايد يه جوري كه فلیچ نفهمه بريم تو اتاقش و سوالا رو برداریم....الان فهميديد؟
ملت::no:
جسی: خب! اين آخرين باريه كه توضيح مي دم! اگه فهميديد كه فهميديد اگه نفهميديد دوباره توضيح ميدم! روشنه؟
_ بـَــــــــلـــــــه!
_ اهم اهم خب اين ماييم!...اين دفتر فلیچ ه....
در همين موقع پسری با موهای لخت مشکی از بين بچه ها كه روي زمين نشسته بودند بلند شد و به سمت تخته سياه آمد.
چند لحظه به تصاوير نگاه كرد وبعد باصدايي خالي از احساس گفت:
- اين منم؟
جسی : آفرين!....جرج يه مثبت به ايشون بده!
جرج دفتر چه را باز كرد و گفت:اسم و شماره ي دانشجويي لطفاً!
_ سيریوس...88040...
در همين موقع گودی با حالتي شاكي به سمت جسی آمد و گفت:
- اگه اين فلیچ ه پس اينكه تو اتاقه كيه؟
جسی: آفرين!به ايشونم يه مثبت بده!
پرسیوال آدامسش را روي سطح تخته وايت برد تركاند و با عصبانيت گفت:
- اين چه وضعشه!...پس ما كيو نجات بديم؟...اَه هميشه همينطورين! بي مسئوليتا! تـف!!
سیریوس : رو عكس من تف مي ندازي؟....رو عكس من تف مي ندازي؟!
* ناگهان صدایی ملکوتی بر فضا حاکم میشه و مردی نورانی با دوربینی در دست بر زمین نازل میشه و با لبخندی ملیح ایرادِ سخن میکنه:
- آه ای سیریشِ کبیر! انگار همی از این حرکت غیرآخلاقی آن اعجوبه ی نامور نادم گشته ای! برادر سیریش بیا همی در آغوش آسلام تاتصویرت با افلاکیان رستگاری همچون گیلدی و زاخی و حاج دارک و بقیه ی آسلام دوستان پیوست شود! میای همی آیا ؟!
ناگهان کالین به طرف بقیه ی گریفی ها میره و جدیدترین عکسهای اما واتسون و عله پاتر رو که در سواحل هاوایی گرفته شده به صورت اشانتیون به گریفی ها میده!
- کیلیچ ... کیلیچ ... ( افکت زدن شاتر دوربین)!
" لینک عکسها به دلیل غیرآسلامی بودن و ترویج فرهنگ غربی ، توسط ناظر تاپیک منهدم شد! "
صدا ،دوربین و دودهای سفید و بقیه ی فضاسازی به همان سرعتی که نازل شدند، افول کردند!
گریفی های عزیز که از حضور ارزشی و بی موقع اعضا به طرز نامحسوسی شوکه شده بودند، بدون توجه به حرفهای راوی و طولانی شدن پست به حرفهای جسی می اندیشند که یکی از رجال گریفی فریاد " اورکا اورکا " سرمیدهد و با لبخند شیطانی به دوربین خیره مشه!
-بیهوشی فلیچ و استفاده از معجون مرکب پیچیده !
.:. تالار کثیرالنساء ریون ...
" خرت خرت خرت " ( افکت جویدن ناخن)!
اعضای ریونی که همگی جز در و داف های هاگوارتز بودند با آرامش خاصی درحال جویدن ناخن ها و کندن موهای خود بودند و به طوری که مکاپ شان دچار آسیب نشود زیر پوستی یه یکدیگر بـــوق میفرستادند تا اینکه لینی اعظم، برای تمدد اعصاب چندبار سیم سرور رو به صورت آرنولد میکوبه و آن موجود کوچک را به نانو تبدیل میکنه!
- ینی من چی بگم ؟! این همه نقشه!! این همه راه برای موفقیت اونوقت شما بلد نیستین از پس 4 نفر بربیاین؟! اونا نصف ما هم نیستن!! مرلین بگم چیکارتون کنه ؟؟ هـــــــا ؟! حالا تا 10 میشمورم، اگه یه فکر بکر کردین که کردین، اگه نه همتون رو برای یک هفته بلاک میکنم !!! روشنه ؟!
گلهای باغ ریون طراوت ساعت قبل خود را از دست داده بودند و با فکری پژمرده به شمارش معکوس لینی وارنر گوش میدادند!!
10 ... 9...8....7...6....5.....4....3....2.....
.
1؟!
- صب کنین! من یه چیزی به دهنم رسید!!
سر اعضای ریون همچون گل آفتاب گردان به سمت منبع صدا چرخید!
- - - - - - -
گریفی ها این پستش یکم آشناس! :همر:
~ گـراونـدور ~
- آیا شوما مایلید بدانید که گریفی ها چه تدابیری اندیشه ی آسلامی میکنند؟!
- آیا ریونی ها برنده جایزه ی بلیت جزایر هاوایی را خواهند شد؟!
و در آخر:
- آیا میدانید بهترین مکان برای نگهداری گالیون ها و یادگاران مرگِ شما کجاس؟! بانک گرینگورتز برنامه های ویژه ای دارد!!

.:. یه ساعت بعد، تالار قحط النساء گریف...

جسی كنار تخته وايت برد سفيد رنگي ايستاده بود و با آرامش میگفت:
- اين آخرين باريه كه توضيح مي دم! اگه فهميديد كه فهميديد اگه نفهميديد دوباره توضيح ميدم! روشنه؟!
همه يك صدا: بـَـــــــلــــــه!
جسی با خط كش بلندي كه در دست داشت به تخته اشاره كرد وگفت:
- اهم اهم خب اين ماييم!...اینجا دفتره فلیچ ه ...اينجا هم اتاق خوابشه.... اينم گاوصندقش.....ما بايد يه جوري كه فلیچ نفهمه بريم تو اتاقش و سوالا رو برداریم....الان فهميديد؟
ملت::no:
جسی: خب! اين آخرين باريه كه توضيح مي دم! اگه فهميديد كه فهميديد اگه نفهميديد دوباره توضيح ميدم! روشنه؟
_ بـَــــــــلـــــــه!
_ اهم اهم خب اين ماييم!...اين دفتر فلیچ ه....
در همين موقع پسری با موهای لخت مشکی از بين بچه ها كه روي زمين نشسته بودند بلند شد و به سمت تخته سياه آمد.
چند لحظه به تصاوير نگاه كرد وبعد باصدايي خالي از احساس گفت:
- اين منم؟
جسی : آفرين!....جرج يه مثبت به ايشون بده!
جرج دفتر چه را باز كرد و گفت:اسم و شماره ي دانشجويي لطفاً!

_ سيریوس...88040...
در همين موقع گودی با حالتي شاكي به سمت جسی آمد و گفت:
- اگه اين فلیچ ه پس اينكه تو اتاقه كيه؟
جسی: آفرين!به ايشونم يه مثبت بده!
پرسیوال آدامسش را روي سطح تخته وايت برد تركاند و با عصبانيت گفت:
- اين چه وضعشه!...پس ما كيو نجات بديم؟...اَه هميشه همينطورين! بي مسئوليتا! تـف!!
سیریوس : رو عكس من تف مي ندازي؟....رو عكس من تف مي ندازي؟!
* ناگهان صدایی ملکوتی بر فضا حاکم میشه و مردی نورانی با دوربینی در دست بر زمین نازل میشه و با لبخندی ملیح ایرادِ سخن میکنه:
- آه ای سیریشِ کبیر! انگار همی از این حرکت غیرآخلاقی آن اعجوبه ی نامور نادم گشته ای! برادر سیریش بیا همی در آغوش آسلام تاتصویرت با افلاکیان رستگاری همچون گیلدی و زاخی و حاج دارک و بقیه ی آسلام دوستان پیوست شود! میای همی آیا ؟!
ناگهان کالین به طرف بقیه ی گریفی ها میره و جدیدترین عکسهای اما واتسون و عله پاتر رو که در سواحل هاوایی گرفته شده به صورت اشانتیون به گریفی ها میده!

- کیلیچ ... کیلیچ ... ( افکت زدن شاتر دوربین)!
" لینک عکسها به دلیل غیرآسلامی بودن و ترویج فرهنگ غربی ، توسط ناظر تاپیک منهدم شد! "

صدا ،دوربین و دودهای سفید و بقیه ی فضاسازی به همان سرعتی که نازل شدند، افول کردند!

گریفی های عزیز که از حضور ارزشی و بی موقع اعضا به طرز نامحسوسی شوکه شده بودند، بدون توجه به حرفهای راوی و طولانی شدن پست به حرفهای جسی می اندیشند که یکی از رجال گریفی فریاد " اورکا اورکا " سرمیدهد و با لبخند شیطانی به دوربین خیره مشه!
-بیهوشی فلیچ و استفاده از معجون مرکب پیچیده !

.:. تالار کثیرالنساء ریون ...

" خرت خرت خرت " ( افکت جویدن ناخن)!
اعضای ریونی که همگی جز در و داف های هاگوارتز بودند با آرامش خاصی درحال جویدن ناخن ها و کندن موهای خود بودند و به طوری که مکاپ شان دچار آسیب نشود زیر پوستی یه یکدیگر بـــوق میفرستادند تا اینکه لینی اعظم، برای تمدد اعصاب چندبار سیم سرور رو به صورت آرنولد میکوبه و آن موجود کوچک را به نانو تبدیل میکنه!
- ینی من چی بگم ؟! این همه نقشه!! این همه راه برای موفقیت اونوقت شما بلد نیستین از پس 4 نفر بربیاین؟! اونا نصف ما هم نیستن!! مرلین بگم چیکارتون کنه ؟؟ هـــــــا ؟! حالا تا 10 میشمورم، اگه یه فکر بکر کردین که کردین، اگه نه همتون رو برای یک هفته بلاک میکنم !!! روشنه ؟!
گلهای باغ ریون طراوت ساعت قبل خود را از دست داده بودند و با فکری پژمرده به شمارش معکوس لینی وارنر گوش میدادند!!
10 ... 9...8....7...6....5.....4....3....2.....
.
1؟!
- صب کنین! من یه چیزی به دهنم رسید!!
سر اعضای ریون همچون گل آفتاب گردان به سمت منبع صدا چرخید!

- - - - - - -
گریفی ها این پستش یکم آشناس! :همر:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسیکا پاتر در 1390/5/19 23:35:16
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج