جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1387 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد ، خونه دامبل!

گابر در حالی که یک سطل آب گرفته دستش و یک دستمال هم توی یک دست دیگش، به عنوان تی کش!!! داره کف زمین رو تمیز می کنه. عرق از سر و روش میباره و شده عینهو این دخترای بد بد!

در سمت دیگه آسپ روی پای دامبل نشسته و دامبل داره واسش شعر می خونه: سفیدمو سفیدم! خیلی من سفیدم! سفیدا رو دوست دارم! دیرین دیرین دیرین رین! (در جهت ساختن قافیه! همر)

آسپ:

دامبل دستی به سر آسپ کشید و با صدای بلندی گفت: گابر! دختریکه تنبل! پس غذا چی شد؟ مگه نمی بینی قند عسلم!! گرسنه ست؟

گابر سطل آب رو روی زمین میزاره و با عصبانیت به سمت آشپزخونه میره. آسپ فکری به ذهنش میرسه و با صدای نازکی میگه: عمو دامبل؟!
دامبل: جون عمو؟
-میشه من برم آشپزخونه؟
-چرا نمیشه؟ بیا با هم بریم!
-نه، نه، خودم تنهایی برم! زودی برمیگردم! می خوام آرد بزنم به صورتم بیشتر سفید بشم!

دامبل: ای جااااان! باشه برو! دست به اون دختره نزنی سیاه بشیا!
آسپ سرش رو تکون میده و به سمت آشپزخونه میره!

درون کیچن! (در جهت رول پلینگ رولینگی :دی)

گابر داره غذا رو گرم می کنه که یهو یک دستی دور کمرش رو میگیره. تا میاد جیغ بزنه یک دستی رو لب هایش میاد و جلو حرف زدنش رو میگیره.

-گابر! بوقی! منم! اومدم یک راه حلی واسه خلاص شدن از شر این هیولا پیدا کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1387 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
"" یتیم خانه ی یاس های خال خالی! ""

- اه! بچه جوون، یک دقیقه بشین سرجات!
- هوشت، بوقی من دیگه بچه نیستم! من خیلی هم بزرگ شده ام. تازه هرکی سرپرستم بشه باید واسم ماشین بخره که پشتش بزنم : Don't Race Whit Me !
- بیچاره کسی که سرپرستت شه!

رئیس یتیم خونه گردن آسپ رو گرفت و اون رو روی گابریل پرتاب کرد(!) تا هم سوژه بیناموسی بشه و هم هردوتاشون بهشون ظلم شه! سپس در اتاق رو بست و در همان لحظه چهره ای ملیح و پیر دید.. آلبوس دامبلدور!

دامبل: سلام. ببخشید، من اومده ام که دوتا از گوگولی ترین بچه های اینجا رو ببرم. ترجیحا پسر باشن تپل هم باشن.
صاحاب ِ یتیم خونه: ساری پسره تپل نداریم، ولی پسر سفید و دختر سفید داریم!
دامبل: خب تنوع هم بد نیست... همونا رو میبرم! میشه بذارید تو کیسه؟


خونه ی دامبلدور

چندی بعد، دامبلدور در گونی رو باز کرد. گابریل خودش رو از گونی بیرون انداخت و سر و صورتش رو تکوند. آسپ نیز همان کار را کرد.

- دیگه هیچ وقت با یه دختر تو یه جای ِ تنگ نمیرم!
- اه! ایششش! من دیگه این کارو نمیکنم!
- بچه ها! بچه ها! آروم باشید... شما از امروز بچه های من حساب میشید و باید مثله پدرتون آدم آرومی باشید وگرنه اون روی من رو میبینید.

آسپ و گابریل: !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: چهارشنبه 22 خرداد 1387 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
میز ناهار رنگین تر از همیشه بود . دو شمع زیبا دو طرف میز خود را به نمایش گذاشته بودند . گل های آبی زیبایی در گلدان شیشه ای خود ، خودنمایی می کردند . چیزی که این زیبایی را دو چندان می کرد ، آلبوس دامبلدور بود که از شدت گرسنگی ناشیانه روی صندلی نشسته بود .

آلبوس دامبلدور به مینرا مک گوناگل که طرف دیگر میز چهار نفره نشسته بود گفت :
- خبریه ؟ که این همه تدارکات دیدی ؟

مینرا با خوش حالی اشاره ای به دخترشان گفت :
- همش کاره آنیتاست . دیگه بزرگ شده !
- آنیتای بابا . مامان راست می گه ؟ مگه چیزی می خوای ؟

آنیتا که مدتی بود منتظر این لحظه بود گفت :
- نه بابایی . فقط می خواستم یه چیزی بگم .
- بگو دیگه از گرسنگی مردم !
- ام ... ام ... خب نامزد کردم ! مامان هم در جریانه .

دامبلدور که سعی می کرد تظاهر به خوش حالی کند گفت :
- مبارکه ! کی می خوای من رو با اون آشنا کنی ؟همین امشب خوبه ؟
- همین امشب که مامان جلسه ی انجمن زنان دیاگون را داره .
مینرا : مهم نیست من که با اون آشنا شدم .

همان شب ساعت 9 شب بعد از شام

دینگ دینگ ( زنگ در )
آلبوس در حالی که به طرف در می رفت گفت : من در رو باز می کنم ، آنیتا .
سپس دستگیره در را چرخاند و در را باز کرد . از خوش حالی سر از پا نمی شناخت . جوانی با موهای بور کوتاه ، پوستی سفید و بینی و دهانی موزون با صورت پشت در ایستاده بود .
- سلام ، من جک هستم نامزد آنیتا !
- منم پدر آنیتام ، عزیزم .
و سپس نتوانست تحمل کند و محکم او را به آغوش کشید . جوان که می خواست او را از خود جدا کند چیزی از ذهنش گذشت که مانع آن شد .

فلش بک

جک زانو زده در مقابل لرد سیاه ایستاده بود و خطاب به او گفت :
- سرورم ، گویا ماموریتی برای بنده داشتین !؟
- آره جک . برای از بین بردن دامبلدور یه نقشه دارم . ما باید از طریق خونوادش به اون نزدیک بشیم و اونو از سر راه بر داریم . فقط سریع عمل نکن بگذار مدتی بگذره بعد عمل بکن . برای این کار از هیچی دریغ نکن .
- بله سرورم . این افتخاریه برای من

پایان فلش بک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلفرد بلک در 1387/3/22 23:27:53
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: دوشنبه 20 خرداد 1387 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ویکتوار : جیـــــــــغ !
تدی : وایسا ! وایسا غلط کردم من دیگه گرگینه نمی شم ! قول میدم !
ویکتوار وایمیسته :
- قول مردونه؟
- قول گرگینه ای !
ویکتوار دوباره میره .
تدی داد می زنه :
- مردونه !
ویکتوار وایمیسته . به طرف تدی برمیگرده ، تدی قول میده دیگه گرگینه نشه و ماهم میره پشت ابر ها و خورشید خانم درمیاد و آسمون روشن میشه و هوا گرم میشه و دامبل ریشش رو که دیگه برق نمی زنه درمیاره و با منزلش به منزلشون آپارات می کنه .
سیریوس هم جیمز رو می بره و یویوش رو براش پیدا می کنه و با آلبوس سورس و ویزلی ها آپارات می کنن به خانه گریمالد . که چون پرسی مرگخوار بود و محفلی نبود و سیریوس فقط به خاطر موهای قرمزش اونو با بقیه ویزلی ها اشتباه گرفته بود ، قرارگاه لو میره و پرسی فرار میکنه به لرد میگه بیاد دامبل رو بکشه و اون جا رو فتح کنه .
که لرد میاد دامبل رو می کشه و اونجا رو فتح می کنه .
تدی و ویکتوار هم به خوبی و خوشی با هم زندگی می کنن .
قصه ی ما به سر رسید
دامبله به خونش نرسید !
پایان .

سوژه ی خوبی بود ... حیف شد، ارزشی شد ، ناجور !!
ممنون از همه ، این سوژه تموم شد .
به تدی : تو هم با این عروسیات !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت :
ویکتوریـــــــــا ... [b]ویکتوریا[b]

تد :
ویکتوریا بیا شب عروسی من رو تنها نذار (شام سر ماه ما رو خراب نکن )

تا صبح گشتن و گشتن ولی خبری از اون نشد ولی سر ظهر بود که البوس سوروس گفت :
ملت من پیداش کردم
ملت:
-

کجاست حالا
- لب ساحل داره حموم افتاب میگیره
ملت :


نزد ویکتوریا
- عجب افتابیه ها از این به بعد بیام اینجا

تد در همین لحظه میرسه

- ویکتوریا
:oops:
- :no:
- وایسا الان حسابت رو میرسم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرماندو ديپت در 1387/3/14 23:29:47
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل رو به ملتی که مثلا برای جشن اومده بودن گفت:طی صحبت هایی که با گرگینه های محترم داشتم به این نتیجه رسیدم که کیکه رو داماد خورده!البته به خاطر این که امشب شب عروسیشه من ایشون رو از طلسم اواداکدابرا محروم میکنم تا بعد از عروسی
همه ی دعوت شدگان دست و جیغ و هورا کشیدند.

چند دقیقه بعد عروس و داماد درکنار هم!

ویکتوار رو به تدی گفت:پیف...پیف چه بوی بدی میدی!یه بویی شبیه خون.
_خوب من گرگینه ام دیگه.
ویکتوار که نمیتوانست دیگر تحمل کند گفت:من انصراف میدم من نمیخوام با این گرگینه خودمو بدبخت کنم...نه من ازدواج نمیکنم...
تدی که خون گرگینه ایش به قلقل افتاده بود گفت:بشین سرجات...تو از الان و رسما همسر من هستی.
_نیستم!
_هستی.
_نیستم.
_هستی

ویکتوار با لباس عروسش به سرعت برق و باد از جا بلند شد و به سمت ناکجااباد فرار کرد.

سیریوس:چی شد؟
البوس سوروس:انگار رفت ...
جیمز:نه بابا رفته یویوی منو بیاره...چه مهربون.
تدی:فرار کرده!

چند دقیقه بعد جماعت در پی ویکتوار فریاد میزدند.

_ویکتوار؟
_کجایی؟
_بیا اینجا...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمی پیکس در 1387/3/14 21:08:57
ویرایش شده توسط جیمی پیکس در 1387/3/14 21:13:15
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل :
کی این کیک رو خورده ؟؟
- گفتم کی این کیک رو خورده ؟؟ از شصت و پنج طبقش 45/2 طبقش خورده شده !!!

سپس به سمت گریگنه ها بر گشت

آلبوس سوروس:
-صد رحمت به گرگینه ها این دیگه کیه
سیریوس :
ببین چه میکنه !!
البوس سوروس :


اون طرف اشوب

دامبل :
پس جواب نمیدین نه ؟

ملت گریگنه :


اواداکداورا به درد شما نمیخوره با دستام خفتون میکنم نمیدونین وقتی من گشنم بشه چی میشه

ملت گرگینه :


4 دقیقه بعد

دامبل با دست های خونی به سمت کلبه صدفی حرکت میکنه ملت گرگینه هم پشت سرش
همه به این صورت

کلبه صدفی

البوس سوروس :
داره میاد
_
- یعنی میخوان چی کار کنن ؟!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1387 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از جیـــــغ و دادهای ملت،که برای نجات جان خود جان میدادند،دو کفتر عاشق که بیستر شبیه به تسترال میبودند تا کفتر در کنار ساحل آبی قدم میزدند.تسترال اولی که ز ترس دزدیده شدن ریشش همواره با دستش به آن چسبیده بود رو به تسترال دوم کرده و با لحن"عزیزم دوست دارم"گفت:
منزل بهتر نیست به خانه رویم؟مهمانان همی منتظر ورود ما میباشند.
منزل نگاه"ای ریش سوخته باز تو دروغ گفتی" رو به دامبل کرد و با نموره ای عشق به دامبل گفت:
باز تو شکمت صدا کرد و گشنت شد؟ما که تازه اومدیم.


در همان نزدیکی،خانه صدفی که حال بیشتر شبیه به جهنم صدفی برای ملت یا بزبان دیگر بهشت صدفی برای گرگینها یا بزبان ساده تر خاستگاه عروسی که حال به مجلس عزا تبدیل شده بود بود ، گرگینها درحال جشن گرفتن خجسته شب چهارده را بودند.ریموس جسمی که تا چند ساعت پیش دوهزار گالیون ارزش داشته و بر پای بسیار ارجمند سرکار دوشیزه محترمه مگگونگال بوده را بر دهان مبارک نموده و بعد باحالت بسیار ژانگولرانه ای بیرون تفید.
گرگینها در همین حال بودند که در خانه صدفی که حال بیشتر شبیه به جهنم صدفی برای ملت یا بزبان دیگر بهشت صدفی برای گرگینها یا بزبان ساده تر خاستگاه عروسی که حال به مجلس عزا تبدیل شده بود بود بصورت وحشتناکی باز شده و باعث پیچیده شدن صدایی غییژ مانند شد.


دامبل با حالتی آستکبارانه وارد خانه صدفی که حال بیشتر شبیه به..... شد و نگاهی بمعنای"باباتونو در میارم اگر از جاتون تکون بخورید"به گرگینها نمود.
به قدم های بس دراز و بس بسیار سنگین به سوی میزی که کیک شصت و پنج طبقه ای بر رویش باید میبود رفته و به میز خیره شد.چشمان دامبلدور که حال از پنجاه درصد خون،چهل درصد اشک و ده درصد شن(تو ساحال باد میزد شن رفت تو چشش)پر شده بود فریادی از ته دل خالییش سر داد:
من اگه بفهمم کی این کیک رو خورده آواداکدابرا میکنمشششش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1387/3/9 15:42:38
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1387/3/9 15:46:17
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1387 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
دو گرگینه که با سرعت به سمت ملت می تاختند (!!) در راه با دیگر اقوام گرگینه شان همراه شده و همراه آنها به سمت ملت تاختند !!
- جیـــــغ ! بابایی ...
ویکتوار خود را با ترس به پدرش چسباند :
- من جوابم منفیه !
بیل ویزلی با آرامش موهای دخترش را نوازش کرد و سپس به گرگینه تبدیل شد !
ویکتوار : جیــــــــغ !
در روبروی مردمی که با استرس در پشت ویلای صدفی قرار گرفته بودند ، لشکری از گرگینه ها به رهبری ریموس، گرگینه ی پیر ، با آغوش باز به سمت آنان می آمدند .
بیل ویزلی نیز تک و تنها با آغوشی باز و پشمالو در خلاف جهت آنها به سمتشان دوید تا با آنها همراه شود و تک خوری نکند .


و در کیلومتر ها دور تر از این آشوب...

- دامبی....
- بله منزل؟
- ریشت شب نماس دامبی؟
- بله منزل !
- برای منم می خری ؟
- منزل که ریش نداره که !؟
- ای نامرد ! خیانتکار ! تو منو دوس نداری !
- نه ! نه منزل ! این طرز فکر...


اینور آشوب :

بیل به دیگر گرگینه ها رسید و در حالیکه همسو با آنها به سمت خانه ی ویلایی می رفت ، گوشی موبایل جادوییش را از بین پشمهایش بیرون آورد و همانطور که می دوید ، شماره ی گری بک را گرفت .

اونور آشوب :

ساحره ها : جیــــــــغ !
جادوگرا : غیـــــــــژژ !
ساحره ها : جیــــــــغ !
جادوگرا : غیـــــــــژژ !
ساحره ها : جیـــــــ....
جادوگرا : غیـــــــ ...
آلبوس سورس : غیـــــــژ ! الان برای دفتر وزارت نامه می فرستن میگن من نمی تونم کشور رو اداره کنم !
هری پاتر : وای ! الان گرگینه ها می رسن ! الان پاهای کثیف چندش آورشونو میذارن رو زوپس های کوچولوی نازم ! جیــــــغ !
جیمز : جیـــــــغ ! من یویوم اونجا جا مونده !!! یویوم اونجا جا مونده !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: دوشنبه 6 خرداد 1387 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور هنوز به ريشش خيره شده بود و با غرور بسيار زياد بهش دست ميكشيد.ريش سفيد و براقش همچون ستاره ي قطبي ميدرخشيد و تو تاريكي شب مثل چراغي زيبا شده بود.

افكار دامبلدور:اوووه..چقدر خوشتيپ شدم..حالا ميتونم به جاي يه منزل،چند تا منزل داشته باشم !

بووومب!

يك عدد بادمجون از سر دامبلدور در حال رشد بود و وي رو از افكار شيرينش بيرون آورد.همسرش بغلش ايستاده بود و با خشم بسيار زياد و چشم هاي گودافتاده بهش خيره شده بود.دامبلدور كه به دليل هوش زيادش،سريع فهميد چه خبره،قيافش رو مهربون كرد و گفت:

-منزل!؟
-درد و منزل!
-عزيزم ميدونستي به چي فكر ميكردم؟داشتم پيش خودم ميگفتم كه من چقدر منزل فداكار و خوبي دارم كه اينقدر بهم ميرسه و خوشتيپم ميكنه..ميخواستم فردا شب ناهار ببرمت بيرون غذا بخوريم.
-جان منزل همين فكر رو ميكردي؟
-

اطراف دامبلدور و منزلش،ملت مثل جت فرار كرده بودن و هر كدوم يه جا پنهون شده بودند.دو گرگينه(پدر و پسر)با خوشحالي به هم نگاهي كردند و دندون هاي تيزشون رو نمايان ساختند.تاريكي شب كم كم داشت بر درخشش ريش دامبلدور خيره ميگشت و همه جا تاريك ميشد.درياي پر تلاطم هم آروم شده بود تا صحنه ي بعدي ماجرا رو ببينه و ابرها هم به صورت كامل رفته بودند تا دو گرگ با قدرت فراوان به انسان ها حمله كنند.

-آلبي،ميايي بريم تو اين ساحل قدم بزنيم؟به ياد قديما!
-بريم عزيزم..هر چي تو بگي اصلا!
-برام داستان هم تعريف ميكني؟از اونا كه قديما تعريف ميكرديا!
-باشه عزيزم..داستان هم بهت ميگم.

و آن دو شروع به قدم زدن ميكنن و از گرگ ها دور ميشن.گرگها كه اين صحنه رو ميبينن به صورت در اومده و حالشون به شدت بهم ميخوره و به طرف خونه صدفي ميرن تا خودشونو خالي كنند.حالا سيريوس و بقيه ملت از پشت پنجره هاي خونه صدفي دو تا گرگ رو ميبينن كه به طرفشون حمله ور ميشه و دامبلدور و زنش رو كه به طرف دريا ميرن!

خانه صدفي!

-جان سيريوس فكر نميكردم دامبلدور اينقدر قوي باشه..ببين چجوري گرگ ها رو از خودش دور كرد!
-آره..خيلي تو اين كارا ماهره!

و هيجان و ترس و لرزش تمام بدن اونها رو فرا گرفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!