گابر در حالی که یک سطل آب گرفته دستش و یک دستمال هم توی یک دست دیگش، به عنوان تی کش!!! داره کف زمین رو تمیز می کنه. عرق از سر و روش میباره و شده عینهو این دخترای بد بد!

در سمت دیگه آسپ روی پای دامبل نشسته و دامبل داره واسش شعر می خونه: سفیدمو سفیدم! خیلی من سفیدم! سفیدا رو دوست دارم! دیرین دیرین دیرین رین! (در جهت ساختن قافیه! همر)
آسپ:

دامبل دستی به سر آسپ کشید و با صدای بلندی گفت: گابر! دختریکه تنبل! پس غذا چی شد؟ مگه نمی بینی قند عسلم!! گرسنه ست؟

گابر سطل آب رو روی زمین میزاره و با عصبانیت به سمت آشپزخونه میره. آسپ فکری به ذهنش میرسه و با صدای نازکی میگه: عمو دامبل؟!
دامبل: جون عمو؟

-میشه من برم آشپزخونه؟
-چرا نمیشه؟ بیا با هم بریم!
-نه، نه، خودم تنهایی برم! زودی برمیگردم! می خوام آرد بزنم به صورتم بیشتر سفید بشم!

دامبل: ای جااااان! باشه برو! دست به اون دختره نزنی سیاه بشیا!
آسپ سرش رو تکون میده و به سمت آشپزخونه میره!
درون کیچن! (در جهت رول پلینگ رولینگی :دی)
گابر داره غذا رو گرم می کنه که یهو یک دستی دور کمرش رو میگیره. تا میاد جیغ بزنه یک دستی رو لب هایش میاد و جلو حرف زدنش رو میگیره.

-گابر! بوقی! منم! اومدم یک راه حلی واسه خلاص شدن از شر این هیولا پیدا کنیم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


سپس در اتاق رو بست و در همان لحظه چهره ای ملیح و پیر دید.. آلبوس دامبلدور!
همونا رو میبرم! میشه بذارید تو کیسه؟
!
!
)

ها از این به بعد بیام اینجا









در اومده و حالشون به شدت بهم ميخوره و به طرف خونه صدفي ميرن تا خودشونو خالي كنند.حالا سيريوس و بقيه ملت از پشت پنجره هاي خونه صدفي دو تا گرگ رو ميبينن كه به طرفشون حمله ور ميشه و دامبلدور و زنش رو كه به طرف دريا ميرن!