جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مرداد 1392 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تام ریدل با خوشحالی حرف رز را تایید کرد. هوگو با اخم گفا:
- اما آخه.. وزیر جامعه ـست اون. چجوری تنها گیر ـش بیاریم برای 10 روز و بعد... جامعه آشوب می شه!


مورفین با شنیدن "وزیر جامعه" سر ـش را بلند کرد. او با غرور بیش از حد از جای ـش بلند شد و پرسید:
- موژوع شیشت؛ ای لرد شیاه؟

لرد سری تکان داد. مشکل تقریبا حل شده بود. مورفین این جا بود و چند روزی هم باید آن جا می ماند! او با مهربانی غیر قابل وصفی به مورف گفت:
- دایی بزرگوار ارباب، چون شوما بهترین وزیر انتخاب شده بودی؛ ارباب می خواد 10 شب تمام تو رو ششلیک تسترال با حساب بلا دعوت کنه! :pretty:

مورفین اخم ـی کرد و گفت:
- این ژور غژاها ـی ارژون، به مژاع ما خوش نمی آد. اژ وقتی مورفین وژیر شده؛ فقط خاویار می خوره.

لرد به بقیه نگاه کرد تا به او کمک کنند. هوگو پیش دستی کرد و گفت:
- چای مخصوص هم به ـت می دیم و هر غذای دیگه ای که کنار ـش بخوای اما برات آماده می کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مرداد 1392 03:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سالازار اسلیترین فکر میکنه که مرده.لرد و مرگخوارانش سعی میکنن ایشون رو متوجه اشتباهشون بکنن و سالازارو به پیشنهاد آماندا پیش یه روانشناس به نام کارول میبرن.ولی روانشناسه خودش هم دیوونه میشه!
بلاتریکس پیشنهاد میکنه که از هرمیون(که زیاد کتاب خونده)کمک بگیرن.هرمیون به زور به خانه ریدل آورده میشه و به مرگخوارا میگه که راه حل مشکل سالازار اینه که یه تسترال رو کباب کنن و بدن یکی از اجداد جناب سالازار طی ده شب بخوره و بعد قلبشو بدن به سالازار.

ــــــــــــــــــــــــ

بلاتریکس با تعجب به گیلدوری که داوطلب ارائه راه حل شده بود نگاه کرد.
-خب...بگو ببینیم باید چیکار کنیم؟

گیلدروی به آرامی از جا بلند شد.درحالیکه سعی میکرد حتی ذره ای از خوش تیپی اش کم نشود به سالازار نزدیک شد.چرخی دور او زد.موها و چشمانش را بررسی کرد.و بعد از معاینه گوش و گرفتن نوار قلبی و سی تی اسکن مغز و شمردن تعداد دندانها بالاخره جواب بلاتریکس را داد!
-به نظر من سالازار نمرده.فقط فکر میکنه که مرده و تنها راهش هم اینه که یه تسترال رو کباب کنیم و بدیم یکی از اجداد جناب سالازار طی ده شب بخوره و بعد قلبشو بدیم به جناب سالازار.

بلاتریکس به اما نگاه کرد.
-این چی میگه؟مگه مو وزوزی شماره دو همینا رو نگفته بود؟

با تایید اما، بلا با عصبانیت طلسمی را روی ایوان اجرا کرد.استخوان بازوی ایوان کنده و بشدت بطرف گیلدروی پرتاب شد.در میان اعتراض های ایوان و صدای برخورد استخوانش با دماغ گیلدروی، بلاتریکس رو به جمع مرگخواران کرد.
-این مو وزوزی که عمرا وز موهاش به من نمیرسه گفت یکی از اجداد سالازار.من فکر میکنم منظورش یکی از نوادگان سالازار بوده.سالازار که اجداد نداره.از بدو آفرینش وجود داشته!!از نوادگانشم هم فقط یه نفر مونده.اونم اربابه.شماها انتظار ندارین که من از ارباب بخوام ده روز تسترال کباب شده بخوره؟ایشون باید تنوع غذایی داشته باشن!

لرد سیاه که تا آن لحظه ساکت نشسته بود شروع به صحبت کرد.
-بلا؟الان با رژیم تسترال من مشکل داری...ولی با اینکه بعد از ده روز باید قلبم رو ـ البته اگه داشته باشم ـ به خورد سالازار بدیم مشکلی نداری؟

بلا با شرمندگی سر به زیر انداخت.ولی خیلی زود صدای زمزمه رز توجه همه را به خود جلب کرد.
-فقط ارباب نیست...مورفین گانت هم از نوادگان سالازاره.و فکر نمیکنم به قلبش احتیاج داشته باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 27 تیر 1392 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون پس از چندین دقیقه زل زدنِ هیپوگریفانه به سالازار معالجه را شروع کرد.
-خب جناب سالازار دقیقا چه مشکلی دارید؟
-مرده هم مگه مشکل داره؟
هرمیون:

ارباب که تا آن لحظه داشت صحنه را تماشا می کرد با خشم رو به بلا کرد و گفت:
-این که از اون مشنگه هم مشنگ تره. اگه نتونه واسه سالازار کاری کنه چند روز میفرستمت پیش تسترالا تنها نباشن! فعلاً میرم استراحت کنم.

هرمیون که تازه قضیه را فهمیده بود رو به مرگخواران گفت:
-ببینید فکر کنم فهمیدم مشکل سالازار چیه. ایشون دچار توهم تسترال مردگی شدن.
مرگخوارا:
-ولش کنید با مغزایی که من می بینم صد سال نمیتونید بفهمید این بیماری چیه. فقط یه راه درمان داره.
-چه راهی؟
-باید یه تسترال رو کباب کنید بدید یکی از اجداد جناب سالازار طی ده شب بخوره. بعد قلبشو بدید به ایشون تا توهمشون خوب بشه!
و باز هم مرگخوارا:

در آن بحبوحه بلا یادش آمد که در تایپیک اتاق تسترال ها همه ی تسترال ها مرده بودند و مشکل بعدی این بود که باید یکی از اجداد جناب سالازار را پیدا میکردند که راضی به انجام همچین کار چندش آوری باشد.
-بلا!
-ها. چیه؟
-چیکار کنیم؟
-من چه میدونم!
-یعنی چی؟
-یعنی همین!
-نه اینو نگفتم اونو گفتم یعنی چی!
-کدومو؟
-همون!

بلا که فهمید رز او را سرکار گذاشته است با یک کروشیو پاسخ او را داد. سپس رو به مرگخوار ها کرد تا با آن ها مشورت کند.
مرگخوارها یکی یکی شروع کردند به ارائه ی نظر های نا امید کنندانه تا اینکه شخصی موطلایی و خوشتیپ از آن میان برخواست و گفت:
-من میدونم باید چی کار کنیم!
مرگخوارها با تعجب به سمت او برگشتند تا بهتر او را ببینند. بلا گفت:
-شما؟
-گیلدروی لاکهارت هستم، آخرین ورژن مرگخوارا! :pretty:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیلدروی لاکهارت در 1392/4/27 19:54:19
ویرایش شده توسط گیلدروی لاکهارت در 1392/4/27 19:56:08
ویرایش شده توسط گیلدروی لاکهارت در 1392/4/27 19:58:08
ما سزاواران قدرتیم نه شیفتگان خدمت


ملقب به مرگخوار الشعرا ، از جانب جناب لرد




تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 27 تیر 1392 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
- ولم کن! ولم کن! دهه. میگم ولم کن دیگه اسکاچ

دو کپه ی مو، یکی قهوه ای و دیگری مشکی، جلویدر مقابل خانه ی ریدل ظاهر شدند. بلا هرمیون را کشان کشان به سمت در میبرد. در همین حین یه نفر دیگه هم داشت یه نفر دیگه رو کشون کشون به سمت در میبرد.

راهروی طبقه ی دوم

- نارسیسا! به نظرت این همه در واسه چی باید اینجا باشه؟ ما یه بار از در اتاق اومدیم بیرون. یه بار از در سالن اومدیم بیرون. یه بار هم از در راهرو اومدیم بیرون. این چهارمین دره. که پشتش باید راه پله باشه. این همه در تا حالا به نظرم نمی اومد :vay:

نارسیسا همان طور که در چهارم را باز میکرد صورتش را بالا گرفت.

- من بهت گفته بودم. حالا نه تنها یه پیرمرد رو به زور داری جا به جا میکنی و عزق میریزی، لرد هم چنان کروشیویی بهت بزنه که....

ار آنجایی که لوسیوس نمی توانست پیرمردی که پوکی استخوان شدید داشت رو روی پله ها بکشه و احتمال شکستگی استخوان خیلی زیاد بود، سالازار رو بلند کرد و روی دوشش گذاشت.

لوسیوس:

نارسیسا:

سالن طبقه ی اول

همه ی مرگخوار ها توی سالن نشسته بودند و لرد هم تازه به اتاقش رفته بود. همین که لی شروع کرد به فلوت زدن واسه سوسکاش، بلا در رو باز کرد و با هرمیون اومدن تو. هرمیون همین که وارد شد شروع به گریه کرد.

- رز!
- مامان!

در بین ابراز احساسات رز و هرمیون، نارسیسا و لوسیوس به طبقه ی اول رسیدن.بلا که داشت کلافه میشد گفت:

- بسه دیگه مو قهوه ای! اینم مشکل.

هرمیون چشمشو از رز برداشت و به سالازار انداخت.

- باید ببینم چیکار میشه کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 27 تیر 1392 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-زود از خونه من برو بیرون تا همین ملاقه رو تو چشت نکردم!

مالی تابی به ملاقه اش داد.بلا نگاه تمسخر آمیزی به مالی انداخت و با پوزخندی گفت:

-هه...با یه ملاقه زنگ زده میخوای یه مرگخوار رو از پا در بیاری؟!فک کنم خیلی ترسیده باشی که اینطوری توهم زدی...

مالی ملاقه زنگ زده اش را جلوی چشم بلاتریکس گرفت و آن را تکان داد.با هر تکان تکه های زنگ زده از ملاقه جدا میشدند و به گوشه و کنار آشپز خانه ویزلی ها،که بیشتر به انباری شبیه بود،پرت میشدند.

-ببین مو وزوزی،تو حق نداری به اون دختر دست بزنی،فهمیدی؟ببین بین خودمون بمونه.ولی اگه بلایی سر اون دختر بیاد من برا پسرم زن از کجا گیر بیارم؟!

بلا با چوبدستی اش دسته ای از موهایش که مانع دید چشم راستش میشدند را کنار زد و چوبدستی اش را به طرف مالی گرفت.درست در لحظه ای که میخواست مالی را شکنه کند،صدایی خواب آلود از طبقه دهم خانه بگوش رسید!

-خانوم ویزلی؟!اتفاقی افتاده؟بابا بذارید یه خورده بخوابیم،هنو عصر ـم نشده!

مالی دهنش را باز کرد تا جواب هرمیون را بدهد و او را به اتاقش بفرستد،سپس مانند مادر شوهری مهربان در جلو بلاتریکس ظاهر شود و مانع ورود او به اتاق هرمیون شود و داد بزند:«هرمیــــــــون...برو...دست رون رو بگیر و فرار کنید...من سر گرمش میکنم»

اما قبل از آنکه از رویا های شیرینش فارغ شود،هرمیون در آشپزخانه بود.

هرمیون:ت...تو؟!تو اینجا چیکار میکنی؟

بلا خنده ای شیطانی کرد و مچ دست هرمیون را گرفت.

بلا:فقط برای بردن تو اومدم!لرد سیاه کارـت دارن

-نه...نه...من نمیام...اکسپلیارموس،اکسپلیار موس،اکپلیارموس...تو چرا از پا در نمیای؟!باید به هری بگم از این به بعد از یه طلسم دیگه استفاده کنه!

بلا بدون توجه به دست و پا زدن های هرمیون و گریه و زاری مالی و داد و بیداد هری و رون که از اینکه از خواب پریده بودند غر میزدند،همراه هرمیون به مقصد خانه ریدل آپارات کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد اما دابز!

I'm bad.And that's good
I'll never be good.And that's not bad


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 27 تیر 1392 01:16
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه به ایوان نگاهی کرد.سپس دستانش را بهم قفل کرد و گفت :
-در حقیقت یک کار بیشتر نمیتونیم بکنیم. یکی کارول رو از اتاق تسترال ها بیاره بیرون. باید اجازه بدیم که جد بزرگوارم به جلسات مشاورش با این مشنگ ِ مشنگ زاده ادامه بده. منم لطف میکنم و چشممو روی تموم اون مدتی که کله زخمی طول داد تا بیاد و جونشو تقدیم ارباب کنه میبندم و یکیتون رو میفرستم تا بره اون سیم تلفن رو بیاره تا ببینیم چی بلده. بلا؟

بلاتریکس تکانی به ردای سبز رنگش داد و مشتاقانه به لرد نگاه کرد.
- بله سرورم؟ :pretty:
- آماده شو. میری خونه ی ویزلی ها . گرنجر رو بیار. یک نکته. لطفا زنده بیارش.

بلا با نارضایتی سرش را به نشانه ی اطاعت تکان داد. سوروس که منتظر فرصت گوشه ای ایستاده بود، پوزخندی زد و گفت:
- پیشنهاد میکنم که زرتو هم بپوشی. به هرحال شاید مادر خانواده اونجا در حال آشپزی کردن باشه .

بلا زیر لب غرولندی کرد و بی آنکه به سوروس نگاه کند از اتاق خارج شد. پشت سرش آیلین رفت تا باقی مانده های کارول را از اتاق تسترال ها دراورد.


کمی انطرف تر، اتاق سالازار کبیر:


- ببینید پدر جان، شما باید به جلسات روان درمانیتون برگردید. اینطوری برای خودتون هم بهتره. ا
-دخترم من میدونم که شماها میخواین منو ببرین خانه سالمندان. چطور میتونید با پدربزرگ پیرتون اینطور رفتار کنید؟ من که جایی رو اشغال نکردم. . . اصلا من چطور میتونم جایی را اشغال کرده باشم وقتی که مردم؟

نارسیسا کلافه دستی به خرمن موهای طلایی اش کشید.
- خانه ی سالمندان چیه دیگه؟ دارم میگم باید برگردین به جلسات روان درمانیتون...چرا اینطوری میکنید...لوسیوس فکر کنم یک بیماری دیگه هم داره بهش اضافه میشه....چرا داره میزو میخوره ؟! :vay:

لوسیوس رد نگاه نارسیسا را دنبال کرد. سپس با حالت تحقیر آمیزی به سالازار نزدیک شد. دستش را گرفت و اورا روی صندلی کنار پنجره نشاند. نارسیسا سعی کرد کمی نرم تر صحبت کند بلکه بتواند از مشکل جدید سر در اورد. بنابرین لبخندی زد و دستان سالازار را گرفت.
- ببینید پدر جان، شما الان دارین میزو میخورین. چرا دارین اینکارو میکنید؟ چون از وضعیت تعادل خارج شدید. این خودش یک دلیل دیگه بر این که باید به جلسات مشاورتون برگردین. پس لطفا دیگه مخالفت نکنید.

سالازار عینکش را روی صورتش جا به جا کرد و ابلهانه لبخندی زد.
- فرزندم ، چرا فکر میکنی که من دارم میزو میخورم؟ این فقط یک تسترال بریان شدست که تامک عزیزمون برام اماده کرده. حالا بیا منطقی صحبت کنیم، به نظرت تو چرا یک تسترال بریان شده رو شبیه میز میبینی؟ ایا دلیل میتونه چیزی جز یک بیماری خاص باشه؟ پس از لحاظ منطقی باید با کارول مشاوره کنی. من با تامی صحبت میکنم فرزندم...اصلا غصه نخور .

نارسیسا کلافه به لوسیوس نگاه کرد و اهی کشید. ساعت ها بود که داشت سعی میکرد سالازار را مجاب کند اما هربار دقیقا به همین نقطه بازمیگشت. لوسیوس شانه بالا انداخت و به سردی گفت:
- بنابرین تنها راهی که باقی میمونه زوره .
- نه لوسیوس...اگه ارباب بفهمه با جدش اینطوری برخورد کردیم خیلی بد میشه.

اما لوسیوس بی توجه به نارسیسا، در یک جهش ردایش را روی سر سالازار انداخت و بدون اهمیت دادن به حال پیرمرد که دست و پا میزد، اورا از اتاق بیرون برد.


خانه ی ویزلی ها :

بلاتریکس چوب دستی اش را بیرون کشید.
- ببین مادر قرمزی ، اگر یک بار دیگه با من بحث کنی برای بار دوم میکشمت. گفتم اون گرنجر باید با من بیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Welcome to where time stands still .No one leaves and no one will .Moon is full, never seems to change
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 21 تیر 1392 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد اخمی کرد و گفت:
- تو به چه حقی در مورد محفلی ها می دونی؟ تو به چه حقی در مورد یه ماگل مزخرف سیم تلفنی اطلاعات داری؟ با کلمه زخمی رابطه داری حتما. تو جاسوسی. ارباب فکر می کرد که حداقلیه مرگخوار وقادار براش باقی مونده.

بلاتریکس که تعجب کرده بود؛ با شدت مخالفت کرد و یک نفسف با ناز و عشوه گفت:
-ارباب! موقعی که میخ واستین تحقیق کنین که کله زخمی چه تتو ای رو دوست نداره که رو سرش بزارین؛ من رفتم از این دختر پرسیدم. یادتون نمی آد؟

لرد بدون این که به این توجه کند که هرماینی و هری پاتر آن موقع با هم آشنا نشده بودند و حتی حرف زدن بلد نبودند؛ بلاتریکس را بخشید. چند لحظه بعد ایوان برای باز کردن سر حرف، استخوان دستش را با صدا تکان داد و گفت:
- اربابا! قد قدرتا! قوی شوکتا...

قبل از این که فرصت حرف زدن پیدا کند؛ مورفین به او تنه زد و به او یاد آوردی کرد که این تکیه کلام او بوده است و حق ذکر را ندارد. ایوان با کمی دست پاچگی ادامه داد:
- ارباااااااااااااااااب...

اما لینی بی کار ننشست و سند این نوع حرف زدن را در آورد و نشان داد که این گونه حرف زدن برای اوست. قبل از این که ایوان فرصت کند تا مانند آنتونین ارباب را بلند بگوید؛ لرد گفت:
- فهمیدم. با من کار داری. کارتو بگو. بدون منادا!

ایوان زمزمه کرد:
- ارباب! میخ واستم بگم که حالا چی کار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 21 تیر 1392 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با خشونت هر چه تمام تر در اتاق را باز کرد و فریاد زد:
-احمق داشتی چیکار میکردی؟ این یه هورکراکسه دیوانه. میخوای بهت یه آوادا بزنم؟
دکتر که نمیدانست لرد دارد درباره ی چه چیزی صحبت می کند این طوری شد:

-سالازار رو از پیش این دیوانه بردارید ببرید تا نکشتش. این احمقم بندازید اتاق تسترالا تا بعدا خدمتش برسم.
مرگخوار ها سالازار را به اتاق دیگری بردند تا حالش بهتر شود.

-خوبید جناب سالازار؟
-تو کی هستی دختریَم؟
-جناب سالازار اونو بی خیال ببینم شما هنوز فکر میکنید که مردید؟
-ببینیَم مگه مرده هم فکر میکنه؟
آماندا:

لرد که بجز دکتر فکر دیگری برای درمان سالازار به ذهنش نمیرسید تصمیم گرفت برای آخرین بار به او فرصت بدهد.
-فعلا اینو ول کنید.
-چرا ارباب؟
-چی، تو کار من دخالت میکنی؟
-نه ارباب فقط کنجکاو شده بودم

دکتر که در تمام این مدت شوکه شده بود گفت:
-ببخشید من مگه نمردم پس چرا دارم شما رو می بینم؟
لرد:
-وای اینم مثل سالازار دیوونه شد

در همین حین بلا داشت با سرعت هر چه تمام تر به طرف لرد میدوید:
-ارباب پیدا کردم...یافتم!
-دقیقاً چی رو؟
-ارباب من یادمه اسنیپ میگفت یه مشنگ زاده تو مدرسه بود که کتابا رو جویده بود. منم گفتم شاید دریاره ی مشکل ما چیزی خونده باشه منم رفتم گریمولد خرش کردم آوردمش خدمتتون
-حالا کی هست؟
-ارباب اسمش هرمیون گرنجره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما سزاواران قدرتیم نه شیفتگان خدمت


ملقب به مرگخوار الشعرا ، از جانب جناب لرد




تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 20 تیر 1392 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- معلومه که داره.

- ای بابا. جناب مگه شما نگفتین که مُردین؟

کارول دیگه داشت کلافه میشد. با آدمای مسن زیادی برخورد کرده بود، هر کدوم یه جوری عجیب و اعصاب خرد کن، حتی یکیشون بود که به محض اینکه طبق مشاوره ی اون تشخیص داده شد بره خانه سالمندان یهو در اومده بود خونه ش رو با بادکنک فرستاده بود هوا و کلی داستان ساخته بود. اما این یکی اصلا دیگه چیز دیگه ای بود!

- چرا چرا. مُردم.

- پس چرا نمیخواین بزنم چاقو رو؟

سالازار اخم کرد.
- چون نمیخوام بدنم زخمی باشه که یهو بگن یکی زده کشتتش

- خیله خب. حالا که با چاقو حال نمیکنین، میشه من سم بهتون بدم بخورین؟

- دخترکم. کی به تو مدرک داده. مرده که چیزی نمیخوره.

کارول دیگه داشت عصبانی میشد!

- چطوره نفت بریزم دور و برتون و به سبک مشنگا آتیش درست کنم که بسوزید؟!

سالازار یکی از ابروهاشو داد بالا. یه مدت که فکر کرد، اون ابروشو هم داد بالا.

- فکر خوبیه! میتونم ژاکتمو در بیارم اونوقت.

و کارول همین طور که به سمت بشکه ی نفتِ گوشه ی مطبش می رفت با تعجب به سالازار نگاه کرد که بدون توجه به گرمای 98 درجه ی فارنهایت بیرون شال گردن بسته بود.

بیرون مطب:

- یاد گرفتی آماندا؟

صدای پچ پچ آزار دهنده ای به آماندا استرس وارد میکرد.

- بله ارباب.

- عالیه. حالا بگو ببینم به طور نرمال چقدر طول میکشـ...

صدای پچ پچ که بلند تر و آزار دهنده تر شده بود حرف لردو قطع کرد.بلا که اعصابش ریخته بود به هم که چرا یه نفر نطق اربابو کور کرده، گفت:

- رز؟! اما؟ چی دارین میگین اون گوشه واسه خودتون؟

رز یه دفعه سرشو آورد بالا و پچ پچو قطع کرد.

- داشتم واسه ویلیام توضیح میدادم که چی شده و بحث سر چیه. نیس 96 سالشه. گوشاش درست نمیشنوه.فقط صدا های خیلی بلند و خیلی آرومو میشنوه. رنج نرمالو نمی فهمه.

- ویلیام؟

رز به سمت چپش نگاه کرد.
- ایناهاش. دوستمونه. ویلیام اینا همونان که داشتم راجع بهشون می گفتم.

مرگخوارا به فضای خالی کنار رز خیره شدن.همین طور که حواس مرگخوارا پرت بود به فضای کنار رز، دود داشت آروم آروم از زیر در مطب میومد توی سالن...
لرد که اعصابش داغون بود که چه گناهی کرده که بین این جور آدم ها گرفتار شده و هر چی فکر میکرد به خاطر نداشت که گناهی کرده باشه، گفت:

- دوستای خیالی شماها واسه ی ما جالب نیستن. آماندا! داشتم می پرسیدم.چقدر طول میــ

- ارباب ارباب! دود دود!

یهو در مطب شعله ور شد و صدای جیغ و فریاد از داخل مطب بلند شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1392 04:02
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سالازار اسلیترین فکر میکنه که مرده.لرد و مرگخوارانش سعی میکنن ایشون رو متوجه اشتباهشون بکنن و سالازارو به پیشنهاد آماندا پیش یه روانشناس به نام کارول میبرن.لرد از آماندا میپرسه که روانشناس رو از کجا میشناسه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-ارباب من نمیشناسمش...به جان شما من اصلا احتیاجی به روانشناس ندارم.هرگز هم سه دوره درمانی طی شش ماه پیشش سپری نکردم.

درست در همین لحظه لرد سیاه جلوی چشم مرگخواران روی زمین افتاد.بلاتریکس شیرجه ای زد و لرد را بین زمین و هوا گرفت ولی به دلیل وزن نسبتا زیاد لرد هر دو با هم روی زمین افتادند.لرد کمی تقلا کرد و بالاخره در بین دستان عاشق بلا(!) آرام گرفت!

-ای بمیری تو!دیدی چیکار کردی؟

آماندا با تعجب به لرد نگاه کرد.
-چ...چیکار کردم؟چی شد الان؟
-کشتیش خب!به جون ارباب قسم خوردی.اونم جنبه نداشت.افتاد مرد.

جسد لرد سیاه تکانی خورد....پس از چند سرفه کوتاه و تنفس نامنظم، لرد از جا برخاست و به لی اشاره کرد.
-یکی یه پس گردنی به این حشره بزنه که دیگه جرات نکنه درباره جنبه ارباب حرفی بزنه.و تو آماندا...اگه یکبار دیگه...فقط یک بار دیگه...

آماندا وحشتزده جواب داد:نه ارباب...هرگز دروغ نمیگم.:worry:

لرد به سختی دستای بلا را از دور گردنش باز کرد.
-چی چیو دروغ نمیگم!دروغ که باید بگی!دروغ لازمه زندگیه.ولی به جون ارباب نباید قسم بخوری.فکر کردی ارباب هورگکراساشو از سر راه آورده؟

داخل مطب:

روانشناس با چاقوی تیزی به سالازار نزدیک شد.
-خب...پس شما الان مردین دیگه؟پس اشکالی نداره من با این چاقو ضربه ای به شما بزنم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1392/4/17 4:11:33