لحظاتی بعد همه درون خانه بودند..... سینی دست نخورده نوشیدنی ها روی میز نزدیک شومینه بود..... همه به نوبت به آن برگه نگاه می کردند. سینیسترا کنار لیلی نشسته بود تا شاید به او دلداری بدهد، اما برای همه آن ها سخت بود و هنوز در شوک آن اتفاق بودند.
استرجس با دقت به برگه نگاه کرد:
سوابق سیاه
ص152 : ...... و او جادوگریست که بر کوه ها و جنگل ها حکمرانی می کند!.......
ص196 : ...... تنها کسی که صورت او را دیده بود، تا آخر عمر دیوانه شد!.....
ص 245 : ...... شمار افرادی که به وسیله خادمان او و در زمان اوج قدرت لرد سیاه به قتل رسیده اند از شمار خارج است!....
- اینا چه معنی ای می تونه داشته باشه؟
و با این حرف، خودش و بقیه به لیلی خیره شدند..... لیلی که دوباره اشک از چشم هایش جاری می شد، به آرامی سرش را به علامت منفی تکان داد.
لارتن در حالی که برای بار دوم برگه را می گرفت، گفت:
- از قرار معلوم این مطالب از صفحات یه کتاب نت برداری شده!.... سوابق سیاه!.... ولی چرا انقدر نامفهوم نوشته!؟
سینیسترا در حالی که یک لیوان آب را به زور به خورد لیلی می داد، گفت:
- خب معلومه! سارا که نمی دونست قراره دزدیده بشه! حتما خودش هم برای این نوشته ها توضیحی داشته!
استرجس در حالی که اورکتش را می پوشید، گفت:
- خب! چاره ای نیست! بیا لارتن! باید بریم کتابخونه و اون کتاب رو پیدا کنیم! بعد هم باید یه سر به دامبلدور بزنیم. ....حکمرانی کوه ها و جنگل ها.... جالب نیست به نظرم!
لیلی به سرعت اشک هایش را پاک کرد و با حالتی محکم بلند شد:
- کتابخونه با ما! شما برین پیش دامبلدور!
-------------------------------------------------------------
خب! یکی اینکه اون جادوگر سیاهه همونجور که متوجه شدین ولدمورت نیست! اما خیلی شبیهشه! مثلا با ولدمورت همکاری داشته، یا اصلا زیر دستش بوده!
بعد اینکه خب این سوژه الان می تونه چند تا پست به سبک کاراگاهی بخوره و خب یه تنوعی هم هست که از همون اول گروه به طرف یه جای مخوف راه نیفته! این کاراگاهی بودن هم چیزیه که به هری پاتری شدن سوژه هم کمک می کنه. چون خب! کتابای هری پاتر رو که خوندین! همش کاراگاهیه!
و این که عجب پستی زدی سارا! نیم کیلو فسفر سوزوندم تا ادامه بدم!(چکش) (فسفر کیلوییه!؟)
خب لارتن عزیز ، خوب بود از لحاظ محتوای نامه تا حدودی به گفته سارا عمل کرده بودی.فضاسازی خوبی داشت.البته چون شروع یک سوژه جدید بود باید سیر زیادی را طی نمی کرد که تو هم دقیقا رعایت کرده بودی.فقط همانطور که کچل را وارد نکردید ، به نظر من بهتر است که دامبلدور را نیز وارد نکنید تا قضیه از حات کلیشه ای دربیاد.این هم پیشنهاد من بود.موفق باشید.
4 امتیاز به همراه B در کل 8 امتیاز
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
دره گودریک
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/30
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: شنبه 17 اسفند 1392 13:02
از: یو ویش!
پستها:
471

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

« موضوع جدید »
هوا در حال تاریک شدن بود. خورشید کم کم با زمین خداحافظی می کرد و در پشت کوه ها پنهان می شد. اما دره گودریک شلوغ تر از همیشه با سر و صدای بلندی که ناشی از آن بود به نظر می رسید . همه در حال صحبت درباره موفقیت پیشین خود بودند و با هیجان و غرور آن را دوباره مرور می کردند .
لیلی خوشحال تر از همیشه در حالی که در خانه خود احساس آرامش بسیاری می کردند با لذت به حرف ها گوش می داد و با شادمانی سخن می گفت . مدت طولانی می شد که احساس آرامشی که همیشه در آن خانه بدست می آورد را تجربه نکرده بود! اما حالا او آنجا بود...
لیلی به سمت آشپزخانه رفت تا برای چندمین بار نوشیدنی مخصوص خود را برای بچه ها بیاورد. به نظر می رسید که آن ها عاشق این معجون شده اند!
لیلی همان طور که سینی را با چوب دستی به جلو هدایت می کرد به هال خانه رسید . اما به محض ورود همان جا ایستاد . نگاهی به کسانی که در آن جا حضور داشتند، کرد . جای یک نفر خالی بود. استرجس به سوی او بازگشتند و با اشاره به لیلی از او پرسید :
_مشکلی پیش اومده لیلی ؟
لیلی سری به علامت نفی تکان داد و چیزی نگفت . لارتن که بسیار مشغول حرف زدن بود نظرش به سوی آن دو جلب شد و گفت :
_پس چرا همون جا وایستادی؟ نکنه داری فکر می کنی که اول به کی نوشیدنی رو بدی؟
لیلی همان طور که جلو می آمد و سپس بروی یکی از صندلی ها نشست پاسخ داد :
_هووم .. نه مسئله این نیست ... یه دفعه نگران سارا شدم...اون هنوز از کتابخونه برنگشته!
همه به اطراف خود نگاهی افکندند . بله درست بود . سارا در میان آن ها نبود . همه به فکر افتادند که یک نفر را به دنبال او بفرستند . اما در میان ناگهان صدایی از بیرون از خانه توجه آن ها را جلب کرد... همه شتابان به آن سو شتافتند...زیرا به نظر می آمد مشکلی پیش آمده است.
لیلی جلوتر از همه بود . وقتی کمی از خانه فاصله گرفتند لیلی توانست سارا ببیند که در حالی که ورقه ایی را در دستش تکان می داد و به سرعت می دوید فریاد می زد :
_لیلی ، بالاخره پیداش کردم...این همون چیزی بود سالها دنبالش بودم !
لیلی نیز به سوی سارا شروع به دویدن کرد . حالا می توانست صورت سارا را ببیند که از اشک شادی برق می زد . اما چند متری مانده بود تا به یک دیگر رسند که ناگهان سارا بر زمین افتاد .
لیلی به وی نزدیک شد و صدای او را واضح می شنید .
_آره...این همون چیزی بود که باعث شد سالها از تو دور بمونم... این همون چیزی بود که منو سالها زندانی خودش کرده بود ... آره...
حالا لیلی هم اشک می ریخت . به یاد دوران گذشته افتاد . زمانی که سارا در کودکی از آنها ربوده شد و تا مدت ها خبری از او یافت نشد . زمانی که لیلی شب و روز کارش این بود که بر خواهر از دست رفته اش گریه کند. او آن زمان تصور می کرد که هیچ وقت دیگر او را نخواهد دید. اما 10 ساله بعد به طرز ناگهانی او را در همین دره دوباره یافته بود .
سارا از آن زمان هیچ هنگام برای لیلی چیزی بازگو نکرد . لیلی همیشه می دانست که به دلیل سختی آن دوران سارا برای او چیزی نمی گوید و به همین سبب او هم هیچ وفت سارا را مجبور به این کار نکرده بود.
اما حالا...سارا چیزی را یافته بود ... شاید مسبب آن اتفاق را...
لیلی به بالای سر سارا رسیده بود . سارا کمی از روی زمین بلند شد و گفت :
_لیلی ... من باید برم و نابودش کنم... من رازشو فاش می کنم..حالا ببین..اصلا هم برام مهم نیست که چه اتفاقی می افته ... من اگه اون موقع از دستش فرار نمی کردم الان تبدیل به یکی دیگه از اون مجسمه هاش می شدم که هر طرف می رن تا مردم رو آزار بدن ... ولی دیگه من نمی زارم!
لیلی به چهره سارا نگاه می کرد اما تا خواست چیزی بگوید ناگهان رنگ قرمز رنگ غروب به سیاهی گرایید . صدای پرندگان که آخرین آوازهایشان را می خواندند قطع شد . صدای مهیبی به گوش رسید :
_سارا ، تو هیچ وقت خدمه خوبی نبودی... و با این کارت باعث شدی که بتونم دوباره پیدات کنم!
و چند ثانیه بیش طول نکشید و سارا غیب شد . همه چیز از حالت خلصه در آمد . لیلی که انگار به خواب کوتاه مدتی فرو رفته بود نگاهی به دور و اطراف خود کرد . دیگر سارا آنجا نبود ! تنها همان ورقه کاغذ بود که کمی پیش در دستان سارا خودنمایی می کرد!
لیلی فریاد دردناکی کشید :
_ســـــــــــــــــــــــــــــارا! نـــــــــــــــــــــه!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
واقعا ازتون معذرت می خوام که اینقدر پست طولانی شد . با این حال نتونستم چیزی ازش کم کنم! یه معذرت خواهی دیگه هم باید ازتون بکنم چون موضوع داستان رو خودم قرار دادم....دلیلش هم این بود که دره گودریک خانه لیلی بوده در کتاب و من تنها چیزی که دیدم به لیلی و دره می تونه مربوط بشه سارا هست!
امیدوارم موضوع رو که متوجه شده باشید! نفر بعدی باید نوشته روی ورقه رو تشریح کنه! بهتره در مورد کسی که قدرتمنده و سارا رو سالها پیش و الان دزدیده باشه! باید هم در نوشته چیزهایی در مورد مکانی که می شه این جادوگر رو پیدا کرد نوشته شده باشه... بعد اعضا با کمک هم می رن و اون جادوگررو نابود می کنن!
یه چیز دیگه : پست ها باید کوتاه باشن... هر پستی که تشخیص داده بشه بلنده چه قشنگ باشه و چه داستان رو پیش برده باشه بدون هیچ نگاه کردنی پاک می شه! پس اشکالی نداره که در پست های کوتاه داستان زیاد جلو برده نشه!
با تشکر
سوژه عالی ای بود.هیچ موردی نیست که بتونم بگم.واقعا یک پست کامل و بدون اشکال بود.تنها مشکل آن به قول خودت همان بنلد بودن آن بود.موفق باشی.
هوا در حال تاریک شدن بود. خورشید کم کم با زمین خداحافظی می کرد و در پشت کوه ها پنهان می شد. اما دره گودریک شلوغ تر از همیشه با سر و صدای بلندی که ناشی از آن بود به نظر می رسید . همه در حال صحبت درباره موفقیت پیشین خود بودند و با هیجان و غرور آن را دوباره مرور می کردند .
لیلی خوشحال تر از همیشه در حالی که در خانه خود احساس آرامش بسیاری می کردند با لذت به حرف ها گوش می داد و با شادمانی سخن می گفت . مدت طولانی می شد که احساس آرامشی که همیشه در آن خانه بدست می آورد را تجربه نکرده بود! اما حالا او آنجا بود...
لیلی به سمت آشپزخانه رفت تا برای چندمین بار نوشیدنی مخصوص خود را برای بچه ها بیاورد. به نظر می رسید که آن ها عاشق این معجون شده اند!
لیلی همان طور که سینی را با چوب دستی به جلو هدایت می کرد به هال خانه رسید . اما به محض ورود همان جا ایستاد . نگاهی به کسانی که در آن جا حضور داشتند، کرد . جای یک نفر خالی بود. استرجس به سوی او بازگشتند و با اشاره به لیلی از او پرسید :
_مشکلی پیش اومده لیلی ؟
لیلی سری به علامت نفی تکان داد و چیزی نگفت . لارتن که بسیار مشغول حرف زدن بود نظرش به سوی آن دو جلب شد و گفت :
_پس چرا همون جا وایستادی؟ نکنه داری فکر می کنی که اول به کی نوشیدنی رو بدی؟
لیلی همان طور که جلو می آمد و سپس بروی یکی از صندلی ها نشست پاسخ داد :
_هووم .. نه مسئله این نیست ... یه دفعه نگران سارا شدم...اون هنوز از کتابخونه برنگشته!
همه به اطراف خود نگاهی افکندند . بله درست بود . سارا در میان آن ها نبود . همه به فکر افتادند که یک نفر را به دنبال او بفرستند . اما در میان ناگهان صدایی از بیرون از خانه توجه آن ها را جلب کرد... همه شتابان به آن سو شتافتند...زیرا به نظر می آمد مشکلی پیش آمده است.
لیلی جلوتر از همه بود . وقتی کمی از خانه فاصله گرفتند لیلی توانست سارا ببیند که در حالی که ورقه ایی را در دستش تکان می داد و به سرعت می دوید فریاد می زد :
_لیلی ، بالاخره پیداش کردم...این همون چیزی بود سالها دنبالش بودم !
لیلی نیز به سوی سارا شروع به دویدن کرد . حالا می توانست صورت سارا را ببیند که از اشک شادی برق می زد . اما چند متری مانده بود تا به یک دیگر رسند که ناگهان سارا بر زمین افتاد .
لیلی به وی نزدیک شد و صدای او را واضح می شنید .
_آره...این همون چیزی بود که باعث شد سالها از تو دور بمونم... این همون چیزی بود که منو سالها زندانی خودش کرده بود ... آره...
حالا لیلی هم اشک می ریخت . به یاد دوران گذشته افتاد . زمانی که سارا در کودکی از آنها ربوده شد و تا مدت ها خبری از او یافت نشد . زمانی که لیلی شب و روز کارش این بود که بر خواهر از دست رفته اش گریه کند. او آن زمان تصور می کرد که هیچ وقت دیگر او را نخواهد دید. اما 10 ساله بعد به طرز ناگهانی او را در همین دره دوباره یافته بود .
سارا از آن زمان هیچ هنگام برای لیلی چیزی بازگو نکرد . لیلی همیشه می دانست که به دلیل سختی آن دوران سارا برای او چیزی نمی گوید و به همین سبب او هم هیچ وفت سارا را مجبور به این کار نکرده بود.
اما حالا...سارا چیزی را یافته بود ... شاید مسبب آن اتفاق را...
لیلی به بالای سر سارا رسیده بود . سارا کمی از روی زمین بلند شد و گفت :
_لیلی ... من باید برم و نابودش کنم... من رازشو فاش می کنم..حالا ببین..اصلا هم برام مهم نیست که چه اتفاقی می افته ... من اگه اون موقع از دستش فرار نمی کردم الان تبدیل به یکی دیگه از اون مجسمه هاش می شدم که هر طرف می رن تا مردم رو آزار بدن ... ولی دیگه من نمی زارم!
لیلی به چهره سارا نگاه می کرد اما تا خواست چیزی بگوید ناگهان رنگ قرمز رنگ غروب به سیاهی گرایید . صدای پرندگان که آخرین آوازهایشان را می خواندند قطع شد . صدای مهیبی به گوش رسید :
_سارا ، تو هیچ وقت خدمه خوبی نبودی... و با این کارت باعث شدی که بتونم دوباره پیدات کنم!
و چند ثانیه بیش طول نکشید و سارا غیب شد . همه چیز از حالت خلصه در آمد . لیلی که انگار به خواب کوتاه مدتی فرو رفته بود نگاهی به دور و اطراف خود کرد . دیگر سارا آنجا نبود ! تنها همان ورقه کاغذ بود که کمی پیش در دستان سارا خودنمایی می کرد!
لیلی فریاد دردناکی کشید :
_ســـــــــــــــــــــــــــــارا! نـــــــــــــــــــــه!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
واقعا ازتون معذرت می خوام که اینقدر پست طولانی شد . با این حال نتونستم چیزی ازش کم کنم! یه معذرت خواهی دیگه هم باید ازتون بکنم چون موضوع داستان رو خودم قرار دادم....دلیلش هم این بود که دره گودریک خانه لیلی بوده در کتاب و من تنها چیزی که دیدم به لیلی و دره می تونه مربوط بشه سارا هست!
امیدوارم موضوع رو که متوجه شده باشید! نفر بعدی باید نوشته روی ورقه رو تشریح کنه! بهتره در مورد کسی که قدرتمنده و سارا رو سالها پیش و الان دزدیده باشه! باید هم در نوشته چیزهایی در مورد مکانی که می شه این جادوگر رو پیدا کرد نوشته شده باشه... بعد اعضا با کمک هم می رن و اون جادوگررو نابود می کنن!
یه چیز دیگه : پست ها باید کوتاه باشن... هر پستی که تشخیص داده بشه بلنده چه قشنگ باشه و چه داستان رو پیش برده باشه بدون هیچ نگاه کردنی پاک می شه! پس اشکالی نداره که در پست های کوتاه داستان زیاد جلو برده نشه!
با تشکر
سوژه عالی ای بود.هیچ موردی نیست که بتونم بگم.واقعا یک پست کامل و بدون اشکال بود.تنها مشکل آن به قول خودت همان بنلد بودن آن بود.موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/3 3:13:53
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/3 15:04:35
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/3 15:04:35
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

سینیسترا با چشمانی اشکبار به دامبلدور التماس کرد:یه کاری بکنید پروفسور!اون داره داغون میشه...
چهره دامبلدور بیناگر جنگ درونی او با خودش بود.او در کشمکش با وجدان و روح خودش بازنده شد و گفت:این قانون بازیه دوشیزه سینیسترا.راهنما آسیب میبینه ولی روح تام از بدنش خارج میشه و میتونه به ما کمک کنه.تنها آسیب ماندگارش یادآوری گاه و بیگاه خاطرات خانواده از دست رفته اش هستند...
در این لحظه ناگهان جیغ های ویولت قطع شدند و او بی حرکت روی زمین قرار گرفت.ویکتور نیز گویی از خوابی طولانی برخاسته باشد پلکهایش را ابلهانه به هم زد و پرسید:سلام!اینجا چه خبره؟
همه با شادی به سمت ویکتور پریدند و او در میان انبوه محفلی های ذوقزده مدفون شد.سارا اما با احتیاط کمی به ویولت نزدیک شد.آماده بود تا اگر حمله ای پیش آمد عقب بپرد.ناگهان ویولت تکانی خورد و سارا و سینیسترا که او را زیر نظر داشتند عقب پریدند.ویولت با لرزشی اندک از جا برخواست و خاک ردایش را تکاند.صورتش رنگ پریده و خسته مینمود.این طور به نظر میرسید که از تمام ماجرایی که اتفاق افتاده خبر دارد چرا که به به جمع جادوگرانی که ویکتور را محاصره کرده بودند لبخندی زد و رو به سینیسترا و سارا نیشش را باز کرد:
_:یالا بیاید جلو!نمیخواید من رو تحویل بگیرید؟فکر میکردم ساحره ها احساساتی تر باشند.
سینیسترا نگاهی به سارا انداخت و هردو باهم به سوی ویولت دویدند و او را در آغوش گرفتند.اشک از چهره شان روان شد.مقاومتشان در هم شکست و احساسات نمایان شدند.عشق غالب گشت و سیاهی گریخت.نوری عجیب همه جا را در بر گرفت.هیچکس نمیدانست آن نور سفید رنگ چیست یا سازنده اش کیست ولی همه به آن اعتماد داشتند.آرامشی لذت بخش همه را در بر گرفت.چیزی که تا آن لحظه تجربه نکرده بودند.درد و رنج پر کشید و حالا فقط شادی بود و لذت.نوری فرو نشست و میشد تاسف را در چهره محفلی ها خواند.پنداری میخواستند آن لحظات تا ابد ادامه یابد.سکوت بیانگر نیاز به یادآوری حسی بود که آن لحظه همه را در بر گرفته بود.اگر یکی از آنها نگاهی به اطرافش مینداخت در میافت که از صفحه شطرنج خارج گشته و در برابر اسکلی خوفناک قرار دارند.
عاقبت دامبلدور سکوت را شکست:ما بر قدرت جادویی صفحه شطرنج پیروز شدیم.با نیروهای طبیعی.با استفاده از...
_:وفاداری!
سارا با لحنی مقتدرانه این را گفت و ادامه داد:این چهار نفر با وفاداری به محفل و اومدن به اینجا عشق خودشون رو ثابت کردند.چیزی که نمیشه با هیچ جادویی حتی با آوادکداورا به دست آورد.
_:فداکاری!
لارتن نیز قدم در راه سارا گذاشت:ما برای همدیگه حاضر به هر فداکاری ئی بودیم.چیزی که با هیچ جادویی به دست نمیاد.حتی با طلسم فرمان.
_:اتحاد!
سینیسترا با صدایی بلندتر از دو یار دیگرش گفت:ما همدیگه متحد بودیم و هیچ وقت همدیگه رو تنها نگذاشتیم و همه برای یک هدف جنگیدیم.چیزی که با هیچ جادویی به دست نمیاد.حتی طلسم شکنجه گر.
دامبلدور لبخند مهربانانه ای زد:درسته و یک چیز دیگه هم...
_:عشق!
ویولت با لحنی محکم ولی دوستانه آخرین جادوی محفل را گفت:چیزی که ما رو از سیاهان متمایز میکنه.عشق به یکدیگه بود.که باعث به وجود اومدن وفاداری،فداکاری و اتحاد شد!نیروی عشق با هیچ جادویی به وجود نمیاد چون خودش یک جادوست!
لبخند بر روی لب همه بر چشم میخورد.آنها دیگر از چیزی نمیترسیدند.چون با سلاحی جادویی مسلح بودند.با نیروی عشق!...
خوب این پستت بیشتر توصیف حالات بود و لحظات پایانی این مرحله یعنی شطرنج.یه جور نتیجه گیری بود البته به نظر من خیلی طولانی شده بود چون سوژه پستت ، به پستی در این حد جواب نمی داد . به نظرم بهتر بود بیشتر داستان را جلو می بردی.ضمن اینکه غلط املایی هم داشتی.موفق باشید.
3 امتیاز به همراه C در کل 6 امتیاز.
چهره دامبلدور بیناگر جنگ درونی او با خودش بود.او در کشمکش با وجدان و روح خودش بازنده شد و گفت:این قانون بازیه دوشیزه سینیسترا.راهنما آسیب میبینه ولی روح تام از بدنش خارج میشه و میتونه به ما کمک کنه.تنها آسیب ماندگارش یادآوری گاه و بیگاه خاطرات خانواده از دست رفته اش هستند...
در این لحظه ناگهان جیغ های ویولت قطع شدند و او بی حرکت روی زمین قرار گرفت.ویکتور نیز گویی از خوابی طولانی برخاسته باشد پلکهایش را ابلهانه به هم زد و پرسید:سلام!اینجا چه خبره؟
همه با شادی به سمت ویکتور پریدند و او در میان انبوه محفلی های ذوقزده مدفون شد.سارا اما با احتیاط کمی به ویولت نزدیک شد.آماده بود تا اگر حمله ای پیش آمد عقب بپرد.ناگهان ویولت تکانی خورد و سارا و سینیسترا که او را زیر نظر داشتند عقب پریدند.ویولت با لرزشی اندک از جا برخواست و خاک ردایش را تکاند.صورتش رنگ پریده و خسته مینمود.این طور به نظر میرسید که از تمام ماجرایی که اتفاق افتاده خبر دارد چرا که به به جمع جادوگرانی که ویکتور را محاصره کرده بودند لبخندی زد و رو به سینیسترا و سارا نیشش را باز کرد:
_:یالا بیاید جلو!نمیخواید من رو تحویل بگیرید؟فکر میکردم ساحره ها احساساتی تر باشند.
سینیسترا نگاهی به سارا انداخت و هردو باهم به سوی ویولت دویدند و او را در آغوش گرفتند.اشک از چهره شان روان شد.مقاومتشان در هم شکست و احساسات نمایان شدند.عشق غالب گشت و سیاهی گریخت.نوری عجیب همه جا را در بر گرفت.هیچکس نمیدانست آن نور سفید رنگ چیست یا سازنده اش کیست ولی همه به آن اعتماد داشتند.آرامشی لذت بخش همه را در بر گرفت.چیزی که تا آن لحظه تجربه نکرده بودند.درد و رنج پر کشید و حالا فقط شادی بود و لذت.نوری فرو نشست و میشد تاسف را در چهره محفلی ها خواند.پنداری میخواستند آن لحظات تا ابد ادامه یابد.سکوت بیانگر نیاز به یادآوری حسی بود که آن لحظه همه را در بر گرفته بود.اگر یکی از آنها نگاهی به اطرافش مینداخت در میافت که از صفحه شطرنج خارج گشته و در برابر اسکلی خوفناک قرار دارند.
عاقبت دامبلدور سکوت را شکست:ما بر قدرت جادویی صفحه شطرنج پیروز شدیم.با نیروهای طبیعی.با استفاده از...
_:وفاداری!
سارا با لحنی مقتدرانه این را گفت و ادامه داد:این چهار نفر با وفاداری به محفل و اومدن به اینجا عشق خودشون رو ثابت کردند.چیزی که نمیشه با هیچ جادویی حتی با آوادکداورا به دست آورد.
_:فداکاری!
لارتن نیز قدم در راه سارا گذاشت:ما برای همدیگه حاضر به هر فداکاری ئی بودیم.چیزی که با هیچ جادویی به دست نمیاد.حتی با طلسم فرمان.
_:اتحاد!
سینیسترا با صدایی بلندتر از دو یار دیگرش گفت:ما همدیگه متحد بودیم و هیچ وقت همدیگه رو تنها نگذاشتیم و همه برای یک هدف جنگیدیم.چیزی که با هیچ جادویی به دست نمیاد.حتی طلسم شکنجه گر.
دامبلدور لبخند مهربانانه ای زد:درسته و یک چیز دیگه هم...
_:عشق!
ویولت با لحنی محکم ولی دوستانه آخرین جادوی محفل را گفت:چیزی که ما رو از سیاهان متمایز میکنه.عشق به یکدیگه بود.که باعث به وجود اومدن وفاداری،فداکاری و اتحاد شد!نیروی عشق با هیچ جادویی به وجود نمیاد چون خودش یک جادوست!
لبخند بر روی لب همه بر چشم میخورد.آنها دیگر از چیزی نمیترسیدند.چون با سلاحی جادویی مسلح بودند.با نیروی عشق!...
خوب این پستت بیشتر توصیف حالات بود و لحظات پایانی این مرحله یعنی شطرنج.یه جور نتیجه گیری بود البته به نظر من خیلی طولانی شده بود چون سوژه پستت ، به پستی در این حد جواب نمی داد . به نظرم بهتر بود بیشتر داستان را جلو می بردی.ضمن اینکه غلط املایی هم داشتی.موفق باشید.
3 امتیاز به همراه C در کل 6 امتیاز.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/1 1:32:12
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

_نه!
و صدای فریاد های متعجب هریک از اعضا از گوشه ایی شنیده می شد. دامبلدور با آشفتگی به ویولت می نگریست...اگر تصمیم به مقابله با ولدمورت می گرفت ویکتور نیز آسیب می دید. اما...
ویکتور با خنده های وحشتناک خود زمین را می لرزاند! ویولت کمی ناله کرد و بیهوش شد! یعنی ولدمورت هدف خود را به انجام رسانده بود...
_ چقدر لذت می برم وقتی می بینم که بزرگترین جادوگر قرن با ناتوانی هیچ کاری نمی تونه انجام بده! دامبلدور باخت چه مزه ایی می ده! حالا آخر کار خودتو ببین!
دامبلدور لبخند سردی زد . اگر ویولت را از دست می دادند دیگر راهی برای نجات نبود! اما تنها راه پیروزی نیز بسته به خود ویولت بود . باید خود او می خواست...
ویکتور به سوی ویولت قدم پیش گذاشت . حالا زمان به پایان بردن بازی بود . تنها چند قدم دیگر...
_ریممبریوس لاوریو!
و از گوشه ایی از سالن اشعه قرمز رنگی با شتاب به سمت ویولت شتافت! چند ثانیه ای نگذشته بود که ویولت چشمانش را باز کرد! ویکتور همان جا که بود ایستاد و با حیرت ویولت را نگریست . چشمان ویولت در چشمان ویکتور قفل شد!
_ویولت حالا وقتشه! اون می خواد پدر و مادرتو بکشه... اون می خواد عشقت رو نابود کنه! تو نباید بزاری این کار رو انجام بده.
همه به سوی صدا بازگشتند . سارا داشت به قول خود عمل می کرد و آخرین راه هایی که به ذهنش می رسید را بر ویولت اعمال کرد . اما به نظر می رسید چندان بی ثمر هم نبوده است!
ویولت از جا برخواست . همان طور که چوب دستی را در دستش می فشرد و چشم در چشم ویکتور در حالی که کینه و خشم در وجودش زبانه می کشید به سوی او رفت .
حالا جای لبخند بی رنگ دامبلدور پیروزی موج می زد . ویکتور با عصبانیت فریاد زد :
_ احمق های کوچولو! من باز بر می گردم ولی مطمئن باش تو این بازی دیگه نمی تونی منو شکست بدی پیرمرد! اوانز تو هم سزای این کار تو می بینی!
ویولت چوب دستی را بالا آورد و ....
هردو بیهوش بروی زمین افتادند! صفحه شطرنج از میان رفت و جای آن را زمین خاکی گرفت . همه بی درنگ به سوی ویولت و ویکتور شتافتند!
ویولت کمی تکان خورد اما دوباره بی حرکت شد! دامبلدور گفت :
_ویولت حالش به زودی خوب می شه ولی ویکتور به مدت زمان بیش تری نیاز داره! هر جنگی خسارت هایی رو هم به بار می آره! ولی مهم اینه که ما موفق شدیم ... حالا بهتره به دره بر گردیم!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
به نظرم این تاپیک سوژه جدیدی نیاز داره! اینطور نیست؟؟
سارا جان شما خودت استاد مایی اما....
انگار شما پست های سوژه رو با دقت نخوندی.چون اگه خونده باشی اعضا برای مبارزه با لرد ولدمورت نیومده بودن بلکه اومده بودن مانع ساخته شدن چیزی بشن که قدرتمندترش میکنه. توضیحات بیشتر در پست اول سوژه....
در حالی که شما اومدی و پس از پایان بازی سوژه رو تموم کردی. اونها هنوز به اون چیزی که میخواهند نرسیدند بلکه فقط یکی از موانع رو پشت سر گذاشتند. این پست باید نادیده گرفته بشه چون مخالف سوژه ی اولیه است.
اعضا از پست قبل ادامه بدن
اعضا نیز به قسمت بالای این پست توجه لازم رو داشته باشند
و صدای فریاد های متعجب هریک از اعضا از گوشه ایی شنیده می شد. دامبلدور با آشفتگی به ویولت می نگریست...اگر تصمیم به مقابله با ولدمورت می گرفت ویکتور نیز آسیب می دید. اما...
ویکتور با خنده های وحشتناک خود زمین را می لرزاند! ویولت کمی ناله کرد و بیهوش شد! یعنی ولدمورت هدف خود را به انجام رسانده بود...
_ چقدر لذت می برم وقتی می بینم که بزرگترین جادوگر قرن با ناتوانی هیچ کاری نمی تونه انجام بده! دامبلدور باخت چه مزه ایی می ده! حالا آخر کار خودتو ببین!
دامبلدور لبخند سردی زد . اگر ویولت را از دست می دادند دیگر راهی برای نجات نبود! اما تنها راه پیروزی نیز بسته به خود ویولت بود . باید خود او می خواست...
ویکتور به سوی ویولت قدم پیش گذاشت . حالا زمان به پایان بردن بازی بود . تنها چند قدم دیگر...
_ریممبریوس لاوریو!
و از گوشه ایی از سالن اشعه قرمز رنگی با شتاب به سمت ویولت شتافت! چند ثانیه ای نگذشته بود که ویولت چشمانش را باز کرد! ویکتور همان جا که بود ایستاد و با حیرت ویولت را نگریست . چشمان ویولت در چشمان ویکتور قفل شد!
_ویولت حالا وقتشه! اون می خواد پدر و مادرتو بکشه... اون می خواد عشقت رو نابود کنه! تو نباید بزاری این کار رو انجام بده.
همه به سوی صدا بازگشتند . سارا داشت به قول خود عمل می کرد و آخرین راه هایی که به ذهنش می رسید را بر ویولت اعمال کرد . اما به نظر می رسید چندان بی ثمر هم نبوده است!
ویولت از جا برخواست . همان طور که چوب دستی را در دستش می فشرد و چشم در چشم ویکتور در حالی که کینه و خشم در وجودش زبانه می کشید به سوی او رفت .
حالا جای لبخند بی رنگ دامبلدور پیروزی موج می زد . ویکتور با عصبانیت فریاد زد :
_ احمق های کوچولو! من باز بر می گردم ولی مطمئن باش تو این بازی دیگه نمی تونی منو شکست بدی پیرمرد! اوانز تو هم سزای این کار تو می بینی!
ویولت چوب دستی را بالا آورد و ....
هردو بیهوش بروی زمین افتادند! صفحه شطرنج از میان رفت و جای آن را زمین خاکی گرفت . همه بی درنگ به سوی ویولت و ویکتور شتافتند!
ویولت کمی تکان خورد اما دوباره بی حرکت شد! دامبلدور گفت :
_ویولت حالش به زودی خوب می شه ولی ویکتور به مدت زمان بیش تری نیاز داره! هر جنگی خسارت هایی رو هم به بار می آره! ولی مهم اینه که ما موفق شدیم ... حالا بهتره به دره بر گردیم!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
به نظرم این تاپیک سوژه جدیدی نیاز داره! اینطور نیست؟؟
سارا جان شما خودت استاد مایی اما....
انگار شما پست های سوژه رو با دقت نخوندی.چون اگه خونده باشی اعضا برای مبارزه با لرد ولدمورت نیومده بودن بلکه اومده بودن مانع ساخته شدن چیزی بشن که قدرتمندترش میکنه. توضیحات بیشتر در پست اول سوژه....
در حالی که شما اومدی و پس از پایان بازی سوژه رو تموم کردی. اونها هنوز به اون چیزی که میخواهند نرسیدند بلکه فقط یکی از موانع رو پشت سر گذاشتند. این پست باید نادیده گرفته بشه چون مخالف سوژه ی اولیه است.
اعضا از پست قبل ادامه بدن
اعضا نیز به قسمت بالای این پست توجه لازم رو داشته باشند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/3/31 8:53:50
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

ویولت همانطور که روی آن شی عجیب نشسته بود با لحن کودکانه ای شروع به خواندن کرد:
زندگی باختن نیست.
زندگی یک بازیست.
نه برای باختن.نه برای بردن.
جنگ باید کرد.
راه باید رفت تا بر هدفی گردی قریب.
زندگی آغاز است.
زندگی مات شدن از ترس نیست.
زندگی کیش شدن و باز هم جنگیدن است.
جنگ باید کرد.
بعد ناگهان با صورتی که از شدت خشم در هم رفته بود از روی آن شیء استوانه مانند پایین پرید و چوبدستیش را کشید.ویکتور در حالی که وحشت در نگاهش موج میزد به سمت ویولت رفت و سعی کرد او را متوقف کند اما ویولت بی توجه به او فریاد زنان گفت:
_:آواداکداورا!
طلسم مرگبار دقیقا از کنار ادوارد گذشت و بخشی از صفحه شطرنجی را منهدم کرد.
وکتور فریاد زد:بس کن دختر.تمومش کن!
دامبلدور در کمال آرامش لبخندی زد:اون تمومش نمیکنه ویکتور.چون تو پیام آغاز رو به اون دادی و...
در اینجا مکثی کرد تا طلسم ویولت را که به سمتش میامد منحرف کند و سپس ادامه داد:روی نقطه ضعفش انگشت گذاشتی.
سینیسترا که طلسم کروشیو ویولت از یک میلیمتری سرش رد شده بود با فریاد گفت:دامبلدور ما داریم توسط این دیوونه تیکه تیکه میشیم وقت لبخند زدن نیست!
دامبلدور با دقت چهره ویکتور را که لحظه به لحظه سرختر و بر افروخته تر میشد زیر نظر گرفت و گفت:یه راه برای اینکه بدون از بین بردن مرحله از باخت خودت جلوگیری کنی وجود داره.
ویکتور با خشم طلسم ویولت را منحرف کرد:پس به نفعته که زودتر بگی و گرنه...
دامبلدور با تاسف سرش را تکان داد:هنوز هم میخوای ثابت کنی که نباختی.وگرنه چی تام؟همون قدرت طلبی و سلطه جویی سابق!
ویکتور با لبخندی شریرانه گفت:وگرنه من برگ برنده ام رو رو میکنم.تو خیلی به هوشت مینازی ولی خبر از رمزی که تو شعر بود نداری!
لارتن فریاد زنان گفت:پروفسور میبخشید گپ لذت بخشتون رو قطع میکنم ولی ویولت داره یه سره آواداکداورا میف...
طلسمی که بالای سرش یک شیر سنگی را منهدم کرد نگذاشت او حرفش را تمام کند.
ویکتور که لبخندش لحظه به لحظه پهن تر میشد گفت:من روحم رو از بدن ویولت بیرون میکشم ولی اون سالم نمیمونه چون من گفته بودم که راهنما آسیب میبینه و شما هم چیزی در مورد این شرط من نگفتید!
چهره دامبلدور از شدت عصبانیت سفید شد.او کاملا آن بخش شعر را از یاد برده بود.و دخترک جراحتی میبیند که زین پس راحت نخواهد بود.همه جا ناگهان ساکت شد و ویولت روی زمین افتاد.
ویکتور چوبدستیش را به سمت ویولت گرفت:و میدونی اون از چی بیشتر از همه رنج میبره؟خاطرات مربوط به خانواده از بین رفته اش!
قهقهه وحشیانه ویکتور توام با جیغ های دردآلود ویولت سکوت تالار را شکست...
آفرین ویولت.
من پست تو رو میخونم نمیتونم مقاومت کنم به هر صورت باید پست بزنم
دیالوگ هات محشره.
تکه های جدی هم که میندازی زیبائه و خنده رو روی لب میشونه.
حالا بزار ادامه بدم
و این بار هم
5 از 5 به همراه یه A در کل 10 امتیاز
آفرین
زندگی باختن نیست.
زندگی یک بازیست.
نه برای باختن.نه برای بردن.
جنگ باید کرد.
راه باید رفت تا بر هدفی گردی قریب.
زندگی آغاز است.
زندگی مات شدن از ترس نیست.
زندگی کیش شدن و باز هم جنگیدن است.
جنگ باید کرد.
بعد ناگهان با صورتی که از شدت خشم در هم رفته بود از روی آن شیء استوانه مانند پایین پرید و چوبدستیش را کشید.ویکتور در حالی که وحشت در نگاهش موج میزد به سمت ویولت رفت و سعی کرد او را متوقف کند اما ویولت بی توجه به او فریاد زنان گفت:
_:آواداکداورا!
طلسم مرگبار دقیقا از کنار ادوارد گذشت و بخشی از صفحه شطرنجی را منهدم کرد.
وکتور فریاد زد:بس کن دختر.تمومش کن!
دامبلدور در کمال آرامش لبخندی زد:اون تمومش نمیکنه ویکتور.چون تو پیام آغاز رو به اون دادی و...
در اینجا مکثی کرد تا طلسم ویولت را که به سمتش میامد منحرف کند و سپس ادامه داد:روی نقطه ضعفش انگشت گذاشتی.
سینیسترا که طلسم کروشیو ویولت از یک میلیمتری سرش رد شده بود با فریاد گفت:دامبلدور ما داریم توسط این دیوونه تیکه تیکه میشیم وقت لبخند زدن نیست!
دامبلدور با دقت چهره ویکتور را که لحظه به لحظه سرختر و بر افروخته تر میشد زیر نظر گرفت و گفت:یه راه برای اینکه بدون از بین بردن مرحله از باخت خودت جلوگیری کنی وجود داره.
ویکتور با خشم طلسم ویولت را منحرف کرد:پس به نفعته که زودتر بگی و گرنه...
دامبلدور با تاسف سرش را تکان داد:هنوز هم میخوای ثابت کنی که نباختی.وگرنه چی تام؟همون قدرت طلبی و سلطه جویی سابق!
ویکتور با لبخندی شریرانه گفت:وگرنه من برگ برنده ام رو رو میکنم.تو خیلی به هوشت مینازی ولی خبر از رمزی که تو شعر بود نداری!
لارتن فریاد زنان گفت:پروفسور میبخشید گپ لذت بخشتون رو قطع میکنم ولی ویولت داره یه سره آواداکداورا میف...
طلسمی که بالای سرش یک شیر سنگی را منهدم کرد نگذاشت او حرفش را تمام کند.
ویکتور که لبخندش لحظه به لحظه پهن تر میشد گفت:من روحم رو از بدن ویولت بیرون میکشم ولی اون سالم نمیمونه چون من گفته بودم که راهنما آسیب میبینه و شما هم چیزی در مورد این شرط من نگفتید!
چهره دامبلدور از شدت عصبانیت سفید شد.او کاملا آن بخش شعر را از یاد برده بود.و دخترک جراحتی میبیند که زین پس راحت نخواهد بود.همه جا ناگهان ساکت شد و ویولت روی زمین افتاد.
ویکتور چوبدستیش را به سمت ویولت گرفت:و میدونی اون از چی بیشتر از همه رنج میبره؟خاطرات مربوط به خانواده از بین رفته اش!
قهقهه وحشیانه ویکتور توام با جیغ های دردآلود ویولت سکوت تالار را شکست...
آفرین ویولت.
من پست تو رو میخونم نمیتونم مقاومت کنم به هر صورت باید پست بزنم
دیالوگ هات محشره.
تکه های جدی هم که میندازی زیبائه و خنده رو روی لب میشونه.
حالا بزار ادامه بدم
و این بار هم
5 از 5 به همراه یه A در کل 10 امتیاز
آفرین
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/2/30 21:32:46
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/30 22:10:55
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/30 22:10:55
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

ویولت سرش را کمی کج کرد و به سنیسترا خیره شد.سپس با لحنی افسون کننده خواند:در آسمان زندگی گویند ستاره اش.
باشد درنده خوی خلق آن قلب پاره اش را.
باشد که بر خیزیم ز جا و همتی کنیم.
تا بلکه یابیم راز آن نگه بیچاره اش را!
سینیسترا به خود لرزید و تکرار کرد:باشد درنده خوی خلق آن قلب پاره اش را.
این بار نیز همه به سمت دامبلدور برگشتند.خیال همه آسوده بود که این بار نیز دامبلدور با خرد و توانمندی اش معما را حل میکند.اما در کمال وحشت و حیرت در چهره دامبلدور نیز سردرگمی موج میزد.سکوت بر فضا حاکم بود و هیچ کس جرات نمیکرد تندیشه اش را به زبان آورد.گویی با سگوت،آن فکر به حقیقت نمیپیوست!
سرانجام ادوارد با ترس و لرز پرسید:دامبلدور.شما متوجه منظور ویولت شدید دیگه.نه؟
دامبلدور به افسوس سری تکان داد:متاسفم که نا امیدتون میکنم.ولی من چیزی نفهمیدم.
زبان همه بند آمد.مگر ممکن بود که دامبلدور چیزی را نداند؟او از هر رمز و رازی آگاه بود!صدای قهقهه ای ناگهانی همه را از جا پراند.
ویکتور در حالی که وحشیانه میخندید گفت:باختی پیرمرد!تو نمیتونی معما رو حل کنی.و من حق دارم طبق قانون شاه تو رو مات کنم.
دامبلدور به آرامی گفت:نه تام.من هنوز شکست نخورده ام و تو حق نداری دست به ویولت،ویکتور،سینیسترا یا لارتن بزنی.
چهره ویکتور را خشم و نفرتی وصف ناپذیر پوشاند:پیرمرد خرفت!پس کی میخوای اعتراف کنی؟من در هر صورت یکی از اون جوجه های خود رای و خود سر رو برمیدارم.از همه بهتر هم اون خانوم کوچولوی ستاره شناسه.
سینیسترا به خود لرزید ولی این بار با جرات پرسید:اگه تو به من دست پیدا کنی،دست از سر ویولت بر میداری؟تو میدونی که به خاطر عشق به آسمانی که تو جز از سیاهیش ندیدی نمیتونی به من نفوذ کنی.اگه من...
صدایش میلرزید ولی مصمم تر از قبل ادامه داد:اگه من خودم رو تسلیم تو کنم،تو ویولت رو رها میکنی؟
سارا فریاد زد:نه!این کار احمقانه اس...
دامبلدور با دست اشاره ای به سارا کرد:این معامله بین خودشونه...
ریموس فریاد زنان گفت:اما ما نمیتونیم...
دامبلدور در حالی که به شدت متاثر شده بود سری تکان داد:درسته.ما نمیتونیم دخالت کنیم.این جزو قوانین بازیه!
در این میان ویکتور داشت به آرامی پیشنهاد سینیسترا را سبک و سنگین میکرد:تو دختر باهوشی هستی.من از بودن در بدن تو لذت میبرم.اما چرا باید این مغز متفکر کوچولو رو ول کنم؟او خیلی باهوشه و خیلی به دردتون میخوره.
سینیسترا با صدایی لرزان گفت:من چی؟من هم میتونم به دردت بخورم.
ویکتور به نرمی گفت:اونآسیب میبینه ها!
سینیسترا عاجزانه گفت:اهمیتی نداره.مهم اینه که از شر تو خلاص بشه.
تمام اعضای محفل در دل دعا میکردند که ویکتور پیشنهاد سینیسترا را نپذیرد.آنها هیچکدام تحمل رنج و عذلب یاران دیرینه شان را نداشتند.ویکتور نبای قبول میکرد.نباید قبول...
_:قبوله!
ویکتور با فریادی این را گفت و سپس بلافاصله و به طور همزمان ویولت و سینیسترا با فریادهایی ناشی از درد بر زمین افتادند...
فکر میکنم پست قبل رو خوب نخوندی.
در پست قبل ذکر شده بود که ویکتور داره سعی میکنه مانع ویولت بشه و این یعنی اینکه اگه اینکار رو قطع کنه ویولت حمله میکنه.
و نوشته شده که ویکتور هر لحظه ضعف بیشتری پیدا میکرد به همین دلیل اما شما طوری نوشتی که انگار خیلی راخت داره صحبت میکنه و اصلا ضعیف نیست
ویولت هم فقط شعر خوند و اصلا حمله نکرد
در کل متأسفانه پستتون به پست قبل ربطی نداشت
این پست نادیده گرفته میشه
اعضا از پست قبل ادامه بدن
باشد درنده خوی خلق آن قلب پاره اش را.
باشد که بر خیزیم ز جا و همتی کنیم.
تا بلکه یابیم راز آن نگه بیچاره اش را!
سینیسترا به خود لرزید و تکرار کرد:باشد درنده خوی خلق آن قلب پاره اش را.
این بار نیز همه به سمت دامبلدور برگشتند.خیال همه آسوده بود که این بار نیز دامبلدور با خرد و توانمندی اش معما را حل میکند.اما در کمال وحشت و حیرت در چهره دامبلدور نیز سردرگمی موج میزد.سکوت بر فضا حاکم بود و هیچ کس جرات نمیکرد تندیشه اش را به زبان آورد.گویی با سگوت،آن فکر به حقیقت نمیپیوست!
سرانجام ادوارد با ترس و لرز پرسید:دامبلدور.شما متوجه منظور ویولت شدید دیگه.نه؟
دامبلدور به افسوس سری تکان داد:متاسفم که نا امیدتون میکنم.ولی من چیزی نفهمیدم.
زبان همه بند آمد.مگر ممکن بود که دامبلدور چیزی را نداند؟او از هر رمز و رازی آگاه بود!صدای قهقهه ای ناگهانی همه را از جا پراند.
ویکتور در حالی که وحشیانه میخندید گفت:باختی پیرمرد!تو نمیتونی معما رو حل کنی.و من حق دارم طبق قانون شاه تو رو مات کنم.
دامبلدور به آرامی گفت:نه تام.من هنوز شکست نخورده ام و تو حق نداری دست به ویولت،ویکتور،سینیسترا یا لارتن بزنی.
چهره ویکتور را خشم و نفرتی وصف ناپذیر پوشاند:پیرمرد خرفت!پس کی میخوای اعتراف کنی؟من در هر صورت یکی از اون جوجه های خود رای و خود سر رو برمیدارم.از همه بهتر هم اون خانوم کوچولوی ستاره شناسه.
سینیسترا به خود لرزید ولی این بار با جرات پرسید:اگه تو به من دست پیدا کنی،دست از سر ویولت بر میداری؟تو میدونی که به خاطر عشق به آسمانی که تو جز از سیاهیش ندیدی نمیتونی به من نفوذ کنی.اگه من...
صدایش میلرزید ولی مصمم تر از قبل ادامه داد:اگه من خودم رو تسلیم تو کنم،تو ویولت رو رها میکنی؟
سارا فریاد زد:نه!این کار احمقانه اس...
دامبلدور با دست اشاره ای به سارا کرد:این معامله بین خودشونه...
ریموس فریاد زنان گفت:اما ما نمیتونیم...
دامبلدور در حالی که به شدت متاثر شده بود سری تکان داد:درسته.ما نمیتونیم دخالت کنیم.این جزو قوانین بازیه!
در این میان ویکتور داشت به آرامی پیشنهاد سینیسترا را سبک و سنگین میکرد:تو دختر باهوشی هستی.من از بودن در بدن تو لذت میبرم.اما چرا باید این مغز متفکر کوچولو رو ول کنم؟او خیلی باهوشه و خیلی به دردتون میخوره.
سینیسترا با صدایی لرزان گفت:من چی؟من هم میتونم به دردت بخورم.
ویکتور به نرمی گفت:اونآسیب میبینه ها!
سینیسترا عاجزانه گفت:اهمیتی نداره.مهم اینه که از شر تو خلاص بشه.
تمام اعضای محفل در دل دعا میکردند که ویکتور پیشنهاد سینیسترا را نپذیرد.آنها هیچکدام تحمل رنج و عذلب یاران دیرینه شان را نداشتند.ویکتور نبای قبول میکرد.نباید قبول...
_:قبوله!
ویکتور با فریادی این را گفت و سپس بلافاصله و به طور همزمان ویولت و سینیسترا با فریادهایی ناشی از درد بر زمین افتادند...
فکر میکنم پست قبل رو خوب نخوندی.
در پست قبل ذکر شده بود که ویکتور داره سعی میکنه مانع ویولت بشه و این یعنی اینکه اگه اینکار رو قطع کنه ویولت حمله میکنه.
و نوشته شده که ویکتور هر لحظه ضعف بیشتری پیدا میکرد به همین دلیل اما شما طوری نوشتی که انگار خیلی راخت داره صحبت میکنه و اصلا ضعیف نیست
ویولت هم فقط شعر خوند و اصلا حمله نکرد
در کل متأسفانه پستتون به پست قبل ربطی نداشت
این پست نادیده گرفته میشه
اعضا از پست قبل ادامه بدن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/2/24 20:02:51
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/25 15:42:57
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/25 17:37:20
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/25 15:42:57
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/25 17:37:20
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر

سکوت حکم فرما شد
همه به گوشه و کنار تالار خیره شده بودند که ناگهان ویولت و ویکتور را دودی فرا گرفت.
کم کم دود از بین رفت اما ویولت و ویکتور دیگر آنجا نبودند.
بلکه ویولت بر روی آن شی بود و ویکتور در جایی که مهره شاه سیاه شطرنج قرار میگرفت ایستاده بود
بلاخره مهره های دیگر نیز ظاهر شدند. اکنون مهره های سفید باقی مانده بودند.
بلاخره اعضای محفل هر کدام بر جای خودشان ایستادند.
در این هنگام ناگهان ویکتور چنین خواند:
با مادر خویش مهربان باش آماده خدمتش به جان باش
با چشم ادب نگر پدر را. از گفته او مپیچ سر را
سپس اینگونه به نثر گفت:
مواظب والدین خود باش که هر لحظه قاتلان آنها نزدیک میشوند
و بار دیگر به شعر گفت:
لحظه ای غافل از آن محفل مباشیم باشد نگهی کرده و آگاه مباشیم
بلاخره ویکتور سکوت کرد و اعضای محفل را در بهت و حیرت باقی گذاشت.
اما دامبلدور تنها لبخند میزد
آنگاه دامبلدور سخنش را اینگونه آغاز کرد: تام! باز هم تو بدون فکر کار کردی. از همون بچگی عجول بودی و هنوز هم هستی
- نه دامبلدور! من کار کاملا درستی کردم.
- تو اشتباه میکنی تام.
- من میدونم که قوانین مشمول بازیکنان نمیشه
- نمیشه اما مشمول عوامل میشه و راهنما نیز با اینکه از میان بازیکنان برگزیده میشه یکی از عوامله و این یعنی اینکه اگه اون حتی لحظه ای به ما صدمه بزنه من میتونم خیلی راحت بازی رو از بین ببرم
ناگهان نفرت تمام چهره ویکتور را و حیرت چهره محفلی ها را پر کرد.
محفلی ها بی خبر از همه جا گفتگوی دامبلدور و لرد ولدمورت را میشنیدند و تنها حیرت خود را با اینکار بیشتر میساختند.
بلاخره دامبلدور از گفتگو با لرد ولدمورت دست کشید و برگشت. آنگاه اینگونه توضیح داد:
شعر اول رو یادتون میاد؟؟ درباره پدر و مادر. ویکتور خودش رو جای شاه گذاشته و فرزندش را ویولت انتخاب کرده. در جمله دوم اون کاری کرد که ویولت فکر کنه ما قصد کشتن پدر و مادرش رو داریم. و در شعر آخر اون رو آگاه ساخت
در این هنگام ناگهان سارا گفت: پس خصیصه ویولت، عشق به پدر و مادرشه؟؟؟
- درسته سارا.
سپس دامبلدور ادامه داد: اما اون یادش رفته بود که قوانین مشمول راهنما هم میشه و اون نمیتونه به ما صدمه بزنه و اگر بزنه دیگه هیچ مانعی برای از بین بردن بازی نیست.
سپس به چهره ویکتور اشاره کرد که هر لجظه ضعفی که در آن بود بیشتر میشد و توضیح داد: اون داره سعی میکنه مانع آغاز مرحله بشه اما این امکان نداره مگر اینکه اون یکی دیگه از مرحله ها رو هم همراه این حذف کنه و اون این رو نمیخواد چون مرحله بعدی مرحله آخره.
- دامبلدور تو از کجا میدونی که مرحله بعدی، آخرین مرحله است؟؟
دامبلدور به لوپین پاسخ داد: از اونجایی که این بازی فقط 4 مرحله( دقیق نمیدونم اما فکر کنم 3 مرحله پشت سر گذاشته شده باشه) داره
- از کجا معلوم که بازی دیگه ای بعد این بازی نباشه
دامبلدور بار دیگر پاسخ داد: برای هر شی مهم تنها یک بازی قابل اجراست.
همه به گوشه و کنار تالار خیره شده بودند که ناگهان ویولت و ویکتور را دودی فرا گرفت.
کم کم دود از بین رفت اما ویولت و ویکتور دیگر آنجا نبودند.
بلکه ویولت بر روی آن شی بود و ویکتور در جایی که مهره شاه سیاه شطرنج قرار میگرفت ایستاده بود
بلاخره مهره های دیگر نیز ظاهر شدند. اکنون مهره های سفید باقی مانده بودند.
بلاخره اعضای محفل هر کدام بر جای خودشان ایستادند.
در این هنگام ناگهان ویکتور چنین خواند:
با مادر خویش مهربان باش آماده خدمتش به جان باش
با چشم ادب نگر پدر را. از گفته او مپیچ سر را
سپس اینگونه به نثر گفت:
مواظب والدین خود باش که هر لحظه قاتلان آنها نزدیک میشوند
و بار دیگر به شعر گفت:
لحظه ای غافل از آن محفل مباشیم باشد نگهی کرده و آگاه مباشیم
بلاخره ویکتور سکوت کرد و اعضای محفل را در بهت و حیرت باقی گذاشت.
اما دامبلدور تنها لبخند میزد
آنگاه دامبلدور سخنش را اینگونه آغاز کرد: تام! باز هم تو بدون فکر کار کردی. از همون بچگی عجول بودی و هنوز هم هستی
- نه دامبلدور! من کار کاملا درستی کردم.
- تو اشتباه میکنی تام.
- من میدونم که قوانین مشمول بازیکنان نمیشه
- نمیشه اما مشمول عوامل میشه و راهنما نیز با اینکه از میان بازیکنان برگزیده میشه یکی از عوامله و این یعنی اینکه اگه اون حتی لحظه ای به ما صدمه بزنه من میتونم خیلی راحت بازی رو از بین ببرم
ناگهان نفرت تمام چهره ویکتور را و حیرت چهره محفلی ها را پر کرد.
محفلی ها بی خبر از همه جا گفتگوی دامبلدور و لرد ولدمورت را میشنیدند و تنها حیرت خود را با اینکار بیشتر میساختند.
بلاخره دامبلدور از گفتگو با لرد ولدمورت دست کشید و برگشت. آنگاه اینگونه توضیح داد:
شعر اول رو یادتون میاد؟؟ درباره پدر و مادر. ویکتور خودش رو جای شاه گذاشته و فرزندش را ویولت انتخاب کرده. در جمله دوم اون کاری کرد که ویولت فکر کنه ما قصد کشتن پدر و مادرش رو داریم. و در شعر آخر اون رو آگاه ساخت
در این هنگام ناگهان سارا گفت: پس خصیصه ویولت، عشق به پدر و مادرشه؟؟؟
- درسته سارا.
سپس دامبلدور ادامه داد: اما اون یادش رفته بود که قوانین مشمول راهنما هم میشه و اون نمیتونه به ما صدمه بزنه و اگر بزنه دیگه هیچ مانعی برای از بین بردن بازی نیست.
سپس به چهره ویکتور اشاره کرد که هر لجظه ضعفی که در آن بود بیشتر میشد و توضیح داد: اون داره سعی میکنه مانع آغاز مرحله بشه اما این امکان نداره مگر اینکه اون یکی دیگه از مرحله ها رو هم همراه این حذف کنه و اون این رو نمیخواد چون مرحله بعدی مرحله آخره.
- دامبلدور تو از کجا میدونی که مرحله بعدی، آخرین مرحله است؟؟
دامبلدور به لوپین پاسخ داد: از اونجایی که این بازی فقط 4 مرحله( دقیق نمیدونم اما فکر کنم 3 مرحله پشت سر گذاشته شده باشه) داره
- از کجا معلوم که بازی دیگه ای بعد این بازی نباشه
دامبلدور بار دیگر پاسخ داد: برای هر شی مهم تنها یک بازی قابل اجراست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/24 17:39:40
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/07/23
تولد نقش: 1396/06/04
آخرین ورود: جمعه 8 فروردین 1399 21:19
از: اینوره!
پستها:
475

و ناگهان ناپدید شد.همه با حیرت به هم نگاه میکردند...
استر كه در كنار ريموس بود به سمت ادوارد حركت كرد تا در كنترل لارتن به او كمك كند و گفت:
-:اين دامبلدور هيچ وقت توضيح درستي به آدم نمي ده..اصلا اين تالار قدرت كجاست؟
ادوارد هم موقعيت مناسبي پيدا كرده بود كه از شر لارتن خلاص شود، لارتن را به استر واگذار كرد و سپس نفس راحتي كشيد و گفت:
-: من فقط اينو مي دونم كه هر جور شده بايد برم پيش دامبلدور آخه من هم گروه اون شدم....
او بدون اعتنا به حرف سارا كه او را بي جنبه خوانده بود چشمانش را بست و آشكار بود كه دارد تلاش زيادي را به كار مي بندد سپس در عين ناباوري ناپديد شد.
-: ا...رفت...
سارا در حالي كه با قدرت جلو مي آمد گفت: خيال كرديد كه كار سختيه؟
و سپس او هم با صداي پاقي ناپديد شد و ديگران هم با الگو گرفتن از آنها به شرعت به دامبلدور سارا و ادوارد پيوستند و راهروي تاريك به همان تاريكي قبلي بازگشت.
دامبلدور در حالي كه به اعضاي ظاهر شده مي نگريست و همان طور بي صدا در حال چك كردن حاضران و غائبان بود اشياي اطراف خودش را هم بررسي مي كرد و گويا توجهي به نگاه هاي منتظر ديگر افراد نداشت كه منتظر راهنمايي ها و توضيحات او در مورد اين مكان بودند. آنها در تالار بزرگي ظاهر شده بودند كه با نورهاي مختلفي روشن شده بود. كف تالار صاف و صيقلي بود و به حالت شطرنجي فرش شده بود كه در پشت صفحه ي شطرنج استوانه ي بلندي وجود داشت كه بر روي آن شي عجيبي وجود داشت كه از خود پرتوهاي نور به اطراف ساطع مي كرد. واضح بود كه تمام افرادي كه در آنجا حاضر بودند به جز دامبلدور هيچ يك از چيزي از اين تالار نفهميده بودند كه ادوارد سكوت را شكست و گفت:
-:ببخشيد قربان ما الان بايد اينجا چه كار كنيم؟
-: من نبايد بگم اين ويولته كه راهنماي ماست اون بايد راه رو براي ما مشخص كنه!...
-:يعني شما هيچ چيز از اينجا نمي دونيد؟
-: چرا يه چيزهايي فهميدم ..
-: پس چرا به ما نمي گيد چرا ما رو لايق دونستن افكارتون نمي دونيد؟
براي اولين بار بود كه كسي روي اين خلق منحصر به فرد دامبلدور انگشت گذاشته بود و اين باعث شده بود كه در چهره ي دامبلدور اندوهي ظاهر شود.اما اين وضع به طول نيانجاميد چون ويولت بار ديگر لب باز كرده بود تا اسرار را فاش كند و توجه ها را به خود جلب كرد...
-:لحظه ای غافل از آن شاه نباشیم. باشد نگهی کرده و آگاه نباشیم.
باشد كه با حفظ آن شاه راه گشوده و از جا به در شيم
هرگز نگذاريد كه اين شاه از شما دور رفته و آگاه نباشيد
بدانيد كه راه با شاه باز شود و با شاه توانيد كه دست يازيد بدان گوي
سپس آرام نشست و همه را در سكوت فرو برد كه ناگاه ويكتور زيان گشود و با صدايي عجيب گفت:
آنان كه راه نبردند برون زين شب تار ...گفتند فسانه اي و در خواب شدند
سپس قهقهه اي زد و به حالت قبلي بازگشت و باعث شد كه آنها براي دريافت جواب خود به سمت دامبلدور بچرخند. دامبلدور كه ديد آنها دوباره به توضيحات او احتياج دارند گفت:
-: خب سرانجام لرد داره ما رو مجبور مي كنه كه ببيازيم و بدون راه نما باشيم ..معني تمامي اشعار ويولت و ويكتور اين بود كه ما بايد اينجا از نيروي شاهمون استفاده كنيم و از راهنماييهاش استفاده كنيم و در عين حال از اون مواظبت كنيم و اگر اونو از دست بديم به افسانه تبديل مي شيم و تا ابد به خواب فرو مي ريم...
خوب بود
دیالوگ های خوبی داشت. داستان خوب جلو رفته بود و فضاسازی هم داشت
اما یه مقداری تو فضاسازی بعضی جاها بد نوشتی
مثلا توی این تکه:
نقل قول:
اگر مینوشتی:
کف تالار صاف و صیفلی بود و به حالت صفحه شطرنج فرش شده بود. در پشت صفحه شطرنج استوانه ی بلندی وجود داشت و بر روی آن شی عجیبی وجود داشت که از خود پرتوهای نور به اطراف ساطع میکرد.
میبینی که در جمله خودت خیلی زیاد از که استفاده کردی در حالی که میتونستی از و یا نقطه هم استفاده کنی
3.5 از 5 به همراه یه B در کل 7.5
استر كه در كنار ريموس بود به سمت ادوارد حركت كرد تا در كنترل لارتن به او كمك كند و گفت:
-:اين دامبلدور هيچ وقت توضيح درستي به آدم نمي ده..اصلا اين تالار قدرت كجاست؟
ادوارد هم موقعيت مناسبي پيدا كرده بود كه از شر لارتن خلاص شود، لارتن را به استر واگذار كرد و سپس نفس راحتي كشيد و گفت:
-: من فقط اينو مي دونم كه هر جور شده بايد برم پيش دامبلدور آخه من هم گروه اون شدم....
او بدون اعتنا به حرف سارا كه او را بي جنبه خوانده بود چشمانش را بست و آشكار بود كه دارد تلاش زيادي را به كار مي بندد سپس در عين ناباوري ناپديد شد.
-: ا...رفت...
سارا در حالي كه با قدرت جلو مي آمد گفت: خيال كرديد كه كار سختيه؟
و سپس او هم با صداي پاقي ناپديد شد و ديگران هم با الگو گرفتن از آنها به شرعت به دامبلدور سارا و ادوارد پيوستند و راهروي تاريك به همان تاريكي قبلي بازگشت.
دامبلدور در حالي كه به اعضاي ظاهر شده مي نگريست و همان طور بي صدا در حال چك كردن حاضران و غائبان بود اشياي اطراف خودش را هم بررسي مي كرد و گويا توجهي به نگاه هاي منتظر ديگر افراد نداشت كه منتظر راهنمايي ها و توضيحات او در مورد اين مكان بودند. آنها در تالار بزرگي ظاهر شده بودند كه با نورهاي مختلفي روشن شده بود. كف تالار صاف و صيقلي بود و به حالت شطرنجي فرش شده بود كه در پشت صفحه ي شطرنج استوانه ي بلندي وجود داشت كه بر روي آن شي عجيبي وجود داشت كه از خود پرتوهاي نور به اطراف ساطع مي كرد. واضح بود كه تمام افرادي كه در آنجا حاضر بودند به جز دامبلدور هيچ يك از چيزي از اين تالار نفهميده بودند كه ادوارد سكوت را شكست و گفت:
-:ببخشيد قربان ما الان بايد اينجا چه كار كنيم؟
-: من نبايد بگم اين ويولته كه راهنماي ماست اون بايد راه رو براي ما مشخص كنه!...
-:يعني شما هيچ چيز از اينجا نمي دونيد؟
-: چرا يه چيزهايي فهميدم ..
-: پس چرا به ما نمي گيد چرا ما رو لايق دونستن افكارتون نمي دونيد؟
براي اولين بار بود كه كسي روي اين خلق منحصر به فرد دامبلدور انگشت گذاشته بود و اين باعث شده بود كه در چهره ي دامبلدور اندوهي ظاهر شود.اما اين وضع به طول نيانجاميد چون ويولت بار ديگر لب باز كرده بود تا اسرار را فاش كند و توجه ها را به خود جلب كرد...
-:لحظه ای غافل از آن شاه نباشیم. باشد نگهی کرده و آگاه نباشیم.
باشد كه با حفظ آن شاه راه گشوده و از جا به در شيم
هرگز نگذاريد كه اين شاه از شما دور رفته و آگاه نباشيد
بدانيد كه راه با شاه باز شود و با شاه توانيد كه دست يازيد بدان گوي
سپس آرام نشست و همه را در سكوت فرو برد كه ناگاه ويكتور زيان گشود و با صدايي عجيب گفت:
آنان كه راه نبردند برون زين شب تار ...گفتند فسانه اي و در خواب شدند
سپس قهقهه اي زد و به حالت قبلي بازگشت و باعث شد كه آنها براي دريافت جواب خود به سمت دامبلدور بچرخند. دامبلدور كه ديد آنها دوباره به توضيحات او احتياج دارند گفت:
-: خب سرانجام لرد داره ما رو مجبور مي كنه كه ببيازيم و بدون راه نما باشيم ..معني تمامي اشعار ويولت و ويكتور اين بود كه ما بايد اينجا از نيروي شاهمون استفاده كنيم و از راهنماييهاش استفاده كنيم و در عين حال از اون مواظبت كنيم و اگر اونو از دست بديم به افسانه تبديل مي شيم و تا ابد به خواب فرو مي ريم...
خوب بود
دیالوگ های خوبی داشت. داستان خوب جلو رفته بود و فضاسازی هم داشت
اما یه مقداری تو فضاسازی بعضی جاها بد نوشتی
مثلا توی این تکه:
نقل قول:
كف تالار صاف و صيقلي بود و به حالت شطرنجي فرش شده بود كه در پشت صفحه ي شطرنج استوانه ي بلندي وجود داشت كه بر روي آن شي عجيبي وجود داشت كه از خود پرتوهاي نور به اطراف ساطع مي كرد.
اگر مینوشتی:
کف تالار صاف و صیفلی بود و به حالت صفحه شطرنج فرش شده بود. در پشت صفحه شطرنج استوانه ی بلندی وجود داشت و بر روی آن شی عجیبی وجود داشت که از خود پرتوهای نور به اطراف ساطع میکرد.
میبینی که در جمله خودت خیلی زیاد از که استفاده کردی در حالی که میتونستی از و یا نقطه هم استفاده کنی
3.5 از 5 به همراه یه B در کل 7.5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/23 22:55:31
می تراود مهتاب..
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

استرجس در حالی که به سمت ویولت میرفت از ریموس پرسید:من چه کمکی میتونم به اون بکنم؟
ریموس خندید:فکر نمیکنم بتونی کمکی بکنی!اون خودش باید به ما کمک کنه!
ویولت نگاهی به اطرافش کرد و سپس با صدای آرامی گفت:
لحظه ای غافل از آن شاه نباشیم. باشد نگهی کرده و آگاه نباشیم.
همه با تعجب به ویولت خیره شدند.در تک تک چهره ها بهت حیرت موج میزد.معلوم بود که هیچکدام متوجه منظور او نشده اند.
تنها دامبلدور لبخندی بر لب آورد:باشد نگهی کرده و آگاه نباشیم.شاه این بازی کیه بچه ها؟
سارا به سرعت حدسی زد:ولدمورت؟
دامبلدور خندید:نه!اشتباه میکنی.شاه شطرنج همیشه قربانیه.همیشه هم در خطره.اونی که در حین بازی در خطره شاه شطرنجه.ولی حکمران بازیکنه.درست نمیگم ریموس؟
ریموس که در آن میان بهتر از همه شطرنج بازی میکرد و عاشق این بازی بود ناگهان نکته را دریافت:درسته.شاه این بازی یا ویولته.یا ویکتور.
سینیسترا به آرامی نالید:ممکنه که دست من رو ول کنی سارا؟چرا اینطوری من رو چسبیدی؟
همه به سرعت به سمت او بازگشتند.سینیسترا خسته و از پا افتاده ولی هوشیار بر روی زمین نشسته بود.
سارا با شادی او را در آغوش رفت:تو خوبی سینی!تو حالت خوبه!
ویکتور با لحن خبیثانه ای گفت:یکی به جای یکی.
سپس به سرعت به سمت ویولت برگشت و با چوبدستی ضربه آرامی به او زد.سردی و بی تفاوتی نگاه او جای خود را به وحشت و درد داد.ویولت روی زمین زانو زد.سارا و سینیسترا به سرعت از جا جستند و به سمت او رفتند.ویولت از شدت درد به نفس نفس افتاده بود و تک تک اعضای بدنش میلرزید.سارا و سینیسترا او را گرفتند و ثابت نگهش داشتند.
سینیسترا با چشمانی اشک آلود گفت:تو خوب میشی.تو خوب میشی.معذرت میخوام.تو باید خوب بشی...
سارا فریاد زد:ساکت!
دلیل فریاد سارا این بود که ویولت با زحمت میخواست چیزی بگوید:اسکلت دوم.اتاق اژدها.
سپس در کمال نامیدی ویولت از هوش رفت.
سینیسترا هق هق کنان گفت:ویولت پاشو.تو رو خدا.
سارا ویولت را رها کرد و به او تشر زد:بسه دیگه!نمرده که ایقدر زار زار میکنی.بذار ببینیم منظورش چی بود!
دامبلدور به آرامی گفت:این یعنی خطر.یعنی راه رو اشتباه اومدیم.یعنی ما هنوز نمیدونیم خصیصه اصلی ویولت چیه.
استجرس پرسید:ولی...پس یعنی ما باید چیکار کنیم؟
دامبلدور لبخند گرمی به محفلیان خسته و ناآرام زد:آپارات.به سوی سالن قدرت.
ادوارد که هنوز با لارتن کلنجار میرفت گفت:مگه میشه؟سالن قدرت کجاس؟
دامبلدور گفت:چرا نشه؟مگه تو جادوگر نیستی؟فقط ذهنت رو روی سالن قدرت متمرکز کن!
و ناگهان ناپدید شد.همه با حیرت به هم نگاه میکردند...
عالی بود
فضاسازی خوبی داشت. داستان خوب جلو رفته بود.
دیالوگ های خیلی خوبی نوشته بودی.
آخر پستت هم خوب نوشته بودی و برای نفر بعدی سوژه خوبی دادی
به هر صورت پستت خیلی عالی بود.
بلاخره مجبورم کردیا
5 از 5 به همراه یه A در کل 10 امتیاز.
به هر صورت خیلی خوب بود.
بازم اینجوری بنویس. فضاسازیت داره خوب میشه
ریموس خندید:فکر نمیکنم بتونی کمکی بکنی!اون خودش باید به ما کمک کنه!
ویولت نگاهی به اطرافش کرد و سپس با صدای آرامی گفت:
لحظه ای غافل از آن شاه نباشیم. باشد نگهی کرده و آگاه نباشیم.
همه با تعجب به ویولت خیره شدند.در تک تک چهره ها بهت حیرت موج میزد.معلوم بود که هیچکدام متوجه منظور او نشده اند.
تنها دامبلدور لبخندی بر لب آورد:باشد نگهی کرده و آگاه نباشیم.شاه این بازی کیه بچه ها؟
سارا به سرعت حدسی زد:ولدمورت؟
دامبلدور خندید:نه!اشتباه میکنی.شاه شطرنج همیشه قربانیه.همیشه هم در خطره.اونی که در حین بازی در خطره شاه شطرنجه.ولی حکمران بازیکنه.درست نمیگم ریموس؟
ریموس که در آن میان بهتر از همه شطرنج بازی میکرد و عاشق این بازی بود ناگهان نکته را دریافت:درسته.شاه این بازی یا ویولته.یا ویکتور.
سینیسترا به آرامی نالید:ممکنه که دست من رو ول کنی سارا؟چرا اینطوری من رو چسبیدی؟
همه به سرعت به سمت او بازگشتند.سینیسترا خسته و از پا افتاده ولی هوشیار بر روی زمین نشسته بود.
سارا با شادی او را در آغوش رفت:تو خوبی سینی!تو حالت خوبه!
ویکتور با لحن خبیثانه ای گفت:یکی به جای یکی.
سپس به سرعت به سمت ویولت برگشت و با چوبدستی ضربه آرامی به او زد.سردی و بی تفاوتی نگاه او جای خود را به وحشت و درد داد.ویولت روی زمین زانو زد.سارا و سینیسترا به سرعت از جا جستند و به سمت او رفتند.ویولت از شدت درد به نفس نفس افتاده بود و تک تک اعضای بدنش میلرزید.سارا و سینیسترا او را گرفتند و ثابت نگهش داشتند.
سینیسترا با چشمانی اشک آلود گفت:تو خوب میشی.تو خوب میشی.معذرت میخوام.تو باید خوب بشی...
سارا فریاد زد:ساکت!
دلیل فریاد سارا این بود که ویولت با زحمت میخواست چیزی بگوید:اسکلت دوم.اتاق اژدها.
سپس در کمال نامیدی ویولت از هوش رفت.
سینیسترا هق هق کنان گفت:ویولت پاشو.تو رو خدا.
سارا ویولت را رها کرد و به او تشر زد:بسه دیگه!نمرده که ایقدر زار زار میکنی.بذار ببینیم منظورش چی بود!
دامبلدور به آرامی گفت:این یعنی خطر.یعنی راه رو اشتباه اومدیم.یعنی ما هنوز نمیدونیم خصیصه اصلی ویولت چیه.
استجرس پرسید:ولی...پس یعنی ما باید چیکار کنیم؟
دامبلدور لبخند گرمی به محفلیان خسته و ناآرام زد:آپارات.به سوی سالن قدرت.
ادوارد که هنوز با لارتن کلنجار میرفت گفت:مگه میشه؟سالن قدرت کجاس؟
دامبلدور گفت:چرا نشه؟مگه تو جادوگر نیستی؟فقط ذهنت رو روی سالن قدرت متمرکز کن!
و ناگهان ناپدید شد.همه با حیرت به هم نگاه میکردند...
عالی بود
فضاسازی خوبی داشت. داستان خوب جلو رفته بود.
دیالوگ های خیلی خوبی نوشته بودی.
آخر پستت هم خوب نوشته بودی و برای نفر بعدی سوژه خوبی دادی
به هر صورت پستت خیلی عالی بود.
بلاخره مجبورم کردیا
5 از 5 به همراه یه A در کل 10 امتیاز.
به هر صورت خیلی خوب بود.
بازم اینجوری بنویس. فضاسازیت داره خوب میشه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/23 19:28:00
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر

دره ی گودریگ مگه بی ما صفایی هم داره !
--------------------------
لارتن دیوانه فریاد می زد : خون....می خوام بکشم..می خوام یه نفرو بکشم... من خون می خوام...
ریموس ناامیدانه دستهایش را روی شانه های لارتن گذاشته بود وسعی می کرد او را آرام کند و لی اینکار او نه تنها از خشم لارتن نکاست بلکه او را تحریک کرد تا بلند تر فریاد بزند...
صدای فریاد های لارتن به گوش می رسید ...
ویکتور بدون آن نگاه های معصوم و همیشگیش قه قه ی خبیثانه ای را سر می داد...
سینیسترا روی زمین افتاده بود ..
و ویولت که زیر لب هذیان می گفت و گهگاه سرش را به این طرف و آن طرف تکان می داد ...
همه ی اینها دست به دست هم داده بود تا اعضای محفل سرد شوند... آیا راه برای آنها پایان یافته بود.... آیا آنها شکست خورده بودند... وحالا نه تنها نتوانسته بودند جلوی یک فاجعه را بگیرند بلکه بهترین دوستانشان را هم از دست داده بودند...
ادوارد و ریموس ،لارتن را نگه داشته بودند وسعی می کردند او را آرام کنند. سارا و استر بالای سر ویولت و سینیسترا نشسته بودند وسعی می کردند آنها را به حال و وضع عادی برگردانند. سارا وقتی دید تلاششان بیهوده است بغضش ترکید و در حالی که اشک می ریخت رو به دیگر اعضای محفل کرد وگفت:
-همش تقصیر منه... من نباید می ذاشتم اونها بیان..باید باهاشون می موندم.. همش تقصیر منه...لعنت به من!!
استر در حالی که سعی می کرد لحنش توام با ارامش و تسکین باشد رو به ارا کرد و گفت:: -
-نه سارا.. تقصیر همه مونه...ما باید از همون اول خصیصه هاشو و اینکه اینجا چه خطراتی داره را بهشون می گفتیم..اما فکر کردیم که اونها تازه واردند...
ادواراد سرش را به حالت تصدیق حرف های استر تکان دادو گفت:
- بله...استر راست میگه...تقصیر همه است..
دامبلدور در حالی که تا آن لحظه به محیط اطرافشان با دقت نگاه می کرد رو به اعضای محفل کرد و گفت:
-آفرین بچه ها.. باید وحدتمون رو حفظ کنیم.. این مهم ترین چیزیه که باید هممون تا اخرین لحظه به همراه داشته باشیم..حتی اگر در این ماموریت شکست بخوریم باز هم ما پیروزیم و البته دوستان عزیزمون لارتن و ویولت و ویکتور وسینیسترا.... ما تلاشمون رو می کنیم ... این ارزشمند ترین چیزیه که باید در نظر داشته باشیم...
حالا محیط رنگ دیگری به خود گرفته بود. حرف های دامبلدور چون خورشیدی بود که با تابیدنش، به دلهایشان جان تازه ای بخشیده بود. ریموس درحالی که سعی می کرد لارتن را که در دستهایش همچنان تقلا می کرد را آرام سازد ، لبخندی زد و گفت:
-خب بچه ها ...آماده باشین.. ما می تونیم انی بازی رو ببریم... خب استر تو به ویولت کمکم کن..سارا هم سینیسترا رو میاره.. من و لارتنو و ادوارد هم ویکتورو...دامبلدر باید کدوم وری بریم؟!
همه ی اعضای محفل که نگاه گرمی را باهم رد و بدل کردند و حرف های ریموس را اطاعت کردند....
بد نبود
دیالوگ هات خوب بود .فضاسازیت هم عادی
داستان خوب پیش رفته بود. یه چیزی هم منو متعجب زده کرد از کی تاحالا ریموس دستور میده؟؟؟
پاچه خواری ممنوع
به هر صورت خوب نوشته بودی
4 از 5 به همراه یه B در کل 8

--------------------------
لارتن دیوانه فریاد می زد : خون....می خوام بکشم..می خوام یه نفرو بکشم... من خون می خوام...
ریموس ناامیدانه دستهایش را روی شانه های لارتن گذاشته بود وسعی می کرد او را آرام کند و لی اینکار او نه تنها از خشم لارتن نکاست بلکه او را تحریک کرد تا بلند تر فریاد بزند...
صدای فریاد های لارتن به گوش می رسید ...
ویکتور بدون آن نگاه های معصوم و همیشگیش قه قه ی خبیثانه ای را سر می داد...
سینیسترا روی زمین افتاده بود ..
و ویولت که زیر لب هذیان می گفت و گهگاه سرش را به این طرف و آن طرف تکان می داد ...
همه ی اینها دست به دست هم داده بود تا اعضای محفل سرد شوند... آیا راه برای آنها پایان یافته بود.... آیا آنها شکست خورده بودند... وحالا نه تنها نتوانسته بودند جلوی یک فاجعه را بگیرند بلکه بهترین دوستانشان را هم از دست داده بودند...
ادوارد و ریموس ،لارتن را نگه داشته بودند وسعی می کردند او را آرام کنند. سارا و استر بالای سر ویولت و سینیسترا نشسته بودند وسعی می کردند آنها را به حال و وضع عادی برگردانند. سارا وقتی دید تلاششان بیهوده است بغضش ترکید و در حالی که اشک می ریخت رو به دیگر اعضای محفل کرد وگفت:
-همش تقصیر منه... من نباید می ذاشتم اونها بیان..باید باهاشون می موندم.. همش تقصیر منه...لعنت به من!!
استر در حالی که سعی می کرد لحنش توام با ارامش و تسکین باشد رو به ارا کرد و گفت:: -
-نه سارا.. تقصیر همه مونه...ما باید از همون اول خصیصه هاشو و اینکه اینجا چه خطراتی داره را بهشون می گفتیم..اما فکر کردیم که اونها تازه واردند...
ادواراد سرش را به حالت تصدیق حرف های استر تکان دادو گفت:
- بله...استر راست میگه...تقصیر همه است..
دامبلدور در حالی که تا آن لحظه به محیط اطرافشان با دقت نگاه می کرد رو به اعضای محفل کرد و گفت:
-آفرین بچه ها.. باید وحدتمون رو حفظ کنیم.. این مهم ترین چیزیه که باید هممون تا اخرین لحظه به همراه داشته باشیم..حتی اگر در این ماموریت شکست بخوریم باز هم ما پیروزیم و البته دوستان عزیزمون لارتن و ویولت و ویکتور وسینیسترا.... ما تلاشمون رو می کنیم ... این ارزشمند ترین چیزیه که باید در نظر داشته باشیم...
حالا محیط رنگ دیگری به خود گرفته بود. حرف های دامبلدور چون خورشیدی بود که با تابیدنش، به دلهایشان جان تازه ای بخشیده بود. ریموس درحالی که سعی می کرد لارتن را که در دستهایش همچنان تقلا می کرد را آرام سازد ، لبخندی زد و گفت:
-خب بچه ها ...آماده باشین.. ما می تونیم انی بازی رو ببریم... خب استر تو به ویولت کمکم کن..سارا هم سینیسترا رو میاره.. من و لارتنو و ادوارد هم ویکتورو...دامبلدر باید کدوم وری بریم؟!
همه ی اعضای محفل که نگاه گرمی را باهم رد و بدل کردند و حرف های ریموس را اطاعت کردند....
بد نبود
دیالوگ هات خوب بود .فضاسازیت هم عادی
داستان خوب پیش رفته بود. یه چیزی هم منو متعجب زده کرد از کی تاحالا ریموس دستور میده؟؟؟
پاچه خواری ممنوع

به هر صورت خوب نوشته بودی
4 از 5 به همراه یه B در کل 8
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1386/2/19 19:59:00
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1386/2/19 20:15:21
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/19 21:02:15
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1386/2/19 20:15:21
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/19 21:02:15
ـ «خدا را دیدی؟»
ـ «خدا؟… دیوانه شدهای؟… کجا ست؟»
ـ «همین که میپرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
ـ «خدا؟… دیوانه شدهای؟… کجا ست؟»
ـ «همین که میپرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج