ویکتور با لحن نرمی زمزمه کرد:نگران نباش آلبوس!حالا اونا فقط به یه ستاره شناس احتیاج دارن!
همه نگاه ها بر روی سینیسترا متمرکز شد...
---------------------------------------------------------------
و بعد صدای جیغ!....زمین زیر پای سینیسترا دهان باز کرد و او را بلعید. دامبلدور به سرعت شروع به خواندن یک ورد کرد.
ویولت با خندهای شیطانی گفت:
- زحمت نکش آلبوس! به اون آسیبی نرسیده! پس نمی تونی به این زودی بازی رو تموم کنی!
سارا چشم باز کرد و ریموس را بالای سر خود دید که می گفت:
- بلند شو سارا. حالت خوبه؟
سارا سر تکان داد و به اطراف نگاه کرد. سینیسترا آنطرف تر ایستاده بود.
در کل اتاق عجیبی بود. شباهت زیادی به سقف تالار عمومی هاگوارتز داشت. با این تفاوت که نه فقط سقف بلکه تمام زمین و دیوارهای آن تصویری از کهکشان ها را نمایش می داد. بطوری که گویی آن ها در کهکشان غوطه ورند و اگر سفتی زیر پا و سخت بودن دیوارها نبود، تشخیص اینکه در یک اتاق هستند خیلی مشکل بود!
در حالی که هیچ دری دیده نمی شد، سارا و ریموس به دنبال راهی برای خروج می گشتند که ناگهان متوجه حالت عجیب سینیسترا شدند. او با حالت عجیبی دستانش را به طرفین باز کرده بود و با اشتیاق به ستارگان و سیارات نگاه می کرد و دایره وار به دور خود می چرخید. و همچنین یک چیزی را مدام زمزمه می کرد که سارا بعد از دقت کردن متوجه شد:
- هر کجا هستم باشم. آسمان مال من است...!
سارا به سرعت او را متوقف کرد و گفت:
- سینی! سینی! خودتو کنترل کن! اینا زیر سر لرد سیاهه!
اما سینیسترا با قدرتی باور نکردنی سارا را به گوشه ای پرت کرد و خودش به طرف یکی از دیوارها ایستاد و گفت:
- ژوپیتر! قمر دوست داشتنی من!
و بعد به خیال خود به طرف آن قمر دوید و محکم با دیوار برخورد کرد.
- سینی! سینی! پاشو! جواب بده!
اما سینیسترا بیدار نشد و در همانجا ریموس و سارا متوجه شد طلسم به هوش آوری جزء محدودیت های جادویی دژ مرگ است.......
و اما دیگر اعضا خود را در تالار بزرگی یافتند و ناگهان همه چیز تغییر کرد! استر با یک حرکت خشونت بار از پشت سر لارتن را مهار کرد و روی چشم های او را با دست هایش پوشاند و وقتی لارتن خواست تقلا کند گفت:
- آروم باش لارتن! بخاطر خودته! اینجا ... توی این تالار... تو ضعف داری!
لارتن آرام و به طور نامحسوس گفت:
- نارنجی؟
و ریموس گفت:
- متاسفانه آره!
در واقع رنگ دیوار ها به طور ناگهانی نارنجی شده بود. بعد از این که چشم لارتن را با دستمال بستند محوطه را از نظر گذراندند.
تالاری بزرگ که دیوارهای آن با نارنجی تند رنگ شده بود و نورهایی جادویی و نارنجی رنگ که با تلالو خود باعث شده بودند تمام اشیا اتاق به رنگ نارنجی دیده شوند. وسط تالار یک میز بزرگ بود که یک صفحه شطرنج روی آن قرار داشت.....نه در خروجی دیده می شد و نه حتی دری که از آن آمده بودند.........
-----------------------------------------------------------------
سعی کردم توی این پست بهتر فضاسازی کنم. حالا نمی دونم چطور شد!
فضاسازیت خوب شده بود اما دیالوگ هات متأسفانه زیاد خوب نبود. پستت یخورده گنگ بود و بهتر بود درباره قسمت آخر بیشتر فضاسازی میکردی و توضیح میدادی.
سعی کن فضاسازی و دیالوگ خوب رو با هم داشته باشی
3 از 5 به همراه یه B به خاطر اینکه پیشرفت کردی در کل 7 امتیاز
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
دره گودریک
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/30
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: شنبه 17 اسفند 1392 13:02
از: یو ویش!
پستها:
471

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/2/19 2:30:09
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/2/19 2:46:13
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/2/19 2:52:40
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/19 18:27:28
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/2/19 2:46:13
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/2/19 2:52:40
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/19 18:27:28
نارنجی رو بخاطر بسپار!
طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...
چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...
چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

سینیسترا به آرامی از سارا پرسید:ویولت چی؟
ویکتور با قهقهه ای ناگهانی همه را از جا پراند:اون با شما ها میاد تا لحظه لحظه زجرش رو شاهد باشید.
همه به خود لرزیدند.سارا با شجاعت به سمت ویولت رفت و دستان او را در دستش گرفت.چشمان ویولت مملو از نفرت و خشم بود.چشمان همیشه خندانش حالا با خشم به رنگ قرمز میزد.تلالوء شعله در آن طوری بود که سارا یک لحظه به خود لرزید و خواست پا پس بکشد اما خود را کنترل کرد و گفت.
_:من تو رو نجات میدم ویولت.قسم میخورم.
سارا گمان کرد یک لحظه التماس،وحشت و تشکر جای تمام آن خصایص حیوانی را گرفت اما لحظه ای بعد ویولت با لحنی آرام و نفرت وار گفت.
_:من به کمک تو احتیاج ندارم گند زاده پست.
لارتن که با کمک استرجس در حال عبور از همان دری بود که ادوارد و دامبلدور لحظاتی قبل از آن گذشته بودند با خنده گفت:مثل اینکه خودت هم فراموش کردی که دورگه ای ولدی کچل!
اعضای محفل خندیدند و صدای نعره خشمگین ویکتور را در میان خنده هایشان پنهان کردند.سارا به همراه ویولت در میان حاله ای از نور بنفش فرو رفت و سپس با سرعت به سمت دری متفاوت از چهار نفر قبلی رفتند.ویکتور ناگهان دست ریموس را گرفت و به همراه او به سرعت از همان دری که ویولت و سارا گذشته بودند گذشت.
سینیسترا به آرامی زمزمه کرد:اون در عکس اسکلت داره.
عجیب بود.باز هم اعضای محفل دو دسته شده بودند.تمامی اعضا از دری که دامبلدور از آن گذشته بود گذشتند.
دامبلدور هنگاهی که 4 نفر از اعضای محفل را ندید به آرامی گفت:حدس میزدم که تام راه متفاوتی رو انتخاب کنه.
_:راه من و تو یکیه آلبوس.
این را ویکتور گفت که به همراه ویولت در کنار بقیه ظاهر شدند.
لارتن پرسید:سارا کجاس؟ریموس کجاس؟
ویولت نخودی خندید:اوه!فکر کنم اشتباهااونا رو جا گذاشتیم!
برای اولین بار نگرانی در چهره دامبلدور سایه انداخت.حالا دو تن از محفلیان شجاع تنها در چنگ ولدمورت بودند.
ویکتور با لحن نرمی زمزمه کرد:نگران نباش آلبوس!حالا اونا فقط به یه ستاره شناس احتیاج دارن!
همه نگاه ها بر روی سینیسترا متمرکز شد...
خوب بود. دیالوگهات عادی بود داستان رو خوب جلو برده بودی ولی فکر میکنم سعی کردن برای فضاسازی یخورده رو نوشتنت تأثیر گذاشته
چون دیالوگ هات مثل قبل عالی نیست سعی کن همه خوبی ها رو با هم داشته باشی
3.5 از 5 به همراه یه C در کل 6.5
ویکتور با قهقهه ای ناگهانی همه را از جا پراند:اون با شما ها میاد تا لحظه لحظه زجرش رو شاهد باشید.
همه به خود لرزیدند.سارا با شجاعت به سمت ویولت رفت و دستان او را در دستش گرفت.چشمان ویولت مملو از نفرت و خشم بود.چشمان همیشه خندانش حالا با خشم به رنگ قرمز میزد.تلالوء شعله در آن طوری بود که سارا یک لحظه به خود لرزید و خواست پا پس بکشد اما خود را کنترل کرد و گفت.
_:من تو رو نجات میدم ویولت.قسم میخورم.
سارا گمان کرد یک لحظه التماس،وحشت و تشکر جای تمام آن خصایص حیوانی را گرفت اما لحظه ای بعد ویولت با لحنی آرام و نفرت وار گفت.
_:من به کمک تو احتیاج ندارم گند زاده پست.
لارتن که با کمک استرجس در حال عبور از همان دری بود که ادوارد و دامبلدور لحظاتی قبل از آن گذشته بودند با خنده گفت:مثل اینکه خودت هم فراموش کردی که دورگه ای ولدی کچل!
اعضای محفل خندیدند و صدای نعره خشمگین ویکتور را در میان خنده هایشان پنهان کردند.سارا به همراه ویولت در میان حاله ای از نور بنفش فرو رفت و سپس با سرعت به سمت دری متفاوت از چهار نفر قبلی رفتند.ویکتور ناگهان دست ریموس را گرفت و به همراه او به سرعت از همان دری که ویولت و سارا گذشته بودند گذشت.
سینیسترا به آرامی زمزمه کرد:اون در عکس اسکلت داره.
عجیب بود.باز هم اعضای محفل دو دسته شده بودند.تمامی اعضا از دری که دامبلدور از آن گذشته بود گذشتند.
دامبلدور هنگاهی که 4 نفر از اعضای محفل را ندید به آرامی گفت:حدس میزدم که تام راه متفاوتی رو انتخاب کنه.
_:راه من و تو یکیه آلبوس.
این را ویکتور گفت که به همراه ویولت در کنار بقیه ظاهر شدند.
لارتن پرسید:سارا کجاس؟ریموس کجاس؟
ویولت نخودی خندید:اوه!فکر کنم اشتباهااونا رو جا گذاشتیم!
برای اولین بار نگرانی در چهره دامبلدور سایه انداخت.حالا دو تن از محفلیان شجاع تنها در چنگ ولدمورت بودند.
ویکتور با لحن نرمی زمزمه کرد:نگران نباش آلبوس!حالا اونا فقط به یه ستاره شناس احتیاج دارن!
همه نگاه ها بر روی سینیسترا متمرکز شد...
خوب بود. دیالوگهات عادی بود داستان رو خوب جلو برده بودی ولی فکر میکنم سعی کردن برای فضاسازی یخورده رو نوشتنت تأثیر گذاشته
چون دیالوگ هات مثل قبل عالی نیست سعی کن همه خوبی ها رو با هم داشته باشی
3.5 از 5 به همراه یه C در کل 6.5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/19 18:24:05
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر

دامبلدور باری دیگر خشم خود را فرو نشاند و گفت: تام نه من میمیرم و نه این قربانیان. قانون بازی رو که یادت نرفته؟؟؟ قربانیان تا شکست مبارزان کشته نخواهند شد.
دامبلدور از چه سخن میگفت؟ هیچ کس نمیدانست هیچکس نمیدانست چرا دامبلدور اینگونه خونسرد ایستاده است و هیچ حرکتی نمیکند
لارتن با خشم گفت: پرفسور دامبلدور. یک کاری بکنید. اونها دوستهای ما هستند.
دامبلدور حتی لحظه ای به لارتن پاسخ نداد و تنها به صحبتش ادامه داد: تاما تو حق داری تا آخرین لحظه اونها رو تحت رنج و عذاب بزاری اما حق نداری، حتی یک قطره خون ازشون بگیری.
ویکتور با صدایی نفرت انگیز گفت: چرا میتونم.
دامبلدور لبخند زد و گفت: اونوقت منم بازی رو از بین میبرم
با این حرف ناگهان ویکتور که انگار روح ولدمورت را درون خود نهفته بود وحشت کرد. او گفت: نه تو این کار رو نمیکنی
- چرا اگه تو قانون رو نابود کنی منم بازی رو نابود میکنم
بلاخره ویکتور ساکت شد. دامبلدور بازگشت. تمام اعضای محفل سردرگم به او چشم دوخته بودند.
استرجس سکوت را شکست: دامبلدور تو درباره چی حرف میزدی؟؟؟ بازی چیه؟؟؟
دامبلدور این بار پاسخ داد: بازی پیدا کردن در اصلی. این بازی هم یکی دیگه از بازی های مورد علاقه تامه.
- اما چرا اینقدر از صحبت شما ترسید؟؟
دامبلدور به لوپین اینگونه پاسخ داد: این بازی ها جادویی هستن و قوانین خاصی دارن. اگر قوانین نقض بشن یکی از بازی کنان در صورتی که ورد نابودی بازی رو بلد باشه میتونه بازی رو نابود کنه و خودش رو آزاد کنه. اگه تام یک قطره خون از اونا بگیره من این قدرت رو پیدا میکنم
دامبلدور ادامه داد: حالا باید هر چه سریعتر کارمونو شروع کنیم. 2 تا 2 تا بر اساس سابقه تقسیم بشین و هرکدوم به شیوه ای که گفتم عمل کنید. یه چیز دیگه ای هم باید بگم. این درها بر اساس ذات هر کدام از ماها تنظیم شده. پس باید همگروهی که برمیگزینید تقریبا علایقش با شما یکی باشه تا اون بتونه در اون مسیر در اصلی رو پیدا کنه و از اون در عبور کنه
او صحبتش را به پایان رساند. سپس میان اعضا به جستجو پرداخت و پس از مدتی گفت: ادوارد بونز همگروهی من.
ادوارد با خوشحالی به سمت دامبلدور آمد. 2 چوبدستی نوک به نوک یکدیگر قرار گرفت. هاله ای به وجود آمد. تصاویر بسیار سریع میگذشتند. سریع، سریعتر و بلاخره دیگر قابل رؤیت نبودند. دامبلدور و ادوارد نیز شروع به چرخیدن کردند. بلاخره دست راست دامبلدور بر روی دری آرام گرفت و در آن 2 را به سمت خود کشید و هر دو را از خود عبور داد.
اعضا در سکوت ایستاده بودند اما درنگ جایز نبود باید سریعتر دست به کار میشدند.
اعضا هر کدوم به ترتیب کسی را برگزیدند. یکی با تجربه و دیگری با تجربه کمتری نسبت به دیگری
دامبلدور از چه سخن میگفت؟ هیچ کس نمیدانست هیچکس نمیدانست چرا دامبلدور اینگونه خونسرد ایستاده است و هیچ حرکتی نمیکند
لارتن با خشم گفت: پرفسور دامبلدور. یک کاری بکنید. اونها دوستهای ما هستند.
دامبلدور حتی لحظه ای به لارتن پاسخ نداد و تنها به صحبتش ادامه داد: تاما تو حق داری تا آخرین لحظه اونها رو تحت رنج و عذاب بزاری اما حق نداری، حتی یک قطره خون ازشون بگیری.
ویکتور با صدایی نفرت انگیز گفت: چرا میتونم.
دامبلدور لبخند زد و گفت: اونوقت منم بازی رو از بین میبرم
با این حرف ناگهان ویکتور که انگار روح ولدمورت را درون خود نهفته بود وحشت کرد. او گفت: نه تو این کار رو نمیکنی
- چرا اگه تو قانون رو نابود کنی منم بازی رو نابود میکنم
بلاخره ویکتور ساکت شد. دامبلدور بازگشت. تمام اعضای محفل سردرگم به او چشم دوخته بودند.
استرجس سکوت را شکست: دامبلدور تو درباره چی حرف میزدی؟؟؟ بازی چیه؟؟؟
دامبلدور این بار پاسخ داد: بازی پیدا کردن در اصلی. این بازی هم یکی دیگه از بازی های مورد علاقه تامه.
- اما چرا اینقدر از صحبت شما ترسید؟؟
دامبلدور به لوپین اینگونه پاسخ داد: این بازی ها جادویی هستن و قوانین خاصی دارن. اگر قوانین نقض بشن یکی از بازی کنان در صورتی که ورد نابودی بازی رو بلد باشه میتونه بازی رو نابود کنه و خودش رو آزاد کنه. اگه تام یک قطره خون از اونا بگیره من این قدرت رو پیدا میکنم
دامبلدور ادامه داد: حالا باید هر چه سریعتر کارمونو شروع کنیم. 2 تا 2 تا بر اساس سابقه تقسیم بشین و هرکدوم به شیوه ای که گفتم عمل کنید. یه چیز دیگه ای هم باید بگم. این درها بر اساس ذات هر کدام از ماها تنظیم شده. پس باید همگروهی که برمیگزینید تقریبا علایقش با شما یکی باشه تا اون بتونه در اون مسیر در اصلی رو پیدا کنه و از اون در عبور کنه
او صحبتش را به پایان رساند. سپس میان اعضا به جستجو پرداخت و پس از مدتی گفت: ادوارد بونز همگروهی من.
ادوارد با خوشحالی به سمت دامبلدور آمد. 2 چوبدستی نوک به نوک یکدیگر قرار گرفت. هاله ای به وجود آمد. تصاویر بسیار سریع میگذشتند. سریع، سریعتر و بلاخره دیگر قابل رؤیت نبودند. دامبلدور و ادوارد نیز شروع به چرخیدن کردند. بلاخره دست راست دامبلدور بر روی دری آرام گرفت و در آن 2 را به سمت خود کشید و هر دو را از خود عبور داد.
اعضا در سکوت ایستاده بودند اما درنگ جایز نبود باید سریعتر دست به کار میشدند.
اعضا هر کدوم به ترتیب کسی را برگزیدند. یکی با تجربه و دیگری با تجربه کمتری نسبت به دیگری
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

_:منظور ویولت از اونایی که کوچکترند و بزرگترند اونایی که سابقه کمتر و بیشتری تو محفل دارند باید دو به دو با هم به دنبال در اصلی بگردند.اونها باید دستشون رو روی یک در بذارند و احساس کنند که اون در خوبه یا نه.اونها ممکنه بنا بر غریزه راه رو انتخاب کنن ولی جایی میرسه که هرکدوم کاملا میفهمن که کدوم در اونا رو به سمت خودش میکشه.
سارا گفت:ولی دامبلدور.اگه مبنا بر علایقمون باشه که نمیتونیم دری رو انتخاب کنیم.
دامبلدور لبخندی زد و پاسخ داد:متوجه نشدی سارا.من با یکی از تازه واردا نوک چوبدستیهامون رو به هم میچسبونیم و بعد بین خاطراتمون جستجو میکنیم.همزمان یکی از ما دستش رو روی یک در میذاره و وجود اون رو میکاوه.به این صورته که ما بالاخره با یک وجود پاک در اصلی رو پیدا میکنیم.
ویکتور با سر در گمی پرسید:به همین راحتی؟یعنی ما فقط باید بخوایم؟
دامبلدور با دستش به نشانه نفی اشاره ای کرد:نه نه!ما باید عاشق پیدا کردنش باشیم.موردی که تام فراموش کرده عشق آدما به پیروزیه...
نا خود آگاه نگاه ها به سمت ویکتور برگشت.
ویکتور به آرامی گفت:داره میشکفه...
استرجس با سر در گمی پرسید:چی داره میشکفه؟
ویکتور با لحن آرام و خطرناکی گفت:حس پیروزی.داره آروم آروم وا میشه و من رو راهنمایی میکنه...
ویولت با لحن سحر آمیزی شروع به خواندن یک شعر کرد:یکی بود یکی نبود.
از روز ازل قصه هامون اینطوری بود.
از همون اول.
یکی بود و اون یکی.
گذاشته بود و رفته بود.
فضا به طرز جادویی تحت تاثیر شعر غمناک ویولت قرار گرفته بود.هیچ کس حرفی نمیزد.همه در خود فرو رفته بودند.و هیچکدام حواسشان به ویکتور که آرام آرامچوبدستیش را در میاورد نبود.
ویکتور با لحن خطرناکی گفت:هیچ وقت حواست به قدرت من نبود.تو چی فکر کردی؟هم این پسر و هم اون دختر ابله الان تحت اختیار منن.خیال کردی منظورم از جراحت یه زخم خشک و خالی بود؟
ویولت ناگهان به زانو در آمد:نه نه!تقصیر من نبود!نه...
دردمندانه نالید و سعی کرد از جا برخیزد ولی نتوانست و عاجز از دردی که لحظه به لحظه او را بیشتر احاطه میکرد به زمین غلطید.
ویکتور هم این بار با لحنی متفاوت،با لحنی وحشت زده فریاد زد:این من نیستم...من...
همه در بهت و حیرت فرو رفته بودند.اینجا چه خبر بود؟به نظر میرسید ویولت و ویکتور تحت تاثیر نیرویی اهریمنی قرار گرفته اند.
دامبلدور که صورتش از شدت خشم سفید سفید شده بود با عصبانیت گفت:بچه های لجباز.بهتون گفتم نیاید.نه!بهشون نزدیک نشو خطرناکند.
این را به سینیسترا گفت که داشت به ویولت نزدیک میشد.سینیسترا با چشمانی اشک آلود گفت:ولی اون دوستمه.
سارا ناگهان به حرف آمد:دیگه نیست.حالا اون ویکتور میخوان جلوی ما رو بگیرن.اونا تحت تاثیر قدرت های ناشکفته شون قرار گرفته اند.اونا قربانیان در ورودی اند...
فریاد خشمناک ویکتور صدای سارا را در خود فرو برد:حالا تو آلبوس.یا میکشی.یا میمیری!
=====================================
ببخشید طولانی شد...
خیلی عالی بود. فوق العاده نوشته بودی دیالوگ هات فوق العاده بودن داستان رو عالی پیش برده بودی فضاسازی بدی هم نداشتی
به هر صورت پستت واقعا محشر بود آخر پستتم عالی تموم شده بود.
4.5 از 5 به همراه یه A در کل 9.5
سارا گفت:ولی دامبلدور.اگه مبنا بر علایقمون باشه که نمیتونیم دری رو انتخاب کنیم.
دامبلدور لبخندی زد و پاسخ داد:متوجه نشدی سارا.من با یکی از تازه واردا نوک چوبدستیهامون رو به هم میچسبونیم و بعد بین خاطراتمون جستجو میکنیم.همزمان یکی از ما دستش رو روی یک در میذاره و وجود اون رو میکاوه.به این صورته که ما بالاخره با یک وجود پاک در اصلی رو پیدا میکنیم.
ویکتور با سر در گمی پرسید:به همین راحتی؟یعنی ما فقط باید بخوایم؟
دامبلدور با دستش به نشانه نفی اشاره ای کرد:نه نه!ما باید عاشق پیدا کردنش باشیم.موردی که تام فراموش کرده عشق آدما به پیروزیه...
نا خود آگاه نگاه ها به سمت ویکتور برگشت.
ویکتور به آرامی گفت:داره میشکفه...
استرجس با سر در گمی پرسید:چی داره میشکفه؟
ویکتور با لحن آرام و خطرناکی گفت:حس پیروزی.داره آروم آروم وا میشه و من رو راهنمایی میکنه...
ویولت با لحن سحر آمیزی شروع به خواندن یک شعر کرد:یکی بود یکی نبود.
از روز ازل قصه هامون اینطوری بود.
از همون اول.
یکی بود و اون یکی.
گذاشته بود و رفته بود.
فضا به طرز جادویی تحت تاثیر شعر غمناک ویولت قرار گرفته بود.هیچ کس حرفی نمیزد.همه در خود فرو رفته بودند.و هیچکدام حواسشان به ویکتور که آرام آرامچوبدستیش را در میاورد نبود.
ویکتور با لحن خطرناکی گفت:هیچ وقت حواست به قدرت من نبود.تو چی فکر کردی؟هم این پسر و هم اون دختر ابله الان تحت اختیار منن.خیال کردی منظورم از جراحت یه زخم خشک و خالی بود؟
ویولت ناگهان به زانو در آمد:نه نه!تقصیر من نبود!نه...
دردمندانه نالید و سعی کرد از جا برخیزد ولی نتوانست و عاجز از دردی که لحظه به لحظه او را بیشتر احاطه میکرد به زمین غلطید.
ویکتور هم این بار با لحنی متفاوت،با لحنی وحشت زده فریاد زد:این من نیستم...من...
همه در بهت و حیرت فرو رفته بودند.اینجا چه خبر بود؟به نظر میرسید ویولت و ویکتور تحت تاثیر نیرویی اهریمنی قرار گرفته اند.
دامبلدور که صورتش از شدت خشم سفید سفید شده بود با عصبانیت گفت:بچه های لجباز.بهتون گفتم نیاید.نه!بهشون نزدیک نشو خطرناکند.
این را به سینیسترا گفت که داشت به ویولت نزدیک میشد.سینیسترا با چشمانی اشک آلود گفت:ولی اون دوستمه.
سارا ناگهان به حرف آمد:دیگه نیست.حالا اون ویکتور میخوان جلوی ما رو بگیرن.اونا تحت تاثیر قدرت های ناشکفته شون قرار گرفته اند.اونا قربانیان در ورودی اند...
فریاد خشمناک ویکتور صدای سارا را در خود فرو برد:حالا تو آلبوس.یا میکشی.یا میمیری!
=====================================
ببخشید طولانی شد...
خیلی عالی بود. فوق العاده نوشته بودی دیالوگ هات فوق العاده بودن داستان رو عالی پیش برده بودی فضاسازی بدی هم نداشتی
به هر صورت پستت واقعا محشر بود آخر پستتم عالی تموم شده بود.
4.5 از 5 به همراه یه A در کل 9.5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/2/18 21:39:58
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/18 21:49:24
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/18 21:49:24
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/07/23
تولد نقش: 1396/06/04
آخرین ورود: جمعه 8 فروردین 1399 21:19
از: اینوره!
پستها:
475

آنها در ميان تاريكي و سرماي زياد به جلو حركت مي كردند و در دل اميد به هوش دامبلدور و راهنمايي هاي ناخودآگاه ويولت داشتند. آنها همين طور به جلو مي رفتند اما مدت زيادي بود كه هيچ صدايي از راهنمايشان بيرون نيامده بود تا اينكه سرانجام به دري رسيدند كه بسيار بزگ بود و به آسمان بي ستاره و سياه شب شباهت داشت. در عظيم الجثه اي كه هيچ روزنه و كليدي نداشت و به نظر بخشا از ديوار سنگي مي آمد و گهگاه تنها در آن دانه هايي به رنگ سبز زمردين سوسو مي زد. همگي در برابر آن در ايستادند بدون اينكه حرفي بزنند .. حتي دامبلدور هم هيچ چيز نگفت و گهگاه به در و سپس به ويولت نگاه مي كرد واضح بود كه او هم هنوز چيزي به نظرش نرسيده بود كه ريموس سكوت را شكست و گفت :
-: قربان ...پس چرا ويولت ساكته ؟
لارتن: شايد تاريخ مصرفش گذشته !!
لارتن خنديد اما كس ديگري به شوخي بي مزه ي او نخنديد و در عوض نگاه هاي غضبناكي به او انداختند اما در اين بين دامبلدور به طرف او نگاه كرد و گفت : آره گذشته ..اينجا آخر اين بازيه و پشت خط پايان وايستاديم و ديگه به راهنما احتياج نداريم ...
ريموس:يعني چي قربان؟
دامبلدور هيچ چيز نگفت و همچنان به در نگاه مي كرد اما اينبار به ويولت نگاه نمي كرد ، او به كس ديگري چشم دوخته بود به يكي از كاركنان مدرسه اش ..به پرفسور سينسترا، به استاد نجوم هاگوارتز كه مانند هيپنوتيزم شده ها به در و ذرات سبز آن كه مانند ستاره ها در آن سوسو مي زدند زل زده بود. دامبلدور جلو رفت و گفت :
-:سينسترا تو در مورد اينها چه نظري داري؟
-: اين در از ما يك نشونه مي خواد يك نشونه ي آسموني ..
دامبلدور به نشانه ي تاييد سر تكان داد و در اين بين سينسترا راه خودش را در ميان افراد ديگر باز كرد و به سمت در رفت و انگشتنش را بر روي در كشيد و همگي با تعجب ديدند كه در خطوط سبز رنگي در امتداد مسير حركت انگشت او ايجاد مي شود كه ذرات نوراني را به همديگر متصل مي كند . سر انجام سينسترا كارش را تمام كرد و چند قدمي به عقب رفت و به تماشاي چيزي كه كشيده بود پرداخت "يك جمجمه ي مار زبان" ، نشان مرگخواران .. در كمال تعجب همگي شاهد بودند كه در عظيم به كناري غلطيد و از پس آن انوار سبز رنگي به بيرون تابيد. در پس در يك سالن طويل ظاهر شد كه انتهاي آن نا پيدا بود...
----------
*** قديما فرصت رزرو 45 دقيقه بود ...براي همين من الان مي زنم اگه اشتباه كردم پاكش كن
نترس هيچ چيش نمي شه گوگولي..
خب
بنده با پرفسور کوییرل صحبت کردم و ایشون گفت مدت رزرو 1 ساعته. به همین دلیل پست شما نادیده گرفته میشه.
اعضا از پست قبل ادامه بدن
-: قربان ...پس چرا ويولت ساكته ؟
لارتن: شايد تاريخ مصرفش گذشته !!
لارتن خنديد اما كس ديگري به شوخي بي مزه ي او نخنديد و در عوض نگاه هاي غضبناكي به او انداختند اما در اين بين دامبلدور به طرف او نگاه كرد و گفت : آره گذشته ..اينجا آخر اين بازيه و پشت خط پايان وايستاديم و ديگه به راهنما احتياج نداريم ...
ريموس:يعني چي قربان؟
دامبلدور هيچ چيز نگفت و همچنان به در نگاه مي كرد اما اينبار به ويولت نگاه نمي كرد ، او به كس ديگري چشم دوخته بود به يكي از كاركنان مدرسه اش ..به پرفسور سينسترا، به استاد نجوم هاگوارتز كه مانند هيپنوتيزم شده ها به در و ذرات سبز آن كه مانند ستاره ها در آن سوسو مي زدند زل زده بود. دامبلدور جلو رفت و گفت :
-:سينسترا تو در مورد اينها چه نظري داري؟
-: اين در از ما يك نشونه مي خواد يك نشونه ي آسموني ..
دامبلدور به نشانه ي تاييد سر تكان داد و در اين بين سينسترا راه خودش را در ميان افراد ديگر باز كرد و به سمت در رفت و انگشتنش را بر روي در كشيد و همگي با تعجب ديدند كه در خطوط سبز رنگي در امتداد مسير حركت انگشت او ايجاد مي شود كه ذرات نوراني را به همديگر متصل مي كند . سر انجام سينسترا كارش را تمام كرد و چند قدمي به عقب رفت و به تماشاي چيزي كه كشيده بود پرداخت "يك جمجمه ي مار زبان" ، نشان مرگخواران .. در كمال تعجب همگي شاهد بودند كه در عظيم به كناري غلطيد و از پس آن انوار سبز رنگي به بيرون تابيد. در پس در يك سالن طويل ظاهر شد كه انتهاي آن نا پيدا بود...
----------
*** قديما فرصت رزرو 45 دقيقه بود ...براي همين من الان مي زنم اگه اشتباه كردم پاكش كن
نترس هيچ چيش نمي شه گوگولي..
خب
بنده با پرفسور کوییرل صحبت کردم و ایشون گفت مدت رزرو 1 ساعته. به همین دلیل پست شما نادیده گرفته میشه.
اعضا از پست قبل ادامه بدن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/18 15:28:20
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/18 15:31:39
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/28 12:01:18
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/18 15:31:39
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/28 12:01:18
می تراود مهتاب..
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
جزئیات کاربر

در راستای پست زدن بدون استفاده از نام خودم.
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
اعضای محفل بعد از مدتی راه رفتن در ان فضای تاریک سرد و نمناک که فقط صدای حرکت پا و نفسهایشان شنیده میشد به یک اتاق رسیدند. اتاقی که دران هیچ گونه وسائلی نبود و فقط دران چهار در وجود داشت که روی هر کدام از انها علامتی حک شده یود.اولین در با شکل سه مار دومین در با شکل دو اژدها و سومین در با شکل یک اسکلت و اخرین در با شکل درهای قبلی روی ان حک شده بود.
همه اعضای محفل داشتند با دقت و تعجب به چهار در نگاه میکردند.
استر در حالی که از درها چشم بر میداشت رو به دامبلدور کرد و گفت : این چه معنی میده دامبلدور؟
دامبلدور که در ان لحضه داشت وردهائی زیر لب زمزمه میکرد گفت : به احتمال زیاد هر یک از اینها یک بازی جدیده که تام برای ما برنامه ریزی کرده.
ریموس با حالتی که انگار از حرفهای دامبلدور چیزی متوجه نشده بود گفت:یعنی باید داخل اون اتاقها بریم پرفسور؟
دامبلدور بدون انکه به او نگاه کند سرش را به علامت تائید تکان داد.
لارتن که مانند همیشه اشتیاق زیادی برای رفتن داشت به طرف یکی از دربها که عکس سه مار روی ان حک شده بود حرکت کرد که سارا دستش رو گرفت و گفت: چی کار میکنی؟ میبینی که دامبلدور هم اینجا ایستاده بعد تو داری به طرف اون در حرکت میکنی!
لارتن که از حرکت خود خجالت کشیده بود به طرف ویکتور حرکت کرد.
ویکتور باحالتی عصبانی به سارا گفت: حداقل باید یکی یه کاری کنه. نمیشه که اینجا واستیم و به درها نگاه کنیم .
سینیسترا که تا ان لحضه ساکت مانده بود و بیشتر به درها و فضای اتاق نگاه میکرد گفت: کاشکه ویولت اینجا بود و مثل دفعه های قبل به ما کمک میکرد.
ناگهان صدائی از پشت انها به گوش رسید. همه برگشتند و باحالتی از ترس و عصبانیت به عقب نگاه کرند.
این ویولت بود که با حالتی از درد و گیجی به سوی انها می امد.
استر که وضعیت ویولت رو دید به طرف اون حرکت کرد و کمکش کرد تا به پیش بقیه اعضای محفل برسه.
البوس با حالتی از نگرانی که که در چهره اش دیده میشد گفت: حالت خوبه ویولت؟
ویولت : اره. خوبم و دور باره با همان صدایی رسا و عجیب شروع به صحبت کرد.
انان که بزرگتر و کوچکترند
باید دو به دو و به یاری هم
هر یک از انها را انتخاب کند
و به پیروزی رسند
بعد از ان راه اسان میشود برای انجام کار
و یک راه می ماند برای دستیابی به هدف.
ویکتور که معلوم بود از حرفهای ویولت چیزی متوجه نشده بود گفت یعنی باید بینیم کدوم زودتر به دنیا اومده کدوم دیرتر؟
سنیسترا با همان حالت پرسید یعنی چی یک راه میماند برای دستیابی به هدف؟
دامبلدور در حالی که لبخندی بر لبانش نشسته و معنی ان را میداد که معنی حرفهای ویولت را متوجه شده است گفت:
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
حرف دامبلدور رو گذاشتم تا نفر بعدی بتونه راحت پست بعدی رو بنویسه.
منظور از کوچیکتر و بزرگتر یعنی افرادی که در محفل سابقه بیشتری نسبت به تازه واردا دارن.
جرج پست خوبی بود
فضاسازی خوبی نداشت اما دیالوگ هات بد نبودند. سخن ویولت از همه بهتر بود و در پایان پستت سوژه رو خوب برای نفر بعدی آماده کردی
به هر حال باید سعی کنی بهتر بنویسی و فضاسازی رو هم توی پستت بگنجونی
آخر پستت هم خوب بود.
3 از 5 به همراه یه C در کل 6 امتیاز
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
اعضای محفل بعد از مدتی راه رفتن در ان فضای تاریک سرد و نمناک که فقط صدای حرکت پا و نفسهایشان شنیده میشد به یک اتاق رسیدند. اتاقی که دران هیچ گونه وسائلی نبود و فقط دران چهار در وجود داشت که روی هر کدام از انها علامتی حک شده یود.اولین در با شکل سه مار دومین در با شکل دو اژدها و سومین در با شکل یک اسکلت و اخرین در با شکل درهای قبلی روی ان حک شده بود.
همه اعضای محفل داشتند با دقت و تعجب به چهار در نگاه میکردند.
استر در حالی که از درها چشم بر میداشت رو به دامبلدور کرد و گفت : این چه معنی میده دامبلدور؟
دامبلدور که در ان لحضه داشت وردهائی زیر لب زمزمه میکرد گفت : به احتمال زیاد هر یک از اینها یک بازی جدیده که تام برای ما برنامه ریزی کرده.
ریموس با حالتی که انگار از حرفهای دامبلدور چیزی متوجه نشده بود گفت:یعنی باید داخل اون اتاقها بریم پرفسور؟
دامبلدور بدون انکه به او نگاه کند سرش را به علامت تائید تکان داد.
لارتن که مانند همیشه اشتیاق زیادی برای رفتن داشت به طرف یکی از دربها که عکس سه مار روی ان حک شده بود حرکت کرد که سارا دستش رو گرفت و گفت: چی کار میکنی؟ میبینی که دامبلدور هم اینجا ایستاده بعد تو داری به طرف اون در حرکت میکنی!
لارتن که از حرکت خود خجالت کشیده بود به طرف ویکتور حرکت کرد.
ویکتور باحالتی عصبانی به سارا گفت: حداقل باید یکی یه کاری کنه. نمیشه که اینجا واستیم و به درها نگاه کنیم .
سینیسترا که تا ان لحضه ساکت مانده بود و بیشتر به درها و فضای اتاق نگاه میکرد گفت: کاشکه ویولت اینجا بود و مثل دفعه های قبل به ما کمک میکرد.
ناگهان صدائی از پشت انها به گوش رسید. همه برگشتند و باحالتی از ترس و عصبانیت به عقب نگاه کرند.
این ویولت بود که با حالتی از درد و گیجی به سوی انها می امد.
استر که وضعیت ویولت رو دید به طرف اون حرکت کرد و کمکش کرد تا به پیش بقیه اعضای محفل برسه.
البوس با حالتی از نگرانی که که در چهره اش دیده میشد گفت: حالت خوبه ویولت؟
ویولت : اره. خوبم و دور باره با همان صدایی رسا و عجیب شروع به صحبت کرد.
انان که بزرگتر و کوچکترند
باید دو به دو و به یاری هم
هر یک از انها را انتخاب کند
و به پیروزی رسند
بعد از ان راه اسان میشود برای انجام کار
و یک راه می ماند برای دستیابی به هدف.
ویکتور که معلوم بود از حرفهای ویولت چیزی متوجه نشده بود گفت یعنی باید بینیم کدوم زودتر به دنیا اومده کدوم دیرتر؟
سنیسترا با همان حالت پرسید یعنی چی یک راه میماند برای دستیابی به هدف؟
دامبلدور در حالی که لبخندی بر لبانش نشسته و معنی ان را میداد که معنی حرفهای ویولت را متوجه شده است گفت:
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
حرف دامبلدور رو گذاشتم تا نفر بعدی بتونه راحت پست بعدی رو بنویسه.
منظور از کوچیکتر و بزرگتر یعنی افرادی که در محفل سابقه بیشتری نسبت به تازه واردا دارن.
جرج پست خوبی بود
فضاسازی خوبی نداشت اما دیالوگ هات بد نبودند. سخن ویولت از همه بهتر بود و در پایان پستت سوژه رو خوب برای نفر بعدی آماده کردی
به هر حال باید سعی کنی بهتر بنویسی و فضاسازی رو هم توی پستت بگنجونی
آخر پستت هم خوب بود.
3 از 5 به همراه یه C در کل 6 امتیاز
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1386/2/18 12:48:32
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1386/2/18 13:11:51
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/18 15:12:46
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/18 15:24:49
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/18 15:29:07
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/28 12:02:29
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1386/2/18 13:11:51
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/18 15:12:46
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/18 15:24:49
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/18 15:29:07
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/28 12:02:29
اگر به یک انسان فرصت پیشرفت ندهید لیاقت چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت. ناپلئون
جزئیات کاربر

دامبلدور لبخندی زد و گفت: البته لارتن درست فهمیدی
استرجس پرسید: دامبلدور. اما ما حالا چجوری اونو به هوش بیاریم؟؟؟
لوپین خواست ورد ضد بیهوشی را اجرا کند که دامبلدور گفت: نه لوپین. سخن ویولت رو به یاد بیار
کسب شود این رخصت با یک جراحت
که زین پس دخترک نباشد راحت
دامبلدور ادامه داد:برای اینکه اون اجازه داشته باشه ما رو راهنمایی کنه باید زخمی بشه
سپس چوبدستیش را به سمت ویولت گرفت و وردی را زیر لب زمزمه کرد. قسمتی از پوست ویولت بریده شد و خون از آن بیرون زد.پس گذشت چند دقیقه زخم بسته شد و ویولت به هوش آمد.
او برخاست و در حالی که زخمش را مالش میداد گفت: درد دارم
- متأسفم نمیتونم کاری برات بکنم این قانون بازیه
ویولت سری تکان داد و سپس چوبدستیش را به سختی بالا برد و بر روی دیوار رو به رو به شکل ضربدری کشید. کمی بعد نقش اژدهایی 3 سر بر روی دیوار نقش بست و دیوار از میان شکافته شد.ویولت از دیوار گذشت. بقیه نیز به دنبال او از آنجا گذشتند.
ویولت باری دیگر با صدایی عجیب گفت:
چو ساختین این جراحت
که زین پس دخترک نباشد راحت
کسب شد رخصت ورود
بگذرید از در رو به رو
بی آنکه زنید دستی
به رهنمای خویش
و ویولت باری دیگر بیهوش شد. دامبلدور گفت: ویکتور به اون کاری نداشته باش. این در زیاد برای ما باز نمیمونه همین حالا باید بریم
و با دستش به رو به رو اشاره کرد سپس با عجله تمامی اعضای محفل را از در گذراند و درحالی که سر تکان میداد به آرامی از در گذشت
- دامبلدور. اگه ولدمورت نمیخواد ما به اسکلت برسیم چرا داره راهنماییمون میکنه؟؟؟
دامبلدور پاسخ داد: نه استرجس. اون نیست که ما رو راهنمایی میکنه. این قانون بازیه. راهنما باید باشه در غیر اینصورت بازی انجام نمیشه.
لوپین پرسید: اما ما که الان راهنمایی نداریم.
- داریم لوپین. داریم. بازی راهنما رو در عذاب قرار میده اما اون زمانی که باید بیاد ظاهر میشه. اما وقتی این بازی تموم بشه ویولت به حالت عادی بر میگرده و از اونجاست که مانع های اصلی لرد ولدمورت در جلوی ما می ایستند
سپس همراه دیگران با گام های استوارش در میان دیوارهای دژ مرگ، شروع به راه رفتن کرد. تاریکی دژ مرگ هر لحظه اعضای محفل را به درون خود میکشید و سرمای آنجا کم کم گرمای دلشان را نیز از بین میبرد.
پست خوبی بود لوپین عزیز.خط آخرت خارق العاده بود.دقیقا در تضاد پست قبلیت در این تاپیک بود و نشون میداد که روی این پستت کار کردی.در کل نقص خاصی نداشت.موفق باشی.
استرجس پرسید: دامبلدور. اما ما حالا چجوری اونو به هوش بیاریم؟؟؟
لوپین خواست ورد ضد بیهوشی را اجرا کند که دامبلدور گفت: نه لوپین. سخن ویولت رو به یاد بیار
کسب شود این رخصت با یک جراحت
که زین پس دخترک نباشد راحت
دامبلدور ادامه داد:برای اینکه اون اجازه داشته باشه ما رو راهنمایی کنه باید زخمی بشه
سپس چوبدستیش را به سمت ویولت گرفت و وردی را زیر لب زمزمه کرد. قسمتی از پوست ویولت بریده شد و خون از آن بیرون زد.پس گذشت چند دقیقه زخم بسته شد و ویولت به هوش آمد.
او برخاست و در حالی که زخمش را مالش میداد گفت: درد دارم
- متأسفم نمیتونم کاری برات بکنم این قانون بازیه
ویولت سری تکان داد و سپس چوبدستیش را به سختی بالا برد و بر روی دیوار رو به رو به شکل ضربدری کشید. کمی بعد نقش اژدهایی 3 سر بر روی دیوار نقش بست و دیوار از میان شکافته شد.ویولت از دیوار گذشت. بقیه نیز به دنبال او از آنجا گذشتند.
ویولت باری دیگر با صدایی عجیب گفت:
چو ساختین این جراحت
که زین پس دخترک نباشد راحت
کسب شد رخصت ورود
بگذرید از در رو به رو
بی آنکه زنید دستی
به رهنمای خویش
و ویولت باری دیگر بیهوش شد. دامبلدور گفت: ویکتور به اون کاری نداشته باش. این در زیاد برای ما باز نمیمونه همین حالا باید بریم
و با دستش به رو به رو اشاره کرد سپس با عجله تمامی اعضای محفل را از در گذراند و درحالی که سر تکان میداد به آرامی از در گذشت
- دامبلدور. اگه ولدمورت نمیخواد ما به اسکلت برسیم چرا داره راهنماییمون میکنه؟؟؟
دامبلدور پاسخ داد: نه استرجس. اون نیست که ما رو راهنمایی میکنه. این قانون بازیه. راهنما باید باشه در غیر اینصورت بازی انجام نمیشه.
لوپین پرسید: اما ما که الان راهنمایی نداریم.
- داریم لوپین. داریم. بازی راهنما رو در عذاب قرار میده اما اون زمانی که باید بیاد ظاهر میشه. اما وقتی این بازی تموم بشه ویولت به حالت عادی بر میگرده و از اونجاست که مانع های اصلی لرد ولدمورت در جلوی ما می ایستند
سپس همراه دیگران با گام های استوارش در میان دیوارهای دژ مرگ، شروع به راه رفتن کرد. تاریکی دژ مرگ هر لحظه اعضای محفل را به درون خود میکشید و سرمای آنجا کم کم گرمای دلشان را نیز از بین میبرد.
پست خوبی بود لوپین عزیز.خط آخرت خارق العاده بود.دقیقا در تضاد پست قبلیت در این تاپیک بود و نشون میداد که روی این پستت کار کردی.در کل نقص خاصی نداشت.موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/2/17 23:04:43
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

ناگهان ویولت با صدایی رسا و عجیب شروع به صحبت کرد:و نباشد کسی که بگذرد بی جراحت زین گذرگه.
مگر که داشته باشد نیرویی ناگه.
ندارد زین نیرو در جهان فردی.
مگر آن که نباشد پسر و مردی.
میرانده شود در این حضور بی اجازه.
راهی ندارد جز مرگ یا یک اجازه.
کسب شود این رخصت با یک جراحت.
که زین پس دخترک نباشد راحت.
ویولت اینها را گفت و ناگهان بیهوش بر روی زمین افتاد.سینیسترا و سارا به سمت ویولت دویدند تا او را بلند کنند.
دامبلدور با صدایی مقتدرانه ولی نه چندان بلند گفت:به اون دست نزنید.مگه نشنیدید چی گفت؟
همه در میان بهت و حیرت به دامبلدور و ویولت نگاه کردند.لحظه ای به ویولت و لحظه ای دیگر به دامبلدور نگاه میکردند.معلوم بود حسابی گیج شده اند و سولات بی شماری دارند.سینیسترا میخواست علت رفتار عجیب ویولت را بداند.استرجس میخواست بداند که منظور ویولت از این حرف ها چه بود.سارا میخواست بداند که چرا دامبلدور دستور داد که به ویولت دست نزنند و لارتن میخواست بداند که چرا ویولت بیهوش شد.
عاقبت ویکتور سکوت را شکست و یک سوال کلی پرسید:دامبلدور.چی شده؟اینجا چه خبره؟
دامبلدور با ارامش و متانت به سمت ویولت رفت و نگاهی به او انداخت و سپس شروع به توضیح دادن کرد:سالیان قبل.زمانی که تام هنوز بچه بود متعقد بود این دنیا یه چیز گیج کننده اس و هر آدکی توش گم میشه الا آدمایی که قدرت برتر دارند و این جور آدما دو سه تا بیشتر نیستند.بازی مورد علاقه اون این بود که چند تا راهروی تو در تو بشازه و چند تا موجود کوچیک مث سوسک رو توش ول کنه.سوسک ها مدام دور خودشون میچرخیدند و راه رو پیدا نمیکردند.کاری که اون خیلی دوست داشت این بود که بشینه و مرگ تدریجی سوسک ها رو به دلیل گم شدن و پیدا نکردن غذا نگاه کنه...
سینیسترا با پریشانی گفت:ولی ما جادوگریم.ما میتونیم جهت یابی کنیم...
داکبلدور دستش را بالا آورد:آروم باش سینیسترا.یادته که گفتم اینجا محدودیت هست؟محدودیت جادویی.ما نمیتونیم از هیچ نوع جهت یابی استفاده کنیم.بذارید بقیه ماجرای هزار تو رو تعریف کنم.ولی تام بعضی از سوسک ها رو مجهز به نیروی جادویی میکرد و اونا میتونستند راهشون رو پیدا کنن.ما اینجا در نقش همون موجودات گم شده هستیم که بینمون یه راهنما هست...
ویکتور صدایش را بالا برد:ویولت چشه؟اون حرفهای عجیب غریبی که گفت چی بود؟
دامبلدور با لبخندی گفت:اگه دقت کنید ویولت با استفاده از ضمیر نا خود آگاهش نشونی های راهنما رو به ما داد...
همه با حیرت به یکدیگر خیره شدند و دامبلدور ادامه داد:اون گفت مگر آن که نباشد پسر یا مردی که این یعنی یکی از خانوما راهنما هستش و نیروی ولدمورت تو وجود یه دختره.
لارتن ناگهان بشکنی زد و گفت:نیروی ویولت.خصیصه ویولت.ما اون رو کشف نکردیم....
چی بگم؟؟؟
فوق العاده بود. خصوصیت ویولت رو بسیار عالی نوشته بودی. فضاسازی بدی نداشتی و دیالوگ های فوق العاده ای داشتی
داستان رو جلو برده بودی به اندازه کافی
پستت در کل خیلی عالی بود اگه فضاسازیت هم خوب بود بهت 10 میدادم اما 4.5 از 5 به همراه یه A در کل 9.5
مگر که داشته باشد نیرویی ناگه.
ندارد زین نیرو در جهان فردی.
مگر آن که نباشد پسر و مردی.
میرانده شود در این حضور بی اجازه.
راهی ندارد جز مرگ یا یک اجازه.
کسب شود این رخصت با یک جراحت.
که زین پس دخترک نباشد راحت.
ویولت اینها را گفت و ناگهان بیهوش بر روی زمین افتاد.سینیسترا و سارا به سمت ویولت دویدند تا او را بلند کنند.
دامبلدور با صدایی مقتدرانه ولی نه چندان بلند گفت:به اون دست نزنید.مگه نشنیدید چی گفت؟
همه در میان بهت و حیرت به دامبلدور و ویولت نگاه کردند.لحظه ای به ویولت و لحظه ای دیگر به دامبلدور نگاه میکردند.معلوم بود حسابی گیج شده اند و سولات بی شماری دارند.سینیسترا میخواست علت رفتار عجیب ویولت را بداند.استرجس میخواست بداند که منظور ویولت از این حرف ها چه بود.سارا میخواست بداند که چرا دامبلدور دستور داد که به ویولت دست نزنند و لارتن میخواست بداند که چرا ویولت بیهوش شد.
عاقبت ویکتور سکوت را شکست و یک سوال کلی پرسید:دامبلدور.چی شده؟اینجا چه خبره؟
دامبلدور با ارامش و متانت به سمت ویولت رفت و نگاهی به او انداخت و سپس شروع به توضیح دادن کرد:سالیان قبل.زمانی که تام هنوز بچه بود متعقد بود این دنیا یه چیز گیج کننده اس و هر آدکی توش گم میشه الا آدمایی که قدرت برتر دارند و این جور آدما دو سه تا بیشتر نیستند.بازی مورد علاقه اون این بود که چند تا راهروی تو در تو بشازه و چند تا موجود کوچیک مث سوسک رو توش ول کنه.سوسک ها مدام دور خودشون میچرخیدند و راه رو پیدا نمیکردند.کاری که اون خیلی دوست داشت این بود که بشینه و مرگ تدریجی سوسک ها رو به دلیل گم شدن و پیدا نکردن غذا نگاه کنه...
سینیسترا با پریشانی گفت:ولی ما جادوگریم.ما میتونیم جهت یابی کنیم...
داکبلدور دستش را بالا آورد:آروم باش سینیسترا.یادته که گفتم اینجا محدودیت هست؟محدودیت جادویی.ما نمیتونیم از هیچ نوع جهت یابی استفاده کنیم.بذارید بقیه ماجرای هزار تو رو تعریف کنم.ولی تام بعضی از سوسک ها رو مجهز به نیروی جادویی میکرد و اونا میتونستند راهشون رو پیدا کنن.ما اینجا در نقش همون موجودات گم شده هستیم که بینمون یه راهنما هست...
ویکتور صدایش را بالا برد:ویولت چشه؟اون حرفهای عجیب غریبی که گفت چی بود؟
دامبلدور با لبخندی گفت:اگه دقت کنید ویولت با استفاده از ضمیر نا خود آگاهش نشونی های راهنما رو به ما داد...
همه با حیرت به یکدیگر خیره شدند و دامبلدور ادامه داد:اون گفت مگر آن که نباشد پسر یا مردی که این یعنی یکی از خانوما راهنما هستش و نیروی ولدمورت تو وجود یه دختره.
لارتن ناگهان بشکنی زد و گفت:نیروی ویولت.خصیصه ویولت.ما اون رو کشف نکردیم....
چی بگم؟؟؟
فوق العاده بود. خصوصیت ویولت رو بسیار عالی نوشته بودی. فضاسازی بدی نداشتی و دیالوگ های فوق العاده ای داشتی
داستان رو جلو برده بودی به اندازه کافی
پستت در کل خیلی عالی بود اگه فضاسازیت هم خوب بود بهت 10 میدادم اما 4.5 از 5 به همراه یه A در کل 9.5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/17 20:36:05
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/30
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: شنبه 17 اسفند 1392 13:02
از: یو ویش!
پستها:
471

لارتن که دریچه را دیده بود فورا دامبلدور را صدا زد:
- پروفسور بیاین اینجا، اینجا یه دریچه هست با نقش یه اژدهای سه سر...............................
دامبلدور به طرف در رفت و بقیه هم که دست از جستجو کشیده بودند، جمع شدند. دامبلدور طبق معمول روی در تمرکز کرد و این بدان معنا بود که در را از لحاظ آلوده بودن به طلسم های سیاه وارسی می کند.
ویولت هم مثل بقیه منتظر نتیجه کار دامبلدور بود که متوجه شد سارا به او چشم دوخته. به همین خاطر با نگاهی مغرورانه جواب نگاه سارا را داد.
صدای دامبلدور بلند شد:
- دو نفر به من کمک کنن. این در بی خطره. فقط یه قفل معمولی روشه. باید همزمان سه طلسم الهمورا را بکار ببریم.
با این حرف ریموس و استر چوبدستی های خود را به حالت آماده بالا گرفتند.
بعد از باز شدن دریچه، نردبانی دیده شد که تا کف راهرویی که درست زیر اتاق بود، پایین می رفت. به علاوه اینکه بعد از باز شدن در صداهای اژدها و مرد شکنجه شونده بسیار بلندتر و گوشخراش تر به گوش می رسید.
ریموس اولین کسی بود که از نردبان پایین رفت و پا به راهروی جدید گذاشت. راهرویی که برخلاف جاهای دیگر دژ، سرد نبود. روی دیوار های آن علامت مرگ دیده می شد و فضای آن به طرز مشکوکی آرامش بخش بود! ریموس اندیشید از وقتی وارد دژ شده بودند، با فضاهای بزرگی سر و کار داشتند که زیر نظر گرفتن تمام قسمت های آن فضا ها و اتاق ها مشکل بود.احتمالا این حس آرامش بخاطر کوچک بودن فضای راهروی است و با این فکر به خود قوت قلب داد.
بعد از اینکه اعضا پایین رفتند و در راهرو قرار گرفتند، دامبلدور با تلخی گفت:
- ما تازه وارد دژ مرگ شدیم! من زودتر از این ها منتظر همچین چیزی بودم!
لارتن با حالتی که دلهره اش را نشان می داد گفت:
- قربان! منتظر چی بودین؟ اینجا چیز خاصی هست؟
دامبلدور گفت:
- بله! محدودیت! مثل محدودیت های جادویی که ما توی هاگوارتز داریم. فقط مطمئن نیستم که محدودیت های اینجا در چه حدیه. فعلا باید با احتیاط حرکت کنیم.
چون راهرو از یک طرف بسته بود، محفلی ها از طرف دیگر حرکت کردند.
بعد از کلی راه رفتن، ناگهان دریچه ای مانند همان دریچه ای که از آن آمده بودند، در سقف راهرو یافتند. البته مسیر راهرو هم ادامه داشت. لارتن به سرعت به طرف پله های نردبان رفت و گفت:
- من اول می رم!
اما استر دستش را روی شانه او گذاشت و با نگاهش به او فهماند که عقب بایستد. بعد خود او از نردبان بالا رفت و زود برگشت و در کمال حیرت گفت:
- این...این همون اتاقیه که ازش اومدیم!
سارا با حیرت زدگی گفت:
- ولی ممکن نیست!
دامبلدور در حالی که سرش را به آرامی تکان می داد گفت:
- ما وارد یه بازی شدیم! بازی مورد علاقه لرد سیاه...........
لارتن آفرین
دیالوگ هات خوب بودن. داستان رو هم خوب پیش برده بودی. تنها مشکل پستت نداشتن فضاسازی بود. اگه سعی کنی فضاسازی رو هم اضافه کنی نوشتنت عالی میشه
به هر صورت
4 از 5 به همراه یه B در کل 8 امتیاز
- پروفسور بیاین اینجا، اینجا یه دریچه هست با نقش یه اژدهای سه سر...............................
دامبلدور به طرف در رفت و بقیه هم که دست از جستجو کشیده بودند، جمع شدند. دامبلدور طبق معمول روی در تمرکز کرد و این بدان معنا بود که در را از لحاظ آلوده بودن به طلسم های سیاه وارسی می کند.
ویولت هم مثل بقیه منتظر نتیجه کار دامبلدور بود که متوجه شد سارا به او چشم دوخته. به همین خاطر با نگاهی مغرورانه جواب نگاه سارا را داد.
صدای دامبلدور بلند شد:
- دو نفر به من کمک کنن. این در بی خطره. فقط یه قفل معمولی روشه. باید همزمان سه طلسم الهمورا را بکار ببریم.
با این حرف ریموس و استر چوبدستی های خود را به حالت آماده بالا گرفتند.
بعد از باز شدن دریچه، نردبانی دیده شد که تا کف راهرویی که درست زیر اتاق بود، پایین می رفت. به علاوه اینکه بعد از باز شدن در صداهای اژدها و مرد شکنجه شونده بسیار بلندتر و گوشخراش تر به گوش می رسید.
ریموس اولین کسی بود که از نردبان پایین رفت و پا به راهروی جدید گذاشت. راهرویی که برخلاف جاهای دیگر دژ، سرد نبود. روی دیوار های آن علامت مرگ دیده می شد و فضای آن به طرز مشکوکی آرامش بخش بود! ریموس اندیشید از وقتی وارد دژ شده بودند، با فضاهای بزرگی سر و کار داشتند که زیر نظر گرفتن تمام قسمت های آن فضا ها و اتاق ها مشکل بود.احتمالا این حس آرامش بخاطر کوچک بودن فضای راهروی است و با این فکر به خود قوت قلب داد.
بعد از اینکه اعضا پایین رفتند و در راهرو قرار گرفتند، دامبلدور با تلخی گفت:
- ما تازه وارد دژ مرگ شدیم! من زودتر از این ها منتظر همچین چیزی بودم!
لارتن با حالتی که دلهره اش را نشان می داد گفت:
- قربان! منتظر چی بودین؟ اینجا چیز خاصی هست؟
دامبلدور گفت:
- بله! محدودیت! مثل محدودیت های جادویی که ما توی هاگوارتز داریم. فقط مطمئن نیستم که محدودیت های اینجا در چه حدیه. فعلا باید با احتیاط حرکت کنیم.
چون راهرو از یک طرف بسته بود، محفلی ها از طرف دیگر حرکت کردند.
بعد از کلی راه رفتن، ناگهان دریچه ای مانند همان دریچه ای که از آن آمده بودند، در سقف راهرو یافتند. البته مسیر راهرو هم ادامه داشت. لارتن به سرعت به طرف پله های نردبان رفت و گفت:
- من اول می رم!
اما استر دستش را روی شانه او گذاشت و با نگاهش به او فهماند که عقب بایستد. بعد خود او از نردبان بالا رفت و زود برگشت و در کمال حیرت گفت:
- این...این همون اتاقیه که ازش اومدیم!
سارا با حیرت زدگی گفت:
- ولی ممکن نیست!
دامبلدور در حالی که سرش را به آرامی تکان می داد گفت:
- ما وارد یه بازی شدیم! بازی مورد علاقه لرد سیاه...........
لارتن آفرین
دیالوگ هات خوب بودن. داستان رو هم خوب پیش برده بودی. تنها مشکل پستت نداشتن فضاسازی بود. اگه سعی کنی فضاسازی رو هم اضافه کنی نوشتنت عالی میشه
به هر صورت
4 از 5 به همراه یه B در کل 8 امتیاز
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/2/17 1:17:58
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/17 14:49:04
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/17 14:49:13
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/17 14:49:04
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/17 14:49:13
نارنجی رو بخاطر بسپار!
طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...
چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...
چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
جزئیات کاربر

آن صدای مهیب دوباره به گوش رسید، صدایی مانند نعره اژدها آکنده با فریاد و ناله مردی در حال شکنجه. چهار تازه وارد که برای اولین بار صدا را می شنیدند رنگ از رخسارشان پرید، دامبلدور به سمتشان رفت و آنها را به میان دیگر همرزمان هدایت کرد، کاملا واضح بود که دیگران حضور آنها را خطری بزرگ میدانند که جان همه آنها و بالاتر از آن ماموریت حیاتیشان را تهدید میکند. دامبلدور که آشکارا سعی میکرد سنگینی نگاه دیگران را از آن چهار نفر دور کند به سمت وسایل عجیب و غریب داخل اتاق اشاره کرد و گفت:
- اون وسایل باید بررسی بشن، اما به هیچ کدومشون دست نزنید. ممکنه با طلسمهای مرگباری محافظت شده باشن. مسلما اسکلت مورد نظر ما توی این اتاق نیست. اما شاید این اتاق به یه اتاق دیگه راه داشته باشه، پس باید دنبال یه در مخفی هم بگردیم.
افراد در اطراف اتاق پراکنده شدند و با دقت اشیای چیده شده بر روی میزها و داخل قفسه بندیها را بررسی میکردند. فقط دامبلدور به همراه چهار تازه وارد در کنار کپهای از وسایل شکسته که در وسط اتاق بود ایستاده بودند و فعالیت دیگران را که در نهایت سکوت انجام میشد نگاه میکردند. ویولت که از بیکار بودن خسته شده بود به سمت کپه وسط اتاق رفت و با نوک چوبدستیاش مشغول ور رفتن بیهدف در میان وسایل وسط اتاق شد.
ناگهان برای سومین بار آن صدای مهیب شنیده شد، این بار بلندتر از قبل بود و ویولت احساس کرد که این بار صدای فریاد مرد درحال شکنجه و مرگ را به وضوح میشنود. لوپین یک نقاب طلایی مرگخواراها را در هوا به پرواز درآورده بود و آنرا به آرامی به سمت دامبلدور هدایت میکرد:
- دامبلدور نظرت درباره این چیه؟ ممکنه کلید باز کردن یه در مخفی باشه.
- نه، اون صرفا یه نقابه برای پنهان کردن هویت مرگخوارها. بهتره با دقت بیشتری بگردید.
سینیسترا هم مثل ویولت خودش را با کپه وسایل شکسته مشغول کرد و ویکتور و لارتن هم مانند اینکه با نخهایی نامرئی کشیده شوند، به کمک دو دوست خود رفتند. سارا که در حال بررسی کردن دیوارها بود گهگاهی به سمت آنها برمیگشت تا مطمئن شود که کار خطرناکی انجام نمیدهند. دامبلدور هم با چرخاندن چوبدستیش در هوا و نجواکردن وردهایی سعی داشت به راز آن اتاق پیببرد.
ناگهان دوباره آن صدای مهیب به گوش رسید ولی این بار چنان شدتی داشت که دیوارهای اتاق لرزیدند و تکههای کوچکی از سقف اتاق فرو ریخت، تمام افراد دست از کار کشیده بودند، صدای نعره اژدها تمام شده بود ولی هنوز صدای فریاد پردرد و رنج مرد نگونبخت شنیده میشد، وحشت سرتا پای افراد محفل را دربر گرفته بود. دامبلدور با لحنی آمرانه ولی شور انگیز گفت:
- ادامه بدین بچهها، ناامید نشین، این صدا ناامید کننده و هولناکه ولی نشونه خوبی هم هست، این صدا نشون میده که یکی از ما داره به راهی که ما رو به اسکلت میرسونه نزدیک میشه.
با دلگرمی دامبلدور همه به کار قبلی خودشان برگشتند، حالا کپه وسایل کهنه تمام کف اتاق را پوشانده بود و در میان آن چهار نفری که به اجبار خودشان را به گروه تحمیل کرده بودند، در حال گشتن در میان وسایل شکسته و بی مصرف بودند. سارا که از این کار آنها به ستوه آمده بود فریاد زد:
- بسه دیگه! چقدر این آشغالا رو زیر و رو میکنین؟ اونا شکسته و بی مصرفن.
سینیسترا و ویولت و ویکتور و لارتن که از این حرکت سارا یکه خورده بودند دست از کار کشیدند و به دامبلدور نگاه کردند، انگار که به دامبلدور التماس میکردند که به آنها اجازه دهد به کار خود ادامه دهند. دامبلدور با لبخندی شیرین به نگاههای آنها جواب داد و رو به سارا گفت:
- بذار به کارشون ادامه بدن، شاید یکی از این وسایل یه رمزتاز باشه.
ویولت که از جواب دامبلدور دلگرم شده بود یک شنل کهنه و پوسیده را با جادوی چوبدستیش از زیر وسایل کهنه بیرون کشید، ناگهان قسمتی از یک دریچه چوبی که در کف اتاق و زیر وسایل کهنه بود پیدا شد، لارتن که دریچه را دیده بود فورا دامبلدور را صدا زد:
- پروفسور بیاین اینجا، اینجا یه دریچه هست با نقش یه اژدهای سه سر...............................
======================================
در راستای پیشنهادی که به ناظرین محترم محفل دادم، خلاصه پست خودم رو مینوسیم:
سینیسترا و ویولت و ویکتور و لارتن به بقیه محفلیها می رسند. در اتاقی که آنها هستند وسایلی وجود دارد که ممکن است آنها را به سمت اسکلت مورد نظر هدایت کند. اعضای محفل در میان قفسه ها مشغول گشتن می شوند و چهار تازه وارد هم در میان وسایل شکسته که وسط اتاق ریخته شده جستجو میکنند. هر از گاهی صدایی مهیب متشکل از نعره اژدها و فریادهای فردی درحال شکنجه به گوش می رسد که نزدیک شدن آنها به هدف را نشان میدهد. در نهایت ویولت در زیر وسایل، یک دریچه مخفی پیدا میکند که نقشی از یک اژدهای سه سر روی آن حک شده است.
تا چند روز آینده خلاصه خواهیم کرد ممنون که نوشتی خلاصه پستت رو اما به نظرم نیازی نبود
و اما نقد
پست خوبی نوشته بودی. معلومه که جدی خوب مینویسی. فضاسازی خوبی هم داشتی. آخرشم خوب تموم کرده بودی. دیالوگ هات هم خوب بود
و داستان رو هم خوب پیش برده بودی.
به هر حال اشکال خاصی نداشت پستت.
در کل 4 از 5 به همراه یه A در کل 9 امتیاز
- اون وسایل باید بررسی بشن، اما به هیچ کدومشون دست نزنید. ممکنه با طلسمهای مرگباری محافظت شده باشن. مسلما اسکلت مورد نظر ما توی این اتاق نیست. اما شاید این اتاق به یه اتاق دیگه راه داشته باشه، پس باید دنبال یه در مخفی هم بگردیم.
افراد در اطراف اتاق پراکنده شدند و با دقت اشیای چیده شده بر روی میزها و داخل قفسه بندیها را بررسی میکردند. فقط دامبلدور به همراه چهار تازه وارد در کنار کپهای از وسایل شکسته که در وسط اتاق بود ایستاده بودند و فعالیت دیگران را که در نهایت سکوت انجام میشد نگاه میکردند. ویولت که از بیکار بودن خسته شده بود به سمت کپه وسط اتاق رفت و با نوک چوبدستیاش مشغول ور رفتن بیهدف در میان وسایل وسط اتاق شد.
ناگهان برای سومین بار آن صدای مهیب شنیده شد، این بار بلندتر از قبل بود و ویولت احساس کرد که این بار صدای فریاد مرد درحال شکنجه و مرگ را به وضوح میشنود. لوپین یک نقاب طلایی مرگخواراها را در هوا به پرواز درآورده بود و آنرا به آرامی به سمت دامبلدور هدایت میکرد:
- دامبلدور نظرت درباره این چیه؟ ممکنه کلید باز کردن یه در مخفی باشه.
- نه، اون صرفا یه نقابه برای پنهان کردن هویت مرگخوارها. بهتره با دقت بیشتری بگردید.
سینیسترا هم مثل ویولت خودش را با کپه وسایل شکسته مشغول کرد و ویکتور و لارتن هم مانند اینکه با نخهایی نامرئی کشیده شوند، به کمک دو دوست خود رفتند. سارا که در حال بررسی کردن دیوارها بود گهگاهی به سمت آنها برمیگشت تا مطمئن شود که کار خطرناکی انجام نمیدهند. دامبلدور هم با چرخاندن چوبدستیش در هوا و نجواکردن وردهایی سعی داشت به راز آن اتاق پیببرد.
ناگهان دوباره آن صدای مهیب به گوش رسید ولی این بار چنان شدتی داشت که دیوارهای اتاق لرزیدند و تکههای کوچکی از سقف اتاق فرو ریخت، تمام افراد دست از کار کشیده بودند، صدای نعره اژدها تمام شده بود ولی هنوز صدای فریاد پردرد و رنج مرد نگونبخت شنیده میشد، وحشت سرتا پای افراد محفل را دربر گرفته بود. دامبلدور با لحنی آمرانه ولی شور انگیز گفت:
- ادامه بدین بچهها، ناامید نشین، این صدا ناامید کننده و هولناکه ولی نشونه خوبی هم هست، این صدا نشون میده که یکی از ما داره به راهی که ما رو به اسکلت میرسونه نزدیک میشه.
با دلگرمی دامبلدور همه به کار قبلی خودشان برگشتند، حالا کپه وسایل کهنه تمام کف اتاق را پوشانده بود و در میان آن چهار نفری که به اجبار خودشان را به گروه تحمیل کرده بودند، در حال گشتن در میان وسایل شکسته و بی مصرف بودند. سارا که از این کار آنها به ستوه آمده بود فریاد زد:
- بسه دیگه! چقدر این آشغالا رو زیر و رو میکنین؟ اونا شکسته و بی مصرفن.
سینیسترا و ویولت و ویکتور و لارتن که از این حرکت سارا یکه خورده بودند دست از کار کشیدند و به دامبلدور نگاه کردند، انگار که به دامبلدور التماس میکردند که به آنها اجازه دهد به کار خود ادامه دهند. دامبلدور با لبخندی شیرین به نگاههای آنها جواب داد و رو به سارا گفت:
- بذار به کارشون ادامه بدن، شاید یکی از این وسایل یه رمزتاز باشه.
ویولت که از جواب دامبلدور دلگرم شده بود یک شنل کهنه و پوسیده را با جادوی چوبدستیش از زیر وسایل کهنه بیرون کشید، ناگهان قسمتی از یک دریچه چوبی که در کف اتاق و زیر وسایل کهنه بود پیدا شد، لارتن که دریچه را دیده بود فورا دامبلدور را صدا زد:
- پروفسور بیاین اینجا، اینجا یه دریچه هست با نقش یه اژدهای سه سر...............................
======================================
در راستای پیشنهادی که به ناظرین محترم محفل دادم، خلاصه پست خودم رو مینوسیم:
سینیسترا و ویولت و ویکتور و لارتن به بقیه محفلیها می رسند. در اتاقی که آنها هستند وسایلی وجود دارد که ممکن است آنها را به سمت اسکلت مورد نظر هدایت کند. اعضای محفل در میان قفسه ها مشغول گشتن می شوند و چهار تازه وارد هم در میان وسایل شکسته که وسط اتاق ریخته شده جستجو میکنند. هر از گاهی صدایی مهیب متشکل از نعره اژدها و فریادهای فردی درحال شکنجه به گوش می رسد که نزدیک شدن آنها به هدف را نشان میدهد. در نهایت ویولت در زیر وسایل، یک دریچه مخفی پیدا میکند که نقشی از یک اژدهای سه سر روی آن حک شده است.
تا چند روز آینده خلاصه خواهیم کرد ممنون که نوشتی خلاصه پستت رو اما به نظرم نیازی نبود
و اما نقد
پست خوبی نوشته بودی. معلومه که جدی خوب مینویسی. فضاسازی خوبی هم داشتی. آخرشم خوب تموم کرده بودی. دیالوگ هات هم خوب بود
و داستان رو هم خوب پیش برده بودی.
به هر حال اشکال خاصی نداشت پستت.
در کل 4 از 5 به همراه یه A در کل 9 امتیاز
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فایرنز در 1386/2/16 23:19:53
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/17 14:44:56
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/17 14:51:14
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/17 14:44:56
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/17 14:51:14
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=181728#forumpost181728
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج