جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  246 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  165 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مهر 1386 03:51
نمایش جزئیات
آفلاین
حاج کالین که با بقل گونه پاش به پهلو درک میزنه و صدای " هو " رو از دهانش خارج میکنه ، با دیدن صف مخوف و شلوغ بانک تمام چهره اش حاکی از اندوه میشود ، در همین لحظه کالین دستش و به سمت صف میبره بعد با اشاره انگشت صف به دو قسمت مساوی شکافته میشه و ملت از هم فاصله میگیرن ... ( تیریپ معجزه فرستاده مرلین ) ...

کالین که از حرکت انتحاریش راضیه ، میگه : همی ما رستگار شدیم و در این سف جایی کسب کردیم ، حال که جمعیت زیاد است ، بهتر است نماز جماعتی به طلب برنده شدن اقامه کنیم ، البته بعد از آنکه نام نویسی کردیم .

در همین لحظه مامورای بانک با داد و فریاد شروع به پرخاشگری میکنن .

- تو نمی تونی بیای تو ... برو بیرون ... اسمت توی لیست اخراجی هاست
- غلط کرده اون که من و توی لیست گذاشته ، من توی کتاب آخر توبه کردم .
- حرف نزن ... رات و بکش برو ... باز مال و اموار کدوم بدبختی رو پیچوندی ، آوردی بزاری تو بانک ؟
- درست صحبت کن ، الان جلوت آقای ماندانگاس فلچر ایستاده ، اینم نشان مامور بزرگ انتخابات وزارت سحر و جادو ... تـــــــــــــــر ...

دو تا نگهبان دمه در دستگاهای شناسایی وسایلشون و کنار میزارن و به سمت ماندانگاس خم میشن سپس میگن : ارباب ... ما رو ببخش ... نشناختیمت ... ارباب ...

دانگ :

دانگ همینطور که داره به سمت صف طولانی نزدیک میشه ناگهان درک و می بینه و میپره جلوی صف و با خوشحال میگه : درک چه خوب شد ، صبح بهت گفته بودم یک جا بگیری برام (!)

درک :

کالین یک عدد تسبیح از جیبش خارج میکنه و میگه : ببین برادر ، این ملت با زبان روزه آمدن اینجا ، صحیح نیست با رفیق بازی ... از موقعیت سوء استفاده کنی ... همانا مرلین خودش عالم ترین عالم هاست ... و مکار ترین مکار ها ... چی فکر کردی ؟

دانگ به سمت انتهای صف میره و خلاصه بعد از اینکه جذر سن مرلین و طی میکنه ، نوبتش میشه تا اسم نویسی کنه .

صندوق دار همونطور که ورقه رو در دست داره با اشاره به موارد : نام ، نام خانوادگی ، نام پسر عموی دختر خاله زاده ، چندتا بچه اید ، اثر انگشت شصت پای راست ، تاریخ تولد نوه عمه پدری و .... اضافه میکنه : لطفا بعد از پر کردن فرم در اون صف بایستید .

ماندانگاس سرش و بر میگردون و بابای اجدادش از خوفگیزر میاد جلو چشش و با گام هایی آکنده از خستگی به سمت صف بعدی میره که ...

- حساب های بانک پر شده ، گفتن اطلاع بدیم دیگه فرم به کسی ندید .
صندوق دار سرش و بر میگردونه و به جن بد قوار با حالت انزجار نگاه میکنه ، سپس شروع به داد و بیداد میکنه : مرتیکه ، خوب حساب ها رو به خزانه شماره سه تو خیابون مجاور بفرستید .

ناگهان الیاس در ماندانگاس ظهور میکنه و دانگ در افکارش قوطه ور میشه ... دزدی ... دزدی ...

- ولی چطوری گل من ؟
دانگ با خودش فکر میکنه و میگه : نمی دونم ، اینجا خیلی خفن پوشش امنیتی داره .
- باید بری تو کار درک ، اون هم مثل تو میدونه برداشت از پول ثروتمندا چیزی ازشون کم نمیکنه .
و دانگ در فکر فرو رفته بود که صدای آشنایی از پشت سر گفت : چی شد ؟ فرم پر کردی ؟

---------------------

مسلما صدا ماله درک بوده دیگه ... دانگم باید بهش رشوه بده ... حالا سوژه رو بگردونید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مهر 1386 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید. به پست هایی که در این تاپیک ارسال کنید، نمره تعلق خواهد گرفت و به نفرات برتر جوایزی تعلق می گیرد برای اطلاع بیشتر از این طرح به بیلبورد دیاگون مراجعه کنید.
------------------------------
- گابلین نرو بالا!
- بخوس* بینیم با!
درک در حالی که سعی می کنه خودش رو کنترل کنه، خیلی محترمانه میگه:
- هوی بچه پر رو! ساکت شو. می زنم از تاپیک معلقت می کنم ها! یالا بیا پایین. (محترمانه بود دیگه )
گابلین اعلامیه ای روی بیلبورد می چسبونه و بعد میاد پایین و میگه:
- اولا که در حال حاضر فقط مدیرا می تونن از تاپیک معلق کنن. دوما حیف که کار دارم باید برگردم بانک، وگرنه تا فردا صبح همون بالا می موندم. فهمیدی؟ واسه من شاخ نشو!
درک برای لحظه ای به این به گابلین نگاه می کنه تا اون کاملا دور شه و خطر رفع شه، بعد از نردبون بالا میره تا اعلامیه گابلین رو بکنه ولی وقتی چشمش به اعلامیه میفته، چنان تعجب می کنه که با نردبون می خوره زمین. بعد در حالی که بین این و این حالت در رفت و آمده، با خودش میگه:
- بانک گرینگوتز جایزه میده؟ هوووووم باید برم حساب باز کنم.
- هی یارو! نردبونت رو بده من بینم.
- با نردبون من چی کار داری؟ مگه خودت نردبون نداری مرتیکه بی ناموس؟ ()
- نه ندارم. مشکلی داری تو؟
درک نگاهی به هیکل و قد و قواره یارو میندازه و بعد میگه:
- نه نه، بفرمایین. اصن نردبون متعلق به خودتونه.
طرف نردبون رو میگیره و میره بالای بیل بورد تا اعلامیه گرینگوتز رو بخونه. درک بلند میشه تا به طرف بانک راه بیفته که یه دفعه فرد مذکور همراه با نردبون میفتن رو درک! فرد مذکور که افتاده روی درک و صدمه ای ندیده، بلافاصله بلند میشه و به طرف گرینگوتز می دوه.
درک که حالا هم به این و هم به این حالته، از نردبون به عنوان عصا استفاده می کنه و بلند میشه. در همین لحظه یه ساحره خوش قد و قامت به اون طرف میاد و میگه:
- آقا، میشه یه لحظه نردبونت رو بدین من برم اعلامیه گرینگوتز رو بخونم؟
و بعد بدون صبر، نردبون رو از زیر دست درک می کشه که در نتیجه، درک دوباره زمین می خوره و شپلخ میشه و بالطبع، کمی بعد ساحره و نردبون روی اون سقوط می کنن. (هی جو گیر نشو. این دفعه نردبون افتاد رو درک نه ساحره هه )
درک روی زمین در حال به فحش کشیدن زمین و زمانه و کم کم داره تصمیم می گیره تاپیک رو قفل کنه که یه دفعه صدایی میگه:
- یا آقا...
درک صب نمی کنه تا اون فرد حرفشو بزنه، بلند میشه یقه طرف رو میگیره و داد می زنه:
- مرتیکه عوضی! نردبون بهت نمیدم. اگه التماس هم بکنی نردبون بهت نمیدم. فهمیدی؟ حالا پاشو برو!
- چرا این قدر تند صحبت می کنی پسرم؟ همی آسلام هدایتت کند!
درک با شنیدن صدای حاج کالین متوجه سوتیش میشه و درنتیجه میفته به بوق مالی ماجرا:
- واااااای! حاج کالین شمایی؟ اصن بفرما رو نردبون اعلامیه رو نگاه کن. اصن نردبون چیه، بفرما رو کول من اعلامیه رو بخون.
درک بلافاصله زیر دو خم کالین رو میگیره و اونو می ذاره رو کولش تا اعلامیه رو بخونه و اصن هم توجه نداره که کالین داره میگه:
- ولی من که نمی خواستم اعلامیه رو بخونم.
با این حال، کالین وقتی خودشو روبروی اعلامیه می بینه، شروع می کنه به خوندن اون و چیزی نظرشو جلب می کنه: "نفر اول: یک رای برای انتخابات وزارت!" در همین حین، درک از اون پایین میگه:
- حاجی جون؟ اعلامیه رو خوندی؟ بیارمت پایین؟
- پسرم همی اعلامیه را خواندم ولی مرا پایین نیاور بلکه به سمت گرینگوتز روانه شو همی. باشد که حسابی افتتاح نماییم که همی مرلین رول الحسنه را در آسلام بسیار سفارش نموده است!
درک در حالی که به این حالت در اومده، حاج کالین رو که روی دوششه سمت گرینگوتز میبره.
--------------------------
* بخوس: ورژن قوی تری از بیشین. معنی لغوی: بخواب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 9 تیر 1386 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تو فکر سرگروه:فهمیدم مرلینیوس آفتابیوس..
سردسته ي مرگخوارها:هي ..از اين فكر را به سرت نزنه چون بيهودست..اين دفعه مرلين با ماست..
بعد يك آفتابه كه آشكار بود آفتابه ي مرلين هست رو از تو لباسش در آورد و به سرگروه نشون داد..
ناگهان هوا ابري شد و رعد و برق نواخته شد و يك هيكل مرليني از وسط آسمون افتاد پايين:
اي خائنين بترسيد از مرلين ..چرا سمبل ما را مي دزديد..بدهيدش به من تا آن را نزد مرلين باز گردانم..
بعد اونو از دست مرگخوار گرفت و در همين حين با آفتابه يكي هم بر سر آن بي نوا نواخت(!!) و سپس در ميان انبوهي از ريش ناپديد شد.
مرگخوارها هم پس از دست دادن آفتابه مرلين غم زده شدند و روحيه ي مبارز خودشون رو از دست دان براي همين دو گل پشت سر هم ..نه يعني چيزه ببخشيد به مرض افسردگي مفرط و ضايعگي مزمن(مذمن مضمن مظمن؟؟) مبتلا شدند. اما ناگهان دوباره هوا ابري شد و آسمان سوراخ شد يك آفتابه افتاد پايين:
دو ملت:
افتابه به شدت سياه بود و اين باعث اميدواري مرگخوارا شد..سرگروه كه از خوشحالي آپانديسش در حال اود (عود؟) كردن بود به سمت آفتابه شيرجه رفت و و با يك حركت كماندويي آفتابه رو قاپيد و بالاي سرش برد و به حالت رضازاده سرشو تكون داد:(hammer:) مرگخوارها كه دوباره اميد گرفته بودند پشت سر سردستشون به سمت بچه ها رفتند.
سرگروه: آفتابه ي لرد نه؟
لارتن: آره بوي لرد رو مي ده
در اين بين مرگخوارها هي جلو ميومدن و بچه ها عقب مي رفتند تا اينكه
-: جيغغغ
بچه ها:
در برابر چشمان حيرت زده ي بني آدم(!) ناگهان يك سوراخ گنده تو زمين ايجاد شد و ملت مرگخوار رفتن توش و فضا فضاي سرسره هاي شهربازي رو تداعي مي كرد
يكي از خلق: ببينم پس ما چرا نيفتاديم تو اين چاله؟ ما كه قبل از مرگخوارها از روش رد شديم...
سرگروه:بيايد بچه ها ..ديگه از هيچي نترسيد مرلين با ماست...( يا شايدم دوغ)!!!!
خلق جو زده كه حسابي تحت تاثير فضا قرار گرفته بودند پشت سر سرگروه راه افتادند و به رژه ي پنگوئن ها(!!!!) ادامه دادن كه ناگهان:
-: جيغغغغ......پوف ..ديش ..دوغ ..بوق
======
نكته ي اخلاقي : آدمو سگ بگيره ..جو نگيره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 9 تیر 1386 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
از پست پروفسور سینیسترا ادامه داده شد
----------------------------------------------
در حالی که ملت از شدت خوشحالی در واگن به حرکات های ناشیانه و سوت زدن می پرداختند و به سمت مقصدشان میرفتد.
سرگروه در حالی که گالیون ها رو تقسیم می کرد:دوتا من،یکی دامبل.....یکی من،هیچی دامبل.......سه تامن،سه تا من
پرسی:ببینم سهم ما چی میشه سرگروه؟؟
سرگروه:پسرم دنیا ارزش این حرفا رو نداره....پول چرک کف دسته....برو خدا رو شکر کن سرطان نداری . بره چی دنبال پولی ،این هری این همه پول داره ولی سایه بابا و مامان سرش نیست....
پرسی:
و سرگروه با صدا های ملت که فریاد می زدند"رسیدیم و رسیدیم/تو را که ما ول بودیم/ دنبال پول بره دامبل بودیم"(چه جفنگ شد) به این نتیجه رسید که هم اکنون دیگه وقت پیاده شدنه.
ملت به ترتیب پیاده شدن و از زیر زمین های مخوف خارج شدن.
سرگروه:خوب بچه ها همه با هم ورد دانکیوس رو بگید تا هرچه سریع تر در بریم.
ملت:دان.....جییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
بله صحنه ای که باعث شد ملت جیغ بزنن ورود تعداد زیادی مرگخوار به داخل بانک بود.
سردسته مرگخوارا:این یه سرقت مصلحانه است همه پولاتون رو به آرومی بریزید رو زمین.ما این پولا رو بره لرد که می خواد مو بکاره لازم داریم پس عجله کنید.اگر کوچکترین خطایی ازتون سر بزنه با خشانت ملت مرگخوار روبرو میشید.هی تو (در حالی که به سرگروه اشاره میکنه)همه پولا رو بیا اینجا
ملت:
مرگخوارا:
تو فکر سرگروه:فهمیدم مرلینیوس آفتابهیوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1386 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا بسی زیاد تر از بسیار خیلی گرم بود . بچه ها اهسته وارد کوچه ی دیاگون شدند . یکی از بچه ها که حسابی هول کرده بود , گفت :
_ دارم سوژه رو میبینم ! اههههههه! نیگا چقدر گنده است ! تا شونصد سال دیگه هم بودجه امون تموم نمیشه ....
بچه ها در حالی که با تعجب به سمت بانگ میرفتند و بانک را گالیون گنده ای میدیدند با یکدیگر صحبت میکردند .
پرفسور ورانسکی : اهای ! تابلو ها , پخش شین ....
بچه ها متواری شدند و حتی یک نفر در کنار پرفسور نموند .
پرفسور : نمیخواد .... پخش نشین ! با هم میریم تو ....
انها وارد بانک شدند ....
سقف بانک بسیار بلند بود . هوای داخل بانک خنک تر از بیرون بود . بچه ها به سمت جن کوچکی رفتند که پشت اولین میز بود و مگسی را از پا گرفته بود و تکان میداد .
پرفسور : ما میخوایم بریم توی خزانه ها .... اخه میخوایم دزدی .... یعنی چیز .... واسه ی هاگوارتز کاری داشتم .... صندوق شماره ی سیصد .
جن با بی حوصلگی کلیدی را به دست پرفسور داد و گفت :
_ برید .
انها وارد خزانه شدند . جن کوچکی نیز به دستور جن کلید دهنده به دنبال انها امد .
جن : برید توی این واگون .... واگون خانوادگی داریم ولی واگون مهد کودکی نداریم .
یکی از بچه ها : اقا اجازه ؟ میتونم گردو خاک راه بندازم ؟
انها سوار چند واگون پشت سر هم شدند .
تلق ! تولوق ! بومب ! قیـــــــــــــــــــــــــژ ! گومپ !
بچه ها :
انها بالاخره به نزدیکی صندوق رسیدند . همگی پیاده شدند . پرفسور با حرکت چشم و ابرو به یکی از بچه ها اشاره کرد که جن را تغییر شکل دهد . دانش اموزم که قلبش در دهانش می تپید چوبدستی اش را بیرون اورد . فکری به ذهنش نرسید جز اینکه بگوید :
_دانكيوس
یک خر خاکستری از غیب در هوا ظاهر شد .
ملت : ملوس ؟!
ملوس به سمت صاحبش رفت و صاحبش به جن اشاره کرد . ملوس سم خود را بلند کرد و روی جن گذاشت .
جن :
بچه ها به طرف صندوق رفتند . پرفسور به لاوندر اشاره کرد و گفت :
_ در صندوق رو تغییر شکل بده !
ملوس از کنار بچه ها گذشت و سوار یک واگون شده و رفت .
لاوندر :صندوقيوس ضايعيوس
چلپ چلپ صندوق به گوش رسید و در صندوق باز شد . همه با خوشحالی به داخل ان نگاه کردند . گویی شانس با انها رو بود . بچه ها وارد ان شدند و کیسه کیسه طلا را در واگون ها ریختند وقتی واگن ها پر پر شد یکی از بچه ها گفت :
_ حالا چی ؟
پرفسور : خودتونو تغییر شکل بدید !
بچه ها : به چی ؟
پرفسور : ! به گالیون !
صدای فریاد های دانش اموزان امد و بعد چندین گالیون روی زمین ریخت . بعضی ها هنوز چشم داشت و یا دماغ داشت . پرفسور با ناراحتی انها را در جیبهایش ریخت و به سمت واگپن ها رفت . در راه هیچ خطری او راتهدید نکرد . وقتی میخواست بیرون بیاید , با نگرانی به طلا ها نگاه کرد . انها را غیب کرد و به هاگوارتز فرستاد و بعد بچه ها را دوباره تبدیل به خودشان کرد .
* * * *
بیست دقیقه ی بعد در هاگوارتز .
دامبلدور : طلاها رو وقتی رسید به هاگوارتز ازمون زدند .
ملت :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/4/8 9:58:26
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/4/8 11:13:44
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1386 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
غول بدنش را چند تا پیچ و تاب می دهد و خودش را خم و راست می کند و لویپن هم توی دهنش دادو بیداد می کند. ملت هم دهنشان وا مانده هست.
سرگروه فکری می کندو می گوید: همه با هم ورد مرلینیوس آفتابیوس!
همه با هم چوب دستی هایشان را بالا می برند و یک آفتابه ی بزرگ طلایی ظاهر می شود. بدون شک خوش شانسی به آنها رو می آورد و لویپن زنده می ماند. اما غول یکی از پاهایش را روی آفتابه می گذارد و آفتابه با زمین یکی می شود.
ملت: فکر دیگه ندارید سرگروه؟
سرگروه: امم.... خب بچه ها حقیقت اینه که هممون باید یه روزی این دنیای فانی رو ترک بگیم و به دیار باقی بشتابیم! خب حالا برخی دیر تر برخی هم زودتر ...لویپن هم الان اجل به سراغش اومده و متاسفانه کاری هم از دست ما ساخته نیست!
عوامل پشت صحنه :
در همین زمان غول لویپن را قورت می دهد و ملچ ملوچی می کند و دستی به شکمش می کشد. اما ناگهان تحولی در درونش احساس می کند. لباس های کهنه و مندرس لوپین که هر صد سال یه بار می شوید! ( تیکه ی هری پاتری !)
کار خودش را می کند .
غول:
در همین زمان هزارن جن و جادوگر و ساحره و حشره و موجود دیگر و البته لویپن از محتویات بالا آورده ی غول پدیدار می شوند. غول هم مسموم می شود تالاپی روی زمین می افتد.
لویپن گرد و خاک لباسهایش را می تکاند و رو به سرگروه می کندو می گوید: حللللللللللله!
همگی با هم سوار واگن می شوند تا به سمت در خروجی حرکت کنند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1386 16:56
نمایش جزئیات
آفلاین
اما چون بخت و اقبال به آنها رو پیدا کرده بوده در خزانه خود به خود باز میشه
سرگروه:تا میتونید بریزید تو جیبتون این مال هریه تازه اگه بفهمه بره آلبوس بردیم خوشحال هم میشه
به این ترتیب ملت جیب های خودشون رو پر میکنن و دوباره سوار واگن میشن و به راه ادامه میدن
سرگروه:خوب دیگه خیلی پول جمع کردیم باید برگردیم بیرون
بورگین:توجه کردین هیولااااااااااا که چهار ساعت دنبال ما بود الان نیستش
اما قبل از اینکه کسی بخواد به این مورد فکر کنه نوری جلوشون ظاهر میشه که نشان دهنده آخر راه بوده
ملت:هووووراااااااااااااااااااااااا
لارتن:کو ریموس؟؟کجا رفته؟؟
سرگروه:ولش کن خودش میاد
بلاخره ملت میرسن و پیاده میشن همینکه میخوان از زیر زمین خارج بشن یک سری صداهایی به گوش میرسه
-مووهاهااااااا....موووهاهاااااااااااااا...................
-جییییییییییغ.ولم کن من هنوز جونم .یکی دیگه پول دزیده ما باید بمیریم
ملت متوجه صداها میشن و از آنجا که خیلی فضول بودن بر میگردن ببینن چی شده که ناگهان یک غول خفن رو میبینن که لوپین توی دهنش بوده
سرگروه:خیلی خطرناکه ملت!!!باید برگردیم
وهمه به دستور سرگروه بر میگردن و از زیرزمین خارج میشن. در این هنگام لارتن که حالا حس رفاقت گرفته بودتش در حالی که فریاد میزده رفیق بمیگرده طرف زیرزمین و گروهی نیز که خیلی مرد بودن و مرده رفاقت، جو گیر میشن و دنبالش میرن.و سرگروه نیز که این صحنه رو میبینه نمیتونه خودش رو ببخشه و دستور برگشتن رو میده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالسیبر در 1386/4/6 17:31:04
سلطان طلسم فرمان lord of imperius curse
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1386 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان صدای تقی بلند شد و اگن از حرکت باز ایستاد .
سر گروه : صدای چی بود ؟
یه نفر از زیر دست و پا گفت : یه سنگ زیر چرخ های واگن گیر کرده و جلوی حرکتش رو گرفته !
اما : هی نگاه کنید اژدها داره نزدیک میشه .
آماندا : چه عالی ! واقعا عالیه !!!
سر گروه : به جای این حرف ها یکی بره و اون سنگ رو از سر راه برداره و الا همگی مون توسط اون اژدها کباب میشیم !
لارتن : چه پایان غم انگیزی !!
و با این حرفش همه را به گریه فرا خواند .
ملت : ااااااااااااا ووووووووو اوهو اوهو اوهو
آماندا : شیون نکنید . ما یه دو تا راه داریم . اولی اینه که فرار کنیم ،
دومی هم اینه که ... اینه که ...خب فرار کنیم !!!
سرگروه : راه دوم از اولیه بهتره همه موافقید ؟
جمعیت به طور یکصدا :
ببببببببببببعلللله !
پس همه از واگون پیاده شدند و مثل گوسپند های قحطی زده فرار کردند .
در این میان بورگین برای اینکه جو را گله مانند تر بکند سر داد : بعععع بععع بعععع !!! :yclown:
همه دویدند و دویدند و دویدند تا به خزانه ای رسیدند .
آماندا : هی صبر کنید !!! من این خزانه رو میشناسم . این باید ماله هری باشه .
با این حرف همه از جمله اما و سرگروه به طرف خزانه یورش برده و در صدد بر آمدند تا در آن را ببازند !
سر گروه : صبر کنید اینطوری نمیشه .
بعد عربده کشید : خزانیوس ضایعیوس !(همون صندوقیوس ضایعیوس منتها با اندکی تلخیص !)
وقتی در خزانه باز شد همه ی نو جوانان مدیر و مدرسه پرست هاگوارتز اینشکلی شدند : .
و بعد از اینکه بورگین ابراز وجود کرد دیگران نیز به تقلید از او داخل خزانه شدند و درون سکه شیرجه میزدند . همه اینکار رو کردند به جز ... ریموس .
وقتی همه وارد شدند (البته که جز ریموس !) در خزانه محکم بسته شد و همه (باز هم جز ریموس !!!) در خزانه زندانی شدند .
همه (جز ریموس ) : جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ !
ریموس (جز همه !) :
و کمی بعد صدای جریان آب از لوله هایی که زیر زمین خزانه شنیده شد . درست یه دقیقه بعدش زیر پای ...* خیس شد !
...*: به جون عمه جان عمه جا عمه جانم من نبودم !!!
همه : آره جون خودت !
سر گروه : نه دوستان اگه دقت کنید میبینید که آب کف زمین پخش شده . در این صورت ...* گناهی نداره !
...*:
آماندا : اجازه آقا ؟
سرگروه : بله جانم ؟
آماندا : پس یعنی ما هر لحظه ممکنه غرق بشیم ؟
سرگروه احسنتم جانم !حدس شما درسته . عالیست 1 گل قالیست ! الان جون همه ی ما ... توخطره ! تو خطره ؟ نههههههه!!!
لارتن : ولی در نا امیدی بسی امیدی است ! حالا حال کنید !
مرلینیوس آفتابیوس ! حال ما در پناه آفتابه ی مرلین شانس بیشتری خواهیم داشت !
در آن سوی خزانه دو نفر از خانم ها مشغول صحبت با یکدیگر بودند :
- : ببینم این چندمین مانعیه که بهش برخوردیم ؟
-: نمیدونم برای چی میپرسی ؟
-: میخواستم بدونم که چند خان دیگه مونده تا هفت خان رستم رو به پایان برسونیم !
-----------------------------
...* ---> به دلیل حمایت از آبروی این شخصیت از نوشتن نام معذوریم !
-----------------------------
پست ها دنباله دارن دیگه درسته ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1386 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
حدود هزار گالیون در آنجا بود. تمام بچه ها به این حالت وارد شدند. سرگروه بلافاصله به سمت گالیون ها حمله برد و مشتش را بر روی آنها گذارد و کشید. - ا... ا.... این چرا انقدر سفته... آهان در اومد. با در آمدن گالیون ها موجی از نفس گرم در فضا پیچید. از محلی که قبلا گالیون ها در آنجا بودند خون بیرون میزد. سرگروه در حالی که به این حالت به محل گالیون ها نگاه میکرد گفت: لارتن تو چرا اونجا... اما با دیدن نور نارنجی رنگ که با اختلاف یک سانتیمتر از بالای مویش گذشت و قسمتی از آن را سوزاند حرفش را خود. دعا میکرد حدسش درست نبود اما بر روی تابلوی بزرگی بر بالای صندوق نوشته شده بود:
خوابگاه اژدهای اصلی
هنگامی که سرگروه این جمله را با صدای بلند خواند بچه ها در حالی که سرعت اسنیچ را به دست آورده بودند، از آنجا دور شدند و با هربار دور شدن سرعت چرخش سرگروه که جلوی در ایستاده بود بیشتر میشد. سر انجام زمانی که سرگروه از حرکت ایستاد به این حالت در آمد و به همین سبب اژدها را برای مدت کوتاهی کور و خود فرار کرد. سرانجام زمانی که به درون واگنی پرید که اعضای گروه در آنجا بودند نفس آسوده ای کشید. اما گفت: اصلا دزدی به ما نیومده. امتیاز نخواستیم بیاید برگردیم. سرگروه دست یکی دیگر از اعضا که زن نیز بود را بلند کرد و با آن به در گوش اما نواخت. سپس در حالی که به این حالت آخرین تارهای مویش را میکند گفت: این همه راه اومدیم حالا برگردیم؟؟ ناگهان صدای تقی بلند شد و واگن از حرکت باز ایستاد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1386 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها در حالي كه جيغ ميزدند به سمت واگونها دويدند. با هر قدمي كه برميداشتند از جيبها، كلاه و بند شلوار و هر جايي رو كه فكرشو بكنيد گاليونها بيرون ميريخت. بچه ها به اولين واگوني كه رسيدند همگي باهم ده بيستايي روي كله هاي هم سوار شدند و واگون شروع به حركت كرد. پشت سر واگون گاليونها در هوا ميچرخيدند و بر شكم اژدها ميخورد. اژدها هر لحظه به واگون نزديك تر ميشد و بچه ها وحشت زده بر روي يكديگر تقلا ميكردند. واگون سنگين شده بود و آهسته تر ميرفت.
سرگروه كف واگون، در حالي كه زير وزن بچه ها در حال خفه شدن بود فرياد زد: بچه ها...ور...ورد جورابو... رو اژدها اجرا كنيد!
بچه ها چوبدستيهاشونو به سمت صورت خود گرفتند وفرياد زدند: آناتو ميافونرا .
سرگروه كه داشت اشهدشو ميخوند گفت: نــــــــه...رو...رو..روي...اژ..اژدها....اجـ...اجرا...كنـ...كنيد.
سرگروه اينو و گفت و مرد. اژدها دهنشو باز كرده بود كه آتيش بريزه رو سر بچه ها؛ اما بچه ها قبل از اينكه اژدها كاري بكنه چوبدستيهاشونو به سمتش گرفتن وفرياد زدن: آناتو ميافونرا.
نيروي چوبدستيها به هم پيوستند و جورابي زخيم به ابعاد پاي يك غول روي سر اژدها كشيده شد. اژدها كه گيج شده بود سر پيچ با كله رفت تو ديوار.تصویر تغییر اندازه داده شده
بچه ها از خوشحالي جيغ كشيدند و در همون لحظه بود كه واگون از حركت ايستاد. اونها روبروي در يكي ديگر از گاو صندوق ها بودند.
دنيس: همه ي سكه هاي من ريختن زمين. بيايد اين گاوصندوق را هم بزنيم.
سپس چوبدستيشو به سمت در گاو صندوق گرفت وگفت: صندوقيوس ضايعيوس .
و در يك چشم به هم زدن در گاو صندوق به بوق تبديل شد.
بچه ها:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیس در 1386/4/6 13:35:33
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم