جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  46 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
-راه حل مشکلات ما شکلاته! ارباب خودشون گفتن شکلات بخوریم خوب میشیم. ما باید شکلات پیدا کنیم!

ملت مرگخوار:

اسنیپ که بی حوصله تر از هر زمانی بود با طلسمی هکتور را منجمد کرد تا مانع لرزش بی وقفه او شود.
- انگار رفتن لرد بدجوری روت تاثیر گذاشته هکتور...شکلات؟ممکنه توضیح بدی چطور با شکلات ممکنه حالمون خوب بشه؟چرا جواب نمیدی؟10 امتیاز از گریفندور کم میشه...خب؟ما منتظریم...برای چی زل زدی به من؟10 امتیاز دیگه هم از هافلپاف کم میکنم.اگر تا سه ثانیه دیگه جواب ندی 10 امتیاز دیگه از ریونکلا کم میشه هرچند همین الان سه ثانیه گذشت پس کم شد!

آرسینوس که می کوشید از پشت سر مرگخواران سرک بکشد فریاد زد:
- سیو...بیا اون ده امتیازو به گریفندور پس بده جاش 1000 امتیاز از دوتا گروه دیگه کم کن...

اسنیپ بی توجه به فریاد اعتراض آمیزی مرگخواران هافلپاف و ریونکلای اطرافش گفت
- وسط دعوا برای من نرخ تعیین نکن آرسینوس وگرنه همون 1000 تارو از گریفندور کم میکنم...خب هکتور...

لینی درحالی که بر فراز سر جمعیت پرواز می کرد گفت:
- میگم سیو فکر نمی کنی مشکلی وجود داشته باشه این وسط؟

- نه فکر نمی کنم!

- ولی من فکر میکنم داره ها چون هکتورو منجمد کردی نمی تونه جوابتو بده.

اسنیپ بی آنکه ذره ای خودش را ببازد یا خم به ابرو بیاورد طلسم هکتور را باطل کرد و در عین حال به کمک منو، ممد مرگخواری هافلپافی را که به کسر بی دلیل نمره از گروهش معترض بود به سوی جزایر بالاک راهنمایی و اساسا از سوژه محو ساخت!

در حالیکه هکتور در حال کش و قوس دادن به عضلاتش بود اسنیپ با آرامش تمام منویش را غلاف کرد و سپس رودر روی هکتور ایستاد.
- خب هکتور....قبل از اینکه یه بلیط یک سفره و بی بازگشت به جزایر بالاک برات صادر بشه دقیقا برای ما توضیح بده منظورت از خوردن شکلات چی بود؟

هکتور که پس از باطل شدن طلسم، سیستمش کم کم روی ویبره تنظیم میشد با مشاهده صورت سرد و بی روح و نگاه خیره اسنیپ مجددا به روی سایلنت برگشت.
- ام...چرا منو اونجوری نگاه میکنی سیو؟ نه....منو نه....باشه میگم!خب آخه من چطوری شکلاتو برای شما توضیح بدم؟شکلات مگه تا حالا نخوردین؟مگه نمی دونین ارباب بیشتر از هرچیزی شکلات دوست داره؟پس اون چیزایی که براش تو مناسبتا هدیه می بردین چی بودن؟از همونا منظورم بود گفتم شاید ما هم خوردیم حالمون خوب شد و تونستیم یه راه بهتر برای پیدا کردن ارباب پیدا کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس و هکتور هم در توافقی بی صدا با هم در یک گروه قرار گرفتند.

نگاه هکتور بین افراد حاضر در سالن میچرخید. هیچکدام در نبود لرد حال و روز خوبی نداشتند. از بلا گرفته، که چون دستش را مقابل صورتش گرفته بود و گریه میکرد به توده ای موی وزوزی تبدیل شده بود(!) گرفته تا هکتور که برای اولین بار دست از پاتیل و معجون هایش کشیده بود و مبهوت به اربابش فکر میکرد.

نگاه هکتور به چتری افتاد که کنار دیوار تکیه خورده بود. چتر لرد!
-ارباب حتی چترشون رو هم با خودشون نبردن. اگه بارون بگیره چی؟ روونا ما باید ارباب رو پیدا کنیم. باید...

نگاه هکتور به چشمان روونا خیره بود ولی به وضوح مشخص بود مخاطبش تک تک مرگخواران حاضر در سالن است. جایی که حتی مورفین با یک منقل قابل حمل برای پیدا کردن لرد در جمع مرگخواران ظاهر شده بود.

روونا نگاهی به چهره مصمم تک تک آن ها انداخت و با جدیت گفت:
-ما ارباب رو پیدا میکنیم. نگران نباشید. خب مهم ترین سوال اینجاست که از کجا شروع کنیم. اینجا کسی نظری نداره؟

سکوت سنگینی در جمع مرگخوار ها حاکم بود. تا به حال پیش نیامده بود که هیچکدام از آن ها همراه لرد نباشد. به یاد نداشتند حتی خودشان هم بدون او جایی رفته باشند. مخصوصا هکتور!

تک تک حرف های لرد را به یاد می آورد. این حرف را که لرد میگفت او در تک تک صحنه های زندگیش حضور دارد. اینکه او جوان مستعدی است. اینکه معجون های هکتور درست مثل ساعت مادربزرگش درست کار میکنند. هکتور همه را به یاد آورد. اما هکتور چیز دیگری را هم به یاد آورد چیزی مهم تر... راه حل مشکلات!

-شکلات!
همه سر ها به سمت هکتور چرخید. روونا با بهت گفت:
-هکتور چی شده؟ حالت خوبه؟
-راه حل مشکلات ما شکلاته! ارباب خودشون گفتن شکلات بخوریم خوب میشیم. ما باید شکلات پیدا کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 12:36
نمایش جزئیات
آفلاین
میرزا بدون اینکه کسی فهمیده باشد به آشپزخانه اش برگشت . نگاهی به سرتاسر آشپزخانه مرتبش انداخت . دلش بی شک برای اینجا تنگ می شد اما .... اما هر چیز بهایی دارد . و بهای یافتن اربابش ، از دست دادن اینجا و حتی جانش بود !
ساطور هایش را به کمر بست . کلاه مشکی ای که لرد به مناسب تولدش به او داده بود را بر سر گذاشت و لباسش را مرتب کرد . پیش رویش ، روی پیشخوان ، جعبه ای قهوه ای قرار داشت . درش را باز کرد .
داخل آن ، ارزشمند ترین هدیه تولدش قرار داشت . چاقویی منحنی ویژه شکار ! باز هم هدیه ای از ارباب ! اشکش را که آرام جاری شده بود را پاک کرد . چاقو را به دست چپش بست . چرم روی ساعد دستش را مرتب کرد و سوتی کشید .
ساندرز بی معطلی روی دست آگوستوس نشست .

روونا همچنان حرف می زد .

- خب ... کی حاضره به من کمک کنه ؟

راک وود از پشت دستش را روی شانه او گذاشت .

- من کمکت میکنم ریونکلا !

چهره جدی و اخم آلود راک وود برای همه یادآور زمانی بود که آگوستوس جوان تازه به جرگه مرگخواران پیوسته بود . جوانی بی رحم و خشک !
اما اینبار حق داشت . اربابش از دست همه شان ناراحت بود .

از گوشه و کنار صدای همهمه ای شنیده می شد . همهمه هایی در توافق با راک وود .
روونا دستش را به نشانه تشکر روی دست میرزا گذاشت .
- ممنون آشپز باشی .... امممم تو ، مورگانا ، آرسینوس و آشا با هم باشید .

مورگانا که کنار راک وود قرار می گرفت لبخندی حواله پسرش کرد . آگوستوس نیز با لبخندی جواب مادرش را داد .

روونا ادامه داد :
- رودولف و بلا و لینی هم .... بخاطر خدا رودولف ! آدم که با قمه زیر ناخن شصت پاشو تمیز نمی کنه که !!! واااا !

لحظه ای تمام توجه مرگخواران متوجه کند و کاو های رودولف شد تا اینکه با آب غوره دوباره بلا ، همه به همان حال و هوای پیشین خود برگشتند :

- اگ ... هق ... اگه ارباب اینجا بود ، هق ، به رودولف می گفت بره سر نگهبانیش .

سوروس سعی کرد اوضاع را بدست بگیرد :

- آره آره بلا . حق با توئه ! خیله خب روونا . رودولف و بلا و لینی و مورفین !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/10/30 13:12:13
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف که رفت، جو سنگین تر شد. روونا سعی کرد بغضش را فرو دهد. چندان موفق نبود، صدایش هنوز می لرزید:
-ارباب منو به خاطر پشتکارم تحسین می کرد...

-ارباب خوشحال بود که من با گوشی مشنگی فعالیت می کنم...

-من خودم یواشکی فهمیدم ارباب گل های رز منو دوست داشت! تازه وقتی تصمیم گرفتم دیگه غر نزنم خوشحال شد!

-وقتی من موج غر زدن راجع به امتحاناتو راه انداختم، ارباب از من ناراحت شد!

آگستوس با صدای غمباری گفت:
-ارباب قارچ دوست داشت، به من گفته بود براش بگیرم ولی من یادم رفت...

هکتور آهی کشید:
-ارباب هیچوقت از معجون های من نخورد...

آرسینوس هم ادامه داد:
-ارباب خوشحال بود که من موز نمی خورم!

در همان لحظه، رودولف و بلاتریکس نیز وارد شدند. در میان صدای هق هق بلاتریکس، زمزمه های رودولف به سختی شنیده می شد:
-ارباب به من اجازه داده بود برای نوامیس مردم مزاحمت ایجاد کنم!

احساس همه یکسان بود: ناراحتی و پشیمانی!

روونا سعی کرد اتفاقات روز آخر را به یاد بیاورد. روز بدی بود. وقتی از سر حواس پرتی مرگخواران، دامبلدور و هری پاتر وارد خانه ریدل ها شده بودند. اتفاقات پیش چشم روونا رژه می رفتند. سرش را تکان داد، نمی خواست به "بعدی ها" بیندیشد. همین اندازه کافی بود. صدایش را صاف کرد:
-خب، قرار شد بریم دنبال ارباب درسته؟

از گوشه و کنار سالن، جواب های مثبتی به گوش می رسید. ادامه داد:
-فکر نمی کنم اینجا کسی منکر هوش ذاتی من بشه. از سویی، به خاطر خون آشام بودنم بهتر از شما می بینم و میشنوم. قدرت بدنی بالاتری هم دارم. اجازه می دید اینبار، من رهبری گروهو بر عهده بگیرم؟

همه حیرت کرده بودند. صحبت های روونا، متواضعانه نبود اما تا همین حد نیز از او بعید به نظر می رسید.

مجددا، جواب های مثبتی از گوشه و کنار سالن به گوش رسید. لبخند رضایت آمیز روونا و دل های امیدوار مرگخواران. اگر هق هق های بلاتریکس را در نظر نگیریم، منظره زیبایی بود.

-خب، همه ما که نمی تونیم به یک سمت بریم. ما باید نیروهامون رو به چند گروه تقسیم کنیم. اما، دقت کنید که توانایی گروه ها باید با هم برابر باشه. کی داوطلبه توی این کار به من کمک کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا راونکلاو در 1393/10/30 12:28:07
ویرایش شده توسط روونا راونکلاو در 1393/10/30 12:30:15

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1393 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد

_بلا؟!داري گريه ميکني؟!مگه ميشه؟!

بلاتريکس سرش را بالا اورد...خشم توي چشمهاش موج ميزد...لب هاش ميلرزدن...تنها کاري که کرد اين بود که چوبدستيش رو بالا اورد...
_آواداکداورا!

همه مرگخوارها بهت زده به بلاتريکس نگاه کردن...کسي جرات گفتن هيچ کلمه اي نداشت...سرانجام رودولف با من و من گفت:
_بلا! ميدوني الان يکي از دوستان مرگخوارمون رو کشتي؟!
_مهم نيست...وقتي ارباب نباشن هيچي مهم نيست!
_ميدونم...ولي خب...
_ولي چي؟!منظورت چيه؟!مگه نميبيني...ارباب ترکمون کرده! ارباب از ما دلسرد شد و ما رو تنها گذاشت...ما لياقت داشتن چنين اربابي رو نداشتيم!ما...ما...

گريه ديگر امان حرف زدن رو از بلاتريکس گرفت...اون هق هق کنان اتاق رو ترک کرد...انگار ديگه براش مهم نبود بقيه مرگخوارها در موردش چه فکري ميکنن.

مرگخوارها همه سر هايشان پايين انداخته بودن...
هکتور دستش رو از درماندگي رو پيشونيش گذاشت و گفت:
_بلا راست ميگه...ما ارباب رو نااميد کرديم...
_ما نميخواستيم که اينطور بشه هکتور...
_ولي شد...اي کاش ميتونستيم به ارباب ثابت کنيم که چقدر بهشون وفاداريم...کاش!
_الان هم ميتونيم آرسينوس!

همه ي سر ها به طرف سيوروس برگشت...مرگخوارها چه طور ميتونستند حالا که لرد رفته به او ثابت کنن که وفادارن؟!
مورا بلاخره تحمل نکرد و گفت:
_ميشه بدونم چه جوري سيو؟!
_ما بايد ارباب رو پيدا کنيم...

خنده روونا صحبت هاي سيوروس رو قطع و نيمه تموم گذاشت...
_سيو...فکر ميکني ما ميتونيم ارباب که بزرگترين و پيشرفته ترين جادوگره رو پيدا کنيم وقتي اون نخواد؟!ميدوني چقدر مشکله؟!ميدوني چه مشکلاتي برامون پيش مياد اگه بخواييم بريم دنبال ارباب؟!
_ميخواي بگي برامون خطر داره روونا؟!مثلا خطر مرگ؟!
_صد در صد سيو...شک نکن که پيدا کردن ارباب سخت ترين و مشکل ترين کاري هست که ميشه انجام داد!خطر مرگ که طبيعيه!
_خب؟!يعني براي پيدا کردن ارباب و اعلام وفاداري بهشون،ارزش نداره که جونمون رو بذاريم وسط؟!

مرگخوارها به سيوروس خيره شدن...سيوروس درست ميگفت!
ليني سکوت مرگخواران رو شکست و گفت:
_شرم آوره!يک لحظه به کارهايي که ارباب برامون انجام داده فکر کنيد...به ياد بياريد که ارباب براي هرکدوم از ما چه کارهايي که نکرده...

مرگخوارها به فکر فرو رفتن...لرد ولدمورت براي اونها چيزي فراتر از يک ارباب بود...لرد ولدمورت براي اونها همه چيز بود...خانواده،دوست،گذشته،آينده،همه چز اونها لرد بود.

رودولف بلند شد و نگاهي به بقيه مرگخوار ها کرد...سپس قصد کرد از اتاق خارج بشه...
_کجا رودولف؟!
_مگه نميريم تا به ارباب نشون بديم که بهش وفاداريم؟!دارم ميرم بلا رو بيارم تا با هم بريم...
_چرا...ميريم دنبال ارباب و بهشون ثابت ميکنيم که بهشون وفاداريم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 4 مهر 1393 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
چکیده:
گویا محفل و مرگخواران متحد شده اند ولی به هم شک دارند. بخصوص، محفل به مورفین شک دارد که یک رفت و آمدهای مشکوکی دارد، با یک سرهنگی..



و اینطور شد که سرهنگ با مورفین دست به یکی کرد و خواست زیر آب محفل رو بزنه که ناگهان یک وزیر سحر و جادویی آمد که گفت:"من سرهنگ نیستم! من حقوقدانم!"

سرهنگ و سرهنگ ها که احساس خطر کرده بودند همگی رفتند پیش سرتیپ ها. سرتیپ ها و سرهنگ ها همگی تشکیل جلسه دادند تا فکری بکنند و بتوانند همچنان به تکتازی خودشان ادامه بدهند.

از آن سو، مورفین که از سرهنگ ها و سرتیپ ها ناامید شده بود و میدید که نفوذشان کمتر شده است، رفت پیش حقوقدانان و آنان را به پارک جادوگران دعوت کرد تا بتواند از آنان پذیرایی مفصلی بکند و این قشری که در حال حاضر قدرت برتر را در دست داشت، جذب مرگخواران و خود کند.

یکی از جذابترین قسمت های پارک جادوگران، قسمتی بود که مورفین در نظر داشت پس از صرف شام، حقوقدانان را به آنجا ببرد یعنی تونل وحشت. محفل هم که از این قضیه با خبر شده بود تصمیم گرفته بود در تونل وحشت بوسیله دامبلدور، دابی، مالی و لوپین از آن ها پذیرایی مفصلی بکند.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 7 فروردین 1389 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
هتل بين جاده اي
سوييت محفل ققنوس

همه ي محفلي ها در سوييت خود جمع شده و هركدام مشغول انجام دادن كاري بودند ... جيمز يويو اش را تميز ميكرد ، مالي در آشپزخانه ظرف ها را ميشست ، گرابلي گل هاي درون گلدان را پرپر ميكرد و دامبل هم ريش هاي خود را شانه ميكرد . ناگهان در دستشويي باز شد و لوپين با عجله شروع كرد به صحبت كردن ...

- ببين آلبوس جان ، من فكر ميكنم كه ولدمورت و مرگخواراش يه نقشه اي دارند و يكمي مشكوك ميزنن !
دامبلدور با كنجكاوي و تعجب گفت : چطور مگه ؟ چيزي ازشون ديدي ؟
- وقتي كه ولدمورت و مورفين ميخواستند براي خريد از هتل بيرون برن ، مورفين يه چيزي رو زير رداش قايم كرده بود .
محفلي ها :
لوپين با قاطعيت ادامه داد ...
- و در اينصورت اونا براي ما نقشه دارن و براي ما خواب هايي ديدن !

در همان لحظه آرتور ويزلي از روي كاناپه بلند شد و رو به لوپين گفت : ما الان با اونها متحد هستيم و اگر هم مورفين چيزي رو قايم كرده باشه ، ما بايد تحقيق كنيم . نميشه الكي به اونا گيربديم . در صورت تحقيق ما ميتونيم اونا رو متهم كنيم .
محفلي ها :

خانه ي سرهنگ ممد

سرهنگ ممد كه از خماري قادر به بازكردن چشمهايش نبود ، گفت : شما نگران نباش ! من خودم كاري ميكنم كه تمام اتهامات به پاي اون پيرمرد نوشته بشه ! اصلا خودتون رو نگران نكنيد !
مورفين با شيطنت گفت : حالا شما اين كارو براي ما انژام بده ، بعدا هم از خژالتتون در ميايم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1389/1/7 16:32:41
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1389/1/7 16:35:32
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1388 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
الف دال پیروز اشت !

اتحاد محفل و مرگخوار

آلبوس : چیزه دیگه میگم چیزه دیگه لازم نداری مکانی پسر سیفیدی پسر سیاهی بوقی .
ولدی : این یه بارو با این پیر خرفت موافقم . باید بدمت دست پرسی توجیهت کنه .
آلبوس : پیر خرفت عمه ی مبارکتونه . من با این سن این همه مو و پشم دارم تو که دیگه برسی به سن ما اسموته اسموتی

کلانتری جادوگرانی :
سرهنگ ممد : سروان جاسم !
سروان جاسم : بله قربان ؟!
سرهنگ ممد : این ریش حاوی 1 تن مواده .
سروان جاسم : خب اینکه چیزی نیست میشه حدودا 200 گرم .
سرهنگ ممد : 3 ما اضافه خدمت تبعیدی تدارکات آزکابان .
سروان : جناب سرهنگ غلط کردم .
سرهنگ : خب صبر کن یه راه داره . شما صورت جلسه می کنی همون 200 گرم . بعدش من خودم رسیدگی میکنم .
سروان : خب شما بقیشو چیکار میکنید ؟!
سرهنگ : میخوای بدونی ؟! 10 سال تبعیدت کنم جزایر بلاک پیش بالاک ؟!
سروان : خب به من چه

ساعت دوازده شب
منزل سرهنگ ممد .

لرد : خب چیکار کردی سرهنگ
سرهنگ : بکش عالیه ته توهمه .
لرد : فووووو (
صدای کشیدن مواد )
راش میگه جنشش عالیه من احشاش میکنم ریش در اوردم .

پ ن : دیدید خود کچل اتحاد رو به هم زدا ! دستش با سرهنگ تو یه کاسست !
پ ن 2 : شرمنده بیشتر وقت نداشتم روش کار کنم ! دفعه ی بعد جبران میشه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1388 02:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سرگرد ممد با کمال بهت به ریش نگاهی انداخت و سپس پوزخند زد و گفت : اوه ! یکی نیست هوش اینا رو خنثی کنه !!! دیگه باید به ریش ملت هم شک کنیم !

ممد قلی که سمت سرتیپی داشت وارد شد و با نگاهی گفت : باید دارنده ی این ریش رو پیدا کنیم و اون رو به اشد مجازات برسونیم ! از ریش هم سو استفاده ؟

سرگرد ممد گفت : قربان ، من می گم بهتره که با استفاده از اثر انگشت مانده روی ریش !! شخص و پیدا کنیم . همین الان می برمش آزمایشگاه .

- فورا این کار رو بکن و اون بطری آب رو واسم بیار .

یک ساعت بعد ، آزمایشگاه

مسئول آزمایشگاه مرد ریشی و نسبتا جوان برومندی بود . یونیفرم سفید به تنش بی روح به نظر می رسید با بررسی عینکش را بالاتر برد و رو به ممد گفت : متاسفانه اینجا اثر انگشت حداقل 10 نفر دیده میشه !

- یعنی این ریش مال 10 نفر بوده ؟

- اوه نه ، 10 نفر بهش دست زدن تا مواد مخفی کنن . میتونی یک سرچ کنی تا مشخص بشه .

ممد در حالی که با آدامسش به نحو تهوع برانگیزی بازی می کرد از آزمایشگاه خارج شد .

اثر انگشت مورد بررسی قرار داده شد و تصویر حک شده بر روی مانیتور اطلاعات زیر را نشان میداد .


آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور

مدیر هاگوارتز

150 سال .

ریشو با قد بلند و چشمان آبی .

سو سابقه : اهل هر گونه بی ناموسی بازی و ...

دارای گروهک محفل ققنوس که بزرگترین پخش کننده ی مواد است .


ممد تعجب کرد و با بهت نتیجه را نزد ممد قلی برد .


اون طرف صحنه

لرد با عصبانیت به دامبلدور و دامبلدور با نفرت به لرد چشم دوختند . سکوت سهمگین فضا صدای نفس های تند مورفین را منتشر می ساخت . لرد در نهایت درایت گفت : فکر کنم باید همه با هم فرار کنیم ! میریم مسافرت تا آبا از آسیاب بیفته . چون طبعا پای هممون لای ریش این پیرمرد گیره .

- خفه شو ! پیمرد هم خودتی . باهاش موافقم . بریم تو جاده چالوس اتراق کنیم تا بعد .

مورفین گفت : پس زنم چی میشه ؟

- می خوای خونوادگی بریم ؟

- آره یه اردوی تمام عیار اتحاد محفل و مرگخواران با هم جاده چالوس برای فرار از دست قانون !

- عـــــــــــــــالیه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/5/11 2:13:47
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1388 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه، آبرفورث وارد شد وبه سرعت در گوش آلبوس چیز هایی گفت.
پیرمرد اندکی اندیشید و گفت : هوممم، پلیش اومده تو پارک، باید موادی که الان داریم رو از اینجا خارج کنیم.
لرد ابرو هایش را در هم کشید و گفت : شما باید این کار رو بکنید، مواد ما جاشون امنه...

- ارباب، پلیس همین الان انبارمون رو پیدا کرد
لرد با شرمساری سرش را پایین انداخت. در این بین، تدی که سعی میکرد چهره ای مرموذانه به خود بگیرد گفت ک باید مواد رو زود از اینجا خارج کنیم، زود باشید. من یه پیشنهاد دارم پروفسور!


دامبلدور : هوم؟
- مواد رو لای ریشای شما پنهون کنیم هیشکی شک نمیکنه، از اینجام خارج که شدیم، با چنتا طلسم، یه دوئل ساختگی رو نمایش میدیم!

نقشه مورد تایید طرفین واقع شد. بعد از دقایقی، با پنهان سازی مواد لای ریش های دامبلدورف همگی از اتاق خارج شدند. لرد در بدو خروج! فریادی کشید و گفت : ای دامبلدور کثیف، میکشمت!
سپس لسم سبز رنگی به سوی او فرستاد. دامبلدور با هوشیاری خود را از مسیر طلسم دور کرد اما...


سنگینی ریش او در اثر وزن مواد، باعث شد تا تمام بدن، به غیر از ریشش از تیر رس طلسم خارج شوند. طلسم به ریش وی برخورد کرد و ریش غلفتی کند و به زمین افتاد. دامبلدور به سرعت به سمت ریش حرکت کرد که استرجس فریاد زنان او را از این کار بازداشت.
- باید بریم، باید بریم!هووووووووی واس بینم ده، نمیشه بری دیه بفهم!


30 دقیقه بعد



صحنه از هرگونه محفلی و مرگخوار خالی شده. دور محلی که ریش دامبلدور افتاده نوار های زرد با عنوان " عبور به صحنه جرم ممنوع" کشیده شده.
ممد اول : قربان، این ریش خیلی سنگینه، جنسش ناشناختست، فکر میکنم چگالیش بالاست!
سرگرد ممد در حالی که یه بطری آب () در دست داشت گفت : میبریمش به پایگاه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)