این پستم هم یه ذره دیر فرستادم !
البته این پست صرفا به عنوان رول کوتاه تلقی خواهد شد !
پرسی : آخ ، نزن باشه بابا مامان!! !
پرسی که پا برهنه وارد باغچه شده بود و پشت یکی از درخت های عریض پناه گرفته بود برای در امان بودن از خطرات احتمالی بود ! مالی که با جارو دنبال پرسی افتاده بود بعد از مدتی خسته شد و به دیوار حیاط تکیه داد و گفت : آخه پسرم ، عزیزم ! همه این پافشاری های من برای اینه که میخوام تو بهترین باشی !
پرسی که از این حرف بدش نیامده بود در حالی که سینه اش را جلو داده بود گفت : مادر من همیشه بهترینم !
مالی در حالی که داشت نخودی میخندید گفت : ولی با شرکت در سفر وزارتخونه بهتر تر میشی !
پرسی که اوضاع رو مناسب میدید سعی میکرد از موضوع خود خارج شود و گفت : گفتم که جناب وزیر گفتن که احتیاجی به نام نویسی ندارم ! مثلا من منشی وزیر هستما !!!
مالی یه ذره خستگی برطرف شده بود ، لا اقل دیگر نفس نفس نمیزد . وقتی دید که پرسی به سمتش می آید دوباره به سمتش رفت و ...
=== بعد از 20 دقیقه ===
آفرین پسرم برو بثبت که به نفعته !
بعد از یک ربع پرسی مقابل درب دفتر وزیر ایستاده بود و در حالی که سعی میکرد در لحظات اخر به موهای سرخ خود حالت بدهد در زد ! بعد از مدت کوتاهی صدایی شنیده شد : بفرمایید داخل !
پرسی با وقار و متانت خاصی وارد اتاق شد و به آرامی درب را بست و با صدای آرام ، در عین حال محکمی گفت : روز بخیر جناب وزیر !
وزیر که تازه متوجه شده بود که او کیست گفت : سلام ، خوبی ویزلی ؟
پرسی با تمام توانش سعی در این داشت که با او با تمکین و احترام تمام صحبت کند گفت : لطف دارید ، در واقع جهت همراه شدن در سفر به خدمت رسیدم !
جناب وزیر که از طریقه صحبت کردن او متعجب شده بود ابروهایش را بالا داد و گفت : من که بهتون گفتم ، آقای ویزلی شما در مقام منشی وزیر در اوایل لیست سفر اضافه شدید !
پرسی زیر لب زمزمه کرد : دراکو !! من به مامانم گفتم ولی گوش نکرد !
جناب وزیر گفت : جان ؟
پرسی : جناب مالفوی !! خدمت مادرم عرض کردم ولی ایشون میخواستن اطمینان پیدا کنند !
و فوقع ما وقع ...
با تشکر
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





....چه خبرته باب ؟؟؟

یه دختر همران آنان می شد. به طور حتم عمرش به فردا صبح هم نمی کشید! اما این را هم می دانست که آنیتا و سارا دوستان خوبی هستند و همین به او قوت قلب می داد که آنیتا از کنار این مسئله به راحتی رد خواهد شد! آب دهانش را غورت داد و گفت:
