جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

وزارتخانه سحر و جادو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1385 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو




عصر یکی از روزهای لذتبخش بهاری بود! ... نسیمه ملایمی در حال وزیدن بود ، صدای آواز پرندگان ، خورشیدی که در حال غروب کردن پشت کوهای مشرف به کوه بود ، منظره ی کاملا آرام و در عین حال زیبایی را تجلی میکرد!
جسی به همراه یکی از بستگانش در حال عبور از خیابان(؟) بودند که اعلامیه ای نظرشان را جلب کرد ، ایوانا* که جسی را همراهی میکرد بر سرعتش افزود تا بهتر بتواند آن اعلامیه ها را که کم و بیش تمام شهر چسبیده بود را ببیند!
ایوانا تند تند متن را خواند و گفت:
_ جسی ، یعنی ما رو هم راه میدن؟؟
جسی اخمی کرد و گفت:
_ نمیدونم ، ما که عضو وزارت نیستیم؟؟ ... اینجا نوشته کارکنان وزارت!
ایوانا به یاد گذشته افتاد و آهی کشید و در حالی که دست جسی رو گرفته بود گفت:
_ ولی تو که چند روز پیش تایید شدی؟... پس رامون میدن دیگه!
جسی که کاملا فراموش کرده بود ، بشکنی زد و گفت:
_ درسته ، بیا بریم وزارت ، بهتره سوال کنیم !... تازه استرجس هم هست !!
ایوانا که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید سرش را به علامت تایید تکان داد و همراه جسی به سمت وزارت به راه افتادند!

چراغ حاضر در خیابانها دیگر روشن شده بود، مردم کم کم به سمت خانه های خود حرکت میکردند! ... باد سرعت گرفته بود تا آنجا که موهای دختران را به رقص می آورد ، جسی و ایوانا بعد از کمی پیاده روی به وزارت سحر و جادو رسیدند!

چند دقیقه بعد ، بعد از گذراندن عملیات تفحس و غیره به کمک یکی از راهنمایان به سمت دفتر وزیر حرکت کردند! ... هنوز جسی در نزده بود که در باز شد!
جسی و ایوانا: ....چه خبرته باب ؟؟؟
استرجس که با انبوهی از فرم ها از اتاق خارج میشد به اونها برخورد کرد و باعث شد همه ی کاغذها پخش زمین بشه!
استرجس که از حضور جسی و ایوانا تعجب کرد بود و در حالی که داشت اونها رو نگاه میکرد ، مشغول جمع کردن فرم ها بود گفت:
_ شماها اینجا چیکار میکنین؟؟... مشکلی پیش اومــ...؟؟
هنوز حرف استرجس تموم نشده بود که ایوانا گفت:
_ ما هم میخوایم بیایم سفر!
استرجس دست از کار کشید و با خوشحالی گفت:
_ آره ! راست میگه جسی؟؟؟
جسی که سرخ شده بود ، سرش رو بالا میگیره و میگه:
_ آره خیلی دوست داریم بیایم!... البته اگه با عضویت توی ارتش ، جز کارکنان وزارت به حساب بیایم!
استرجس لبخندی زد و گفت:
_ من با وزیر صحبت میکنم ، حتما قبول میکنه !!
و سپس هر سه مشغول جمع کردن فرم ها شدند!!!!


*×**××*×**××*×**××*×**××*×**××*×**××*×**××*×*
امیدوارم قابل قبول باشه!
ضمنا ایوانا و من فامیلیم ، قبول؟؟؟



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: جمعه 23 تیر 1385 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
17 سال پيش
27 / ژوييه
يك شب سرد باراني
اتاقي بالاي مسافر خانه ي هاگزهد
دامبلدور:سلام سيبل ازم خواسته بودي به ديدنت بيام كاري داشتي؟
تريلاني : .... وضعيت ستاره ها .... ورود ناجي....
- سيبل من مي خوام بدونم با من چي كار داري؟
- كسي از را......
- سيبل؟
- كسي....كسي از راه مي رسه كه قدرتمنده و ميتونه لرد سياه رو شكست بده و از كساني زاده مي شه كه 3 بار در برابرش ايستادگي كردند و وقتي ماه هفتم بميره به دنيا مياد و لرد سياه اونو با نشوني دشمن خودش معرفي مي كنه اما اون قدرتي داره كه لرد سياه از اون بي بهرست...و يكي از اونا بايد به دست ديگري كشته بشهچون يكي شون بايد بميره تا ديگري زنده بمونه...كسي كه مي تونه لرد سياه رو شكست بده با مرگ ماه هفتم به دنيا مياد

سيبل اين.....؟
در همان موقع در باز شد و جوان ريز نقشي با صورتي عقاب گونه و موهاي براق و و روغن زده اش پديدار شد او سيوروس اسنيپ بود:
اسنيپ:من......!
- من نمي......
و با عجله از اتاق بيرون رفت و در آنسوي جاده خود را غيب كرد تا آنچه شنيده بود به گوشه اربابش برساند.
دامبلدور به سرعت به دنبال او رفت ولي.......
- ارباب من امشب......
سيوروس بايد كار مهمي داشته باشي كه الآن مزاحمم شدي!
اين صداي لرد ولدمورت بود كه با خشونت تمام اين كلمات را بر زبان مي آورد
- ارباب ....تريلاني ....سيبل تريلاني....
- اوه سيوروس داري حوصلم رو سر مي بري داري عصبانيم مي كني
رنگ از رخسار اسنيپ پر گشود و آثار ترس بر چهره اش نمايان شد
- ارباب اون گفت....اون گفت....
- سيوروس!!!
ولدمورت چوب دستسش را بالا آورده بود و فرياد مي زد و چند قدم عقب تر سيوروس اسنيپ كه ديگر رنگ به چهره نداست روي زمين افتاده بود
او فرياد مي كشيد و دست و پا ميزد اما ولدمورت بي توجه به او زير لب مي خندبد و از زجر اسنسپ لذت مي برد
ناگهان فرياد او قطع شد....او مرده بود؟
ناگهان تكاني خورد و خود را به كنار ديوار رساند بعد با عجله ادامه داد :
اون گفت كسي از راه مي رسه كه مي تونه شمارو شكست بده و از كساني زاده مي شه كه 3 باردر برابر شما ايستادگي كردندو و وقتي ماه هفتم بميره به دنيا مياد و لرد سياه اونو با نشوني دشمن خودش معرفي مي كنه اما اون قدرتي داره كه لرد سياه از اون بي بهرست...و يكي از اونا بايد به دست ديگري كشته بشه چون يكي شون بايد بميره تا ديگري زنده بمونه...
سيوروس اگه يك كلمش دروغ ....
ولدمورت هراسان اين را گفت و غيب شد
از آن طرف دامبلدور به سرعت به سمت خانه اي مي دويد
- كيه؟
- منم دامبلدور
در باز شد و جواني قد بلند با صورتي خندان و موهاي ژوليده در آستانه ي در پديدار شد او جيمز پاتر بود
- اوه سلام قربان مي تونم كاري براتون انجام بدم؟
- جيمز با ليلي فرار كنيد ولدمورت دنبالتونه
وقتي بچه به دنيا اومد مخفيش كنيد من بايد به فرانك و آليس هم خبر بدم.
و با عجله چند قدمي دويد و غيب شد
جيمز همان لحظه فكر كرد دامبلدور به سرش زده است و بي خيال به خانه برگشت
..........................
..........................
..........................
سه روز بعد
- اسمشو مي زاريم هري هري جيمز پاتر خوبه ليلي؟
- آره واقعا عاليه
ليلي اين را گفت و كودكي را كه در پارچه اي ارغواني رنگ بود به جيمز داد
ناگهان صدايي به گوش رسيد
جيمز با عجله بچه را به ليلي داد و به سمت در رفت
در شكسته بود و مردي در چهارچوب آن ايستاده بود كه رداي مرگخواريش تا نوك پا هايش مي رسيد
و لا انگشتان كشيده اش چوب دستيش را گرفته بود او كسي نبود جز لرد ولدمورت
جيمز به سرعت چوب دستيش را بالا آورد اما.....
- آوداكداورا...
- پرتو سبز رنگي از نوك چوب دستي ولدمورت بيرون آمد و درست به سينه ي جيمز اصابت كرد
او به عقب پرتاب شد و بي جان روي زمين افتاد
ولدمورت پوزخندي زد و از روي پيكر بيجان جيمز رد شد و به سمت دري در آنسوي اتاق رفت
در باز شد و ليلي در آنسوي آن در حالي كه چوب دستيش را بالا آورده بود پديدار شد
ولدمورت با فاصله فرياد زد : اكسپلياموس
چوب دستي ليلي از دستش خارج شده و چند قدم آنطرفتر روي زمين افتاد
- بچه رو بده به من!
- نه......
- من بچه رو مي خوام با توكاري ندارم اونو بده به من
- نه........ ليلي اين را گفت و پشتش را به ولدمورت كرد
در همين آن ولدمورت پرتو سبزرنگي را به سوي او فرستاد طلسم به كمر او بر خورد كرد و به سوي ولدمورت بر گشت و به صورت او اصابت كرت ناگهان بدن ولدمورت شروع به تجزيه كرد و شبه سفيدي از آن خارج شد و به آسمان رفت
او مرده بود ولي براي هميشه؟
آيا اين پايان لرد ولدمورت بود؟
چند ساعت بعد دامبلدور و مينروا مك گونگال به آنجا رسيدند و با مشاهده ي علامت شوم به فاجعه پي بردند
دامبلدور داخل شد و با مشاهده ي پيكر هاي بيجان ليلي و جيمز اشك از چشمانش سرازير شد و با مشاهده ي نوزادي كه كنار جسد مادرش گريه ميكرد مك گونگال نيز شروع به گريه كرد
دامبلدور نوزاد را برداشت و با هم از آنجا خارج شدند
انگار او مي دانست چه اتفاقي رخ داده است
- ليلي با مرگش مصونيتي رو در هري ايجاد كرد تا زنده بمونه اون عشقش رو به هري منتقل كرد
او حتي اسم بچه را نيز مي دانست!!!
- آلبوس تكليف بچه چيه؟
- يه طلسم قديمي هست كه تا وقتي طرف پيش همخون باشه كسي نمي تونه بهش آسيبي بزنه و اين قدرتمند ترين طلسم باستانيه؟
- با اين حساب بايد پيش خالش بره نه آلبوس؟
- درسته مينروا آن دو با هم غيب شدند و چند لحظه بعد در پريوت درايو بودند
دامبلدور وسيله اي فندك مانند را از جيبش در آورد و به وسيله ي آن تمام نوري را كه در خيابان بود از بين برد
سپس در خانه اي را زد
بعد از مدتي زني خواب آلوده در را باز كرد
- سلام من آلبوس..........
و تمام ماجرا را براي آن زن تعريف كرد
- مواظبش باش پتونيا
ترس در چهره ي پتونيا موج مي زد
دامبلدور و مك گونگال ناپديد شدند و پتونيا با دستان لرزانش پچه را به داخل خانه برد


و اين آغاز نبردي دوباره بود......








اميدوارم مورد قبول باشه

ارادتمند شما آمايكيوس

ببين دوست عزيز من فكر كنم گفتم يك پست كوچك بزنيد و اعلام آمادگي كنيد!!!همين شما يك داستان بلند از هري پاتر زدي!!!
يك كم به پستهاي بقيه نگاه ميكردي ميديد كه بچه ها فقط خودشون رو وزير يك جوري معرفي كردن...
دوست عزيز ما شما رو قبول ميكنيم ولي اگر ميتوني يك پست مثل دوستان ديگر بزن و فقط خودتو معرفي كن ... همين

ممنون
(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/4/23 20:40:07
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: جمعه 23 تیر 1385 14:26
نمایش جزئیات
آفلاین
_بابا هل نده!بابا هل نده دیگه!خودم میرم!
_نه...سریعتر برو وگرنه وزیر سفرو شروع می کنه تو جا می مونی ها!
_ای بابا.استرجس دارم می رم دیگه انقدر هل نده!
_باشه.پس برو تو من اینجا منتظرم.
_استرجس یه بار دیگه بخوای به من دستور بدی با نوک میام تو شیکمتا!
_برو تو بابا!خودتو لوس نکن.
هدویگ به سمت در دفتر وزیر رفت و در رو زد.لحظه ای صبر کرد.با شنیدن صدای وزیر که گفت "بفرمایید" در رو به آرامی باز کرد و داخل شد.
هدویگ:سلام ویزیر جون!خوبی؟!
وزیر:علیک سلام.چایی نخورده فامیل شدی!
هدویگ تو دلش:ای استرجس خدا بگم چی کارت نکنه من که گفتم گند می زنم!
هدویگ:هوووم...ببخشید...می خواستم تو سفرتون همراهتون باشم.
وزیر:مشکلی نداره...پیش آقای پادمور برید و فرمی رو که بهتون می دن پر کنید.
هدویگ:آخه چیزه...من یه نفر همراه هم دارم.بدون اون نمی تونم بیام.
وزیر:جانم؟همراهتون کیه؟فکر نکنم موردی داشته باشه.
هدویگ:ها...چیزه...آخه یه خورده ابعادش گنده است...می ترسم مزاحمت ایجاد کنه.
وزیر:هوووم...بگید کیه تا ببینم می تونه همراهمون بیاد یا نه.
هدویگ:بگم؟...چشم...گراوپی!
وزیر:چی؟
هدویگ:اوناهاش...بیرون واستاده.
وزیر از پنجره بیرونو نگاه کرد و گراوپ رو دید که داشت براش دست تکون می داد.
گراوپی:گراوپ...کرد...سلام...وزیر!
وزیر برای گراوپی دست تکون داد و برگشت و رو به هدویگ کرد و گفت:
_هوووم...فکر نکنم موردی داشته باشه...یه کاریش می کنم.
هدویگ:آقا دستت درد نکنه!الهی صاحب شونصد تا بچه شی!الهی سقف آسمون خراب بشه روی سرت...نه ببخشید!الهی خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه....نه!اشتباه شد!...
هدویگ با خودش:اه تا گند نزدم بهتره برم.
هدویگ:خوب دیگه من مرخص می شم...با اجازه!
وزیر:مرلین نگهدارتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 تیر 1385 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر تو اتاقش نشسته و داره چای می خوره و همان طور که به غروب خورشید خیره شده داره به مسافرت فردا فکر می کنه!در همین توهمات غوطه ور بود که ناگهان صدای تق تق در او را از آن خیالات بیرون کشید!
_بفرمایید!
در باز می شود و استرجس در حالی که دست به سینه ست وارد میشه! بعد از یه احترام کوچیک(از هر نوعی که بخوای!) شروع می کنه به صحبت:
_خب جناب وزیر همون طور که فرمودین من اجرا کردم! البته فکر می کنم انتخابم مناسب باشه!
و بعد میره بیرون و یه دادی می زنه و دوباره میاد تو در حالی که یه دختر هم بعد از اون وارد اتاق میشه!
_خانم سارا اوانز!
وزیر:
بعد از جا بلند میشه و به طرف سارا می ره و میگه:
_چه سعادتی ! خیلی خوش آمدید! بفرمایید!
و به یکی از صندلی ها اشاره می کنه تا بشینه! سارا بعد از نشستن و تشکر کردن میگه:
_خیلی ممنون جناب وزیر! ببخشید ولی من عجله دارم! میشه بگید صبح ساعت چند راه خواهیم افتاد؟
وزیر در اصل سارا را در لیست کاراگاهانش دیده بود اما تا حالا نشده بود که او را در اتاقش ببیند! بنابراین دوست داشت اطلاعاتی از زیر زبون سارا بکشه بیرون! چون سارا عضو بیش تر جاها بود و خب میشد گفت که باید بچه با اطلاعاتی می بود!
_بیل قبلنا از شما خیلی تعریف می کرد! ولی خب باعث خوش حالیه منه که در این سفر با شما همراه میشم!
سارا:
_من هم به هم چنین! راستی یه سوال؟ آنیتا جان هم میان؟ یا طبق معمول کارا ریخته رو سرش و مشغوله؟
با به زبان آوردن نام آنیتا مانند آن بود که یه پارچ آب یخ بروی دراکو ریخته باشن! یه دختر همران آنان می شد. به طور حتم عمرش به فردا صبح هم نمی کشید! اما این را هم می دانست که آنیتا و سارا دوستان خوبی هستند و همین به او قوت قلب می داد که آنیتا از کنار این مسئله به راحتی رد خواهد شد! آب دهانش را غورت داد و گفت:
_ نه متاسفانه! خیلی کار داره!
سارا گفت:
_ خوب باشه! خوش حال میشدم باهامون می بود!
و از جاش بلند شد و گفت:
_صبح ساعت چند؟
دراکو نیز برخاست و گفت:
_ساعت 5 اینجا باشید! 6 حرکت می کنیم!
سارا بعد از یک خداحافظی کوتاه اتاق را ترک کرد! دراکو بار دیگر بروی همان صندلی که چند لحظه قبل بروی آن نشسته بود خود را رها کرد و دوباره تکرار کرد:
_یه دختر همراه ماست!
و سپس قیافه آنیتا را تصور کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: چهارشنبه 7 تیر 1385 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سوسك: گيلدوري! گيلدوري! دست من رو هم بگير! اين سوراخ اش خيلي تنگه! من نمي تونم رد بشم!
گيلدوري كه خودش از سوراخ عبور كرده دست اش رو دراز مي كنه و با يك حركت سوسك رو مي كشه بيرون!
- هي! گيلدوري! تو خيلي حرفه اي هستي! بايد به من هم ياد بدي چه طوري از اين سوراخ تنگ ها رد بشم!
- باشه رفيق! نگران نباش! خودم ترتيب اش رو ميدم! يعني ترتيب آموزش دادن رو!
- خب حالا اينجا كجاست اومديم؟
- نمي دونم!
- جان؟ نمي دوني؟ بعله! خب پس براي چي ما رو آوردي؟
- آخه سوراخ اش وسوسه انگيز بود! خب حالا كه چيزي نشده! من از چپ مي رم تو از راست برو! مي گرديم ببينيم اينجا كجاست!
و سوسك و گيلدوري از هم جدا شدن! سوسك در حال عبور از راهروهاي پر پيچ و خم اين مكان عجيب و غريب بود به استرجس پادمور برخورد مي كنه كه در حال نصب كردن يك اعلاميه بر روي ديواره!
« اطلاعيه:
وزارت سحر و جادو بدين وسيله اعلام مي دارد، براي تقويت روحيه ي كارمندان و آشنايي آنها با فرهنگ ملل مختلف قصد برگذاري يك سفر به دور دنيا دارد. ثبت نام محدود است و از همين الآن در دفتر وزير (انتهاي راهرو) آغاز مي شود! بشتابيد! بيتابيد!»
سوسك براي اينكه كسي نوبت اش رو نگيره دوون دوون به راه مي افته...
- ! اينها كي اومدن اينجا!
يك صف پونصد متري جلوي دفتر وزير ايجاد شده و گيلدوري از همه جلوتر منتظر راهيابي به دفتر وزيره!
- خب! پس كه اين طور! حالا كه اين طور شد... ! بسيار خب! مجبورم از سوراخ مخفي وارد دفتر وزير بشم!
و در اولين سوراخ مخفي مقابل اش شيرجه مي زنه... !

پنج دقيقه ي بعد دفتر وزير
وزير در حال مصاحبه با يكي از داوطلبانه كه سوسك به سرعت از سوراخ مخفي خارج ميشه و با حركت جانانه داوطلب رو نقش بر زمين مي كنه!
- ققنوس!! ققنوس... يك... يك... ســــــــــــــــــــــــوسك! ســـــــــــــــــــــــــوسك!
وزير مي پره بالاي ميزه!
- ققنوس! خفه اش كن!
اما ققنوس زودتر از وزير پريده روي ميز!
- اهم اهم! اگه قول بدين با من همكاري كنين من هم در عوض قول ميدم كه شما رو نخورم!! بايد اسم من رو در سفر به دور دنيا بنويسين!
- چش... چش... چشم آقاي سوسك! اسم شما اول از همه نوشته ميشه!
- پس من ديگه مزاحم نميشم! لطف عالي مستدام!
سوسك با يك شيرجه جانانه دوباره از راه سوراخ مخفي خارج ميشه و وزير و ققنوس هاج و واج رو به حال خودشون رها مي كنه!
--
نمايشنامه رو داشتين! ورود يكهويي رو داشتين! از اون نمايشنامه هاي اند جوات بود هاا!


پستتون قابل قبول بود ولي لطفا از الفاظ اول پستتان ديگر استفاده نكنيد!!!
ممنون(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/4/7 15:06:02
پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشته‌ام...
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: دوشنبه 5 تیر 1385 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
*داستان جديد وزارت سحر و جادو*

روزي ديگر در وزارت شروع شده بود...همه در تكاپو بودن كه زودتر كارهاي خودشون رو انجام بدن و از زمان جلو بيفتن!!!
در قسمت ورودي باز شد و وزير داخل شد...با آن كلاه زيبايش از همه جدا ميشد!!!
اون آرام در حالي كه به كاركنانش سر تكان ميداد و لبخند ميزد به سمت دفترش حركت كرد...تقريبا نزديك دفترش شده بود كه استرجس پادمور با سرعت به نزد آو آمد...
وزير به صورت عرق كرده ي او نگاهي انداخت و گفت:
چي شده؟؟
استرجس نفسي تازه كرد و گفت:
وزير جان يك كاري بايد بكنيم وزارت خوابيده!!!
وزير سري تكون داد و گفت:
ميدونم پس تو اينجا چي كار ميكني؟؟
_من اينجا دارم كار ميكنم ولي شما هم بايد منو حمايت كني!!!
وزير دستشو تكون داد ... به نظر مي آمد كه به اون اشاره ميكند به دنبال برود و در حين راه رفتن صحبت كند!!!
آنها كم كم به دفتر وزير نزديك شدن!!!
استرجس در را براي وزير باز كرد و قبل از آن كه وزير به داخل دفترش برود گفت:
وزير جان من با معاون صحبت ميكنم و خبر را به شما ميدهم!!!
وزير هم سري تكون داد و به داخل دفترش رفت و در را آرام بست!!!
در بيرون در استرجس دستاشو به هم ميزد و ميگفت:
جانم!!!

....
وزير در داخل دفترش نشسته بود و به پنجره ي بيرون دفترش نگاه ميكرد !!!
آفتاب در حال غروب كردن بود !!! اين اتفاق نشان ميداد كه كم كم به شب نزديك ميشدن !!!
تق...
در دفتر او با شدت باز شد و ققي وارد شد!!!
او در حالي كه بال بال ميزد گفت:
وزير جان همه چيز آمادس!!!
وزير سري تكون داد و گفت:
بسيار خب اعلاميه رو بزنيد!!!
ققي سري تكون داد و گفت:
بله جناب وزير راستي استرجس اعلاميه رو آورده اجازه ميخواد بياد تو كه به شما نشان بده!!!
وزير دستي تكان داد. كه نشان ميداد اجازه را صادر كرده است...ققي به سمت درب خروج رفت ولي ....
بوم!!!
با استرجس برخورد شاخ به شاخ كرد.... اونا از جاشون پا ميشن و ميگن:
تقصير تو بود چرا ترمز نميگيري !!! چرا دستي ميكشي چرا....
بسه
صداي وزير هر دوي آنها را ساكت كرد....
وزير گفت:
بسه ديگه هر دوتاتون تقصير داشتين پس بنابراين جريمشو بريزين به حسابم...در ضمن تو استرجس اون اعلاميه ها رو بده ببينم !!!
كاملا مشخص بود وزير قاطي كرده ولي ميخواست خود را خونسرد نشان دهد!!!
استرجس نگاهي به ققي كرد و به سمت وزير رفت و گفت:
بفرماييد!!!
وزير اعلاميه رو گرفت و مشغول خواندن شد و چيزي نگفت...سرانجام آنها را به دست استرجس داد و گفت:
برو بزن بيا!!!
سپس رو به ققي كرد و گفت:
تو هم برو چمدانهاي منو با خودت و استرجس رو ببند !!!
ققي:چشم!!!
اون هم از دفتر بيرون رفت و وزير را تنها گذاشت ...وزير با صدايي بلند فرياد زد:
سفر به دور دنيا چه حالي ميده!!!

ادامه دارد.....
=================================================
همان طور كه شاهد بوديد وزارت ميخواد به دور دنيا سفر كنه و با همه ي دنيا آشنا بشه...اميدواريم ما رو در اين سفر خنده دار و پر از حادثه همارهي كنيد!!!
براي اينكه خودتان رو با ما همسفر كنيد پستي بزنيد و خودتان رو يك جور وارد داستان كنيد...تا پست بعدي من فرصت داريد كه خودتان رو با وزير همسفر كنيد....
براي عزيزاني كه نميخوان با وزير همسفر بشن ولي ميخوان در داستان خنده دار ما شركت كنن هم فكري دارم كه در پست بعدي به اطلاع شما عزيزان ميرسانم!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: چهارشنبه 30 فروردین 1385 03:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو و توماس به بسرعت به جمع محفلی های اندوهگین پیوستند . کسی چیزی نمی گفت . هیچکس نمی دانست چه بر سر رومسا آمده است . آنها نمی دانستند چه چیز یا کسی مصوب این اتفاقات است . تنها دراکو از ماجرا با خبر بود . ولی او هنوز طریقه از بین بردن طلسم رومسا را نمی دانست . ولی بدون شک درون کتاب در مورد از بین بردن طلسم هم مطلبی نوشته بود ، بهمین خاطر ترجیح داد چیزی نگوید و اعضای محفل را به حال خود تنها بگذارد .

بعد از گذشت یک ساعت ، دیگر کسی بجز وزیر و معاونینش در ساختمان وزارت نبود . وزیر در پشت میزش نشسته بود و تمام صفحه های کتاب را با دقت می خواند . بلیز و ققی هم مشغول کار همیشگیشان بودند .

ققی : بلیز میگم . چرا یه جن خونگی باید وب مستر باشه ولی یه کفتر خوشگلی مثل من عمرشو توی این خراب شده هدر بده .
بلیز : نمی دونم ققی . اینا همه توطعه استکباره . همش نژادپرستیه . همش قدرت طلبی ابرقدرتهاست . این ظلم . این دیکتاتوریه .
بلیز جوگیر میشه .

- انرژیه هسته ای حق مسلم ماست ... مرگ بر آمریکا ... مرگ بر ولدی و مرگخواراش . مرگ بر وبمسترهای ظالم .

ققی رو که دیگه نگو از اتمسفر هم رد میشه و عربده زنان میگه :

ققی : مرگ بر کریچر ظالم ... ولم کن بلیز ..ولم کن ... بزار برم با استکبار مبارزه کنم ... ولم کن .
بلیز : من که نگرفتمت . اگه خواستی برو .
ققی : من ... ها ... نه باب . اون تریپ جوادیه . از جواد محلمون ، بلرویچ یاد گرفتم .

دراکو هیچ توجهی به بلیز و ققی نداشت . تمام حواسش روی جملات کتاب بود تا مبادا چیزی را از قلم بی اندازد .

-----------------------------------

دوستان جادوگر ، لطفا کسی بجز خود وزیر ادامه نده .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1385 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- مگه بهتون نگفتم کسی داخل اتاق نشه !!!
ققنوس که در جلو بلیز قرار داشت دو سه قدمی عقب رفت و پشت بلیز مخفی شد .
بلیز : وزير جان کل وزارتخونه داشت میلرزيد !! نور بارون راه انداختید ؟؟
سیريوس با حیرت به بلیز خیره شد .
- چی ؟؟؟
دراکو مهربون شد : خوب بعدش ؟؟ بفرماييد بشینید ببینم !!
بلیز با غرور جلوتر رفت و در کنار دراکو نشست و ققنوس هم پشت مبل اون دو ایستاد .
- تا ده مایلی اطراف وزارتخونه مثل روز روشن شده بود ! کل طبقات وزارتخونه داشت میلرزيد .
سیريوس : عجیبه واقعا ...
بلیز : هیچ معلومه اینجا چه غلطی میکنید ؟؟
دراکو : پاشو برو بیرون ببینم ... پر رو شد باز !!
بلیز با ترس از جای خودش بلند شد و ققنوس درحالی که لبخند شومی به لب داشت در جای بلیز در کنار وزير نشست .
ققی : سلام چه طوری ؟؟؟
سیريوس : دراکو چی فکر میکنی ؟! چرا این طور شده ؟
دراکو نگاهی به سنگها انداخت ... از سنگی که در دستانش بود دود سفید رنگی خارج میشد .
استرجس یک دفعه وارد اتاق شد .
- سیريوس ... سیريوس ...
دراکو و سیريوس در جا از سر جاشون بلند شدند .
- چی شده ؟
استر که نفس نفس میزد لحظه ای مکث کرد .
- تو اینجایی ؟؟ یه چیز عجیب ... اتفاق افتاد .
نفسی تازه کرد و ادامه داد "
- رومسا ! محفل !!
سیريوس به محض اینکه این کلمات رو شنید ناخوداگاه سنگ از دستانش رها شد ولی ققی سريع پرهای خودش رو باز کرد و قبل از برخورد به زمین از هوا قاپید .
سیريوس و استر در حال گفتگو با یکدیگر بودند و بلیز و ققی هم به سنگ خیره شده بودند .
استر : تو محفل نشسته ... نشسته بودیم ! رومسا چوبدستی تو رو تمیز میکرد .
سیريوس دستی به ردای خود کشید ... صبح قبل از ورودش اون رو جا گذاشته بود .
استر : یک دفعه چوبدستی داغ شد و صدای فرياد رومسا رو شنیدیم ... وقتی بهش رسیدیم دیدیم بیهوش یک طرف افتاده .
ققی به آهستگی با بلیز گفتگو میکرد .
ققی : بلیز بیا بريم یه هفت سنگ بزنیم
دراکو بدون هیچ حرفی دستانش رو دراز کرد و در حالی که استر رو مخاطب قرار داده بود گفت :
- خوب ... بعدش ؟؟
ققی با اخم سنگ رو به وزير داد .
استر : محفل ... یه دفعه شروع به لرزيدن کرد ! تقريبا همه چیز خراب شد ... میدونستیم سیريوس اومده اینجا ، برای همین همگی اومدیم اینجا !
سیريوس : اینجا ؟؟
صدای ناله دختری در راهرو شنیده میشد .
سیريوس نگاهی به راهرو انداخت ... مريدانوس و بیل همراه هلگا در بالای سر رومسا ایستاده بودند و بقیه اعضای محفل هم بر روی صندلیهای راهرو نشسته بودند .
- رومــــــــسا !!
همگی از دفتر خارج شدند و دراکو لحظه ای مکث کرد .
دلیل این اتفاقات چی میتونست باشه ؟! محفل ! وزارت ! رومسا !
در حالی که در فکر فرو رفته بود پشت میز خودش نشست و کتاب رو باز کرد ... همیشه این کتاب جواب سوالاتش رو میداد اما آیا این بار هم جوابگوی سوالات اون بود ؟
انگشتان وزير روی خطوط کتاب حرکت میکرد ... هیچ کدوم از خطوط کتاب شوق نگه داشتن این حرکت رو نداشتند .
بالاخره خطی جادويي انگشتان دراکو رو مجذوب خود کرد .

" .... البته در سال 172 مرلینی سالازار قدرت عجیبی به سنگها اضافه کرد ؛ در جنگ بین مخالفین مدرسه با این چهار نفر ، چوبدستی سالازار مفقود شد و سالازار چهار سنگ رو در کنار یکدیگر قرار داد و قدرت عجیبی به سنگها افزود ... "
دراکو دستانش رو از روی کتاب برداشت تا بهتر خطوط کتاب رو بخونه .

" ... تا مدت سیزده ساعت بعد از استفاده از سنگها ، هیچ کس اجازه دست زدن به چوبدست صاحب سنگها رو نداشت و طلسمی به اون افراد صدمه میزد و در محوطه اطراف محل سکونت اون افراد نیز تخريب میشد ... نورهای اشتاکسیلی بالای اون محل ظاهر میشد که سالازار بدین وسیله توانست محلی که چوبدست در اون قرار دارد رو پیدا ... "

- دراکو تو نمیخوای بیای ؟؟!
دراکو به چهره توماس که در استانه در قرار گرفته بود نگاهی انداخت .
کتاب خود رو بست و از پشت میز خارج شد .


توماس برو ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1385/1/16 17:26:08

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: دوشنبه 14 فروردین 1385 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سيريوس که در آنسوی میز کنفرانس دفتر وزیر (نه اون کنفرانسا ) چشماشو بست و دستشو اروم روي سنگ گذاشت،نور ملایم قرمز رنگی از درون سیریوس را سرخ کرد،چنان که به نظر میرسید روحی قرمز رنگ از سیریوس میدید(دراکو)!!

سنگ سبز رنگ با صدای ملایمی روشن شد و شروع به چشمک زدن کرد.دراکو با تردید نگاهی به سنگ انداخت و دستش را با فاصله از سسنگ قرار داد.خطهایی در سنگ شروع به حرکت کردند و سنگ را شفاف نشان دادند.دراکو در همان فاصله چشمایش را بست و ناگهان،پنج شعاع نور سبز به سر پنج انگشت دراکو برخورد کرد،و بعد،دراکو در تارهای باریک نور مانند تار عنکبوتی در بر گرفته شد.

چه چیز عجیبی،دراکو داشت خودش را از زاویه دید سیریوس میدید.اما وسیع تر از زاویه دید انسان ها.باز تر میدید.سیریوس پر رنگ تر درخشید و صدایی در مغز دراکو پیچید:
- خیلی عجیبه!من این شکلیم؟
- نمیدونم

صدای داد بیداد بدی به طور مبهم در مغز هر دوی آنها پیچید و دراکو(از نگاه سیریوس)ققی و بلیز را دید که وارد دفتر شده بودند و پشت او ایستاده بودند.دراکو دستش را از بین تارهای چسبناک نور ازادکرد و اکنون سیریوس را مقابل خود میدید که نور قرمزش رنگ میباخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: دوشنبه 14 فروردین 1385 08:55
نمایش جزئیات
آفلاین
هر دو اتاق رو ترک کردند و سیریوس و دراکو رو در کنار میلیسنت تنها گذاشتند .
وزير بدون هيچ مقدمه اي شروع به صحبت كرد و گفت:
میلیسنت جان صداي منو ميشنوي؟؟؟
اون با حركت سر حرف اونو تاييد كرد....وزير به سيريوس نگاهي انداخت...سيريوس سري تكان داد...وزير هم شروع كرد به صحبت...
_میلیسنت جان ما دو تا سنگ از زمان ساخت هاگوارتز داريم نميدونم يادته يا نه ولي فكر كنم اينها خراب شدن ميخوايم كه تو برامون درستشون كني!!!!
میلیسنت به زور شروع به صحبت كردن كرد... و گفت:
سنگارو بدين ببينم!!!
دراكو سنگ خودشو گذاشت توي دست راست میلیسنت و سيريوس هم سنگشو كذاشت توي دست چپش....
اون سنگارو به همديگر نزديك كرد...گويي اون انتظار داشت اتفاق خاصي بيفتد...ولي هيچ اتفاقي نيفتاد و همين امر باعث شد كه اون حسابي تعجب كنه......
اون سنگارو روي ميز گذاشت و گفت:
جناب وزير و شما!!! اگه ميشه از اين اتاق برين بيرون!!!
وزير از كنار میلیسنت بلند شد و دست سيريوسو گرفت و از اتاق بيرون كشيد.....
اونا از اتاق بيرون رفتند و در اتاق رو هم بستند....
میلیسنت چوب دستي خودش رو از توي جيبش در آورد به سمت سنگا گرفت!!!

*1 ساعت بعد*
سيريوس از سمت چپ به سمت راست ميرفت....وزير هم روي صندلي بيرون دفترش نشسته بود و انتظار ميكشيد....
در طي يك ساعت گذشته از زير در نورهاي عجيبي بيرون ميزد...كه هر دفعه به يك رنگي بود......
وزير توي فكر بود كه...
تق!!!!
در اتاق باز شد.....
سيريوس خودشو سريع انداخت داخل اتاق به میلیسنت نگاهي انداخت گويا ميترسيده كه اون همراه سنگا فرار كنه!!!!
وزير هم پشت سيريوس وارد اتاقش شده بود....
میلیسنت با دست وزيرو فرا خوند ....
دراكو به سمت اون رفت....
میلیسنت خيلي آروم گفت:
دستتو بزار روي اين سنگ...
دراكو دستشو روي سنگ گذاشت...به محض برخورد دست اون با سنگ اسلاترين نوري شديد اونو در بر گرفت.....
به همون سرعت كه نور به وجود اومده بود به همون سرعت هم از بين رفت.....
دراكو با اشاره میلیسنت از جاش بلند شد و جاشو به سيريوس داد
سيريوس هم با اشاره ي اون دستشو به سنگ گريفيندور چسبوند...بالافاصله همان نور با همان سرعت به وجود و از بين رفت...
میلیسنت آروم گفت:
سنگ ها آمادن...با من كاري نداريد؟؟؟
وزير سري تكون داد و ققنوس و بليز رو صدا كرد....
هر دو نفر اونها با داخل اتاق پرت شدن.....چون وزير خواست اونها رو صدا كنه درو باز كرد و اونها هم به داخل اتاق پرت شدن......
هر دوي اونها:
وزير به اونها نگاهي انداخت و گفت:بعدا بهتون ميگم فعلا جناب میلیسنت رو به خونشون برسونيد!!!
هر دوي اونها بالافاصله میلیسنت رو از اتاق خارج كردن....دراكو تا آخرين لحظه اونها رو تماشا ميكرد تا اينكه در اتاق بسته شد!!!
تق...
دراكو به سمت سيريوس برگشت و ديد كه اون سنگ گريفيندور رو برداشته و داره برسيش ميكنه....
دراكو با سرعت به سمت اون اومد و گفت:
حالا بايد امتحانش كنيم!!!...
اون هم سنگ اسلاترين رو برداشت و به سيريوس گفت:
فرض كن الان خطري شما رو تهديد ميكنه!!!
سيريوس چشماشو بست و دستشو اروم روي سنگ گذاشت....

ادامه دارد...........
----------------------------------------------------------------------------------
آيا سنگ كار كرد؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده