جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

هافلپاف هافلپاف
گریفیندور گریفیندور
اسلیترین اسلیترین

[[continious]] کتابخانه‌ی پروفسور اسلینکرد

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
دراکو چوبش رو به سمت هری گرفته بود و می خواست یه بلایی سرش بیاره که یهو سالی وارد کتابخونه شد.وقتی دید دراکو داره چی کار می کنه به سمتش رفت و گفت:
-دراکو تو که نمی خوای از اسلیترین امتیاز کم بشه پس چوبت رو بیار پایین.
دراکو نگاهی پر از نفرتی به سمت گریفین دوری ها انداخت و گفت:
-آخه نمی دونی که،اینا فکر می کنن ما واسه این می خوایم تبلیغ کتابخونه رو بکنیم چون تو درس دفاع در برابر جادوی سیاه ضعیفیم.
سالی وقتی این حرف رو شنید،خندید و گفت:
-ولشون کن،آخه چه زمانی نمره درس این درس واسه ما مهم بوده که این دومین بارش باشه؟؟؟؟ولی می دونی کلا درمورد ما شایعه زیاد درست می کنن.به هر حال اونا هیچ وقت نمی فهمن که چرا ما می خوایم تبلیغ این جا رو بکنیم.
دراکو با لبخندی که شرارت ازش می بارید گفت:
-خب بزار بفهمن.اصلا خودم بهشون می گم.
رو به گریفین دوری ها کرد:
آقای اسلینکرد قول داده اگه ما تبلیغ کتابخونش رو بکنیم،یه سری کتاب جادوی سیاه کامل و جدید واسه کتابخونه میاره.
همه گریفین دوری ها دهنشون باز مونده بود.
سالی رو به به اسلییترینی ها کرد:
بچه ها بیاید بریم من یه ایده خوب واسه تبلیغ دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1393 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی دراکو چطوری راضی شده بود که یه خون خاص با اون افاده برای یه کتابخونه تبلیغ کنه ؟
و از اونجایی که هرمیون بچه باهوشه بود و جواب هر سوالی رو پیدا میکرد و هر موقع که بهش احتیاج داشتی پیداش میشد همراه با رون وارد کتابخونه شد . از قیافه هایشان معلوم بود که یه خبرایی دارن .
هری ، جینی ، فرد و جرج که کاملا آماده برای شنیدن خبر بودند خیلی سریع به آن ها سلام کردند و سکوت اختیار کردند که خبر ها را بشنوند .
هرمیون خیلی سریع گفت : خبرای جدید ، میدونید دراکو برای چی اینجاس ؟
همه یکصدا گفتن : نه !
رون : به خاطر این که اسلیترین وضعیت خیلی بدی توی درس دفاع در برابر جادوی سیاه که جدیدا اسلینکرد تدریس میکنه داره و برای این که ( رون نفسی تازه کرد )
هرمیون ادامه داد : وضعیتشون خوب بشه باید برای اینجا تبلیغ کنن اسلیترینی ها هم چون دراکو ارشد بوده انو مجبور به اینکار کردن.
ودر این زمان دراکو تمام حرفای اونا رو شنید چوبدستیش رو به طرف هری گرفت و . . .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1393 11:50
نمایش جزئیات
آفلاین

چارلی از بر خوردآیلین خیلی ناراحت شدو ازپیش آیلین رفت. اون تصمیم گرفت که،دیگه هیچ وقت پیش آیلین نره.
خیلی ناراحت بود؛توی راهروی هاگوارت قدم میزد که یهو خواهرش جینی رو دید.جینی به اون گفت:
-چرا ناراحتی برادر عزیزم؟
چارلی کل ماجرا رو براش تعریف کرد.
جینی گفت:جالبه!پروفسوراسلینکرد،تبلیغ کتابخونه میکنه. خب چارلی،من میخوام برم به جورج و فرد هم بگم تا،باهم به کتابخونه بریم.

همه با هم به کتابخونه رفتند و ازکتاب های اونجا،استفاده کردند.
جینی،میخواست یه کتابی در مورد طلسم ها برداره و در مورد اونها تحقیق کنه؛تابیشتر در امنیت کامل به سر ببره و در برابر دشمناش مقاوم باشه.

سوروس اسنیپ و هواداراش ، خیلی به خانواده اش تیکه مینداختند و اونها درامان نبودند.
وقتی توکتابخونه بودند،ناگهان درکتابخونه به صدادر اومد. یعنی کی میتونست باشه؟؟!
دراکو،کراب و گوییل یهو واردشدند.هری و جینی و فردو جورج ،ازدیدن دراکو و دوستاش یکه خوردند.باورنمیکردن که اونها به کتابخونه اومده باشن.
هری پیش خودش گفت:
-ههه!چه عجب ؛یه دفعه این دراکو و دوستاش به کتابخونه اومدن.خیلی جای تعجبه!

مثل اینکه،دراکو اومده بودپیش پروفسور.پروفسور بادراکو کار داشت.
چون چارلی تبلیغات کتابخونه رو به درستی انجام نداده بود،دراکو قراربود این کار رو انجام بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 تیر 1392 10:43
نمایش جزئیات
آفلاین
چارلی در حالی که لبخند مصنوعی بر لب داشت گفت: نه. من اهل مطالعه نیستم. :zogh:

ویلبرت در حالی که داشت قفسه ی کتاب ها رو با جادو جا به جا می کرد، پرسید:

چارلی، از بیل چه خبر؟ خیل وقته ندیدمش.

- فکر کنم به زودی ببینیش.

- چرا؟

- چون شده بازرس عالی رتبه ی هاگوارتز!

- پس توی چند هفته ی پیش رو میبینمش. چارلی، میتونی یه کاری برام انجام بدی؟

- آره حتما. حالا چه کاری هست؟

- کار سختی نیست. فقط میخوام برام کمی تبلیغ کنی.

- اون وقت چرا؟

- چون میخوام از کتابخونه ام زیاد بازدید بشه.

- چرا؟

- چون که اگه بازدید ها بیشتر بشه، گالیون هم برای بزرگ تر کردن کتابخونه هم بیشتر میشه.

چارلی وقتی اسم گالیون رو شنید ناخواسته گفت:
باشه... باشه. من رفتم. خداحافظ.

- باشه برو. بدرود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

انتهای کوچه دیاگون، مهد کودک تازه تاسیس

بارتی در حالی که داشت با جاگسن تابلوی مهد کودک رو درست میکرد به آیلین گفت:
آیلین بدو تبلیغ کن. چرا اون جا وایستادی؟ بدو بیا اینجا تبلیغ کن.

آیلین در حالی که داشت با بعضی از والدین صحبت می کرد گفت:
یه لحظه صبر کن. دارم تبلیغ میکنم دیگه. اصلا برو به کار خودت برس.

- آیلین، سلام.

آیلین با بی میلی جواب سلام چارلی رو داد.

- داری چیکار میکنی؟

- کوری؟ دارم تبلیغ می کنم.

- چه جالب. من هم واسه ی تبلیغ اومدم.

- برای کدوم مغازه؟ نکنه برای اژدها فروشی داری تبلیغ میکنی؟

- نه. برای ویلبرت دارم تبلیغ میکنم. کتابخونه ی جدیدش رو راه انداخته.

- خب. حالا میری تا ما به کارمون برسیم؟ :vay:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1392/4/25 12:06:04
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/6/30 22:22:07
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/6/30 22:25:18
پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 تیر 1392 09:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه
چارلی دید اسلینکرد امده پرید جلو وگفت:سلام ویلی
ویلی اورادیددوگفت:اه چارلی خوبی شنیدم توی درس من جلسه دوم را داری.
چارلی لبخندی زدی وگفت:اره من دارم...راستی اینجا چه کار می کنی.
ویلی گفت:نمی بینی مگه .. راستی اگه کتاب درباره اژدها می خواهی من دارم.
ادامه....

نام:چارلی ویزلی
یاهو آیدی:فکردی فقط تو آیدی داری نمیدم.
گروه های عضو: (الف.دال ، مرگخوار ، محفل ) الف دال و اگر پرسی بگذارد محفلی هم می شوم.
سطح رول نویسی شما: ( خوب ، متوسط ، بد ) سطح نپرس افتضاهه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مراقب خودت باش.
پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 تیر 1392 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه اول


یک هفته ی دیگر از تابستان نیز گذشت.

کوچه ی دیاگون از همیشه خلوت تر بود. در گوشه ای، عده ای از دانش آموزان هاگوارتز دور فرد و جرج ویزلی جمع شده بودند تا درباره ی قیمت وسایل شوخی آنان بپرسند. آن طرف تر، چارلی در اژدها فروشی خودش مشغول مگس پراندن بود. بارتی در انتهای کوچه ایستاده بود تا به نمای ورودی مهدکودک تازه تاسیسش بنگرد. در گوشه ای از این کوچه شخصی مشغول باز کردن کرکره ی کتابخانه اش بود.

کسی تا به حال او را در آن کوچه ندیده بود. ناگهان کسی از پشت فریاد زد: ویلبرت! چطوری دوست قدیمی؟ نامه ی تو رو گرفتم ولی آنچه را که گفتی جدی نگرفته بودم!

او جسیکا پترسون بود. سردبیر همیشه پر شور روزنامه ی دیلی پرافت ( پیام امروز ) . اسلینکرد برگشت تا به جسیکا سلامی کند:

- دارم درست می بینم؟ جسیکا پترسون! نویسنده ی دیلی پرافت! وای چه قدر جوون موندی؟

- تو هم همین طور. شنیدم معلم هاگوارتز شدی؟

- آره... دو جلسه ی این ترم رو دارم.

- خوبه. بیا بریم تا یه بستنی بخوریم؟

- نه، ممنون. من باید کتابخونه ی جدیدم رو را بندازم. اگه کاری داشتی بگو. کتابخونه ی من دو تا پلاک اون طرف تره. پلاک 128.

- باشه... من رفتم فعلا خداحافظ.

- خداحافظ


سپس ویلبرت در حالی که داشت عرق پیشونیش رو پاک می کرد به تابلوی سردر کتابخانه ی خودش نگاه کرد:

کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1392/4/25 0:33:01
کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
ارسال شده در: دوشنبه 24 تیر 1392 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خب، این تاپیک کتابخونه ای برای کسانی هستش که می خواهند سطح رول هاشون رو بالا ببرند و با توجه به امتیاز هایی که میگیرند، خودشون رو بالا ببرند.

سپس با استفاده از رول هایی که درباره ی سوژه مورد نظر زده شد، با کمک عده ای از رول نویسان این تاپیک، کتابی تهیه می شود تا در سایت های مختلف مورد استفاده قرار گیرد.

در ابتدا، طی مدت زمان مشخصی عضو گیری انجام میشود سپس در مکانی که از قبل مشخص شده باشد ( فعلا در همین تاپیک ) رول نویسی آغاز میشود.

برای عض.یت کافیست یک رول بزنید و در آخر آن درخواست عضویت خودتان را بنویسید و با یک خط آن را از رول اصلی جدا کنید:

نام:
یاهو آیدی: در صورت داشتن.
گروه های عضو: (الف.دال ، مرگخوار ، محفل )
سطح رول نویسی شما: ( خوب ، متوسط ، بد )

* پس از مدتی به هر یک از رول ها، امتیازی بین یک تا بیست داده میشود که در آخر هر دوره برنده ی آن ماه انتخاب میشود و میتواند سوژه را عوض کند.
هر کس هم که در آخر امتیاز بیشتری کسب کرد به عنوان یکی از کتابداران کتابخانه انتخاب میشود.


(* نکته ) : ممکن است که با بخش ستاره دار گفته های من موافقت نشود. اگر نشود، شرایط تغییر می کند و اگر هم بشود که همین طور می ماند.

با تشکر.
ویلبرت اسلینکرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1392/4/24 23:02:00
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1392/4/24 23:04:23
پاسخ به: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 5 آبان 1391 12:28
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی: عزیزم داری چیکار میکنی؟

- دارم یه کتاب مینویسم!

-در رابطه با چیه؟

- طلسم های نابخشودنی 2

- چی؟

- خوب یه بار که گفتم، الآن تا نیمه نوشتمش؛ طلسم های بسیار قوی و حیرت انگیزی هستن.

- میتونی یکیش رو بهم یاد بدی؟

- اوه آره مثلا طلسم استریا

- خوب این چیکار میکنه؟

- اوه عزیزم من که نمیتونم این رو روی تو امتحان کنم، ولی این طلسم میتونه یکی از اعضای بدنت رو برای همیشه شکنجه بده، تا زمانی که از شدت درد فرد مورد نظر بمیره...

- اووووووووووووف چه قد ترسناک. تو بعد از نوشتن این کتاب میخوای اون رو منتشر کنی؟

- خوب البته. من با کتابسرای جادویی دیاگون قرارداد بستم و این کتاب قراره در بخش ممنوعه کتابخانه هاگوارتز قرار بگیره، نظرت چیه؟

- نظری ندارم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت
پاسخ به: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1391 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
جسی خود را عقب کشید و گفت : به به چند سال می شه منتظری شیرینی میرینی چی می دی داداش؟
ریگولوس گفت : ولی یه کاری باید بکنم
ادی و جسی با هم فریاد زدند چی؟
-هیچی برای چاپ کتابم یه اسپانسر نیاز دارم.
ادی : حالا می خوای چی کار کنی؟
- معلومه اومدم که تو اسپانسرم بشی
جسی : اگه تو کار هنری - فرهنگی باشی سالن تئاتر ما کمک می کنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بهتر است الماسی ناقص باشی تا سنگریزه ای بی نقص
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 8 آبان 1390 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



اگر مقبول افتد .:. سوژه جدید .:.

- درود بر صاب مغازه و شريكش که آشنایِ آقای ما هستن ...
ادی از گوشه روزنامه نگاه ميكنه ببينه كيه كه اونقدر داره با ادب صحبت مي كنه...
- !؟ جسی ، تویی ؟!
- پس خیال کردی کیه ؟! خرس عروسکیت ؟!
- نه ، آخه خیلی لفظ قلم صحبت می کردی ... نشناختم!
- داشتم تمرین نمایشنامه قتل در ساعت دوازده و نیم می کردم ، جو گیر شدم رو حرف زدنم هم تاثیر گذاشت ، آخه 2،3 روز دیگه اجرا داریم ، باید با نقش احساس یگانگی کنم !!!
- حالا نقشت چی هست؟!
- انقدر توی تست تئاتر خوب بازی کردم که دو تا نقش بهم دادن !!! یکیش نقش جمعیت ، یکی هم نقش جنازه روی آب !!!
_ ااااااا ؟! چه خوب !
ادی خنده خود را با سرفه ای پنهان کرد و در حالی که کتاب ها را دسته دسته روی هم می گذاشت ، گفت :
- خب ، حالا چی می خوای ؟! کتاب ، مجله ؟! چی ؟!
- کتاب " پنجه گربه ، جفت پا ، کف گرگی و هزاران فن دیگر " رو می خواستم !
ادی با خودش فکر کرد" چه خشونتی ؟! " و برای این که یک وقت جسی را عصبانی نکند ، سریع در قفسه ها به جست و جو پرداخت ؛
- خب ، اینم ازین ! چیز دیگه ای نمی خوای ؟!
- چرا ، یدونه ...
که ناگهان ریگولوس فریاد زنان وارد مغازه شد ؛
- گرفتـــــــــــــــــــــم ! بالاخره اجازه دفتر منکراتو آسلام رو واسه انتشار کتابم گرفتم !!!
و از شدت خوشحالی پرید بغل جسی ...



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!