جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
22 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
4
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[single]] هالیویزارد
جزئیات کاربر

چرخ
_______
کارگردان:حاضر به آوردن اسمش نشد!
نویسنده:دوست کارگردان بود،بازم راضی نشد چیزی بگه!
بازیگران:
کریچر
بیگانه
ققی
نگهبان
صحنه اول:(تصویر سیاه سفید و خسته! سی دی خش دار. از اونا که اعصاب آدمو به نحو احسن به هم میریزه.)
کریچر در سایز کوچک(small) داره دور خونه میدوه و داد و فریاد میکنه!و توپش رو به دیوار میکوبه و توپ به طرف خودش برمیگرده،مادر کریچر نزدیک حوض آب در حال شستن ظرفها!(صدای در زدن یک نفر به گوش میرسه!)
-هورااااااا!هورااااااااااا! (صدای شادی!ذوق مرگی)
مامی کریچر:کاچار بپر درو باز کن اول جهش!بدو!
کریچر با یه جهش در رو باز میکنه و بابای کریچر با یه سه چرخه میاد توی حیاط! با صدای آلن دلون میگه: بگیر پسرم! آفرین به تو که تجدید نشدی! اینم جایزت!
چهره ی کریچر:(
)
---------------
صحنه دوم:(بازم تصویر سیاه و سفیده! کریچر توی حیاط با ققی و سه چرخه سواری(!) میکنه.)
ققی:ببین من تا اونجا که در خونمونه ،بازم هست میرم! بعد میرم توی خونمون با سه چرخه ت بعد درو میبندم، برمیگردم!باشه؟
کریچر(به نقطه ای زل زده و فکر میکند): نه!اول من برم توی اتاقم بیام بعد!
(از جا بلند شده و فورا به طرف اتاقش میره! با فاصله ی 5 دقیقه برمیگرده،توی حیاط نگاهی به دور و بر میندازه و چیزی نمیبینه ققی به همراه سه چرخه مفقود شده!بارون شروع به باریدن میکنه و کریچر توی بارون نشسته و داره گریه میکنه)
مامی کریچ: کاچار بدو بیا تو! سرما میخوری که میخوری به کی چه؟! چته؟ چرا زر میزنی؟
کریچر:مـــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــــــــــان ! سه چرخه م!
مامی کریچر یه نگاه به چرخی که توی دست اونه میکنه و میگه:تو با همین چرخم میتونی چرخ صنعتو بچرخونی پسرم!
-راست میگی؟
-چرا که نه!الآن برو امتحان کن!
--------------------------
صحنه سوم(تصویر رنگی میشه! به به! خوب شاهد کریچر در سایز بزرگ تری هستیم در حالی که تکنولوژی پیشرفت شایانی کرده و کریچ هنوز داره با یه چرخ توی خیابون میگرده ،وسط خیابان کریچر بیگانه رو از دور میبینه)
بیگانه به کریچ:کریچ تو الآن چه نقشی رو داری؟
کریچر:به دنبال صنعتیم که بچرخونمش! این چرخه روی دستم باد کرده خفنگ!دیگه چیزی نیست برم اختراع کنم! این پادشاه بد جنسم که همش ظلم میکنه! میبینی برادر؟
بیگانه:آره! بریم انقلاب بکنیم ؟
کریچر بعد از دو ثانیه مکث:آره! .......ولی....صنعت چی؟!
بیگانه: صنعت دیگه خز شده! چیزیم نیست بخوایم اختراع کنیم! پس بریم تو کار انقلاب!
(فورا ناپدید میشن!و تصویر پر از دود و آتش میشه!)
---------------
صحنه چهارم:( کریچ چرخ به دست! بیگانه از دور داره از چرخ مورد نظر حفاظت میکنه و سوت بلبلی میزنه!مکان:زندان انفرادی! (نکته :هردو با هم توی انفرادین دیگه!)کریچر در سمت راست تصویر سرش رو تکیه میده به چرخ،و بیگانه گوشه ی سمت چپ روی دیوار با گچ در حال طراحی هستش!)
بیگانه:دیدی؟چه پادشاه ظالمی! پاشو یه تریپ دیگه انقلاب کنیم!
کریچ:صنعتی؟
-نه بابا! این پادشاه ستمگر!
ولی درست همین موقع یکی در رو باز میکنه میاد داخل!
نگهبان:پاشید!
-برای چی؟
-آزادین!
(هر دو رو میگیره و پرت میکنه بیرون)
----------------------------
صحنه آخر:هر دو در خیابان مشغول راه رفتن هستن و این چرخ هم همین جوری برای خودش میچرخه!)
کریچ:دیدی انقلاب صنعتی شد؟من هیچ کاری نکردم؟
بیگانه:ما نقش مهمی رو توی این انقلاب داشتیم! ما از دور از اونا حمایت میکنیم! چرخو بده من حالا!
(توی خیابون برای پیدا کردن یه صنعت به راه میفتن ، دوربین از دور اونها رو زیر نظر داره که همین طور پیش میرن و کوچک و کوچک تر میشن ،تا اینکه دگه دیده نمیشن!تصویر از اطراف سیاه میشه و درست وسط تصویر یه دایره سیاه روشن میمونه!)
===
تیتراژ پایانی در حین حرکت بیگانه و کریچر:
صدای چرخ سه چرخه که روی زمین داره قل میخوره!
باتشکر از کلانتری محل
اهالی محل
و دوستان محل
و محل!
_______
کارگردان:حاضر به آوردن اسمش نشد!
نویسنده:دوست کارگردان بود،بازم راضی نشد چیزی بگه!
بازیگران:
کریچر
بیگانه
ققی
نگهبان
صحنه اول:(تصویر سیاه سفید و خسته! سی دی خش دار. از اونا که اعصاب آدمو به نحو احسن به هم میریزه.)
کریچر در سایز کوچک(small) داره دور خونه میدوه و داد و فریاد میکنه!و توپش رو به دیوار میکوبه و توپ به طرف خودش برمیگرده،مادر کریچر نزدیک حوض آب در حال شستن ظرفها!(صدای در زدن یک نفر به گوش میرسه!)
-هورااااااا!هورااااااااااا! (صدای شادی!ذوق مرگی)
مامی کریچر:کاچار بپر درو باز کن اول جهش!بدو!
کریچر با یه جهش در رو باز میکنه و بابای کریچر با یه سه چرخه میاد توی حیاط! با صدای آلن دلون میگه: بگیر پسرم! آفرین به تو که تجدید نشدی! اینم جایزت!
چهره ی کریچر:(
)---------------
صحنه دوم:(بازم تصویر سیاه و سفیده! کریچر توی حیاط با ققی و سه چرخه سواری(!) میکنه.)
ققی:ببین من تا اونجا که در خونمونه ،بازم هست میرم! بعد میرم توی خونمون با سه چرخه ت بعد درو میبندم، برمیگردم!باشه؟
کریچر(به نقطه ای زل زده و فکر میکند): نه!اول من برم توی اتاقم بیام بعد!
(از جا بلند شده و فورا به طرف اتاقش میره! با فاصله ی 5 دقیقه برمیگرده،توی حیاط نگاهی به دور و بر میندازه و چیزی نمیبینه ققی به همراه سه چرخه مفقود شده!بارون شروع به باریدن میکنه و کریچر توی بارون نشسته و داره گریه میکنه)
مامی کریچ: کاچار بدو بیا تو! سرما میخوری که میخوری به کی چه؟! چته؟ چرا زر میزنی؟
کریچر:مـــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــــــــــان ! سه چرخه م!

مامی کریچر یه نگاه به چرخی که توی دست اونه میکنه و میگه:تو با همین چرخم میتونی چرخ صنعتو بچرخونی پسرم!
-راست میگی؟
-چرا که نه!الآن برو امتحان کن!
--------------------------
صحنه سوم(تصویر رنگی میشه! به به! خوب شاهد کریچر در سایز بزرگ تری هستیم در حالی که تکنولوژی پیشرفت شایانی کرده و کریچ هنوز داره با یه چرخ توی خیابون میگرده ،وسط خیابان کریچر بیگانه رو از دور میبینه)
بیگانه به کریچ:کریچ تو الآن چه نقشی رو داری؟
کریچر:به دنبال صنعتیم که بچرخونمش! این چرخه روی دستم باد کرده خفنگ!دیگه چیزی نیست برم اختراع کنم! این پادشاه بد جنسم که همش ظلم میکنه! میبینی برادر؟
بیگانه:آره! بریم انقلاب بکنیم ؟
کریچر بعد از دو ثانیه مکث:آره! .......ولی....صنعت چی؟!
بیگانه: صنعت دیگه خز شده! چیزیم نیست بخوایم اختراع کنیم! پس بریم تو کار انقلاب!
(فورا ناپدید میشن!و تصویر پر از دود و آتش میشه!)
---------------
صحنه چهارم:( کریچ چرخ به دست! بیگانه از دور داره از چرخ مورد نظر حفاظت میکنه و سوت بلبلی میزنه!مکان:زندان انفرادی! (نکته :هردو با هم توی انفرادین دیگه!)کریچر در سمت راست تصویر سرش رو تکیه میده به چرخ،و بیگانه گوشه ی سمت چپ روی دیوار با گچ در حال طراحی هستش!)
بیگانه:دیدی؟چه پادشاه ظالمی! پاشو یه تریپ دیگه انقلاب کنیم!
کریچ:صنعتی؟
-نه بابا! این پادشاه ستمگر!
ولی درست همین موقع یکی در رو باز میکنه میاد داخل!
نگهبان:پاشید!
-برای چی؟
-آزادین!
(هر دو رو میگیره و پرت میکنه بیرون)
----------------------------
صحنه آخر:هر دو در خیابان مشغول راه رفتن هستن و این چرخ هم همین جوری برای خودش میچرخه!)
کریچ:دیدی انقلاب صنعتی شد؟من هیچ کاری نکردم؟
بیگانه:ما نقش مهمی رو توی این انقلاب داشتیم! ما از دور از اونا حمایت میکنیم! چرخو بده من حالا!
(توی خیابون برای پیدا کردن یه صنعت به راه میفتن ، دوربین از دور اونها رو زیر نظر داره که همین طور پیش میرن و کوچک و کوچک تر میشن ،تا اینکه دگه دیده نمیشن!تصویر از اطراف سیاه میشه و درست وسط تصویر یه دایره سیاه روشن میمونه!)
===
تیتراژ پایانی در حین حرکت بیگانه و کریچر:
صدای چرخ سه چرخه که روی زمین داره قل میخوره!

باتشکر از کلانتری محل
اهالی محل
و دوستان محل
و محل!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven
Only Raven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

بازیگران:
هری پاتر در نقش ناظر
بارون خون آلود در نقش روح خون آلود
باک بیک در نقش نقاشی روی میز
مونالیزا در نقش تابلو روی دیوار
کریچر در نقش خودش
پروفسور کوییرل در نقش دوربین
بیل ویزلی در نقش بیلیوس ویزلی
اسکاور در نقش تازه وارد
و با هنرمندی جمعی از اعضای راونکلاو
هاگوارتز، تالار خصوصی راونکلاو، شماره یازده
با نگاهی به کتاب هری پاتر و محفل ققنوس نوشته جی کی رولینگ
نویسنده و کارگردان:پروفسور کوییرل
هاگوارتز:
چیزی قابل رویت نبود.حرکت آرام دوربین در سیاهی شب به سمت جلو حرکت میکرد و سعی داشت تصویر روشنی را جستجو کند، شاید نور خفیف شمعی را در یکی از پنجره های بسته هاگوارتز.
بعد از چند دقیقه حرکت و سپس چرخی در اطراف قلعه، بالاخره دوربین راهی را برای نفوذ به داخل یافت و از همان مسیر وارد یکی از راهروهای مدرسه شد.
همه جا تاریک بود و هر از گاهی صدایه نفسهای مردان و زنان خفته در تابلوها، ترس را به این سکوت اضافه می کرد.
از انتهای راهرو نور ملایمی نمایان شد.در نگاه اول بنظر نمیرسید که در پشت این نور چه کسی پنهان شده.سایه بلند و باریکش که چندین قدم دور تر از خودش بر روی دیوار در حرکت بود همانند نگهبانی او را دنبال می کرد.
دوربین در جای خود خشک شده بود و فقط با چرخشی نور و سایه را از نمایه پایین دنبال میکرد.
از آن ناحیه فقط میشد اینطور تصور کرد که دارنده نور پسرکی خوش اندام و جوان است که با اطمینان قدم برمیدارد.هیچ ترسی در حرکتش و یا طرز نگاهش نمیتوانست پیدا کرد.محکم و با اعتماد فقط به جلو حرکت میکرد و گاهی در یکی از پلکانها می پیچید تا به سمت دیگری راه را ادامه دهد.در موقع بالا رفتن از پلکان، میشد نوار قرمز و طلایی دور ردایش را دید.
بالاخره ایستاد.نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست.فکرش را فقط بر روی یک جمله متمرکز کرد.حروف نقره ای رنگی در ذهنش به کلمه، و کلمات به جمله تبدیل شد:
قرارگاه محفل ققنوس را می توانید در هاگوارتز، تالار خصوصی راونکلاو، شماره یازده بیابید.
درست در برابرش تابلوی کهنه و رنگ و رو رفته ای ظاهر شد که تصویر عقاب بزرگی بر روی آن نقش بسته بود.
در درون تابلو شروع به جستجو کرد تا در گوشه سمت چپ آن جادوگری را دید.شخص درون تابلو یکی از چشمانش را تا نیمه باز کرد و گفت:
-"اسم رمز"
-گل خرزهره
تابلو با صدای دلخراشی به جلو باز شد و پسرک بعد از بر زبان آوردن طلسم "ناکس" از آن بالا رفت.
تالار خصوصی راونکلاو:
محیط نه چندان مرتب، اما گرمی بود.از هر نوع موجوی در آنجا یک نمونه را میتوانست پیدا کرد.کمی تا قسمتی شبیه کشتی نوح بود.فضایی کوچک، پر ازدحام اما صمیمی.
برخلاف سکوت سنگین حاکم در مدرسه، در تالار تنها چیزی که شنیده نمیشد همین سکوت بود.
هنوز کسی متوجه ورود پسرک نشده بود برای همین تصمیم گرفت خیلی آرام بدون جلب توجه کسی، در اطراف قدم بزند.
چشمش به شومینه در آنسوی تالار افتاد جاییکه تعدادی از اعضا در روی مبلهای آبی رنگ آن لمیده بودند و مشغول صحبت بودند.
دوربین از پایین وی را نشان میداد که به سمت شومینه قدم برمیداشت.صدای قدمهای او همچون نواختن گرزی در طبلی فلزی شنیده میشد و آن زمان بود که همه اعضای تالار خصوصی راونکلاو، احساس تجاوز به حریم خصوصیشان را با سکوتشان پاسخ دادند.
پسرک همچنان در حرکت بود و بدون توجه به نگاه های مضطرب اطرافیان، بر روی یکی از مبلها در کنار شومینه نشست.
سرش را بالا و عینکش را بر روی بینی اش صاف کرد و در آن زمان بود که همه متوجه علامت زخمی بر بالای پیشانی اش شدند.
-من هری پاتر به عنوان ناظر چند روزی در خدمت شما هستم.ممنون میشم اگه همکاریهای لازم رو با من داشته باشید تا هرچه زودتر مشکل تالارتون در پی جریاناتی، حل بشه.
نگاهای تنفر آمیزی در میان اعضا رد و بدل شد و کسی جرات اعتراض نداشت.در آخر یکی از اعضا که تقریبا چیزی از روحش نیز باقی نمانده بود سینه اش را صاف کرد و با لبخندی تصنعی گفت:
-البته ما خیلی خوشحالیم که شما رو در جمع خودمون میبینیم ولی باید در این رابطه با رهبر گروهمون صحبت کنیم که آیا ایشون...
-فکر نمیکنم لزومی به اینکار باشه چون من این قدرت رو دارم که با توجه به گروهم بر همه قسمتهای هاگوارتز نظارت کنم.در ضمن یاد آور میشم که شکایاتی از این تالار در مورد توهین به دانش آموزان و اساتید شده که به این راحتیها نمیشه ازشون گذشت.من کارم رو از همین لحظه آغاز میکنم و فقط به یه همراه برای آشنایی با تالار نیاز دارم.
پسرک چشمانش را کمی تنگ کرد و به اعضا نگاهی انداخت.چشمانش بر روی موجود سبز رنگ با چشمانی درشت، ایستاد.
-کریچر!؟... چرا تو آشپزخونه نیستی؟فکر کنم دستور اربابت رو به این زودی فراموش کردی.من خیلی واضح گفتم که میخوام....
- جسارت کریچر رو باید هری پاتر ببخشه.من فقط اومده بودم اینجا ...
-کافیه...بعدا در این مورد صحبت میکنم.بهتره اول به کارهایه واجب بپردازیم.
هری از روی کاناپه بلند شد و تکه کاغذ کهنه ای را از جیبش خارج کرد.چیزی را آرام در زیر لب زمزمه و با نوک چوبدستی ضربه ای به آن زد.
- میریم به جایی که نوشته قرار گاه محفل ققنوس
هری به همراه جن کوچک سبز رنگ به سمت راهرویه باریکی حرکت کردند که به سمت پایین هدایت میشد.کریچر در پشت هری راه میرفت و سعی میکرد چندان به اون نزدیک نشود.
هر چه بیشتر به سمت پایین میرفتند فضا تنگ تر و سردتر میشد.برای از بین بردن سکوت، هری تصمیم گرفت با کریچر در مورد اتفاقات این مدت صحبت کند.
دوربین همراه با قدمهاییه هر دو ، درست در مقابلشان به سمت عقب پیش میرفت و نمایی به سبک هالی وودی را از هری نشان میداد که قسمتی از سر و بدن کریچر نیز مشخص بود.
-خب یکم برام از این محفل بگو.شنیدم تمامی دانش آموزان آشوب طلب عضون در اینجا...درسته؟
کریچر ابروهایش را به هم نزدیک کرد و زمزمه کنان گفت:هری پاتر خیلی فضوله.نباید در کار تالار ما دخالت کنه.کریچر به ارباب بزرگ حتما گزارش میده....
-چی داری میگی؟
- کریچر با خودش صحبت میکنه بخاطر اینکار خودش رو سرزنش نمیکنه یا مثل اون دابی احمق خودش رو برای یه جادوگر مرده تنبیه نمیکنه...
-جادوگر مرده؟
کریچر سکوت میکنه و بعد از مدتی ادامه میده: کریچر همچین حرفی هیچوقت نزد...هر چی میگه دروغه هری پاتر نباید به حرفاش اهمیتی بده
-خیلی خب حالا در مورد محفل بگو...دارم بهت دستور میدم پس زودتر جواب بده
کریچر بعد از اینکه زیر لب چند تا حرف زشت نثار هری پاتر میکنه به سقف نگاه میکنه.
شماره یازده:
حدود ده دقیقه بعد درست در مقابل در سیاه رنگ و کهنه ای قرار میگیرند که پر از خراشیدگی بود و شماره یازده به طرز ناشیانه ای روی آن کنده شده بود..کاملا مشخص بود که به دلیل عدم وجود سوراخ کلید و یا دستگیره کسانیکه میخواستند قبل از ورود، در بزنند با چنگالهایشان و یا منقار و یا شایدم سمهایشان بر آن ضربه زدند.هری با چوبدستیش به در نواخت و داخل شد.
درون اتاق میز گردی به تعداد بیست نفر قرار گرفته بود و جز آن چیز دیگری در آنجا وجود نداشت.
روی میز طرحی از یک هیپوگریف نقاشی شده بود که به سختی قابل دید بود.در راس میز درست در بالاترین نقظه پرنده سرخ رنگی نشسته بود و در سمت راستش جن عجیب الخلقه ای که ریش داشت و درست در کنار او سگ بزرگی در حال تکان دادن دمش بود.
افراد دیگری نیز در دور میز قرار گرفته بودن که دوربین با حرکت دوار به دور میز چهره تک تک آنها را نمایان میکند...چوچانگ با لبخندی به هری، شاید سعی میکرد خاطرات دوران گذشته را یاد آوری کند.آن طرفتر فلور در کنار بیلیوس ویزلی، برودیک بود و مرد پشمالویی نشسته بود که بنظر نمیرسید جادوگر باشد.اسکاور نیز در این بین حضور داشت و تعدادی دیگر از جادوگران و ساحره ها.
در آن سوی میز صندلی خالی به چشم میخورد که رویش را غبار گرفته بود.بر روی دیوار درست در پشت سر ققنوس تابلویی از تصویر یه زن آویخته شده بود که با لبخندش تمام نظرها را به خود جلب میکرد.هری متوجه روح خون آلودی در کنار تصویر زن شد که به سرعت از تابلو خارج شد.
هری به سمت میز رفت و قبل از اینکه کسی در مورد ورودش به این جمع خصوصی اظهار نظری بکند گفت: شنیدم در اینجا در زیر سایه محفل ققنوس با نام آشنایه حذب دست به کارهایی میزنید که باعث نارضایتی برخی از مدیران هاگوارتز شده.اگه از تغییر گروه برخی از دوستان حاضر در جمع بگذریم باز هم تعداد خلافهایی که در این تالار صورت گرفته چندان کم نیست.
ققنوس بالهایش را تکانی داد و با طعنه گفت: اوه هری فکر میکنم خودتم مرتکب خطا شدی اینو از نوار طلایی دور ردات کاملا میشه تشخیص داد...تو نمیتونی کارهای تالار خصوصی ما رو زیر نظر بگیری چون خلاف قوانین هست.در ضمن اگه نیازی به بازرس باشه ما اسکاور رو داریم که تازه به جمع ما پیوسته و همینطور کریچر رو که متعلق به خودته.پس نیازی به وجود شما نیست...فنگ در خروج رو نشونشون بده
-ممنون راه رو بلدم فقط خواستم اطلاع بدم که چند روزی مهمان شمام تا اوضاع رو اونطور که شایسته این گروهه اصلاح کنم.با توجه به اینکه خوابگاه پسران به دلیل وجود تمام دختران راونکلاو اشغال شده ترجیح میدم در خوابگاه دختران اقامت کنم...فعلا شب خوش
قبل از اینکه به سمت در خروج حرکت کند با لبخندی مرموز به تمامی حاضرین در آن محفل گفت:راستی در این جمع حضور تمامی مدیران هاگوارتز احساس میشه پس مراقب حرفاهایی که میزنید باشید.
اعضایه راونکلاو با نگاهای متعجبشان هری پاتر را به سمت در خروج بدرقه کردند.شاید در آن لحظه به تنها چیزی که فکر میکردند انتقام بود...
هری پاتر در نقش ناظر
بارون خون آلود در نقش روح خون آلود
باک بیک در نقش نقاشی روی میز
مونالیزا در نقش تابلو روی دیوار
کریچر در نقش خودش
پروفسور کوییرل در نقش دوربین
بیل ویزلی در نقش بیلیوس ویزلی
اسکاور در نقش تازه وارد
و با هنرمندی جمعی از اعضای راونکلاو
هاگوارتز، تالار خصوصی راونکلاو، شماره یازده
با نگاهی به کتاب هری پاتر و محفل ققنوس نوشته جی کی رولینگ
نویسنده و کارگردان:پروفسور کوییرل
هاگوارتز:
چیزی قابل رویت نبود.حرکت آرام دوربین در سیاهی شب به سمت جلو حرکت میکرد و سعی داشت تصویر روشنی را جستجو کند، شاید نور خفیف شمعی را در یکی از پنجره های بسته هاگوارتز.
بعد از چند دقیقه حرکت و سپس چرخی در اطراف قلعه، بالاخره دوربین راهی را برای نفوذ به داخل یافت و از همان مسیر وارد یکی از راهروهای مدرسه شد.
همه جا تاریک بود و هر از گاهی صدایه نفسهای مردان و زنان خفته در تابلوها، ترس را به این سکوت اضافه می کرد.
از انتهای راهرو نور ملایمی نمایان شد.در نگاه اول بنظر نمیرسید که در پشت این نور چه کسی پنهان شده.سایه بلند و باریکش که چندین قدم دور تر از خودش بر روی دیوار در حرکت بود همانند نگهبانی او را دنبال می کرد.
دوربین در جای خود خشک شده بود و فقط با چرخشی نور و سایه را از نمایه پایین دنبال میکرد.
از آن ناحیه فقط میشد اینطور تصور کرد که دارنده نور پسرکی خوش اندام و جوان است که با اطمینان قدم برمیدارد.هیچ ترسی در حرکتش و یا طرز نگاهش نمیتوانست پیدا کرد.محکم و با اعتماد فقط به جلو حرکت میکرد و گاهی در یکی از پلکانها می پیچید تا به سمت دیگری راه را ادامه دهد.در موقع بالا رفتن از پلکان، میشد نوار قرمز و طلایی دور ردایش را دید.
بالاخره ایستاد.نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست.فکرش را فقط بر روی یک جمله متمرکز کرد.حروف نقره ای رنگی در ذهنش به کلمه، و کلمات به جمله تبدیل شد:
قرارگاه محفل ققنوس را می توانید در هاگوارتز، تالار خصوصی راونکلاو، شماره یازده بیابید.
درست در برابرش تابلوی کهنه و رنگ و رو رفته ای ظاهر شد که تصویر عقاب بزرگی بر روی آن نقش بسته بود.
در درون تابلو شروع به جستجو کرد تا در گوشه سمت چپ آن جادوگری را دید.شخص درون تابلو یکی از چشمانش را تا نیمه باز کرد و گفت:
-"اسم رمز"
-گل خرزهره
تابلو با صدای دلخراشی به جلو باز شد و پسرک بعد از بر زبان آوردن طلسم "ناکس" از آن بالا رفت.
تالار خصوصی راونکلاو:
محیط نه چندان مرتب، اما گرمی بود.از هر نوع موجوی در آنجا یک نمونه را میتوانست پیدا کرد.کمی تا قسمتی شبیه کشتی نوح بود.فضایی کوچک، پر ازدحام اما صمیمی.
برخلاف سکوت سنگین حاکم در مدرسه، در تالار تنها چیزی که شنیده نمیشد همین سکوت بود.
هنوز کسی متوجه ورود پسرک نشده بود برای همین تصمیم گرفت خیلی آرام بدون جلب توجه کسی، در اطراف قدم بزند.
چشمش به شومینه در آنسوی تالار افتاد جاییکه تعدادی از اعضا در روی مبلهای آبی رنگ آن لمیده بودند و مشغول صحبت بودند.
دوربین از پایین وی را نشان میداد که به سمت شومینه قدم برمیداشت.صدای قدمهای او همچون نواختن گرزی در طبلی فلزی شنیده میشد و آن زمان بود که همه اعضای تالار خصوصی راونکلاو، احساس تجاوز به حریم خصوصیشان را با سکوتشان پاسخ دادند.
پسرک همچنان در حرکت بود و بدون توجه به نگاه های مضطرب اطرافیان، بر روی یکی از مبلها در کنار شومینه نشست.
سرش را بالا و عینکش را بر روی بینی اش صاف کرد و در آن زمان بود که همه متوجه علامت زخمی بر بالای پیشانی اش شدند.
-من هری پاتر به عنوان ناظر چند روزی در خدمت شما هستم.ممنون میشم اگه همکاریهای لازم رو با من داشته باشید تا هرچه زودتر مشکل تالارتون در پی جریاناتی، حل بشه.
نگاهای تنفر آمیزی در میان اعضا رد و بدل شد و کسی جرات اعتراض نداشت.در آخر یکی از اعضا که تقریبا چیزی از روحش نیز باقی نمانده بود سینه اش را صاف کرد و با لبخندی تصنعی گفت:
-البته ما خیلی خوشحالیم که شما رو در جمع خودمون میبینیم ولی باید در این رابطه با رهبر گروهمون صحبت کنیم که آیا ایشون...
-فکر نمیکنم لزومی به اینکار باشه چون من این قدرت رو دارم که با توجه به گروهم بر همه قسمتهای هاگوارتز نظارت کنم.در ضمن یاد آور میشم که شکایاتی از این تالار در مورد توهین به دانش آموزان و اساتید شده که به این راحتیها نمیشه ازشون گذشت.من کارم رو از همین لحظه آغاز میکنم و فقط به یه همراه برای آشنایی با تالار نیاز دارم.
پسرک چشمانش را کمی تنگ کرد و به اعضا نگاهی انداخت.چشمانش بر روی موجود سبز رنگ با چشمانی درشت، ایستاد.
-کریچر!؟... چرا تو آشپزخونه نیستی؟فکر کنم دستور اربابت رو به این زودی فراموش کردی.من خیلی واضح گفتم که میخوام....
- جسارت کریچر رو باید هری پاتر ببخشه.من فقط اومده بودم اینجا ...
-کافیه...بعدا در این مورد صحبت میکنم.بهتره اول به کارهایه واجب بپردازیم.
هری از روی کاناپه بلند شد و تکه کاغذ کهنه ای را از جیبش خارج کرد.چیزی را آرام در زیر لب زمزمه و با نوک چوبدستی ضربه ای به آن زد.
- میریم به جایی که نوشته قرار گاه محفل ققنوس
هری به همراه جن کوچک سبز رنگ به سمت راهرویه باریکی حرکت کردند که به سمت پایین هدایت میشد.کریچر در پشت هری راه میرفت و سعی میکرد چندان به اون نزدیک نشود.
هر چه بیشتر به سمت پایین میرفتند فضا تنگ تر و سردتر میشد.برای از بین بردن سکوت، هری تصمیم گرفت با کریچر در مورد اتفاقات این مدت صحبت کند.
دوربین همراه با قدمهاییه هر دو ، درست در مقابلشان به سمت عقب پیش میرفت و نمایی به سبک هالی وودی را از هری نشان میداد که قسمتی از سر و بدن کریچر نیز مشخص بود.
-خب یکم برام از این محفل بگو.شنیدم تمامی دانش آموزان آشوب طلب عضون در اینجا...درسته؟
کریچر ابروهایش را به هم نزدیک کرد و زمزمه کنان گفت:هری پاتر خیلی فضوله.نباید در کار تالار ما دخالت کنه.کریچر به ارباب بزرگ حتما گزارش میده....
-چی داری میگی؟
- کریچر با خودش صحبت میکنه بخاطر اینکار خودش رو سرزنش نمیکنه یا مثل اون دابی احمق خودش رو برای یه جادوگر مرده تنبیه نمیکنه...
-جادوگر مرده؟
کریچر سکوت میکنه و بعد از مدتی ادامه میده: کریچر همچین حرفی هیچوقت نزد...هر چی میگه دروغه هری پاتر نباید به حرفاش اهمیتی بده
-خیلی خب حالا در مورد محفل بگو...دارم بهت دستور میدم پس زودتر جواب بده
کریچر بعد از اینکه زیر لب چند تا حرف زشت نثار هری پاتر میکنه به سقف نگاه میکنه.
شماره یازده:
حدود ده دقیقه بعد درست در مقابل در سیاه رنگ و کهنه ای قرار میگیرند که پر از خراشیدگی بود و شماره یازده به طرز ناشیانه ای روی آن کنده شده بود..کاملا مشخص بود که به دلیل عدم وجود سوراخ کلید و یا دستگیره کسانیکه میخواستند قبل از ورود، در بزنند با چنگالهایشان و یا منقار و یا شایدم سمهایشان بر آن ضربه زدند.هری با چوبدستیش به در نواخت و داخل شد.
درون اتاق میز گردی به تعداد بیست نفر قرار گرفته بود و جز آن چیز دیگری در آنجا وجود نداشت.
روی میز طرحی از یک هیپوگریف نقاشی شده بود که به سختی قابل دید بود.در راس میز درست در بالاترین نقظه پرنده سرخ رنگی نشسته بود و در سمت راستش جن عجیب الخلقه ای که ریش داشت و درست در کنار او سگ بزرگی در حال تکان دادن دمش بود.
افراد دیگری نیز در دور میز قرار گرفته بودن که دوربین با حرکت دوار به دور میز چهره تک تک آنها را نمایان میکند...چوچانگ با لبخندی به هری، شاید سعی میکرد خاطرات دوران گذشته را یاد آوری کند.آن طرفتر فلور در کنار بیلیوس ویزلی، برودیک بود و مرد پشمالویی نشسته بود که بنظر نمیرسید جادوگر باشد.اسکاور نیز در این بین حضور داشت و تعدادی دیگر از جادوگران و ساحره ها.
در آن سوی میز صندلی خالی به چشم میخورد که رویش را غبار گرفته بود.بر روی دیوار درست در پشت سر ققنوس تابلویی از تصویر یه زن آویخته شده بود که با لبخندش تمام نظرها را به خود جلب میکرد.هری متوجه روح خون آلودی در کنار تصویر زن شد که به سرعت از تابلو خارج شد.
هری به سمت میز رفت و قبل از اینکه کسی در مورد ورودش به این جمع خصوصی اظهار نظری بکند گفت: شنیدم در اینجا در زیر سایه محفل ققنوس با نام آشنایه حذب دست به کارهایی میزنید که باعث نارضایتی برخی از مدیران هاگوارتز شده.اگه از تغییر گروه برخی از دوستان حاضر در جمع بگذریم باز هم تعداد خلافهایی که در این تالار صورت گرفته چندان کم نیست.
ققنوس بالهایش را تکانی داد و با طعنه گفت: اوه هری فکر میکنم خودتم مرتکب خطا شدی اینو از نوار طلایی دور ردات کاملا میشه تشخیص داد...تو نمیتونی کارهای تالار خصوصی ما رو زیر نظر بگیری چون خلاف قوانین هست.در ضمن اگه نیازی به بازرس باشه ما اسکاور رو داریم که تازه به جمع ما پیوسته و همینطور کریچر رو که متعلق به خودته.پس نیازی به وجود شما نیست...فنگ در خروج رو نشونشون بده
-ممنون راه رو بلدم فقط خواستم اطلاع بدم که چند روزی مهمان شمام تا اوضاع رو اونطور که شایسته این گروهه اصلاح کنم.با توجه به اینکه خوابگاه پسران به دلیل وجود تمام دختران راونکلاو اشغال شده ترجیح میدم در خوابگاه دختران اقامت کنم...فعلا شب خوش
قبل از اینکه به سمت در خروج حرکت کند با لبخندی مرموز به تمامی حاضرین در آن محفل گفت:راستی در این جمع حضور تمامی مدیران هاگوارتز احساس میشه پس مراقب حرفاهایی که میزنید باشید.
اعضایه راونکلاو با نگاهای متعجبشان هری پاتر را به سمت در خروج بدرقه کردند.شاید در آن لحظه به تنها چیزی که فکر میکردند انتقام بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

کمپانی کجد پیکچرز تقدیم می کند:
خشم وزارت
با شرکت :
جاگسن اون-گری گوری گویل-بادراد ریشو(همون جن زشت ریشو)-هدویگ –کالین کریوی-ققنوس-لوسیوس مالفوی- تمام وزارتیان و اطرافیان- کارگران کارخانه های بوق سازی و آفتابه سازی و چکش سازی
تهیه کننده :
لرد ولدومورد(همون مونتاگ)
نویسنده ها :
جاگسن اون – آناکین مونتاگ (همون ولدومورد)- ادوارد جک
صدا بردار:
بلیز زابینی
فیلم بردار :
رابستن لسترنج
گریمر :
مالدبر مادولین زاده
کارگردان :
جاگسن اون
این داستان برگرفته شده از واقعیت است...
*دیدن این فیلم برای افراد بالای 12 سال ممنوع می باشد.
____________________________________
ملت در حال کار و فعالیت های تولیدی در کارخونه ی آفتابه سازی هستن
عنوان آفتابه ها ی آبی و قرمز و سبز و زرد در رنگ ها و طرح های مختلف
یهو یه صدایی از کارخونه ی بقلی میاد از کارخونه ی بوق سازی صدای جیغ و داد و هوار و بوق
ملت آفتابه ساز همه با هم و در یک حرکت ارزشی از کارخونه میریزن بیرون و جالب اینجاست که کالین به عنوان مدیر عامل آفتابه سازان پیشاپیش ملت از کارخونه خارج میشه
اول چیزی که میبینن اینه که یه جن کوچولو ی بیریخت رفته روی شونه ی یه غول واساده و داره یه اعلامیه میخونه
جن زشت ریشو : از این به بعد این کارخانه به دلیل حال نکردن وزیر باهاش بسته میشه هر کسی جرات داره حرف بزنه
یکی از ملت ارزشی: آخه چه دلیلی داره ؟ چرا کارخونه رو بستی؟ چرا این کار گر ها رو بیکار کردی؟
جن زشت از اون بالا به یه چیزی تو آسمون اشاره میکنه که یه کاری بکنه و بعد شروع میکنه به حرف زدن: هیچ دلیلی نداره. همینجوری بیکار بودم گفتم یه پست بزنم پست هام زیاد بشه شما مشکلی داری؟
قبل از اینکه طرف بیاد جواب بده یه چیز سفید گنده از آسمون میاد پایین و با چنگولاش طرف رو بلند میکنه میبره آزکابان ( چه ارزشی)
ملت همه با هم: هووووووووووووووووووووووووو
یکی از اون وسط: زندانی سیاسی آزاد باید گردد
همه ی ملت با هم شعار میدن: زندانی سیاسی آزاد باید گردد - زندانی سیاسی آزاد باید گردد - زندانی سیاسی آزاد باید گردد
جن زشت ریشو : این یه شورشه؟
ملت : اره اره اره
شورش علیه وزیر؟
ملت آزادی خواه: بله بله بله
جن زشت ریشو دو تا سوت میزنه یه سری آدم که نقاب و چماغ دارن و همه هم مثل خودش ریش دارن میرین وسط و شروع میکنن به با چماغ مردم رو میزنن
ريشو ها وارد جمع ميشن همشون ريشو و زشتن(قابل توجه اونجا كه گفته بودين ريشو ها نقاب دارن بايد عرض كنم من هيكل شناسم از هيكلاشون فهميدم زشتن)
_بوق بوق هميشه بدون بوق نميشه
اما اي ريشو قدرت افتابه ستم مرلينو دست كم گرفتن
ضد گلوله نيست كه هست
در قزوين توليد نشده كه هست يعني شده
كارگران ساده افتابه سازي كه مشتي و جوات و يه دو ستا ارزشي باز هستن و بقيه يه چيز ديگه باز هستن..با ريشو ها در گير ميشن
از يه طرف ميگن:زنداني سياسي ازاد بايد گردد...تا خون در رگ ماست بوق سازي حمايتت ميكنيم..بوق بوق هميشه بدون بوق نميشه..چو بوقي نباشد تن من مباد
با اضافه شدن ريشوهاو عمل به جمله مرد جنگ مرد فرار هم بايد باشد نيروهاي خط افتابه يك متفرق شدند
ريشو جن زشت جلو رفت و يه اعلاميه بزرگم دم در كارخونه بوق سازي چسبوند مضمون بر اينكه (بدون شرح)
و در اونجا را مهرو موم كرد اما ريشو خبر نداشت نداشت كه يه ارزشي ورزشي در دستشويي كارخانه
مشغول باز كردن تفكر خودشه
بله اون ارزشی ورزشی جاگسن اون بود.
جاگسن که در حال فکر کردن بود که کارخانه را از وضع نابسامان در بیاره .
در همین لحظه رشته افکارش باز میشه(البته با صدایی که از بیرون از کارخانه میاد.)
جاگسن که می خواهد بفهمه چه اتفاقی در حال روی دادن است میره بیرون از کارخانه و می بینه ملت رو اینجوری میشه.
ملت : مرگ بر وزارت . مرگ بر غیر ارزشیان . تا خون در رگ ماست جاگسن رهبر ماست. بوق بوق بوق سازی بوق بوق بوق سازی.
جاگسن تو فکرش : چقدر کارخونمون و خودمون طرفدار داشت نمی دونستیم.
بالاخره جاگسن هم وارد معرکه میشه .
در همین لحظه ققنوس و وزارتیان هم داشتن با چکش و انواع وسایل کارخانه رو خراب می کردند.
جاگسن : نه این کار رو نکنید . شما معنای واقعی این کارخانه رو نمی دونین . معناش اونی که تو سایته نیست . معناش یه چیز دیگست . معناش همون بوقیه که موگولها دارن.
ملت وزارت چند لحظه دست از کار می کشن .
بادراد : شروع کنین . این این چیزها رو میگه که شما رو خر کنه . زود باشین شروع کنین.
دوباره ملت وزارت شروع می کنن به خراب کردن کارخانه .
از آن طرف ملت کارخانه بوق سازی و آفتابه سازی در حال جدال با جنها بودند که ملت کارخانه چکش سازی که اونور کارخانه بوق سازی بود وارد جدال میشن . با چی ؟
این رو جاگسن میگه .
گویل : با همون چکشهایی که روشون بوق نصب کردیم.
ملت چکش ساز هم شروع می کنن با چکش زدن تو سر دشمن .
ملت بوق ساز شروع می کنن به تشویق ملت چکش ساز و ملت آفتابه ساز هم شروع می کنن به آب پاشیدن به سمت جنها . از اون طرف هم هدویگ و لوسیوس هم وارد جنگ جهانی سوم شدند .
آنها با ملت وزارت هم پیمان شده بودند.
هدویگ : به فرمان من جغدها حمله.
بعد از اینکه ملت آفتابه ساز و چکش ساز و بوق ساز به نیروی جنها و جغدها پیروز می شوند با یک صحنه بد روبه رو می شون .
ملت :
جاگسن : مرگ بر وزارت . این جوانهای مردم رو از کارکردن میندازه و ما هم از بوق سازی . تازه می خواستم تو امضام بذارم که : فقط بوق ساختن وجود داره که کسانی از اون عاجزند.
15دقیقه بعد که جاگسن همه راز و نیازهایش رو با خداش می کنه که یه جوری کارحخانش ساخته بشه میگه : ملت نگاه کنید این
حرکت کاملا انتحاری وزارت مثل اینکه به کارخانه های شما هم خصارت زده
____________________________________________
و این چنین شد که کارخانه بوق سازی هم بسته شد.
خشم وزارت
با شرکت :
جاگسن اون-گری گوری گویل-بادراد ریشو(همون جن زشت ریشو)-هدویگ –کالین کریوی-ققنوس-لوسیوس مالفوی- تمام وزارتیان و اطرافیان- کارگران کارخانه های بوق سازی و آفتابه سازی و چکش سازی
تهیه کننده :
لرد ولدومورد(همون مونتاگ)
نویسنده ها :
جاگسن اون – آناکین مونتاگ (همون ولدومورد)- ادوارد جک
صدا بردار:
بلیز زابینی
فیلم بردار :
رابستن لسترنج
گریمر :
مالدبر مادولین زاده
کارگردان :
جاگسن اون
این داستان برگرفته شده از واقعیت است...
*دیدن این فیلم برای افراد بالای 12 سال ممنوع می باشد.
____________________________________
ملت در حال کار و فعالیت های تولیدی در کارخونه ی آفتابه سازی هستن
عنوان آفتابه ها ی آبی و قرمز و سبز و زرد در رنگ ها و طرح های مختلف
یهو یه صدایی از کارخونه ی بقلی میاد از کارخونه ی بوق سازی صدای جیغ و داد و هوار و بوق
ملت آفتابه ساز همه با هم و در یک حرکت ارزشی از کارخونه میریزن بیرون و جالب اینجاست که کالین به عنوان مدیر عامل آفتابه سازان پیشاپیش ملت از کارخونه خارج میشه
اول چیزی که میبینن اینه که یه جن کوچولو ی بیریخت رفته روی شونه ی یه غول واساده و داره یه اعلامیه میخونه
جن زشت ریشو : از این به بعد این کارخانه به دلیل حال نکردن وزیر باهاش بسته میشه هر کسی جرات داره حرف بزنه
یکی از ملت ارزشی: آخه چه دلیلی داره ؟ چرا کارخونه رو بستی؟ چرا این کار گر ها رو بیکار کردی؟
جن زشت از اون بالا به یه چیزی تو آسمون اشاره میکنه که یه کاری بکنه و بعد شروع میکنه به حرف زدن: هیچ دلیلی نداره. همینجوری بیکار بودم گفتم یه پست بزنم پست هام زیاد بشه شما مشکلی داری؟
قبل از اینکه طرف بیاد جواب بده یه چیز سفید گنده از آسمون میاد پایین و با چنگولاش طرف رو بلند میکنه میبره آزکابان ( چه ارزشی)
ملت همه با هم: هووووووووووووووووووووووووو
یکی از اون وسط: زندانی سیاسی آزاد باید گردد
همه ی ملت با هم شعار میدن: زندانی سیاسی آزاد باید گردد - زندانی سیاسی آزاد باید گردد - زندانی سیاسی آزاد باید گردد
جن زشت ریشو : این یه شورشه؟
ملت : اره اره اره

شورش علیه وزیر؟
ملت آزادی خواه: بله بله بله
جن زشت ریشو دو تا سوت میزنه یه سری آدم که نقاب و چماغ دارن و همه هم مثل خودش ریش دارن میرین وسط و شروع میکنن به با چماغ مردم رو میزنن
ريشو ها وارد جمع ميشن همشون ريشو و زشتن(قابل توجه اونجا كه گفته بودين ريشو ها نقاب دارن بايد عرض كنم من هيكل شناسم از هيكلاشون فهميدم زشتن)
_بوق بوق هميشه بدون بوق نميشه
اما اي ريشو قدرت افتابه ستم مرلينو دست كم گرفتن
ضد گلوله نيست كه هست
در قزوين توليد نشده كه هست يعني شده
كارگران ساده افتابه سازي كه مشتي و جوات و يه دو ستا ارزشي باز هستن و بقيه يه چيز ديگه باز هستن..با ريشو ها در گير ميشن
از يه طرف ميگن:زنداني سياسي ازاد بايد گردد...تا خون در رگ ماست بوق سازي حمايتت ميكنيم..بوق بوق هميشه بدون بوق نميشه..چو بوقي نباشد تن من مباد
با اضافه شدن ريشوهاو عمل به جمله مرد جنگ مرد فرار هم بايد باشد نيروهاي خط افتابه يك متفرق شدند
ريشو جن زشت جلو رفت و يه اعلاميه بزرگم دم در كارخونه بوق سازي چسبوند مضمون بر اينكه (بدون شرح)
و در اونجا را مهرو موم كرد اما ريشو خبر نداشت نداشت كه يه ارزشي ورزشي در دستشويي كارخانه
مشغول باز كردن تفكر خودشه
بله اون ارزشی ورزشی جاگسن اون بود.
جاگسن که در حال فکر کردن بود که کارخانه را از وضع نابسامان در بیاره .
در همین لحظه رشته افکارش باز میشه(البته با صدایی که از بیرون از کارخانه میاد.)
جاگسن که می خواهد بفهمه چه اتفاقی در حال روی دادن است میره بیرون از کارخانه و می بینه ملت رو اینجوری میشه.
ملت : مرگ بر وزارت . مرگ بر غیر ارزشیان . تا خون در رگ ماست جاگسن رهبر ماست. بوق بوق بوق سازی بوق بوق بوق سازی.
جاگسن تو فکرش : چقدر کارخونمون و خودمون طرفدار داشت نمی دونستیم.
بالاخره جاگسن هم وارد معرکه میشه .
در همین لحظه ققنوس و وزارتیان هم داشتن با چکش و انواع وسایل کارخانه رو خراب می کردند.
جاگسن : نه این کار رو نکنید . شما معنای واقعی این کارخانه رو نمی دونین . معناش اونی که تو سایته نیست . معناش یه چیز دیگست . معناش همون بوقیه که موگولها دارن.
ملت وزارت چند لحظه دست از کار می کشن .
بادراد : شروع کنین . این این چیزها رو میگه که شما رو خر کنه . زود باشین شروع کنین.
دوباره ملت وزارت شروع می کنن به خراب کردن کارخانه .
از آن طرف ملت کارخانه بوق سازی و آفتابه سازی در حال جدال با جنها بودند که ملت کارخانه چکش سازی که اونور کارخانه بوق سازی بود وارد جدال میشن . با چی ؟
این رو جاگسن میگه .
گویل : با همون چکشهایی که روشون بوق نصب کردیم.
ملت چکش ساز هم شروع می کنن با چکش زدن تو سر دشمن .
ملت بوق ساز شروع می کنن به تشویق ملت چکش ساز و ملت آفتابه ساز هم شروع می کنن به آب پاشیدن به سمت جنها . از اون طرف هم هدویگ و لوسیوس هم وارد جنگ جهانی سوم شدند .
آنها با ملت وزارت هم پیمان شده بودند.
هدویگ : به فرمان من جغدها حمله.
بعد از اینکه ملت آفتابه ساز و چکش ساز و بوق ساز به نیروی جنها و جغدها پیروز می شوند با یک صحنه بد روبه رو می شون .
ملت :
جاگسن : مرگ بر وزارت . این جوانهای مردم رو از کارکردن میندازه و ما هم از بوق سازی . تازه می خواستم تو امضام بذارم که : فقط بوق ساختن وجود داره که کسانی از اون عاجزند.
15دقیقه بعد که جاگسن همه راز و نیازهایش رو با خداش می کنه که یه جوری کارحخانش ساخته بشه میگه : ملت نگاه کنید این
حرکت کاملا انتحاری وزارت مثل اینکه به کارخانه های شما هم خصارت زده
____________________________________________
و این چنین شد که کارخانه بوق سازی هم بسته شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1385/10/30 18:44:40
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1385/10/30 18:50:35
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1385/10/30 18:56:16
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1385/10/30 18:50:35
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1385/10/30 18:56:16
من یه شبح و�
جزئیات کاربر

شب بود ظلمت در یکی از کوچه های تنگ محله ی فقیر نشین لندن حکمفرما بود . فقط نور سوسوزن یک کافه ی قدیمی قسمتی از زمین خیس از باران کوچه را روشن می کرد .صدای جرو بحث چند مرد به گوش می رسید.
کمپانی برادران وارنر تقدیم می کند
در به شدت باز شد و مرد جوانی با لباسهای مندرس از کافه بیرون پرت شد. او با مشت و لگد به در می کوبید : هی اوستا من پنج ساله که برات کار می کنم عوضی. تو نمی تونی به این آسونی منوبندازی بیرون.
صدایی از درون کافه پاسخ داد : حالا که تونستم. مرد جوان لگد محکمی به در زد : لعنتی .
به کارگردانی تدی اسنیپ
مرد با لحن نرمتری گفت: گوش کن اوستا به جون اون دختر خوشکلت تقصیر من نبود. حداقل حقوقمو بده شب یه گوری بخوابم. سه پوند از شکاف در بیرون افتاد.
و با هنرمندی جیمی براون
مرد با درماندگی روی زمین نشست . به سه اسکناس مچاله شده که زیر باران خیس می شد نگاهی انداخت . سرش رو روی دستهاش گذاشت و آهی کشید.
( دوربین به طرف آسمون می ره. کلمات درخشانی روی آسمان ابری نقش می بندد: )
غریبه
بازیگران:
آلبوس دامبلدور
مینروا مک گونگال
تام گتز
* * *
با لگدی که به پهلویش خورد از جا پرید. نور صبحگاهی چشمانش را زد.
_ هی جیمی مگه نگفتم گورتو از اینجا گم کن؟
جیمی با عصبانیت از جا بلند شد. مستقیم توی چشمای ریز مرد زل زد. آروم گفت: باشه.دارم میرم. و پشتش رو به مرد کرد .
مرد گفت: بهتر . دیگه دوست ندارم ولگردایی مثل تو دور و بر دخترم بپلکن.
جیمی از خشم لرزید. برگشت و محکم با مشت توی صورت مرد کوبید و شروع به دویدن کرد. مرد در حالی که بینی خون آلودشو گرفته بود بر سر رهگذران فریاد کشید : بگیریدش . اون آشغالو بگیرید.
جیمی سر پیچ در حالی که می خندید برگشت و برای مرد دست تکون داد. تا سر خیابون دوید. کسی دنبالش نبود. نفس نفس زنان به دیوار تکیه داد.
***
جیمی با ناامیدی به سه پوند توی جیبش دست کشید . دو ساعت طولانی بود که او روی نیمکت پارک لم داده بود و به مردم که با عجله به سمت مقصدشون می رفتن چشم دوخته بود. با بی حالی مسیر پرنده ی کوچکی رو که جلوش پرواز می کرد دنبال کرد. این دیگه چه جور پرنده ایه؟ اه .. یه جغد. بدشانسیام تکمیل شد. اون اصلا اینجا چیکار می کنه . ناگهان صدای تیر اونو از جا پروند. او بهت زده به جغد در حال سقوط چشم دوخت. برگشت و پشت سرشو نگاه کرد.
پسرکی با تفنگش آنجا ایستاده بود. جیمی فریاد زد: چرا این کارو کردی؟ پسر نیشخندی زد و گفت : داشتم تفنگمو امتحان می کردم. ببخشید. فامیل شما بود ؟ خدا رحمتش کنه.
جیمی اونو هل داد و غرید : عوضی.
جغد رو جایی بین علفا پیدا کرد. خون گرمش قسمتی از سینه شو پوشونده بود. کمی اون ورتر کاغذ لوله شده ای افتاده بود. جیمی آنرا برداشت و باز کرد. بعد از چند لحظه نامه رو بست. به دور و برش نگاهی انداخت تا ببینه کسی به او زل نزده باشه. تند و تند سه بار صلیب کشید و آروم زمزمه کرد: یا مریم مقدس.
***
جیمی با نگرانی کنار باجه ی تلفن ایستاده بود.همون جایی که توی نامه نوشته شده بود محل ملاقات.جیمی کم کم داشت فکر کرد که حسابی سر کارش گذاشتن.یک ساعت تمام بود که به هر عابری زل زده بود. حالا دیگه خسته شده بود و داشت قید صد گالیون طلا رو می زد .معلوم نبود واحد پول چه کشوریه ولی هر چی بود طلا بود. ناگهان مردی که کلاه بزرگی سرش گذاشته بود جلو آمد و با تردید گفت: ببینم شما رو تصادفا پروفسور ریچارد تامپسون نفرستاده؟
جیمی هول شد و گفت: من معذرت می خوام آقا . شما رو نشناختم. بله من توسط نامه ی پروفسورتامپسون اینجا هستم. از دیدنتون خوشحالم.
مرد گفت: من هم همین طور . مطمئنم که انتخاب پروفسور حتما خوبه آقای....
جیمی لبخند ملیحی زد و گفت: براون. جیمی براون.
_ من هم پروفسور همیلتون هستم. معلم ماگل شناسی. البته معلم سابق . حالا دیگه بازنشسته شدم.از این به بعد شما استاد ماگل شناسی هستید. شما باید یک فشفشه باشید .
جیمی در حالی که در دلش به این لغت مسخره می خندید گفت: ام م م م .... بله. من همون هستم.
پروفسور چیزی شبیه یک بلیط و یک گوی سرد رو در دستش قرار داد.
_این بلیط شماست و این طلسم هم به شما اجازه ی عبور از سکو رو می ده. روز خوش.
جیمی گفت : هی پروفسور یه لحظه صبر کنید. بلیط کجا؟
***
جیمی برای چندمین بار به سکو دست کشید . مطمئنا هیچ راه مخفی ای وجود نداشت. غرید: لعنتی . و لگدی حواله ی سکو کرد. اما پاش به راحتی عبور کرد.با خودش گفت: رمزش همینه. سرعت.
چند قدم عقب رفت و شروع به دویدن کرد. به طرز معجزه آسایی از سکو رد شد. جیمی فریاد کشید : هورااااااااااااااا .
وقتی به خودش اومد حدود دو هزارچشم جوری به اون زل زده بودند که انگار با مازیک قرمز روی پیشونیش نوشته بودن : من یه دیوونه ی زنجیری هستم.
***
جیمی سعی داشت بدون این که کسی متوجه بشه با یه انگشت ظرف وسوسه انگیز بستنی رو به طرف خودش می کشید دامبلدورچند ذقیقه به جیمی خیره شد بعد با نگرانی نگاهی به مک گونگال کرد. مک گونگال گفت:شما رو پرفسور همیلتون فرستاده؟
جیمی از لای دندانهای کلید شده اش گفت:بیا دیگه....
مک گونگال بلند تر گفت:پروفسور...؟؟؟
جیمی از جا پرید : چی؟ ها همون یارو ..اسمش همیل...همیلتون بود .
دامبلدور گفت : شما باید ماگل شناسی درس بدید برای کلاسهاتون چه برنامه ای دارید .
_راستش برنامه های بزرگی دارم .ولی متا سفانه سری هستن .جیمی لبخندی زد وادامه داد : شما که انتظار ندارین ما اسرار کارمون روبرای شما فاش کنیم.
یه دفعه ظرف بستنی از جلوی جیمی حرکت کرد و به طرف آخر میزشتاب گرفت .
جیمی با عصبانیت فریاد کشید : کی این ظرف رو برد؟
صدایی از ته سالن جواب داد:ببخشید لازمش داشتین؟ چند ثانیه بعد ظرف بستنی روی صورت جیمی فرود اومد.
*****************
جیمی چند نفس عمیق کشید. زمزمه کرد : می ری اون تو و مودبانه مثل یه معلم با وقار سلام می کنی . خودتو معرفی می کنی و کمی در مورد درست توضیح می دی. جیمی سعی کرد این فکرو که همیشه از معلمای مودب بدش میومده از سرش بیرون کنه.
قلب جیمی به شدت در سینه اش می تپید. آروم در رو باز کرد و وارد شد.
بعد از اینکه با کلی تپق خودشو معرفی کرد یکی از بچه ها ازش پرسید : پروفسور درس امروز چیه ؟
جیمی به فکر فرو رفت.
***
پروفسور مک ایوان در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود در دفتر آلبوس دامبلدور را به شدت باز کرد. مدیر مدرسه رو به پنجره ایستاده بود. با آرامش پرسید: پروفسورمشکلی پیش اومده؟
مک ایوان تقریبا فریاد کشید: این وقاحته. چنین بی شرمی ای در تاریخ هاگوارتز سابقه نداشته. اون احمق داره کوییدیچ رو نابود می کنه.
دامبلدور لبخندی زد و گفت: به نظر من اون احمق فقط داره بچه ها رو شاد می کنه.
_ شما متوجه نیستید. اون داره توی هاگوارتز یه ورزش ماگلی به بچه ها یاد می ده.جایی که قراره بهترین جادوگرای دنیا تربیت بشن.
_ بله. اما من فکر می کنم بهترین جادوگرای دنیا هم احتیاج به کمی تفریح دارن.
پروفسور با عصبانیت دو چندان در رو به هم کوبید و بیرون رفت.
دامبلدور با لبخندهنوز بچه ها را تماشا می کرد. آرزو کرد که ای کاش کمی جوان تر بود.
***
جیمی عکسی را بالای تخته آویزان کرد.
_خوب بچه ها کی می دونه این چیه؟
تام گتز پسرک عینکی که همیشه ساکت بود با شرمندگی دستشو بالا گرفت.
_ سینماست قربان .
عالیه تشویقش کنین.
لبخند محوی روی لبهای پسرک نقش بست.
الکس که خیلی با غرور نشسته بود گفت: معلومه که یه خون فاسد می دونه اون چیه.
***
این ضبط صوته . با استفاده از اون ماگلا موسیقی گوش می کنن و. خوب اصیلا دستشونو بگیرن بالا.
این اولین بار بود که الکس سر کلاس جیمی با شور و اشتیاق دستشو بالا می گرفت.
چشمان جیمی از شیطنت برقی زد و گفت: خوب الکس تاهفته ی دیگه وقت داری که توی هاگوارتز کارش بندازی.
الکس گفت: نه .من به وسایل ماگلی دست نمی زنم.
جیمی گفت : خوب حدس می زدم که عرضه شو نداشته باشی. تام تو می تونی ؟
هنوز تام دهنشو باز نکرده بود که الکس گفت: خودم این کارو می کنم.
جیمی لبخندی زد و ضبط صوت رو به او داد.
***
در دفتر دامبلدور همه ی معلمها دور هم جمع شده بودند مک ایوان گفت:شما که می دونستید اون یه ماگله چرا گذاشتید دو ماه تموم اینجا درس بده ؟
اسپراوت گفت:این وحشتناکه اون بچه ها رو به شهر برده تا قوانین راهنمایی رانندگی رو بهشون یاد بده .
مک گونگال سعی کرد اونا رو آروم کنه :ما هممون اینا رو می دونیم از شما خواستیم بیاین اینجا که به ما بگین باید با اون چی کار کنیم ؟
مک ایوان گفت:این که پرسیدن نداره اخراجش می کنیم.
فلیت ویک گفت:ولی بچه ها خیلی اونو دوست دارن نمی شه بدون دلیل اخراجش کرد .
دوباره همه با هم شروع به حرف زدن کردند .
مک گونگال گفت:خیلی خوب ما یه رای گیری از معلما جلوی چشم بچه ها توی تالار اصلی ترتیب می دیم تا اگه اخراج شد کسی نتونه اعتراض کنه.
***
همه ی معلما توی جایگاه نشسته بودند و منتظر اومدن جیمی بودند جیمی در حالی که چمدونش آماده بود وارد شد و سر میز هافلپاف نشست دامبلدور گفت:تشریف نمیارین پرفسور ؟
جیمی لبخندی زد و گفت:نه اینجا راحتترم . _بسیار خوب
***
رای گیری تازه تموم شده بود بچه هادور جیمی حلقه زده بودند دامبلدور گفت:خیلی خوب حالا رای ها رو می خونیم و مشخص می شه پرفسور براون می تونن به تدریسشون توی مدرسه ادامه بدن یا نه.
دستی شانه ی جیمی رو فشرد اون سرشو بالا گرفت و با دیدن الکس لبخند غمگینی زد .
._خوب یه رای موافق و .........1..2...3..4..بله سیزده رای ممتنع.
_یییوههههههههههههههوووو
صدای ضبط صوت در سالن پیچید: پرفسور براون بهترین معلم دنیاست.
کمپانی برادران وارنر تقدیم می کند
در به شدت باز شد و مرد جوانی با لباسهای مندرس از کافه بیرون پرت شد. او با مشت و لگد به در می کوبید : هی اوستا من پنج ساله که برات کار می کنم عوضی. تو نمی تونی به این آسونی منوبندازی بیرون.
صدایی از درون کافه پاسخ داد : حالا که تونستم. مرد جوان لگد محکمی به در زد : لعنتی .
به کارگردانی تدی اسنیپ
مرد با لحن نرمتری گفت: گوش کن اوستا به جون اون دختر خوشکلت تقصیر من نبود. حداقل حقوقمو بده شب یه گوری بخوابم. سه پوند از شکاف در بیرون افتاد.
و با هنرمندی جیمی براون
مرد با درماندگی روی زمین نشست . به سه اسکناس مچاله شده که زیر باران خیس می شد نگاهی انداخت . سرش رو روی دستهاش گذاشت و آهی کشید.
( دوربین به طرف آسمون می ره. کلمات درخشانی روی آسمان ابری نقش می بندد: )
غریبه
بازیگران:
آلبوس دامبلدور
مینروا مک گونگال
تام گتز
* * *
با لگدی که به پهلویش خورد از جا پرید. نور صبحگاهی چشمانش را زد.
_ هی جیمی مگه نگفتم گورتو از اینجا گم کن؟
جیمی با عصبانیت از جا بلند شد. مستقیم توی چشمای ریز مرد زل زد. آروم گفت: باشه.دارم میرم. و پشتش رو به مرد کرد .
مرد گفت: بهتر . دیگه دوست ندارم ولگردایی مثل تو دور و بر دخترم بپلکن.
جیمی از خشم لرزید. برگشت و محکم با مشت توی صورت مرد کوبید و شروع به دویدن کرد. مرد در حالی که بینی خون آلودشو گرفته بود بر سر رهگذران فریاد کشید : بگیریدش . اون آشغالو بگیرید.
جیمی سر پیچ در حالی که می خندید برگشت و برای مرد دست تکون داد. تا سر خیابون دوید. کسی دنبالش نبود. نفس نفس زنان به دیوار تکیه داد.
***
جیمی با ناامیدی به سه پوند توی جیبش دست کشید . دو ساعت طولانی بود که او روی نیمکت پارک لم داده بود و به مردم که با عجله به سمت مقصدشون می رفتن چشم دوخته بود. با بی حالی مسیر پرنده ی کوچکی رو که جلوش پرواز می کرد دنبال کرد. این دیگه چه جور پرنده ایه؟ اه .. یه جغد. بدشانسیام تکمیل شد. اون اصلا اینجا چیکار می کنه . ناگهان صدای تیر اونو از جا پروند. او بهت زده به جغد در حال سقوط چشم دوخت. برگشت و پشت سرشو نگاه کرد.
پسرکی با تفنگش آنجا ایستاده بود. جیمی فریاد زد: چرا این کارو کردی؟ پسر نیشخندی زد و گفت : داشتم تفنگمو امتحان می کردم. ببخشید. فامیل شما بود ؟ خدا رحمتش کنه.
جیمی اونو هل داد و غرید : عوضی.
جغد رو جایی بین علفا پیدا کرد. خون گرمش قسمتی از سینه شو پوشونده بود. کمی اون ورتر کاغذ لوله شده ای افتاده بود. جیمی آنرا برداشت و باز کرد. بعد از چند لحظه نامه رو بست. به دور و برش نگاهی انداخت تا ببینه کسی به او زل نزده باشه. تند و تند سه بار صلیب کشید و آروم زمزمه کرد: یا مریم مقدس.
***
جیمی با نگرانی کنار باجه ی تلفن ایستاده بود.همون جایی که توی نامه نوشته شده بود محل ملاقات.جیمی کم کم داشت فکر کرد که حسابی سر کارش گذاشتن.یک ساعت تمام بود که به هر عابری زل زده بود. حالا دیگه خسته شده بود و داشت قید صد گالیون طلا رو می زد .معلوم نبود واحد پول چه کشوریه ولی هر چی بود طلا بود. ناگهان مردی که کلاه بزرگی سرش گذاشته بود جلو آمد و با تردید گفت: ببینم شما رو تصادفا پروفسور ریچارد تامپسون نفرستاده؟
جیمی هول شد و گفت: من معذرت می خوام آقا . شما رو نشناختم. بله من توسط نامه ی پروفسورتامپسون اینجا هستم. از دیدنتون خوشحالم.
مرد گفت: من هم همین طور . مطمئنم که انتخاب پروفسور حتما خوبه آقای....
جیمی لبخند ملیحی زد و گفت: براون. جیمی براون.
_ من هم پروفسور همیلتون هستم. معلم ماگل شناسی. البته معلم سابق . حالا دیگه بازنشسته شدم.از این به بعد شما استاد ماگل شناسی هستید. شما باید یک فشفشه باشید .
جیمی در حالی که در دلش به این لغت مسخره می خندید گفت: ام م م م .... بله. من همون هستم.
پروفسور چیزی شبیه یک بلیط و یک گوی سرد رو در دستش قرار داد.
_این بلیط شماست و این طلسم هم به شما اجازه ی عبور از سکو رو می ده. روز خوش.
جیمی گفت : هی پروفسور یه لحظه صبر کنید. بلیط کجا؟
***
جیمی برای چندمین بار به سکو دست کشید . مطمئنا هیچ راه مخفی ای وجود نداشت. غرید: لعنتی . و لگدی حواله ی سکو کرد. اما پاش به راحتی عبور کرد.با خودش گفت: رمزش همینه. سرعت.
چند قدم عقب رفت و شروع به دویدن کرد. به طرز معجزه آسایی از سکو رد شد. جیمی فریاد کشید : هورااااااااااااااا .
وقتی به خودش اومد حدود دو هزارچشم جوری به اون زل زده بودند که انگار با مازیک قرمز روی پیشونیش نوشته بودن : من یه دیوونه ی زنجیری هستم.
***
جیمی سعی داشت بدون این که کسی متوجه بشه با یه انگشت ظرف وسوسه انگیز بستنی رو به طرف خودش می کشید دامبلدورچند ذقیقه به جیمی خیره شد بعد با نگرانی نگاهی به مک گونگال کرد. مک گونگال گفت:شما رو پرفسور همیلتون فرستاده؟
جیمی از لای دندانهای کلید شده اش گفت:بیا دیگه....
مک گونگال بلند تر گفت:پروفسور...؟؟؟
جیمی از جا پرید : چی؟ ها همون یارو ..اسمش همیل...همیلتون بود .
دامبلدور گفت : شما باید ماگل شناسی درس بدید برای کلاسهاتون چه برنامه ای دارید .
_راستش برنامه های بزرگی دارم .ولی متا سفانه سری هستن .جیمی لبخندی زد وادامه داد : شما که انتظار ندارین ما اسرار کارمون روبرای شما فاش کنیم.
یه دفعه ظرف بستنی از جلوی جیمی حرکت کرد و به طرف آخر میزشتاب گرفت .
جیمی با عصبانیت فریاد کشید : کی این ظرف رو برد؟
صدایی از ته سالن جواب داد:ببخشید لازمش داشتین؟ چند ثانیه بعد ظرف بستنی روی صورت جیمی فرود اومد.
*****************
جیمی چند نفس عمیق کشید. زمزمه کرد : می ری اون تو و مودبانه مثل یه معلم با وقار سلام می کنی . خودتو معرفی می کنی و کمی در مورد درست توضیح می دی. جیمی سعی کرد این فکرو که همیشه از معلمای مودب بدش میومده از سرش بیرون کنه.
قلب جیمی به شدت در سینه اش می تپید. آروم در رو باز کرد و وارد شد.
بعد از اینکه با کلی تپق خودشو معرفی کرد یکی از بچه ها ازش پرسید : پروفسور درس امروز چیه ؟
جیمی به فکر فرو رفت.
***
پروفسور مک ایوان در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود در دفتر آلبوس دامبلدور را به شدت باز کرد. مدیر مدرسه رو به پنجره ایستاده بود. با آرامش پرسید: پروفسورمشکلی پیش اومده؟
مک ایوان تقریبا فریاد کشید: این وقاحته. چنین بی شرمی ای در تاریخ هاگوارتز سابقه نداشته. اون احمق داره کوییدیچ رو نابود می کنه.
دامبلدور لبخندی زد و گفت: به نظر من اون احمق فقط داره بچه ها رو شاد می کنه.
_ شما متوجه نیستید. اون داره توی هاگوارتز یه ورزش ماگلی به بچه ها یاد می ده.جایی که قراره بهترین جادوگرای دنیا تربیت بشن.
_ بله. اما من فکر می کنم بهترین جادوگرای دنیا هم احتیاج به کمی تفریح دارن.
پروفسور با عصبانیت دو چندان در رو به هم کوبید و بیرون رفت.
دامبلدور با لبخندهنوز بچه ها را تماشا می کرد. آرزو کرد که ای کاش کمی جوان تر بود.
***
جیمی عکسی را بالای تخته آویزان کرد.
_خوب بچه ها کی می دونه این چیه؟
تام گتز پسرک عینکی که همیشه ساکت بود با شرمندگی دستشو بالا گرفت.
_ سینماست قربان .
عالیه تشویقش کنین.
لبخند محوی روی لبهای پسرک نقش بست.
الکس که خیلی با غرور نشسته بود گفت: معلومه که یه خون فاسد می دونه اون چیه.
***
این ضبط صوته . با استفاده از اون ماگلا موسیقی گوش می کنن و. خوب اصیلا دستشونو بگیرن بالا.
این اولین بار بود که الکس سر کلاس جیمی با شور و اشتیاق دستشو بالا می گرفت.
چشمان جیمی از شیطنت برقی زد و گفت: خوب الکس تاهفته ی دیگه وقت داری که توی هاگوارتز کارش بندازی.
الکس گفت: نه .من به وسایل ماگلی دست نمی زنم.
جیمی گفت : خوب حدس می زدم که عرضه شو نداشته باشی. تام تو می تونی ؟
هنوز تام دهنشو باز نکرده بود که الکس گفت: خودم این کارو می کنم.
جیمی لبخندی زد و ضبط صوت رو به او داد.
***
در دفتر دامبلدور همه ی معلمها دور هم جمع شده بودند مک ایوان گفت:شما که می دونستید اون یه ماگله چرا گذاشتید دو ماه تموم اینجا درس بده ؟
اسپراوت گفت:این وحشتناکه اون بچه ها رو به شهر برده تا قوانین راهنمایی رانندگی رو بهشون یاد بده .
مک گونگال سعی کرد اونا رو آروم کنه :ما هممون اینا رو می دونیم از شما خواستیم بیاین اینجا که به ما بگین باید با اون چی کار کنیم ؟
مک ایوان گفت:این که پرسیدن نداره اخراجش می کنیم.
فلیت ویک گفت:ولی بچه ها خیلی اونو دوست دارن نمی شه بدون دلیل اخراجش کرد .
دوباره همه با هم شروع به حرف زدن کردند .
مک گونگال گفت:خیلی خوب ما یه رای گیری از معلما جلوی چشم بچه ها توی تالار اصلی ترتیب می دیم تا اگه اخراج شد کسی نتونه اعتراض کنه.
***
همه ی معلما توی جایگاه نشسته بودند و منتظر اومدن جیمی بودند جیمی در حالی که چمدونش آماده بود وارد شد و سر میز هافلپاف نشست دامبلدور گفت:تشریف نمیارین پرفسور ؟
جیمی لبخندی زد و گفت:نه اینجا راحتترم . _بسیار خوب
***
رای گیری تازه تموم شده بود بچه هادور جیمی حلقه زده بودند دامبلدور گفت:خیلی خوب حالا رای ها رو می خونیم و مشخص می شه پرفسور براون می تونن به تدریسشون توی مدرسه ادامه بدن یا نه.
دستی شانه ی جیمی رو فشرد اون سرشو بالا گرفت و با دیدن الکس لبخند غمگینی زد .
._خوب یه رای موافق و .........1..2...3..4..بله سیزده رای ممتنع.
_یییوههههههههههههههوووو
صدای ضبط صوت در سالن پیچید: پرفسور براون بهترین معلم دنیاست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
فردا خواهد آمد خواهید دید هر کس آنچه نیست که می بینید
و اما پشت دریا ها یقین شهری ست رویایی
[img]http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/watermark.php?[/img]
و اما پشت دریا ها یقین شهری ست رویایی
[img]http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/watermark.php?[/img]
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/27
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
از: قدح اندیشه
پستها:
1323

" قاچاقچیان نت" تقدیم میکند:
" پایانِ تراژدی"
با نقش آفرینی: وزیر مردمی( دراکو مالفوی)
و با حضور:
آنیتا دامبلدور
آلبوس دامبلدور
آندراک مالفوی
مینروا مک گونگال
با معرفی:
هدی نوک طلا در نقش پستچی!
مونالیزا در نقش صاحبخانه ی بد اخلاق!
ادی ماکای در نقش پسر بچه ی اعللامیه پخش کن!
ققنوس در نقش لوازم التحریر فروش!
کارگردان، نویسنده، همه کار و هیچ کاره:
آنیتا دامبلدور
تهیه کننده:
عله!
--------
تصویر خونه ای مجلل رو نشون میده که صدای خنده و موزیک شادی از توش می یاد. تصویر زوم میکنه توی خونه:
دامبلدور داره با نوه ی خودش آندراک خاله بازی میکنه، دراکو داره با تلفن راجع به کارهای وزارتی حرف میزنه و مینروا و آنیتا توی آشپزخونه راجع به مسائل مهم زندگی صحبت میکنن. صدای خنده های کودکانه ی آندراک در تمام خونه میپیچه.
2 ماه بعد:
یهو تصویر عوض میشه، روزنامه ای چرخ زنان می یاد و روی تصویر قرار میگیره. تیتر روزنامه توجه همه رو به خودش جلب میکنه:
" وزیر مردمی، استیضاح شد"
و بعد یک روزنامه ی دیگه می یاد روی صفحه:
" اسامی تحریم شدگان اینترنت اعلام شد، آنیتا دامبلدور در صدر لیست سیاه!"
تصویر عوض میشه و خونه ی دامبلدور رو نشون میده که وسایل زندگی آنیتا، توی یه اتاقشه. آنیتا روی مبل نشسته و داره گریه میکنه. دامبلدور روبروش نشسته و داره دلداریش میده:
_ اوه بابایی!... تمام دار و ندارمون رو ضبط کردن. میگن اینا مال دولته! ما الان هیچی به جز همین چند تیکه نداریم!... منم چون تحریم شدم، نمیتونم کار بکنم... ما هیچ جا نداریم!
آلبوس دخترش رو نوازش میکنه و میگه:
_ عیبی نداره آنیتا! در خونه ی من همیشه به روی تو بازه!
_ ممنون بابایی! اگه شما رو هم نداشتم...
اما غافل از نگاه خبیثانه ی مینروا، نامادری آنیتا، از داخل آشپزخانه به آنها!
یک هفته بعد:
تصویر عوض میشه و درِ اتاق مینروا و آلبوس رو نشون میده که داره از توش صدای داد و هوار و دعوا می یاد بیرون:
_ چی؟... جای من رو تنگ میکنی که اون دختره ی{...} اینجا باشه؟!
_ مینروا! خواهش میکنم آروم باش!
_ چرا آروم باشم؟ هان؟ به من چه که خونه نداره! بره یه جای دیگه!
_ مینی...
دوربین برمیگرده و چهره ی مغموم آنیتا رو نشون میده که آندراک رو بغل کرده و آروم اشک میریزه. یواشکی میره پای تلفن و به یه جایی زنگ میزنه:
_ دراک؟ خودتی؟!... باید بریم یه جای دیگه زندگی کنیم. من نمیدونم، اینجا رو دیگه نمیتونم تحمل کنم.
و با ناراحتی، گوشی رو سر جاش میگذاره.
6 ماه بعد:
تصویر عوض میشه و خونه ی درب و داغونی رو نشون میده. صدای فریاد صاحبخونه گوش هر جنبنده ای رو کر میکنه:
_ تو 5 ماهه که اجاره خونه ندادی مردک!
دراکو، خیلی آروم میگه:
_ واقعا عذر میخوام، قول میدم به زودی پولتون رو...
_ ساکت شو {...}! همیشه همینو میگی.
صدای گریه ی آندراک بلند میشه. دراکو خیلی مضطرب میشه و نفس عمیقی میشه و میگه:
_ خواهش میکنم یه کم دیگه بهم وقت بدین، اخه زن و بچم...
_ زن و بچم، زن و بچم!! پس زن و بچه ی من از کجا نون بیارن بخورن؟! بیرون! همین حالا!
2 روز بعد:
تصویر عوض میشه و یه خونه ی ساخته شده از پلاستیک رو نشون میده. آنیتا می یاد بیرون و ساک دراکو رو میده به دستش:
_ مطمئنی کار خوبیه؟
_ آره! قول میدم زود پول براتون بفرستم!
_ حالا کجا باید بری؟!
_ حدود 100 کیلومترفاصله داره! نگران نباش!
دوماه بعد:
هوا به شدت سرده و بارون داره می یاد. آندراک سرما خورده بود و دائم عطسه میکرد. یهو پستچی سرشو میکنه توی خونشون و با تعجب میگه:
_ خانم دامبلدور اینجا هستن؟!
آنیتا که دیگه رنگ به چهرش نمونده بود، با ناراحتی میره جلو و میگه:
_ بله؟ چیزی شده؟!
پستچی نگاه ترحم آمیزی به آنیتا و آندراک میندازه و میگه:
_ این نامه برای شماست.
آنیتا سریعا نامه رو میگیره و وقتی میبینه که از طرف دراکوئه، لبخند خشکی میزنه. میخواد بره که پستچی دست میکنه توی کیفش و میگه:
_ خانم این قرص سرماخوردگیه، برای کوچولوتون!
آنیتا اول شک میکنه که بگیردش یا نه، ولی با دیدن حال آندراک، اون رو میگیره و میگه:
_ خیلی... خیلی ممنونم.
پستچی دو تا کلوچه هم میده به آنیتا و میگه:
_ اینا رو بخورین، اصلا حال خوبی ندارین.
آنیتا با اکراه اونها رو هم قبول کرد، اما دیگه دوست نداشت از کسی صدقه بگیره.
بعد از رفتن پستچی، آنیتا نامه رو باز میکنه و میبینه که دراکو همراه نامه، 57 نات، براشون فرستاده. پولها رو میگیره دستش و با شادی نامه رو میخونه.
تصویر عوض میشه و میره زمان نوشتن نامه توسط دراکو:
دراکو یه گوشه از یه کارخونه ی شلوغ و پر سر و صدا نشسته و کنارش یه ظرف سوپ آبکی هست و داره یواشکی نامه مینویسه:
" آنیتا و آندراک عزیز!
من جام خیلی خوبه و راحتم. اینجا یه کارخونه ی آروم و خلوته، درسته که پول زیادی نمیدن، اما جام خوبه. نگران من نباشین! غذایی هم که میخورم خیلی خوبه. کاش شماها هم اینجا بودین. به زودی زود، بیشتر پولام رو جمع میکنم و می یام که یه خونه اجاره کنیم..."
تصویر برمیگرده پیش آنیتا:
اشک در چشمان آنیتا جمع شده و داره زمزمه میکنه:
_ اوه دراک تو هیچوقت دروغگوی خوبی نبودی!
یک ماه بعد:
توی خیابونای شلوغ لندن، یک زن و پسربچه ی فقیرش، دارن نا امیدانه راه میرن. بچه خیلی دلش بادکنک میخواد، اما انگا میفهمه که نمیتونه داشته باشه و فقط نگاهش رو راهی بادکنک صورتی ای میکنه که دست یه دختربچه بود!
صدای پسر بچه ای که داشت اعلامیه ها رو به دست مردم میداد، بین صدای ماشینها گم میشد:
_ جشنواره! جشنواره!... جشنواره داغ تابستانی! آقا بگیرین، خیلی باحاله!
اما مردم مرفه و بی دغدغه، اون اعلامیه ها رو مثل یه تیکه کاغذ بی مصرف دور میانداختن. پسر بچه به آنیتا میرسه و میگه:
_ خانوم میخوای؟!... 50 گالیون به نفر اول میدنا!
آنیتا بهت زده، برگه ای رو از دست پسر بچه چنگ زد و گفت:
_ 50 گالیون؟!... به خاطر نوشتن داستان؟!
تصویر یه پارک رو نشون میده:
نردیکای ظهره و پارک تقریبا خلوته. آندراک داره بازی میکنه و آنیتا در حال فکر کردنه:
_ من که تحریم شغلی شدم، تحریم مسابقات که نشدم. ... اما فقط 12 نات برام باقی مونده! اگه بخوام برای مسابقه بفرستم، باید یه نات دیگه هم داشته باشم تا بتونم ماغذ و قلم بخرم... اما اگه بخرم، دیگه هیچی پول نداریم...
تصویر " لوازم التحریری حذب" رو نشون میده:
صاحب مغازه داره کم کم مغازه رو میبنده که آنیتا و آندراک بهش نزدیک میشن. صاحب مغازه اخمی میکنه و میگه:
_ چی میخوای؟!
آنیتا 12 نات رو بهش نشون میده و با ناراحتی میگه:
_ میشه یه مداد و چند تا کاغذ بهم بدین؟!
صاحب مغازه اونها رو میشمره و میگه:
_ نمیشه، اینا 12 تاست!
آیتا قطره اشکی رو که روی گونه اش ریخته بود رو پاک میکنه. میخواد حرفی بزنه که آندراک گوشه ی لباسش رو میکشه و با صدای بچه گونش میگه:
_ مامی؟!... چون پول ندالیم، این آقایه بهت کاغذ نمیده؟!
آنیتا لب پایینش رو میگزه. صاحب مغازه خم میشه و لپ آندراک رو میکشه و میگه:
_ نه پسرم! پول مامانت، هم برای کاغذ، هم برای یه ساندویچ گردو برای شما، کافیه!
و در برابر چشمان متعجب آنیتا، چند کاغذ و مداد به دست آنیتا میده و از داخل کیفش هم یه ساندویچ در می یاره و میده به آندراک. آندراک با خوشحالی ساندویچ رو میگیره و میگه:
_ آخ جون!... مرسی آقا!... مامی گردو چیه؟!
همان شب:
آنیتا داره زیر نور چراغ خیابون، داستان مینویسه. چند بار کاغذ رو میخونه و بلاخره اون رو در یه پاکت میذاره و میندازه توی صندوق پست. میدونست که حماقت بزرگی کرده، اما ارزش ریسک کردن رو داشت!
و رو به صندوق پست میگه:
_ تو تنها شانس منی، ناامیدم نکن!
3 ماه بعد:
وضعیت زندگی آنیتا خیلی فجیع شده. تقریبا تمام وسایلشون رو فروخته بودن تا بتونن یه کم غذا بخرن. آندراک گریه میکرد و قلب آنیتا رو به درد می یاورد. اوضاع خیلی بدی بود. گاهی همسایه ها از شدت گریه ی آندراک برای اونها کمی غذا می آوردن و آنیتا رو سرخورده و خجالت زده میکردن.
در همون اوضاع و احوال بود که ناگهان دوباره پرده ی پلاستیکی، که حکم در رو داشت، کنار رفت و پستچی مثل همیشه اومد داخل و گفت:
_ خانم دامبلدور؟!
آنیتا از جا جهید و سریعا به سمت پستچی رفت و گفت:
_ نامه دارم؟!
پستچی نامه ای رو به دست آنیتا داد و رفت. پاکتش عجیب بود و مشخص بود که خیلی گرونه. با شتاب نامه رو باز کرد. فکر میکرد ککه طرف دراکو باشه اما...
" خانم دامبلدور! داوران جشنواره داغ تابستانی شما را به عنوان نفر برگزیده اعلام کرده اند. لطفا برای دریافت 50 گالیون به دفتر ما در..."
آنیتا باورش نمیشد. دوباره نامه رو خوند، اما انگار درست میدید. شوکه شده بود، اصلا باورش نمیشد. یعنی ممکن بود بعد از اینهمه سختی، یک شب آرامش داشته باشن؟! میشد با این پول یه خونه ی کوچولو رهن(!) بکنن و یه مغازه ی فسقلی! میتونستن زندگی خوبی داشته باشن و دراکو دیگه لازم نبود تا توی اون کارخونه کار بکنه! اونا میتونستن بعد چندین و چند ماه، یه غذای درست و حسابی بخورن. میتونست برای آندراک بادکنک بخره... .
هنوز توی این فکرا بود که دوبار پستچی پرده رو کنار زد و گفت:
_ ببخشید، یادم رفت! یه نامه ی دیگه هم دارین!
آنیتا با دیدن پاکت زرد رنگ نامه، تشخیص داد که مال دراکوئه. با عجله نامه رو گرفت و بازش کرد و اون رو خوند:
" آنیت باورت نمیشه! دیروز رئیس یه شرکت لندنی، اومد بازدید اینجا. وقتی من رو دید که دارم با دلیل و برهان برای رئیس شرکتمون یه موضوعی رو شرح میدم و از قانون میگم، ازم سوالایی پرسید و از تحصیلاتم آگاه شد! و قرار شد که من توی شرکتش، یه کار دفتری داشته باشم! آنیت باورت میشه؟! من دارم می یام پیش شما! قرار شده یه خونه هم به ما بدن، ما دیگه سختی نمیکشیم..."
آنیتا باورش نمیشد. واقعا بهت زده شده بود. دیگه لازم نبود هر روز طعم تلخ سختی رو بچشه! دیگه لازم نبود یواشکی گریه بکنه تا آندراک گریه اون رو نبینه! دیگه لازم نبود برای دراکو دروغ بنویسه تا ناراحت نشه! نمیدونست چی کار باید بکنه. کم کم قطره های اشک از چشماش جاری شدن. زانوهاش دیگه توان نداشتن و روی زمین زانو زد.
دوربین کم کم ازش دور میشه. آنیتا دو تا نامه رو بغل کرده بود و داشت مثل ابر بهار گریه میکرد.
--------------
تصویر سیاه میشه و با آهنگ" تنها ماندم" اثر اصفهانی، اسم بازیگران می یاد بالا. و وقتی شعر و اسامی تموم میشه، روی صفحه این نوشته میشه:
" در نا امیدی بسی امید است!.... پایان شب سیه، سفید است!"
" پایانِ تراژدی"
با نقش آفرینی: وزیر مردمی( دراکو مالفوی)
و با حضور:
آنیتا دامبلدور
آلبوس دامبلدور
آندراک مالفوی
مینروا مک گونگال
با معرفی:
هدی نوک طلا در نقش پستچی!
مونالیزا در نقش صاحبخانه ی بد اخلاق!
ادی ماکای در نقش پسر بچه ی اعللامیه پخش کن!
ققنوس در نقش لوازم التحریر فروش!
کارگردان، نویسنده، همه کار و هیچ کاره:
آنیتا دامبلدور
تهیه کننده:
عله!
--------
تصویر خونه ای مجلل رو نشون میده که صدای خنده و موزیک شادی از توش می یاد. تصویر زوم میکنه توی خونه:
دامبلدور داره با نوه ی خودش آندراک خاله بازی میکنه، دراکو داره با تلفن راجع به کارهای وزارتی حرف میزنه و مینروا و آنیتا توی آشپزخونه راجع به مسائل مهم زندگی صحبت میکنن. صدای خنده های کودکانه ی آندراک در تمام خونه میپیچه.
2 ماه بعد:
یهو تصویر عوض میشه، روزنامه ای چرخ زنان می یاد و روی تصویر قرار میگیره. تیتر روزنامه توجه همه رو به خودش جلب میکنه:
" وزیر مردمی، استیضاح شد"
و بعد یک روزنامه ی دیگه می یاد روی صفحه:
" اسامی تحریم شدگان اینترنت اعلام شد، آنیتا دامبلدور در صدر لیست سیاه!"
تصویر عوض میشه و خونه ی دامبلدور رو نشون میده که وسایل زندگی آنیتا، توی یه اتاقشه. آنیتا روی مبل نشسته و داره گریه میکنه. دامبلدور روبروش نشسته و داره دلداریش میده:
_ اوه بابایی!... تمام دار و ندارمون رو ضبط کردن. میگن اینا مال دولته! ما الان هیچی به جز همین چند تیکه نداریم!... منم چون تحریم شدم، نمیتونم کار بکنم... ما هیچ جا نداریم!
آلبوس دخترش رو نوازش میکنه و میگه:
_ عیبی نداره آنیتا! در خونه ی من همیشه به روی تو بازه!
_ ممنون بابایی! اگه شما رو هم نداشتم...

اما غافل از نگاه خبیثانه ی مینروا، نامادری آنیتا، از داخل آشپزخانه به آنها!
یک هفته بعد:
تصویر عوض میشه و درِ اتاق مینروا و آلبوس رو نشون میده که داره از توش صدای داد و هوار و دعوا می یاد بیرون:
_ چی؟... جای من رو تنگ میکنی که اون دختره ی{...} اینجا باشه؟!
_ مینروا! خواهش میکنم آروم باش!
_ چرا آروم باشم؟ هان؟ به من چه که خونه نداره! بره یه جای دیگه!
_ مینی...
دوربین برمیگرده و چهره ی مغموم آنیتا رو نشون میده که آندراک رو بغل کرده و آروم اشک میریزه. یواشکی میره پای تلفن و به یه جایی زنگ میزنه:
_ دراک؟ خودتی؟!... باید بریم یه جای دیگه زندگی کنیم. من نمیدونم، اینجا رو دیگه نمیتونم تحمل کنم.
و با ناراحتی، گوشی رو سر جاش میگذاره.
6 ماه بعد:
تصویر عوض میشه و خونه ی درب و داغونی رو نشون میده. صدای فریاد صاحبخونه گوش هر جنبنده ای رو کر میکنه:
_ تو 5 ماهه که اجاره خونه ندادی مردک!
دراکو، خیلی آروم میگه:
_ واقعا عذر میخوام، قول میدم به زودی پولتون رو...
_ ساکت شو {...}! همیشه همینو میگی.
صدای گریه ی آندراک بلند میشه. دراکو خیلی مضطرب میشه و نفس عمیقی میشه و میگه:
_ خواهش میکنم یه کم دیگه بهم وقت بدین، اخه زن و بچم...
_ زن و بچم، زن و بچم!! پس زن و بچه ی من از کجا نون بیارن بخورن؟! بیرون! همین حالا!
2 روز بعد:
تصویر عوض میشه و یه خونه ی ساخته شده از پلاستیک رو نشون میده. آنیتا می یاد بیرون و ساک دراکو رو میده به دستش:
_ مطمئنی کار خوبیه؟
_ آره! قول میدم زود پول براتون بفرستم!
_ حالا کجا باید بری؟!
_ حدود 100 کیلومترفاصله داره! نگران نباش!
دوماه بعد:
هوا به شدت سرده و بارون داره می یاد. آندراک سرما خورده بود و دائم عطسه میکرد. یهو پستچی سرشو میکنه توی خونشون و با تعجب میگه:
_ خانم دامبلدور اینجا هستن؟!
آنیتا که دیگه رنگ به چهرش نمونده بود، با ناراحتی میره جلو و میگه:
_ بله؟ چیزی شده؟!
پستچی نگاه ترحم آمیزی به آنیتا و آندراک میندازه و میگه:
_ این نامه برای شماست.
آنیتا سریعا نامه رو میگیره و وقتی میبینه که از طرف دراکوئه، لبخند خشکی میزنه. میخواد بره که پستچی دست میکنه توی کیفش و میگه:
_ خانم این قرص سرماخوردگیه، برای کوچولوتون!
آنیتا اول شک میکنه که بگیردش یا نه، ولی با دیدن حال آندراک، اون رو میگیره و میگه:
_ خیلی... خیلی ممنونم.
پستچی دو تا کلوچه هم میده به آنیتا و میگه:
_ اینا رو بخورین، اصلا حال خوبی ندارین.
آنیتا با اکراه اونها رو هم قبول کرد، اما دیگه دوست نداشت از کسی صدقه بگیره.
بعد از رفتن پستچی، آنیتا نامه رو باز میکنه و میبینه که دراکو همراه نامه، 57 نات، براشون فرستاده. پولها رو میگیره دستش و با شادی نامه رو میخونه.
تصویر عوض میشه و میره زمان نوشتن نامه توسط دراکو:
دراکو یه گوشه از یه کارخونه ی شلوغ و پر سر و صدا نشسته و کنارش یه ظرف سوپ آبکی هست و داره یواشکی نامه مینویسه:
" آنیتا و آندراک عزیز!
من جام خیلی خوبه و راحتم. اینجا یه کارخونه ی آروم و خلوته، درسته که پول زیادی نمیدن، اما جام خوبه. نگران من نباشین! غذایی هم که میخورم خیلی خوبه. کاش شماها هم اینجا بودین. به زودی زود، بیشتر پولام رو جمع میکنم و می یام که یه خونه اجاره کنیم..."
تصویر برمیگرده پیش آنیتا:
اشک در چشمان آنیتا جمع شده و داره زمزمه میکنه:
_ اوه دراک تو هیچوقت دروغگوی خوبی نبودی!
یک ماه بعد:
توی خیابونای شلوغ لندن، یک زن و پسربچه ی فقیرش، دارن نا امیدانه راه میرن. بچه خیلی دلش بادکنک میخواد، اما انگا میفهمه که نمیتونه داشته باشه و فقط نگاهش رو راهی بادکنک صورتی ای میکنه که دست یه دختربچه بود!
صدای پسر بچه ای که داشت اعلامیه ها رو به دست مردم میداد، بین صدای ماشینها گم میشد:
_ جشنواره! جشنواره!... جشنواره داغ تابستانی! آقا بگیرین، خیلی باحاله!
اما مردم مرفه و بی دغدغه، اون اعلامیه ها رو مثل یه تیکه کاغذ بی مصرف دور میانداختن. پسر بچه به آنیتا میرسه و میگه:
_ خانوم میخوای؟!... 50 گالیون به نفر اول میدنا!
آنیتا بهت زده، برگه ای رو از دست پسر بچه چنگ زد و گفت:
_ 50 گالیون؟!... به خاطر نوشتن داستان؟!
تصویر یه پارک رو نشون میده:
نردیکای ظهره و پارک تقریبا خلوته. آندراک داره بازی میکنه و آنیتا در حال فکر کردنه:
_ من که تحریم شغلی شدم، تحریم مسابقات که نشدم. ... اما فقط 12 نات برام باقی مونده! اگه بخوام برای مسابقه بفرستم، باید یه نات دیگه هم داشته باشم تا بتونم ماغذ و قلم بخرم... اما اگه بخرم، دیگه هیچی پول نداریم...
تصویر " لوازم التحریری حذب" رو نشون میده:
صاحب مغازه داره کم کم مغازه رو میبنده که آنیتا و آندراک بهش نزدیک میشن. صاحب مغازه اخمی میکنه و میگه:
_ چی میخوای؟!
آنیتا 12 نات رو بهش نشون میده و با ناراحتی میگه:
_ میشه یه مداد و چند تا کاغذ بهم بدین؟!
صاحب مغازه اونها رو میشمره و میگه:
_ نمیشه، اینا 12 تاست!
آیتا قطره اشکی رو که روی گونه اش ریخته بود رو پاک میکنه. میخواد حرفی بزنه که آندراک گوشه ی لباسش رو میکشه و با صدای بچه گونش میگه:
_ مامی؟!... چون پول ندالیم، این آقایه بهت کاغذ نمیده؟!
آنیتا لب پایینش رو میگزه. صاحب مغازه خم میشه و لپ آندراک رو میکشه و میگه:
_ نه پسرم! پول مامانت، هم برای کاغذ، هم برای یه ساندویچ گردو برای شما، کافیه!
و در برابر چشمان متعجب آنیتا، چند کاغذ و مداد به دست آنیتا میده و از داخل کیفش هم یه ساندویچ در می یاره و میده به آندراک. آندراک با خوشحالی ساندویچ رو میگیره و میگه:
_ آخ جون!... مرسی آقا!... مامی گردو چیه؟!
همان شب:
آنیتا داره زیر نور چراغ خیابون، داستان مینویسه. چند بار کاغذ رو میخونه و بلاخره اون رو در یه پاکت میذاره و میندازه توی صندوق پست. میدونست که حماقت بزرگی کرده، اما ارزش ریسک کردن رو داشت!
و رو به صندوق پست میگه:
_ تو تنها شانس منی، ناامیدم نکن!
3 ماه بعد:
وضعیت زندگی آنیتا خیلی فجیع شده. تقریبا تمام وسایلشون رو فروخته بودن تا بتونن یه کم غذا بخرن. آندراک گریه میکرد و قلب آنیتا رو به درد می یاورد. اوضاع خیلی بدی بود. گاهی همسایه ها از شدت گریه ی آندراک برای اونها کمی غذا می آوردن و آنیتا رو سرخورده و خجالت زده میکردن.
در همون اوضاع و احوال بود که ناگهان دوباره پرده ی پلاستیکی، که حکم در رو داشت، کنار رفت و پستچی مثل همیشه اومد داخل و گفت:
_ خانم دامبلدور؟!
آنیتا از جا جهید و سریعا به سمت پستچی رفت و گفت:
_ نامه دارم؟!
پستچی نامه ای رو به دست آنیتا داد و رفت. پاکتش عجیب بود و مشخص بود که خیلی گرونه. با شتاب نامه رو باز کرد. فکر میکرد ککه طرف دراکو باشه اما...
" خانم دامبلدور! داوران جشنواره داغ تابستانی شما را به عنوان نفر برگزیده اعلام کرده اند. لطفا برای دریافت 50 گالیون به دفتر ما در..."
آنیتا باورش نمیشد. دوباره نامه رو خوند، اما انگار درست میدید. شوکه شده بود، اصلا باورش نمیشد. یعنی ممکن بود بعد از اینهمه سختی، یک شب آرامش داشته باشن؟! میشد با این پول یه خونه ی کوچولو رهن(!) بکنن و یه مغازه ی فسقلی! میتونستن زندگی خوبی داشته باشن و دراکو دیگه لازم نبود تا توی اون کارخونه کار بکنه! اونا میتونستن بعد چندین و چند ماه، یه غذای درست و حسابی بخورن. میتونست برای آندراک بادکنک بخره... .
هنوز توی این فکرا بود که دوبار پستچی پرده رو کنار زد و گفت:
_ ببخشید، یادم رفت! یه نامه ی دیگه هم دارین!
آنیتا با دیدن پاکت زرد رنگ نامه، تشخیص داد که مال دراکوئه. با عجله نامه رو گرفت و بازش کرد و اون رو خوند:
" آنیت باورت نمیشه! دیروز رئیس یه شرکت لندنی، اومد بازدید اینجا. وقتی من رو دید که دارم با دلیل و برهان برای رئیس شرکتمون یه موضوعی رو شرح میدم و از قانون میگم، ازم سوالایی پرسید و از تحصیلاتم آگاه شد! و قرار شد که من توی شرکتش، یه کار دفتری داشته باشم! آنیت باورت میشه؟! من دارم می یام پیش شما! قرار شده یه خونه هم به ما بدن، ما دیگه سختی نمیکشیم..."
آنیتا باورش نمیشد. واقعا بهت زده شده بود. دیگه لازم نبود هر روز طعم تلخ سختی رو بچشه! دیگه لازم نبود یواشکی گریه بکنه تا آندراک گریه اون رو نبینه! دیگه لازم نبود برای دراکو دروغ بنویسه تا ناراحت نشه! نمیدونست چی کار باید بکنه. کم کم قطره های اشک از چشماش جاری شدن. زانوهاش دیگه توان نداشتن و روی زمین زانو زد.
دوربین کم کم ازش دور میشه. آنیتا دو تا نامه رو بغل کرده بود و داشت مثل ابر بهار گریه میکرد.
--------------
تصویر سیاه میشه و با آهنگ" تنها ماندم" اثر اصفهانی، اسم بازیگران می یاد بالا. و وقتی شعر و اسامی تموم میشه، روی صفحه این نوشته میشه:
" در نا امیدی بسی امید است!.... پایان شب سیه، سفید است!"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/10/30 23:35:28
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/27
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
از: قدح اندیشه
پستها:
1323

" قاچاقچیان نت" تقدیم میکند:
" پایانِ تراژدی"
با نقش آفرینی: وزیر مردمی( دراکو مالفوی)
و با حضور:
آنیتا دامبلدور
آلبوس دامبلدور
آندراک مالفوی
مینروا مک گونگال
با معرفی:
هدی نوک طلا در نقش پستچی!
مونالیزا در نقش صاحبخانه ی بد اخلاق!
ادی ماکای در نقش پسر بچه ی اعللامیه پخش کن!
ققنوس در نقش لوازم التحریر فروش!
کارگردان، نویسنده، همه کار و هیچ کاره:
آنیتا دامبلدور
تهیه کننده:
عله!
--------
تصویر خونه ای مجلل رو نشون میده که صدای خنده و موزیک شادی از توش می یاد. تصویر زوم میکنه توی خونه:
دامبلدور داره با نوه ی خودش آندراک خاله بازی میکنه، دراکو داره با تلفن راجع به کارهای وزارتی حرف میزنه و مینروا و آنیتا توی آشپزخونه راجع به مسائل مهم زندگی صحبت میکنن. صدای خنده های کودکانه ی آندراک در تمام خونه میپیچه.
2 ماه بعد:
یهو تصویر عوض میشه، روزنامه ای چرخ زنان می یاد و روی تصویر قرار میگیره. تیتر روزنامه توجه همه رو به خودش جلب میکنه:
" وزیر مردمی، استیضاح شد"
و بعد یک روزنامه ی دیگه می یاد روی صفحه:
" اسامی تحریم شدگان اینترنت اعلام شد، آنیتا دامبلدور در صدر لیست سیاه!"
تصویر عوض میشه و خونه ی دامبلدور رو نشون میده که وسایل زندگی آنیتا، توی یه اتاقشه. آنیتا روی مبل نشسته و داره گریه میکنه. دامبلدور روبروش نشسته و داره دلداریش میده:
_ اوه بابایی!... تمام دار و ندارمون رو ضبط کردن. میگن اینا مال دولته! ما الان هیچی به جز همین چند تیکه نداریم!... منم چون تحریم شدم، نمیتونم کار بکنم... ما هیچ جا نداریم!
آلبوس دخترش رو نوازش میکنه و میگه:
_ عیبی نداره آنیتا! در خونه ی من همیشه به روی تو بازه!
_ ممنون بابایی! اگه شما رو هم نداشتم...
اما غافل از نگاه خبیثانه ی مینروا، نامادری آنیتا، از داخل آشپزخانه به آنها!
یک هفته بعد:
تصویر عوض میشه و درِ اتاق مینروا و آلبوس رو نشون میده که داره از توش صدای داد و هوار و دعوا می یاد بیرون:
_ چی؟... جای من رو تنگ میکنی که اون دختره ی{...} اینجا باشه؟!
_ مینروا! خواهش میکنم آروم باش!
_ چرا آروم باشم؟ هان؟ به من چه که خونه نداره! بره یه جای دیگه!
_ مینی...
دوربین برمیگرده و چهره ی مغموم آنیتا رو نشون میده که آندراک رو بغل کرده و آروم اشک میریزه. یواشکی میره پای تلفن و به یه جایی زنگ میزنه:
_ دراک؟ خودتی؟!... باید بریم یه جای دیگه زندگی کنیم. من نمیدونم، اینجا رو دیگه نمیتونم تحمل کنم.
و با ناراحتی، گوشی رو سر جاش میگذاره.
6 ماه بعد:
تصویر عوض میشه و خونه ی درب و داغونی رو نشون میده. صدای فریاد صاحبخونه گوش هر جنبنده ای رو کر میکنه:
_ تو 5 ماهه که اجاره خونه ندادی مردک!
دراکو، خیلی آروم میگه:
_ واقعا عذر میخوام، قول میدم به زودی پولتون رو...
_ ساکت شو {...}! همیشه همینو میگی.
صدای گریه ی آندراک بلند میشه. دراکو خیلی مضطرب میشه و نفس عمیقی میشه و میگه:
_ خواهش میکنم یه کم دیگه بهم وقت بدین، اخه زن و بچم...
_ زن و بچم، زن و بچم!! پس زن و بچه ی من از کجا نون بیارن بخورن؟! بیرون! همین حالا!
2 روز بعد:
تصویر عوض میشه و یه خونه ی ساخته شده از پلاستیک رو نشون میده. آنیتا می یاد بیرون و ساک دراکو رو میده به دستش:
_ مطمئنی کار خوبیه؟
_ آره! قول میدم زود پول براتون بفرستم!
_ حالا کجا باید بری؟!
_ حدود 100 کیلومترفاصله داره! نگران نباش!
دوماه بعد:
هوا به شدت سرده و بارون داره می یاد. آندراک سرما خورده بود و دائم عطسه میکرد. یهو پستچی سرشو میکنه توی خونشون و با تعجب میگه:
_ خانم دامبلدور اینجا هستن؟!
آنیتا که دیگه رنگ به چهرش نمونده بود، با ناراحتی میره جلو و میگه:
_ بله؟ چیزی شده؟!
پستچی نگاه ترحم آمیزی به آنیتا و آندراک میندازه و میگه:
_ این نامه برای شماست.
آنیتا سریعا نامه رو میگیره و وقتی میبینه که از طرف دراکوئه، لبخند خشکی میزنه. میخواد بره که پستچی دست میکنه توی کیفش و میگه:
_ خانم این قرص سرماخوردگیه، برای کوچولوتون!
آنیتا اول شک میکنه که بگیردش یا نه، ولی با دیدن حال آندراک، اون رو میگیره و میگه:
_ خیلی... خیلی ممنونم.
پستچی دو تا کلوچه هم میده به آنیتا و میگه:
_ اینا رو بخورین، اصلا حال خوبی ندارین.
آنیتا با اکراه اونها رو هم قبول کرد، اما دیگه دوست نداشت از کسی صدقه بگیره.
بعد از رفتن پستچی، آنیتا نامه رو باز میکنه و میبینه که دراکو همراه نامه، 57 نات، براشون فرستاده. پولها رو میگیره دستش و با شادی نامه رو میخونه.
تصویر عوض میشه و میره زمان نوشتن نامه توسط دراکو:
دراکو یه گوشه از یه کارخونه ی شلوغ و پر سر و صدا نشسته و کنارش یه ظرف سوپ آبکی هست و داره یواشکی نامه مینویسه:
" آنیتا و آندراک عزیز!
من جام خیلی خوبه و راحتم. اینجا یه کارخونه ی آروم و خلوته، درسته که پول زیادی نمیدن، اما جام خوبه. نگران من نباشین! غذایی هم که میخورم خیلی خوبه. کاش شماها هم اینجا بودین. به زودی زود، بیشتر پولام رو جمع میکنم و می یام که یه خونه اجاره کنیم..."
تصویر برمیگرده پیش آنیتا:
اشک در چشمان آنیتا جمع شده و داره زمزمه میکنه:
_ اوه دراک تو هیچوقت دروغگوی خوبی نبودی!
یک ماه بعد:
توی خیابونای شلوغ لندن، یک زن و پسربچه ی فقیرش، دارن نا امیدانه راه میرن. بچه خیلی دلش بادکنک میخواد، اما انگا میفهمه که نمیتونه داشته باشه و فقط نگاهش رو راهی بادکنک صورتی ای میکنه که دست یه دختربچه بود!
صدای پسر بچه ای که داشت اعلامیه ها رو به دست مردم میداد، بین صدای ماشینها گم میشد:
_ جشنواره! جشنواره!... جشنواره داغ تابستانی! آقا بگیرین، خیلی باحاله!
اما مردم مرفه و بی دغدغه، اون اعلامیه ها رو مثل یه تیکه کاغذ بی مصرف دور میانداختن. پسر بچه به آنیتا میرسه و میگه:
_ خانوم میخوای؟!... 50 گالیون به نفر اول میدنا!
آنیتا بهت زده، برگه ای رو از دست پسر بچه چنگ زد و گفت:
_ 50 گالیون؟!... به خاطر نوشتن داستان؟!
تصویر یه پارک رو نشون میده:
نردیکای ظهره و پارک تقریبا خلوته. آندراک داره بازی میکنه و آنیتا در حال فکر کردنه:
_ من که تحریم شغلی شدم، تحریم مسابقات که نشدم. ... اما فقط 12 نات برام باقی مونده! اگه بخوام برای مسابقه بفرستم، باید یه نات دیگه هم داشته باشم تا بتونم ماغذ و قلم بخرم... اما اگه بخرم، دیگه هیچی پول نداریم...
تصویر " لوازم التحریری حذب" رو نشون میده:
صاحب مغازه داره کم کم مغازه رو میبنده که آنیتا و آندراک بهش نزدیک میشن. صاحب مغازه اخمی میکنه و میگه:
_ چی میخوای؟!
آنیتا 12 نات رو بهش نشون میده و با ناراحتی میگه:
_ میشه یه مداد و چند تا کاغذ بهم بدین؟!
صاحب مغازه اونها رو میشمره و میگه:
_ نمیشه، اینا 12 تاست!
آیتا قطره اشکی رو که روی گونه اش ریخته بود رو پاک میکنه. میخواد حرفی بزنه که آندراک گوشه ی لباسش رو میکشه و با صدای بچه گونش میگه:
_ مامی؟!... چون پول ندالیم، این آقایه بهت کاغذ نمیده؟!
آنیتا لب پایینش رو میگزه. صاحب مغازه خم میشه و لپ آندراک رو میکشه و میگه:
_ نه پسرم! پول مامانت، هم برای کاغذ، هم برای یه ساندویچ گردو برای شما، کافیه!
و در برابر چشمان متعجب آنیتا، چند کاغذ و مداد به دست آنیتا میده و از داخل کیفش هم یه ساندویچ در می یاره و میده به آندراک. آندراک با خوشحالی ساندویچ رو میگیره و میگه:
_ آخ جون!... مرسی آقا!... مامی گردو چیه؟!
همان شب:
آنیتا داره زیر نور چراغ خیابون، داستان مینویسه. چند بار کاغذ رو میخونه و بلاخره اون رو در یه پاکت میذاره و میندازه توی صندوق پست. میدونست که حماقت بزرگی کرده، اما ارزش ریسک کردن رو داشت!
و رو به صندوق پست میگه:
_ تو تنها شانس منی، ناامیدم نکن!
3 ماه بعد:
وضعیت زندگی آنیتا خیلی فجیع شده. تقریبا تمام وسایلشون رو فروخته بودن تا بتونن یه کم غذا بخرن. آندراک گریه میکرد و قلب آنیتا رو به درد می یاورد. اوضاع خیلی بدی بود. گاهی همسایه ها از شدت گریه ی آندراک برای اونها کمی غذا می آوردن و آنیتا رو سرخورده و خجالت زده میکردن.
در همون اوضاع و احوال بود که ناگهان دوباره پرده ی پلاستیکی، که حکم در رو داشت، کنار رفت و پستچی مثل همیشه اومد داخل و گفت:
_ خانم دامبلدور؟!
آنیتا از جا جهید و سریعا به سمت پستچی رفت و گفت:
_ نامه دارم؟!
پستچی نامه ای رو به دست آنیتا داد و رفت. پاکتش عجیب بود و مشخص بود که خیلی گرونه. با شتاب نامه رو باز کرد. فکر میکرد ککه طرف دراکو باشه اما...
" خانم دامبلدور! داوران جشنواره داغ تابستانی شما را به عنوان نفر برگزیده اعلام کرده اند. لطفا برای دریافت 50 گالیون به دفتر ما در..."
آنیتا باورش نمیشد. دوباره نامه رو خوند، اما انگار درست میدید. شوکه شده بود، اصلا باورش نمیشد. یعنی ممکن بود بعد از اینهمه سختی، یک شب آرامش داشته باشن؟! میشد با این پول یه خونه ی کوچولو رهن(!) بکنن و یه مغازه ی فسقلی! میتونستن زندگی خوبی داشته باشن و دراکو دیگه لازم نبود تا توی اون کارخونه کار بکنه! اونا میتونستن بعد چندین و چند ماه، یه غذای درست و حسابی بخورن. میتونست برای آندراک بادکنک بخره... .
هنوز توی این فکرا بود که دوبار پستچی پرده رو کنار زد و گفت:
_ ببخشید، یادم رفت! یه نامه ی دیگه هم دارین!
آنیتا با دیدن پاکت زرد رنگ نامه، تشخیص داد که مال دراکوئه. با عجله نامه رو گرفت و بازش کرد و اون رو خوند:
" آنیت باورت نمیشه! دیروز رئیس یه شرکت لندنی، اومد بازدید اینجا. وقتی من رو دید که دارم با دلیل و برهان برای رئیس شرکتمون یه موضوعی رو شرح میدم و از قانون میگم، ازم سوالایی پرسید و از تحصیلاتم آگاه شد! و قرار شد که من توی شرکتش، یه کار دفتری داشته باشم! آنیت باورت میشه؟! من دارم می یام پیش شما! قرار شده یه خونه هم به ما بدن، ما دیگه سختی نمیکشیم..."
آنیتا باورش نمیشد. واقعا بهت زده شده بود. دیگه لازم نبود هر روز طعم تلخ سختی رو بچشه! دیگه لازم نبود یواشکی گریه بکنه تا آندراک گریه اون رو نبینه! دیگه لازم نبود برای دراکو دروغ بنویسه تا ناراحت نشه! نمیدونست چی کار باید بکنه. کم کم قطره های اشک از چشماش جاری شدن. زانوهاش دیگه توان نداشتن و روی زمین زانو زد.
دوربین کم کم ازش دور میشه. آنیتا دو تا نامه رو بغل کرده بود و داشت مثل ابر بهار گریه میکرد.
--------------
تصویر سیاه میشه و با آهنگ" تنها ماندم" اثر اصفهانی، اسم بازیگران می یاد بالا. و وقتی شعر و اسامی تموم میشه، روی صفحه این نوشته میشه:
" در نا امیدی بسی امید است!.... پایان شب سیه، سفید است!"
" پایانِ تراژدی"
با نقش آفرینی: وزیر مردمی( دراکو مالفوی)
و با حضور:
آنیتا دامبلدور
آلبوس دامبلدور
آندراک مالفوی
مینروا مک گونگال
با معرفی:
هدی نوک طلا در نقش پستچی!
مونالیزا در نقش صاحبخانه ی بد اخلاق!
ادی ماکای در نقش پسر بچه ی اعللامیه پخش کن!
ققنوس در نقش لوازم التحریر فروش!
کارگردان، نویسنده، همه کار و هیچ کاره:
آنیتا دامبلدور
تهیه کننده:
عله!
--------
تصویر خونه ای مجلل رو نشون میده که صدای خنده و موزیک شادی از توش می یاد. تصویر زوم میکنه توی خونه:
دامبلدور داره با نوه ی خودش آندراک خاله بازی میکنه، دراکو داره با تلفن راجع به کارهای وزارتی حرف میزنه و مینروا و آنیتا توی آشپزخونه راجع به مسائل مهم زندگی صحبت میکنن. صدای خنده های کودکانه ی آندراک در تمام خونه میپیچه.
2 ماه بعد:
یهو تصویر عوض میشه، روزنامه ای چرخ زنان می یاد و روی تصویر قرار میگیره. تیتر روزنامه توجه همه رو به خودش جلب میکنه:
" وزیر مردمی، استیضاح شد"
و بعد یک روزنامه ی دیگه می یاد روی صفحه:
" اسامی تحریم شدگان اینترنت اعلام شد، آنیتا دامبلدور در صدر لیست سیاه!"
تصویر عوض میشه و خونه ی دامبلدور رو نشون میده که وسایل زندگی آنیتا، توی یه اتاقشه. آنیتا روی مبل نشسته و داره گریه میکنه. دامبلدور روبروش نشسته و داره دلداریش میده:
_ اوه بابایی!... تمام دار و ندارمون رو ضبط کردن. میگن اینا مال دولته! ما الان هیچی به جز همین چند تیکه نداریم!... منم چون تحریم شدم، نمیتونم کار بکنم... ما هیچ جا نداریم!
آلبوس دخترش رو نوازش میکنه و میگه:
_ عیبی نداره آنیتا! در خونه ی من همیشه به روی تو بازه!
_ ممنون بابایی! اگه شما رو هم نداشتم...

اما غافل از نگاه خبیثانه ی مینروا، نامادری آنیتا، از داخل آشپزخانه به آنها!
یک هفته بعد:
تصویر عوض میشه و درِ اتاق مینروا و آلبوس رو نشون میده که داره از توش صدای داد و هوار و دعوا می یاد بیرون:
_ چی؟... جای من رو تنگ میکنی که اون دختره ی{...} اینجا باشه؟!
_ مینروا! خواهش میکنم آروم باش!
_ چرا آروم باشم؟ هان؟ به من چه که خونه نداره! بره یه جای دیگه!
_ مینی...
دوربین برمیگرده و چهره ی مغموم آنیتا رو نشون میده که آندراک رو بغل کرده و آروم اشک میریزه. یواشکی میره پای تلفن و به یه جایی زنگ میزنه:
_ دراک؟ خودتی؟!... باید بریم یه جای دیگه زندگی کنیم. من نمیدونم، اینجا رو دیگه نمیتونم تحمل کنم.
و با ناراحتی، گوشی رو سر جاش میگذاره.
6 ماه بعد:
تصویر عوض میشه و خونه ی درب و داغونی رو نشون میده. صدای فریاد صاحبخونه گوش هر جنبنده ای رو کر میکنه:
_ تو 5 ماهه که اجاره خونه ندادی مردک!
دراکو، خیلی آروم میگه:
_ واقعا عذر میخوام، قول میدم به زودی پولتون رو...
_ ساکت شو {...}! همیشه همینو میگی.
صدای گریه ی آندراک بلند میشه. دراکو خیلی مضطرب میشه و نفس عمیقی میشه و میگه:
_ خواهش میکنم یه کم دیگه بهم وقت بدین، اخه زن و بچم...
_ زن و بچم، زن و بچم!! پس زن و بچه ی من از کجا نون بیارن بخورن؟! بیرون! همین حالا!
2 روز بعد:
تصویر عوض میشه و یه خونه ی ساخته شده از پلاستیک رو نشون میده. آنیتا می یاد بیرون و ساک دراکو رو میده به دستش:
_ مطمئنی کار خوبیه؟
_ آره! قول میدم زود پول براتون بفرستم!
_ حالا کجا باید بری؟!
_ حدود 100 کیلومترفاصله داره! نگران نباش!
دوماه بعد:
هوا به شدت سرده و بارون داره می یاد. آندراک سرما خورده بود و دائم عطسه میکرد. یهو پستچی سرشو میکنه توی خونشون و با تعجب میگه:
_ خانم دامبلدور اینجا هستن؟!
آنیتا که دیگه رنگ به چهرش نمونده بود، با ناراحتی میره جلو و میگه:
_ بله؟ چیزی شده؟!
پستچی نگاه ترحم آمیزی به آنیتا و آندراک میندازه و میگه:
_ این نامه برای شماست.
آنیتا سریعا نامه رو میگیره و وقتی میبینه که از طرف دراکوئه، لبخند خشکی میزنه. میخواد بره که پستچی دست میکنه توی کیفش و میگه:
_ خانم این قرص سرماخوردگیه، برای کوچولوتون!
آنیتا اول شک میکنه که بگیردش یا نه، ولی با دیدن حال آندراک، اون رو میگیره و میگه:
_ خیلی... خیلی ممنونم.
پستچی دو تا کلوچه هم میده به آنیتا و میگه:
_ اینا رو بخورین، اصلا حال خوبی ندارین.
آنیتا با اکراه اونها رو هم قبول کرد، اما دیگه دوست نداشت از کسی صدقه بگیره.
بعد از رفتن پستچی، آنیتا نامه رو باز میکنه و میبینه که دراکو همراه نامه، 57 نات، براشون فرستاده. پولها رو میگیره دستش و با شادی نامه رو میخونه.
تصویر عوض میشه و میره زمان نوشتن نامه توسط دراکو:
دراکو یه گوشه از یه کارخونه ی شلوغ و پر سر و صدا نشسته و کنارش یه ظرف سوپ آبکی هست و داره یواشکی نامه مینویسه:
" آنیتا و آندراک عزیز!
من جام خیلی خوبه و راحتم. اینجا یه کارخونه ی آروم و خلوته، درسته که پول زیادی نمیدن، اما جام خوبه. نگران من نباشین! غذایی هم که میخورم خیلی خوبه. کاش شماها هم اینجا بودین. به زودی زود، بیشتر پولام رو جمع میکنم و می یام که یه خونه اجاره کنیم..."
تصویر برمیگرده پیش آنیتا:
اشک در چشمان آنیتا جمع شده و داره زمزمه میکنه:
_ اوه دراک تو هیچوقت دروغگوی خوبی نبودی!
یک ماه بعد:
توی خیابونای شلوغ لندن، یک زن و پسربچه ی فقیرش، دارن نا امیدانه راه میرن. بچه خیلی دلش بادکنک میخواد، اما انگا میفهمه که نمیتونه داشته باشه و فقط نگاهش رو راهی بادکنک صورتی ای میکنه که دست یه دختربچه بود!
صدای پسر بچه ای که داشت اعلامیه ها رو به دست مردم میداد، بین صدای ماشینها گم میشد:
_ جشنواره! جشنواره!... جشنواره داغ تابستانی! آقا بگیرین، خیلی باحاله!
اما مردم مرفه و بی دغدغه، اون اعلامیه ها رو مثل یه تیکه کاغذ بی مصرف دور میانداختن. پسر بچه به آنیتا میرسه و میگه:
_ خانوم میخوای؟!... 50 گالیون به نفر اول میدنا!
آنیتا بهت زده، برگه ای رو از دست پسر بچه چنگ زد و گفت:
_ 50 گالیون؟!... به خاطر نوشتن داستان؟!
تصویر یه پارک رو نشون میده:
نردیکای ظهره و پارک تقریبا خلوته. آندراک داره بازی میکنه و آنیتا در حال فکر کردنه:
_ من که تحریم شغلی شدم، تحریم مسابقات که نشدم. ... اما فقط 12 نات برام باقی مونده! اگه بخوام برای مسابقه بفرستم، باید یه نات دیگه هم داشته باشم تا بتونم ماغذ و قلم بخرم... اما اگه بخرم، دیگه هیچی پول نداریم...
تصویر " لوازم التحریری حذب" رو نشون میده:
صاحب مغازه داره کم کم مغازه رو میبنده که آنیتا و آندراک بهش نزدیک میشن. صاحب مغازه اخمی میکنه و میگه:
_ چی میخوای؟!
آنیتا 12 نات رو بهش نشون میده و با ناراحتی میگه:
_ میشه یه مداد و چند تا کاغذ بهم بدین؟!
صاحب مغازه اونها رو میشمره و میگه:
_ نمیشه، اینا 12 تاست!
آیتا قطره اشکی رو که روی گونه اش ریخته بود رو پاک میکنه. میخواد حرفی بزنه که آندراک گوشه ی لباسش رو میکشه و با صدای بچه گونش میگه:
_ مامی؟!... چون پول ندالیم، این آقایه بهت کاغذ نمیده؟!
آنیتا لب پایینش رو میگزه. صاحب مغازه خم میشه و لپ آندراک رو میکشه و میگه:
_ نه پسرم! پول مامانت، هم برای کاغذ، هم برای یه ساندویچ گردو برای شما، کافیه!
و در برابر چشمان متعجب آنیتا، چند کاغذ و مداد به دست آنیتا میده و از داخل کیفش هم یه ساندویچ در می یاره و میده به آندراک. آندراک با خوشحالی ساندویچ رو میگیره و میگه:
_ آخ جون!... مرسی آقا!... مامی گردو چیه؟!
همان شب:
آنیتا داره زیر نور چراغ خیابون، داستان مینویسه. چند بار کاغذ رو میخونه و بلاخره اون رو در یه پاکت میذاره و میندازه توی صندوق پست. میدونست که حماقت بزرگی کرده، اما ارزش ریسک کردن رو داشت!
و رو به صندوق پست میگه:
_ تو تنها شانس منی، ناامیدم نکن!
3 ماه بعد:
وضعیت زندگی آنیتا خیلی فجیع شده. تقریبا تمام وسایلشون رو فروخته بودن تا بتونن یه کم غذا بخرن. آندراک گریه میکرد و قلب آنیتا رو به درد می یاورد. اوضاع خیلی بدی بود. گاهی همسایه ها از شدت گریه ی آندراک برای اونها کمی غذا می آوردن و آنیتا رو سرخورده و خجالت زده میکردن.
در همون اوضاع و احوال بود که ناگهان دوباره پرده ی پلاستیکی، که حکم در رو داشت، کنار رفت و پستچی مثل همیشه اومد داخل و گفت:
_ خانم دامبلدور؟!
آنیتا از جا جهید و سریعا به سمت پستچی رفت و گفت:
_ نامه دارم؟!
پستچی نامه ای رو به دست آنیتا داد و رفت. پاکتش عجیب بود و مشخص بود که خیلی گرونه. با شتاب نامه رو باز کرد. فکر میکرد ککه طرف دراکو باشه اما...
" خانم دامبلدور! داوران جشنواره داغ تابستانی شما را به عنوان نفر برگزیده اعلام کرده اند. لطفا برای دریافت 50 گالیون به دفتر ما در..."
آنیتا باورش نمیشد. دوباره نامه رو خوند، اما انگار درست میدید. شوکه شده بود، اصلا باورش نمیشد. یعنی ممکن بود بعد از اینهمه سختی، یک شب آرامش داشته باشن؟! میشد با این پول یه خونه ی کوچولو رهن(!) بکنن و یه مغازه ی فسقلی! میتونستن زندگی خوبی داشته باشن و دراکو دیگه لازم نبود تا توی اون کارخونه کار بکنه! اونا میتونستن بعد چندین و چند ماه، یه غذای درست و حسابی بخورن. میتونست برای آندراک بادکنک بخره... .
هنوز توی این فکرا بود که دوبار پستچی پرده رو کنار زد و گفت:
_ ببخشید، یادم رفت! یه نامه ی دیگه هم دارین!
آنیتا با دیدن پاکت زرد رنگ نامه، تشخیص داد که مال دراکوئه. با عجله نامه رو گرفت و بازش کرد و اون رو خوند:
" آنیت باورت نمیشه! دیروز رئیس یه شرکت لندنی، اومد بازدید اینجا. وقتی من رو دید که دارم با دلیل و برهان برای رئیس شرکتمون یه موضوعی رو شرح میدم و از قانون میگم، ازم سوالایی پرسید و از تحصیلاتم آگاه شد! و قرار شد که من توی شرکتش، یه کار دفتری داشته باشم! آنیت باورت میشه؟! من دارم می یام پیش شما! قرار شده یه خونه هم به ما بدن، ما دیگه سختی نمیکشیم..."
آنیتا باورش نمیشد. واقعا بهت زده شده بود. دیگه لازم نبود هر روز طعم تلخ سختی رو بچشه! دیگه لازم نبود یواشکی گریه بکنه تا آندراک گریه اون رو نبینه! دیگه لازم نبود برای دراکو دروغ بنویسه تا ناراحت نشه! نمیدونست چی کار باید بکنه. کم کم قطره های اشک از چشماش جاری شدن. زانوهاش دیگه توان نداشتن و روی زمین زانو زد.
دوربین کم کم ازش دور میشه. آنیتا دو تا نامه رو بغل کرده بود و داشت مثل ابر بهار گریه میکرد.
--------------
تصویر سیاه میشه و با آهنگ" تنها ماندم" اثر اصفهانی، اسم بازیگران می یاد بالا. و وقتی شعر و اسامی تموم میشه، روی صفحه این نوشته میشه:
" در نا امیدی بسی امید است!.... پایان شب سیه، سفید است!"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

جادوگران پیکچرز با همکاری زوپس اینترتیمنت پرزنتیشن :
اتوبوس
بازیگران :
ققنوس
سرژ تانکیان
هدویگ
فنگ
بارون خون آلود
پروفسور کوییرل
اسکاور
کریچر
و
هری پاتر
گریم : صفحه مانیتور
موزیک : آرم سه سالگی
فیلمبردار : -------
نویسنده : ضمیر
تهیه کننده : وب مستر
کارگردان : گذشته
بوق.....بوق.....بوق.....تق!
_فردا 6 صبح منتظر باشید.
بوق ، بوق ، بوق ، بوق......
_ (خفه ، مستاصل ، نگران توی ذهنش) : بیا دوباره شروع کنیم ...اما من نمی خوام این کارو...معلوم هست چی داری می گی...یه قدم مونده و حالا تو...اما من نمی تونم...بسه دیگه تمومش کن...اما من مال این حرفا...یا حالا یا هیچ وقت...اما این حماقت...
بوق ، بوق ، بوق...
_ (خسته ، عصبانی توی ذهنش) : بالاخره اومد!
فشنگ ها رو با شدت درون کلت کمری هل داد و فریاد زد :
_پاشید...(با یه لبخند تلخ کمرنگ) حالا وقتشه!
_ (نفس هایی سنگین ، خیره به اتوبوس ، با آرامشی بس عجیب ، در کنار او) : به نظرت ...چن نفرن؟
_ ( جدی ، سرد ، خشک) : مهم نیست...فقط می خوام اون باشه...(چشم در چشم) فقط اون!
قرچ...در باز شد...
یکی یکی...آرام و بی سر و صدا در حال سوار شدن و آخرین نفر...
یه لبخند تلخ کمرنگ...ته کفشش رو به آسفالت خیابون کشید و...
فقط تلق تلق اتوبوس تو دست اندازها و .........دیگر هیچ...
_ (خسته ،عصبانی توی ذهنش) : لعنت به این شانس...اما نه...اصلا عصبانی به نظر نمی رسه...ولی خب...دیگه هم نمی خنده...بذار سرمو کج کنم و یه نگاه پشت بندازم..................................اه...آدامس جویدناش حالمو به هم می زنه!
_ (عصبانی توی ذهنش) : آآآآآآآ....ولش کن...اهمیتی نداره...باید یه جور درستش کنم...اما نه...خب...هیشکی نمی خواد چیزی بگه!
_ (خفه ، مستاصل ، نگران توی ذهنش) : باید تموش کنی...اما نه من اون کارو نمی کنم...این بهترین فرصته لعنتی می فهمی...اما اون می فروشتم...چی داری می گی.............آخ!
_ (با داد توی ذهنش) : آخیش...راحت شدم...خسته شدم از بس با انگشتاش بازی کرد............................اوه...نیگاش کن...مثه همیشه سرد و بی تفاوت نشسته...من جای اون بودم خودمو دار می زدم.
_(سرد ، بی تفاوت توی ذهنش) : یعنی اون خوابیده...نه...فکر نکنم...یادمه یه بار می گفت وقتی چشمامو می بندم بهتر می تونم فکر کنم......هوم......یعنی داره به چی فکر می کنه؟!
_(جدی ، سرد ، خشک بدون لبخند تلخ کمرنگ توی ذهنش) : آره...دارم آخرش رو می بینم ولی ........اه...بالاخره کی می رسیم........اوه...با عینک دودیش از پشت رول تو آیینه داره منو نگاه می کنه...بهتره همین طور آرام باشم .
قرچ...در باز شد...بیرون رفت!
_ (بلند با لبخند تلخ کمرنگ) : خب...من می خوام یه گشتی این دوروبر بزنم تا دوباره اتوبوس رو به راه شه !
به نفر ایستاده و داره رفتن بقیه رو تماشا می کنه...
_ (آرام، خیلی آرام درست مثل همیشه ، از پشت عینک دودی) : باهاشون برو...مواظبشون باش...
_ (بلند ، با لبخندی به پهنای صورتش اما همچنان تلخ) : راستش من عاشق شکار خرگوشم ...می دونید اونا احمقن...همشون...فکر می کنن من واقعا دوسشون دارم حتی...حتی سگای شکاری منو هم دیدن اما آخرش بازم نمی فهمن که...(تغییر تن صدا...خشمناک تر) من دوسشون دارم فقط به این شرط که خشکشون کنم و به دیوار اتاقم بزنم ! (مبهم سرش را برگرداند و به بقیه خیره شد.)
خورشید در حال غروب...حال و هوای گرگ و میش صبح...
_ (جدی ، سرد ، خشک بدون لبخند تلخ کمرنگ) : همه چیز آمادست ؟
_ (خفه ، مستاصل ، نگران) : یه دکمه و بعدش .........بنگ... می ره رو هوا!
_ (بلند بدون لبخند تلخ کمرنگ) : برمی گردیم...
_ (خفه ، مستاصل ، نگران) : واقعا می خوای این کارو بکنی؟
_ (آرام ، با لبخند تلخ کمرنگ) : نه...فقط می خوام بترسن...همین...اینجا پشت پردست، خودت گفتی!
چند قدم تا اتوبوس ......ناگهان......ت ...ت...ت...تق...تق...تق!
_ (عصبانی) : چطور می تونن...حتی تصورش هم زجر آوره...این طوری نمی شه...دیگه شورشو در آوردن...می رم باهاشون حرف بزنم.
_ (عصبانی) : چی می خواین؟
_ (جدی ، سرد ، خشک بدون لبخند تلخ کمرنگ......مکث کوتاه...چشم در چشم) : اونو!
_ (عصبانی) : اونی وجود نداره...
_ (جدی ، سرد ، خشک بدون لبخند تلخ کمرنگ) : اگه این کارو نکنید می فرستمش رو هوا!
_(نفس هایی سنگین ، خیره به اتوبوس ، با آرامشی بس عجیب ، در کنار او) : تو چی می خوای...واقعا اونو؟
_ (آرام با لبخند تلخ کمرنگ) : اوه...اون تنها یه بهانست...تو اینو خوب می دونی...فقط یه چیز مهمه.................اتوبوس!(برقی از چشمانش گذشت کرد)
پشت اتوبوس.........فقط یه نفر اونجا باقی مونده بود!
_(عصبانی) : رفتن؟....آخه چرا؟..............یه چیزی بگو...............آه... درست مثه همیشه سرد و بی تفاوت...من رفتم..........................برای اتوبوس!
_(با داد) : نه...من دیگه نیستم!
_(با فریاد) : آره...منم دیگه نیستم...قراره ما این نبود!
_(جدی ، سرد ، خشک ، بدون لبخند تلخ کمرنگ) : شما دوتا...بهتره ساکت شید...اینا همش یه نقشست...برای اینکه مال ما شه...می فهمید...فقط مال ما!
_ (خفه ، مستاصل ، نگران ، بلند) : نه.......اون دروغ می گه!.........اونو ازش بگیرید.
_ (خسته ، عصبانی) : ولش کنید...
_ (با داد) : بدش به من...
_ (جدی ، سرد ، خشک ، بدون لبخند تلخ کمرنگ ، بلند) : حتی فکرشم نکن!
_ (با فریاد) : مال خودمه...
_ (خفه ، مستاصل ، نگران ، بلند) : تو هممونو فروختی...
_ (خسته ، عصبانی) : تمومش کنید...
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم!
.................................................................
.....................................................
.......................................
تکه های در حال پرتاب...
اتوبوس در حال سوختن!
نه های در گلو خفه شده...
یه عده با دهانی باز و چشم هایی متعجب در حال نگاه کردن به شعله های آتش که اتوبوس را در میان گرفته!
یه سایه...آرام ...خیلی آرام...درست مثل همیشه ...در حال جلو آمدن ...در میان آنها ایستاد...
تصویر زبانه های آتش نقش بسته بر روی عینک دودی او...
(نمایی بسته از یک اتوبوس آتش گرفته و عده ایی که نیم دایره وار با بهت همچنان به آن می نگریستند...صحنه در حال دور شدن!)
Their Road Is Very Black
But No Way Is Not For Back
They Destroy
They Annoy And Enjoy
They No Hearing Any Voice
Yes , Yes , Yes , Yes , This Is Choice
Oooooooooooooooooooooooooooo…O
One Angel Reads This Poem
And At Last She Shuts :
Game Over………..!
اتوبوس
بازیگران :
ققنوس
سرژ تانکیان
هدویگ
فنگ
بارون خون آلود
پروفسور کوییرل
اسکاور
کریچر
و
هری پاتر
گریم : صفحه مانیتور
موزیک : آرم سه سالگی
فیلمبردار : -------
نویسنده : ضمیر
تهیه کننده : وب مستر
کارگردان : گذشته
بوق.....بوق.....بوق.....تق!
_فردا 6 صبح منتظر باشید.
بوق ، بوق ، بوق ، بوق......
_ (خفه ، مستاصل ، نگران توی ذهنش) : بیا دوباره شروع کنیم ...اما من نمی خوام این کارو...معلوم هست چی داری می گی...یه قدم مونده و حالا تو...اما من نمی تونم...بسه دیگه تمومش کن...اما من مال این حرفا...یا حالا یا هیچ وقت...اما این حماقت...
بوق ، بوق ، بوق...
_ (خسته ، عصبانی توی ذهنش) : بالاخره اومد!
فشنگ ها رو با شدت درون کلت کمری هل داد و فریاد زد :
_پاشید...(با یه لبخند تلخ کمرنگ) حالا وقتشه!
_ (نفس هایی سنگین ، خیره به اتوبوس ، با آرامشی بس عجیب ، در کنار او) : به نظرت ...چن نفرن؟
_ ( جدی ، سرد ، خشک) : مهم نیست...فقط می خوام اون باشه...(چشم در چشم) فقط اون!
قرچ...در باز شد...
یکی یکی...آرام و بی سر و صدا در حال سوار شدن و آخرین نفر...
یه لبخند تلخ کمرنگ...ته کفشش رو به آسفالت خیابون کشید و...
فقط تلق تلق اتوبوس تو دست اندازها و .........دیگر هیچ...
_ (خسته ،عصبانی توی ذهنش) : لعنت به این شانس...اما نه...اصلا عصبانی به نظر نمی رسه...ولی خب...دیگه هم نمی خنده...بذار سرمو کج کنم و یه نگاه پشت بندازم..................................اه...آدامس جویدناش حالمو به هم می زنه!
_ (عصبانی توی ذهنش) : آآآآآآآ....ولش کن...اهمیتی نداره...باید یه جور درستش کنم...اما نه...خب...هیشکی نمی خواد چیزی بگه!
_ (خفه ، مستاصل ، نگران توی ذهنش) : باید تموش کنی...اما نه من اون کارو نمی کنم...این بهترین فرصته لعنتی می فهمی...اما اون می فروشتم...چی داری می گی.............آخ!
_ (با داد توی ذهنش) : آخیش...راحت شدم...خسته شدم از بس با انگشتاش بازی کرد............................اوه...نیگاش کن...مثه همیشه سرد و بی تفاوت نشسته...من جای اون بودم خودمو دار می زدم.
_(سرد ، بی تفاوت توی ذهنش) : یعنی اون خوابیده...نه...فکر نکنم...یادمه یه بار می گفت وقتی چشمامو می بندم بهتر می تونم فکر کنم......هوم......یعنی داره به چی فکر می کنه؟!
_(جدی ، سرد ، خشک بدون لبخند تلخ کمرنگ توی ذهنش) : آره...دارم آخرش رو می بینم ولی ........اه...بالاخره کی می رسیم........اوه...با عینک دودیش از پشت رول تو آیینه داره منو نگاه می کنه...بهتره همین طور آرام باشم .
قرچ...در باز شد...بیرون رفت!
_ (بلند با لبخند تلخ کمرنگ) : خب...من می خوام یه گشتی این دوروبر بزنم تا دوباره اتوبوس رو به راه شه !
به نفر ایستاده و داره رفتن بقیه رو تماشا می کنه...
_ (آرام، خیلی آرام درست مثل همیشه ، از پشت عینک دودی) : باهاشون برو...مواظبشون باش...
_ (بلند ، با لبخندی به پهنای صورتش اما همچنان تلخ) : راستش من عاشق شکار خرگوشم ...می دونید اونا احمقن...همشون...فکر می کنن من واقعا دوسشون دارم حتی...حتی سگای شکاری منو هم دیدن اما آخرش بازم نمی فهمن که...(تغییر تن صدا...خشمناک تر) من دوسشون دارم فقط به این شرط که خشکشون کنم و به دیوار اتاقم بزنم ! (مبهم سرش را برگرداند و به بقیه خیره شد.)
خورشید در حال غروب...حال و هوای گرگ و میش صبح...
_ (جدی ، سرد ، خشک بدون لبخند تلخ کمرنگ) : همه چیز آمادست ؟
_ (خفه ، مستاصل ، نگران) : یه دکمه و بعدش .........بنگ... می ره رو هوا!
_ (بلند بدون لبخند تلخ کمرنگ) : برمی گردیم...
_ (خفه ، مستاصل ، نگران) : واقعا می خوای این کارو بکنی؟
_ (آرام ، با لبخند تلخ کمرنگ) : نه...فقط می خوام بترسن...همین...اینجا پشت پردست، خودت گفتی!
چند قدم تا اتوبوس ......ناگهان......ت ...ت...ت...تق...تق...تق!
_ (عصبانی) : چطور می تونن...حتی تصورش هم زجر آوره...این طوری نمی شه...دیگه شورشو در آوردن...می رم باهاشون حرف بزنم.
_ (عصبانی) : چی می خواین؟
_ (جدی ، سرد ، خشک بدون لبخند تلخ کمرنگ......مکث کوتاه...چشم در چشم) : اونو!
_ (عصبانی) : اونی وجود نداره...
_ (جدی ، سرد ، خشک بدون لبخند تلخ کمرنگ) : اگه این کارو نکنید می فرستمش رو هوا!
_(نفس هایی سنگین ، خیره به اتوبوس ، با آرامشی بس عجیب ، در کنار او) : تو چی می خوای...واقعا اونو؟
_ (آرام با لبخند تلخ کمرنگ) : اوه...اون تنها یه بهانست...تو اینو خوب می دونی...فقط یه چیز مهمه.................اتوبوس!(برقی از چشمانش گذشت کرد)
پشت اتوبوس.........فقط یه نفر اونجا باقی مونده بود!
_(عصبانی) : رفتن؟....آخه چرا؟..............یه چیزی بگو...............آه... درست مثه همیشه سرد و بی تفاوت...من رفتم..........................برای اتوبوس!
_(با داد) : نه...من دیگه نیستم!
_(با فریاد) : آره...منم دیگه نیستم...قراره ما این نبود!
_(جدی ، سرد ، خشک ، بدون لبخند تلخ کمرنگ) : شما دوتا...بهتره ساکت شید...اینا همش یه نقشست...برای اینکه مال ما شه...می فهمید...فقط مال ما!
_ (خفه ، مستاصل ، نگران ، بلند) : نه.......اون دروغ می گه!.........اونو ازش بگیرید.
_ (خسته ، عصبانی) : ولش کنید...
_ (با داد) : بدش به من...
_ (جدی ، سرد ، خشک ، بدون لبخند تلخ کمرنگ ، بلند) : حتی فکرشم نکن!
_ (با فریاد) : مال خودمه...
_ (خفه ، مستاصل ، نگران ، بلند) : تو هممونو فروختی...
_ (خسته ، عصبانی) : تمومش کنید...
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم!
.................................................................
.....................................................
.......................................
تکه های در حال پرتاب...
اتوبوس در حال سوختن!
نه های در گلو خفه شده...
یه عده با دهانی باز و چشم هایی متعجب در حال نگاه کردن به شعله های آتش که اتوبوس را در میان گرفته!
یه سایه...آرام ...خیلی آرام...درست مثل همیشه ...در حال جلو آمدن ...در میان آنها ایستاد...
تصویر زبانه های آتش نقش بسته بر روی عینک دودی او...
(نمایی بسته از یک اتوبوس آتش گرفته و عده ایی که نیم دایره وار با بهت همچنان به آن می نگریستند...صحنه در حال دور شدن!)
Their Road Is Very Black
But No Way Is Not For Back
They Destroy
They Annoy And Enjoy
They No Hearing Any Voice
Yes , Yes , Yes , Yes , This Is Choice
Oooooooooooooooooooooooooooo…O
One Angel Reads This Poem
And At Last She Shuts :
Game Over………..!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/27
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
از: قدح اندیشه
پستها:
1323

" قاچاقچیان نت" تقدیم میکند:
" پایانِ تراژدی"
با نقش آفرینی: وزیر مردمی( دراکو مالفوی)
و با حضور:
آنیتا دامبلدور
آلبوس دامبلدور
آندراک مالفوی
مینروا مک گونگال
با معرفی:
هدی نوک طلا در نقش پستچی!
مونالیزا در نقش صاحبخانه ی بد اخلاق!
ادی ماکای در نقش پسر بچه ی اعللامیه پخش کن!
ققنوس در نقش لوازم التحریر فروش!
کارگردان، نویسنده، همه کار و هیچ کاره:
آنیتا دامبلدور
تهیه کننده:
عله!
--------
تصویر خونه ای مجلل رو نشون میده که صدای خنده و موزیک شادی از توش می یاد. تصویر زوم میکنه توی خونه:
دامبلدور داره با نوه ی خودش آندراک خاله بازی میکنه، دراکو داره با تلفن راجع به کارهای وزارتی حرف میزنه و مینروا و آنیتا توی آشپزخونه راجع به مسائل مهم زندگی صحبت میکنن. صدای خنده های کودکانه ی آندراک در تمام خونه میپیچه.
2 ماه بعد:
یهو تصویر عوض میشه، روزنامه ای چرخ زنان می یاد و روی تصویر قرار میگیره. تیتر روزنامه توجه همه رو به خودش جلب میکنه:
" وزیر مردمی، استیضاح شد"
و بعد یک روزنامه ی دیگه می یاد روی صفحه:
" اسامی تحریم شدگان اینترنت اعلام شد، آنیتا دامبلدور در صدر لیست سیاه!"
تصویر عوض میشه و خونه ی دامبلدور رو نشون میده که وسایل زندگی آنیتا، توی یه اتاقشه. آنیتا روی مبل نشسته و داره گریه میکنه. دامبلدور روبروش نشسته و داره دلداریش میده:
_ اوه بابایی!... تمام دار و ندارمون رو ضبط کردن. میگن اینا مال دولته! ما الان هیچی به جز همین چند تیکه نداریم!... منم چون تحریم شدم، نمیتونم کار بکنم... ما هیچ جا نداریم!
آلبوس دخترش رو نوازش میکنه و میگه:
_ عیبی نداره آنیتا! در خونه ی من همیشه به روی تو بازه!
_ ممنون بابایی! اگه شما رو هم نداشتم...
اما غافل از نگاه خبیثانه ی مینروا، نامادری آنیتا، از داخل آشپزخانه به آنها!
یک هفته بعد:
تصویر عوض میشه و درِ اتاق مینروا و آلبوس رو نشون میده که داره از توش صدای داد و هوار و دعوا می یاد بیرون:
_ چی؟... جای من رو تنگ میکنی که اون دختره ی{...} اینجا باشه؟!
_ مینروا! خواهش میکنم آروم باش!
_ چرا آروم باشم؟ هان؟ به من چه که خونه نداره! بره یه جای دیگه!
_ مینی...
دوربین برمیگرده و چهره ی مغموم آنیتا رو نشون میده که آندراک رو بغل کرده و آروم اشک میریزه. یواشکی میره پای تلفن و به یه جایی زنگ میزنه:
_ دراک؟ خودتی؟!... باید بریم یه جای دیگه زندگی کنیم. من نمیدونم، اینجا رو دیگه نمیتونم تحمل کنم.
و با ناراحتی، گوشی رو سر جاش میگذاره.
6 ماه بعد:
تصویر عوض میشه و خونه ی درب و داغونی رو نشون میده. صدای فریاد صاحبخونه گوش هر جنبنده ای رو کر میکنه:
_ تو 5 ماهه که اجاره خونه ندادی مردک!
دراکو، خیلی آروم میگه:
_ واقعا عذر میخوام، قول میدم به زودی پولتون رو...
_ ساکت شو {...}! همیشه همینو میگی.
صدای گریه ی آندراک بلند میشه. دراکو خیلی مضطرب میشه و نفس عمیقی میشه و میگه:
_ خواهش میکنم یه کم دیگه بهم وقت بدین، اخه زن و بچم...
_ زن و بچم، زن و بچم!! پس زن و بچه ی من از کجا نون بیارن بخورن؟! بیرون! همین حالا!
2 روز بعد:
تصویر عوض میشه و یه خونه ی ساخته شده از پلاستیک رو نشون میده. آنیتا می یاد بیرون و ساک دراکو رو میده به دستش:
_ مطمئنی کار خوبیه؟
_ آره! قول میدم زود پول براتون بفرستم!
_ حالا کجا باید بری؟!
_ حدود 100 کیلومترفاصله داره! نگران نباش!
دوماه بعد:
هوا به شدت سرده و بارون داره می یاد. آندراک سرما خورده بود و دائم عطسه میکرد. یهو پستچی سرشو میکنه توی خونشون و با تعجب میگه:
_ خانم دامبلدور اینجا هستن؟!
آنیتا که دیگه رنگ به چهرش نمونده بود، با ناراحتی میره جلو و میگه:
_ بله؟ چیزی شده؟!
پستچی نگاه ترحم آمیزی به آنیتا و آندراک میندازه و میگه:
_ این نامه برای شماست.
آنیتا سریعا نامه رو میگیره و وقتی میبینه که از طرف دراکوئه، لبخند خشکی میزنه. میخواد بره که پستچی دست میکنه توی کیفش و میگه:
_ خانم این قرص سرماخوردگیه، برای کوچولوتون!
آنیتا اول شک میکنه که بگیردش یا نه، ولی با دیدن حال آندراک، اون رو میگیره و میگه:
_ خیلی... خیلی ممنونم.
پستچی دو تا کلوچه هم میده به آنیتا و میگه:
_ اینا رو بخورین، اصلا حال خوبی ندارین.
آنیتا با اکراه اونها رو هم قبول کرد، اما دیگه دوست نداشت از کسی صدقه بگیره.
بعد از رفتن پستچی، آنیتا نامه رو باز میکنه و میبینه که دراکو همراه نامه، 57 نات، براشون فرستاده. پولها رو میگیره دستش و با شادی نامه رو میخونه.
تصویر عوض میشه و میره زمان نوشتن نامه توسط دراکو:
دراکو یه گوشه از یه کارخونه ی شلوغ و پر سر و صدا نشسته و کنارش یه ظرف سوپ آبکی هست و داره یواشکی نامه مینویسه:
" آنیتا و آندراک عزیز!
من جام خیلی خوبه و راحتم. اینجا یه کارخونه ی آروم و خلوته، درسته که پول زیادی نمیدن، اما جام خوبه. نگران من نباشین! غذایی هم که میخورم خیلی خوبه. کاش شماها هم اینجا بودین. به زودی زود، بیشتر پولام رو جمع میکنم و می یام که یه خونه اجاره کنیم..."
تصویر برمیگرده پیش آنیتا:
اشک در چشمان آنیتا جمع شده و داره زمزمه میکنه:
_ اوه دراک تو هیچوقت دروغگوی خوبی نبودی!
یک ماه بعد:
توی خیابونای شلوغ لندن، یک زن و پسربچه ی فقیرش، دارن نا امیدانه راه میرن. بچه خیلی دلش بادکنک میخواد، اما انگا میفهمه که نمیتونه داشته باشه و فقط نگاهش رو راهی بادکنک صورتی ای میکنه که دست یه دختربچه بود!
صدای پسر بچه ای که داشت اعلامیه ها رو به دست مردم میداد، بین صدای ماشینها گم میشد:
_ جشنواره! جشنواره!... جشنواره داغ تابستانی! آقا بگیرین، خیلی باحاله!
اما مردم مرفه و بی دغدغه، اون اعلامیه ها رو مثل یه تیکه کاغذ ب
" پایانِ تراژدی"
با نقش آفرینی: وزیر مردمی( دراکو مالفوی)
و با حضور:
آنیتا دامبلدور
آلبوس دامبلدور
آندراک مالفوی
مینروا مک گونگال
با معرفی:
هدی نوک طلا در نقش پستچی!
مونالیزا در نقش صاحبخانه ی بد اخلاق!
ادی ماکای در نقش پسر بچه ی اعللامیه پخش کن!
ققنوس در نقش لوازم التحریر فروش!
کارگردان، نویسنده، همه کار و هیچ کاره:
آنیتا دامبلدور
تهیه کننده:
عله!
--------
تصویر خونه ای مجلل رو نشون میده که صدای خنده و موزیک شادی از توش می یاد. تصویر زوم میکنه توی خونه:
دامبلدور داره با نوه ی خودش آندراک خاله بازی میکنه، دراکو داره با تلفن راجع به کارهای وزارتی حرف میزنه و مینروا و آنیتا توی آشپزخونه راجع به مسائل مهم زندگی صحبت میکنن. صدای خنده های کودکانه ی آندراک در تمام خونه میپیچه.
2 ماه بعد:
یهو تصویر عوض میشه، روزنامه ای چرخ زنان می یاد و روی تصویر قرار میگیره. تیتر روزنامه توجه همه رو به خودش جلب میکنه:
" وزیر مردمی، استیضاح شد"
و بعد یک روزنامه ی دیگه می یاد روی صفحه:
" اسامی تحریم شدگان اینترنت اعلام شد، آنیتا دامبلدور در صدر لیست سیاه!"
تصویر عوض میشه و خونه ی دامبلدور رو نشون میده که وسایل زندگی آنیتا، توی یه اتاقشه. آنیتا روی مبل نشسته و داره گریه میکنه. دامبلدور روبروش نشسته و داره دلداریش میده:
_ اوه بابایی!... تمام دار و ندارمون رو ضبط کردن. میگن اینا مال دولته! ما الان هیچی به جز همین چند تیکه نداریم!... منم چون تحریم شدم، نمیتونم کار بکنم... ما هیچ جا نداریم!
آلبوس دخترش رو نوازش میکنه و میگه:
_ عیبی نداره آنیتا! در خونه ی من همیشه به روی تو بازه!
_ ممنون بابایی! اگه شما رو هم نداشتم...

اما غافل از نگاه خبیثانه ی مینروا، نامادری آنیتا، از داخل آشپزخانه به آنها!
یک هفته بعد:
تصویر عوض میشه و درِ اتاق مینروا و آلبوس رو نشون میده که داره از توش صدای داد و هوار و دعوا می یاد بیرون:
_ چی؟... جای من رو تنگ میکنی که اون دختره ی{...} اینجا باشه؟!
_ مینروا! خواهش میکنم آروم باش!
_ چرا آروم باشم؟ هان؟ به من چه که خونه نداره! بره یه جای دیگه!
_ مینی...
دوربین برمیگرده و چهره ی مغموم آنیتا رو نشون میده که آندراک رو بغل کرده و آروم اشک میریزه. یواشکی میره پای تلفن و به یه جایی زنگ میزنه:
_ دراک؟ خودتی؟!... باید بریم یه جای دیگه زندگی کنیم. من نمیدونم، اینجا رو دیگه نمیتونم تحمل کنم.
و با ناراحتی، گوشی رو سر جاش میگذاره.
6 ماه بعد:
تصویر عوض میشه و خونه ی درب و داغونی رو نشون میده. صدای فریاد صاحبخونه گوش هر جنبنده ای رو کر میکنه:
_ تو 5 ماهه که اجاره خونه ندادی مردک!
دراکو، خیلی آروم میگه:
_ واقعا عذر میخوام، قول میدم به زودی پولتون رو...
_ ساکت شو {...}! همیشه همینو میگی.
صدای گریه ی آندراک بلند میشه. دراکو خیلی مضطرب میشه و نفس عمیقی میشه و میگه:
_ خواهش میکنم یه کم دیگه بهم وقت بدین، اخه زن و بچم...
_ زن و بچم، زن و بچم!! پس زن و بچه ی من از کجا نون بیارن بخورن؟! بیرون! همین حالا!
2 روز بعد:
تصویر عوض میشه و یه خونه ی ساخته شده از پلاستیک رو نشون میده. آنیتا می یاد بیرون و ساک دراکو رو میده به دستش:
_ مطمئنی کار خوبیه؟
_ آره! قول میدم زود پول براتون بفرستم!
_ حالا کجا باید بری؟!
_ حدود 100 کیلومترفاصله داره! نگران نباش!
دوماه بعد:
هوا به شدت سرده و بارون داره می یاد. آندراک سرما خورده بود و دائم عطسه میکرد. یهو پستچی سرشو میکنه توی خونشون و با تعجب میگه:
_ خانم دامبلدور اینجا هستن؟!
آنیتا که دیگه رنگ به چهرش نمونده بود، با ناراحتی میره جلو و میگه:
_ بله؟ چیزی شده؟!
پستچی نگاه ترحم آمیزی به آنیتا و آندراک میندازه و میگه:
_ این نامه برای شماست.
آنیتا سریعا نامه رو میگیره و وقتی میبینه که از طرف دراکوئه، لبخند خشکی میزنه. میخواد بره که پستچی دست میکنه توی کیفش و میگه:
_ خانم این قرص سرماخوردگیه، برای کوچولوتون!
آنیتا اول شک میکنه که بگیردش یا نه، ولی با دیدن حال آندراک، اون رو میگیره و میگه:
_ خیلی... خیلی ممنونم.
پستچی دو تا کلوچه هم میده به آنیتا و میگه:
_ اینا رو بخورین، اصلا حال خوبی ندارین.
آنیتا با اکراه اونها رو هم قبول کرد، اما دیگه دوست نداشت از کسی صدقه بگیره.
بعد از رفتن پستچی، آنیتا نامه رو باز میکنه و میبینه که دراکو همراه نامه، 57 نات، براشون فرستاده. پولها رو میگیره دستش و با شادی نامه رو میخونه.
تصویر عوض میشه و میره زمان نوشتن نامه توسط دراکو:
دراکو یه گوشه از یه کارخونه ی شلوغ و پر سر و صدا نشسته و کنارش یه ظرف سوپ آبکی هست و داره یواشکی نامه مینویسه:
" آنیتا و آندراک عزیز!
من جام خیلی خوبه و راحتم. اینجا یه کارخونه ی آروم و خلوته، درسته که پول زیادی نمیدن، اما جام خوبه. نگران من نباشین! غذایی هم که میخورم خیلی خوبه. کاش شماها هم اینجا بودین. به زودی زود، بیشتر پولام رو جمع میکنم و می یام که یه خونه اجاره کنیم..."
تصویر برمیگرده پیش آنیتا:
اشک در چشمان آنیتا جمع شده و داره زمزمه میکنه:
_ اوه دراک تو هیچوقت دروغگوی خوبی نبودی!
یک ماه بعد:
توی خیابونای شلوغ لندن، یک زن و پسربچه ی فقیرش، دارن نا امیدانه راه میرن. بچه خیلی دلش بادکنک میخواد، اما انگا میفهمه که نمیتونه داشته باشه و فقط نگاهش رو راهی بادکنک صورتی ای میکنه که دست یه دختربچه بود!
صدای پسر بچه ای که داشت اعلامیه ها رو به دست مردم میداد، بین صدای ماشینها گم میشد:
_ جشنواره! جشنواره!... جشنواره داغ تابستانی! آقا بگیرین، خیلی باحاله!
اما مردم مرفه و بی دغدغه، اون اعلامیه ها رو مثل یه تیکه کاغذ ب
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

← ▐دوئل بدون جادو ▐→
| صفحه سیاه میشه... یواش یواش صفحه ی خاکستری نمایان میشه... ییهو نوشته ها ظاهر میشن. |
هنرمندان:
ل ر د و ل د م و ر ت
ا س ت ر ج س پ ا د م و ر
آ ر ا م ی ن ت ا م ل ی ف ل و ا
چ و چ ا ن گ
و با فیلم برداری : مارکوس فلینت
کارگردان:
اسکاور
تهیه کننده:
مرلین
| نوشته ها آروم آروم رنگشون به خاکستری تبدیل شده و از بی میرن بعد ییهو تصویر میز ناهار خوری نشون داده میشه|
لرد در گوشه ی سفره نشسته و چند تا مرگخوار هم دور رو برش ( به دلیل پول نداشتن مرلین به ناچار چند تا بچه خیابونی گذاشتیم، پس از نام بردن معذوریم
) و کنارش آرامینتا....
| دوربین دقیقا رو بروی ولدمورت قرار داره ولی یه کم پایین تر رو داره فیلم میگیره ... از غذا ها... یواش یواش میره بالا حالا از صورت ولدمورت.... زوم اوت (Zoom Out ) |
ولدمورت در حال خوردن دسر دهان را برای انجام فعالیتی گشود و گفت: آرمی (= آرامینتا ) نظرت چیه یه دست بریم با این استر که جدیدا رییس شده یه مسابقه بزاریم؟!!!
| دوربین از ولدمورت به آرامینتا تغییر مکان میده البته با کمی زوم اوت |
آرامینتا لقمه ای رو قورت داد و گفت: خوب راستش به نظرم .....
- کی گفته تو نظر بدی... مگه من باید از تو بپرسم که چی کار می خوام بکنم!!
- خودتون پرسیدی.......
| دوربین بر روی آرامینتا مونده هنوز|
- آها راست میگی خوب بگو دیگه نظرتو !!!!!
- به نظر من ا... اگ...اگه بلایی سرشون بیاد چی؟!!! اونوقت با کی جنگ بکنیم... اون هدویگ که پیچوند و رفت!؟؟؟
| دوربین میره سمت ولدی |
- خوب اخه من که نمیام یه راست برم بکشمش..... می خوام برم باهاش مسابقه بزارم ببینم کی بیشتر بارشه....
| دوربین از روی صورت ولدی زوم اوت می کنه و کل افراد رو ییهو نشون میده|
ولدمورت چشمانش را به سمت بالا تکان می دهد و حالت فکر کردن به خود می گیرد و به آرمی می گوید: الان بور بهشون بگو که بیان می خوایم مسابقه بدیم البته اینجا نه باید بریم توی اونیکی قصرم توی لندن!
آرایمنتا سریعا اطاعت کرد و سل فون ماگلی رو داد بیرون و گفت: ارباب این چیز ماگلی ها رو دیدید؟!! خیلی باحالن تازه اولش 0935 هم داره... الان یه اس ام اس واسه چو می فرستم تا بیان!:grin:
- قبل از این که ام اس است رو بفرستی ، مربـا بده ولدی!
ملت:
| کارگردان از پشت دوربین به مرلین اشاره می کنه که ول بده!!!!! مرلین در دستش خاک بودش که می بایست اون رو می انداخت تا مثلا سقف سقوط کرده!!! ولی مرلین متوجه منظور اسکاور نشد. کارگردان: مرلین ول بده!!! ول بده دیگه مادر صلواتی!..... مرلین تازه متوجه موضوع شد و آرام گفت: اسکاور خجالت می کشم!!!!
.... اسکاور با عصبانیت گفت: چی چیرو خجالت می کشم!!! ول بده بدو الان باید استر بیاد تو صحنه!!!! ... و همین شد که مرلین یا الله گفت تلمبه ی معدش فعال شد.
|
ولدی و آرامینتا و بقیه مرگخوارا صحنرو ول کردن و دنبال راه فرار از اون فضا می گشتن.
اسکاور از پشت دوربین به سمت مرلین که بالای صحنه بودش اومد و با عصبانیت گفت: مرلین این چه کاری بود کردی.... نا سلامتی اینجا مکان فرهنگی .... خجالت نمی کشی ؟!!!!!:no:
- من که گفتم خجالت می کشم.... خودت گفتی ول بده!!!
- ای خاک بر سر خودت و مغزت کنم .... ( بـــــــوق ) ، اخه من به تو چی بگم ؟!!! می خوای بهت بگم ( بـــــــــــــــــــــــــــــــــــوق )
مرلین :
| دوربین آواره شهد بود و همش از مرلین و اسکاور فیلم می گرفت ولی مارکوس از بوی زیبای ان محیط احساس رضایتی نداشت و به همین دلیل بیخیال دوربین شد و محل را ترک کرد.|
بعد از مدتی کل کل میان کارگردان و تهیه کننده بالاخره راضی شدند که یک سکانس دیگر فیلم را همکاری کنند و بعد به دعوای هم بپردازند.
| < شروع _ در گوشه ای از اتاق ولدی و آرمی و در گوشه دیگر استر و چو نشسته بودند. |
ولدمورت خنده ی شیطانی خود را نمایان کرد گفت: خوب استر من زیاد وقت ندارم این مسابقه این شکلی هستش که من یه ورد می گم و تو با آخرین حرف اون یه ورد دیگرو می گی تا وقتی که ببینیم کی کم میاره!!!! گرفتی؟!!!
| دوربین از ولدی به سمت استر پرواز کرد |
استر نیش خندی زد و جواب مثبت داد.
| دوربین زوم اوت میده و کل دکور رو نشون میده نشون میده |
دو تا تخته ی قوسی رو دو طرف قرار داشت که هر دو به رنگ سیاه بودند، و دو تا مبل سه نفره به رنگ سیاه هم دو طرف صحنه قرار داشتند که سمت راست ان ولدی و آرمی نشسته بودند و در طرف چپ نیز استر و چو....
ولدی با گفتن اولین ورد بازی رو شروع می کنه: آواداکودارنا
- اجی مجی لاترجی
| دوربین با حالت خاصی از صورت ولدی به صورت استر فرود می اومد و از استر به ولدی و.... |
- ایمبریوس کارس
- این که با "ی" نیستش !!!
- هستش ؛ با I هم شروع میشه!
- سانراس
- استوپفی
در اینجا بود که استر کم آورد! استر یک تکانی به خود داد تا دستش به چو برخورد کند تا از او کمک بگیرد ولی آرمی قبلا اون رو حالی به هولی کرده بود.
| دوربین رو مارکوس خاموش کرد |
(فقط صدا میاد )
اسکاور: مارکوس چی کار کردی... الان استر یه ورد باید یادش بیاد توی نمایشنامه اینو نوشته!
مارکوس خود را به نفهمی زد و گفت: نه بابا ول کن... مردم همه دوست دارن ولدی ببره که همینم میشه . پس چرا اینقدر لفتش میدین ...
اسکاور سکوت کرد و بعد چند دققه فکر گفت: خوب حالا اونو ول کن بیا پشت صحنه می خوایم اخر فیلم نظر ناظران رو هم بپرسیم و بزاریم آخر فیل به عنوان نقد....
| دوربین روشن شد و تصویر کوییرل را نشان داد|
از پشت دوربین صدایی اومد: آقای کوییرل به نظر شما مشکلات و خوبی های این فیلم چی بود؟!!
- به نظر من سوژه ی فیلم ضعیف بود ولی بازی بچه ها خوب بود.... همین!!!!
- دستتون درد نکنه خوب حالا میریم سراغ دیگر ناظرعزیز!!!
| دوربین از روی صورت کوییرل برداشته شده و به سمت کریچر می رود |
- خوب آقای کریچر به نظر شما فیلم چطور بود؟!!!!
- به نظر من بچه ها خوب بازی نکردن ولی سوژه خوب بود!!!!!
| صفحه سیاه شد و نوشته ی زیر با فونت تاهوما ، سایز معمولی و رنگ سفید نوشته شد |
نکته ی اخلاقی. نتیجه میگیریم که به حرف هیچ ناظری نباید اعتماد کرد!!!
- کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ت
خسته نباشید. خوب بچه نهار رو هم برین خونتون بخورید.
| صفحه سیاه میشه... یواش یواش صفحه ی خاکستری نمایان میشه... ییهو نوشته ها ظاهر میشن. |
هنرمندان:
ل ر د و ل د م و ر ت
ا س ت ر ج س پ ا د م و ر
آ ر ا م ی ن ت ا م ل ی ف ل و ا
چ و چ ا ن گ
و با فیلم برداری : مارکوس فلینت
کارگردان:
اسکاور
تهیه کننده:
مرلین
| نوشته ها آروم آروم رنگشون به خاکستری تبدیل شده و از بی میرن بعد ییهو تصویر میز ناهار خوری نشون داده میشه|
لرد در گوشه ی سفره نشسته و چند تا مرگخوار هم دور رو برش ( به دلیل پول نداشتن مرلین به ناچار چند تا بچه خیابونی گذاشتیم، پس از نام بردن معذوریم
) و کنارش آرامینتا....| دوربین دقیقا رو بروی ولدمورت قرار داره ولی یه کم پایین تر رو داره فیلم میگیره ... از غذا ها... یواش یواش میره بالا حالا از صورت ولدمورت.... زوم اوت (Zoom Out ) |
ولدمورت در حال خوردن دسر دهان را برای انجام فعالیتی گشود و گفت: آرمی (= آرامینتا ) نظرت چیه یه دست بریم با این استر که جدیدا رییس شده یه مسابقه بزاریم؟!!!
| دوربین از ولدمورت به آرامینتا تغییر مکان میده البته با کمی زوم اوت |
آرامینتا لقمه ای رو قورت داد و گفت: خوب راستش به نظرم .....
- کی گفته تو نظر بدی... مگه من باید از تو بپرسم که چی کار می خوام بکنم!!

- خودتون پرسیدی.......
| دوربین بر روی آرامینتا مونده هنوز|
- آها راست میگی خوب بگو دیگه نظرتو !!!!!
- به نظر من ا... اگ...اگه بلایی سرشون بیاد چی؟!!! اونوقت با کی جنگ بکنیم... اون هدویگ که پیچوند و رفت!؟؟؟
| دوربین میره سمت ولدی |
- خوب اخه من که نمیام یه راست برم بکشمش..... می خوام برم باهاش مسابقه بزارم ببینم کی بیشتر بارشه....
| دوربین از روی صورت ولدی زوم اوت می کنه و کل افراد رو ییهو نشون میده|
ولدمورت چشمانش را به سمت بالا تکان می دهد و حالت فکر کردن به خود می گیرد و به آرمی می گوید: الان بور بهشون بگو که بیان می خوایم مسابقه بدیم البته اینجا نه باید بریم توی اونیکی قصرم توی لندن!
آرایمنتا سریعا اطاعت کرد و سل فون ماگلی رو داد بیرون و گفت: ارباب این چیز ماگلی ها رو دیدید؟!! خیلی باحالن تازه اولش 0935 هم داره... الان یه اس ام اس واسه چو می فرستم تا بیان!:grin:
- قبل از این که ام اس است رو بفرستی ، مربـا بده ولدی!

ملت:

| کارگردان از پشت دوربین به مرلین اشاره می کنه که ول بده!!!!! مرلین در دستش خاک بودش که می بایست اون رو می انداخت تا مثلا سقف سقوط کرده!!! ولی مرلین متوجه منظور اسکاور نشد. کارگردان: مرلین ول بده!!! ول بده دیگه مادر صلواتی!..... مرلین تازه متوجه موضوع شد و آرام گفت: اسکاور خجالت می کشم!!!!
.... اسکاور با عصبانیت گفت: چی چیرو خجالت می کشم!!! ول بده بدو الان باید استر بیاد تو صحنه!!!! ... و همین شد که مرلین یا الله گفت تلمبه ی معدش فعال شد.
|ولدی و آرامینتا و بقیه مرگخوارا صحنرو ول کردن و دنبال راه فرار از اون فضا می گشتن.
اسکاور از پشت دوربین به سمت مرلین که بالای صحنه بودش اومد و با عصبانیت گفت: مرلین این چه کاری بود کردی.... نا سلامتی اینجا مکان فرهنگی .... خجالت نمی کشی ؟!!!!!:no:
- من که گفتم خجالت می کشم.... خودت گفتی ول بده!!!

- ای خاک بر سر خودت و مغزت کنم .... ( بـــــــوق ) ، اخه من به تو چی بگم ؟!!! می خوای بهت بگم ( بـــــــــــــــــــــــــــــــــــوق )
مرلین :

| دوربین آواره شهد بود و همش از مرلین و اسکاور فیلم می گرفت ولی مارکوس از بوی زیبای ان محیط احساس رضایتی نداشت و به همین دلیل بیخیال دوربین شد و محل را ترک کرد.|
بعد از مدتی کل کل میان کارگردان و تهیه کننده بالاخره راضی شدند که یک سکانس دیگر فیلم را همکاری کنند و بعد به دعوای هم بپردازند.
| < شروع _ در گوشه ای از اتاق ولدی و آرمی و در گوشه دیگر استر و چو نشسته بودند. |
ولدمورت خنده ی شیطانی خود را نمایان کرد گفت: خوب استر من زیاد وقت ندارم این مسابقه این شکلی هستش که من یه ورد می گم و تو با آخرین حرف اون یه ورد دیگرو می گی تا وقتی که ببینیم کی کم میاره!!!! گرفتی؟!!!
| دوربین از ولدی به سمت استر پرواز کرد |
استر نیش خندی زد و جواب مثبت داد.

| دوربین زوم اوت میده و کل دکور رو نشون میده نشون میده |
دو تا تخته ی قوسی رو دو طرف قرار داشت که هر دو به رنگ سیاه بودند، و دو تا مبل سه نفره به رنگ سیاه هم دو طرف صحنه قرار داشتند که سمت راست ان ولدی و آرمی نشسته بودند و در طرف چپ نیز استر و چو....
ولدی با گفتن اولین ورد بازی رو شروع می کنه: آواداکودارنا
- اجی مجی لاترجی
| دوربین با حالت خاصی از صورت ولدی به صورت استر فرود می اومد و از استر به ولدی و.... |
- ایمبریوس کارس
- این که با "ی" نیستش !!!
- هستش ؛ با I هم شروع میشه!
- سانراس
- استوپفی
در اینجا بود که استر کم آورد! استر یک تکانی به خود داد تا دستش به چو برخورد کند تا از او کمک بگیرد ولی آرمی قبلا اون رو حالی به هولی کرده بود.
| دوربین رو مارکوس خاموش کرد |
(فقط صدا میاد )
اسکاور: مارکوس چی کار کردی... الان استر یه ورد باید یادش بیاد توی نمایشنامه اینو نوشته!
مارکوس خود را به نفهمی زد و گفت: نه بابا ول کن... مردم همه دوست دارن ولدی ببره که همینم میشه . پس چرا اینقدر لفتش میدین ...

اسکاور سکوت کرد و بعد چند دققه فکر گفت: خوب حالا اونو ول کن بیا پشت صحنه می خوایم اخر فیلم نظر ناظران رو هم بپرسیم و بزاریم آخر فیل به عنوان نقد....
| دوربین روشن شد و تصویر کوییرل را نشان داد|
از پشت دوربین صدایی اومد: آقای کوییرل به نظر شما مشکلات و خوبی های این فیلم چی بود؟!!
- به نظر من سوژه ی فیلم ضعیف بود ولی بازی بچه ها خوب بود.... همین!!!!
- دستتون درد نکنه خوب حالا میریم سراغ دیگر ناظرعزیز!!!
| دوربین از روی صورت کوییرل برداشته شده و به سمت کریچر می رود |
- خوب آقای کریچر به نظر شما فیلم چطور بود؟!!!!
- به نظر من بچه ها خوب بازی نکردن ولی سوژه خوب بود!!!!!
| صفحه سیاه شد و نوشته ی زیر با فونت تاهوما ، سایز معمولی و رنگ سفید نوشته شد |
نکته ی اخلاقی. نتیجه میگیریم که به حرف هیچ ناظری نباید اعتماد کرد!!!

- کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ت
خسته نباشید. خوب بچه نهار رو هم برین خونتون بخورید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1385/10/28 14:25:44
عضو اتحاد اسلایترین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

سلام
روزی دیگر و فیلمی دیگر از کمپانی خانه ریدل ها :
روز پیوستن به سیاهی 2
• تیتراژ شروع فیلم :
بنام شکوه و جلال و عظمت لرد سیاه
گروه کودک و نوجوان خانه ریدل ها تقدیم میکند !!
:.:..:::.:: هالی ویزارد ::.:::..:.:
با حضور و هنرنمایی :
لرد ولدمورت
آرامنیتا ملی فلوا
بلیز زابینی
بادراد ریشو
پرسی ویزلی
لوسیوس مالفوی
ایگور کارکاروف
اوریک عجیب غریب
و سوروس اسنیپ
فیلمبرداران :
نیک بی سر
باک بیک
صدا برداران :
هری پاتر
تئودور نات
طراح صحنه :
رومسا
قطع تصاویر :
استرجس پادمور
تدارکات :
مرلین کبیر
پرفسور کوییرل
حمل و نقل :
مرلین کبیر
کریچر
دست اندر کاران :
بارون خون آلود
بیل ویزلی
مدیر هنری ، تهیه کننده و کارگردان :
پرسی ویزلی
دستیار اول کارگردان :
اسکاور
دستیار دوم کارگردان :
چو چانگ
استودیو :
ریدل ها ---> قبرستان ریدل
>>>> صحنه در تاریکی مطلق فرو میرود <<<<
و روشن میشود !
با اینکه روز است ولی قبرستان در تاریکی فرو رفته ، دوربین نمایی از قبرستان خانه ریدل را نشان میدهد و میچرخد ؛ وقتی که به گروهی سیاه پوش میرسد ، می ایستد و به جلو زوم میکند .
در لابلای قبرها ، 9 نفر که شنل ها ، نقاب ها و کفش هایی یکدست سیاه و متحد به تن دارند ، در بین قبرها در حال حرکتند . با اینکه بادی نمیوزید ، سوز هوا صورت ها را می آزرد .
( * دوربین کاملا بروی نقاب افراد زوم میکند )
صدای سرد ، خشک و خشن بلند میشود :
احمق ! تو باید اون پیر خرفت رو با خودت میاوردی !
صدای نازک و زنانه ای گفت :
متاسفم ارباب ، من سعی خودم رو کردم ، ولی میدونید که دامبلدور قوی تر از این هاست !
پرسی که پا به پای لرد سیاه قدم بر میداشت ، فی البداهه افزود :
فقط لرد سیاه میتونه بدون مشکلی اون رو بیاره ، آرامینتا !
لرد سیاه که با سر حرف او را تائید میکرد ادامه داد :
چه اتفاقی مقابل خانه گریمولد افتاد ؟
آرامینتا که سعی میکرد اتفاقات اون جا رو به خاطر بیاره گفت :
من و
( صحنه سیاه و سفید میشود ، و در حال نشان دادن افکار اوست )
" آرامینتا مقابل خانه 12 میدان گریمولد ایستاده بود ، اینبار خبری از لباس ها و نقاب یکدست سیاه نبود . او در حالی که ردای قرمز تیره ای به تن داشت ، بی توجه به اطراف نگاه میکرد ، او خانه گریمولد را نمیدید ؛ زیرا یکی از اعضای محفل نبود .
با بی دقتی به اطراف خود نگاه میکرد که صدای آپارات از پشت یکی از ساختمان های قدیمی و بی در و پیکر به گوش رسید . آرامینتا که سعی میکرد به سمت صدا برود در عین حال که خود را بی تفاوت نشان میداد قدم های محکم و بلند برداشت .
در پشت ساختمان نیمفادورا تانکس ساحره زیبا و آرور کارکشته وزارت سحر و جادو ایستاده بود ، آرامینتا که در افکار خود جست و جو میکرد تا او را به یاد آورد ، بی درنگ گفت : تو ؟ !
تانکس که فرض کرده بود یکی دیگر از ماگل های مزاحم آمده که بگوید ، وارد این ساختمان نشوید ، چون موجودات مخوف بسیاری دارد ؛ گفت : باشه ، تو این ساختمون نمیرم !
آرامینتا که تعجب کرده بود ادامه داد : تانکس !
تانکس به سرعت سرش را به سمت او برگرداند و گفت : من شما رو میشناسم ؟
آرامینتا لبخند شیرینی زد و گفت : گمون نمیکنم ، من تو رو میشناسم !
تانکس ادامه داد : کمکی از دستم برمیاد ؟
آرامینتا که لحظه به لحظه نزدیک تر میشد دستش را دراز کرد و با تانکس دست داد و گفت : من رییس بخش موجودات غیر قابل مهار وزارتخانه هستم ! برای دیدن دامبلدور و دعوت ایشون به اینجا اومدم !
تانکس لبخندی زد ، چوبدستی اش را بلند کرد ، زیر لب وردی را زمزمه کرد و موجود بزرگی که به سرعت میتازید به هوا رفت و گفت : باشه ، من برای دامبلدور یه پیغام فرستادم ، بزودی میاد وزارتخونه ! "
لرد سیاه بعد از پایان صحبت های آرامینتا مکث کوتاهی کرد و گفت :
میدونستم که تو نمیتونی !
بلیز سرش را به گوش لرد نزدیک کرد و گفت :
ارباب ، دامبلدور هوش سلیمی داره ، به این راحتی دم به تله نمیده !
ایگور که تا بدین لحظه خاموش بود گفت :
باید از حقه ی دیگه ای استفاده میکردی !
صدای جنبشی از چند سنگ قبر آن طرف تر برخاست ، بادراد فورا فریاد زد : استیوپفای !
+++ دوربین به سمت چپ منحرف میشود و به مقابل زوم میکند +++
چیز بزرگی که گویا بدن انسان بود ، با دهان باز بیهوش شده بود !
پرسی به سرعت به جلو دوید و به پشت قبر چشم دوخت ، مکثی کرد و با دهان باز به لرد خیره شد .
فرد بیهوش شده کسی نبود جز ...
ادامه دارد ...
• تیتراژ پایانی :
در حالی که آهنگ ملایم و گوش نوازی پخش میشود :
با تشکر از :
حراست خانه ریدل ها
لرد سیاه و معاونانش
مرگخواران
بدل کار ایرلندی
*** شبکه ریدل ها ***
The End
پیشنهاد میکنم با ما همراه باشید
با تشکر
روزی دیگر و فیلمی دیگر از کمپانی خانه ریدل ها :
روز پیوستن به سیاهی 2
• تیتراژ شروع فیلم :
بنام شکوه و جلال و عظمت لرد سیاه
گروه کودک و نوجوان خانه ریدل ها تقدیم میکند !!
:.:..:::.:: هالی ویزارد ::.:::..:.:
با حضور و هنرنمایی :
لرد ولدمورت
آرامنیتا ملی فلوا
بلیز زابینی
بادراد ریشو
پرسی ویزلی
لوسیوس مالفوی
ایگور کارکاروف
اوریک عجیب غریب
و سوروس اسنیپ
فیلمبرداران :
نیک بی سر
باک بیک
صدا برداران :
هری پاتر
تئودور نات
طراح صحنه :
رومسا
قطع تصاویر :
استرجس پادمور
تدارکات :
مرلین کبیر
پرفسور کوییرل
حمل و نقل :
مرلین کبیر
کریچر
دست اندر کاران :
بارون خون آلود
بیل ویزلی
مدیر هنری ، تهیه کننده و کارگردان :
پرسی ویزلی
دستیار اول کارگردان :
اسکاور
دستیار دوم کارگردان :
چو چانگ
استودیو :
ریدل ها ---> قبرستان ریدل
>>>> صحنه در تاریکی مطلق فرو میرود <<<<
و روشن میشود !
با اینکه روز است ولی قبرستان در تاریکی فرو رفته ، دوربین نمایی از قبرستان خانه ریدل را نشان میدهد و میچرخد ؛ وقتی که به گروهی سیاه پوش میرسد ، می ایستد و به جلو زوم میکند .
در لابلای قبرها ، 9 نفر که شنل ها ، نقاب ها و کفش هایی یکدست سیاه و متحد به تن دارند ، در بین قبرها در حال حرکتند . با اینکه بادی نمیوزید ، سوز هوا صورت ها را می آزرد .
( * دوربین کاملا بروی نقاب افراد زوم میکند )
صدای سرد ، خشک و خشن بلند میشود :
احمق ! تو باید اون پیر خرفت رو با خودت میاوردی !
صدای نازک و زنانه ای گفت :
متاسفم ارباب ، من سعی خودم رو کردم ، ولی میدونید که دامبلدور قوی تر از این هاست !
پرسی که پا به پای لرد سیاه قدم بر میداشت ، فی البداهه افزود :
فقط لرد سیاه میتونه بدون مشکلی اون رو بیاره ، آرامینتا !
لرد سیاه که با سر حرف او را تائید میکرد ادامه داد :
چه اتفاقی مقابل خانه گریمولد افتاد ؟
آرامینتا که سعی میکرد اتفاقات اون جا رو به خاطر بیاره گفت :
من و
( صحنه سیاه و سفید میشود ، و در حال نشان دادن افکار اوست )
" آرامینتا مقابل خانه 12 میدان گریمولد ایستاده بود ، اینبار خبری از لباس ها و نقاب یکدست سیاه نبود . او در حالی که ردای قرمز تیره ای به تن داشت ، بی توجه به اطراف نگاه میکرد ، او خانه گریمولد را نمیدید ؛ زیرا یکی از اعضای محفل نبود .
با بی دقتی به اطراف خود نگاه میکرد که صدای آپارات از پشت یکی از ساختمان های قدیمی و بی در و پیکر به گوش رسید . آرامینتا که سعی میکرد به سمت صدا برود در عین حال که خود را بی تفاوت نشان میداد قدم های محکم و بلند برداشت .
در پشت ساختمان نیمفادورا تانکس ساحره زیبا و آرور کارکشته وزارت سحر و جادو ایستاده بود ، آرامینتا که در افکار خود جست و جو میکرد تا او را به یاد آورد ، بی درنگ گفت : تو ؟ !
تانکس که فرض کرده بود یکی دیگر از ماگل های مزاحم آمده که بگوید ، وارد این ساختمان نشوید ، چون موجودات مخوف بسیاری دارد ؛ گفت : باشه ، تو این ساختمون نمیرم !
آرامینتا که تعجب کرده بود ادامه داد : تانکس !
تانکس به سرعت سرش را به سمت او برگرداند و گفت : من شما رو میشناسم ؟
آرامینتا لبخند شیرینی زد و گفت : گمون نمیکنم ، من تو رو میشناسم !
تانکس ادامه داد : کمکی از دستم برمیاد ؟
آرامینتا که لحظه به لحظه نزدیک تر میشد دستش را دراز کرد و با تانکس دست داد و گفت : من رییس بخش موجودات غیر قابل مهار وزارتخانه هستم ! برای دیدن دامبلدور و دعوت ایشون به اینجا اومدم !
تانکس لبخندی زد ، چوبدستی اش را بلند کرد ، زیر لب وردی را زمزمه کرد و موجود بزرگی که به سرعت میتازید به هوا رفت و گفت : باشه ، من برای دامبلدور یه پیغام فرستادم ، بزودی میاد وزارتخونه ! "
لرد سیاه بعد از پایان صحبت های آرامینتا مکث کوتاهی کرد و گفت :
میدونستم که تو نمیتونی !
بلیز سرش را به گوش لرد نزدیک کرد و گفت :
ارباب ، دامبلدور هوش سلیمی داره ، به این راحتی دم به تله نمیده !
ایگور که تا بدین لحظه خاموش بود گفت :
باید از حقه ی دیگه ای استفاده میکردی !
صدای جنبشی از چند سنگ قبر آن طرف تر برخاست ، بادراد فورا فریاد زد : استیوپفای !
+++ دوربین به سمت چپ منحرف میشود و به مقابل زوم میکند +++
چیز بزرگی که گویا بدن انسان بود ، با دهان باز بیهوش شده بود !
پرسی به سرعت به جلو دوید و به پشت قبر چشم دوخت ، مکثی کرد و با دهان باز به لرد خیره شد .
فرد بیهوش شده کسی نبود جز ...
ادامه دارد ...
• تیتراژ پایانی :
در حالی که آهنگ ملایم و گوش نوازی پخش میشود :
با تشکر از :
حراست خانه ریدل ها
لرد سیاه و معاونانش
مرگخواران
بدل کار ایرلندی
*** شبکه ریدل ها ***
The End
پیشنهاد میکنم با ما همراه باشید
با تشکر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
