" قاچاقچیان نت" تقدیم میکند:
" پایانِ تراژدی"با نقش آفرینی: وزیر مردمی( دراکو مالفوی)
و با حضور:
آنیتا دامبلدور
آلبوس دامبلدور
آندراک مالفوی
مینروا مک گونگال
با معرفی:
هدی نوک طلا در نقش پستچی!
مونالیزا در نقش صاحبخانه ی بد اخلاق!
ادی ماکای در نقش پسر بچه ی اعللامیه پخش کن!
ققنوس در نقش لوازم التحریر فروش!
کارگردان، نویسنده، همه کار و هیچ کاره:
آنیتا دامبلدور
تهیه کننده:
عله!
--------
تصویر خونه ای مجلل رو نشون میده که صدای خنده و موزیک شادی از توش می یاد. تصویر زوم میکنه توی خونه:
دامبلدور داره با نوه ی خودش آندراک خاله بازی میکنه، دراکو داره با تلفن راجع به کارهای وزارتی حرف میزنه و مینروا و آنیتا توی آشپزخونه راجع به مسائل مهم زندگی صحبت میکنن. صدای خنده های کودکانه ی آندراک در تمام خونه میپیچه.
2 ماه بعد:
یهو تصویر عوض میشه، روزنامه ای چرخ زنان می یاد و روی تصویر قرار میگیره. تیتر روزنامه توجه همه رو به خودش جلب میکنه:
" وزیر مردمی، استیضاح شد"
و بعد یک روزنامه ی دیگه می یاد روی صفحه:
" اسامی تحریم شدگان اینترنت اعلام شد، آنیتا دامبلدور در صدر لیست سیاه!"
تصویر عوض میشه و خونه ی دامبلدور رو نشون میده که وسایل زندگی آنیتا، توی یه اتاقشه. آنیتا روی مبل نشسته و داره گریه میکنه. دامبلدور روبروش نشسته و داره دلداریش میده:
_ اوه بابایی!... تمام دار و ندارمون رو ضبط کردن. میگن اینا مال دولته! ما الان هیچی به جز همین چند تیکه نداریم!... منم چون تحریم شدم، نمیتونم کار بکنم... ما هیچ جا نداریم!
آلبوس دخترش رو نوازش میکنه و میگه:
_ عیبی نداره آنیتا! در خونه ی من همیشه به روی تو بازه!
_ ممنون بابایی! اگه شما رو هم نداشتم...

اما غافل از نگاه خبیثانه ی مینروا، نامادری آنیتا، از داخل آشپزخانه به آنها!
یک هفته بعد:
تصویر عوض میشه و درِ اتاق مینروا و آلبوس رو نشون میده که داره از توش صدای داد و هوار و دعوا می یاد بیرون:
_ چی؟... جای من رو تنگ میکنی که اون دختره ی{...} اینجا باشه؟!
_ مینروا! خواهش میکنم آروم باش!
_ چرا آروم باشم؟ هان؟ به من چه که خونه نداره! بره یه جای دیگه!
_ مینی...
دوربین برمیگرده و چهره ی مغموم آنیتا رو نشون میده که آندراک رو بغل کرده و آروم اشک میریزه. یواشکی میره پای تلفن و به یه جایی زنگ میزنه:
_ دراک؟ خودتی؟!... باید بریم یه جای دیگه زندگی کنیم. من نمیدونم، اینجا رو دیگه نمیتونم تحمل کنم.
و با ناراحتی، گوشی رو سر جاش میگذاره.
6 ماه بعد:
تصویر عوض میشه و خونه ی درب و داغونی رو نشون میده. صدای فریاد صاحبخونه گوش هر جنبنده ای رو کر میکنه:
_ تو 5 ماهه که اجاره خونه ندادی مردک!
دراکو، خیلی آروم میگه:
_ واقعا عذر میخوام، قول میدم به زودی پولتون رو...
_ ساکت شو {...}! همیشه همینو میگی.
صدای گریه ی آندراک بلند میشه. دراکو خیلی مضطرب میشه و نفس عمیقی میشه و میگه:
_ خواهش میکنم یه کم دیگه بهم وقت بدین، اخه زن و بچم...
_ زن و بچم، زن و بچم!! پس زن و بچه ی من از کجا نون بیارن بخورن؟! بیرون! همین حالا!
2 روز بعد:
تصویر عوض میشه و یه خونه ی ساخته شده از پلاستیک رو نشون میده. آنیتا می یاد بیرون و ساک دراکو رو میده به دستش:
_ مطمئنی کار خوبیه؟
_ آره! قول میدم زود پول براتون بفرستم!
_ حالا کجا باید بری؟!
_ حدود 100 کیلومترفاصله داره! نگران نباش!
دوماه بعد:
هوا به شدت سرده و بارون داره می یاد. آندراک سرما خورده بود و دائم عطسه میکرد. یهو پستچی سرشو میکنه توی خونشون و با تعجب میگه:
_ خانم دامبلدور اینجا هستن؟!
آنیتا که دیگه رنگ به چهرش نمونده بود، با ناراحتی میره جلو و میگه:
_ بله؟ چیزی شده؟!
پستچی نگاه ترحم آمیزی به آنیتا و آندراک میندازه و میگه:
_ این نامه برای شماست.
آنیتا سریعا نامه رو میگیره و وقتی میبینه که از طرف دراکوئه، لبخند خشکی میزنه. میخواد بره که پستچی دست میکنه توی کیفش و میگه:
_ خانم این قرص سرماخوردگیه، برای کوچولوتون!
آنیتا اول شک میکنه که بگیردش یا نه، ولی با دیدن حال آندراک، اون رو میگیره و میگه:
_ خیلی... خیلی ممنونم.
پستچی دو تا کلوچه هم میده به آنیتا و میگه:
_ اینا رو بخورین، اصلا حال خوبی ندارین.
آنیتا با اکراه اونها رو هم قبول کرد، اما دیگه دوست نداشت از کسی صدقه بگیره.
بعد از رفتن پستچی، آنیتا نامه رو باز میکنه و میبینه که دراکو همراه نامه، 57 نات، براشون فرستاده. پولها رو میگیره دستش و با شادی نامه رو میخونه.
تصویر عوض میشه و میره زمان نوشتن نامه توسط دراکو:
دراکو یه گوشه از یه کارخونه ی شلوغ و پر سر و صدا نشسته و کنارش یه ظرف سوپ آبکی هست و داره یواشکی نامه مینویسه:
" آنیتا و آندراک عزیز!
من جام خیلی خوبه و راحتم. اینجا یه کارخونه ی آروم و خلوته، درسته که پول زیادی نمیدن، اما جام خوبه. نگران من نباشین! غذایی هم که میخورم خیلی خوبه. کاش شماها هم اینجا بودین. به زودی زود، بیشتر پولام رو جمع میکنم و می یام که یه خونه اجاره کنیم..."
تصویر برمیگرده پیش آنیتا:
اشک در چشمان آنیتا جمع شده و داره زمزمه میکنه:
_ اوه دراک تو هیچوقت دروغگوی خوبی نبودی!
یک ماه بعد:
توی خیابونای شلوغ لندن، یک زن و پسربچه ی فقیرش، دارن نا امیدانه راه میرن. بچه خیلی دلش بادکنک میخواد، اما انگا میفهمه که نمیتونه داشته باشه و فقط نگاهش رو راهی بادکنک صورتی ای میکنه که دست یه دختربچه بود!
صدای پسر بچه ای که داشت اعلامیه ها رو به دست مردم میداد، بین صدای ماشینها گم میشد:
_ جشنواره! جشنواره!... جشنواره داغ تابستانی! آقا بگیرین، خیلی باحاله!
اما مردم مرفه و بی دغدغه، اون اعلامیه ها رو مثل یه تیکه کاغذ بی مصرف دور میانداختن. پسر بچه به آنیتا میرسه و میگه:
_ خانوم میخوای؟!... 50 گالیون به نفر اول میدنا!
آنیتا بهت زده، برگه ای رو از دست پسر بچه چنگ زد و گفت:
_ 50 گالیون؟!... به خاطر نوشتن داستان؟!
تصویر یه پارک رو نشون میده:
نردیکای ظهره و پارک تقریبا خلوته. آندراک داره بازی میکنه و آنیتا در حال فکر کردنه:
_ من که تحریم شغلی شدم، تحریم مسابقات که نشدم. ... اما فقط 12 نات برام باقی مونده! اگه بخوام برای مسابقه بفرستم، باید یه نات دیگه هم داشته باشم تا بتونم ماغذ و قلم بخرم... اما اگه بخرم، دیگه هیچی پول نداریم...
تصویر " لوازم التحریری حذب" رو نشون میده:
صاحب مغازه داره کم کم مغازه رو میبنده که آنیتا و آندراک بهش نزدیک میشن. صاحب مغازه اخمی میکنه و میگه:
_ چی میخوای؟!
آنیتا 12 نات رو بهش نشون میده و با ناراحتی میگه:
_ میشه یه مداد و چند تا کاغذ بهم بدین؟!
صاحب مغازه اونها رو میشمره و میگه:
_ نمیشه، اینا 12 تاست!
آیتا قطره اشکی رو که روی گونه اش ریخته بود رو پاک میکنه. میخواد حرفی بزنه که آندراک گوشه ی لباسش رو میکشه و با صدای بچه گونش میگه:
_ مامی؟!... چون پول ندالیم، این آقایه بهت کاغذ نمیده؟!
آنیتا لب پایینش رو میگزه. صاحب مغازه خم میشه و لپ آندراک رو میکشه و میگه:
_ نه پسرم! پول مامانت، هم برای کاغذ، هم برای یه ساندویچ گردو برای شما، کافیه!
و در برابر چشمان متعجب آنیتا، چند کاغذ و مداد به دست آنیتا میده و از داخل کیفش هم یه ساندویچ در می یاره و میده به آندراک. آندراک با خوشحالی ساندویچ رو میگیره و میگه:
_ آخ جون!... مرسی آقا!... مامی گردو چیه؟!
همان شب:
آنیتا داره زیر نور چراغ خیابون، داستان مینویسه. چند بار کاغذ رو میخونه و بلاخره اون رو در یه پاکت میذاره و میندازه توی صندوق پست. میدونست که حماقت بزرگی کرده، اما ارزش ریسک کردن رو داشت!
و رو به صندوق پست میگه:
_ تو تنها شانس منی، ناامیدم نکن!
3 ماه بعد:
وضعیت زندگی آنیتا خیلی فجیع شده. تقریبا تمام وسایلشون رو فروخته بودن تا بتونن یه کم غذا بخرن. آندراک گریه میکرد و قلب آنیتا رو به درد می یاورد. اوضاع خیلی بدی بود. گاهی همسایه ها از شدت گریه ی آندراک برای اونها کمی غذا می آوردن و آنیتا رو سرخورده و خجالت زده میکردن.
در همون اوضاع و احوال بود که ناگهان دوباره پرده ی پلاستیکی، که حکم در رو داشت، کنار رفت و پستچی مثل همیشه اومد داخل و گفت:
_ خانم دامبلدور؟!
آنیتا از جا جهید و سریعا به سمت پستچی رفت و گفت:
_ نامه دارم؟!
پستچی نامه ای رو به دست آنیتا داد و رفت. پاکتش عجیب بود و مشخص بود که خیلی گرونه. با شتاب نامه رو باز کرد. فکر میکرد ککه طرف دراکو باشه اما...
" خانم دامبلدور! داوران جشنواره داغ تابستانی شما را به عنوان نفر برگزیده اعلام کرده اند. لطفا برای دریافت 50 گالیون به دفتر ما در..."
آنیتا باورش نمیشد. دوباره نامه رو خوند، اما انگار درست میدید. شوکه شده بود، اصلا باورش نمیشد. یعنی ممکن بود بعد از اینهمه سختی، یک شب آرامش داشته باشن؟! میشد با این پول یه خونه ی کوچولو رهن(!) بکنن و یه مغازه ی فسقلی! میتونستن زندگی خوبی داشته باشن و دراکو دیگه لازم نبود تا توی اون کارخونه کار بکنه! اونا میتونستن بعد چندین و چند ماه، یه غذای درست و حسابی بخورن. میتونست برای آندراک بادکنک بخره... .
هنوز توی این فکرا بود که دوبار پستچی پرده رو کنار زد و گفت:
_ ببخشید، یادم رفت! یه نامه ی دیگه هم دارین!
آنیتا با دیدن پاکت زرد رنگ نامه، تشخیص داد که مال دراکوئه. با عجله نامه رو گرفت و بازش کرد و اون رو خوند:
" آنیت باورت نمیشه! دیروز رئیس یه شرکت لندنی، اومد بازدید اینجا. وقتی من رو دید که دارم با دلیل و برهان برای رئیس شرکتمون یه موضوعی رو شرح میدم و از قانون میگم، ازم سوالایی پرسید و از تحصیلاتم آگاه شد! و قرار شد که من توی شرکتش، یه کار دفتری داشته باشم! آنیت باورت میشه؟! من دارم می یام پیش شما! قرار شده یه خونه هم به ما بدن، ما دیگه سختی نمیکشیم..."
آنیتا باورش نمیشد. واقعا بهت زده شده بود. دیگه لازم نبود هر روز طعم تلخ سختی رو بچشه! دیگه لازم نبود یواشکی گریه بکنه تا آندراک گریه اون رو نبینه! دیگه لازم نبود برای دراکو دروغ بنویسه تا ناراحت نشه! نمیدونست چی کار باید بکنه. کم کم قطره های اشک از چشماش جاری شدن. زانوهاش دیگه توان نداشتن و روی زمین زانو زد.
دوربین کم کم ازش دور میشه. آنیتا دو تا نامه رو بغل کرده بود و داشت مثل ابر بهار گریه میکرد.
--------------
تصویر سیاه میشه و با آهنگ" تنها ماندم" اثر اصفهانی، اسم بازیگران می یاد بالا. و وقتی شعر و اسامی تموم میشه، روی صفحه این نوشته میشه:
" در نا امیدی بسی امید است!.... پایان شب سیه، سفید است!"