هزارتو - معما - چمن - جرقه - ابوالهول - جام - ویکتور - طلسم - رمزتاز - هری
یکروز هری روی چمن ها هزارتومن پیدا کرد و رفت که از ویکتور یک ابوالهولِ معماساز بخرد و در قفس بیندازد که برایش معما بخواند و تخم کند. همینطور که داشت می رفت چوبدستیش جرقه زد و یک طلسم به هری زد که او را تبدیل به رمزتاز کرد و به اوگاندا فرستاد و تنها چیزی که از او به جاماند همان هزارتومن بود.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/11/06
تولد نقش: 1386/11/13
آخرین ورود: سهشنبه 11 فروردین 1405 06:40
از: ت متنفرم غریبه نزدیک!
پستها:
826

جزئیات کاربر

روي جمن ها دراز كشيده بودم و به ابرها زل زده بودم.به نظرم يكيش شبيه ابوالهول بود. هري رو صدازدم و بهش اونو نشون دادم.هري جوب جادوشو دراورد و تو هوا تكونش داد و طلسمي روزمزمه كرد. يكي از ابرها اومد و ماسوارش شديم و رفتيم بالا. يهو وارد يه هزارتوي تاريك شديم . بعد يه مدت صداي جرقه وحشتناكي اومد وطلسم ابر مارو نابود كرد.ما سقوط كرديم.من بين اسمون و زمين ويكتور رو با جامي در دست ديدم كه قهقهه ميزد.
يهو از خواب بريدم!
يهو از خواب بريدم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در اندرون دل خسته من ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...
در زندگی مثل زودپز باش...هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...
در زندگی مثل زودپز باش...هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!
جزئیات کاربر

هزارتو - معما - چمن - جرقه - ابوالهول - جام - ویکتور - طلسم - رمزتاز – هری
نمیدونم چه معمایی شده وقتی میخواستم چمن ها را کوتاه کنم دلم هری ریخت پائین شده بودم مثل ادم هایی که ابوالهول دیدن همش فکر میکردم ویکتور با یه جام شراب پشت سرم ایستاده ، دلم میخواست طلسم این قهر رو بشکنم ، فقط منتظر یه جرقه بودم.
تو همین فکرها بودم بودم که دیدم دوستم اومده میگه برای کارتت رمزتازه بگیر !
این هم از یه نوع دیگه
نمیدونم چه معمایی شده وقتی میخواستم چمن ها را کوتاه کنم دلم هری ریخت پائین شده بودم مثل ادم هایی که ابوالهول دیدن همش فکر میکردم ویکتور با یه جام شراب پشت سرم ایستاده ، دلم میخواست طلسم این قهر رو بشکنم ، فقط منتظر یه جرقه بودم.
تو همین فکرها بودم بودم که دیدم دوستم اومده میگه برای کارتت رمزتازه بگیر !
این هم از یه نوع دیگه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آدمي از عالم خاکي نمي آيد به دست !
عالمي ديگر ببايد ساخت ! وز نو آدمي
عالمي ديگر ببايد ساخت ! وز نو آدمي
جزئیات کاربر

هزارتو - معما - چمن - جرقه - ابوالهول - جام - ویکتور - طلسم - رمزتاز – هری
هری با عجله در هزارتو پیش میرفت.ردا و موهایش به خاطر گذشتن از موانع، پر از خرد های چوب و چمن شده بود.تنها فکری که در سر داشت رسیدن به جام بود و بس.
به یک دو راهی رسید.سمت چپ را برای رفتن انتخاب کرد و داشت در مسیر جدید پیش میرفت که از سمت مخالف صدایی شنید.با عجله مسیرش را تغییر داد و ویکتور کرام را دید که جلوی ابوالهول بزرگی ایستاده بود و برای حل معمای آن تلاش میکرد.هری میدانست که بی شک،جام در مسیر پشت سر ابوالهول قرار دارد.پس بدون درنگ چوبدستیش را به سمت کرام نشانه رفت و طلسمی را زیر لب زمزمه کرد.
جرقه ی سبز رنگی از چوبدستی اش خارج شد وجسد بی جان کرام،جلوی پایش به زمین افتاد.
هری با عجله در هزارتو پیش میرفت.ردا و موهایش به خاطر گذشتن از موانع، پر از خرد های چوب و چمن شده بود.تنها فکری که در سر داشت رسیدن به جام بود و بس.
به یک دو راهی رسید.سمت چپ را برای رفتن انتخاب کرد و داشت در مسیر جدید پیش میرفت که از سمت مخالف صدایی شنید.با عجله مسیرش را تغییر داد و ویکتور کرام را دید که جلوی ابوالهول بزرگی ایستاده بود و برای حل معمای آن تلاش میکرد.هری میدانست که بی شک،جام در مسیر پشت سر ابوالهول قرار دارد.پس بدون درنگ چوبدستیش را به سمت کرام نشانه رفت و طلسمی را زیر لب زمزمه کرد.
جرقه ی سبز رنگی از چوبدستی اش خارج شد وجسد بی جان کرام،جلوی پایش به زمین افتاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1390/6/24 2:00:48
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1390/6/24 2:05:56
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1390/6/24 2:07:30
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1390/6/24 2:05:56
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1390/6/24 2:07:30
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/07/13
آخرین ورود: پنجشنبه 13 مهر 1391 17:15
از: روي شونت! باورت نمي شه نگام كن
پستها:
353

کلماتتون ته کشیده یا تایدداتون اگه کلمهاتون ته نکشیده چندتا کلمه بدید ما بنویسیم لذت ببریم تاییدم نمی خوایم که بگید تاییدامون ته کشیده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر
فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست
بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

جزئیات کاربر

پیرمرد کنار پنجره ی کافه نشسته بود و به بیرون نگاه می کرد. پیش رویش معجونی حاوی سم قرار داشت؛ می دانست که لحظات آخر زندگی اش را می گذراند.
همه چیز را در تکه کاغذی نوشته بود تا اولین کسی که جسدش را پیدا کرد بتواند راز را ادامه دهد؛ می دانست کسی که ردیابی اش کرده همین دور و بر هاست و ورود او همان لحظه مرگ پیرمرد است.
مدتی گذشت و در کافه باز شد. مردی که چهره اش را مخفی کرده بود وارد کافه شد. پیرمرد جرعه ای معجون نوشید و سرش روی میز افتاد.
پیشخدمت جوان کافه کنار او آمد و پرسید: آقا حالتان خوب است؟
پیرمرد خیلی آرام به کاغذ درون بالا پوشش اشاره کرد و برای همیشه چشمانش را بست.
تایید شد!
قشنگ نوشته بودید.
همه چیز را در تکه کاغذی نوشته بود تا اولین کسی که جسدش را پیدا کرد بتواند راز را ادامه دهد؛ می دانست کسی که ردیابی اش کرده همین دور و بر هاست و ورود او همان لحظه مرگ پیرمرد است.
مدتی گذشت و در کافه باز شد. مردی که چهره اش را مخفی کرده بود وارد کافه شد. پیرمرد جرعه ای معجون نوشید و سرش روی میز افتاد.
پیشخدمت جوان کافه کنار او آمد و پرسید: آقا حالتان خوب است؟
پیرمرد خیلی آرام به کاغذ درون بالا پوشش اشاره کرد و برای همیشه چشمانش را بست.
تایید شد!
قشنگ نوشته بودید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1390/6/23 13:37:13
پنجره - تکه کاغذ - معجون - پیرمرد - کافه - راز - چهره - مشاجره - مخفی - ردیاب
پشت پنجره ایستاده بود و با نگرانی به خیابان های خلوت اطراف نگاه میکرد. پیرمرد گوژپشتی را دید که با قدم هایی لرزان از انتهای خیابان شرقی به کافه نزدیک می شود. نفسش در سینه حبس شده بود. او میبایست خودش باشد! چند لحظه به این صحنه خیره ماند تا اینکه در کافه با صدای قیژ قیژ بلندی باز شد.
چهره پیرمرد زیر کلاه ردایش مخفی شده بود. لحن سرد صدایش لرزه ای بر اندام او انداخت.
_ کجاست؟!
من من کنان پاسخ پیرمرد را داد.
_ م...من... ب...به ج...جای اون... ت...ت...تحویلش می...میگیرم!
پیرمرد از زیر کلاهش نگاهی به سرتاپای او انداخت و تکه کاغذی را از جیبش بیرون آورد و به سمت او گرفت. پسرک نفس عمیقی کشید و با شک کاغذ را گرفت و در مشتش فشرد.
پیرمرد با بیخیالی شانه هایش را بالا انداخت و به سمت در برگشت.
_ دقیقا عین همونی که نوشته شده عمل کن! این معجون میتونه هرکسی رو به خواب ابدی فرو ببره! ازش درست استفاده کن!
تایید شد!
پشت پنجره ایستاده بود و با نگرانی به خیابان های خلوت اطراف نگاه میکرد. پیرمرد گوژپشتی را دید که با قدم هایی لرزان از انتهای خیابان شرقی به کافه نزدیک می شود. نفسش در سینه حبس شده بود. او میبایست خودش باشد! چند لحظه به این صحنه خیره ماند تا اینکه در کافه با صدای قیژ قیژ بلندی باز شد.
چهره پیرمرد زیر کلاه ردایش مخفی شده بود. لحن سرد صدایش لرزه ای بر اندام او انداخت.
_ کجاست؟!
من من کنان پاسخ پیرمرد را داد.
_ م...من... ب...به ج...جای اون... ت...ت...تحویلش می...میگیرم!
پیرمرد از زیر کلاهش نگاهی به سرتاپای او انداخت و تکه کاغذی را از جیبش بیرون آورد و به سمت او گرفت. پسرک نفس عمیقی کشید و با شک کاغذ را گرفت و در مشتش فشرد.
پیرمرد با بیخیالی شانه هایش را بالا انداخت و به سمت در برگشت.
_ دقیقا عین همونی که نوشته شده عمل کن! این معجون میتونه هرکسی رو به خواب ابدی فرو ببره! ازش درست استفاده کن!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/6/22 18:16:35
جزئیات کاربر

پیرمردی که از پنجره اویزان شده بود و به طور مخفی روی ملت تفی که در تکه ای کاغذ پیچیده بود را می انداخت، بوسیله ی تف یاب ردیابی شد و زنش با او به طور مخفی مشاجره ی سختی کرد و رازش را ان شب در کافه برملا کرد.
اگه هدفتون از زدن این پست اینه که دوباره به ایفا برگردید شما نیاز به تایید در بازی با کلمات ندارید کافیه در تاپیک معرفی شخصیت پست بزنید.
اگه هدفتون از زدن این پست اینه که دوباره به ایفا برگردید شما نیاز به تایید در بازی با کلمات ندارید کافیه در تاپیک معرفی شخصیت پست بزنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس مار در آستین در 1390/6/19 22:43:01
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1390/6/19 22:53:55
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1390/6/19 22:53:55
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج