جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 16 اسفند 1394 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس جیگر
vs

آلبوس دامبلدور



- عه... بیا ببین چی پیدا کردم!

آرسینوس که ردای ساده خاکستری رنگی پوشیده بود، به سرعت تلاش کرد خود را عقب بکشد و سرش را از زیر میز خارج کند.

دق!

- آخ!
- عَخِی... سرت اوف شد؟
- چی پیدا کردی ریگولوس؟

آرسینوس که پشت سرش را تنها کلاه ردایش محافظت میکرد و در آن نقاط از نقاب خبری نبود، در حالی که کمرش را صاف میکرد این سوال را پرسید و سپس به ریگولوس که ردایی کهنه پوشیده بود، نشان وزارت را بر سینه زده بود و البته دستمالی مخصوص گردگیری به سرش زده بود، نگاه کرد.
در جواب نگاه پرسشگر آرسینوس که البته در زیر نقابش مشخص نبود، ریگولوس هم با همان تیپ مسخره به او نگاه کرد.

- خب؟
- چی خب؟
- چی پیدا کردی ریگولوس؟
- چی پیدا کردم آرسینوس؟
- من آخرش دستم به خون تو آلوده میشه ریگولوس... مطمئن باش!

به نظر آرسینوس، این شوخی های مسخره و رواعصاب ریگولوس در زمان گردگیری انبار وزارت، آنهم در ساعت هفت صبح روز جمعه، به هیچ‌عنوان کار جالبی نبود.

- خب مرتیکه نصفه نیمه بادمجون، اول صبحی من رو کشوندی اینجا، میگی حرف هم نزنم؟
- برو اصلا... نخواستم... رو اعصاب! پدر ریگولوس!

مشخصا در دنیا فقط یک عدد ریگولوس بلک بود که میتوانست آرسینوس را که همیشه به حالت است، به حالت در آورد. اما در آن لحظه واقعا این موضوع اهمیتی نداشت، و ریگولوس که کاملا راضی بود، با گفتن "پالام پولوم پیلیش، میگ میگ" به سرعت نور از انباری وزارت که شدیدا بهم ریخته و خاک گرفته بود، محو شد.
آرسینوس زمانی که کاملا مطمئن شد ریگولوس رفته و ناگهان از یک سوی دیگر سرش را نمی آورد بالا و "پخ" نمیکند، پس زمانی که کاملا مطمئن شد، از میان جعبه ها و لوازم گرد و خاک گرفته روی زمین گذشت و به طرف جایی رفت که ریگولوس مشغول تمیز کردنش بود.
- پسره از زیر کار در رو... هیچ کاری نکرده. حتی حال نداشته یه دیقه در این جعبه هارو باز کنه ببینه چی توشونه! من به چه دلیلی این رو کردم معاونم؟!

آرسینوس به آن نقطه رسید. چهارزانو نشست روی زمین و با مشاهده چندین جعبه خاک گرفته که در زیر اسناد، کتاب ها و دفاتر پوسیده مدفون شده بودند، ابروهایش به آرامی در زیر نقاب بالا رفتند و حتی به فرق سرش رسیدند. در نتیجه این واکنش، مغز آرسینوس رگ به رگ شده، به تنظیمات کارخانه برگشت.
- این پسره داشته چه غلطی میخورده یه ساعته اینجا بوده؟ :vay:

حالت همواره آرسینوس برای چند ثانیه به فنای عظمی رفته، تصورات ملت را به ورطه نابودی کشاند. ولی چون آرسینوس همواره وزیری مردمی بود و سعی میکرد خوب به نظر برسد، با ده نفس عمیق و خالی کردن چندین بطری آب روی نقابش، دوباره آرامش خود را بازیافت. سپس به کتاب ها و اسناد پوسیده را از روی صندوق ها کنار زد.

دو صندوق روی یکدیگر افتاده بودند. آرسینوس با آرامش در اولین صندوق را باز کرد و...

پاااااااق!

وزیر سحر و جادوی بریتانیا، محافظ و مدافع مملکت، سرش را بالا آورد و با نقابی که کاملا سیاه شده بود به افق نگاه کرد، حتی با وجود آنکه اصولا در اتاقی بسته، هیچ افقی وجود نداشت.
- آخرش یه روزی دستور قتلتو میدم ریگولوس.

آرسینوس تنها با یک دستمالِ کوچک، جای چشمانش در نقاب را پاک کرد، سپس بدون توجه به بوی گندِ بمب کود حیوانی، صندوق اول را که کاملا مشخص بود هدیه ای از طرف ریگولوس است، به کناری انداخت و صندوق دوم را گشود.
درود صندوق، صندوقی کوچکتر بود.

آرسینوس:

آرسینوس صندوق کوچکتر را نیز باز کرد. و زمانی که آماده منفجر شدن بود، گنجه کوچکی به رنگ طلایی را درون آن مشاهده کرد. رنگ طلایی اش به دلیل وجود گرد و غبار فراوان کدر شده بود. روی آن فوت محکمی کرد، سپس آن را از درون دو صندوقچه دیگر خارج کرد. وزن بسیار کمی داشت. آن را روی زمینِ شلوغ گذاشت. سپس با آرامی و احتیاط، در حالی که میکوشید سرش را از آن دور نگهدارد، درش را باز کرد...
و داخل آن گنجه کوچک...
تنها چند تکه کاغذ وجود داشت!

وزیر مملکت که میکوشید به خودش امیدواری دهد که آنها چیز های مهمی هستند، به آرامی آنهارا از گنجه خارج کرد. سپس با دیدن و خواندن اولین کاغذ، دهانش در زیر نقاب به شدت کش آمد که موجبات غر شدن نقاب فلزی اش نیز فراهم آمد.
- این که... این که فاکتور خشکشوییه که ریگولوس جوراباشو داده بود بشورن!

کاغذ اول را به کناری انداخت و کاغذ دوم را نگاه کرد...
- اوه... مامان جان!

اشک در چشمان وزیر مملکت حلقه زد، اما به دلیل ظرفیت ناکافی چشمان وی، از قسمت های مختلف نقابش شروع به خارج شدن کرد تا او را به تنهایی و با برگه ای که در دست داشت، غرق خاطراتش کند.

فلش بک، زمانی که آرسینوس کودکی گوگولی مگولی و بی‌گناه بود:

آرسینوسِ هفت ساله، با کت و شلواری به رنگ مشکی، چهره ای عبوس و موهای بورِ بهم ریخته، روی صندلی نشسته بود. تنها صدای آه و ناله میشنید... از تنها چیزی که خبر داشت، این بود اول صبحی با یک اردنگیِ ناشی از عشق و محبت مادری، از خواب بیدار شده، سپس با عجله لباس رسمی پوشیده و همراه مادر و پدرش، سوار بر جارو، از خانه خارج شده است.
با همان چهره عبوس، به پدرش که روی یک صندلی دیگر در کنارش نشسته بود، نگاه کرد. پدرش مردی با قد بلند، موهای بور و چهره ای ریز نقش بود و در آن لحظه نیز با مردی که کنارش نشسته بود صحبت میکرد.
آرسینوس به آرامی آستینِ ردای سیاه و رسمی پدرش را کشید.
- بابا؟ ما کجاییم؟ مامان کجاست؟ اینجا کجاست؟ به کدام سو داریم میریم اصلا؟

پدرش صحبتش را با مرد دیگر قطع کرد، سرش را به طرف او برگرداند و با لبخندی گفت:
- متاسفم که فرصت نشد واست توضیح بدم... همه چیز خیلی عجله ای شد. متاسفانه، دایی جیمی فُوت کرده. مادرت هم پیش مادربزرگ و زن‌داییته.
- چی کرده؟! فوت کرده؟!
- درسته. متاسفم... میدونم که خیلی بهم نزدیک بودید...

البته، پدرش تنها جهت دلداری این موضوع را بر زبان راند، وگرنه در آن لحظه، مغز آرسینوس تنها در حال پردازش این موضوع بود که کلا دو بار دایی اش را دیده، آنهم چندین سال قبل و نتیجتا حتی چهره وی را نیز به یاد نمی‌آورد.
آرسینوس که هیچ تصوری نداشت معنی این حرف ها چیست، همچنان با تعجب گفت:
- یعنی چی آخه؟ به کجا فوت کرده؟!
- منظور از فُوت کردن، اینه که سقط شد طرف.
- یعنی چی که سقط شد؟!
- یعنی مُرد... متاسفانه. خدا رحمتش کنه.
- عه... خب بابا جان... از اول میگفتی دیگه!
-
- حالا چطوری این اتفاق افتاد؟
- ظاهرا دیشب خسته و کوفته از سر کار اومده و با همون لباس کارش خوابیده. و توی خواب، کراواتش سفت شده دور گردنش و...

با شنیدن این حرف، سوال دیگری با شیرجه وارد مغز آرسینوس شد.
" کراوات دیگر چیست؟"
البته، در مجلس عزاداری مشخصا آرسینوس نمیتوانست از پدرش چنین سوالی بپرسد. نتیجتا صبر کرد، هرچند که انتظار چیزی است بسیار مزخرف و حتی دل‌پیچه آور.

ساعت دوی نصفه شب:

آرسینوس به آرامی پری کوچک را وارد بینی پدرش که روی تخت خوابیده بود و با تمام وجود خرناس میکشید، کرد. آن شب او و پدرش تنها بودند. زیرا مادرش به خانه مادربزرگش رفته بود.
- من از صبح یه سوالی ذهنمو مشغول کرده بابا.
- و نتونستی تا صبح صبر کنی واقعا؟ تو رو به مادر سیریوس قسم... انقدر سخت بود تا صبح صبر کنی؟! حالا سوالت چیه؟
- راستش... چیزه... سوالم اینه که... کراوات چیه؟
-
- از ظهر فکرمو مشغول کرده بود بابا... نمیتونستم واقعا بیشتر نگهش دارم!
- خب... کراوات... یه چیز درازیه که با لباس های رسمی میپوشنش... برای قشنگ تر شدن ظاهر. و البته، کاربرد اشتباهش، مثل کاری که داییت کرد، عواقب خیلی بدی داره.
- اوه... شما از اینا دارید پدر؟
- نه متاسفانه... علاقه ای ندارم من بهش!
- میشه یدونه برای من بخرید؟
- برو بخواب تا ببینم چه میشه کرد.
- مرسی بابا!

و آرسینوس با تمام سرعت به طرف اتاق خود دویده، سر راه انگشت کوچک پایش نیز توسط تخت مورد عنایت قرار داده شد، سپس خوابید روی تخت و دعا کرد که زودتر صبح شود.

روز بعد:

آرسینوس با حالتی افسرده روی صندلی چوبی نشسته بود و از پنجره اتاقش به فضای خشک و برهوتی بیرون نگاه میکرد. هنوز پدرش تصمیمی راجع به خرید کراوات نگرفته بود. آرسینوس اندوهگین بود. آرسینوس میخواست برود معتاد شود. سپس داخل جوب بیفتد.
اما پدرش که گویی این موضوع را حس کرده بود، ناگهان در اتاق را باز کرد و با لبخندی وارد شد.
- آماده شو ببینیم چی میتونیم تو کوچه دیاگون پیدا کنیم واست!

ساعاتی بعد:

آرسینوس که در فروشگاه لباس فروشی به شدت تلاش میکرد تا مودب و متین بماند و بندری نزند، به پدرش که چندین جفت کراوات با اندازه ها و رنگ های مختلف جلوی خود گذاشته بود تا چیزی مناسب برای فرزندش پیدا کند، نگاه کرد.
- بابا؟ چیزی پیدا نکردی؟
- این بهت میاد به نظرم.

پدرش با لبخندی یک کراواتِ بلندِ زرد را در دستان او گذاشت.
به محض اینکه دست آرسینوس با کراوات برخورد کرد، روحش به پرواز در آمد. اشک امید در چشمانش حلقه زد. آینده را روشن دید و به آرامی رفت که تبدیل شود هنرپیشه فیلم های هندی. اما چون کلا سرنوشتش یک چیز دیگر نوشته شده بود، سر جایش ماند و در اولین تلاش، موفق شد کراواتش را به یک پاپیون کج که به بینی اش تبدیل شده بود تبدیل کند، در تلاش دوم آن را تبدیل کرد به یک طناب دار و در آخرین تلاش و زمانی که موفق شد بالاخره آن را به درستی گره بزند به دور گردنش و حتی از آن به عنوان یک کمند استفاده کند، فاکتور خرید آن را به دیوار اتاقش قاب کرد و حتی تصمیم به ازدواج با آن گرفت!

پایان فلش بک!

آرسینوس، خیس و ژولیده از دریاچه خاطراتش خارج شد و به فاکتور خرید اولین کراواتش که با گذشت زمان کمی زرد شده بود، نگاه کرد... سپس آن را به سینه اش چسباند و گفت:
- دلم خیلی واست تنگ شده بود... عزیزم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/12/16 23:09:06
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 16 اسفند 1394 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس دامبلدور
VS
آرسینوس جیگر


سوژه: گنجه


خاطره، یک دمنتور بد، یا یک سپر مدافع فوق العاده س. وقتی شما خاطره هایتان را دوره میکنید، دو حالت به وجود میاید، خاطره خوب و خاطرات بد. یک جادوگر یا ساحره با خاطره خوب خود، یک سپر مدافع میسازد تا در برابر دیوانه ساز ها دوام بیاورد. اما اگر آن، یک یاد تلخ باشد... حتی بیش تر از دیوانه ساز شما را از پای در خواهد آورد. طوری که انگار، هیچ وقت چیزی نبوده اید، و هیچوقت چیزی نخواهید شد.

پیرمرد با شنل بنفش، در حالی که به غروب آفتاب چشم دوخته بود، غرق افکارش شد، زمان زیادی برای مرور خاطراتش نداشت، هری به زودی به دفترش می آمد و این به معنی شکار هورکراکس و... ندیدن طلوع توپ درخشان و طلایی رنگ بود. فوکس پرواز کنان روی شانه ش نشست و همراه وی به افق چشم دوخت، ققنوس دست نداشت، حتی دهان هم نداشت، اما می دانست این تنها روش همدردی، با زبان بی زبانی است.

- هری بعد از من، محفلی ها و دوستانش رو داره فوکس، اما، من نگران هری نیستم، چون اون موفق میشه.

چرخید و به پرنده محبوبش نگاه کرد.
- بیش تر نگران آبرفورثم! نمیدونم موضعش بعد از مرگ من چیه، به هری کمک میکنه یا نه.

پرنده بار دیگر پرواز کرد و به جای همیشگی اش نشست، گردنش را کج کرد و با کنجکاوی به پیرمرد نگریست. سرپرست محفل و جبهه ی سفید، به سمت گنجه ای کوچک و خاک گرفته در گوشه دفترش حرکت کرد. عجیب نبود که هیچکس در هنگام ورود به دفتر مدیر هاگوارتز، متوجه حضور گنجه نمیشد. کمی صندلی را جا به جا کرد و به گنجه ی غبار گرفته و زرشکی رنگ نگاه کرد، خم شد و قفل آن را با حرکت چوب دستی اش، گشود.
- میدونی فوکس، من و آبرفورث، خب... تفاوت های زیادی داریم، خاطره های خوب زیادی با هم داشتیم.

فلش بک

- مطمئنی کار میکنه آبر؟

برگ بوته را از جلوی چشمانش کنار زد تا بهتر نگاه کند، قطعا پنهان شدن و زیر نظر گرفتن، آن هم پشت بوته، کار آسانی نبود. آبرفورث، بدون آنکه چشمش را از آن نقطه بردارد به برادرش گفت:
- اگه حرفای اون معلم تغییرشکل درست باشه، باید عمل کنه.

مایکل، فرد مورد نظر به همراه دوچرخه اش، به محل مورد نظر نزدیک شد. چرا از اول حدس نزده بود؟ مطمئنا عادت روزانه دوچرخه سواری مایکل و نفرت آبرفورث از او، در این انتخاب نقش مهمی داشت. آبرفورث چوبدستی اش را تکان داد و وردی را زیر لب زمزمه کرد و وقتی دوچرخه نزدیک آن ها رسید، به گزار وحشی تبدیل شد و مایکل به زمین خورد و گزار در حالی که میدوید در انتهای کوچه گم شد. صدای شلیک خنده آن دو باعث لو رفتنشان شد.

- وایسید!

آلبوس و آبرفورث درحالی که میخندیدند از دست پسرک فرار کردند و به سمت خانه دامبلدور ها رفتند.

پایان فلش بک

بیش تر از قبل به جزئیات خاطره فکر کرد، لبخند کم رنگی روی لب های خشک شده اش، نقش بست. عینکش را از چشمانش در آورد و درحالی که آن را تمیز میکرد، گفت:
- البته خاطرات بد هم داشتیم...

فلش بک

خانه ی خانوادگی دامبلدور ها در سکوت و تاریکی فرو رفته بود. زیرا کسی که نور تمام خانه های جهان است، از دنیا رفت... مادر! در غیبت پدرش، مادر همیشه علاوه بر وظیفه های خود، و با وجود خستگی بسیار، وظایف پدر هم انجام میداد، بدون هیچ گونه منت و صرفا جهت علاقه ای که هر مادری به فرزندان خود دارد، الحق این موجودات و این مهر و محبت، وقتی برود، دیگر تکرار نخواهد شد... هیچوقت!

همیشه بعد از رفتن مادر، فرزندان آسیب خواهند دید، اما از همه بیش تر، فرزندی که بیش ترین اذیت را برای مادرش داشت، احساس گناه خواهد کرد. آلبوس دامبلدور جوان در حالی که غرق در افکار خود بود، از کنار اتاق برادرش گذشت. ناگهان ایستاد و نگاهی به داخل انداخت، آبرفورث با دستانش صورت خود را پوشانده بود.

- آبر؟!

یک قدم وارد اتاق شد، وقتی دید برادرش واکنشی نشان نمیدهد، جلو تر آمد و صدای هق هقش را شنید.

- آبر! نگرانت شدم!

کنار آبرفورث کنار تخت نشست و قطرات اشکی که کم کم از چشمانش سرازیر میشد را پاک کرد و دستش را روی شانه برادرش گذاشت، درحالی که شانه آبرفورث را نوازش میکرد، گفت:
- میدونی آبر، بعضی وقتا هیچ چیز درست نمیشه... نه با گریه، نه با داد زدن، نه با شاکی شدن از زمین و زمان... فقط صبر لازمه آبر، صبر!

دست هایش را برداشت و با چشمان آبی اش به آلبوس نگاه کرد.

- احساستو درک میکنم، اما بعد از مامان، ما باید مراقب آریانا باشیم و برای اینکار، باید قوی باشیم آبر. برای قوی شدن، زمان کافی برای بازسازی خودمون میخوایم، من تنهات میذارم تا راحت باشی، اما بدون، هرچی زود تر خودمون رو جمع و جور کنیم، هم برای خودمون بهتره، هم آریانا.

برادرش سرش را تکان داد و لبخند تلخی زد، آلبوس هم ضربه ای به شانه او زد و از اتاق خارج شد.

پایان فلش بک

دستان چروکیده اش را روی درصندوقچه گذاشت و به آرامی در آن را باز کرد، صدای " قیژ " بلندی سکوت چند دقیقه ای دفتر هاگوارتز را شکست، این صدا و گرد و خاک ثابت کرد که این گنجه زمان زیادی باز نشده است. وسایل مختلف را کنار زد تا به چیزی که مورد نظرش بود، رسید، یک چوبدستی قدیمی! ققنوس بار دیگر گردنش را کج کرد و با دقت صاحبش را زیر نظر گرفت.

- میدونی فوکس، خاطرات میتونن خفه ت کنن، اونم وقتی با کسی باهاش خاطره ساختی، مشکل داری!

فلش بک

به در رنگ و رو رفته ی خانه دامبلدور ها نگاه کرد، تقریبا یک سالی میشد که به آنجا برنگشته بود. دوری از خانواده ای که دوستشان داری، سخت است، مخصوصا اگر این مدت دوری، یک سال باشد. دستش را روی در گذاشت و آن را هل داد و در حالی که چمدانش را با تلاش فراوان به دنبال خود میکشید، داخل خانه شد. آنجا بود که مفهوم جمله " هیچ جا خانه خود آدم نمیشود " را فهمید. به اولین اتاق مراجعه کرد.

- داداش آلبوس!

آریانا با مو های طلایی خودش را در آغوش برادر بزرگترش انداخت. برادرش چمدانش را زمین گذاشت و خواهرش را بغل کرد.
- حالت چطوره آریانا؟
- خوبم داداش آلبوس!
- آبرفورث کجاست؟

خواهرش کمی از او دور شد و نگاهش را به زمین دوخت و با موهایش بازی کرد، می دانست که آبرفورث از او خواسته است چیزی به کسی نگوید. با چشمان آبی اش به آریانا نگریست و چشمانش را تنگ کرد تا او را متوجه کند که فهمیده است چیزی را مخفی میکند. بالاخره دختر کوچک خانواده دامبلدور تسلیم شد و به آرامی گفت:
- رفته با بچه های خیابون واتسون دعوا کنه.

بدون آنکه تعلل کند به سمت خیابان واتسون دوید، بچه های آن خیابان و آبرفورث مانند کارد و پنیر بودند، چند بار با حضورش توانست مانع دعوا شود اما می دانست این صلح ممکن است با رفتن او بهم بخورد. وقتی تقریبا به سر خیابان رسید، پهلویش را گرفت تا درد ناشی از دویدن رفع شود. متوجه آبرفورث شد که روی زمین افتاده بود که و چند پسر چوبدستی هایشان را به طرف وی نشانه گرفته اند.

چوبدستی اش را از داخل ردایش در آورد و پشت درختی پنهان شد و ماجرا را تماشا کرد. پسری با مو های نارنجی که سر دسته بچه ها بود جلو آمد و یقه آبرفورث را گرفت.
- بچه جون! فکر نمیکردم ان قدر احمق باشی که تنها بیای!
- راجر! من یه دامبلدورم، نیاز به نیروی کمکی ندارم!

پسرک مو قرمز یا همان راجر با سر به دامبلدور روی زمین افتاده اشاره کرد و بچه های دیگر به طرف او آمدند. آبرفورث فریاد زد:
- تو یه بزدل و ترسویی که شخصا با من رو به رو نمیشی!

راجر با عصبانیت برگشت و مشتی را به صورت آبرفورث زد که باعث شد دوباره نقش بر زمین شود، بلافاصله چوبدستی اش را کشید و گفت:
- من بزدلم؟! یک بلایی سرت بیارم که...

بهترین زمان! هنوز جمله راجر تمام نشده بود که از پشت درخت بیرون پرید و با یک ورد چوبدستی را از دست پسرک خارج کرد، حالا همه متوجه دامبلدور دیگر شدند. بدون آنکه فرصت دهد بچه های خیابان واتسون از شوک خارج شوند به سمت آن ها دوید و بین برادرش و آن ها قرار گرفت، آبرفورث را بلند کرد و بار دیگر گارد دوئل به خود گرفت.

- آلبوس تو اینجا...؟!
- الان وقتش نیست آبر!

برادرش دولا شد و چوبدستی اش را برداشت و مانند آلبوس گارد دوئل گرفت. زیردستان راجر شروع به دوئل کردند اما برادران دامبلدور سریع تر از هروقت دیگر طلسم هایشان را روانه آن ها کردند. آلبوس در دل خوشحال بود که بیش تر وقتش را در باشگاه دوئل هاگوارتز میگذراند، زیرا آنجا از دامبلدور جوان، یک دوئلیست حرفه ای ساخته بود. سرعت خواندن ورد او آن قدر بالا رفته بود که حتی برادرش طلسم هارا به صورت واژه ای مبهم از دهانش می شنید. چند دقیقه بعد، هفت بچه روی زمین افتادند و دو دامبلدور با آسودگی چوبدستی هایشان را غلاف کردند.

آبرفورث به سرعت بالای سر راجر رفت و گفت:
- هی تو! یادت نره که من و آلبوس یه ارتشیم! همتون رو حریفیم!

پسرک مو قرمز که در اثر برخورد طلسم آلبوس زیر چشمش باد کرده بود، سری تکان داد و سکندری خوران به همراه زیردستانش از آنجا دور شد. آلبوس داملبدور دست به سینه ایستاد و با خنده به برادرش گفت:
- یه لشکر دو نفره، ها؟
- چرا که نه؟ خوش برگشتی داداش آلبوس!

با گفتن این حرف، مشتی به شانه وی زد. ناگهان چیزی روی زمین توجه آبرفورث را جلب کرد، به سمت آن رفت و چند ثانیه بعد با یک چوبدستی اضافه به سمت دامبلدور ارشد برگشت و آن را به سمت او گرفت.
- این چیه؟
- غنیمت جنگی! چوبدستیه راجره. راستی، بدو که آریانا تنهاست.

چوبدستی را در دستان آلبوس گذاشت و دوان دوان به طرف خانه حرکت کرد. دامبلدور ارشد برگشت و برادرش را دید که به آرامی از محدوده دید او خارج میشد.

پایان فلش بک

- میدونی فوکس، بعد از مرگ آریانا منو نبخشید... دیگه اون روز های خوب برنگشت... دیگه هیچ چیز مثل قبل نشد، اگر آدما یکم ... فقط یکم همدیگه رو میبخشیدن، یکم قدر هم رو میدونستن،... ان قدر افراد پشیمون گوشه و کنار جهان نداشتیم.

قطره کوچک اشک را از روی گونه اش برداشت، چوبدستی را بار دیگر به اعماق گنجه انداخت و در آن را قفل کرد. بلند شد و بار دیگر به غروب آفتاب خیره شد. برای آخرین بار برگشت و در جای فوکس، کپه خاکستری را دید که در آن جوجه ی کوچکی قرار داشت، لبخندی زد و دریچه خاطراتش را بست. دیگر از دنیا دل کند، و آماده رفتن شد. و برای آخرین بار به برادرش اندیشید...

" وقتی هیچکس نخواستت...وقتی تنها شدی... وقتی کسی رو نداشتی که بهش تکیه کنی... در عمق ذهنت...من رو به یاد بیار... در عمق چشمات... من رو ببین و در اعماق قلبت... من رو جست وجو کن و مطمئن باش... من، علاقم، و دل نگرانم رو کشف میکنی. "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 13 اسفند 1394 10:14
نمایش جزئیات
آفلاین
! به نام چکش عدالت که همیشه تو صورت من بوده !


شرط بندی حرام است. ~ حاجیمون.

گیبن خیلی دیر متوجه شد که باید به حرف تراورز گوش میکرد و دور شرطبندی را یک خط بزرگ قرمز میکشید از همان خط های قرمزی که کراب با رژ لب روی لبش مینداخت. اما دیر شده بود خیلی دیر.

فلش بک
رودولف برگه ی آس مشکی خوشرنگی را در دستش برگرداند و روی دیگر کارت ها کوبید، پوسخندی زد و به چشمان نقره ای گیبن که از زیر نقاب معلوم بود خیره شد.
-خب گیبن میبینم که شرطو باختی پس هر کاری که میگم باید انجام بدی.
-برام مهم نیست. گیبن همیشه سر حرفش هست.
-باشه! خواهیم دید.
پایان فلش بک


گیبن همیشه سر حرفش بود اما اینفعه قضیه فرق داشت.
رودولف شرط کرده بود که گیبن باید یک روز تمام لباس زنونه بپوشد و از خانه بیرون برود. چند دقیقه بعد از اینکه تمام مرگخواران با گیبن و لباس زنانه ی تنش سلفی گرفتند او را سوار ماشین کردند و در یکی از کوچه پس کوچه های شهر پیاده کردند تا گیبن با پای پیاده با ان لباس مضحک سفید از جلوی چشمان صد ها جادوگر و ساحره تا خانه ی ریدل بیاید.
گیبن برای ساعت ها راه رفت اما هنوز راه زیادی تا خانه ی ریدل مانده بود همانطور که اهنگ لیلا لیلا لیلا راهرو راهرو راهرو را میخواند وارد مطب پزشکی شد تا کمی از ابسردکن اب بنوشد همینطور که اب میخورد و اب قطره قطره از زیر نقاب توی یقه ی لباسش میرفت دستی از پشت شانه ی گیبن را لمس کرد.

-مادام پامفری؟
-هان ؟

هان گیبن به معنای "چی شده بود" اما ان منشی احمق ان هان را به منزله ی مادام پامفری بودن گیبن تلقی کرد.

-اوه. مادام ما خیلی وقته منتظرتونیم. از وقتی رفتین مرخصی اوضاع اینجا به هم ریخته.

گیبن تا برگشت که به ان زن بگوید که من پامفری نیستم با رودولف مواجه شد اما نه ان رودولف همیشگی یک رودولف از جنس مونث، دست های کلفت، هیکل گنده، و سیبیل های پرپشت. گیبن با دیدن هیکل ان زن و شنیدن صدای ظریفش بسیار بسیار چندشش شد و اوق ها زد. منشی دست گیبن را گرفت و به سمت اتاقی حرکت کرد.
-خب اینم اتاقتون درست مثل قبل چیزی رو تغییر ندادیم.
و به سمت در رفت.
-چند دقیقه دیگه اولین مریض رو میفرستم داخل.
و در را ارام بست.

گیبن نمیدانست چه خبر شده و مثل گیبن در خر گیر کرده بود. در با صدای مهیبی باز شد و شخصی پر ابهت با ردای مشکی در درون در ظاهر شد. گیبن با دیدن لرد سیاه سریع به روی زانو افتاد و تعظیمی کرد.
لرد ارام روی صندلی نشست و نجینی را روی میز گذاشت. و گفت:
-خوبه ایندفعه ادب یاد گرفتی. دفعه پیش که اومدیم لایق کروشیوی ما هم نبودی.
گیبن تازه یادش امد که الان مادام پامفری است نه گیبن. اهمی کرد و سریع بلند شد.
-خب مشکلتون چیه؟
-ببند دهنتو مفلوک. ما چه مشکلی میتونیم داشته باشیم. پرنسس دلبندمون کمی حالش بده.

باورش سخت بود که گیبن به نجینی دست بزند، دردانه ی ارباب که توسط خود شخص لرد محافظت میشد حالا در دستان گیبن بود. گیبن به سمت یخچال اتاق رفت بستنی سالاری در اورد و خورد و سپس چوبش را در دهان نجینی فرو کرد. با اینکه هیچ چیز نفهمید قیافه ای گرفت و گفت:
-هووم. یه چیزهایی داره دستگیرم میشه اما اینطوری نمیشه تشخیص داد برید پشت اون دستگاه !

نجینی فس فس کنان روی زمین خزید و پشت دستگاه شیشه ای که بالایش X.RAY حک شده بود رفت و گیبن دستگاه را روشن کرد. در شکم نجینی چیزی وول میخورد. یک چیز دراز، حتی چشم هم داشت. دو چشم ورقلمبیده ! ان چیز در شکم نجینی چه بود ؟
ناگهان اسمان سیاه شد. تمام جهان متوقف شد. صاعقه ی نامرئی بر ذهن گیبن فرود امد و او را از جا پراند.
-یا مادربزرگ موگانا. نجینی بارداره.

پایان!

---
مار ها تخم نمیگذارند بچه زا هستند. جلد سوم نوشته ی جی ار ار تی !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 اسفند 1394 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل من و گیبن!




دستور بسیار واضح بود!

دامبلدور رو بکش!

و برای کشتن دامبلدور بهترین زمان وقتی بود که دامبلدور برای چکاپ نزد یک پزشک مشنگ در بیمارستانی مشنگی مراجعه میکرد!
در روزهای اخیر محفل بسیار محتاط شده بود...آنها که از نفوذ مرگخوارها در همه جا خبر داشتند،تصمیم گرفته بودند دامبلدور را که کهولت سن نیز داشت،هر یک مدت یکبار به بیمارستانی مشنگی آورده تا پزشکان او را چکاپ کنند!

و روز پیش جاسوسان مرگخوار،توانستند نقشه محفلی ها را فهمیده و تاریخ چکاب را دربیاورند....از همین رو لرد ولدمورت یکی از مرگخوارانش را مامور کرده بود تا به آن بیمارستان مشنگی رفته و دامبلدور را بکشد...یک مرگخوار...رودولف را!

حالا اما رودولف روبروی بیمارستان مشنگی ایستاده و در فکر چگونگی ورود به بیمارستان بود!
تا اینکه چشمش به صندلی چرخداری افتاد...سپس به سرعت روی آن نشست و به سمت بیمارستان حرکت کرد...تا اینکه بعد از وارد شدن،نگهبان بیمارستان جلوی او سبز شد...
_هی آقا...کجا؟!
_کی؟!من؟!
_بله شما!
_چی شده؟!
_میگم کجا میخوای بری...چیکار داری...با کی کار داری...کدوم بخش میخوای بری!
_بخش؟!
_آره....بخش دیگه...چنیدین بخش داریم...مثلا بخش اتاق عمل،بخش آزمایشگاه،بخش مطب ها،بخش زایمان و زنان،بخش...
_زنان!

نگهبان با تعجب به رودولف خیره شد...طبیعتا رودولف در حال وضع حمل نبود!پس چرا بر روی ویلچر نشسته و قصد داشت به بخش زنان و زایمان مراجعه بکند؟!
_بخش زنان و زایمان؟!
_نه...بخش زنان...برای زایمان وقت هس حالا!
_چرا اون وقت؟!
_خب...چیزه...باید برم...آم...کار دارم!
_کار داری؟!ببینم...نکنه شما پزشکی؟!پس چرا رو ویلچر نشستین دکتر...بفرمایین داخل...بفرمایین...این ویلچرم بدین به من بیزحمت،برای بیمارهاست...شما بفرمایید داخل!

رودولف با تعجب از روی ویلچر بلند شد و داخل بیمارستان رفت....به نظر میرسید که دکتر یا پزشک،معادل همان شفادهنده باشد...او همچنین فهمید که پزشکان مورد احترام بقیه هستند و احتمالا اگر خودش را پزشک جا میزد،میتوانست راحت تر در بیمارستان رفت و آمد کرده و حتی شاید به این وسیله دامبلدور زیر دستان اون می افتاد تا راحت تر کلک او را بکند!
پس به سمت میز اطلاعات رفت که یک مرد و یک زن پشت آن نشسته بودند!
_بله بفرمایید در خدمتم!
_چی؟!نه...با شما کاری ندارم...با خانوم میخواستم صحبت کنم!
_خانوم الان مشغولن،دارن با تلفن حرف میزنن...شما امرتون رو بفرمایید،هر دوی ما اینجا وظیفه داریم بهتون کمک کنیم...بفرمایید!
_میگم با خانوم کار دارم...فقط خانوما به رودولف میتونن کمک کنن...سرت به کار خودت باشه!
_آم...چیز...اوکی....باشه...حالا چرا خشونت؟!من فقط گفتم کارتون رو زودتر راه بندازم...آخه ایشون دارن با تلفن حرف میزنن!
_صبر میکنم صحبتشون تموم بشه...سرت رو تو کار خودت میکنی یا...

مرد مسئول قسمت اطلاعات سریعا نگاهش را از رودولف خشمگین دزدید و به کار خود مشغول شد...رودولف اما همچنان با نگاه خاصی به مسئول زن قسمت اطلاعات خیره شد تا صحبت های آن زن با تلفن تمام شود!


یک ساعت بعد!

رودولف تمامی داستان را فهمید...تمامی داستانی که زن مسئول اطلاعات بیمارستان برای کسی که پشت خط بود،در حال بازگو کردن بود...فهمید که "جوزوفینٍ چش سفید" طلاقش را از همسر چهارمش گرفته و مهریه اش را هم تمام و کمال گرفته بود!فهمید که ماریا برای کریسمس که یازده ماه دیگر بود،به خرید عید رفت و یک "تاب صورتی خوجمل" خریده بود،هرچند که نمیتوانست آن را بپوشد،زیرا که "بدریختِ بدترکیبِ قناص" بود!فهمید که "کرولاین ایکبیری" توانسته بود یک پسر "تیکه" برای خودش جور کند که البته "پسره خیلی ازش بهتره،ولی بد سلیقه اس،وگرنه سراغ کرولاین نمیرفت،میومد سراغ من...ایش!" و مردها فقط به دنبال زنهای با آرایش هستند...و بسیاری معلومات مفید دیگر را در این یک ساعت که گوشی تلفن دست آن زن بود،توانست کسب کند...اما حالا بلاخره آن زن پس از ساعت ها فکزنی بی وقفه،خدافظی کرده و گوشی را قطع کرد...و این بدین معنا بود حالا نوبت رودولف بود که جلو برود!
_سلام!
_سلام چیه؟!چه سلامی؟!چه علیکی؟!از صبح داریم کار میکنیم،جون نمونده برامون،عوض دستت درد نکنه است؟!اصلا من شیفتم تموم شد...برین کنار آقا تا جیغ نزدم،میخوام برم خونه استراحت کند!مرسی،اه!

رودولف کف کرد!او به "پسره "ای که سراغ "کرولاین ایکبری" رفته بود و نه سراغ زن مسئول اطلاعات،کاملا حق میداد...بعد از یک ساعت صبوری،دست از پا درازتر نزد مسئول مرد قسمت اطلاعات برگشت!
_هی...تو!
_بله...کمکی از دستم برمیاد؟!
_اره...من پزشکم!
_خب؟!
_خب؟!عه؟! ادامه داره...خب من پزشکم،میخوام برم سر کارم!
_کدوم بخش؟!

رودولف بسیار جلوی خود را گرفت،که نگوید بخش زنان...زیرا که صد در صد دامبلدور به آن بخش برای چکاب مراجعه نخواهد کرد...اما او با خود فکر کرد که واقعا دامبلدور به کدام بخش مراجعه خواهد کرد!
_بخش...چیز...همون بخشی که...همون بخشی که...آم...پیرمردای بالای صد سال و فرتوت و ضعیف و اینا رو کدوم بخش میبرن؟!
_سردخونه؟!
_نه...نه...ببین...یه بابایی هست...با این مواصفاتی که گفتم...پیر و فرتوت و اینا...اینا معمولا میان ایجا،کجا میرن؟!
_میرن برای چکاب؟!
_آها...افرین...همین...من پزشک بخش چکابم!
_آها...همین دکتر جدیده؟!خوش اومدین...بفرمایید،اینم کارتتون حاضره...فقط...آم...یکم چرا خیلی با قیافه الانتون فرق میکنه عکس کارت؟!
_چی؟!خب...من چیزه...چیز....آها!من شکست علاقه خاص خوردم،اصلا داغون شدم از اون روز...قیافه ام هم عوض شده!

سپس قبل از اینکه مسئول اطلاعات بخواهد یا بتواند بیشتر عکس را با قیافه رودولف مقایسه کند،رودولف کارت را قاپید و به سینه خود زد...و سپس به سمت اسانسور حرکت کرد!

اما همین که در آسانسور باز شد و رودولف در آن قدم گذاشت،پرستاری که در آسانسور بود،سریعا جیغی از سر خوشحالی کشید!
_واااااااااااااااااای!دکتر پرفسور وایت؟!آره...کارت رو سینتون اینو نشون میده...وای اقای دکتر دنبالتون بودم!

رودولف اهمیت نمیداد که دکتر وایت نبود...حتی اهمیت نمیداد که هیچوقت در هاگوارتز تدریس نکرده تا پرفسور خطاب شود،همین که یک پرستار زن باکمالات از نظر او،از دیدنش خوشحال باشد و به دنبال اون میگشت،کافی بود که او "پرفسور رودولف وایت" شود!
_بله...خودمم...دنبال من میگشتی؟!همه دنبال من میگردن...همه ساح...چیز..همه خانوما...ولی همه این سعادت رو ندارن پیدام کنن!
_خیلی عالی شد دکتر...الان من رو فرستائن بیام دنبالتون...لطفا باهام بیایین به اتاق لباس ها!

رودولف چشمانش برقی زد...اتاق لباس ها،ساحره ای که به دنبال او میگشت...افکار شیطانی در سر رودولف بود!
آسانسور بلاخره در طبقه ای که "اتاق لباس ها" در آن بود توقف کرد...پرستار از آسانسور بیرون جهید و وارد اولین اتاق موجود در راهرو شد...رودولف هم در حالی که خنده موزیانه ای بر لب داشت،پشت سر او وارد اتاق شد!
_خب پرفسور...لباستون رو در بیارین...
_باکمال میل!
_و اینا رو بپوشین!
_نیازی نیست حالا!
_نه خب...باید لباس اتاق عمل رو بپوشین...من بیرون اتاق منتظرتونم تا سریع بریم اتاق عمل...همه منتظر شمان!

برای رودولف اینکه اتاق عملی آماده بود یا حتی اینکه قرار بود عمل جراحی انجام دهد،در آن لحظه به هیچ وجه اهمیت نداشت...بلکه چیزی که اهمیت داشت این بود که ساحره میخواست از اتاق خارج شود!
_پس شما چی؟!شما لباست رو عوض نمیکنی؟!
_نه...من که پوشیدم لباس اتاق عمل رو...شما باید عوض کنید لباستون رو!
_آم...خب حداقل وایسا ببین من چه هیکلی دارم...یه خالکوبی دارم اصلا هلو!
_نه مرسی...من منتظر شمام بیرون!

و رودولف را در اتاق لباس ها تنها گذاشت...رودولف نیز مایوسانه لباسش را عوض کرد و از اتاق خارج شد...ماسکی به صورت زد و سپس به همراه آن پرستار راهی اتاق عمل شد!
_دوستان...بلاخره پورفسور وایت رو پیدا کردم...خب پرفسور...بفرمایید...این بیمار،بیهوش،منتظر دستان پر توان شما!
_چیکارش کنه دستام؟!
_عمل کنید دیگه...بشکافینش!
_بشکافم؟!هوممم!

رودولف ناگهان بدون اینکه قبل از حرکتش اخطاری به بقیه اعضای اتاق عمل بدهد،قمه ای از روپوش دکتریش بیرون آورد و شکم بیمار نگون بخته را شکافت!
_ام...دکتر...جسارت نمیکنم...این تیغ جراحی مناسب تر نبود؟!در ضمن عمل مغز میخواستیم انجام بدیم،چرا شکمش رو شکافتین؟!
_هی اسمیت...تو که بیشتر از پرفسور وایت حالیت نیس؟!ایشون خفنترین جراح مغز تاریخه...حتما میتونه حتی با شکافتن شکم،مغز بیمار رو عمل کنه...مگه نه پرفسور؟!
_ها؟!آره...صد در صد!

همه با نگاه تحسن آمیزی به رودولف خیره شده بودند...رودولف عرق کرده بود...نمیدانست که چکار باید کند!
_هومممم...این چیه؟!
_از من میپرسین استاد؟!خیلی مایه خوشحالی منه که دارین امتحانم میکنید ببینید بلدم یا نه...این کلیه اس!
_هام...خب...ببریدش،بکنید،بندازینش دور!
_چی...اما دکتر...کلیه نباشه که انسان...
_هیس اسمیت...رو حرف پرفسور حرف نزن...ایشون یه چیزی میدونن حتما...شاید طبق تحقیقاتی که داشتن به این نتیجه رسیدن که کلیه هم مثل آپاندیس عضو زائدی هست!

در همین حین ناگهان،صدایی از بیرون اتاق عمل،توجه رودولف را به خودش جلب کرد...این صدای دامبلدور بود،رودولف به خوبی آن را میشناخت!
_خب بچه ها...من میرم دست به آب...شما مشغول باشین...اجزای غیر ضروری رو بکنین بندازین دور...بذارین سبک بشه این بنده خدا...مشکلش اضافه وزن بود...آم این چیه؟!
_قلبه!
_اینم بندازین دور...داره تکون میخوره؛خوشم نیومد ازش...خب...فعلا!

سپس به سرعت از اتاق عمل حارج شد و توانست دامبلدور را ببیند که وارد اتاق معاینه شد...او نیز سریعا پشت سر او وارد اتاق شد!
_اوه....اومدین دکتر...اینم آزمایشی که هفته پیش برام نوشته بودین فرزندم...من چطورم؟!

رودولف در حالی که ماسک اتاق عمل همچنان بر صورتش بود و لبخند خبیثانه اش را پنهان کرده بود،برگه آزمایش را از دست دامبلدور گرفت...در فکر این بود که چگونه و از چه روشی دامبلدور را بکشد که نگاهش به محتوایت برگه ازمایش افتاد!

فردای آن روز!

لرد ولدمورت در حالی که در صدر مجلس جلسه مرگخوارها نشسته بود،با نگاه پرسشگرانه ای به رودولف خیره شد بود...
_خب رودولف؟!
_چی شده؟!
_منتظریم...چرا خبر مرگ دامبلدور نیومده؟!
_آم...میاد ارباب...یه چن روزی طول میکشه بمیره!
_منظورت چیه؟!
_خب ارباب من نکشتمش...با توجه به برگه آزمایشش تونستم بفهمم که به زودی خودش میمره،چون ایدز داره...خودم توی این برگه ازمایش دیدم!

سیوروس سریعا برگه ازمایش را از دست رودولف قاپید...
_آم...رودولف چجوری تشخیص دادی اینو؟!
_از برگه آزمایش...نمیتونم بهتون توضیح بدم که...شما پزشک نیستین که!
_رودولف...فکر کنم سواد خوندن نوشتن کافیه که آدم بخونه این روش نوشته آزمایش ادرار و نیازی به دونستن علم پزشکی نیست...فک نکنم از آزمایش ادار بشه ایدز رو تشخیص داد!
_چی؟!به تشخیص من شک میکنی؟!میدونی من کیم؟!خفن ترین پزشک جراح مغزم!من خفنم!میفهمی؟!خفن؟!نمیتونی تشخیص بدی چون یکی از عوامی...من قشر فرهیخته جامعه ام...من کسی هستم که...عه؟!ارباب...چرا بلند شدین؟!دارم از خفنیتیم میگم!

لرد اما بدون توجه به حرفهای رودولف به سمت اتاق خود رفت...با خود فکر میکرد که ای کاش شخصی بی جنبه و جوگیر مثل رودولف را مامور این کار نمیکرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/12/12 1:05:37
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 29 بهمن 1394 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدایی که خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوبه!


دوئل من و قمه کش!

-آملیا سوزان بونز!
-بله ارباب؟
-تو اخراجی!
-آخه چرا ارباب؟
-بودجه نداریم حقوقتو بدیم. تو هم بی مصرف ترین مرگخوار ما بودی. اخراجت کردیم. دوست داشتیم اصلا!
-اما ارباب...
-اخراج!
-ارباب...
-بیرون!

و آملیا سوزان بونز اخراج شد.
به همین سادگی!

***

قرار نیست همه چیز مقدمه داشته باشه که! قرار است؟

گاهی اوقات اتفاقات با چنان سرعتی رخ میدهد که شما مجبور میشوید بدوید تا بتوانید پا به پای آنها جلو بروید و در گذشته گیر نکنید. و وای به حالتان اگر در گذشته قفل شوید...
اخراج آملیا برای اهالی خانه ریدل نیز یکی از همان اتفاقات بود! چنان سریع، غیر منتظره و بدون دلیل رخ داد که همه را شگفت زده کرد. البته شگفت زده خالی!
اصلا و ابدا کسی از این قضیه خوشحال نشد که دیگر سه گرگ در خانه آزادانه جولان نمیدهند و هرکسی به آنها نگاه چپ کند، تیکه پاره میشود! اصلا و ابدا سوزان به افتخار اخراج آملیا کل خانه ریدل را رنگ صورتی نزد چون که عمه ی اسبش نخواهد بود که هی به او و دای گیر بدهد! و اصلا و ابدا آرسینوس دور از چشم آملیا کل اهالی خانه ریدل را شام مهمان خودش نکرد چون دیگر هر روز صبح کسی را با پیچ گوشتی و انبردست برای برداشتن ماسکش بالا سر خودش نمیافت! و اصلا و ابدا هکتور برای اینکه دیگر کسی نبود که شبانه در معجونهایش هرچیزی اعم از جوراب ریگولوس تا شامپوی سیوروس بریزد و تنهــــــــا دلیل خرابی معجونهایش شود، خوشحال نبود و معجون "راحت شدیم" ی اختراع نکرده و در گوش تک تک اعضای خانه نریخت! و اصلا و ابداهای متعددی که در جای جای سوراخ سنبه های خانه ریدل به چشم می آمد!

ولی با اینکه تک تک مرگخواران از اخراج آملیا خون دلها خوردند و گریه ها سر دادند و شیرینی ها پخش کردند ... ببخشید یعنی خرماها پخش کردند، خداحافظی آملیا و مراسم وداع با او آنچنان که همیشه دخترک وراجِ ماجرا انتظار داشت پیش نرفت... یعنی اصلا آنگونه پیش نرفت!
***
-خب...من فکر کردم...حالا که میخوام برم... بهتره یک خداحافظی کوتاهی باهاتون داشته باشم...
-نــــــه!
-واااااااای!
-بدبخت شدیم! کوتاه این یعنی ســـــه ساعت! :vay:
-حداقل!
-خب...من دارم چهره های ناراحت شما رو میبینم و میدونم دوری همون قدر که برای من سخته، برای شماها هم سخته. ولی خب... گریه نکنید جون مرلین! به یاد لحظات خوبمون بیوفتید. ما لحظات خوبی با هم داشتیم. خیلی خیلی خوب! مثل اون زمانی که هی میرفتیم با ساحره ها از رودولف پول کش میرفتیم دَدَر دو دور یا ریش مرلینو میکشیدیم و در میرفتیم! یا اون وقتایی که سوزان و دای هی دور از چشم من با هم میرفتن دور دور. اون زمانایی که معجونهای هکتورو میریختیم پای گلهای مورگانا بعد به هر دوتایی شون میخندیدیم و یا ...

و این "اون وقتایی" های آملیا آنقدر طول کشید که ...

-یا اون وقتی که یک بار ریگولوس بهم گفت مخمو خوردی اینقدر حرف زدی و من بهش گفتم که تو اصلا مخ نداری و ... بچه ها؟

آملیا منتظر جواب بچه ها ماند ولی "بچه ها" یی جواب ندادند! و او باز هم صدا کرد:
-بروبچ؟

و هیچ "بروبچ" ی هم جواب ندادند...
-رفیقا؟

و باز هم هیچ...
آملیا نگاهش به برگه ای افتاد که روی زمین جایی که باید "بچه ها" "بروبچ" و "رفیقا" یش می بودند، مانده بود.
نقل قول:

عمه وقت ناهاره. ما دیگه باید بریم. امیدوارم تو راهت موفق باشی!
از طرف برادر زاده ات.
سوزان.


نگاهی به آسمان انداخت. ستاره ها چشمک میزدند.
از کی تنها بود؟
***

بعضی وقتها اصل تقصیر و مشکل از خودمان است!
میخواهیم همه چیز را پیچیده و هوشمندانه و زیرکانه نشان دهیم ولی خب... گاهی بعضی مسائل خیلی ساده تر از این حرفاند. اینقدر مسخره و ساده که به ذهن هیچ مخ و انیشتین و ریوونایی نمیرسد!

نمونه اش همین قضیه آملیا. شاید این پرسش به ذهنتان برسد که خب... بعدش که آملیا اخراج شد چی کار کرد. انتظار دارید بگویم سر به بیابان گذاشت؟ یا اینکه بستنی فروشی باز کرد؟ کتاب زندگی اش را نوشت؟ در شکل دیگری به خانه ریدل بازگشت؟ نه خب! جواب هیچ کدام از اینان نیست. مسئله خیلی ساده تر از این حرفا بود! آملیا بعد از اخراج از مرگخواران برای ثبت نام در محفل اقدام کرد. به همین راحتی!

البته...این شاید فقط برای آملیا به همین راحتی بود. و نه برای رئیس و تک تک اعضای محفل!

***


-
-
-
-
-
-

دامبلدور پیر با ظرافت هر چه تمام تر عینک نیم دایره اش را بالا زد و به دخترک جوان رنگ پریده ی رو به رویش نگاه کرد. یک ساعت تمام بود که به همین صورت به هم خیره شده بودند. گویی باید بالاخره سر صحبت را باز میکرد. با صدای آرام و مهربانی گفت:
-خب فرزندم! تو برای چی اینجایی؟
آملیا سوزان که انگار منتظر همین بود چشمانش برقی زد و شروع کرد:
-میدونی پشمک! منو از مرگخواران اربابمون انداخت بیرون. یعنی یه جورایی اخراجم کرد. وقتی بهش گفتم چرا گفتش چون حقوقمو نداشت که بده. اولش یکم بهم برخورد. ولی خب...ارباب خوشش نمیاد که ماها بهمون بربخوره برای همین منو از اتاقش پرت کرد بیرون و بعدش ارسی رو صدا کرد که بهش بگه مطمئن بشه من همه وسایل و حیوانامو جمع میکنم که با خودم ببرم. خیلی مسخره است! یعنی ارباب فکر کرده من سه تا گرگ و یک جغد و یک سگ و یک گربه و یک خرگوشو یادم میره با خودم ببرم؟ اخه ادم مگه میشه اینقدر حواسش پرت باشه؟ من ادم حواس پرتی نیستم واقعیتش. البته لیلی اعتقاد داره من کلا حواسی ندارم که بخواد پرت بشه مثل همون اعتقادی که من راجع به آرسینوس دارم. اونم اصلا اعصابی نداره که بخواد خرد بشه مثلا. همیشه مرلین با یک حالت ریلکس وار مسخره ای میگه: "من همه چیزو حل میکنم. همه چیز حل میشه. من همه چیزو درست میکنم. نگران نباشید!" و فلان و فلان. یکی نیست بهش بگه برو وزارت خونه تو درست بکن بابا! چون ارباب گفت دیگه حقوقمو نمیده من اومدم اینجا که تو حقوقمو بدی!

تمام این صحبتها چیزی حدود دو دقیقه هم طول نکشید. دهن آملیا با فرمت باز مانده بود و نفس می گرفت. دامبلدور که یک لحظه برای این تغییر موضوع ناگهانی به تنظیمات کارخانه برگشته بود با چند پلک پشت هم حالتش عادی شد و گفـت:
-ولی فرزندم! من نمیتونم حقوق آدم کشی تو رو بدم.
-خب پس من میرم ملتو بغل میکنم تو بیا حقوق آدم نکشی منو بده. باشه؟
-خب...قضیه سر اینکه فرزندم من اگه پول داشتم یک شب به جای سوپ شلغم به این اعضای بیچاره محفل غذای درست و حسابی میدادم!
-یعنی هر شب سوپ شلغم دارید پروف؟ اما اخه من شلغم...
-فرزندم ما اینجا خیلی چیزهای دیگه جز سوپ شلغم داریم! مثل عشق، محبت، وفاداری، صداقت و دلگرمی. ما اینجا پشت همیم و مهم نیست چی بشه! ما همیشه هم دیگه رو دوست داریم و بهم محبت میکنیم.
-چی هست اینایی که میگی؟

و در همین لحظه بود که آلبوس دامبلدور فهمید آملیا نیاز به کمی محبت و عشق ورزیدن دارد. و این... یکی از بدترین فهمیدن هایی بود که دامبلدور در تمام عمرش فهمیده بود!

***


تغییر و تحول همیشه شکه کننده است. مثل "طوفان" !
یهو می آید و میچرخد توی کل زندگیت و کلی چیز را بهم میریزد و میرود. از بی اهمیت چیزها مثل تغییر روابط دوستی تا مهم ترین چیزها مثل جهت موج موهای کسی!

عوض شدن جبهه نیز نسبتا یک تغییر و تحول محسوب می شود!
میدانید آخر وقتی شما از قسمت سیاه به سفید میروید خیلی چیزها متفاوت میشود. اولیش این است که شما عادت به نور زیاد ندارید و تا چند مدت احساس کور بودن میکنید! دومی اش این است که مجبور میشوید هر شب سوپ شلغم بخورید! یا مثلا برای سومی میتوانم این را مثال بزنم که باید بتوانید اسم 1478 ویزلی بچه و نابچه را از حفظ بگویید و آنها را با هم اشتباه نگیرید!

خلاصه اینکه محفل و مرگخواران شاید این فرقهای را با هم داشته باشند ولی مطمئنا یک چیز ثابت شده است و این آن است که ...
در هیچ کدام شما نمیتوانید مثل یک "آدمیزاد" زندگی کنید!

***


-بیدار شو میل! وقت صبحونه است.
-لازم نیست اینو بگی ویو! باور کن واضح تر از این حرفاست!

و واقعا واضح تر از این حرفا بود! اگر شما هم رد شدن 1478 ویزلی را از کنار در خودتان احساس میکردید به احتمال زیاد میفهمید وقت صبحانه است. پشت میز طویل صبحانه در حالی که همه به هم فشرده شده بودند، آملیا با حالتی که حاکی از افسوسش بود نگاهی به مربای شلغم و نان تست جلویش انداخت. با کلی فشار دستانش را ازاد کرد روی میز گذاشت. خانم ویزلی در حالی که موهای کسی که آملیا حدس میزد رون باشد، را با دست مرتب میکرد با لحن مادرانه ای به دخترک تازه وارد گفت:
-آملیا عزیزم! ببخشید برای صبحانه امروز! میدونی که خب... توانایی محفل برای خریدن صبحانه ...

صدایش به خاموشی می گرایید. آملیا نیشخند جانانه ای زد و گفت:
-نه! نه واقعا... خیلی خوبه! من از وقتی که اومدم اینجا علاقه شدیــــــــدی به شلغم در خودم احساس کردم.
-البته که این طوره فرزندم. انسانا میتونن هرچیزی که بخوان رو دوست داشته باشن!
-مثلا من کوییدیچ مشنگی دوست دارم! میخوام برم ورزشگاهشون کوییدیچ مشنگی ببینم. الـــــــــــــان!
-اشکال نداره جیمز! خودم با موتورم میبرمت!
-آره منم میام!
-روباها رو تو ورزشگاه مشنگی راه نمیدن حالا که این طوره!
-جیمز منو اذیت نکنا!
-برادر خونده ی منو تهدید کردی روباهک؟ از دمت آویزونت کنم که درست بشی!
-تد حالا لازم نیست اینقدر عصبانی بشی!
-چی میگی ویکی؟ تد بزن لهش کن آفرین در دفاع از من بیگناه بزن لهش کن!
-تو چه قدرم بیگناهی! آقا گرگه فکر کردی دممو به این راحتی بهت میدم؟
-پسرا آروم آروم! حاجیتون همه رو با خودش میبره ورزشگاه مشنگی اصل...

بوم!

صدای مهیب انفجاری خانه را لرزاند و تک تک اعضا با وحشت به قسمتی از آشپزخانه پناه بردند. یکی پشت ظرف مرباهای شلغم قایم شد و دیگری در دیگ شلغم پلوی ناهارشان و آن یکی پشت ذخیره شلغمهای چند ماه آینده. ولی آملیا ترجیح داد با آرامش هر چه پوکر فیس تر به رو به رویش نگاه کند.

-رکسان!

***


فلش فوروارد، سه سال بعد

-ارباب! ماموریتم تموم شد.
-خب بونز...نتیجه!

شنل پوش که رو به روی لرد تاریکی زانو زده بود با ارامش گفت:
-اونا خیلی با ما فرق نداشتن ارباب! یعنی نه همه چیزشون جز شلغم! شلغم کل زندگیشونو پر کرده بود ارباب. غذاهاشون شلغم بود و عطرهایی که به خودشون میزدن بوی شلغم میداد. از در و دیوار شلغم برای تزئین آویزون کرده بودن ارباب! ارباب اونا به ما، به مرگخواران به چشم یکسری ساحره و جادوگر بیچاره نگاه میکردند که محتاج عشق و محبت اند. چیزهایی که از ابتدا و تا آخر ماموریت من چیزی ازش درک نکردم سرورم. دامبلدور میگفت عشق همون لبخند همیشگی بودلر ارشد روی صورت سوخته اش یا تعارف کیک هاگرید به بقیه است! ولی من هرچی دقیق تر به کیکها یا نیشهای باز اونا نگاه کردم چیزی ندیدم که مشترک باشه یا بشه اسم عشق رو روش گذاشت!
-جز شلغم و از اون بی اهمیت تر عشق، دیگه چی از محفلیها فهمیدی بونز؟
-ارباب اونا یک تفاوت دیگه هم جز شلغم و عشق با ما دارن ارباب.

و ساکت شد. لرد قدم زنان منتظر ماند و وقتی خاموشی طولانی مدت دخترک را دید خودش پرسید.
-خب بونز اون چیه؟
-ارباب شما دستور دادید من برم و از محفلی ها اطلاعات کسب کنم یا چیزهایی رو پیدا کنم که ممکنه محفلی ها رو نسبت به ما برتر کنه یا بهتر نشون بده. هرچیزی که ممکنه شما رو در مقابل دامبلدور ضعیف تر نشون بده.
-درسته بونز. این دستور ما بود و لازم نیست دستور ما رو به خودمون یاد آوری کنی. حالا چی پیدا کردی؟
-طی این سه سال...جز عشق و جز شلغم...چیزی بود که ... که خب تفاوت خیلی فاحشی بین شما و دامبلدور به حساب میومد ارباب. میدونید..اون یک جورایی یک... یک شبه برتری نسبت به شما داره که...

صدایش از ترس ارام تر شده بود.

-که چی بونز؟

صدای لرد از عصبانیت خاموش می لرزید.

-ارباب شما دستور دادید من برم، اون برتری رو پیدا کنم و یا نابود کنم یا برای شما بیارمش و من ... اونو براتون اوردم.

و کیسه ی سربسته ای را جلوی پار لرد گذاشت. ارباب تاریکی با شک و کمی ترس به بسته نگاه کرد. دو دل بود که کیسه را باز کند یا نه. ولی خب باید میدید که چه چیزی دامبلدور را نسبت به او برتر میکند.
با اشاره چوبدستی لرد در کیسه کمی باز شد. لرد کمی سرخ شد و بعد چشمانش از تعجب گشاد گشته به دخترک رنگ پریده ای چشم دوخت که جرئت نداشت آب دهانش را قورت دهد.
صدای زمزمه ی آرامی کل بدن جوان را لرزاند.
-بونز! تو اخراجی. بدون هیچ ماموریت با بازگشتی. اخراج.
-اما ارباب اخه من فقط...
-بیــــــــــــــــــرون! الان!

وقتی آملیا خود را در معرض طلسم اربابش دید با سرعت خارج شد. در زمانی که داشت برمیگشت شنل به کیسه ی روی زمین خورد و ...
ریش های دامبلدور بیرون ریخت!

و آملیا سوزان بونز اخراج شد!
به همین راحتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/11/29 23:29:55
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 26 بهمن 1394 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل من با اسب!



پارچه خاکستری رنگ را از روی آینه کنار کشید...سپس با چشمانی بسته جلوی آینه ایستاد...نفس عمیقی کشید،چشمانش را باز کرد و به آینه زل زد...و تنها خودش را دید.
این امری طبیعی بود که اگر روبروی آینه ای می ایستاد،تنها خودش ببیند...اما موضوع وقتی حالت غیر طبیعی پیدا میکرد که آن آینه یک آینه معمولی نباشد...بلکه این آینه نفاق انگیز بود که او حالا روبرویش ایستاده، و اینکه چیزی در آن غیر خودش نمیدید، غیر طبیعی بود...اینکه آینه نفاق انگیز برای او تبدیل به آینه عادی شود، غیر طبیعی بود.او به زحمت توانسته بود این آینه را پیدا کند، بلکه بتواند حداقل آرزوهایش، خواسته هایش را در آینه ببیند...اما حالا هیچ!
آینه‌ی نفاق انگیز بیان‌گر بزرگترین آرزوهای هر فرد بود. آرزوی هرکسی، هویت ِ اوست..
و آدم بی هویت...آدمی بی‌آرزوست.

ناگهان یک کمد که پشت آیینه بود، لرزیدو توجه اش را از آینه پرت کرد و او را به سمت خودش کشاند...بدون شک لولوخورخوره ای در آن کمد بود...به سمت کمد رفت و درش را باز کرد!
اما...باز هم هم هیچ! لولوخورخوره به چیزی تبدل نشد...شاید چون دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشت...میدانست آدم بی هویت دیگر چیزی برای از دست ندادن ندارد...و میدانست که حالا او یک جادوگر بی هویت است!

نگاهی به تنها پنجره آن اتاق کرد...آن اتاقٍ تاریکِ پر از وسایل و شلوغ، انبار وسایل شکنجه زندان آزکابان بود...جایی که به دنبال آینه نفاق انگیز به آنجا آمده بود...و طبیعتا این اتاق هم توسط دیوانه سازها نگهبانی میشد...و این سایه ای که هر چند دقیقه از جلوی پنجره میگذشت،بدون شک متعلق به یک دیوانه ساز بود!
به سمت پنجره رفت...پنجره به قدری وسعت داشت که بتواند از آن رد شود...از پنجره خارج شد بر روی سقف شیروانی مانند آن قدم گذاشت...دو دیوانه ساز آنجا بود...دیوانه ساز سمت چپ که انگار لبه شیروانی نشسته بود و به ساختمان مخوف آزکابان خیره شده بود، و دیوانه سازی هم در سمت راست، در هوا شناور...و همینکه آن دیوانه ساز سمت راست او را دید،به سمتش آمد!
او نیز بدون هیچ مقاومتی آغوشش را برای دیوانه ساز باز کرد....دیوانه ساز به نزدیک او شد...اما هیچ...هیچ!

دیوانه ساز به سرعت از او دور شد و به سمت دیگری رفت...در نگاه اول حتی شاید اینطور به نظر میرسید که این دیوانه ساز بود که از او فرار کرد...این دیوانه ساز بود که از او ترسید که مبادا خاطراتش شیرینش را بدزد!این دیوانه ساز بود که غم و نا امیدی را در اطراف او حس کرده بود...به قدری مایوس بود که حتی دیوانه ساز ها که کارشان پراکندن یاس بود،از او فراری شده بودند! با خودش فکر کرد که شاید دلیل این امر این است که دیگر امیدی برایش وجود نداشت...شاید برای اینکه اصلا امید و نا امیدی دیگر برایش معنی نداشت!

تلخندی زد...دوباره متوجه آن یکی دیوانه سازی شد که بر لبه بام نشسته بود...به سمت آن دیوانه ساز رفت و کنارش نشست!
_هه...رفیق...تو هم اخراج شدی،به این حال روز افتادی؟!

به دیوانه ساز که شنلش صورتش را پوشانده بود، خیره شد...چه توقع احمقانه ای داشت! مطمئنا دیوانه ساز ها حرف نمیزدند که او منتظر جواب باشد...اما هیچکس نگفته بود که آنها نمیشنود!
_میدونی...اولش خیلی استرس داشتم...من معمولا استرس نمیگیرم...از هیچی...ولی...اون فرق میکرد...توقع نداشتم که قبولم کنن...ولی...

فلش بک
معمولا برای هیچکاری استرس نداشت...اما مثل اینکه اینبار موضوع برایش بسیار مهم بود...مهمترین تصمیمی که در طول زندگیش گرفته بود...بلاخره با راهنمایی و کمک خانواده اش،چندی تن از دوستانش در هاگوارتز،توانسته بود که خانه ریدل مراجعه کند...جایی که لرد تاریکی علامت شوم را بر دستان جادوگران منقش میکرد...اما نه هر جادوگری...تنها جادوگرانی که او بسیار دوست داشت شبیه آنان شود،میتوانستد به خدمت ارباب تاریکی دربیاییند!
و او با خود فکر میکرد بسیار بی تجربه تر از آن است که بتواند علامت شوم را بر ساعد خود ببیند...او تازه کار بود...او چیزی بلد نبود..برای این بود که استرس داشت...ترسیده بود!
_هی پسر...بیا تو!

او را میشناخت...لودو بگمن بود که او را به اتاق لرد فرا خوانده بود. با قدمهایی لرزان به سمت اتاق رفت، اما تلاش میکرد که ضعفی در قدم برداشتنش مشاهده نشود!
بلاخره وارد اتاق لرد شد...نسشته بر مبل چرمی سیاه رنگی کنار شومینه،شخصی که تمام جادوگران از به زبان آوردن اسمش واهه داشتند...درست روبروی او بود...و بدون مقدمه لب به سخن گشود و پرسید:
_کجا زندگی میکنی؟!
_آم..با من هستین؟!
_مطمئنا محل زندگی لودو را میدانیم...پس از تو پرسیدم!
_در حاضر توی یه خراب شده...مهم اینه که میخوام زیر سایه شما زندگی کنیم!

مار بزرگ سیاه رنگی از کنار پایش خزید و خزید تا بلاخره زیر پای لرد،در کنار مبل چنبره زد...
_توی محل اشتباهی زندگی میکنی! کارِت اشکالاتی داره. اشکالاتش جزئی و قابل رفع هستن. می تونیم با هم برطرفشون کنیم. در مقابل، نکات مثبتی داره که نمی شه ندیده گرفت .کروشیو هم بلدی بزنی دیگه؟! نه؟! تایید شد...لودو..آماده اش کن تا علامت شوم رو روی دستاش حک کنیم!

چشمانش برقی زد...او حالا زیر سایه بود...زیر سایه لرد سیاه...همان جایی که متعلق به آن بود...همان جایی که تقدیرش بود!

پایان فلش بک

آه بلندی کشید...به آسمان بالا سرش زل زد!
_اون بهم یاد داد...اونا بهم هویت دادن...اونا منو کردن چیزی که الان هستم!

فلش بک!

فکر میکرد که لرد از ظاهرش ناراضی است...برای این دست به صورتش برد،و ریششش را از ته زد! هر چیزی که لرد از آن ناراضی بود را حاضر بود از ته بزند!
_ریشت رو رو زدی؟!
_بله سرورم!
_و چه کسی بهت این اجازه رو داد؟!
_آم...نمیدونستم باید از شما اجازه بگیرم!
_باید میگرفتی...و برای اینکه یادت بمونه، به نظرم تشریف ببر پایین!
_پایین؟! کدوم پایین؟!
_اون پایین...اونور در ورودی...یعنی برای تو در خورجی...بیرون...برو توی حیاط...اصلا برو دربون خونه وایسا!
_اما بیرون سرده ارباب...چیزه...خب...باشه...پالتوم رو بپوشم،میرم!
_پالتو؟!خیر...حتی بدون پیرهن...همینطوری که الان داری توی خونه تردد میکنی جلوی چشم ما، همینجوری برو بیرون!
_سرده ارباب آخه!
_بالا پایین بپر...بدو...فعالیت بدنی کن...گرم میشی...بدنت هم میاد رو فرم!

به او کار یاد داده بود...باعث شد بدنش بیایید روی فرم...شاید در نگاه اول او را تنبیه کرده بود،اما خود لرد بعدها گفته بود که با این کار امنیت خودش را به او سپرده بود...و چه افتخاری بیشتر از این؟!

پایان فلش بک

همچنان به آسمان خیره شده بود...ستاره ای انگار که برایش چشمک میزد...آسمان بالا سرش تصویر زیبایی بود...البته نه برای او که دیگر در چشمانش هیچ چیز زیبا نبود!
_میدونی چه حسیه که تازه اومده باشی و ازت توی همون مدت کوتاه راضی باشن؟!کسایی که برات مهم هستن...اونا ازت راضی باشن...چه حسی داره...چه لذتی داره!

فلش بک

زیاد طول نکشید که لرد به آنها مامورت داد...او خیلی چیزها را نمیدانست...ولی اولین نفر بود که در ماموریت شرکت کرد...
_کی بود برای مارمولک هفت مرحله گذاشت؟!

او بود که این کار را انجام داده بود...ولی احساس میکرد که اشتباه کرده...و حالا برد قرار بود آن شخصی که چنین عملی انجام داده بود را مجازات کند...به همین خاطر، تردید داشت که آیا دستش را بالا بیارود و خودش را معرفی یا نه...اما ادامه جمله بعدی لرد، خلاف آن چیزی بود که او فکر میکرد...
_راضی ام ازش...هر کی که این کار رو کرد،راضی ام ازش!

به پهنای صورتش خندید...دیگر معطل نکرد و دستش را بالا آورد...
_من بودم ارباب...من بودم...ازم من راضی هستین؟!من میرم دیگه پس...در اوج خدافظی میکنم!
_حرکت بسیار خفنی انجام دادین! در ماموریت شرکت کردین! یادمون باشه بعد از اتمام ماموریت مدالی به شما اهدا کنیم! رو که نیست! از کار شما راضی بودیم! ولی در اوج خداحافظی نکنید!

سپس لرد به او گفت که "خوب کار کردی، در حدی که من رفتم یقه زنت رو گرفتم کشیدم اوردمش دیروز"...و حال او را کسی نمیدانست...کسی نمیدانست که در آن لحظه در او ابرها بود...نه از اینکه همسرش آمده بود! بلکه از اینکه از نظر لرد خوب کار کرده بود!

پایان فلش بک

دیوانه ساز به نظر رسید که به صورت بسیار خفیفی تکانی خورد...و یا شاید باد شنلش را تکان داد...اما او همچنان ادامه داد...به حالتی عصبی شروع به خاراندن موهای سرش کرد...انگار که خاطره ناخوشایندی در ذهنش مرور کرده باشد!
_اون روزا رسید...روزایی که...هوف...اونایی که قبلا بودن، دیگه نبودن...خیلی یکهو...و من امان اوردم به خونه...از شر زندگی پناه اوردم به خونه ای که من رو توش جا داده بود....خونه اش رو خونه ام کرد!

فلش بک

پیچ خوردگی پایش یا هر چیز دیگر بهانه بود...او در روزهای سخت به خانه پناه آورده بود...به هم خانه ای هایش...به صاحب خانه اش...به آنجا پناه آورده بود،زیرا غیر از آن خانه هیچ جا برایش زیبا نبود!
_کارم گره خورده ارباب...همه اش دارم بد میارم!
_شما سه ماه دیگه اصلا یادتون نمیاد مشکلاتتون چی بوده...ولی اون موقع هم احتمالا مشکلات جدیدی خواهید داشت! اون موقع هم می تونین به خاطر بیارین که اینا هم میان و می گذرن و فقط چهره کریه و روح خشن شماست که باقی می مونه! ما سه ماه قبل مشکلی داشتیم که فکر می کردیم نمی شه باهاش زندگی کرد!...ولی همونطور که می بینین، شد!
وقت و انرژی نداشته تونو صرف فکر کردن به مشکلات نکنین! به جاش به ما فکر کنین و از وجودمون نیرو بگیرین!

اما به نظر میرسید گوش او بدهکار نبود...باز هم و باز هم از زمین زمان پیش لرد گله میکرد...و یا شاید تمام گله هایش بهانه هایی بودند...بهانه ای برای صحبت کردن...برای نترکیدن...برای اینکه هیچکس، هیچکس برای او نمانده بود که بتواند برای او غر بزند...و تنها لرد تاریکی بود که تاریکی بود،اما تنها روشنایی دل او بود!
_ارباب...طاقتمون طاق شد!ارباب...تحملم کم شده...زود خسته میشم...هنوز کاری نکردم زده میشم! ارباب...چرا اینقدر فشار؟! ارباب...یه حس بلاتکلیفی مزخرف دارم! ارباب...چه وضعشه؟! ارباب...کمکم کنید!
_قمه کشمان!ما نمی فهمیم چرا شماها بلد نیستین از زندگیتون لذت ببرین؟! چرا نمی خوایین!بزنیم نابودتون کنیم؟اگه شماها رو بندازیم جلوی دیوانه ساز ها یک نگاه چپ هم بهتون نمی ندازه! به جان خودمون! اگه به دلیل احساسات زیبامون ما رو همچون کیکی شکلاتی ببینه، شماها براش کلم بروکلی بخار پز هستین.

در آن روزهای سخت برای او، در همان روزهای سختی که عیار انسانها مشخص میشود،ارزش انسان در نگاه دیگران مشخص میشود،لرد و مرگخواران،برای او پناهگاه بودند!

پایان فلش بک

به نظر میرسید با بیادآوردن پنهاهندگیش به خانه، کمی آرام تر شده...اما سفره دلش حالا برای آن دیوانه ساز،باز شده بود...
_اون روزا چقدر غر زدم...از همه چی...از همه کس...همه اش غر میزدم...بداخلاقی میکردم...عصبی میشدم...اذیت میکردم... و خب طبیعتا ازم ناراحت شد...و بیشتر از اینکه ناراحت بودم، ناراحت شد...میدونی؟! میگفت که نمیبخشه ولی همیشه میبخشید...حتی وقتی که گذاشتم رفتم...حتی وقتی که دنیا رو گذاشتم رو سرم پشتم وایساد...زود برگشتم...و یه مدت بعد...بازم رفتم...خیلی بلند رفتم...و بازم نتونستم دور بشم ازشون...از خونه ام...بازم برگشتم...و بازم منو پذیرفت...آه! خونه ام...هم خونه ای هام...صاحب خونه هم خودش بود...چه خاطراتی...چه زندگی...من اونجا درست شدم...خلق شدم...خودم شدم...هویت پیدا کردم...بازم رفتم، طولانی تر از هر بار...و برای چندمین بار برگشتم...ولی حالا...

سکوت کرد...به قدری این رخداد برایش تلخ بود که حتی توان به زبان آوردنش را نداشت...
_من واقعا دستم نبود...نمیخواستم هی برم، هی بیام...نمیخواستم کلا اصلا هیچوقت برم...نمیخوام برم!

جمله آخر را با فریاد گفت...آه همیقی کشد و ادامه دار:
_نمیخوام برم...اما وقتی اخراج میشی، نری هم میبرنت! من حالا حتی نمیدونم کی هستم...من بدون اون علامت شوم، من نیستم...من هویتی ندارم دیگه...من هیچی ندارم...هیچ!
_حتی اینقدر بی مسئولیتید که بدون توضیح میذارین می رید!

خشکش زد...دیوانه ساز زبان باز کرده بود؟! حرف زده بود؟! و چرا اینقدر صداش آشنا بود؟! صدایش انقدر گرم بود؟!
سوزش ساعد دست چپش را احساس کرد...تنها هنگامی که اربابش نزدیک بود، چنین سوزشی دستانش را، وجودش را در بر میگرفت...حالا فهمیده بود دیوانه سازی در کار نیست...زیر آن شنل، شخص دیگری بود!
و با آنکه جوابش را میدانست باز هم پرسید...
_ارباب...ببخشید...میبخشید؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 بهمن 1394 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هوای سرد ژانویه تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. مردم سرها را در یقه‌ی پالتوها و شال‌گردن‌هایشان فرو کرده بودند و بدون نیم نگاهی به اطراف، مدام از کنار یکدیگر رد می‌شدند؛ اما وسط جمعیت، جوانی با پالتویی سبز رنگ، چشمانی گرد و متعجب و موهایی آشفته ایستاده بود. زل زده بود به نقطه‌ای و نامعلوم. سیگار همچنان در دهانش بود و کبریت تازه روشن شده در دستش. هنوز داشت می‌سوخت، اما ادی کارمایکل توجهی نداشت. تازه مرگ را دیده بود.

فلش بک

قطره ای آب روی سر ادی کارمایکل ریخت. آب آنقدر سرد بود که ادی از جا پرید و به مردی متشخص برخورد کرد. زیر لب زمزمه کرد:
- ببخشید.

مرد ناسزایی گفت، دستی به کتش کشید و راهش را ادامه داد. ادی لبخندی عصبی زد و برای آرامش بیشتر، سیگاری بیرون کشید تا روشن کند. مرد داشت می گفت: "بی ش..." همین که کبریت کشید تا سیگار روی لبش را روشن کند، متوجه نکته ای شد. زمان از حرکت ایستاده بود!

مرد متشخص که داشت ناسزا می گفت، از حرکت ایستاده بود. بخار دهانش در هوا مکث کرده بود. بقیه ی مردم هم همینطور. ادی با تعجب متوجه شد که شعله ی کبریت هم متوقف شده است. سرش را تکان داد. گیج شده بود. باز چه اتفاقی افتاده بود؟

همین که چرخید تا نگاهی به اطراف بیندازد، متوجه شد که در کافه ی کناری اش، شخصی روی میز نشسته و با علاقه چای می نوشد؛ مردی با موهای مشکی مرتب و شانه زده، بینی صاف و کت و شلواری مشکی و یک سبیل باریک مدل قدیمی. تنها شخصی که تکان می خورد، همین مرد بود. ادی نفس عمیقی کشید، سیگار را - که در هوا معلق بود - کنار گذاشت و سمت میز حرکت کرد. مرد داشت کتابی کوچک را می خواند.

ادی صندلی را جا به جا کرد تا بنشیند. مرد که انگار تازه متوجه ادی شده بود، گفت:
- اوه، سلام. الان می گم چای بی... ببخشید، قهوه یا چای؟
- تو کی هستی؟ اینجا چه خبره؟
- طبع عصبی انگلیسی...

مرد لبخندی صمیمی زد و گفت:
- به نظرم چای بهتره. خدمتکار!

بشکنی زد. خدمتکار که از حرکت ایستاده بود، ناگهان تکانی خورد و سمت آن دو آمد. مرد گفت:
- دو تا فنجون چای بیار.

خدمتکار با گیجی برگشت و رفت. ادی پرسید:
- چه خبره؟ چرا زمان متوقف شده؟ چرا فقط من و تو تکون می خوریم؟

مرد آخرین جرعه ی چایش را نوشید، با دستمالی دهانش را پاک کرد و چشمان سیاه تیله مانندش را به او دوخت. گفت:
- راستش را بخواهی، چندان مودبانه نیست تو برخورد اول کسی رو "تو" خطاب کنی. گرچه، اونقدرا هم بد نیس. در واقع چون هم اولین برخورد و هم آخرین برخورده، خرده نمی گیرم. سیگار می کشی؟
- خودم دارم.

متوجه شد که گفتن این جمله دست خودش نبوده. با گیجی سیگار در دهانش گذاشت. مرد فندکی طلایی بیرون آورد و سیگار ادی را روشن کرد. بعد هم سیگار خودش را. چند ثانیه ای در سکوت گذشت تا اینکه ادی بالاخره گفت:
- فک کنم دارم می فهمم...
- اوه، بله. حدست درسته.
- پس... آخرش اینه؟ اینطوری تموم می شه؟

مرد دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما خدمتکار با چای آمد. مرد گونه ی قرمزش را خاراند و اسکناسی پنج پوندی در جیب خدمتکار گذاشت. خدمتکار که انگار چیز زیادی نمی فهمید، سر جایش برگشت و دوباره خشک شد. مرد هورت پر سر و صدایی کشید و گفت:
- اوه... داغه. چی می گفتیم؟ آها. ببین... من فقط یه مامورم. وظیفه ی من اینه که رابط بین این دنیا و اون دنیا باشم. در واقع نمی دونم بعد از مرگ چی می شه. من شماها رو تا جایی که وظیفه دارم می رسونم و بعد، بوم! شماها غیب می شین و من و همکارام بر می گردیم تا بازم شماها رو برسونیم به اونجا.
- مامور؟ از طرف کی ماموریت داری؟
- اوه، کلک! اینم از اون سوالاست ها!

ادی ترجیح داد در این مورد سوالی نپرسد. مرد ادامه داد:
- پس ببین، نمی تونم بهت قول بدم این آخرشه یا نه. شاید وقتی جلوی چشم من محو می شین، واقعا محو می شین. شاید می رین به یه دنیای دیگه یا شاید هم روحتون تجزیه می شه و باز بر می گردین به همین دنیا. کی می دونه؟ من فقط یه مامور ساده ام که اسکناس های زیادی توی جیبم دارم و از چای خوردن لذت می برم. چاییت سرد شد.

ادی با بی علاقگی جرعه ای نوشید و به بیرون زل زد. میدان ترافلگار مثل همیشه بود. مردم هم مثل شیرهای میدان ترافلگار، خشک و بی حرکت بودند. هیچ حرکتی به چشم نمی خورد. ادی پکی به سیگارش زد و گفت:
- خب... پس چرا ما اینجاییم؟ چرا داریم حرف می زنیم؟
- نمی دونم. گفته شده فعلا نگهت دارم تا دستور تازه بیاد. فعلا گپ می زنیم تا ببینیم چه خبری می... اوه!

صدای زنگ موبایل بلند شد. مرد لبخندی زد و صمیمانه گفت:
- خیلی عذر می خوام، یه لحظه.

تلفن را جواب داد.
- بله... بله بله، متوجهم. بله. پس تاریخ بعدی بهم اعلام می شه؟ عالیه قربان. پس من مزاحمتون نمی شم، خدانگهدار.

تلفن را در جیبش گذاشت و با لبخندی عریض گفت:
- خبر خوش! فعلا قراره اینجا بمونی.
- چی؟

ادی گیج شده بود. پرسید:
- ولی مگه قرار نبود بمیرم؟ هیچ سر در نمی آرم!
- اوه، منم سر در نمی آرم. پس زیاد به خودت سخت نگیر. فعلا که زنده ای، پس برو ادامه اش بده و لذت ببر. منم این چای رو تموم کنم و برم سراغ بقیه که منتظر منن. اگه دیر کنم، توبیخ می شم... می دونی که اون تو کارش خیلی جدیه، ها؟

قهقهه ای زد و دنیا دور سر ادی چرخید. حالت تهوع بهش دست داد.


پایان فلش بک

-آخ!
- ..خصیت! جلوی پاش رو هم نگاه نمی کنه!

کبریت که تماماً سوخته بود، به انگشت ادی رسید. ادی با گیجی کبریت را انداخت و در حالی که درک چندانی از اتفاقاتی که اطرافش می افتادند نداشت، خودکار مسیرش را ادامه داد. واقعاً مرگ را دیده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!



He is Nostro dis Parter
Nostr' alma Mater...
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 5 بهمن 1394 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین

ملاقات با مرگ


دختر گفت: «سلام!»
با صدای بلند. رسا. خندان.

مرگ گفت: «سلام.»
خسته. آرام. غمگین.

دختر پرسید: «تو کی هستی؟!»
کنجکاو. هیجان‌زده. متعجب.

مرگ گفت: «من آخرین پاسخم.»
سرشار از کهولت ِ روزگاران.

دختر خندید: «پس تو عشقی!»
با شادی غیر قابل انکاری در صدایش.

****

همه‌چیز خیلی ساده بود. راستش را بخواهید، آدم‌ها فکر می‌کنند چیز عجیبی در مردن وجود دارد. باید حتما اتفاق خاصی بیفتد. هرکسی دلش یک مرگ قهرمانانه می‌خواهد و ویولت بودلر هم استثنا نبود. دلش می‌خواست مثل قهرمان‌ها بمیرد. دلش می‌خواست برای چیزی کشته شود که ارزش دارد.

راستش..
دلش می‌خواست برای یک "دوست" بمیرد..

ولی اتفاق خاصی نیفتاد. میانه‌ی کشمکشی عادی بین مرگخوارها و محفلی‌ها بر سر جان‌پیچ لرد، طلسم ویولت کمانه‌ کرد و به ایلین پرنس خورد. هنوز ایلین به زانو در نیامده، جیغ مورگانا لی‌فای تمام محوطه را لرزاند و برق از سه فاز سفید و سیاه پراند.

می‌دانید.. ویولت بودلر ساحره‌ی قدرتمندی نبود. مورگانا لی‌فای که الهه است به کنار، کمتر از او هم حریفش می‌شدند. بنابراین، بدون آن موج خالص جادو که خشمگینانه ویولت را هدف گرفت، پیکرش را بلند کرد و به درختی کوباند هم..

می‌شد او را کشت..

جسم ویولت بر روی زمین غلتید.
روحش نه.
*****

مرگ گفت: «من عشق نیستم.»
دختر خندید: «ولی مطمئنم یکی عاشقته!»
مرگ غمگین سری تکان داد: «هیچکس من رو دوست نداره.»
دختر..
آغوش گشود.
- من می‌تونم دوسِت داشته باشم!

*****

هنوز نمرده بود. می‌خواست کارش را تمام کند. قدمی به سمت جسم بی‌حرکت ِ کمی آنسوتر برداشت.

و چرخید تا جسمی که از گوشه‌ی سمت راست چشمش دید، به او برخورد نکند. با تکان ِ دستش جسم - یک شلغم ِ سفید؟! - را در هوا پودر کرد و خشمگینانه، برگشت.

یوآن آبرکرومبی با نیشخندی به او می‌نگریست.
- شلغم میوه‌ی مفیدیه!
*****

مرگ ناباورانه به او خیره شد: «ولی نمی‌تونی منو دوست داشته باشی.»
خنده‌ی دختر از این گوش تا آن گوشش کش آمد: «مث‌که منو نشناختی.»
مرگ گفت: «تویی که من رو نشناختی.»
دختر سرش را کج کرد: «چرا. من می‌دونم که تو غمگینی.. و تنهایی.. و همه لیاقت دارن دوست داشته بشن.»

لبخندش کم‌رنگ‌تر شد. گویی به چشمانش راه یافت.
- همه لیاقت دارن دوست داشته بشن.

یا حداقل..
او چنین اعتقادی داشت.

*****

- تو چطوری جرئت می‌کنی..

صدای تیز و برنده‌ی مورگانا را، صدای زنانه و ملایم دیگری برید:
- تو چطور جرئت می‌کنی؟!
*****

دختر گفت: «می‌دونی. تو اونقدرا که خودت فکر می‌کنی بد نیستی.»
مرگ گفت: «من آدما رو می‌کشم.»
دختر گفت: «می‌دونم.»
مرگ گفت: «آدما ازم متنفرن.»
دختر گفت: «می‌دونم.»
مرگ گفت: «من تو رو..»

دختر حرف او را برید.
- عیبی نداره.

لبخند زد:
- من می‌فهمم.. عیبی نداره.. این کاریه که تو باید انجام بدی.. تو خیلی معنی داری.. می‌دونی؟..

سرش را چرخاند به سمت آسمان تیره‌ی پر از ستاره. مرگ هم سرش را چرخاند. تا به حال دقت نکرده بود کجا هستند. به نظرش همیشه تاریکی و خلأ بی انتها بود، ولی اشتباه می‌کرد.

آن‌دو در چمن‌زاری بی‌انتها، زیر آسمان پر ستاره‌ی درخشان ایستاده بودند.

- تو آسمون ِ سیاه، ستاره‌ها قشنگ‌تر دیده می‌شن.

نگاهش را به سمت او برگرداند.
- تو خیلی چیزا رو به آدم ثابت می‌کنی.

چشمانش برق زدند:
- تو آخرین جوابی. یادته؟

مرگ چشمان تیره‌ی غمگینش را به او دوخت.
- پس چرا کسی منو دوست نداره؟

*****

پیکر سیاه‌پوش ِ مرگخواری بالای جسم سرد ویولت زانو زد و دستش را به سمت چهره‌ی گندمگونش دراز کرد تا اندک گرمایی در آن بیابد. قرار نبود کسی را بکشند! قرار نبود کسی بمیرد! قرار بود همه چیز بدون سر و صدا تمام شود!

- نفس بکش! نمیر! نمیر!

می‌دانید، بعضی طلسم‌ها.. رنگ ندارند. صدا ندارند. نشانه‌ای از آنها دیده نمی‌شود. ولی هستند و آدم‌ها را نجات می‌دهند.

مثل بعضی آدم‌ها.

مثل طلسم‌هایی که آن روز از پنجره‌ی اتاق لرد ولدمورت به دور دست‌ها روانه می‌شد.
مثل طلسمی که از دست ِ رنگ‌پریده‌ی مرگخوار جریان داشت و به گونه‌ی سرد ویولت گرما می‌بخشید.
*****

دختر لبخندی زد: «شاید چون صداتو نمی‌شنون.»
مرگ.. مردد نگاهش کرد: «ازم می‌خوای برت گردونم؟»

به چه دلیل دیگری، کسی ممکن بود دوستش بدارد؟

دختر به طلسم‌های آشنا و غریبه که اطرافش را گرفته بودند، نگریست. تمام آنهایی که از او محافظت می‌کردند. تمام آنهایی که دوستش داشتند.

و حالا می‌دید.
- من؟ نه.

با سر به طلسم‌ها اشاره کرد.
- همینا برای من کافی‌ن.

خندید.
مرگ هم خندید.

راستش برای مرگ هم، "همان" کافی بود. همان..
آخرین پاسخ..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 21 دی 1394 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
آريانا دامبلدور_ رودولف لسترنج

منطقه ي تيمز نسبت به بقيه ى نقاط شهر لندن، سرسبز تر و بکر تر بود. يک مکان فوق العاده براى پيک نيک هاى آخر هفته. غذاهاى خوشمزه و بازى هاي دسته جمعي. ولى معمولا افراد از رفت و آمد به آنجا حس خوبى نداشتند. گه گاهى به آنجا سر مى زدند و سريع بازمى گشتند. به همين علت، تيمز اغلب اوقات سوت و کور بود.

آن روز هم طبق معمول اين منطقه غرق در سکوت بود. خورشيد در وسط آسمان مى درخشيد. ارديبهشت ماه و زمين سبز سبز. هوا نه آنقدر گرم بود که عرق کنى و اذيت شوى و نه آنقدر سرد که پالتويى نياز داشته باشى.

نسيم خنکى مى وزيد و موهاى آريانا را به هم مى ريخت. تيمز کم رفت و آمد بود اما آريانا هميشه به آن مکان مى رفت. آريانا ديگر جزء سکوت آنجا شده بود.

بعد از حمله ى سه ماگل، اوايل خوب نمى توانست سر پا بايستد. ضربه هاى بدى خورده و جاى زخم هايش هم ماندگار شده بود.
نمى خواست حرف بزند! نمى خواست ببيند!
و... نمى خواست به ياد بياورد!

اما آرام آرام دست و پاهايش را تکان داد. روزهاى زيادى طول کشيد ولى توانست بلند شود. راه برود. حرف بزند.
تحمل کند!
فقط...
به خاطر پدرش.

کفش هايش را درآورد و قدم روى سبزه ها گذاشت.

**

- از جلوى پنجره بيا کنار! با اونجا وايسادن اتفاقى نمى افته!

باران شديدى مى باريد؛ طورى که حياط خانه پر شده بود از گودال هاى آب. آريانا با انگشتش يک گوشه از شيشه ى باران خورده را تميز کرد. حالا شى ء زرد رنگى را که تا چند لحظه پيش تار بود تشخيص داد. يك گربه که گوشه اى کز کرده بود.
- گفتى... بردنش آزکابان؟

صداى آه آلبوس جوان را از پشت سرش شنيد. حتى مطمئن بود که  برادرش دندان هايش را به هم فشار داد. مراقبت از يک دختر بچه که سد موفقيت هايش شده بود، برايش سخت بود.
- بردنش آزکابان! چون سه تا مشنگ رو کشت. مى دونى کشتن يعنى چى؟ اون تا آخر عمر تو آزکابان مى مونه! برنمي گرده!
- بس کن! مى دونم! دروغ مى گى!

و از خانه بيرون دويد. گربه ى زرد رنگ حالا شروع کرده بود به لرزيدن. نمى توانست بگذارد گربه همان جا يخ بزند.

**

- چرا انقدر اصرار دارى روى اين قضيه؟

آفتاب ديگر داشت غروب مى کرد. باد سردى شروع به وزيدن کرده بود.
- بهم گفته بود که به ماگل ها نزديک نشم... گفته بود تا وختى نتونستى جادوت رو کنترل کنى کار اشتباهى نکن!... و با اين حال که مقصر من بودم... حساب اون سه تا ماگل رو رسيد...
- پس احساس گناه مى کنى؟ فکر مى کنى تقصير تو بود که افتاد زندان!
- نه!

انگار که هول شده باشد، شروع کرد با انگشتش روى خاک نقاشى کردن.
- آبر... احساس گناه نيست... دوسش دارم... مى خوام برگرده... مى خوام بهش قول بدم که ديگه کار اشتباهى نمى کنم... ديگه...

و گريه کرد.

**

اگر کسى نگاهش مى کرد، انگار که داشت بى هدف روى سبزه هاى يک منطقه ى متروکه قدم مى زد. ولى خب هيچ کس بى هدف، هر روز به يک مکان نمى رود.

خم شد و تا از گل هاى زيباى اطرافش بچيند.

**
 

با برخورد رطوبتى به دستش، آرام آرام چشمانش را باز کرد. سرش را که چرخاند گربه ى زرد رنگ را ديد که کنارش نشسته بود و دستش را ليس مى زد. نمى دانست چرا! ولى بدنش درد مى کرد. با اين حال براى گربه اش لبخندى زد و شروع کرد به نوازش آن. مشخص بود که گربه از محبت صاحب جديدش لذت مى برد چون دست از ليس زدن کشيد و با نوازش هاى دختر، چشمانش را بست. آريانا خنديد.

ناگهان در باز شد و آبرفورث که کم مانده بود گريه کند وارد شد. به سمت آريانا رفت و دستش را گرفت. گربه با حالت خصمانه اى جيغ کشيد. جوان اما اصلا گربه را نديد.
- خداروشکر که حالت خوبه...

اما حرفش کامل نشد. در، براى دومين بار باز شد و اين بار آلبوس که سعى مى کرد آرام به نظر برسد، وارد شد. تخت را دور زد و در سمت ديگر آن ايستاد. آبرفورث با غضب زل زد به چشمان آلبوس.
- نگران نباش آريانا... ديگه نمى ذارم " هيچ کس" بهت آسيب برسونه!
- آبرفورث دوباره شروع نکن... اون فقط يه اتفاق بود... منم نمى خواستم اونجورى بشه...

آبرفورث بى توجه به حرف هاى آلبوس همچنان با حرص ادامه داد.
- خودم ازت مراقبت مى کنم! من...
- آبر! گفتم بس کن! حداقل فعلا... مى بينى که حالش خوب نيست!

آريانا دستش را از دست آبرفورث بيرون کشيد و دوباره با گربه مشغول شد. برادرش اما متوجه نشد، يا آنقدر عصبانى بود که نمى توانست متوجه شود. دوباره صداى دعواهاى دو برادر بلند شد. آريانا آرام رو به گربه کرد.
- پدر که بود... از اين دعواها هم نبود... مى دونم يه روز مياد و دوباره همه چى خوب مى شه...

**

دسته گل را که چيد، آن را رو به سمت پايين و شخص نامعلومى گرفت.
- قشنگه؟

البته نه خيلى هم نامعلوم.
گربه ى زردى سريع لاى پاهايش پيچيد و ميييييوى بلندى کرد. آريانا خنديد.
- آره... مى دونم تو زرد دوست دارى و زرد نداره.

دستش را دراز کرد. دو گل زرد هم چيد و به دسته گلش اضافه کرد. سرش را به سمت پايين خم کرد.
- خوبه؟

گربه ميييويى کرد و جلوتر از صاحبش راه افتاد. که اين حرکت يعنى...
- پس راضى اى!

و خودش هم به دنبال گربه به سمت درخت رفت.

**

- در رو باز کنيد لعنتى ها! من بايد با وزير صحبت کنم!

اما صدايش به هيچ جا نرسيد. سرش را تکيه داد به در آهنى و سعى کرد از سوراخ هاى ايجاد شده در طول زمان، نگاهى به داخل بياندازد.

- آريانا!
- يه چيزايى ديده... امممم...
- آرياانا!
- عععع! لاکى چيه؟

لاکرتيا بلک مشخص بود که از لحن دوستش ناراحت شده است.
- مى دونى چند سال گذشته؟

آريانا دکمه هاى پالتويش را بست و دوباره سرش را به در آهنى تکيه داد.
- اين در آهنيه چقدر سرده!
- کسى تا حالا از اونجا برنگشته...
- تو بدون پالتو سردت نيست لاکى؟!
- اونم برنمى گرده...
- برمى گرده!

آريانا با عصبانيت بازگشت... و بعد بغض کرد.
- مى دونم... برمى گرده...

جلو آمد و دستان لاکرتيا را گرفت و لبخند زد.
- بريم فردا بيايم... دستات يخ کرده... بابا دوست نداشت من کسى رو اذيت کنم. اگه برگرده بفهمه، ناراحت ميشه.

**

- مامان مى گفت، گم کردن بدترين اتفاقه. هى چشمت به اين ور و اون وره. هى منتظرى پيداش کنى. هى نگرانى. همه جا، همه وخت فقط حواست هست خوب نگاه کنى... و بدبختى اينه که هيچ وخت نااميد نمى شى... مى گى شايد امروز پيداش کردم... شايد... شايد... بابا!

روى قبر سفيد کنار درخت خم شد و گل ها را روى آن گذاشت.

منطقه ى تيمز اغلب سوت و کور بود. اصولا مردم دوست نداشتند زياد به قبرستان بروند. حتى اگر مکان زيبايى بود. هيچ کس دوست نداشت به آنجا رفت و آمد کند چون کسى... گم شده اى آنجا نداشت.

- مردم نمى تونن درکت کنن چون اونا خودشون درد تو رو ندارن. کسى نمى تونست بفهمه نبودت چقدر سخت بود. نمى تونستم بفهمونم بهشون... که تنها اميدم برگشته بابامه... ازم نگيريدش لطفا! هى نگيد تموم شد و برنمى گرده!

دستش را روى قبر کشيد.
- من پيدات کردم بابا... تو گم شده ى من بودى... نااميد نشدم چون... مى دونستم برمى گردى...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 21 دی 1394 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) v.s آریانا دامبلدور




اون رفته....
.
.
.
.
.
.
.
.
و دیگه برنمیگرده!

_آه!
دوباره با فریاد خودش،از خواب پرید!کابوس...باز هم کابوس...کابوسی که چیزی از آن به خاطر نمی آورد...به محض بیدار شدن،فراموش میکرد که چه خوابی دیده بود...تنها میدانست کابوسی دیده که چنین آشفته شده...کابوسی که در آن دختر مو قرمزی نقش اصلی را بازی میکرد...دختری که رفته و دیگر برنمیگردد!

چند دقیقه ای بر تخت خود به حالت نشسته به گوشه ای خیره شد...چشمانش به آن گوشه و فکرش در جای دیگری بود...صدای خروسی که نزدیک بودن صبح را اعلام میکرد،او را از فکر بیرون آورد!
نوحه خروسی که فریاد میزد صبح دیگری در راه است و شب دیگری رفته و شما بیخبرید!

از تخت برخواست...به سمت آینه رفت...از همیشه رنگ پریده تر بود...موهای بلند و مشکیش را عقب داد و بدون رمق،لباسش را پوشید و از خانه محقرش،در آن محله کارگرنشین خارج شد!
هوای آنجا هیچوقت،هیچوقت خوب نبود...سالها بود که کارخانه های اطراف شهر دودشان را برای این محله هدیه آورده بودند...آسمان خاکستری،رنگ آسمانی بود که او از ابتدا به آن خو گرفته بود!
نفس عمیقی کشید و به قصد مقصد آپارت کرد!

پاق!

هوای کوچه دیاگون،خیلی بهتر از محله اش بود...به همین خاطر نفس عمیقی کشید و به سمت محل کارش حرکت کرد!
خورشید که هنوز خودش را نشان نداده بود،کم کم تصمیم گرفته بود که ظهور کند...و در این هوای گرگ و میش،او تنها از میان مغازه های بسته دیاگون عبور کرد تا به مغازه مورد نظرش رسید...کتاب فروشی دیاگون!

بعد از فارق التحصیلی از هاگوارتز،توانسته بود برای خودش در کتاب فروشی دیاگون کاری دست و پا کند...هرچند شاید استعدادش در معجون سازی و چیزهایی دیگر،در این کتاب فروشی هرز میرفت،اما او هیچوقت توقع زیادی نداشت...شرایط زندگی به او فهمانده بود که نباید توقع زیادی از چیزی داشت!

کرکره مغازه را بالا کشید و وارد مغازه شد...مثل هر روز ابتدا با کمک جادو البته،مغازه را مرتب و تمیز کرده بود...مطمئن بود حالا حالا ها کسی به مغازه او نمی آمد...اما اشتباه میکرد!
_سلام سیوروس!

سیوروس که سرش پایین و سرگرم مرتب کردن مغازه بود،سرش را بالا اورد و با دیدن اولین بازدید کننده امروز مغازه اش،تعجب کرد...
_اینجا چیکار میکنی لوسیوس؟!

لوسیوس مالفوی لبخندی زد...سپس مثل همیشه مغرورانه شروع به قدم زدن در مغازه کرد و کتابی برداشت...سپس همانطور که وانمود میکرد که در حال مطالعه است،گفت:
_اومدم به رفیق قدیمیم سر بزنم...اشکالی داره؟!
_نه...اشکالی نداره...ولی توقع نداری که باور کنم دلیل اومدنت اونم این وقت صبح همینه!

لوسیسوس موزیانه به سیوروس نگاهی کرد...کتاب در دستانش را بست و آن را گوشه ای پرت کرد...
_و خب...اومدم به عروسیم دعوتت کنم!
_نارسیسا؟!
_آره...نگو توقع نداشتی!
_معلومه که داشتم...خیلی خوشحال شدم برای تو نارسیسا!

لوسیوس با ناباوری به سیوروس خیره شد...سپس دوباره شروع به قدم زدن کرد و اینبار شروع به وارندازی مغازه کرد...
_میدونی سیوروس...شاید بهتره تو هم دست به کار بشی!
_در چه مورد؟!
_در مورد اینکه یکی رو پیدا کنی و...
_میدونی نمیخوام درباره اش صحبت کنم!

لوسیوس دست از قدم زدن برداشت...چند ثانیه ای سکوت بین او و سیوروس برقرار شد...بلاخره لوسیوس،هر چند با تردید لب به سخن گوشود...
_اگه هنوز تموم فکر و ذکرت اون دختره مو قرمز،اوانز هس باید بهت بگم که...اوف!

قلب سیوروس به تندی شروع به زدن کرد...سکوت لوسیوس هم ضربان قلبش را تندتر کرد!
_باید چی بهم بگی؟!
_پسره...پاتر...امروز فردا با اوانز ازدواج میکنه!

سیوروس بهت زده به لوسیوس زل زد...تعجب سیوروس از این نبود که که لیلی و جیمز با هم ازدواج خواهند کرد...حداقل یک سالی میشد که مطمئن بود این اتفاق خواهد افتاد...تعجب او از این بود که با آنکه مطمئن بود روزی این اتفاق خواهد افتاد،باز هم تعجب کرده بود!با آنکه هر شب این تصویر رفتن و برنگشتن لیلی را در کابوس هایش دیده بود،باز هم تعجب کرده بود!
از آن روزی که فهمیده بود سرنوشت و تقدیر او و لیلی مثل هم نیست،با هم نیست،از آن روزی که فهمیده بود لیلی فکرش،مرامش و دیدگاهش با او متفاوت است،از آن رزوی که شاید از نگاه لیلی،خودخواسته تمام رشته های مرتبط با لیلی را پنبه کرد بود،میدانست که دیگر لیلی را از دست داده...و میدانست دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود!
_سیوروس....حالت خوبه!
_ها؟!اره...اره...خوبم!

لوسیوس دستش را روی شانه سیوروس قرار داد و گفت:
_بهتره که یه شروع دیگه داشته باشی سیو...خودت میدونی که لیاقتت خیلی بیشتر از کار کردن توی یه کتاب فروشی و بودن با یه دختر مشنگه!
_میخوای بازم بگی که بیام و به شما بپیوندم؟!

لوسیوس با احتیاط نگاهی به اطراف خود کرد تا مطمئن شود که کسی در آن اطراف نیس...سپس درحالی که تن صدایش را به پایین ترین حدی که میتوانست آورده بود،گفت:
_آره...آره...ولی ایندفعه جواب رد نده سیوروس...میدونی چه آینده پرشکوهی در انتظار ماست...به زودی همه جا به کنترل ما درمیاد...من صلاحت رو میخوام!

سیوروس بارها این درخواست را شنیده بود...و همیشه مودبانه آن را رد کرده بود...اما اینبار که همه چی فرق میکرد،پس جوابش هم میبایست فرق میکرد...حالا که لیلی به راه بی بازگشت رفته بود،او هم باید پا در راهی میگذاشت که بازگشتی در آن نبود...بازگشت بی بازگشت!
_من بهتون میپیوندم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/10/21 21:33:55