فکر کردم چون نزدیک ظهره، دیگه جنگ واقعا چنگ بشه!!
--------------------------------
سکوت، فضا را پر کرده بود. هیچ صدایی از کسی بر نمیخاست، گویی این سکوت می خواست تا زمانی که دامبلدور لب به سخن بگشاید، ادامه پیدا کند. ناگهان دامبلدور پیر، با آن ریشهای نقره فامش، سکوت را با صدای گرم خود شکست:
_ چند لحظه ی پیش الان از وزارت خانه تماس گرفتند، و گفتند که با توجه به حرفهای راکود، حمله به تالار اسرار یک رد گم کنی بوده. و مسلما تام به هدفش رسیده.
همگی سر خود را به نشانه ی تاسف تکان دادند. سریوس که مشخص بود از این مسئله سخت در عذاب است، گفت:
_ پروفسور، ما الان باید چه کار کنیم؟!.... می دونید که اگه الیوندر راضی بشه ....
دامبلدور از پپس عینک نیم دایره ای خود، با نگاهش سریوس را به سکوت دعوت کرد و گفت:
_ سریوس! الیوندر هیچ وقت راضی نمی شه؛ در ضمن، تا چند دقیقه ی دیگه، مکان زندانی شدن الیوندر کشف میشه!
*طبقه ی بالای محفل ققنوس*
آنیتا دستان سدریک را در دستانش گرفته بود، چشمانش را به چشمانش دوخته بود وبعد از چند لحظه، توانست لبان کوچکش را برای گفتن مطلبی که گفتن آن برایش بسیار دشوار بود، بگشاید:
_ ببین سدریک.... می دونم که پیمان ناگسستنی بستی که مکان زندانی شدن الیوندر رو نگی، اما...اما این خیلی مهمه که ما ....
سدریک به نشانه ی تاسف سری تکان داد و گفت:
_ نمی تونم!... باور کن!
آنیتا با التماس به او گفت:
_ سدریک.... خواهش میکنم... فقط یه کمی راهنمایی کن. به خاطر من...
سدریک به فکر فرو رفت و بعد از مدتی طولانی گفت:
_ خب... شاید...شاید اینی که میگم، ضرری نداشته باشه:
" اول فامیل تو.... آخر جادوگر سال... هفتم ِ لرد سیاه... دوم ِنام همو.... چارمین از نام موش!"
وقتی معمای سدریک به پایان رسید، تنها می شد علامت سوال را در چشمان آنیتا دید. اما بعد از مدتی با چشمانی گرد شده به سدریک نگاه کرد و با هیجان گفت:
_ سدریک!!... تو...تو... خیلی خوبی!!
و :bigkiss: اتفاق افتاد!!
* دژ مرگ*
صدای فریادهایی جان گداز، از آن دژ مخوف بر می خاست، یعنی صدای عجز و لابه های پیرمردی که در چنگال ولدمورت بود.
ناگهان در برابر چشمان حیرت زده ی پن و لسترنج، لرد سیاه در حالی که می شد خشم و غضب را در چشمانش خواند، از اتاق الیوندر بیرون آمد. و با اشاره ی دست، پن را به اتاقش فراخواند. پن نیز به سرعت لرد سیاه را دنبال کرد.
لسترنج، از این فرصت استفاده کرد و سری به اتاق آن پیرمرد مفلوک زد. خون اطراف او را پر کرده بود و تنها سینه اش که با ضعف بسیار بالا و پایین می رفت، نشانگر حیات او بود.
* در اتاق لرد سیاه*
ولدمورت با خشم و غضب بسیار، بر روی صندلی خود نشست. دستان سفید و بی روحش را در هم فرو کرد، چشمان مار مانندش را ریز کرد و با صدایی که دل هر جنبنده ای را می لرزاند گفت:
_ فقط تا یک ساعت دیگه!
پن که میشد برای اولین بار ترس را در چشمانش دید گفت:
- اما ارباب... شاید حرف زد، شاید...
اما با نگاه غضب آلود لرد، تصمیم گرفت حرف خود را نیمه کاره رها کند. ولدمورت ادامه داد:
_ دیگوری رو هم بکش...اون برای ما یک خطره.
پن با اینکه فکر می کرد چگونه می تواند دیگوری را بکشد، سرش را به نشانه ی مثبت تکانی داد و با تعظیمی بلند بالا، راه خروج را در پیش گرفت.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
کافه محفل ققنوس
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/27
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
از: قدح اندیشه
پستها:
1323

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/1/18 9:46:43
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/07/12
آخرین ورود: چهارشنبه 27 مرداد 1389 22:29
از: مغازهي لوازم جادوي سياه هوكي
پستها:
269

خب سدريك جان... ببخشيد!! من به ذهنم نرسيد چيزي براي ادامه نمايشنامه قشنگت، ولي خوب خودت يه چيزي شروع كرده بودي تموم كردي ديگه چيز خاصي نداشت! سفيد شدي به سلامتي شيريني يادت نره!!! من ادامه رونان رو مي رم.. يادتون باشه سدريك هم سفيد شد!
-----------------------------------------------------------
صداي قدمها، آرام بود... آرام، مانند اسبي كه در خواب است، آرام، مانند رها شدن يك پر از هوا، و آرام، مانند درياچهي آرام!
در قديمي آهني اتاق باز شد. جير جير مي كرد. او اليوندر بيچاره را به ياد جيرجيركي انداخت كه آخرين بار در اتاقش ديده بود. چه خوش دوراني بود!
سايهي بلندي در ميان چارچوب در ظاهر شد. و فردي با ردا و سنل بلند سياه وارد اتاق شد. لرد ولدمورت نگاهي به سه مرگخوار خود كرد و گفت: هنوز چيزي نگفته؟
لسترنج:نه قربان
لرد ولدمورت لبخندي تمسخر آميز بر لب داشت... رو به پيرمرد كرد و گفت: مشكلي نداره. الآن قراره بگه...
دور تر، دور تر و دورتر از آن خانهي شوم تاريك، جايي بود كه عدهاي جادوگر و ساحره نشسته بودند و به شدت فكر مي كردند. ناگهان چهرهاي در ميان آتش شومينه پديدار شد. همه از حيرت ميخكوب شدند، حتي يكي از محفلي ها به پشت روي زمين افتاد!
مرد درون آتش گفت: آلبوس... مردم ليتل هنگلتون گزارش دادهن كه صداهاي فرياد رو از تو خونهي ريدل ها شنيدهن... فرياد هاي دردناك...
و سيريوس بدون اين كه درنگي كند، سنگ قرمز رنگ را از كشو برداشت و آن را در كف دستش فشرد....................
*
ساعتها گذشته است. وزارتخانه ظاهرا خالي است. هيچ جنب و جوشي در آن ديده نمي شود. چهار نگهبان جلوي در ايستادهاند و مانند محسمهي بزرگ زئوس به جلو خيره شدهاند... روي در اعلاميه اي ديده مي شود: « به دليل پيش آمدن ماموريت اضطراري براي وزير و ماموران ارتش وزارتخانه، اين مكان تا اطلاع ثانوي تعطيل است.»
نگهبانان به جلو خيره شدهاند.
چند نفر از خيابان مي گذرند، به سمت اعلاميه مي روند و آن را مي خوانند. از آن جا دور مي شوند.
نگهبانان به جلو خيره شدهاند.
از هر گوشهي خيابان چند نفر به طرز مشكوكي نزديك مي شوند، به طوري كه به سختي مي توان حركت آرام آنان را ديد.
و چند لحظه بعد، سه نگهبان به جلو خيره شده اند. از دهانشان خون بيرون امده و ظاهرا نفس نمي كشند. سه نگهبان؟
*
محيطي سرد و تاريك، و در آن هفت نفر دارند در سكوت راه مي روند. چوبدستي در دست، نقاب بر صورت، شنل سياه بر پشت، حواس در جلو(!)، كفش در پا!
يكي از آنان: نكنه وزارتي ها قايم شدهن تا ما رو غافل گير كنن؟
ديگري: نه بابا... اونا اصلا به ذهنشون نمي رسه ما اينجا بيايم. چون چيز ارزشمندي براي لرد ديگه اين جا نيست. اون چند سال پيش بود كه براي دزديدن گوي پيشگويي اومده بوديم...
يكي ديگر: آره... راست ميگه
و همچنان در سكوت پيش رفتند.
صداي شكستن چيزي آمد. همه بر جاي ميخكوب شدند. چه بود؟ كمي دقت كردند...
يكي از آنان: آهان... سكوت بود!!
*
تالاري دايره اي شكل، با در هاي فراوان كه پس از بسته شدن هر درف تالار به شدت مي چرخيد. آن جا سازمان اسرار بود كه هشت مرگخوار در ميان آن ايستاده بودند.
آن ها به سمت يكي از درها مي رفتند كه صداي قدم هاي شتاب زده اي از بيرون شنيدند... همه ميخكوب شدند. منگنه شدند!
در باز شد و چند نفر كه رداهايي در رنگ هاي گوناگون پوشيده بودند وارد شدند... محفلي ها
مرگخواران خشكشان زد. قرار نبود به اين زودي پيدايشان شود... قرار نبود. و به ناگاه به ذهنشان رسيد:« جسد هاي دم در»
از اين فكر وحشتشان گرفت. يعني همه گير افتاده بودند؟ درنگ نكردند.
جنگ سختي در گرفت. از همهسو طلسم مي آمد و به هر طرف مي رفت. در و ديوار را مي شكافت و فرياد جنگجويان فضا را پر كرده بود. در اين ميان سوسكي از وحشت خود را در ميان سنگ هاي ريزي كه زماني متعلق به ديوار بودند مخفي كرده بود. ناگهان فضا تاريك شد.
صداي چند طلسم ديگر آمد و صداي باز شدن در خروجي و قدم هايي كه با عجله دور مي شدند و فرياد حيرت كساني كه از خشم از فرار دشمن مملو بودند.
*
پن، پتيگرو و لسترنج در بيرون اتاق منتظر بودند... نمي دانستند آن تو چه خبر بود ولي به اين فكر مي كردند كه لرد چه ذهن خلاقي دارد! چه نقشهي ماهرانه اي بود اين كه محفلي ها را با سازمان اسرار گول بزنند تا ذهن آنان را از هدف اصلي خود منحرف كنند.
*
چند نفر دور صندلي گرد امدهاند. مردي با لبي خوني نشسته بود. رداي سياهش پاره شده بود، طوري كه از آستين پارهي آن مي شد علامتي را تشخيص داد. دستان و پاهايش با زنجير بسته شده بود و مردي نيز در ميان سايرين او را با نفرت نگاه مي كرد. لباس نگهباني به تن داشت.
يكي از آنان با لحني خشن و تهديد آميز ولي شمرده گفت: بگو... بقيه،كجان... و، چه، نقشهاي، تو، سر، داريد؟
و وقتي نگاه بي تفاوت مرد را ديد نعرهاي بلند كشيد: با تو ام راكوود پست... با تو ام... بگو........................
-----------------------------------------------------------
صداي قدمها، آرام بود... آرام، مانند اسبي كه در خواب است، آرام، مانند رها شدن يك پر از هوا، و آرام، مانند درياچهي آرام!
در قديمي آهني اتاق باز شد. جير جير مي كرد. او اليوندر بيچاره را به ياد جيرجيركي انداخت كه آخرين بار در اتاقش ديده بود. چه خوش دوراني بود!
سايهي بلندي در ميان چارچوب در ظاهر شد. و فردي با ردا و سنل بلند سياه وارد اتاق شد. لرد ولدمورت نگاهي به سه مرگخوار خود كرد و گفت: هنوز چيزي نگفته؟
لسترنج:نه قربان
لرد ولدمورت لبخندي تمسخر آميز بر لب داشت... رو به پيرمرد كرد و گفت: مشكلي نداره. الآن قراره بگه...
دور تر، دور تر و دورتر از آن خانهي شوم تاريك، جايي بود كه عدهاي جادوگر و ساحره نشسته بودند و به شدت فكر مي كردند. ناگهان چهرهاي در ميان آتش شومينه پديدار شد. همه از حيرت ميخكوب شدند، حتي يكي از محفلي ها به پشت روي زمين افتاد!
مرد درون آتش گفت: آلبوس... مردم ليتل هنگلتون گزارش دادهن كه صداهاي فرياد رو از تو خونهي ريدل ها شنيدهن... فرياد هاي دردناك...
و سيريوس بدون اين كه درنگي كند، سنگ قرمز رنگ را از كشو برداشت و آن را در كف دستش فشرد....................
*
ساعتها گذشته است. وزارتخانه ظاهرا خالي است. هيچ جنب و جوشي در آن ديده نمي شود. چهار نگهبان جلوي در ايستادهاند و مانند محسمهي بزرگ زئوس به جلو خيره شدهاند... روي در اعلاميه اي ديده مي شود: « به دليل پيش آمدن ماموريت اضطراري براي وزير و ماموران ارتش وزارتخانه، اين مكان تا اطلاع ثانوي تعطيل است.»
نگهبانان به جلو خيره شدهاند.
چند نفر از خيابان مي گذرند، به سمت اعلاميه مي روند و آن را مي خوانند. از آن جا دور مي شوند.
نگهبانان به جلو خيره شدهاند.
از هر گوشهي خيابان چند نفر به طرز مشكوكي نزديك مي شوند، به طوري كه به سختي مي توان حركت آرام آنان را ديد.
و چند لحظه بعد، سه نگهبان به جلو خيره شده اند. از دهانشان خون بيرون امده و ظاهرا نفس نمي كشند. سه نگهبان؟
*
محيطي سرد و تاريك، و در آن هفت نفر دارند در سكوت راه مي روند. چوبدستي در دست، نقاب بر صورت، شنل سياه بر پشت، حواس در جلو(!)، كفش در پا!
يكي از آنان: نكنه وزارتي ها قايم شدهن تا ما رو غافل گير كنن؟
ديگري: نه بابا... اونا اصلا به ذهنشون نمي رسه ما اينجا بيايم. چون چيز ارزشمندي براي لرد ديگه اين جا نيست. اون چند سال پيش بود كه براي دزديدن گوي پيشگويي اومده بوديم...
يكي ديگر: آره... راست ميگه
و همچنان در سكوت پيش رفتند.
صداي شكستن چيزي آمد. همه بر جاي ميخكوب شدند. چه بود؟ كمي دقت كردند...
يكي از آنان: آهان... سكوت بود!!
*
تالاري دايره اي شكل، با در هاي فراوان كه پس از بسته شدن هر درف تالار به شدت مي چرخيد. آن جا سازمان اسرار بود كه هشت مرگخوار در ميان آن ايستاده بودند.
آن ها به سمت يكي از درها مي رفتند كه صداي قدم هاي شتاب زده اي از بيرون شنيدند... همه ميخكوب شدند. منگنه شدند!
در باز شد و چند نفر كه رداهايي در رنگ هاي گوناگون پوشيده بودند وارد شدند... محفلي ها
مرگخواران خشكشان زد. قرار نبود به اين زودي پيدايشان شود... قرار نبود. و به ناگاه به ذهنشان رسيد:« جسد هاي دم در»
از اين فكر وحشتشان گرفت. يعني همه گير افتاده بودند؟ درنگ نكردند.
جنگ سختي در گرفت. از همهسو طلسم مي آمد و به هر طرف مي رفت. در و ديوار را مي شكافت و فرياد جنگجويان فضا را پر كرده بود. در اين ميان سوسكي از وحشت خود را در ميان سنگ هاي ريزي كه زماني متعلق به ديوار بودند مخفي كرده بود. ناگهان فضا تاريك شد.
صداي چند طلسم ديگر آمد و صداي باز شدن در خروجي و قدم هايي كه با عجله دور مي شدند و فرياد حيرت كساني كه از خشم از فرار دشمن مملو بودند.
*
پن، پتيگرو و لسترنج در بيرون اتاق منتظر بودند... نمي دانستند آن تو چه خبر بود ولي به اين فكر مي كردند كه لرد چه ذهن خلاقي دارد! چه نقشهي ماهرانه اي بود اين كه محفلي ها را با سازمان اسرار گول بزنند تا ذهن آنان را از هدف اصلي خود منحرف كنند.
*
چند نفر دور صندلي گرد امدهاند. مردي با لبي خوني نشسته بود. رداي سياهش پاره شده بود، طوري كه از آستين پارهي آن مي شد علامتي را تشخيص داد. دستان و پاهايش با زنجير بسته شده بود و مردي نيز در ميان سايرين او را با نفرت نگاه مي كرد. لباس نگهباني به تن داشت.
يكي از آنان با لحني خشن و تهديد آميز ولي شمرده گفت: بگو... بقيه،كجان... و، چه، نقشهاي، تو، سر، داريد؟
و وقتي نگاه بي تفاوت مرد را ديد نعرهاي بلند كشيد: با تو ام راكوود پست... با تو ام... بگو........................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
جزئیات کاربر

سدريك با وقاره خاصي وارد شد...
سدريك:بچه ها يه فكري زده به كلم.
شون:به كلم؟
سدريك:نه به كلم روي ل تشديد داره.
شون:اوكي حالا بوگو ببينيم چي هست؟
سدريك:من ميگم از پشت به محفل حمله كنيم تا حسابي غافلگير بشن.
لرد از پشت درهاي بسته مياد بيرون و در حاليكه داره دست ميزنه ميگه:آفرين آفرين در تمام طوله زندگيم همچين نقشه ي هوشمندانه اي نديده بودم.
و دوباره برميگرده پشت درهاي بسته.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نيم ساعت بعد
دمه در پشتي محفل.
رونان يه جفتك حواله ي در ميكنه و در خورد ميشه.
همه ي مرگخوارا و زندگيخوارا و بروبچ ميريزن تو.
سدريك ميره تو و داد ميزنه:ها محفليا تسليم شيد ما شما رو از پشت غافلگير كرديم.
دامبل چوبدستيشو ميندازه:اي شيطونا اصلا فكرشو نميكردم باريكلا خوب دسته مارو خونديد.بچه ها تسليم شيد ما هيچ شانسي نداريم.
اليوندر از وسطه محفل رد ميشه(براي حفظه سوژه)
اعضاي محفل ميان جلو و چوبدستياشونو ميندازن در ميان اونها آنيتا دامبلدور و متانت و وقار و عظمت خاصي گام برميداشت و با نفرت سدريك را نگاه ميكرد.
سدريك:آه چگونه ميتوانم اينگونه باشم در حاليكه ميتوانم آنگونه باشم؟آيا من بايد اينگونه باشم؟يا آنگونه؟آيا كسي هست كه مرا ياري كند اين قلبه من است كه صدايش مرا ميسوازند و زندگي را براي من تيره كرده آري به راستي من نميتوانم باره اينهمه درد و عذاب را متحمل شوم پس ميگريم و ميگويم نه نه نه.
Cedric Revolution
نوري درخشيد و سدريك كه همانند برادرانه جنوبي ولك جان آه بيا وسط بندري بزن سياه گشته بود ناگهان سفيد شد.
بارقه هاي اميد در چشمانه آنيتا درخشيدن گرفت.
سدريك:آه آنيتا چگ۔نه ميتوانم دوري تو را يحتمل محتمل؟ :bigkiss:
آنيتا:همون :bigkiss:
مرگخوارا و زنده خوارا:
پيتر از وسط صفحه رد ميشه:كسي اليوندرو نديده؟
همه:نه
شون پن دست در جيبش كرد و موبايلشو در آورد و شماره اي رو گرفت:الو ولدي جون خودتي؟بيا يه صحنه ي خفن رومانتيكه آره عينكه ضده كسوفتم بيار.
دو ثانيه بعد لرد در حاليكه اشك گوشه ي چشمهاشو پاك ميكرد به اين صحنه نگاه ميكرد.
سدريك:خب اينجا مگه كافه محفل نيست آني جون بريم كافه گلاسه اي ميلك شيكي هات چاكلتي چيزي بخوريم.
آني:واي
You are my perfect man
لرد:ديگه صحنه ي اكشنه عاطفي نداريد؟
سدريك:نه فعلا.
لرد:پس فعلا.
لرد دود شد رفت هوا.
سدريكم به آنيتا رسيد سيفيد ميفيدم شد قصه ي ما تموم شد.
سدريك:بچه ها يه فكري زده به كلم.
شون:به كلم؟
سدريك:نه به كلم روي ل تشديد داره.
شون:اوكي حالا بوگو ببينيم چي هست؟
سدريك:من ميگم از پشت به محفل حمله كنيم تا حسابي غافلگير بشن.
لرد از پشت درهاي بسته مياد بيرون و در حاليكه داره دست ميزنه ميگه:آفرين آفرين در تمام طوله زندگيم همچين نقشه ي هوشمندانه اي نديده بودم.
و دوباره برميگرده پشت درهاي بسته.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نيم ساعت بعد
دمه در پشتي محفل.
رونان يه جفتك حواله ي در ميكنه و در خورد ميشه.
همه ي مرگخوارا و زندگيخوارا و بروبچ ميريزن تو.
سدريك ميره تو و داد ميزنه:ها محفليا تسليم شيد ما شما رو از پشت غافلگير كرديم.
دامبل چوبدستيشو ميندازه:اي شيطونا اصلا فكرشو نميكردم باريكلا خوب دسته مارو خونديد.بچه ها تسليم شيد ما هيچ شانسي نداريم.
اليوندر از وسطه محفل رد ميشه(براي حفظه سوژه)
اعضاي محفل ميان جلو و چوبدستياشونو ميندازن در ميان اونها آنيتا دامبلدور و متانت و وقار و عظمت خاصي گام برميداشت و با نفرت سدريك را نگاه ميكرد.
سدريك:آه چگونه ميتوانم اينگونه باشم در حاليكه ميتوانم آنگونه باشم؟آيا من بايد اينگونه باشم؟يا آنگونه؟آيا كسي هست كه مرا ياري كند اين قلبه من است كه صدايش مرا ميسوازند و زندگي را براي من تيره كرده آري به راستي من نميتوانم باره اينهمه درد و عذاب را متحمل شوم پس ميگريم و ميگويم نه نه نه.
Cedric Revolution
نوري درخشيد و سدريك كه همانند برادرانه جنوبي ولك جان آه بيا وسط بندري بزن سياه گشته بود ناگهان سفيد شد.
بارقه هاي اميد در چشمانه آنيتا درخشيدن گرفت.
سدريك:آه آنيتا چگ۔نه ميتوانم دوري تو را يحتمل محتمل؟ :bigkiss:
آنيتا:همون :bigkiss:
مرگخوارا و زنده خوارا:
پيتر از وسط صفحه رد ميشه:كسي اليوندرو نديده؟
همه:نه
شون پن دست در جيبش كرد و موبايلشو در آورد و شماره اي رو گرفت:الو ولدي جون خودتي؟بيا يه صحنه ي خفن رومانتيكه آره عينكه ضده كسوفتم بيار.
دو ثانيه بعد لرد در حاليكه اشك گوشه ي چشمهاشو پاك ميكرد به اين صحنه نگاه ميكرد.
سدريك:خب اينجا مگه كافه محفل نيست آني جون بريم كافه گلاسه اي ميلك شيكي هات چاكلتي چيزي بخوريم.
آني:واي
You are my perfect manلرد:ديگه صحنه ي اكشنه عاطفي نداريد؟
سدريك:نه فعلا.
لرد:پس فعلا.
لرد دود شد رفت هوا.
سدريكم به آنيتا رسيد سيفيد ميفيدم شد قصه ي ما تموم شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
جزئیات کاربر

ماروولوي عزيز...اميدوارم منظورت رو درست متوجه شده باشم...ولي فكر نكنم...!آخه پستت تا حدودي پيچيده بود...!
_________________________________________________
دامبلدور چهرهاش را بالا آورد و به و به محفليهايي كه كمابيش نگران و تا حدودي هم مصمم به نظر ميرسيند خيره شد...به نظر نميرسيد لبخندي كه به لب داشت، حاكي از رضايت باشد...لبخندي تلخ ولي در عين حال اميدوار بود...!
آهي كشيد و گفت:
"ما بايد تنهايي وارد عمل شيم..."
نامه را كمي بالا گرفت تا همه آن را ببينند، و بعد با لحني رسمي ادامه داد:
"وزير ميگه اونا فعلا دچار يه مشكل ديگه هستن...يعني ميدونه كه اين موقعيت موقعيت فوقاضطراريه، ولي از واجايي كه وزارت هيچوقت من رو باور نكرده، اين بار هم دراكو ميگه ارتش وزارت دقيقا وقتي وارد عمل ميشه كه ما از سنگ جادوييمون استفاده كنيم...ميگه نميخوان وقتي رو بيهوده تلف كنن واسه گشتن و پيدا كردن..."
بعد، شانههايش را بالا آورد، لبخند مهرباني به چهرهي نا اميد و نگران زد و گفم:
"هوووم... به نظر ميرسه اين چهرهها متعلق به يه محفلي باشن...محفليها هميشه مصمم و قاطع و شجاعاند...!"
همهي حضرا كه هر يك در افكار خود غرق شده بودند،به چشمان دامبلدور خيره شدند...كاملا معلوم بود كه ميخواستند احساسات پشت آنها را بخوانند...آري...درست بود...پشت ان چشمهاي مهربان، اميد و پيروزي ميدرخشيد................
**وزارتخانهي سحر و جادو..."
كارآگاهها همه در اتاق كوچك گردهمايي ويژهي كارآگاهان جمع شده بودند، و داشتند با دقت به صحبتهاي مالفوي، وزير سحر و جادو كه داشت با عجله و شتاب صحبت ميكرد، گوش ميدادند...
مالفوي گفت:
"خوب...پس همهتون ميدونين چي كار بايد بكنين...همگي تو حالت آماده باشين...در صروتي كه من اون نامه رو به اتاقتون فرستادم، به محض ديدنش اقدام ميكنين...نميبينم كسي اينجا بمونه...همه بايد برن...در ضمن...ارتش وزارت ور هم در جا خبردار كني...مفهوم شد...؟"
و با چهرهاي پرسشگر، به چهرهي خشن كاراگاهان خيره شد...كارآگاهان تك به تك سري به تاييد تكان دادند و موافقت كردند...
وزير با سرعت به سمت در چوبي اتاق به اره افتاد، در را باز كرد، و قبل از خروج خود، بدون اينكه رويش را برگرداند، گفت:
"در ضمن...فراموش نكنين كه خيلي زود ارتش وزارتخونه رو هم مطلع كنين..."
و بعد، از اتاق خارج شد و در را محكم پشت سر خود بست.......................
**دژ مرگ،...**
پتيگرو، پن و لسترنج، هر يك روي يكي از مبلهاي راحتي ولو شده بودند و به اوليوندر پير خيره شده ودند، كه به خواب عميقي فرو رفته بود...
پن كه خودش هم كمكم خوابش ميگرفت، دندانهايش را به هم فشرد، و در يك لحظه، كنترل خود را از دست داد ...از جا بلند شد و با يك مشت، محكم به صورت پيرمرد بيچاره كوبيد...
پيرمرد فريادي از درد كشيد و در حالي كه از خواب پريده بود، به سمت ديگر صندلي خم شد...و خون گرم را احساس كرد كه براي چندمين بار در طول آن شب بر روي صورتش جاري شد...
لسترنج فرياد زد:
"شون بشين سر جات...!مگه نشنيدي ارباب چي گفت.../گفت حداقل بايد 3 ساعت صبر كينم...اگه تصميمش عوض نشد، اون وقت ميدونيم باهاش چي كار كنيم..!"
پن كه گويي هنوز هم از دست پيرمرد خشمگين بود ، عقبعقب رفت و روي مبل ولو شد و زيرلب گفت:
"پيرمرد ديوونه...! دو ساعت ما رو اينجا معطل كرده، حالا هم گرفته خوابيده...!"
پيرمرد صورتش را برگرداند ، با چهرهاي خسته، و با چشماني كه تنفر آنها را پر كرده بود، به پن خيره شد...
دهانش را باز كرده بود كه چيزي بگويد، كه صداي قدم هايي آرام، شمرده و با وقار از بيرون اتاق، مانع اين كار شد...............................................
_________________________________________________
دامبلدور چهرهاش را بالا آورد و به و به محفليهايي كه كمابيش نگران و تا حدودي هم مصمم به نظر ميرسيند خيره شد...به نظر نميرسيد لبخندي كه به لب داشت، حاكي از رضايت باشد...لبخندي تلخ ولي در عين حال اميدوار بود...!
آهي كشيد و گفت:
"ما بايد تنهايي وارد عمل شيم..."
نامه را كمي بالا گرفت تا همه آن را ببينند، و بعد با لحني رسمي ادامه داد:
"وزير ميگه اونا فعلا دچار يه مشكل ديگه هستن...يعني ميدونه كه اين موقعيت موقعيت فوقاضطراريه، ولي از واجايي كه وزارت هيچوقت من رو باور نكرده، اين بار هم دراكو ميگه ارتش وزارت دقيقا وقتي وارد عمل ميشه كه ما از سنگ جادوييمون استفاده كنيم...ميگه نميخوان وقتي رو بيهوده تلف كنن واسه گشتن و پيدا كردن..."
بعد، شانههايش را بالا آورد، لبخند مهرباني به چهرهي نا اميد و نگران زد و گفم:
"هوووم... به نظر ميرسه اين چهرهها متعلق به يه محفلي باشن...محفليها هميشه مصمم و قاطع و شجاعاند...!"
همهي حضرا كه هر يك در افكار خود غرق شده بودند،به چشمان دامبلدور خيره شدند...كاملا معلوم بود كه ميخواستند احساسات پشت آنها را بخوانند...آري...درست بود...پشت ان چشمهاي مهربان، اميد و پيروزي ميدرخشيد................
**وزارتخانهي سحر و جادو..."
كارآگاهها همه در اتاق كوچك گردهمايي ويژهي كارآگاهان جمع شده بودند، و داشتند با دقت به صحبتهاي مالفوي، وزير سحر و جادو كه داشت با عجله و شتاب صحبت ميكرد، گوش ميدادند...
مالفوي گفت:
"خوب...پس همهتون ميدونين چي كار بايد بكنين...همگي تو حالت آماده باشين...در صروتي كه من اون نامه رو به اتاقتون فرستادم، به محض ديدنش اقدام ميكنين...نميبينم كسي اينجا بمونه...همه بايد برن...در ضمن...ارتش وزارت ور هم در جا خبردار كني...مفهوم شد...؟"
و با چهرهاي پرسشگر، به چهرهي خشن كاراگاهان خيره شد...كارآگاهان تك به تك سري به تاييد تكان دادند و موافقت كردند...
وزير با سرعت به سمت در چوبي اتاق به اره افتاد، در را باز كرد، و قبل از خروج خود، بدون اينكه رويش را برگرداند، گفت:
"در ضمن...فراموش نكنين كه خيلي زود ارتش وزارتخونه رو هم مطلع كنين..."
و بعد، از اتاق خارج شد و در را محكم پشت سر خود بست.......................
**دژ مرگ،...**
پتيگرو، پن و لسترنج، هر يك روي يكي از مبلهاي راحتي ولو شده بودند و به اوليوندر پير خيره شده ودند، كه به خواب عميقي فرو رفته بود...
پن كه خودش هم كمكم خوابش ميگرفت، دندانهايش را به هم فشرد، و در يك لحظه، كنترل خود را از دست داد ...از جا بلند شد و با يك مشت، محكم به صورت پيرمرد بيچاره كوبيد...
پيرمرد فريادي از درد كشيد و در حالي كه از خواب پريده بود، به سمت ديگر صندلي خم شد...و خون گرم را احساس كرد كه براي چندمين بار در طول آن شب بر روي صورتش جاري شد...
لسترنج فرياد زد:
"شون بشين سر جات...!مگه نشنيدي ارباب چي گفت.../گفت حداقل بايد 3 ساعت صبر كينم...اگه تصميمش عوض نشد، اون وقت ميدونيم باهاش چي كار كنيم..!"
پن كه گويي هنوز هم از دست پيرمرد خشمگين بود ، عقبعقب رفت و روي مبل ولو شد و زيرلب گفت:
"پيرمرد ديوونه...! دو ساعت ما رو اينجا معطل كرده، حالا هم گرفته خوابيده...!"
پيرمرد صورتش را برگرداند ، با چهرهاي خسته، و با چشماني كه تنفر آنها را پر كرده بود، به پن خيره شد...
دهانش را باز كرده بود كه چيزي بگويد، كه صداي قدم هايي آرام، شمرده و با وقار از بيرون اتاق، مانع اين كار شد...............................................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط -رونان- در 1385/1/18 0:22:22
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/18 4:18:43
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/18 4:18:43
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/26
آخرین ورود: یکشنبه 11 تیر 1385 10:39
از: تالار اسلایترین میرم بیرون !!!
پستها:
168

جغد با آرامش به سمت وزارت خانه در حرکت بود ، جایی که شاید کمک آن ها می توانست برای محفل یک برد به حساب بیاید . جغد خیلی نرم و سریع وارد وزارت سحر و جادو شد . در طبقه ی اول به سمت دفتر وزیر حرکت کرد . در وزارت خانه اوضاع کمی نا هماهنگ و به هم ریخته بود . انگار اتفاقی افتاده بود و منتظر دستور وزیر بودند . اتفاقی که همه را گیج کرده بود ، حتی وزیر را .
جغد با چرخشی نرم به دفتر وزیر وارد شد . در یک نگاه میشد سردرگمی وزارت خانه را از دفتر وزیر هم متوجه شد . همه ی کاغد ها و اسناد پراکنده بودند و شخص وزیر ، بین تمام کاغذ ها ، در حالی که سرش را گرفته بود دیده میشد . گویی دست نامریی اتاق را به هم ریخته بود و کسی جلودارش نبود .
وزیر با دیدن جغد دامبلدور سریع بلند شد و آن را گرفت . نامه را از پای جغد باز کرد . از شدت هیجانی که تمام وجودش را گرفته بود ، نمی توانست نامه را در دست بگیرد . نامه از دست وزیر به زمین افتاد . آن را برداشت و با دلهره ای که لحظه لحظه اوج می گرفت ، تای نامه را باز کرد .
دست خط دامبلدور را می شناخت . با خواندن هر خط قدری چشمانش باز تر میشد . انگار او هم متوجه خطر شده بود . نامه را تمام نکرده به سمت میزش رفت . کاغذ ها را با عصبانیت کنار زد و روی یک تکه کاغذ سفید ، چیزی را نوشت . نامه را به پای جغد بست و ان را راهی کرد . به نظر جواب نامه می رسید . جغد به همان نرمی که موقع آمدن در پروازش بود ، به راه افتاد . وزیر با عجله چند کاغذ را جدا کرد و از اتاقش خارج شد . در را پشت سرش با صدای مهیبی بست .
" دژ مرگ "
صدها کیلومتر آن طرف تر (!) در اتاقی تاریک و نمناک ، جایی که نفرت و کینه در هوا موج میزد ، پیر مردی بر روی تک صندلی یک اتاق نشسته بود . به نظر بیهوش می رسید . فضای اتاق ، فضای یک شکنجه گاه را تداعی می کرد . بی شک شکنجه گاهی عظیم بود . پیر مرد تکانی خورد . سرش را کمی بالا گرفت .
در میان انبوه موهای سفید او که در صورتش ریخته بود و چهره ی او را نا مشخص کرده بود ، دو چشم خاکستری که همیشه برق خاصی داشت ، اکنون تقریبا خاموش شده بود . در صورتش هم چند جای کبودی دیده میشد . گویی برای انجام دادن کاری ، توسط او اصرار داشتند . کاری که او از آن امتناع می کرد . برای همین هم او را شکنجه داده بودند .
در با صدایی ضعیفی به سمت داخل باز شد و باریکه ی نوری به داخل راه پیدا کرد . پیرمرد با امیدواری به در چشم دوخت ، انگار آرزوی کمک داشت . ولی با دیدن چهره ی عصبانی لرد ولدمورت ، سرش را پایین افکند .
لرد در حالی که آهسته به سویش قدم بر می داشت ، به آرامش گفت : نگران نباش . خیلی وقت داریم ... می تونی هر وقت که خواستی حرف بزنی .
نفرت پیرمرد هر لحظه اوج می گرفت .
" محفل ققنوس "
آرامشی برقرار بود . سه نفر کنار میزی نشسته بودند و بی هیچ حرفی به میز خیره شده بودند . هیچ کدام حرفی نمی زدند . هر کدام یک شیشه در دست داشتند که هر کدام روی ان ضرب گرفته بودند . منتظر بودند .
در باز شد و پیر مردی خسته با ریشی سفید وارد شد . صدای قدم هایش شنیده نمیشد . به سرعت به میز نزدیک شد . پشت سرش پنج نفر وارد شدند و هر کدام حرفی می زدند . به نظر می رسید اتفاق مهمی افتاده . دامبلدور رو به افراد حاضر در اتاق کرد و گفت :
- خب .. الان نامه ای به دست من رسیده که اعلام آمادگی وزارت رو با ما اعلام کرده . می تونیم روی وزارت حساب کنیم . خب ... حالا ماموریت ما پیدا کردن شخصی است که می تونه برای ما خطر ساز بشه ، الیوندر . خب ؟
سیریوس در حالی که سعی داشت صدایش را آرام جلوه دهد ، گفت :
- خب ... باید چند گروه بشیم . بهتره تو این کار هم از وزارت کمک بگیریم .
جغدی از در وارد شد و به سمت دامبلدور رفت . روی شانه ی او نشست و نامه ای را به او داد . دامبلدور با آرامش نامه را خواند و در حالی که لبخندی بر لب داشت ، گفت :
- مثل این که قضیه تغییر کرد .
جغد با چرخشی نرم به دفتر وزیر وارد شد . در یک نگاه میشد سردرگمی وزارت خانه را از دفتر وزیر هم متوجه شد . همه ی کاغد ها و اسناد پراکنده بودند و شخص وزیر ، بین تمام کاغذ ها ، در حالی که سرش را گرفته بود دیده میشد . گویی دست نامریی اتاق را به هم ریخته بود و کسی جلودارش نبود .
وزیر با دیدن جغد دامبلدور سریع بلند شد و آن را گرفت . نامه را از پای جغد باز کرد . از شدت هیجانی که تمام وجودش را گرفته بود ، نمی توانست نامه را در دست بگیرد . نامه از دست وزیر به زمین افتاد . آن را برداشت و با دلهره ای که لحظه لحظه اوج می گرفت ، تای نامه را باز کرد .
دست خط دامبلدور را می شناخت . با خواندن هر خط قدری چشمانش باز تر میشد . انگار او هم متوجه خطر شده بود . نامه را تمام نکرده به سمت میزش رفت . کاغذ ها را با عصبانیت کنار زد و روی یک تکه کاغذ سفید ، چیزی را نوشت . نامه را به پای جغد بست و ان را راهی کرد . به نظر جواب نامه می رسید . جغد به همان نرمی که موقع آمدن در پروازش بود ، به راه افتاد . وزیر با عجله چند کاغذ را جدا کرد و از اتاقش خارج شد . در را پشت سرش با صدای مهیبی بست .
" دژ مرگ "
صدها کیلومتر آن طرف تر (!) در اتاقی تاریک و نمناک ، جایی که نفرت و کینه در هوا موج میزد ، پیر مردی بر روی تک صندلی یک اتاق نشسته بود . به نظر بیهوش می رسید . فضای اتاق ، فضای یک شکنجه گاه را تداعی می کرد . بی شک شکنجه گاهی عظیم بود . پیر مرد تکانی خورد . سرش را کمی بالا گرفت .
در میان انبوه موهای سفید او که در صورتش ریخته بود و چهره ی او را نا مشخص کرده بود ، دو چشم خاکستری که همیشه برق خاصی داشت ، اکنون تقریبا خاموش شده بود . در صورتش هم چند جای کبودی دیده میشد . گویی برای انجام دادن کاری ، توسط او اصرار داشتند . کاری که او از آن امتناع می کرد . برای همین هم او را شکنجه داده بودند .
در با صدایی ضعیفی به سمت داخل باز شد و باریکه ی نوری به داخل راه پیدا کرد . پیرمرد با امیدواری به در چشم دوخت ، انگار آرزوی کمک داشت . ولی با دیدن چهره ی عصبانی لرد ولدمورت ، سرش را پایین افکند .
لرد در حالی که آهسته به سویش قدم بر می داشت ، به آرامش گفت : نگران نباش . خیلی وقت داریم ... می تونی هر وقت که خواستی حرف بزنی .
نفرت پیرمرد هر لحظه اوج می گرفت .
" محفل ققنوس "
آرامشی برقرار بود . سه نفر کنار میزی نشسته بودند و بی هیچ حرفی به میز خیره شده بودند . هیچ کدام حرفی نمی زدند . هر کدام یک شیشه در دست داشتند که هر کدام روی ان ضرب گرفته بودند . منتظر بودند .
در باز شد و پیر مردی خسته با ریشی سفید وارد شد . صدای قدم هایش شنیده نمیشد . به سرعت به میز نزدیک شد . پشت سرش پنج نفر وارد شدند و هر کدام حرفی می زدند . به نظر می رسید اتفاق مهمی افتاده . دامبلدور رو به افراد حاضر در اتاق کرد و گفت :
- خب .. الان نامه ای به دست من رسیده که اعلام آمادگی وزارت رو با ما اعلام کرده . می تونیم روی وزارت حساب کنیم . خب ... حالا ماموریت ما پیدا کردن شخصی است که می تونه برای ما خطر ساز بشه ، الیوندر . خب ؟
سیریوس در حالی که سعی داشت صدایش را آرام جلوه دهد ، گفت :
- خب ... باید چند گروه بشیم . بهتره تو این کار هم از وزارت کمک بگیریم .
جغدی از در وارد شد و به سمت دامبلدور رفت . روی شانه ی او نشست و نامه ای را به او داد . دامبلدور با آرامش نامه را خواند و در حالی که لبخندی بر لب داشت ، گفت :
- مثل این که قضیه تغییر کرد .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آن چه ثابت و برجاست ، ثابت و برجا نیست . دنیا این چنین که هست نمی ماند .
برتول برشت
برتول برشت
جزئیات کاربر

فاکس در آسمان دیاگون پرواز می کرد. شکوه بالهایش، نفس را در سینه حبس می کرد. مشتری های دیاگون آن را به هم نشان می دادند. فاکس با آرامش، لب پنجره ی مغازه ی الیوندر نشست و از آنجا مغازه را بررسی کرد. همه چیز عادی می نمود. جز یک ران بند میخ دار و چند قطره خون که روی ان و زمین اطراف ریخته شده بود. بعد از اندکی تامل، بال هایش را گشود و خود را در آسمان رها کرد...
دامبلدور در اتاقش مشغول فکر کردن بود. تقریبا می دانست چه اتفاقی افتاده اما باید مطمئن می شد. فکر کردن به این مسئله عذابش می داد. پس سعی کرد خود را با نامه اش مشغول کند. هنوز چند خط بیشتر ننوشته بود که صدای بستن بال یک پرنده از پشت سرش شنیده شد.
دامبلدور با عجله کاغذ پوستی و قلم پرش را روی میز انداخت و دوید تا پنجره را باز کند. به فاکس گفت:"حقیقت داره؟"
تنها یک تکان کوچک سر فاکس باعث شد تا دامبلدور به هم بریزد. آرام آرام رفت تا روی صندلی راحتی خود بنشیند. فاکسس هم پشت سر او آمد و روی لبه ی صندلی نشست.
:"اگه این حقیقت داشته باشه، سیاها خیلی از ما جلو افتادن. با یک غفلت دیگه ی ما اونا می تونن پیروز بشن." به سراغ نامه ی خود رفت و شروع کرد به نوشتن. دامبلدوری که خط خوشش، مانند یک نقاشی می نمود، این چند خط آخر را با تشنج و با عجله نوشت. به سراغ تنها قفس اتاق خود رفت و جغد توی آن را برداشت.جغد قهوه ای به طور غیر طبیعی بزرگ بود. نامه را به پای او بست و گفت:"این رو باید برسونی وزارت خونه." و جغد را از پنجره به بیرون فرستاد.
با عجله راه میرفت و با خود حرف می زد:"وزارت خونه کافی نیست. اونا نمی تونن کار زیادی بکنن. باید محفلی ها رو هم خبر کنم و اونا رو اینجا جمع کنم. شاید بتونیم این عقب افتادگی مون رو جبران کنیم." و رفت و روی صندلی اش نشست. چین های روی پیشانی اش باز پدیدار شد.
دامبلدور در اتاقش مشغول فکر کردن بود. تقریبا می دانست چه اتفاقی افتاده اما باید مطمئن می شد. فکر کردن به این مسئله عذابش می داد. پس سعی کرد خود را با نامه اش مشغول کند. هنوز چند خط بیشتر ننوشته بود که صدای بستن بال یک پرنده از پشت سرش شنیده شد.
دامبلدور با عجله کاغذ پوستی و قلم پرش را روی میز انداخت و دوید تا پنجره را باز کند. به فاکس گفت:"حقیقت داره؟"
تنها یک تکان کوچک سر فاکس باعث شد تا دامبلدور به هم بریزد. آرام آرام رفت تا روی صندلی راحتی خود بنشیند. فاکسس هم پشت سر او آمد و روی لبه ی صندلی نشست.
:"اگه این حقیقت داشته باشه، سیاها خیلی از ما جلو افتادن. با یک غفلت دیگه ی ما اونا می تونن پیروز بشن." به سراغ نامه ی خود رفت و شروع کرد به نوشتن. دامبلدوری که خط خوشش، مانند یک نقاشی می نمود، این چند خط آخر را با تشنج و با عجله نوشت. به سراغ تنها قفس اتاق خود رفت و جغد توی آن را برداشت.جغد قهوه ای به طور غیر طبیعی بزرگ بود. نامه را به پای او بست و گفت:"این رو باید برسونی وزارت خونه." و جغد را از پنجره به بیرون فرستاد.
با عجله راه میرفت و با خود حرف می زد:"وزارت خونه کافی نیست. اونا نمی تونن کار زیادی بکنن. باید محفلی ها رو هم خبر کنم و اونا رو اینجا جمع کنم. شاید بتونیم این عقب افتادگی مون رو جبران کنیم." و رفت و روی صندلی اش نشست. چین های روی پیشانی اش باز پدیدار شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

صدای تق تق ملایم و خیال برانگیزی از آتش درون شومینه به گوش میرسید . در کنار شعله های فروزان آتش وسایل لطیف و زیبایی قرار داشتن که به آرامی حرکت میکردن و صداهای بی نهایت دلپذیری را ایجاد میکردند . صداهایی که هر دغدغه ای رو از انسان میگرفت و او را به عالم رویا میبرد !
درست در کنار شومینه میز بزرگی قرار داشت که مرد سالخورده ای با ریشی بلند و سفید در پشت آن نشسته بود . آلبوس دامبلدور در حالی که نوک انگشتان کشیده اش را به هم چسبانده بود به نظر میرسید که سخت مشغول فکر کردن است . هر از گاهی از سر جایش بلند میشد و اتاق را دور میزد و سپس به سرجایش برمیگشت و روی صندلی اش مینشست و چیزی رو یادداشت میکرد . مدتها بود که سرگرم نوشتن نامه ای بلند بالا بود . او باید همه چیز را برای وزیر سحر و جادو توضیح میداد ، نباید میگذاشت که به همین زودی همه چیز به نفع لرد سیاه تمام بشود ؛ اونم وقتی که جامعه جادوگری بیش از همیشه در معرض خطر قرار گرفته است !
او بار دیگر دست از نوشتن برداشت و به آتش دفترش خیره شد . از چین های پیشانیش میشد فهمید که سخت در حال فکر کردن است . ناگهان مانند کسی که برق گرفته باشدش به خودش آمد و در حالی که عینک نیم دایره اش را روی صورتش صاف میکرد زیر لب گفت :
- آره خودشه !
و روی کاغذ پوستینی که جلویش قرار داشت خم شد و دوباره شروع به نوشتن کرد . اما خیلی سریع دست از نوشتن برداشت ! ولی ایندفعه نه بخاطر نامه اش ؛ بلکه وجود جادویی را حس میکرد ، جادویی که تنها مخصوص ارتباط میان اعضای محفل بود . او به آرامی از سرجایش بلند شد و به پنجره پشت میزش نزدیک شد و آن را گشود .
بلافاصله برخورد نسیم شبانه بر صورتش را احساس کرد . دامبلدور که معلوم بود منتظر چیزی است چشمهایش را ریز کرد و به آسمان چشم دوخت . بار دیگر شب شده بود و ستارگان آسمان را پوشانده بودند . در نگاه اول همه چیز به نظر عادی میرسید . اما نه ! منشاء نوری از دور نمایان میشد . نور عجیب همانطور که بزرگ و بزرگتر میشد رفته رفته به سمت پنجره دفتر دامبلدور جلو میامد . در این مدت دامبلدور تنها با قیافه ای جدی نظاره گر بود .
سرانجام از دور گرگی نورانی نمایان شد که همانطور که نورافشانی میکرد چهارنعل به آنجا نزدیک میشد . دامبلدور زیر لب گفت :
- آه پاترونوس نیمفادورا !
پاترونوس با سرعت به جلو حرکت میکرد و تقریبا با دامبلدور فاصله ای نداشت . نور پاترونوس آنقدر قوی بود که تمام صورت دامبلدور رو روشن کرده بود ، به همین دلیل به راحتی میشد چینهای صورتش را در تاریکی شب تشخیص داد .
سرانجام پاترونوس درست در مجاورت صورت دامبلدور قرار گرفت لحظه ای در هوا ثابت ماند سپس تبدیل به بخار شد .
دامبلدور چند لحظه به فکر فرو رفت . یعنی چه اتفاقی افتاده بود . آیا مرگخواران واقعا در دیاگون بوده اند ؟ آیا کسی کشته شده بود ؟
دامبلدور نیز که ظاهرا به همین موضوع می اندیشید به آرامی به سمت پرنده آتشین رنگ زیبایی رفت که یک گوشه اتاق روی چوب مخصوصش به خواب عمیقی فرو رفته بود .
او به آرامی دستش را جلو برد و بر روی سر پرنده کشید و سپس آرام زیر لب گفت :
- فاکس باید برام خبر بیاری ! ( با توجه به رول قبلی : باید بری دیاگون ببینی نزدیک مغازه الیوندر چه اتفاقی افتاده . این قسمت به عنوان پاورقی بود )
پرنده که ظاهر فاکس نام داشت به آرامی چشمهایش را باز کرد و به دامبلدور خیره شد سپس به آرامی سرش را به اندازه چند سانت تکون داد . لبخند محوی بر لبان دامبلدور نشست . چند لحظه سکوت برقرار شد ، ناگهان فاکس بالهای زیبایش را از هم گشود و پرواز کنان از پنجره دفتر خارج شد و ظرف مدت کوتاهی در آسمان بی کران نیز ناپدید شد .....
----------
هوووم هرکس میتونه خودش رول رو به میل خودش جلو ببره ولی منظور من در اصل این بود که دامبلدور فقط به وسیله یکی از محفلی ها شنیده که توی دیاگون یه ناآرامی در نزدیکی مغازه الیوندر به وجود اومده .
درست در کنار شومینه میز بزرگی قرار داشت که مرد سالخورده ای با ریشی بلند و سفید در پشت آن نشسته بود . آلبوس دامبلدور در حالی که نوک انگشتان کشیده اش را به هم چسبانده بود به نظر میرسید که سخت مشغول فکر کردن است . هر از گاهی از سر جایش بلند میشد و اتاق را دور میزد و سپس به سرجایش برمیگشت و روی صندلی اش مینشست و چیزی رو یادداشت میکرد . مدتها بود که سرگرم نوشتن نامه ای بلند بالا بود . او باید همه چیز را برای وزیر سحر و جادو توضیح میداد ، نباید میگذاشت که به همین زودی همه چیز به نفع لرد سیاه تمام بشود ؛ اونم وقتی که جامعه جادوگری بیش از همیشه در معرض خطر قرار گرفته است !
او بار دیگر دست از نوشتن برداشت و به آتش دفترش خیره شد . از چین های پیشانیش میشد فهمید که سخت در حال فکر کردن است . ناگهان مانند کسی که برق گرفته باشدش به خودش آمد و در حالی که عینک نیم دایره اش را روی صورتش صاف میکرد زیر لب گفت :
- آره خودشه !
و روی کاغذ پوستینی که جلویش قرار داشت خم شد و دوباره شروع به نوشتن کرد . اما خیلی سریع دست از نوشتن برداشت ! ولی ایندفعه نه بخاطر نامه اش ؛ بلکه وجود جادویی را حس میکرد ، جادویی که تنها مخصوص ارتباط میان اعضای محفل بود . او به آرامی از سرجایش بلند شد و به پنجره پشت میزش نزدیک شد و آن را گشود .
بلافاصله برخورد نسیم شبانه بر صورتش را احساس کرد . دامبلدور که معلوم بود منتظر چیزی است چشمهایش را ریز کرد و به آسمان چشم دوخت . بار دیگر شب شده بود و ستارگان آسمان را پوشانده بودند . در نگاه اول همه چیز به نظر عادی میرسید . اما نه ! منشاء نوری از دور نمایان میشد . نور عجیب همانطور که بزرگ و بزرگتر میشد رفته رفته به سمت پنجره دفتر دامبلدور جلو میامد . در این مدت دامبلدور تنها با قیافه ای جدی نظاره گر بود .
سرانجام از دور گرگی نورانی نمایان شد که همانطور که نورافشانی میکرد چهارنعل به آنجا نزدیک میشد . دامبلدور زیر لب گفت :
- آه پاترونوس نیمفادورا !
پاترونوس با سرعت به جلو حرکت میکرد و تقریبا با دامبلدور فاصله ای نداشت . نور پاترونوس آنقدر قوی بود که تمام صورت دامبلدور رو روشن کرده بود ، به همین دلیل به راحتی میشد چینهای صورتش را در تاریکی شب تشخیص داد .
سرانجام پاترونوس درست در مجاورت صورت دامبلدور قرار گرفت لحظه ای در هوا ثابت ماند سپس تبدیل به بخار شد .
دامبلدور چند لحظه به فکر فرو رفت . یعنی چه اتفاقی افتاده بود . آیا مرگخواران واقعا در دیاگون بوده اند ؟ آیا کسی کشته شده بود ؟
دامبلدور نیز که ظاهرا به همین موضوع می اندیشید به آرامی به سمت پرنده آتشین رنگ زیبایی رفت که یک گوشه اتاق روی چوب مخصوصش به خواب عمیقی فرو رفته بود .
او به آرامی دستش را جلو برد و بر روی سر پرنده کشید و سپس آرام زیر لب گفت :
- فاکس باید برام خبر بیاری ! ( با توجه به رول قبلی : باید بری دیاگون ببینی نزدیک مغازه الیوندر چه اتفاقی افتاده . این قسمت به عنوان پاورقی بود )
پرنده که ظاهر فاکس نام داشت به آرامی چشمهایش را باز کرد و به دامبلدور خیره شد سپس به آرامی سرش را به اندازه چند سانت تکون داد . لبخند محوی بر لبان دامبلدور نشست . چند لحظه سکوت برقرار شد ، ناگهان فاکس بالهای زیبایش را از هم گشود و پرواز کنان از پنجره دفتر خارج شد و ظرف مدت کوتاهی در آسمان بی کران نیز ناپدید شد .....
----------
هوووم هرکس میتونه خودش رول رو به میل خودش جلو ببره ولی منظور من در اصل این بود که دامبلدور فقط به وسیله یکی از محفلی ها شنیده که توی دیاگون یه ناآرامی در نزدیکی مغازه الیوندر به وجود اومده .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

پتيگرو، مثل هميشه براي اينكه به لرد خودش نشان دهد كه چهقدر وفادار اوست و چه قدر فرمانبردار او، به سرعت در حالي كه از سر و رويش عرق ميريخت وتمامي تلاشش را به كار بسته بود تا كوچكترين اشتباهي را نكند، به سمت اوليوندر كه با بيحالي و با چشمان وحشتزده روي زمين ولو شده بود، رفت تا او را بلند كند كند...
لسترنج، با بيحالي چوبدستيش را به مست پير مرد گرفت، و در حالي كه پتيگرو را ناديده ميگرفت، گفت:
"لوكوموتيو..."
پيرمرد از زمين كنده شد و در هوا معلق شد...عرق سردي بر روي پيشاني اوليوندر نشست...ميداست كه اينها آخرين لحظات خوش زندگيش هستند...
پتيگرو كه از اين حركت لسترنج رنجيده بود، پشت چشمي به او نازك كرد و زيرلب گفت:
"خودم ميتونستم بلندش كنم...!"
لرد با لحني خشن و جدي گفت:
"بس كنيد...وقت كمه..بياريدش به دژ مرگ...!"
و بعد، شنلش را در هوا شناور كرد و لحظاتي بعد، ديگر اثري از او در ان اتاق نبود...
پتيگرو با چشماني سرد و بيروح با لسترنج خيره شد و گفت:
"خوب...زود باش...بيا بريم...!"
پن، با خوابالودگي در حالي كه نوك چوبدستيش را روشن كرده بود و داشت اتاق را بررسي ميكرد، گفت:
"نه...به نظر من بهتره يه دفاعي واسه اينجا درست كنيم تا كسي متوجه نشه اوليوندر رو داريم ميبريم...!"
اوليوندر كه كماكان در هوا معلق بود و داشت از شدت وحشت از حال ميرفت، از ميان دندانهاي به هم فشردهش گفت:
"هر كاري بكنين محفليها يا شايد هم وزارتيها به زودي پيداتون ميكنن و منو نجات ميدن...!"
لسترنج با لحني تند گفت:
"تو ساکت شو پيرمرد...كسي از تو نظر نخواست..!"
و بيتوجه به چهرهي در هم رفتهي او، رو به شون كرد و گفت:
"راست ميگي...به نظرم يه سپر و ديوار نامرئي قوي ايجاد كنيم...فقط زود باش كه ممكنه يكي بياد تو..."
پن در يك چشم به هم زدن، يه ديوار نامرئي قوي را درست پشت در ورودي به وجود آورد، و بعد پوزخندي زد...
پتيگرو فرياد زد:
"زود باشين ديگه...!اصلا دلم نمي خواد لرد شكنجم كنه...
لارا هم متقابلا نگاه خشني به او انداخت، و بي هيچ حرفي، در حالي كه از جيب ردايش كيسهاي از پودر فلو را در ميآورد، به سمت شومينه رفت...!
پن گفت:
"خوب چرا آپارات نكنيم...؟ آپارات كه امنتره...!"
پتيگرو با شور و شوق گفت:
"لرد بهم گفت كه آپارات كردن تو اينجا ممكن نيست...ولي نميدونم لرد چطور يبش زد...!"
لسترنج پودر ار درون شعلهي فروزان و سرخ رنگ ريخت، و در حالي كه سبزرنگ شدن ان را نظاره ميكرد، زيرلب گفت:
"اونش ديگه به ما مربوط نيست...!"
بعد رو به پن و پتيگرو كرد و گفت:
"من و پيرمرد اول ميريم...مكان رو كه ميدونين خونهي ريدلا..."
وقتي برگشته بود تا پيرمرد معلق دره وا و خود را وارد آتش كند، پن گفت:
"اما من هنوز هم فكر ميكنم بهتر بود ميرفتيم به مخفيگاه...چون محفليها ميتونن وارد دژ مرگ شن و تازه اونجا همون اول به ذهنشون ميرسه...!"
لسترنج در جواب گفت:
"خودتون كه ميدونين...دژ مرگ بهترين جا براي مجبور كردن يكيه...!"
پوزخ ندي زد، و بعد گفت:
"و البته محفليها به اين زودي با خبر نمي شن...تا اونا به خودشون بيان، ما اون رو مجبور كرديم تا سوگند همكاري بخوره...!"
هر سه پوزخندي زدند و لسترنج به همراه پيرمرد پا در درون شعلهي رقصان سبز رنگ گذاشت....................
**دژ مرگ...**
لرد ولدمورت،بر روي مبل راحتي خود نشسته بود، و داشت انتظار ميكشيد...چرا نيامدند...؟ كمكم داشت عصباني ميشد...ميدانست كه حالاحالاها بايد پيدايشان شود...
از روي مبل بلند شد، و شروع به قدمزدن دز محوطهي وسيع اتاق كرد...بوي نمناكي اتاق را فرا گرفته بود و به نظر ميرشيد كه كسي به جز لرد در آن زيرزمين وجود ندارد...صداهايي از بالا ميامد...صداهاي غيژغيژ كف چوبي و كهنهي خانهي ريدلها كه سالها بود در سكوت محض فرورفته بود...
صداها كمكم نزديك ژميشدند...
لردولدمورت با آرامش رويش را به طرف در كرد و منتظر ماند...لحظات شيرين نزديك بودند...به خوبي ميدانست كه چند دقيقه شكنجه براي پيرمردي به آن نحيفي، به خوبي ميتواند راهي باشد براي اينكه پيرمرد را وارد ارتش سياه كند...واقعا لذت بخش بود...
در باز شد، و پتيگرو، لسترنج و پن،به همراه اوليوندر وارد اتاق شدند........................................
لسترنج، با بيحالي چوبدستيش را به مست پير مرد گرفت، و در حالي كه پتيگرو را ناديده ميگرفت، گفت:
"لوكوموتيو..."
پيرمرد از زمين كنده شد و در هوا معلق شد...عرق سردي بر روي پيشاني اوليوندر نشست...ميداست كه اينها آخرين لحظات خوش زندگيش هستند...
پتيگرو كه از اين حركت لسترنج رنجيده بود، پشت چشمي به او نازك كرد و زيرلب گفت:
"خودم ميتونستم بلندش كنم...!"
لرد با لحني خشن و جدي گفت:
"بس كنيد...وقت كمه..بياريدش به دژ مرگ...!"
و بعد، شنلش را در هوا شناور كرد و لحظاتي بعد، ديگر اثري از او در ان اتاق نبود...
پتيگرو با چشماني سرد و بيروح با لسترنج خيره شد و گفت:
"خوب...زود باش...بيا بريم...!"
پن، با خوابالودگي در حالي كه نوك چوبدستيش را روشن كرده بود و داشت اتاق را بررسي ميكرد، گفت:
"نه...به نظر من بهتره يه دفاعي واسه اينجا درست كنيم تا كسي متوجه نشه اوليوندر رو داريم ميبريم...!"
اوليوندر كه كماكان در هوا معلق بود و داشت از شدت وحشت از حال ميرفت، از ميان دندانهاي به هم فشردهش گفت:
"هر كاري بكنين محفليها يا شايد هم وزارتيها به زودي پيداتون ميكنن و منو نجات ميدن...!"
لسترنج با لحني تند گفت:
"تو ساکت شو پيرمرد...كسي از تو نظر نخواست..!"
و بيتوجه به چهرهي در هم رفتهي او، رو به شون كرد و گفت:
"راست ميگي...به نظرم يه سپر و ديوار نامرئي قوي ايجاد كنيم...فقط زود باش كه ممكنه يكي بياد تو..."
پن در يك چشم به هم زدن، يه ديوار نامرئي قوي را درست پشت در ورودي به وجود آورد، و بعد پوزخندي زد...
پتيگرو فرياد زد:
"زود باشين ديگه...!اصلا دلم نمي خواد لرد شكنجم كنه...
لارا هم متقابلا نگاه خشني به او انداخت، و بي هيچ حرفي، در حالي كه از جيب ردايش كيسهاي از پودر فلو را در ميآورد، به سمت شومينه رفت...!
پن گفت:
"خوب چرا آپارات نكنيم...؟ آپارات كه امنتره...!"
پتيگرو با شور و شوق گفت:
"لرد بهم گفت كه آپارات كردن تو اينجا ممكن نيست...ولي نميدونم لرد چطور يبش زد...!"
لسترنج پودر ار درون شعلهي فروزان و سرخ رنگ ريخت، و در حالي كه سبزرنگ شدن ان را نظاره ميكرد، زيرلب گفت:
"اونش ديگه به ما مربوط نيست...!"
بعد رو به پن و پتيگرو كرد و گفت:
"من و پيرمرد اول ميريم...مكان رو كه ميدونين خونهي ريدلا..."
وقتي برگشته بود تا پيرمرد معلق دره وا و خود را وارد آتش كند، پن گفت:
"اما من هنوز هم فكر ميكنم بهتر بود ميرفتيم به مخفيگاه...چون محفليها ميتونن وارد دژ مرگ شن و تازه اونجا همون اول به ذهنشون ميرسه...!"
لسترنج در جواب گفت:
"خودتون كه ميدونين...دژ مرگ بهترين جا براي مجبور كردن يكيه...!"
پوزخ ندي زد، و بعد گفت:
"و البته محفليها به اين زودي با خبر نمي شن...تا اونا به خودشون بيان، ما اون رو مجبور كرديم تا سوگند همكاري بخوره...!"
هر سه پوزخندي زدند و لسترنج به همراه پيرمرد پا در درون شعلهي رقصان سبز رنگ گذاشت....................
**دژ مرگ...**
لرد ولدمورت،بر روي مبل راحتي خود نشسته بود، و داشت انتظار ميكشيد...چرا نيامدند...؟ كمكم داشت عصباني ميشد...ميدانست كه حالاحالاها بايد پيدايشان شود...
از روي مبل بلند شد، و شروع به قدمزدن دز محوطهي وسيع اتاق كرد...بوي نمناكي اتاق را فرا گرفته بود و به نظر ميرشيد كه كسي به جز لرد در آن زيرزمين وجود ندارد...صداهايي از بالا ميامد...صداهاي غيژغيژ كف چوبي و كهنهي خانهي ريدلها كه سالها بود در سكوت محض فرورفته بود...
صداها كمكم نزديك ژميشدند...
لردولدمورت با آرامش رويش را به طرف در كرد و منتظر ماند...لحظات شيرين نزديك بودند...به خوبي ميدانست كه چند دقيقه شكنجه براي پيرمردي به آن نحيفي، به خوبي ميتواند راهي باشد براي اينكه پيرمرد را وارد ارتش سياه كند...واقعا لذت بخش بود...
در باز شد، و پتيگرو، لسترنج و پن،به همراه اوليوندر وارد اتاق شدند........................................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/18 4:02:50
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/18 4:08:56
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/18 4:08:56
جزئیات کاربر

ویرایش:
شرط هماهنگی های داخل تایپک های مخصوص " برای جبهه ی سفید" فعلا - تا زمان آن شدن یکی از مسئول های جبهه ی سفید - برداشته می شه!
تا به محض اینکه یکی از اونا پیداش شد این جا اعلام کنه که باز شرط هماهنگی رو بر قرار کنیم! فعلا تا اطلاع ثانوی (!) به حالت گذشته ادامه بدید ! منتها پست ژانگولری نزنید چون از جریان جنگ حذف می شه!
چند نکته ی "سمج" ای:
1- همه ی اعضای حاضر در جنگ اعم از اعضای محفل و وزارت و خادمان لرد سیاه ، حتما قبل از وارد شدن به جریان جنگ این جرا رو بخونند: اتاق قرار های مرگ خواران/ پست شماره ی 169
به هیچ وجه قبل از خوندن این جا وارد جنگ نشید!
2- همون طور که از خوندن متن تاپیک بالا متوجه شدید (!) ، شرایط یکی در میون پست ها برای جبهه های مختلف اعمال می شه! از اون جا که وزارت هم خودش رو داخل جنگ می دونه، اون ها هم در صف جبهه ی سفید قرار دارند ( به ویژه که اعضای مشترک با محفل هم کم ندارند) ! پس ترتیب اینکه چه کسی از کدوم طرف ( محفل یا وزارت ) پست بزنه ، به هماهنگی درونی جبهه ی سفید بستگی داره!
3-جنگ تا ساعت دوازده ظهر روز جمعه ادامه پیدا خواهد کرد و در این فاصله ی بیست و چهار ساعته، به تاپیک ها و انمجن های دیگه کشیده خواهد شد. یعنی که به طور هم زمان در چند تاپیک جنگ رو ادامه خواهیم داد. قابل یاد آوری که این تغییر مسیر به دست لرد سیاه انجام می شه ، در نتیجه به فکر نوشتن رول برای تغییر مکان ِ کانون ِ جنگ(!) نباشید.
4- از هر گونه حرکات ژانگولر بپرهیزید!
برای مثال توی تجربه ی جنگ قبلی اعضای محفل خیلی ماسکه ای متوجه شدن که الیوندر دزدیده شده و کار لرد سیاهه و تازه به کدوم جهنمی برده شده! نکنید از این حرکات!
خیلی ها اعتراض کردند که سوژه جای کار نداره! سوژه عمدا طوری انتخاب شده که کمترین احتمال رو برای تبدیل به " کمبت " شدن داشته باشه! قرار بود جنگ رو مفهوم اش بکنیم و پست های بهتر بزنیم! پس همکاری کنید تا خودتون و جبهه تون متحمل ضرر نشه!!!!!!!!
تبصره:خودتون رو بی جهت وارد جنگ نکنید! اگر هم می کنید دست کم کنترل شده! هیجان زده نشید! اگه قرار باشه همه ی شناسه هایی که توی جنگ هستن قهرمان بی نظیر داستان باشن که اوضاع خیلی به هم می ریزه! حتی المقدور به مرز های جهان رولینگ پا بند باشید . ابتکار خیلی خوبه منتها در چهار چوب رول پلیینگ هری پاتری.( یکی از رفقا تو جنگ قبل نیم تنه اش آتش بود و نیم نت اش آب! نکنید ! به خاطر ریش مرلین از این کار های نکنید!)
5- محدودیتی برای شیوه ی نوشتارتون وجود نداره! طنز و جدی هر دو مجازه! منتها طنز ها نباید سوژه ی کار رو شهید کنه و یا به لودگی کشیده بشه!
6 -من سعی کردم تا یه رول دیگه و یه رول بهتر بنویسم برای شروع جنگ! منتها به شکل وحشتناکی طولانی شد! مجبورم که از همون پست قبلی استفاده کنم!
مهم ترین نکته : باشد که لرد سیاه بر خیزد و جاودانه فرمان براند!
.................................
دسته مویی روی هوا از کنار در ، رو به سمت چپ گذشت.
پیر مرد سریع دست به کار شد! هر گز نباید به پیش گویی سانتور ها شک کرد. به ویژه اگر خبر بدی در کار باشد.
" همه در خطر هستند الیوندر! تو می تونی بزرگترین خطر باشی پیر مرد! سریع فرار کن. همه ی تاس های می گن که امروز ، خیلی زود به سراغت میان."
تصویر تار گلوی با شکوه سانتور در برابر چشمان اش تار تر می شد. الیوندر مطمئن نبود که لرزش پوست انسانی گردن اش در وهم پیر مرد شکل گرفته یا به راستی اتفاق افتاده بود!
متوجه احساس دردی در ساق پایش شد! تصویر سانتور در پله های براق و واکس خورده ای حل شد. سعی کرد روی دسته ی پله ها تکیه کند و بالا برود. همه اش را بار ها بالا رفته بود.صدای چوب پله ها، سمفونی موزون هر روز بود، بعضی ها بلند تر ناله می کردند بعضی ها کوتاه تر و به هر حال ناله بی برو برگرد وجود داشت!
- آره پیر مرد! هنوز هم می تونی خطر ناک باشی! منتها لازم نیست! باید فرار کنی!
قدم ها را که سریع تر کرد ، تعادل اش را از دست داد! دستش به شمع دان روی نرده ی پلکان گرفت. برای چند لحظه ی بعد چیزی در جای قبلی شمع دان نبود .
چه کسی می داند! شاید عمدا به شمع دان خورده بود! باید کاری می کرد تا همه چیز واقعی به نظر برسد! کاری با نتیجه ای روشن. وقتی یک شمع دان را از این ارتفاع بیاندازی روی چوب صدای خاص خود را خواهدداشت!
گوشش آماده بود! به محض شنیدن صدا همه چیز واقعی می شد و او باید سریع تر فرار می رکد! اما شاید به راستی صدایی نمی آمد! نه امکان نداشت صدایی بیاید! کابوس به زودی پاره می شد!
چند لحظه ی بعد صدایی نیامد ، یک ساعت بعد همچنان سکوت بود و در چهار ساعت بعد هم هیچ!
کابوس در نخستین ساعات صبح آن روز ِ یک شنبه ی لعنتی در آستانه ی پاره شدن بود! پوستش کش آمده بود...
و " تالاپ" !
صدای تریکدن کابوس با صدای بر خورد شمع دانی با کف چوبی عوض شد. اما چطور ممکن بود ؟! بعد از چهار ساعت؟!
همزمان با ضربه های کفش الیوندر بر پله ها ، واقعیت می تپید و تکثیر می شد! او به راستی به خطری جدی تبدیل شده بود.
....
چیزی برای بردن نداشت! چوب دستی اش را بیرون کشید و به طرف دیوار گرفت.
این روش تازه ی حمل نقل بود! شبکه پرواز خطر ناک ترین راه بود ، آپارات کردن کار عاقلانه ای نبود ، چون به هیچ وجه نمی شد مطمئن بود که در محل مورد نظرت ظاهر شوی. جارو پرنده که احمقانه بود و فقط " کشتی لیلبورن " باقی مانده بود.
با نوک چوب دستی روی دیوار ضربه زد و چیزی را زمزمه کرد : " آکرو کاراک ویناکه ئوس".
برای مدتی کوتاه هیچ اتفاقی نیافتاد! سپس طرح برجسته ی یک کشتی ، شرابی رنگ ؛ با دکل های بلند قدیمی ، روی دیوار آشکار شد. تنها کاری که باید می کرد این بود که دست اش را روی دکل کشتی بگذارد و مقصد را نام ببرد! خیلی ساده!
او از آن جا فرار می کرد و همه ی ابزار کار و چوب دستی هایش به دست دشمن می رسید! خیلی هم بد نبود! به هر حال آن ها او را نداشتند تا کار را برایشان انجام دهد! با این همه اما کار انجام می شد.
وقت کمی برای قهرمان بازی داشت. اگر موفق نمی شد چه؟!
پیپ اش را بیرون کشید! دستانش نه می لرزید نه عرق کرده بود! پیپ را با آسودگی احمقانه ای روشن کرد و پک عمیقی به آن زد!
دود منتشر شد و او به رویا رفت! دود ها در هم می فتند و شکل سر های قربانیان چوب دستی های او را می ساختند!
آخرین سر متعلق به یک زن بود! دهان زن می جنبید! آیا چیزی می خورد؟! نه! چیز ی می گفت!
پیر مرد صدایی شنید : نه! نباید فرار کنی!
دود ها محو شد! توتون پیپش تمام شده بود! به همین زودی؟!
بیش از هر لحظه ای در زندگی اش مصمم بود. به سمت کشوی میزش رفت!
یک شیشه ی بزرگ بیرون کشید . چوب پنبه را با حرکت چوب دستی کنار زد.
جعبه ی چوبی سیگار را از کنار جای شیشه ی معجون ، بیرون آورد و بازش کرد! تلی از نا خن ها ، رشته های مو ، مژه های زنگ به زنگ و بوی عفن تکه پوست های کهنه ! این چیزی بود که محتویات جعبه را تشکیل می داد.
مژه ای کوتاه و تیره را که به نظر مردانه می رسید انتخاب کرد.
....
افعی وارد شد! کف ِ به دقت تراشیده و شسته شو شده ی مغازه حالش را بهتر می کرد! بدون زحمت می توانست روی شکم بخزد!
گرمایی را پشت سرش احساس کرد!سپس گرمای بیشتر و باز هم بیشتر!
اگر افعی ها گوش داشتند او می توانست سه صدای پاق را بشنود!
پتیگرو ، پن و لسترنج در آستانه ی در مغازه ی چوب های جادویی ایستاده بودند!
.....
و پسرکی در مقابل آینه ی قدی ایستاده بود!
شلوار ردا یش را قدری پایین کشید . نواری چرمی که با میخ تزیین شده بود را دور ران چپ اش بست! میخ ها در گوشت فرو رفتند و خون جاری شد! ناله ی کوتاهی کرد.
الیوندر پس از نوشیدن معجون مرکب پیچیده ، در این فکر بود که تمرکز ذهن اش را از هویت اش به چیز دیگری مشغول کند تا حتی ذهن خوانی سربازان سایه نتواند او را لو بدهد.
و آن گاه تنها چیزی که به ذهن اش رسیده بود درد بود!
تاج میخ را به پایش بست و منتظر شد!
......
لسترنج صدایش را صاف کرد و به آرامی صاحب مغازی را صدا زد!
سمفونی چوب پله ها یک بار دیگر شناور شد و پسر نوجوانی را تا مقابل خادمام لرد سیاه پایین آورد!
پسر نفس نفس زنان ایستاده بود و به سه مرد نگاه می کرد!
پتیگرو چند قدم جلو تر آمد!
- تو کی هستی؟! الیوندر کجاست؟!
- نیست! امروز صبح از این جا رفت.
حالا پن بود که صحبت می کرد! صدایش آشکارا خواب آلود بود!
- رفت؟! یعنی فرار کرد؟! به کجا؟!
- نمی دونم آقا
پن مستقیم به چشم های پسر نگاه کرد! الیوندر روی زانو افتاد و میخ ها بیشتر در گوشتش فرو رفتند! سعی کرد در چهره اش نشانی از درد نباشد . و امیدوار بود که خون اش ردایش را خیس نکند. اگر حقه اش لو می رفت او به راستی بزرگترین خطر برای همه می شد. می رفت و برای همه ی آن جن ها خانگی ، همه ی جن ها که بیرون از جنگ بودند، که قانون های باستان آن ها را از چوب دستی داشتن منع کرده بود ، چوب های جادویی می ساخت و ارتش ِ تاریکی را گسترش می داد !
پن از نفوذ به ذهن پسرک به نتیجه ای نرسید! یا به خوبی ِ خود ِ او توانایی حفظ ذهنش در برابر هجوم را داشت یا بازو های در هم پیچیده ی مغز پن ، هنوز خواب آلود تر از آن بود که به سمت ذهن پسرک کش بیاید و ذهن جویی را اجرا کند!
به علامت منفی سری برای دو همراه اش تکان داد و آن دو به علامت مثبت سر تکان دادند!
- من که گفتم! ارباب این پیر مرد رو دست کم گرفته بود. بریم نگینی! بریم ارباب افعی!
مار که به شکل خطرناکی به پسر نزدیک بود ، فیش فیش مختصری کرد . سه مرگ خوار همچنان در حال خروج ، در انتظار مار بودند!
و آن گاه یک صدای پاق دیگر
!
سایه هایی بلند. چنان بلند که رو سقف بلند مغازه تا می خوردند و پهن می شدند ، جایی در میان اتاقک چوبی را در بر گرفته بودند!
در بالا پراکنده بودند اما در پایین به هم می رسیدند و در هم فرو می رفتتند! گویی که از چیزی بیرون ریخته باشند .
و الیوندر بالاخره دید! کمری که گویی سایه های از آن بیرون آمده بوند ، پیچیده در ردا سیاه اش رو به او قرار داشت!
عضلات اش در هم فرو رفت! بی شک می ترسید و این باعث شد ران بند شکنجه گرش بیشتر فرو رود.
تازه وارد به مار نگاهی کرد و سری تکان داد!
-بله نجینی! البته!
صورت رنگ پریده اش را به سمت پسرک بر گرداند.
خطوط چهره اش وهم انگیز بودند و بی شکل ِ خاصی در هم فرو می رفتند! شاید به این خاطر بود که الیوندر تشخیص نمی داد لرد سیاه می خندد یا با نگاهی خدا گونه به او می نگرد!
لعنتی نخستین سایه! آن قدر بی شکل و آن قدر همه شکل بود .
و اکنون یکی از وارثانش هنوز همان قدر بی شکل و همان قدر همه شکل می نمود!
چوب دستی آشنایش را بالا گرفت و در سکوت طلسم را اجرا کرد!
پسرک جیغی کشید و چند ثانیه ی بعد الیوندر دوباره در لباس هایش ظاهر شد!
چه طور ممکنه؟!
بی آنکه زمان تغییر شکلش تمام شده باشد دوباره با دست های چروکیده آن جا افتاده بود.
- پیر مرد احمق! بیاریدش! چوب دست های زیاد برای جن ها زیاد الویندر! همه چیز انتظار تو رو می کشه! حتی پیروزی لرد سیاه ، بدون از دست دادن خادمان اش.
.............
.مخروج من الرول:
حتما متوجه شدید که سوژه چیه؟!
نقل قول:
شرط هماهنگی های داخل تایپک های مخصوص " برای جبهه ی سفید" فعلا - تا زمان آن شدن یکی از مسئول های جبهه ی سفید - برداشته می شه!
تا به محض اینکه یکی از اونا پیداش شد این جا اعلام کنه که باز شرط هماهنگی رو بر قرار کنیم! فعلا تا اطلاع ثانوی (!) به حالت گذشته ادامه بدید ! منتها پست ژانگولری نزنید چون از جریان جنگ حذف می شه!
چند نکته ی "سمج" ای:
1- همه ی اعضای حاضر در جنگ اعم از اعضای محفل و وزارت و خادمان لرد سیاه ، حتما قبل از وارد شدن به جریان جنگ این جرا رو بخونند: اتاق قرار های مرگ خواران/ پست شماره ی 169
به هیچ وجه قبل از خوندن این جا وارد جنگ نشید!
2- همون طور که از خوندن متن تاپیک بالا متوجه شدید (!) ، شرایط یکی در میون پست ها برای جبهه های مختلف اعمال می شه! از اون جا که وزارت هم خودش رو داخل جنگ می دونه، اون ها هم در صف جبهه ی سفید قرار دارند ( به ویژه که اعضای مشترک با محفل هم کم ندارند) ! پس ترتیب اینکه چه کسی از کدوم طرف ( محفل یا وزارت ) پست بزنه ، به هماهنگی درونی جبهه ی سفید بستگی داره!
3-جنگ تا ساعت دوازده ظهر روز جمعه ادامه پیدا خواهد کرد و در این فاصله ی بیست و چهار ساعته، به تاپیک ها و انمجن های دیگه کشیده خواهد شد. یعنی که به طور هم زمان در چند تاپیک جنگ رو ادامه خواهیم داد. قابل یاد آوری که این تغییر مسیر به دست لرد سیاه انجام می شه ، در نتیجه به فکر نوشتن رول برای تغییر مکان ِ کانون ِ جنگ(!) نباشید.
4- از هر گونه حرکات ژانگولر بپرهیزید!
برای مثال توی تجربه ی جنگ قبلی اعضای محفل خیلی ماسکه ای متوجه شدن که الیوندر دزدیده شده و کار لرد سیاهه و تازه به کدوم جهنمی برده شده! نکنید از این حرکات!
خیلی ها اعتراض کردند که سوژه جای کار نداره! سوژه عمدا طوری انتخاب شده که کمترین احتمال رو برای تبدیل به " کمبت " شدن داشته باشه! قرار بود جنگ رو مفهوم اش بکنیم و پست های بهتر بزنیم! پس همکاری کنید تا خودتون و جبهه تون متحمل ضرر نشه!!!!!!!!
تبصره:خودتون رو بی جهت وارد جنگ نکنید! اگر هم می کنید دست کم کنترل شده! هیجان زده نشید! اگه قرار باشه همه ی شناسه هایی که توی جنگ هستن قهرمان بی نظیر داستان باشن که اوضاع خیلی به هم می ریزه! حتی المقدور به مرز های جهان رولینگ پا بند باشید . ابتکار خیلی خوبه منتها در چهار چوب رول پلیینگ هری پاتری.( یکی از رفقا تو جنگ قبل نیم تنه اش آتش بود و نیم نت اش آب! نکنید ! به خاطر ریش مرلین از این کار های نکنید!)
5- محدودیتی برای شیوه ی نوشتارتون وجود نداره! طنز و جدی هر دو مجازه! منتها طنز ها نباید سوژه ی کار رو شهید کنه و یا به لودگی کشیده بشه!
6 -من سعی کردم تا یه رول دیگه و یه رول بهتر بنویسم برای شروع جنگ! منتها به شکل وحشتناکی طولانی شد! مجبورم که از همون پست قبلی استفاده کنم!
مهم ترین نکته : باشد که لرد سیاه بر خیزد و جاودانه فرمان براند!
.................................
دسته مویی روی هوا از کنار در ، رو به سمت چپ گذشت.
پیر مرد سریع دست به کار شد! هر گز نباید به پیش گویی سانتور ها شک کرد. به ویژه اگر خبر بدی در کار باشد.
" همه در خطر هستند الیوندر! تو می تونی بزرگترین خطر باشی پیر مرد! سریع فرار کن. همه ی تاس های می گن که امروز ، خیلی زود به سراغت میان."
تصویر تار گلوی با شکوه سانتور در برابر چشمان اش تار تر می شد. الیوندر مطمئن نبود که لرزش پوست انسانی گردن اش در وهم پیر مرد شکل گرفته یا به راستی اتفاق افتاده بود!
متوجه احساس دردی در ساق پایش شد! تصویر سانتور در پله های براق و واکس خورده ای حل شد. سعی کرد روی دسته ی پله ها تکیه کند و بالا برود. همه اش را بار ها بالا رفته بود.صدای چوب پله ها، سمفونی موزون هر روز بود، بعضی ها بلند تر ناله می کردند بعضی ها کوتاه تر و به هر حال ناله بی برو برگرد وجود داشت!
- آره پیر مرد! هنوز هم می تونی خطر ناک باشی! منتها لازم نیست! باید فرار کنی!
قدم ها را که سریع تر کرد ، تعادل اش را از دست داد! دستش به شمع دان روی نرده ی پلکان گرفت. برای چند لحظه ی بعد چیزی در جای قبلی شمع دان نبود .
چه کسی می داند! شاید عمدا به شمع دان خورده بود! باید کاری می کرد تا همه چیز واقعی به نظر برسد! کاری با نتیجه ای روشن. وقتی یک شمع دان را از این ارتفاع بیاندازی روی چوب صدای خاص خود را خواهدداشت!
گوشش آماده بود! به محض شنیدن صدا همه چیز واقعی می شد و او باید سریع تر فرار می رکد! اما شاید به راستی صدایی نمی آمد! نه امکان نداشت صدایی بیاید! کابوس به زودی پاره می شد!
چند لحظه ی بعد صدایی نیامد ، یک ساعت بعد همچنان سکوت بود و در چهار ساعت بعد هم هیچ!
کابوس در نخستین ساعات صبح آن روز ِ یک شنبه ی لعنتی در آستانه ی پاره شدن بود! پوستش کش آمده بود...
و " تالاپ" !
صدای تریکدن کابوس با صدای بر خورد شمع دانی با کف چوبی عوض شد. اما چطور ممکن بود ؟! بعد از چهار ساعت؟!
همزمان با ضربه های کفش الیوندر بر پله ها ، واقعیت می تپید و تکثیر می شد! او به راستی به خطری جدی تبدیل شده بود.
....
چیزی برای بردن نداشت! چوب دستی اش را بیرون کشید و به طرف دیوار گرفت.
این روش تازه ی حمل نقل بود! شبکه پرواز خطر ناک ترین راه بود ، آپارات کردن کار عاقلانه ای نبود ، چون به هیچ وجه نمی شد مطمئن بود که در محل مورد نظرت ظاهر شوی. جارو پرنده که احمقانه بود و فقط " کشتی لیلبورن " باقی مانده بود.
با نوک چوب دستی روی دیوار ضربه زد و چیزی را زمزمه کرد : " آکرو کاراک ویناکه ئوس".
برای مدتی کوتاه هیچ اتفاقی نیافتاد! سپس طرح برجسته ی یک کشتی ، شرابی رنگ ؛ با دکل های بلند قدیمی ، روی دیوار آشکار شد. تنها کاری که باید می کرد این بود که دست اش را روی دکل کشتی بگذارد و مقصد را نام ببرد! خیلی ساده!
او از آن جا فرار می کرد و همه ی ابزار کار و چوب دستی هایش به دست دشمن می رسید! خیلی هم بد نبود! به هر حال آن ها او را نداشتند تا کار را برایشان انجام دهد! با این همه اما کار انجام می شد.
وقت کمی برای قهرمان بازی داشت. اگر موفق نمی شد چه؟!
پیپ اش را بیرون کشید! دستانش نه می لرزید نه عرق کرده بود! پیپ را با آسودگی احمقانه ای روشن کرد و پک عمیقی به آن زد!
دود منتشر شد و او به رویا رفت! دود ها در هم می فتند و شکل سر های قربانیان چوب دستی های او را می ساختند!
آخرین سر متعلق به یک زن بود! دهان زن می جنبید! آیا چیزی می خورد؟! نه! چیز ی می گفت!
پیر مرد صدایی شنید : نه! نباید فرار کنی!
دود ها محو شد! توتون پیپش تمام شده بود! به همین زودی؟!
بیش از هر لحظه ای در زندگی اش مصمم بود. به سمت کشوی میزش رفت!
یک شیشه ی بزرگ بیرون کشید . چوب پنبه را با حرکت چوب دستی کنار زد.
جعبه ی چوبی سیگار را از کنار جای شیشه ی معجون ، بیرون آورد و بازش کرد! تلی از نا خن ها ، رشته های مو ، مژه های زنگ به زنگ و بوی عفن تکه پوست های کهنه ! این چیزی بود که محتویات جعبه را تشکیل می داد.
مژه ای کوتاه و تیره را که به نظر مردانه می رسید انتخاب کرد.
....
افعی وارد شد! کف ِ به دقت تراشیده و شسته شو شده ی مغازه حالش را بهتر می کرد! بدون زحمت می توانست روی شکم بخزد!
گرمایی را پشت سرش احساس کرد!سپس گرمای بیشتر و باز هم بیشتر!
اگر افعی ها گوش داشتند او می توانست سه صدای پاق را بشنود!
پتیگرو ، پن و لسترنج در آستانه ی در مغازه ی چوب های جادویی ایستاده بودند!
.....
و پسرکی در مقابل آینه ی قدی ایستاده بود!
شلوار ردا یش را قدری پایین کشید . نواری چرمی که با میخ تزیین شده بود را دور ران چپ اش بست! میخ ها در گوشت فرو رفتند و خون جاری شد! ناله ی کوتاهی کرد.
الیوندر پس از نوشیدن معجون مرکب پیچیده ، در این فکر بود که تمرکز ذهن اش را از هویت اش به چیز دیگری مشغول کند تا حتی ذهن خوانی سربازان سایه نتواند او را لو بدهد.
و آن گاه تنها چیزی که به ذهن اش رسیده بود درد بود!
تاج میخ را به پایش بست و منتظر شد!
......
لسترنج صدایش را صاف کرد و به آرامی صاحب مغازی را صدا زد!
سمفونی چوب پله ها یک بار دیگر شناور شد و پسر نوجوانی را تا مقابل خادمام لرد سیاه پایین آورد!
پسر نفس نفس زنان ایستاده بود و به سه مرد نگاه می کرد!
پتیگرو چند قدم جلو تر آمد!
- تو کی هستی؟! الیوندر کجاست؟!
- نیست! امروز صبح از این جا رفت.
حالا پن بود که صحبت می کرد! صدایش آشکارا خواب آلود بود!
- رفت؟! یعنی فرار کرد؟! به کجا؟!
- نمی دونم آقا
پن مستقیم به چشم های پسر نگاه کرد! الیوندر روی زانو افتاد و میخ ها بیشتر در گوشتش فرو رفتند! سعی کرد در چهره اش نشانی از درد نباشد . و امیدوار بود که خون اش ردایش را خیس نکند. اگر حقه اش لو می رفت او به راستی بزرگترین خطر برای همه می شد. می رفت و برای همه ی آن جن ها خانگی ، همه ی جن ها که بیرون از جنگ بودند، که قانون های باستان آن ها را از چوب دستی داشتن منع کرده بود ، چوب های جادویی می ساخت و ارتش ِ تاریکی را گسترش می داد !
پن از نفوذ به ذهن پسرک به نتیجه ای نرسید! یا به خوبی ِ خود ِ او توانایی حفظ ذهنش در برابر هجوم را داشت یا بازو های در هم پیچیده ی مغز پن ، هنوز خواب آلود تر از آن بود که به سمت ذهن پسرک کش بیاید و ذهن جویی را اجرا کند!
به علامت منفی سری برای دو همراه اش تکان داد و آن دو به علامت مثبت سر تکان دادند!
- من که گفتم! ارباب این پیر مرد رو دست کم گرفته بود. بریم نگینی! بریم ارباب افعی!
مار که به شکل خطرناکی به پسر نزدیک بود ، فیش فیش مختصری کرد . سه مرگ خوار همچنان در حال خروج ، در انتظار مار بودند!
و آن گاه یک صدای پاق دیگر
!
سایه هایی بلند. چنان بلند که رو سقف بلند مغازه تا می خوردند و پهن می شدند ، جایی در میان اتاقک چوبی را در بر گرفته بودند!
در بالا پراکنده بودند اما در پایین به هم می رسیدند و در هم فرو می رفتتند! گویی که از چیزی بیرون ریخته باشند .
و الیوندر بالاخره دید! کمری که گویی سایه های از آن بیرون آمده بوند ، پیچیده در ردا سیاه اش رو به او قرار داشت!
عضلات اش در هم فرو رفت! بی شک می ترسید و این باعث شد ران بند شکنجه گرش بیشتر فرو رود.
تازه وارد به مار نگاهی کرد و سری تکان داد!
-بله نجینی! البته!
صورت رنگ پریده اش را به سمت پسرک بر گرداند.
خطوط چهره اش وهم انگیز بودند و بی شکل ِ خاصی در هم فرو می رفتند! شاید به این خاطر بود که الیوندر تشخیص نمی داد لرد سیاه می خندد یا با نگاهی خدا گونه به او می نگرد!
لعنتی نخستین سایه! آن قدر بی شکل و آن قدر همه شکل بود .
و اکنون یکی از وارثانش هنوز همان قدر بی شکل و همان قدر همه شکل می نمود!
چوب دستی آشنایش را بالا گرفت و در سکوت طلسم را اجرا کرد!
پسرک جیغی کشید و چند ثانیه ی بعد الیوندر دوباره در لباس هایش ظاهر شد!
چه طور ممکنه؟!
بی آنکه زمان تغییر شکلش تمام شده باشد دوباره با دست های چروکیده آن جا افتاده بود.
- پیر مرد احمق! بیاریدش! چوب دست های زیاد برای جن ها زیاد الویندر! همه چیز انتظار تو رو می کشه! حتی پیروزی لرد سیاه ، بدون از دست دادن خادمان اش.
.............
.مخروج من الرول:
حتما متوجه شدید که سوژه چیه؟!
نقل قول:
الیوندر دزدیده شده و جبهه ی سیاه از او می خواهد تا چوب دستی هایی مخصوص جن ها و جن ها خانگی درست کند تا لرد سیاه آن ها را بر خلاف آیین های کهن به سپاه اش اضافه کند! چرا که جان آن ها ارزش ندارد جز فدا شدن در راه انسان و خون پاک او!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/1/17 14:30:21
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/1/17 15:19:19
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1385/1/17 15:19:19
جزئیات کاربر

سخن ناظر:
این تاپیک فعلا قفل شد تا فردا که دوباره باز بشه
جنگ فعلا خاتمه یافته تا فردا دوباره ارتش سیاه حمله بکنه
برای هماهنگی و نحوه ی نوشتن در جنگ به تاپیک رادیو محفل مراجعه کنید
رزرو جا برای نوشتن پست هم فقط یکی هستش نه اینکه شونصد تا ادم بیان رزرو کنن
ویرایش:
این تاپیک باز میشه ولی هیچ کس حق نداره هیچ پستی تا فردا صبح که اولین رول جنگ دوباره از طرف لرد سیاه یا خادم وفادارش زده بشه چیزی بنویسه .
سیاه و سفید هم نداریم ...دیده بشه برخورد میشه اساسی طوری که از کار خودتون پشیمون میشین !!!
فقط هم اعضایی که رسما جزو یکی از طرفین جبهه باشن حق نوشتن دارن ..کس غیر بنویسه با اون هم دوباره اساسی برخورد میشه پس از قوانین تبعیت کنید که این به نفع شماست !!
سیریوس
این تاپیک فعلا قفل شد تا فردا که دوباره باز بشه
جنگ فعلا خاتمه یافته تا فردا دوباره ارتش سیاه حمله بکنه
برای هماهنگی و نحوه ی نوشتن در جنگ به تاپیک رادیو محفل مراجعه کنید
رزرو جا برای نوشتن پست هم فقط یکی هستش نه اینکه شونصد تا ادم بیان رزرو کنن
ویرایش:
این تاپیک باز میشه ولی هیچ کس حق نداره هیچ پستی تا فردا صبح که اولین رول جنگ دوباره از طرف لرد سیاه یا خادم وفادارش زده بشه چیزی بنویسه .
سیاه و سفید هم نداریم ...دیده بشه برخورد میشه اساسی طوری که از کار خودتون پشیمون میشین !!!
فقط هم اعضایی که رسما جزو یکی از طرفین جبهه باشن حق نوشتن دارن ..کس غیر بنویسه با اون هم دوباره اساسی برخورد میشه پس از قوانین تبعیت کنید که این به نفع شماست !!
سیریوس
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1385/1/11 22:39:15
ما به آن سید و این میر اردادت داریم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم
[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم
[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج