جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

دوئل آقا گرگه و قرمزه شنل بر سر چراغ جادو!
از بین دندونهای بهم ساییده, تقریبا ناله کرد:
- فقط آرزو میکنم که بری!
فلاش بک:
تقریبا هر مشنگی در مرحلهای از زندگی چه خوشش بیاد و چه انکار کنه, آرزو داشته که دنیای کتابها و افسانهها واقعی بودند و میتونست از دنیای معمولیش پا به دنیای جادویی بذاره. اما چیزی که روح مشنگها هم حتی توی داستانهاشون ازش بیخبره اینه که برای بعضی جادوگرهای آوانگارد, این دنیای مشنگاست که پر از رمز و رازه و برای همین گاهی رداشون رو کنار میذارن و قاطی جماعت غیر جادوگر میشن.
و هر چند اون روز هدف اولیهی این دو جادوگر نه چندان آوانگارد همین بود, از هدف ثانویه فقط یکیشون خبرداشت. به خاطر همین وقتی که وارد مغازهی نیمه تاریک و تار عنکبوت بستهی "زیر خاکیهای یک مرد زیر خاکی" شدند, جیمز سیریوس پاتر بینیاش رو چین داد, انگشتش را روی کتاب قطوری کشید و خاک جمع شده را جلوی چشم تدی لوپین گرفت.
- گفتی چرا ما اینجا هستیم الان؟
- نگفتما.. ببین! مغازههای عتیقه فروشی گاهی بدون اینکه روح صاحب مشنگش خبر داشته باشه ممکنه منبع وسایل جادوییِ..اِم.. باحالی باشن.
و جستجوش بدون توجه به ابروی جیمز که با شک بالا رفته بود و تند تند داشت میگفت "تو تد ریموسی یا تد ماندانگاس؟ اگه دنبال چیزای جادویی بودی خب میرفتیم دیاگون و ناکترن. اگرم دنبال قوری کتری عتیقه هستی که جهاز مامانم بود دیگه چه کاریه؟ واقن فک کردی بین این گرامافونای فکسنی و ظرفای زنگ زده و چهار تا کتاب قدیمی چیز باحالی پیدا میکنی؟… بیا.. چهار پوند مشنگی ناقابل.. قوری ملکه ویکتوریا." اینجا متوقف شد!
- قوریِ چی؟

- هوی.. ویکتوار نگفتم که.. دهه .. خودم پیداش کردم.. چای ساز باحال خودمه! .. بدهش من بوقی!!
تدی بی توجه به اعتراض جیمز مشغول بررسی بود. قلبش از هیجان به شدت میزد و دستانش میلرزیدند.
- این که قوری نیست.. این.. این فکر کنم..
و با آستین لباسش مشغول پاک کردن خاکش شد. هرچی بیشتر میسابید, گرد و خاک بیشتری از تک تک درزاش بیرون میریخت به حدی که دیگه چشم, چشمو نمیدید.
- درود بر مردِ مردان.. اربابِ اربابان.. شما شیرمرد جوان. من جِنی هستم و شما سرور من. وظیفهی من برآورده کردن آرزوی شماست. بخواهید از من آنچه میطلبید که بنده نوکر خانهزاد شمام!

همینطور که دیالوگ تو ذهن تدی و جیمز حک میشد, تصویر با محو شدن خاک و دود اطراف کم کم جون میگرفت و تبدیل به مردی تنومند و خاکستری رنگ, با ریش و سبیل سیاه و بلند میشد. جیمز بدون اینکه چشم از موجود روبروش برداره دستش رو دراز کرد, قوری!اش رو از تدی قاپید و ازش پرسید:
- این.. غولِ چراغه؟

- آره!

- اینم خود چراغه؟

- آره!

- یادته کی اول پیداش کرد؟
تدی که قصر رویاهایی که طی سی ثانیه ی گذشته ساخته و دکوراسیون چیده و به توله گرگهای آیندهاش هر کدوم یک اتاق مجزا با وسایل خفن بخشیده بود,در عرض یک ثانیه دید چطور تبدیل به ویروونه شده , آهی کشید و مثل یک گرگ خوب کنار رفت تا جیمز به غولش برسه ولی فریاد بلند غول باعث شد هر دو سر جاشون خشکشون بزنه!
- کلاهبرادری در روز روشن؟ من وقتی آمدم چراغم دست این آقا بود پس ارباب من ایشانه که موهاش قشنگ است و چشماش خوشرنگ هست.
درست وقتی که جیمز آماده میشد که با جیغ بلندی, اعتراض خودش رو به گوش جهانیان برسونه, با صدای فریاد " چهار پوند میشه" متوقف شد. تدی, جیمز و جِنی به طرف منبع صدا برگشتند. صاحب مغازه درست مثل اسم و ظاهر ملکش زیر خاکی بود و دستکم شروع دو قرن میلادی رو به چشم دیده بود. نگاه نگران تدی بین جنی و فروشنده در حرکت بود.
- چی.. چهار پونده؟
- قوری علیاحضرتا ملکه ویکتوریا! یادش بخیر.. چه زن نازنینی بود. عاشق چای اِرل گِرِی! من خودم اینو از پیشخدمتش خریدم سه پوند. دارم اینجا فقط یه پوند سود میکنم جونِ شما.
تدی که خیالش راحت شده بود پیرمرد یا جنی رو ندیده یا دیده ولی چیز عجیبی توش ندیده, زیر لب " مردک مشنگ دروغگو"یی گفت و بعد از جستجوی تک تک جیبهای خودش و جیمز بالاخره چهار پوند رو جور کرد و هر سه از مغازه خارج شدند.
آفتاب وسط آسمون بود و ابرای سفید پنبهای تو پس زمینهی آبی به لطف نسیم خنکی که میزد پرواز میکردند و پرندهها آواز میخوندند و مردم مهربون لندن به غریبه و آشنا لبخند میزدند و همه چیز خیلی قشنگ بود.. البته به چشمای تدی لوپین!
- خب.. جنی. حاضری آرزومو بشنوی؟

- در خدمتگزاری حاضرم ارباب!
البته پیش از آنکه شروع کنیم.. غول چراغ بشکنی زد و پروندهای به قطر یک بند انگشت جلوی اربابش ظاهر شد.
- .. این را باید امضا کنین.
- این چی هست؟
- قرارداد بین ما و شما. خیلی مهم نیست و ارباب نباید نگران شوند چون خلاصهاش این است که بنده باید آرزوی شما را براورده کنم.
جیمز زودتر از تدی داشت پرونده رو تند تند ورق میزد.
- بوقی شیاد! سی و دو صفه چپوندی این تو بعد میگی خلاصه اینه که تو باید چیکار کنی؟

جنی تنها شونههاش رو بالا انداخت و پشتش رو به جیمز کرد.
- ارباب این آخرین ورژن اصلاح شدهی شرح وظایف غول نسبت به ارباب هست. تا امضا نکنید بنده حق هیچ خدمتی ندارم.
- یه چیزی بدین من باهاش بنویسم!
مدادی از ناکجاآباد تو مشت تدی ظاهر شد.. قرارداد به چشم بهم زدنی و قبل از جیغ مجددا به ثمر نرسیدهی جیمز امضا شده بود. پسرک تازه به اربابی رسیده, دستاشو بهم کوبید و گفت:
- خب.. از کجا شروع کنم؟ واستا بینم.. شراکت نامحدوده یا محدودیت پهنای خدمات داره؟
- ارباب, ارباب! ماده دو, بند قاف دقیقا ذکر فرموده که بنده فقط مجاز به اعطای یک آرزوی شما هستم و بعد از حضورتان مرخص خواهم شد.
- فقط یکی؟

جیمز با آرنج به پهلوی تدی کوبید و لبخند زد:
- کمک میخوای رفیق؟ ببین.. آرزو کن هر دو بریم تیم ملی, قهرمان جام جهانی شیم.
- آها.. آره! همین که جیمز گفت. آرزوی من همینه!

جنی سرش رو تکون داد, " نچ" بلندی گفت و با انگشتاش عدد سه رو نشون داد.
- نمیشود به سه دلیل! اول اینکه آرزوی ارباب نبود و آرزوی جیمزِ ارباب بود. دوم اینکه دو تا آرزو در یکی بود و من حواسم بود. سوم اینکه تیم ملی شما زنگ تفریح تیمهای بلغارستان و مالدیو است و از توان من هم عاجز هست که قهرمانش کنم.
هر دو سرشون رو پایین انداختند.. ضعف تیم ملی کوییدیچ انگلیس حتی وقتی که پونصد به پنجاه از تیم ایرلند باخته بود هم انقدر درد نداشت!
- بهر جهت..همچنان در خدمتگزاری حاضرم ارباب!

- هوومم..
چشمای متفکر تدی به تابلوی آرایشگاهی به اسم " قرص ماه" افتاد که به جای نقطهی قاف دو تا ماه کامل قرار داشتند و باعث شد گرگینه به خودش بلرزه. آرزوی قدیمی و فراموش شدهاش دوباره یه جایی توی ذهنش روشن شد و به زبونش رسید.
- آرزو میکنم که دیگه گرگ نباشم!
- چی نباشید ارباب؟

غول چراغ با نگرانی سر تا پای او را بررسی میکرد. انگار از پشت تیشرت و شلوار جینش دنبال پنجه و دم و دندونهای تیزش میگشت.
- گرگ نباشم.. گرگ نشم دیگه. میخوام یه پسر واقعی بشم!
جنی دستاش رو جلوی صورتش گرفت و نخودی خندید.
- شرمنده ارباب عزیز. اما به نظر شما منِ غولِ بی شاخ و دم شبیه پری مهربان هستم که خلایق را تبدیل به انسانهای واقعی کنم؟

جیمز زیر لب فحش زشتی داد که از بخت بدش به گوش تدی رسید.
- درست صوبت کن!! از دست جنی عصبانی هستی چرا به خونوادهی مرگخوارها توهین میکنی؟ صبر کن ببینم.. خودشه..یافتم.. یافتم! آرزو میکنم که جبهه ی سیاه کلهم نیست و نابود بشن و سفیدی... نه هیچی.. ادامه رو بی خیال باز میگی دو تا آرزو شد همون بخش اولشو اجرا کن!
- رویم به دیوار ارباب. طبق تفاهمنامهی فعالیت صلحآمیز غولهای چراغ, بنده اجازهی هیچگونه دخالت در نبرد جبهههای حق علیه باطل را ندارم. البته در ماده ی سی و هشت – بند صاد قرار هم ذکر شده بود.
- آخه چرا؟
- زیرا تعیین اینکه کدام جبهه حق هست و کدام باطل نیازمند مطالعات خیلی دقیق و کارشناسانه است که در محدودهی وظایف تعیین شده ی غولها نیست, ارباب.
تدی گوشهای روی زمین نشست و دستاش رو لای موهاش فرو کرد. همینطور که دونه دونه موهای فیروزهای رو از روی سرش هرس میکرد, به بدبختیها و بدهیهاش و چهار پوندی که بالای این غول به درد نخور داده بود, فکر میکرد. حداقل باید چهار پوندش رو زنده میکرد..
- .. یا شایدم بیشتر!!
جیمز و جنی هر دو با تردید به سلامت عقلانی کسی که با صدای بلند جملههای ناقص با مخاطب نامشخص میگه به تدی نگاه کردند.
- جنی! آرزوی من اینه که پولدار شم. این یه کارو که دیگه میتونی بکنی.
غول چراغ تعظیم بلند بالایی کرد و گفت:
- فقط اندکی به بنده مهلت دهید. در خدمتگزاری حاضرم ارباب!
و غیب شد.
- واقن؟ آرزوت اینه پولدار شی؟ پول چرک کف دسته باو.
تدی شونههاشو بالا انداخت. بهرحال یک پاتر با اون خزانهی تپل گرینگوتز هیچوقت لوپین بودن رو درک نمیکرد.
یک ساعت گذشت و خبری از جنی نشد. دو ساعت شد و بعد هم سه ساعت. هوا کم کم تاریک میشد و چراغای خیابون روشن. چراغهایی به رنگ آبی و قرمز که هر لحظه نزدیکتر میشدند و بلندتر آژیر میکشیدند و بعد از دقیقهای تبدیل به کارآگاه وظیفههای دایرهی سرقت شدند!
تدی لوپین به همین سادگی به جرم سرقت از گرینگوتز دستگیر شد.
یک هفته بعد – سالن ملاقات آزکابان
کت بسته و داغونتر از همیشه, در حالی که هر یک دقیقه یک بار زیر لب با خودش میگفت "جیمزو چیکار کنم؟ "با نگاهی که آتیش مثل گدازه ازش میبارید, تدی به ملاقاتیش زل زده بود و سعی میکرد بدون اینکه بلایی سرش بیاره باهاش حرف بزنه.
- تو... رفتی به اسم برآورده کردن آرزوی من از گرینگوتز دزدی کردی بعد وقتی مچتو گرفتن همه چیو انداختی گردن من... اگه میگفتی کارت دزدیه یه خاک دیگهای تو سرم میریختم! جیمزو چیکار کنم؟

- جیمزِ ارباب در حال مذاکره برای رضایت گرفتن از خانوادهاش است ارباب. بزرگ ترین شاکی پاترها هستند. ضمنا مادهی هفت – بند الف صراحتا ذکر کرده پول روی درخت رشد نمیکند و از "هیچی "نمیشه گالیون ساخت. شما خودتون امضا کردید قربانت گردم.
- تو گفتی اون تو فقط وظایفت نسبت به من نوشته شده..
- شما اربابها از ما غولها انتظار معجزه دارید و هر کاری با جادوی متوسط خودتان انجام نمی دهید را از ما میخواهید. ولی ما هم مثل شما هستیم فقط وظیفه داریم به شما کمک کنیم ارباب جان.

تدی چشمانش رو بست و نفس عمیقی کشید. شک نداشت که لولوخورخورهاش از دفعهی بعد چه شکلی میگیره!
- فقط برو.. نمیخوام دیگه هیچوقت ببینمت.
- اما ارباب.. ما تا وقتی آرزوی شما را برآورده نکنیم همچنان قرارداد داریم و باید در خدمتتان باشم.
از بین دندونهای بهم ساییده, تقریبا ناله کرد:
- فقط آرزو میکنم که بری!
- اوه.. چه عجیب! ارباب قبلی هم آرزویش همین بود. پس لطفا دستمزد بنده را بدهید تا از حضورتان مرخص شوم.
- دستمزد؟

جنی دوباره انگشتهایش را جلوی صورتش گرفت:
- بنده درسته غول چراغ و جنی هستم ولی جن خانگی که نیستم! ساعتی پنج گالیون دستمزد به علاوه ی ریسک دستبرد به آزکابان که ده گالیون بود ولی از آنجایی که شما آه در بساط ندارید بنده رفع زحمت میکنم و بعدا شما را در دادگاه میبینم.
- دادگاه؟

- با سایر شاکیها پرونده.
چنین نقل شده که صدای خندههای عصبی تدی تا ساعتها بعد از رفتن جنی به گوش میرسیده و روزهای بعد هم ادامه داشته.
آزکابان بعد از رفتن دیوانه سازها چند سالی جای آرومی شده بود, کمتر صدای نالهی زندانیها بلند میشد و تقریبا همه بعد از طی کردن دوران حبس, دوباره به حرفههای فاخر خودشون برمیگشتن اما کتابهای تاریخ نوشتند که از اون شب آمار جرم و جنایت دوباره کم شد.. از اون شب زندانیهای لرزان و رنگ پریده به زندانبانها التماس میکردند که شیون آوارگان رو به هاگزمید برگردونند و به دیوانه سازها بگن بیان و قول میدن از جادوی سیاه توبه کنند.
که اینطوری اگه بخوایم حساب کنین درسته رضایت نهایی پاترها کافی نبود چون مالفویها و جنی و بقیه سر شکایتشون ایستادن و اینم درسته قصهی ما با زندانی شدن آقا گرگه به سر رسید اما اگه دقت کنید یه جوری انگار به یکی از آرزوهاش شاید.. تحت شرایط خاصی.. رسید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1394/7/22 1:13:04

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/17
تولد نقش: 1397/05/14
آخرین ورود: چهارشنبه 7 آبان 1404 22:01
از: خودشون گفتن ...
پستها:
200

به نام خدا
در نواحی غربی قاره اروپا، جایی که انگستان واقع شده است و در قلب آن، شهر لندن، شهری که سکونتگاه جانوران مختلف زیادی بوده است. موجوداتی که برخی از آنان قدمتی چند صد ساله دارند؛ موجوداتی مانند، اژدهایان، فرمانروایان قد و نیم قد، سیاهی لشکر هایی که بودنشان از نبودنشان بهتر بوده و هست و همین شنل قرمزی ها که در تصویر مشاهده می کنید؛ موجودی که قصد داریم کمی بیشتر راجع به نحوه زندگانی آن اطلاعات کسب کنیم.
این موجودات در شرف انقراض، از بدو تولد تا آخرین روز های عمر خود را مشغول به رفت و آمد بین خانه "مامانشاناینا" و خانه "مامان بزگشاناینا" می باشد و به همین علت است که تعداد زیادی از دانشمند، این موجود را در دسته ی جانداران "مامانی" قرار داده اند.
شنل قرمزی ما در حال حاضر لی لی کنان، در طول جاده ای که با درختان در هم تنیده و پربرگ پوشیده شده و بسیار زیبا می باشد در حرکت است. دلیل آن که این موجود، مسیری اینچنینی را انتخاب کرده، بی اعصابی و ایضا بی منطق بودن اوست. بی منطقی این موجودات به حدی است که اگر به آنان بگویید " منطق داری؟" برای آن که کم نیاورند، می گویند "داشتیما! ولی دیرروز نمکی اومد، دادیم بهش" و گونه های بی اعصاب تر آنان نیز می گویند "مال خودم بود! ارّه اش کردم! عااااااااااااااااا!
"شنل قرمزی ها به طور کل موجودات با اعصابی نبوده و دائما در حال فریاد کشیدن هستند.این موجودات روز ها را مشغول به قدم زدن به سوی خانه مادربزرگشان هستند و شب ها نیز مسیر آمده را دوان دوان باز می گردند. دانشمندان زیادی مشغول تحقیق و بررسی بر روی این نکته اند، اما تا کنون به نتیجه ای نرسیده اند.
شنل قرمزی ها در طول زندگی پرمخاطره خویش با پدیده های گوناگونی بر خورد می کنند. برای مثال همانطور که در تصویر مشاهده می کنید. گاه گاهی دست فروشان، بی خبر از حضور شنل قرمزی ها در طول این مسیر ها، برای لحاظاتی توقف نموده و تمرین داد و فریاد می کنند.
- بدو بدو بدو! آتیش زدم به مالم! بخر و ببر! سه تا یه نات! سه تا یه نات! آآییییی!
در این هنگام است که شنل قرمزی از حضور دست فروش آگاه می شود. لبخندی شیطانی می زند و برای آن که شناخته نشود. شنل را به دور خود بیشتر می پیچد تا تنها نوک ارّه اش نمایان باشد و سپس به سوی دستفروش یورش می برد. این کار یکی از معدود تفریحات "مامانیسانان" می باشد.
در این شرایط دستفروش با دیدن توده قرمز رنگی که یک ارّه از آن بیرون زده است، کپ کرده و سپس بر سر و ملاج خویش کوبان از آن جا دور شده و اجناس از آب گذشته خود را رها می کند و با فریاد " روح عمه قزی! ووی! وووی!" از صحنه دور می شود. در همین شرایط است که کلاغی در هوا به همراه روباهی که به وی آویزان گشته است وارد کادر می شود. کلاغ با دوپا شلغمی را چسبیده و پنیری در دهان بر سر و روی روباه می کوبد. روباه نیز که کسی جز گزاشگر مسابقات کوییدیچ، یوآن آبرکرومبی نیست، با داد و فریاد رو به کلاغ می گوید "پنیرت رو نخواستم! این شلغم خودمه! وات دِ دیمن کراو آر یو؟!" و با چنگ و دندان شلغم پلاستیکی خود را چسبیده است. هیچ کس نمی داند که یک کلاغ و یک روباه چه دلیلی برای ورود به این چنین ماجرایی دارند. هیچ کس به جز آن کسی که با لبخند در گوشه ای ایستاده و زیر لب می گوید:
- هنوزم فانش کمه...
در کنار جاده، شنل قرمزی به یک مهتابیِ چرک و کثیف خیره شده است. شنل قرمزی با ظاهر مهتابی بسیار حال می کند و آن را برمی دارد و در هوا تکان تکانش می دهد.
بیشتر تکان تکانش می دهد.
مهتابی را درون سانتریفیوژ هسته ای قرار می دهد و سرانجام پس از ساعت های طولانی، چشم دشمنان و آستاکباریون کور، صدایی مانند" پیــــــــــــــــــــــــــس" از مهتابی خارج می شود. کسی نمی داند که چه اتفاقی افتاده است. دودی غلیظ از چندین نقطه مهتابی بیرون می زند و به دور شنل قرمزی می پیچد و او را به درون مهتابی می کشد تا ورونیکا اسمتلی تبدیل به اولین غول مهتابی (مهتابی هم چراغ است خب!) جادویی تبدیل شود. تا او باشد که یک مهتابی مظلوم را تکان تکان ندهد.
با وجود تبدیل شدن شنل قرمزی به غول مهتابی جادویی، او هیچ نگرانی ای ندارد. زیرا مسیر هایی که شنل قرمزی ها در آن عبور و مرور می کنند، غالبا مملوء از کودکان قد و نیم قدی می باشد که با بیش فعالی دست و پنجه نرم می کنند و به احتمال قوی "زرت" می زنند و مهتابی را خورد و خاکشیر می کنند.
بله! می بینید که کودکان در حال نزدیک شدن هستند. حسنی یک، حسنی دو، حسنی سه و حسنی دنده به دنده که جدیدا هیدرولیک گشته است به سمت مهتابی می آیند. آنان به سرعت به سمت مهتابی یورش می آورند، لکن در آخرین لحظات، حسنی هیدرولیک با یک شیرجه دیدنی مهتابی را از آن خود می کند و با کف گرگی هایی استادانه دیگر حسنی ها را از میدان به در کرده و شروع به دویدن می نماید. کسی نمی داند مشکل حسنی هیدرولیک چیست. او چرا باید با یک مهتابی فرار کند؟ او چرا باید شیرجه بزند؟ و هزاران سوال دیگر که نه کارشناسان ورزشی و نه دانشمندان، پاسخی برای آن نیافته اند.
شنل قرمزی درون مهتابی با خود در این اندیشه است که کی قرار است نجات یابد که ناگهان صدایی آشنا را از بیرون مهتابی می شنود:
- آفرین پسرم! این آبنبات لیمویی ام جایزه ات!

حسنی هیدرولیک، که آبنبات گرفتن از دست پروفسور دامبلدور او را حالی به حالی کرده است همان لحظه سکته می کند و به دیار باقی می شتابد. در مقابل، دامبلدور که از رسته "ریشدارانِ خفن" است، آبنبات لیمویی اش را از دست حسنی خارج کرده و در لای ریشش می گذارد. یک آبنبات لیمویی هم، یک آبنبات لیمویی است!
سپس دامبلدور مهتابی را نیز از دست میّت خارج نموده و می برد تا نصبش کند. اما ناگهان ورونیکا بدون رعایت حق کپی رایت سیوروس، دودکنان از مهتابی خارج می شود. شنل قرمزی ها به طور کل موجودات حق کپی رایت نده ای هستند.
شنل قرمزی که حال توده ای دود قرمز رنگ است، با صدایی خشن و دورگه، دامبلدور خوف کرده که ریش هایش هم سیخ شده اند را مورد خطاب قرار می دهد:
-عااااااااااااااا! پروف! چطو مطوری؟! حال و احوالاتت چجوریاس؟ از خودت خجالت نمی کشی این همه آبنبات جمع کردی؟ همه اشم لیمویی؟ اون وقت حتی به یک نفر هم ندادی یک لیس بزنه؟! حتی هری!!
اما دامبلدور به جای آن که خوف کرده و یا پا به فرار بگذارد و یا حتی از سرنوشت تیم تفی های تشت نشین چیزی بپرسد، با چهره ای خود خفن پندارانه رو به شنل قرمزی می گوید:
- اینا حرفای ارواح "تو سری زن به زنده ها" است. تو که غول چراغی!

- خو که چی؟!
- یعنی این که تو به جای این حرف ها باید آرزو های من رو برآورده کنی تا روح های کمتری علیل و ناقص بشن!

- هممم... یعنی چی؟! اصلا... من ارّه ام رو می خوام! عاااااااااااااااا!
دامبلدور زیر لب چیزی راجع به کرّه و دم و خر می گوید و سپس چوبدستی اش را در هوا تکان تکان می دهد تا جملات زیر روی تخته شکل بگیرند:
چگونه یک غول چراغ خوب باشیم؟
شنل قرمزی با دیدن جملات اشک هایش را پاک کرد و سپس با چشمانی مات و متحیر به پروفسور چشم می دوزد.
- خب! اولین کاری که یه غول باید یاد بگیره اینه که آرزو ها رو برآورده کنه! حالا یه تپه آبنبات لیمویی ظاهر کن ببینم.
اما پروفسور دامبلدور از اعتقادات عجیب و غریب شنل قرمزی ها آگاه نمی باشد. اعتقاد راسخی که در قلب تمامی شنل قرمزی ها وجود دارد با این مضمون که " زنبور زرنگه!". در عوض هیچ کسی از اعتقاد غول های چراغ که اعتقاد داشتند " هرکسی می تونه زرنگ باشه، حتی شما پخمه عزیز!" هم خبر نداشت و در این بین پارادوکسی خفن تر از "فریاد سکوت" در شنل قرمزی مذکور به وجود آمد و او یک تپه شیرینی های ارّه کننده به رنگ لیمویی ظاهر کرد که باعث شد ریش های دامبلدور در زاویه ای غیر عادی قرار بگیرند. در همین لحظه چیزی به خاطر ورونیکا رسید!
ورونیکا که محفلی نبود که دامبلدور بخواهد آموزشش بدهد! اصلا آموزش، فقط آموزش لرد سیاه!
در همین لحظات بود که ناگهان بلاتریکس و سیوروس و گری بک و چند نفر دیگر سیاهی لشکر از در دفتر دامبلدور وارد شدند و دامبلدور هم همین که دیدشان چوبدستی اش را انداخت یک طرفی و دراکو که هنوز تربیتش جای کار زیادی داشت، آن را برداشت و بعدش هم آلبوس که آخر تئاتر و این حرف ها بود چشمکی به سیوروس زد که سیوروس بیاید و الکی او را پرت کند پایین و در آخر هم چند جمله با احساس گفت، با این مضامون که " سیوروس جونِ ... عاااوووخ!" البته سیوروس که "اهل من بمیرم و تو بمیری" نبود، آواداکدورا را زد و قبل از آن که جملات کامل از دهان پروفسور خارج شوند او را کله پا کرد. لکن هیچ کس نمی دانست که پایین برج راهی مخفی به ایستگاه کینگز کراس وجود دارد.
بعد از آن مرگخوارانِ تازه واردِ دفتر شده که دیدند همه جا را دود گرفته، بر مورفین گمان بد بردند که نکند او آن جا بوده و به ستون پنجم دشمن تبدیل شده است. اما با دیدن ورونیکا که در هوا معلق بود، فهمیدند که این دود ها، دود چیز نیست و دودِ ... دودِ... متاسفانه تا کنون هیچ کس کشف نکرده که این دود چیست که از چراغ بیرون می زند. هر چند که احتمال دارد گاز نئون باشد و یا حتی هر چیز دیگری که فکرش را بکنید!
اما اگر خوب تامل کرده باشید در میابید که یک مرگخوار خوب اصلا نباید فکر کند! مرگخوار خوب تنها باید عمل کند و عملی باشد! اصلا مرگخوار با عملش مرگخوار است! حال هر عملی که می خواهد باشد. پس این طور شد که مرگخواران بی خیال ماموریت خویش شدند و بدون رعایت صف جلو آمدند تا ورونیکا آرزو هایشان را برآورده کند. اول از همه، بلاتریکس که بچه چاله میدان بوده و روی بازویش تصویر یک سرخپوست در حال خواندن آواز "بارون بارون، بارونه، هـــی!" را خالکوبی کرده بود، جلو آمد و در حالی که با فرو کردن انگشتان دست چپش در دماغ سیوروس و گرفتن کلّه، الکتو کرو از جلو آمدن دیگران جلو گیری می کرد، رو به ورغولیکا ( ورونیکا اسمتلیِ شنل قرمزیِ غولِ مهتابیِ جادویی) گفت:
- اوّل من! اوّل من!

- نچ! من شناسه تو رو می خواستم ولی بهم ندادن. تو ردی!
بلاتریکس همان جا آوردوز کرد و کسی نمی داند چه شد که آوردوزش خورد به آمپرش و او "بلاتریکسوار" از پنجره پایین پرید و به صورت چنگ زد و موی بکند و قدری حرکات ناشایست دیگر هم از خودش در آورد و اصلا به این نکته دقت نکرد که مگر امتحان است که او رد بشود. نفر بعدی که با زور آمد جلو... یک پاتریست جویای نام بود که کسی او را نمی شناخت و او هم بسیار هول بود. پس بدون سلام علیک و هیچ صحبت دیگری آرزویش را گفت:
- می شه هری داداش من بشه!

در این لحظه کل لامپ های هاگوارتز بترکیدند و لرد سیاه چند تار مویی که به سختی در سرش به وجود آورده بود بکند و رودولف هم رفت تا تارک دنیا شود و هری هم رفت نام خودش را به غضنفر درّه سرخی تغییر دهد! مردم چه انتظاراتی از یک غول دارند ها!
در همین اوضاع و احوال وا نفسا بود که خبر آمد که مرگخواران در حال باختن هستند و باید برگدند خانه ریدل، پس همه آن ها رداهایشان را بر سر کشیدند و در حالی که با خواندن آواز " چه خوشگل! چه خوشگل! چه خوشگل شدی امشب" قصد منحرف کردن اذهان عمومی را داشتند دور شدند و ورغولیکا را هم با خودشان نبردند که لرد آموزشش بدهد.
ورغولیکا که خود را تک و تنها در دفتر دامبلدور می دید، یک گوشه نشت و صبر کرد...
باز هم صبر کرد...
زیر پایش علف سبز شد...
درخت سبز شد...
درخت بالا رفت..
درخت خیلی خیلی بالا رفت..
ورغولیکا الان بالای یک درخت بود... بالاتر از ابرها.. و شهری با ساختمان های بزرگ در مقابلش قرار داشت و یک پسر بچه که یک مرغ و یک چنگ را زیر بغلش زده بود و با سرعتی باورنکردنی به سمت درخت و ورغولیکا می دوید. پشت سرش هم یک غول گنده با صدای شالامپ و شولومپ می دوید و فریاد می زد که:
- جک وایسا! هرچه قدر تخم طلا بخوای بهت می دم! دنیای من اینجوری نابود می شه!
اما جک خیلی نامرد تر از این حرف ها بود و بی توجه به غول و دنیای غول ها داشت می رفت که ... ناگهان ورغولیکا پای او را در هوا قاپید و دور سرش چرخاند و چرخاند و پرتش کرد به سمت غول. اما از آن جهت که هدف گیری ورغولیکا چندان تعریفی نداشت، جک می افتد در خانه دو غولِ پیرمرد و پیرزن که بچه ای نداشتند و آن ها خیال می کنند که جک آمده بچه آن ها شود و برای آن که او بزرک شود، آن قدر غذا به خوردش می دهند که او می ترکد و پیرمرد و پیرزن غول هم سکته می کنند.
آن طرف اما غول گنده که می فهمد ورغولیکا هم مثل خودشان غول است و از خودشان است، به او می گوید بیاید و در شهر غولان سکنا بگزیند و ورغولیکا هم که هنوز خصوصیات های شنل قرمزیاییش را دارد و بچه ناف لندن است و از هر موقعیتی به جای استفاده، سوء استفاده می کند، قبول می کند، ولی ...
- می گم بی کلاسی نیست من غول مهتابیام؟!
غول اندکی تامل می کند، سپس با خنده و شادی می گوید:
- نه بابا! ما این جا غول آفتابه ام داریم! هــــــــــه هـــــــــــــــــه هــــــــــــــه!
و این گونه است که یک شنل قرمزی تبدیل به غول چراغ می شود...
راستی! چه کسی دلش می خواهد که از آفتابه اش یک غول بیرون بیاید؟!
پایان.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
be happy
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/07
تولد نقش: 1394/04/07
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 11:57
از: زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
پستها:
255

گیبن
اشتاین
بر علیه
لاکریتا
بلک
در اتاقی تنگ و تاریک زندانی شده بود. اولین بار با کلی امید با این ساختمان امده بود اما حال ذره ای امید در ته قلب سیاهش باقی نمانده بود، شاید به خاطر اینکه قلب سیاه مانع ورود پرتوهای روشن امید به آن میشد سعی کرد به خاطر بیاورد.
فلش بک
در زد و وارد شد. پشت میز چوبی قهوه ای مردی با موهای مشکی به هم ریخته و هیبتی که نشان از قدرت بالای بدنی اش داشت نشسته بود. گویا سر مرد خیلی شلوغ بود که با ورود او حتی سرش را بلند نکرد اما به هر حال او باید صحبت میکرد.
-سلام.آقای توماس؟
-بله! خودم هستم.
-من پسر اقای اشناتاین هستم که کارای حسابداری اینجارو رو انجام میداد.
-خب ؟ سریع تر کارت رو بگو.
-راستش ...راستش...
بسیار سعی کرد که بغضش را فرو بدهد اما اینکار سخت ترین کار ممکن بود.
-راستش پدرم به بیماری سختی مبتلا شده و من از پس هزینه هاش بر نمیام، پدرم گفت که مقداری پول از شما طلب داره. من برای اون پول اومدم.
-امممم. طلب؟ چیزی یادم نمیاد.
-اما پدرم مطمئنه که حدود 750 گالیون به شما قرض داده و از مهلتی که قرار بوده پول رو برگردونید خیلی وقته که گذشته.
-گفتم که یادم نمیاد پسرجون. اما چون پدرت مریضه تنها کاری که میتونم بکنم اینه که مقداری پول بهت قرض بدم.
-اما...
-اما بی اما. این حرف اخرمه و تو یا قبول میکنی یا از اینجا میری.
پول رو تحویل گرفت و در پاکت رنگ و رو رفته ای قرار داد. با ناراحتی از اتاق خارج شد و در را با شدت به هم کوبید.
چند روز بعد در خانه ی اشناتاین ها...
-پدر اصلا به فکر پول دارو ها نباش ، فقط استراحت کن.
- اهه اهه عهه (سرفه) گیبن ! خودتو ناراحت نکن پسر. همه چی درست میشه.
تق تق تق
دستانش را از دستان پدرش که رنگش به زردی میزد جدا کرد و به سمت در رفت.
-اقای گیبن اشتاین ؟
-بله . خودم هستم.
-بگیریدش.
-وات؟ چی شده؟ ولم کنید.
-شما باید با ما بیاید. بعدا همه چی مشخص میشه.
و چند روز بعد در راه زندان...
چرخ های ماشین رد سفیدی از خود بر خاک های بیابان به جای میگذاشت و خاک ها را به هوا میداد. ماشین زیر سنگ های کوچکی و بزرگی که زیر چرخ ها میغلتیدند تلو تلو میخورد. باورش نمی شد. هنوز باورش نمیشد که آن توماس لعنتی او را به همچین تله ای انداخته باشد. دادگاه را به خاطر اورد:
قاضی: اقای گیبن شما متهم به دزدی از دفتر اقای توماس لندفور و تهدید جانی ایشون هستید.
- این درست نیست من هیچ تهدیدی نکردم ایشون خودشون پول رو به من دادن اونم در ازای پولی که به پدرم مقروض بودن.
-مدرکی هم دارید؟
-... ... ...نه.
به درب زندان رسیدند. با دیدن سیم خاردار دیوار های بلند و نگهبانان و بوی متعفنی که از زندان میامد گیبن خود را باخته بود. اما سر نوشت چیز دیگری بود!!!
پایان فلش بک
در بیرون از اتاق صدای درگیری می امد.در باز شد و مردی با موهای زرد کوتاه و قد نه چندان بلند وارد اتاق شد. :
-اووف. می بینم که بازم تو دردسر افتادی.
و دستش را به سمت گیبن دراز کرد.گیبن لبخند تلخی زد و بلند شد کمی به مردی که روبه رویش ایستاده بود نگاه کرد و سپس او را در اغوش کشید. اسمش کلاوس اسمیت بود. با او در زندان اشنا شده بود.
فلش بک
از دوره ی محکومیتش تازه چهار ماه گذشته بود که خبر فوت پدر مریضش را براش فرستادند. دیگر نمیتوانست کار کند و سنگ هایی که زندانیان مجبور به خرد کردن ان ها بودند را خرد کند و در زندان هم که کار نکردن مساوی است با شلاق و سیاه چال. در سیاه چال بود که با کلاوس اشنا شده بود وقتی که برای اولین بار به سیاه چال افتاد.
درب سیاه باز شد و ماموران پسر نوجوانی را بیهوش به داخل سیاه چال اوردند و دست و پایش را زنجیر کردند در را پشت سرشان محکم بستند و با دقت قفل کردند.
گیبن با صدای محکم در کم کم به هوش امد. نور خورشید از سقف که خرابی کوچکی داشت به زمین میزد و اندک نوری برای چشم ها فراهم می شد. رو به روی گیبن پسرک مو زردی روی زمین چمپاتمه زده بود و ارام چیزی را با دست خراش می داد. با دیدن گیبن که به خاطر ضربه ی شلاق اه و ناله میکرد نزدیک تر امد و پرسید :
بار اولته که میوفتی زندان؟
-اخ. اره. تو چطور؟
- من خیلی وقته اینجام. دیگه بیرون از اینجا رو فراموش کردم.
-به خاطر چی اینجایی؟
-کشتمش. یه مرد رو که حقم رو خورده بود از طبقه ی 12 پرت کردم پایین. جرم تو چیه؟
-به خاطر هیچی. برام پاپوش دوختن.
-آره بیشتر کسایی که میان اینجا همین حرفو میزنن.
- اما من...
-نمیخواد چیزی بگی باید زخمات رو تمیز کنم. اگه عفونت کنن تو بد دردسری می افتی.
دستمال سبز کوچک و تمیزی از جیبش در اورد و ارام بر روی زخم های گیبن می کشید.
چند ماه بعد کلاوس و گیبن از بهترین دوستان هم شدند اما گیبن هرگز نفرتی که از تامسون داشت را فراموش نکرد. شبی از شب های زمستان بود که کلاوس به سلول گیبن رفت و نقشه ای عجیبی را مطرح کرد.
-خب نظرت چیه ؟
-دیوونه شدی ؟میخوای سر هردومون رو به باد بدی؟ فرار از زندان؟ فک کردی مث سریالشه؟
-هیییس. تو که اینقدر ترسو نبودی! بعدشم من دارم اینکارو برای تو میکنم. یادته که چه قدر میخواستی با رئیس پدرت که هم باعث مرگ اون شد و هم زندانی شدن تو تصفیه حساب کنی ؟
گیبن سکوت کرد. چیزی نمیتوانست بگوید فرار از زندان با این همه نگهابان میتوانست جان خودش و دوستش را به خطر بیاندازد از طرفی هم غم پدر و کینه ی اسمیت بدجور روی قلبش سنگینی میکرد.
-باید چیکار کنیم ؟
-اها حالا شدی همون گیبن همیشگی. امشب بیا توی رخت شورخونه. ساعت دوازده شب. دیر نکنی.
این را گفت و از سلول بیرون رفت.
ساعت 12 شد. باد سردی از پنجره ی شیشه شکسته ای داخل رختشور خانه میامد و بدن گیبن را مور مور می کرد. ان پنجره و ان شیشه همه خاطراتی بودند که هرگز تکرار نمیشود. از دعوا با زندانیان و نگهبانان ، یک ساعت بسکتبال در روز و شیشه ای که گیبن ان را شکست و به خاطر ان جریمه ی سختی شد. همه ی ان خاطرات خوب و بد، تلخ و شیرین حالا دیگر تمام شده بود . وقت خداحافظی بود.
-پیست. پیست. گیبن. اینجا.
-خب حالا نقشتو بگو.
-امشب ماشین های لباس شویی رو که خراب هستن را با کامیون به تعمیرگاه میبرن و تنها کاری که ما باید بکنیم اینه که داخل یکی از اونا قایم بشیم.
- فک میکنی به همین اسونیه؟ اونا چندین بار داخل هر دستگاه رو میگردن.
- فکر اونجاشم کردم. سیبل یکی از نگهابان هارو چرب کردم. راحت میتونیم از ایست بازرسی رد شیم. مامورا دارن میان بجنب تو یکی قایم شو.
معلوم نبود چند ساعت گذشته بود. اما از تلق تولوق کامیون اینطور به نظر میامد که ایست بازرسی را رد کرده است. صدای تق تقی روی در لباس شویی که گیبن در ان پنهان شده بود امد.
-گیبن بیا بیرون. امنه .
گیبن با کمک دوستش بیرون امد. کلاوس تکه اهنی پیدا کرد و با اون لولا های در کامیون را باز کرد و هر دو به بیرون پریدند. ظهر بود و هوا گرم در وسط بیابانی در ناکجا اباد.
-کلاوس لعنت بهت با این نقشت.
-چیه؟ حداقل از زندان ازاد شدی. بقیشم یه کاری میکنیم.
در همین گفت و گو ها بودند که شی از فاصله ی دور با بازتاب نور چشم گیبن را متوجه خودش کرد.
-کلاوس اون جارو نگاه کن. تابلوی یه شهر. ما موفق شدیم. ما زنده ایم.
دو دوست هم دیگر را در اغوش کشیدند و اشک ریختند. با تمام نیرویی که در بدنشان مانده بود به سوی شهر دویدند و بدنشان را از اب سیراب کردند و شب را در متلی در همان شهر گذراندند. فردای ان روز راه دو دوست از هم جدا شد :
-کلاوس. یه چیزی باید بهت بگم. بهتره که ما دیگه با هم نباشیم. احتمالا تا حالا خبر فرار کردن دو زندانی همه جا پخش شده دیده شدن ما دو تا با هم خطرناکه. در ضمن جایی که من میرم ممکنه راه برگشتی توش نباشه.
-نه ما با هم میریم. من هیچوقت تنهات نمیزارم.
-گوش کن لعنتی.اخرین چیزی که تو این دنیا لازم دارم اینه که تنها دوستم رو هم از دست بدم پس به حرفم گوش بده و دنبالم نیا.
گیبن این را گفت و وسایل خودش را بر شانه انداخت و از اتاق خارج شد. ساعاتی بعد در رو به روی ساختمانی که یک سال و نیم پیش به انجا امده بود ایستاد. اسلحه ای که از یکی از دوستان کلاوس خریده بود رو بر روی کمرش سفت کرد و وارد ساختمان شد.همه چیز مثل قبل بود به جز دیوار ها که حالا کمی رنگ و رویشان رفته بود. اسمی که روی در نوشته شده بود را خواند.
-"توماس لندفور"
وارد اتاق شد. درست مانند قبل توماس حتی سرش را هم بلند نکرد.
-بلند شو.
-بل..
رنگش صورتش با دیدن گیبن سفید شد. اهسته بلند شد و به جایی که سر اسلحه به انجا اشاره میکرد رفت.
-گوش کن پسر. احمق نشو. ما حلش میکنیم. هر چه قدر پول بخوای تو اون گاوصندوق هست. هر چه قدر میخوای بردار و برو.
-نه دنبال پول نیومدم.
به یاد پدرش افتاد. تمام خاطراتی که با پدرش از کودکی تا اخر داشت را به یاد اورد. اولین مسابقه ی فوتبال. اولین دوچرخه. اولین کلاس درس.اولین شغل. همه را مدیون پدرش بود. اشک هایش دیگر منتظر نماندند و فاصله ی بین چشم تا چانه اش را به سرعت پر کردند. چشمانش دیگر ندید. اسلحه را روی سر توماس که احتمالا از اون موقع داشت برای زندگی حقیرش التماس میکرد گذاشت.
-این به خاطر پدرمه. "بنگ"
پایان فلش بک
خودش را در حالی دید که با کلاوس در حال فرار از ساختمان بود.
-چطوری گیر افتادی ؟
-وقتی داشتم از ساختمون بیرون میومدم نگهبان ها گیرم انداختن.تو اینجا چیکار میکنی ؟ مگه بهت نگفتم که...
-بسه بسه حالا خوبه اگه نیومده بودم تا الان دوباره دست پلیسا افتاده بودی و این دفعه سرت میرفت بالای دار پس بهتره ازم تشکر کنی و در ضمن تعقیبت کردم.
- تو واقعا دیوونه ای و و خوشحالم که دوست دیوونه ای مثل تو دارم. در ضمن یه خبر خوب.
گیبن کیفش را باز کرد . تا اخرین اسکانس های موجود در گاوصندوق اسمیت انجا بود.
دو دوست با کیفی پر از پول به اولین قطاری که به سمت غرب میرفت سوار شدند و تا اخر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند.
پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.

دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
جزئیات کاربر

شنـــاسه سمت راست ِ صفحه
علیه
رودولف لســترنج
علیه
رودولف لســترنج
پـس از مدت ها هر دو چشمش هم راستا قرار گرفتند. به تکه کاغذی با نام هری پاتر که با خطی خوش رویش نوشته بود، نگاه می کرد.
الستور مودی، شخصی که همه ما پس از خواندن ِ هفت گانه هری پاتر در جریانیم که بارتی کراوچ ِ پسر ِ آلوده به معجون مرکب بود ؛ قمقمه اش را طبق ِ معمول از جیــب ِ کتش در آورد. جرعه ای نوشید و قدم به دایره آبی رنگ ِ پیرامون جام گذاشت.
چشم ِ مصنوعی اش دوباره با سرعت تمامــی تالار را می کاوید. لحظه ای مکث کرد سپس تکه کاغذ را برفراز جام رها کرد. با آمدن صدای پایی و خیره شدنش به نقطه ای پشت دیوار نرسید دیالوگی که تمام روز در ذهنش تکرار کرده بود را توام با حس پیروزی رو به جام بگوید.
- "چه بخوای، چه نخوای وارد مسابقه شدی هری..!"
و به آرامی از آن مکان دور شد. نمی دانست چه قدر در اشتباه است. نوشتن ِ نام مدرسه ناشناسی برای ورود هری به مسابقه کافی نبود. حتی اگر هری تنها شرکت کننده و تنها انتخاب می بود، همیشه گزینه هیچ کدامی برای جام آتش وجود داشت.
شعله های آبی رنگ تکه کاغذ را در هوا شکار کردند، سپس آهسته آهسته آن را بلعیدند، در خود حل کرند تا به جایی که جام خاکستر هایش را فرو داد. خاکستر ها در جام غــرق می شدند، رنگ می گرفتند، به هم میپیوستند و در همین حین به قعر سقوط می کردند..
سروصدا درون جام شدت می گرفت و خاکستر ها در همین حین بیشتر شبیه شخصی می شدند..
- "اوه، هــــری پـــاتر داره از اون بالا میاد!"
__________________________________________
- "اوه، هــــری پـــاتر داره از اون بالا میاد!"
هــری با شنیدن صدای جیغی که این کلمات را بیان کرد چشمانش را گشود و.. فریـــاد کشید! احتمالا هنوز خواب بود، چراکه با سرعتی بسیار زیاد در حال سقوط به زمینی ساخته شده از آتش بود. مغزش به سرعت تجزیه و تحلیل می کرد.
- مگه زمینی وجود داره از اتیش ساخته شده باشه؟! چرا زر میزنی؟! احمق احمق.. فقط چشاتو ببند تا از خواب بپری!
اما در کمال تعجب پس از چند ثانیه نه تنها از خواب نپرید، بلکه ثابت تر شد و سرو صدا در اطرافش شدت گرفت. چشمانش را به آرامی به امید آنکه در تخت خوابش باشد باز کرد.
- جناب ِ هری پاتر، شما خواب نیستید.
به سرعت به طرف ِ صدا برگشت. دخترکی شبیه به پریان با دفتری در دستش ایستاده بود و به سرعت از روی آن می خواند.
- برای اطمینان از بیدار بودن ِ خود یکی از گزینه های زیر را انتخاب کنید.، چـلنج ِ آب ِ یخ، نیشگون، گــاز، سیلی..
هــری با حیرت او را نگاه می کرد.
-مـــن کجام؟!
گویی اصلا صای او را نشنیده باشد ادامه داد:
- لازم به ذکر است که گزینه سوم را من انجام نمی دهم، بلکه به واسطه فلافی انجام می گیرد. در صورت ِ قبول گزینه یک لطف کرده با صدای بلند بگویـد "چلــنج اکسپتد"!
- آخه خانوم محترم.. من همون دفعه اول که گفتی خواب نیستم فهمیدم دیگه.. می پرسم اگه خواب نیستم پس کجام؟!
- در صورت تمایل به فیلم گرفتن از شما در گزینه اول، به جمع ِ ما در هشتگ ِ Golbet-of-fire-khafan-academy بپیوندید.
کــلافه اخمی کرد و دستش را روی دفتر دخترک گذاشت.
- می شنوی چی میگم؟!
دخترک آزرده خاطر اخمی کرد و دست ِ هری را با خشونت کنار زد.
- نفهم نیستم! گفتم شاید بخوای یه تجربه جذاب داشته باشی. لیست اعضای هشتگمون به سیصد داره می رسه... اگه هر سال که جام آتش برگزار می شد همه میومدن و یه ملتی مثـه تو ناز نمی کردن، الان 3k رو رد کرده بودیم.. اونوقت فیچر ِ پیشنهادی من می ترکوند و اونا یکم منو تحویل می گرفتن..
هری با آهی دستش را در موهایش کشید و پرسید:
- ما کجاییم؟! فقط همینو جواب بده!
دختر در حالی که زیر لب نق می زد دفترش را زیر و رو کرد و شروع کرد به خواندن.
-" شرکت کننده عزیز، به مرحله آگاهی های ناآگاه، در قسمت ِ انتخاب ِ قهرمان ِ جام آتش خوش آمدید! لطفا پس از پر کردن ِ فرم همراه با راهنمای خود به باجه مورد ِ نظر مراجعه فرمائید."
- "مرحله انتخاب قهرمان؟!"
دخترک چشمانش را چرخ داد و شمرده شمرده دوباره شروع به خواندن کرد.
- "شـــــرکــــــــت کــنــنـــد.."
هری حرفش را قطع کرد.
- "فهمیدم انتخاب قهرمان یعنی چی! مشکل اینجاس که من نمی خوام تو جام ِ آتش باشم. من اصلا اسممو تو جام ننداختم! می فهمی؟!"
- "شرمندم ولی تو قوانین ذکر شده که انصرافی در کار نیست. به علاوه تو خودت انداختی اسمتو. همه دنبال افتخارن.. تو هم روش.. تازه اصن اسمت در نمیاد! نگران نباش!"
هری گیج گفت:
-" سن ِ قانونی.. یه همچین چیزی داشت.. مگه نه؟! من به اون نرسیدم حتــی..!"
دخترِ پری وار مخالفت کرد.
-" ولی اسمت از قبل اینجا بود. من حتی فرمتم پر کردم، به جای خودت. قرار بوده تو تو این مسابقه باشی! حالا دنبالم بیا! ساعتای آخر ِ انتخاب ِ قهرمانه!"
و بی آن که به هری توجه کند دفترش را برداشت و به سمت ِ غرفه ای در گوشه زمین رفت. هری تازه متوجه اطرافش شده بود. زمین زیرپایش انگار از آتش ساخته شده بود ولیکن جامد بود و نمی سوزاند. غرفه هایی همه جا دیده می شد که روی سردر هر یک چیزی نوشته بود.
دخترک زیر لب با دفترش اسم غرفه ها را تطبیق می داد.
-" غرفه جادوگران ِ خوشتیپ{هری سدریک را در این غرفه دید}، ساحرگان ِ سوسول ِ اشکی،{انگار تمامی دختران مدرسه بوباتون با هم در آن چپیده بودند.} ناشی های جوگیر، متقلب های خفـن..
هری گفت:
- "نمی دونستم اینجوری انتخاب می کنین شرکت کننده هارو!"
دختر لبخندی زد.
- " پس چی فکر کردی؟! مشنگ نیستیم که همه اسمارو بریزیم تو کاسه و دربیاریم! مراحــل طولانی و هوشمندانه ای داره.. نمی دونم چرا هیچ کس تا به حال به فکرش نرسیده بیاد ببینه این تو چه خبره! آهان رسیدیم! شرکت کنندگان غیرقانونی!"
زیر تابلوی بزرگ ِ بدخط ِ شرکت کنندگان غیر قانونی در غرفه مردی نشسته بود. سرش را لک لک وار خم کرده بود و با دقت با قلم کاری انجام می داد. هری قدمی به جلو برداشت سپس با انزجار دید مرد دارد بال های مگسی را می کند. گوش های نوک تیز دخترک سرخ رنگ شد.
- آقای محترم!
مـرد سرش را بلند کرد و با دیدن هری و دخترک پوزخندی زد.
- "قهرمان پرون، دوباره شرکت کننده غیرقانونی بهت انداختن؟!"
هری با تعجب دید که گوش های دخترک سرخ تر شد و با عصبانیت گفت:
-" این هر کسی نیست! هری پاتــره! ممکنه انتخاب بشه! پسر ِ برگزیدس!"
لبخند ِ آزاردهنده مرد حتی کم رنگ نشد.
- می بینیم.. می بینیم.. فرمو پر کردی پسر؟!
هری پس از چند لحظه متوجه شد که مخاطب است، یادش نمی آمد فرمی پر کرده باشد. دختر به او اجازه حرف زدن نداد و از پشت دفترش پوشه ای که با قلب های صورتی رنگی تزئین شده بود برداشت و روی میز گذاشت. همانطور که صورتش سرخ تر می شد قلب ها را می کند. با لکنت توضیح داد:
-" این فرمــشه.. اینم اطلاعات بیشتره.. اون قلبا هم اشتباهی اومدن.. می دونی پوشه نداشتم.."
لبخند ِ تمسـخر آمیز مرد وســیـع تر شد. همانطور که مهری روی پوشه می کوبید گفت:
- راستی هنوز تحویلت نگرفتن؟! هوم؟! فک نکنم ایده شبکه های مشنگیت به دلشون نشسته باشه.."
دختر آهی کشید. هری می توانست قسم بخورد که در چشمانش اشک جمع شده. با عصبانیت پوشه را از زیر دست او کشید و به جهت مخالف به راه افتاد. هری به دنبالش رفت.
- "ماجرای.. این تحویل گرفتنا.. چیه؟!"
دختری کمی سکوت کرد. انگر نمی خواست تعریف کند. سپس آهی کشید و گفت:
-" می دونی.. هر کس یه قهرمانو راهنمایی می کنه. آخر سر خودتون باید انتخاب کنین می خواین شرکت کنین یا نه. ما براساس اطلاعاتمون از شما، باید ببینیم به درد می خورین.. من نتونستم مثه اونا چرت و پرت بگم هیچ وقت.. من به قهرمانا می گفتم ممکنه بمیرن و اونا فرار می کردن.."
صدایش را صاف کرد.
- " و خب به این نتیجه رسیدن که من قهرمان پرونم! پس فقط غیرقانونیارو من راهنمایی می کنم. اونا که نزدیک به صفره احتمال ِ انتخابشون.."
صدایش شکست. حــق داشت. در یک جام با افراد ِ محدودی زندگی کنی و تا ابد زنده بمانی.. همان افراد معدود هم نخواهند تو را..! اضافی بودن، چــرخ ِپنجم بودن، احساسی که آدمیان {پریان حتی} را نابود می کند.. و اگر نتوان فرار کرد..!
به زور لبخند زد.
-" بی خیال! من می سازم باهاش! به تو هم میگم! وقتی میری تو اون اتاق همه صحنه هایی که می بینی حقیقتن.. هیچ کودوم دروغ نیستن.. آمار کشته جام آتش زیاد بوده! چون جام آتش هیچ وقت فقط یه بازی نبوده! به طرز ِ فجیعی هم مردن! نرو تو این بازی!"
باز هم به هری اجازه حرف زدن نداد و او را درون ِ اتاق ِ مشکی رنگ هل داد.
_______________________________________
از اتاق خارج شد. بر گردنش عرق سرد نشسته بود. صحنه های دردناکی را دیده بود. دانش اموزانی با با کراوات ِ سرخ رنگ گریفندور، در خون غوطه ور. بیمار که نبود. می خواست به سرعت برود در صـــف انصراف دهندگان بایستد که دخترک را دید. شــوق درون ِ چشمانش. امیدش برای دوباره پذیرفته شدن.. شاید اگر هری پاتر نبود، شاید اگر یک عمر با دورسلی ها زندگی نکرده بود، شاید اگر نمی دانست اضافی بودن یعنی چه بی خیالش می شد..
اما مســیرش را عوض کرد و در صــف ِ دو سه نفره قهرمان ها ایستاد. نمی دانست مسیر ِ زندگیش هم عوض کرده. لبخندی بر لــب ِ دختر نشست! فریاد زد:
-"امیدوارم موفق بشی هری پاتر! زنده بمون تو مسابقه!"
او ناظر نشسته بود بر تمامی این اتفاقات. می دید برق ِ چشمان ِ دخترک ِ پری و جرئت ِ هری پاتر معروف را. شک نداشت از بین چند گزینه باقیمانده هری پاتر انتخابش خواهد بود. قهرمان ِ جام آتش!
بعضی می گویند سرنوشت است، بعضی می گویند نخ های تقدیر، کسانی می گویند شانس و حتی چند نفری هم به این موضوع معتقدند که تمامی این ها نقشه های ِ مرگخواران ِ لرد سیاه بود. ولی در آخر هــری خودش انتخاب کرد، بودن در آن مسابقه کذایی را؛ به چشم دیدن ِ مرگ سدریک دیگوری را..
به واسطه ناامیدی ِ دختری تا به ابد خودش انتخاب کرده بود که قهرمان ِ مدرسه بی نام و نشانی باشد.
و آنان آگاهی های ناآگاهی بودند که روز بعد هیچ چیز به یاد نمی آوردند!
کسی چه می داند؟!
شاید هم قلـم هایی در کار بود..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/25
تولد نقش: 1393/11/25
آخرین ورود: چهارشنبه 4 اسفند 1395 15:46
از: همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
پستها:
430

لاکرتیا
بر علیه
گیبن
صدای هیاهو از اطراف میدان شهر کوچک شنیده میشد و فوج مردم ژنده پوش، هرلحظه شهر را بیشتر از قبل شلوغ میکرد...شاید بعد از روزها، هفته ها و حتی ماه ها میتوانستند دلی از عزا در بیاورند.در نزدیکی ضیافتشان گاری ای چپ کرده بود و رود نوشیدنی سرخی از بشکه های شکسته حاشیه خیابان، بر پیاده رو های سفید پوش روان بود.کودکان میخندیدند و زنان و مردان دستانشان را پیاله کرده و با اشتیاق مینوشیدند...تا به حال از هیچ چیز اینگونه لذت نبرده بودند.
پسرکی با چهره ای شرورانه ولباس هایی که خیلی برایش بزرگ بودند، انگشت کثیف و چرکش را در جوی سرخ فرو برد و با آن روی دیوار نوشت:خون!
عجله ای نبود...آن روز هم می رسید...روزی که خون دیوارهای شهر را آکنده از حروف دردناک مرگ می کرد.سوز سرما کم کم بیشتر میشد و همزمان با آن ضیافت به پایان خود نزدیک تر...
پیر و جوان با چهره هایی ناامید دوباره به کنج دلگیرشان باز میگشتند.
دخترکی که روی کاناپه زهوار در رفته مسافرخانه نشسته بود و قهوه مینوشید، نگاهش را از منظره آزاردهنده خیابان ها برگرفت و دکمه های پالتوی گرمش را بست؛ کلاهش را روی سر گذاشت و پیشخدمت را صدا زد.پیشخدمت که پسری جوان و رنگ پریده، با صورتی زخمی و چهره ای بی روح بود، با شتاب به سمت او آمد و پرسید:
-بله دوشیزه بلک؟
-اتاق بیست و هشت هنوز آماده نیست؟
-هنوز نه متاسفانه!
هرچند که نگاهش هر حسی را نشان میداد، جز حس تاسف.دخترک سرش را تکان داد و به سمت درب خروجی راه افتاد.برف زیر چکمه های چرمش قرچ قرچ صدا میداد و سرما گونه هایش را گل انداخته بود.نگاه های سنگین و حسادت بار را از سرتا پایش احساس میکرد.چکمه های چرم، پالتوی زخیم، دستکش های نو، کلاه لبه دار گرم و شالگردنی نخی، نعمت های بزرگی در این شهر غریب بودند...آگهی هایی از تعداد اسکناس های ده دلاری درون جیبت.
مردم در کوچه ها فریاد میزدند و نه به دنبال آسودگی و آرامش، بلکه فقط به دنبال یک چیز بودند...همه میخواستند با دیگری تسویه حساب کنند.
-دختر بی مصرف!
همهمه ها خاموش شدند و فقط صدای گریه های آرام و نجواهای التماس شنیده می شد.دخترک موطلایی کنجکاوانه خودش را با سیل جمعیت روانه کرد و لحظه ای بعد، در میان معرکه بود.زنی بلند قامت، با پیراهنی قرمز و گران، دستان کشیده و اسختوانی اش را روی شانه های ضعیف دختری زیبا اما کثیف گذاشته بود و به شدت اورا تکان میداد.زن مانند هیولایی نعره می کشید و دخترک ژنده پوش تمنا کنان به پای زن افتاده بود.جمعیت، گویی که در صحنه تاتر هستند، نفس هایشان را حبس کرده بودند و با اشتیاق نگاه میکردند.
-دیگه نمیتونی اینجا زندگی کنی!سه ماه از اجاره زیرشیروونی عقب افتاده...حتما پدرت مرده!
اشک از چشمان دختربچه روان شد و لبش را گزید.سپس با نگاه معصومانه اش به زمین چشم دوخت و گفت:
-دوماهه خانوم...قول میدم تسویه ش کنم...
سپس انگشتانش را شمرد..میخواست مطمئن شود.
-دختره ی احمق!تو حتی بلد نیستی بشمری...این ماهه سومه!
نگاه دختر کوچولو به دوشیزه بلک افتاد...در نگاهش سکوتی گوشخراش بود که دل سنگ را هم به درد می آورد.دوشیزه بلک جوان، دستش را درون جیبش فرو برد...میتوانست اجاره دخترک را حساب کند...
-آه!
جیبش خالی بود..درلحظه ای جیبش را خالی کرده بودند و او متوجه نشده بود.با اندوه دوباره به زن خیره شد.زن با چهره عبوسش، بلندتر از قبل داد زد:
-الان هم ازینجا پرتت میکنم بیرون...هروقت شمردن یادگرفتی، برگرد برای تسویه حساب!
و بعد دخترک کوچک را به عقب هل داد و پاهای ناتوانش روی زمین برفی لغزیدند...مردم دوباره به راه افتادند و دخترک در میان خیل جمعیت گم شد.دوشیزه جوان به دنبالش گشت اما اثری از او نبود...
چند روز بعد چیزی را پیدا کرد...لباس های پاره، پاهای بدون کفش و کبودی های ناشی از سرما...جسد یخ زده دخترک را...او هیچوقت شمردن را یاد نگرفت.
فلش فوروارد
اتاق خفه بود و دود پیپ منشی، زن پشت میز را به سرفه می انداخت. چهره اش آشنا بود...همان پیراهن قرمز، چهره عبوس و دستان کشیده...اگر آشنا نبودند که حضورش در آنجا بی معنی میشد.
-چکار داشتید خانوم؟
وظعش خوب بود...باید هم خوب میبود.اگر در ماه دو نفر راهم به بهانه تسویه حساب بیرون پرت میکرد، باید مسافرخانه اش تبدیل به یک هتل مجلل میشد.خانوم جوانی که روی صندلی نشسته بود چشمش را از تزئینات اتاق برگرفت و گفت:
-شمردن مهم ترین چیز برای حساب و کتابه بانو وال!
بانو وال، روی میزش ضرب گرفت و با بی صبری جواب داد:
-البته!
-اما بعضیا هیچوقت فرصتی برای شمردن پیدا نمیکنن.
دوشیزه جوان ایستاد و شروع کرد به قدم زدن در عرض دفتر...لبخند بی روحش در دل خانوم وال رعب ایجاد میکرد.خانوم وال صندلیش را کمی عقب تر برد و پرسید:
-خانوم اینجا چیکار دارید؟
دوشیزه جوان ناگهان در جا ایستاد و درحالی که چوبی را در دستش میچرخاند، پاسخ داد:
-اومدم بجای ینفر باهات تسویه حساب کنم!
-هی منشی!بیا این خانومو ازینجا بیرون کن!
دوشیزه جوان قهقه ای بلند سر داد و با چشمانی مرموز به او خیره شد و فریاد زد:
-هیچکس صداتو نمیشنوه...هرچقدر دوست داری کمک بخوا!
سپس، بدون این که زن متوجه چیزی بشود صندلی از زیرپایش دررفت و محکم به زمین افتاد.بدنش از ترس میلرزید و از شدت خشم زبانش بند آمده بود...
-فقط تا سه بشمر!
یک...
دو...
سه...
و سپس به انتقام دخترکی که هیچوقت شمردن را یاد نگرفت، فریاد زد:
-آواداکداورا!
هرکسی باید به اندازه کارهایش حساب پس میداد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/7/17 16:55:37

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

دوئل خودم(رودولف لسترنج) v.s فلور دلاکور!
باد سردی که از پنجره کوچک برجی که خوابگاه گریفندور در آن واقع شده بود،باعث لرزیدن و از خواب بیدار شدن هری پاتر،مشهورترین چهره جادوگری آن روزها شد.
آن روزها،روزهایی بود که جام آتش در هاگوارتز در حال برگزاری بوده و اخبار آن جام که در این دوره با اتفاقات عجیب و غریبی همراه بود،در روزنامه ها و محافل مطرح شود.
امشب،شب آخر مسابقات بود...مرحله سوم...در دو مرحله قبل هری پاتر که معلوم نبود که چگونه اسمش وارد جام آتش شده بود،با خوش شانسی و کمک دیگران توانسته بود آن مراحل را سالم پشت سر بگذراند...اما هری برای این مرحله چندین برابر مراحل قبلی دلشوره داشت...احساسش به او میگفت که شاید دیگر نتواند از این مرحله جان سالم به در ببرد!
با این حال او باید خود را اکنون آماده میکرد تا به محل برگزاری مسابقه برود!
محل برگزاری مسابقه!
تمام دانش آموزان و اساتید هاگوارتز و همراهان و دانش آموزان دو مدرسه بوباتون و دورمشترانگ در سکوهایی که آنجا تعبیه شده بود،نشسته و قهرمان خودشان را تشویق میکردند!
فلور دلاکور،ویکتور کرام،سدریک دیگوری و هری پاتر به همراه آلبوس دامبلدور رو به روی هزار تویی که به نظر میرسید باید وارد آنجا میشدند،ایستاده بودند...دامبلدور چهار قهرمان را به سوی خود فرا خواند و دستش را بر شانه های هری و سدریک گذاشت و گفت:
_اینجا هزار توئه!

_عه؟!نه بابا؟!من فکر کردم پیست تسترال سواریه!

_ببند دخترم فلور...شما چشات به لیلی نرفته!

_چه ربطی داره؟!

_فلور...خواهش میکنم؟!

_چی رو خواهش میکنی؟!باز دستت خورده به دوتا پسر بچه،داری هذیون میگی؟!

_ها...نه...چیزه...خواهش میکنم ساکت باش بذار دیالوگم رو بگم...آره...این هزارتوئه...دیگه اینجا با اژدها و مردم دریایی سر و کار ندارین....با خودتون کار دارین!

ویکتور کرام بعد از شنیدن صحبت دامبلدور لبخند شیطانی به لبانش نقش بست...اما دامبلدور که خود ختم روزگار بود،دست کرام را خواند و ادامه داد!
_منظورم اون کار نیست منحرف!منظورم این بود که ممکنه اونجا عوض بشین...سدریک...پسرم...تو زیاد عوض نشو...اینجوری خوبه...هری...تو یکم عوض شو...مثل سدریک بور شو یکم...بور دوس دارم!

هری پاتر آب دهانش را قورت داد...نگاهی به سدریک انداخت که او هم ترسیده بود...دامبلدور اما به صحبت هایش ادامه داد:
_خب دیگه...قهرمانای اولمون دوتا فرزند برومندمون سدریک و هری هستن..بعدش کرام و در آخر فلور...به ترتیب وارد هزار تو میشین...پرفسور مودی جام رو جایی توی هزارتو گذاشته و فقط خودش میدونه کجاس...اگه گیر افتادین با چوبدستیتون یه نور سبز بفرستین مییایم کمکتون!
_اجازه پرفسور...من نور سبز بلد نیستم درس کنم...من فقط بلدماکسپلیاموس بزنم وآلوهمورا...هنوز ونگادیم لویوسا رو هرمانی نتونسته بهم یاد بده!

_خب قانون رو عوض میکنیم پس...چون اکسپلیاموس طلسمش قرمز رنگه،هر جا گیر افتادین با چوب دستیتون یه نور قرمز بفرستین،نجاتتون بدیم...حالا به ترتیب وارد بشین!
پنج دقیقه بعد داخل هزارتو!
هری پاتر با آدرسی که پرفسور مودی به او داده بود،در حال پیشروی بود...اما به نظر میرسید که حالا او گم شده است...او که با سرگردانی به اطراف نگاه میکرد،به ناگاه فلور را دید که از به سمت او میدوید...انگار که از چیزی فرار میکرد...و همینطور هم بود...فلور در حالی که در حال فرار بود با فریاد به هری گفت:
_فرار کن هری...کرام جنی شده...میخواد بکشه منو...خودش خواهر مادر نداره مگه؟!

اما همین که سعی کرد کنار هری پاتر بگذرد،هری پایش را دراز کرد تا به اصطلاح برای او زیر پا بگیرد...و با این زیرپا گرفتن هری،فلور نقش بر زمین شد و شاخه های بوته های هزارتو دور بدن فلور پیچید تا فلور را ببلعد!
فلور که با ناباوری تقلا میکرد رو به هری گفت:
_چرا هری؟!چیکار میکنی؟!

هری پاتر خنده شیطانی کرد و چاقوی که سیریوس به او داده بود را از جیبش در آورد و به فلور گفت:
_گوش و زبونت رو میبرم و چشات رو هم درمیارم تا اون دنیا کور و کر لال محشور بشی!

بعد از اینکه به سبک آشیل که هکتور را در افسانه های یونانی و در داستان تراوا اینگونه تهدید کرده بود،گوش و زبان فلور را برید و چشمانش را هم کور کرد!
بعد از اینکه بوته ها فلور را بلعیدند،هری به خود آمد...
_عه؟!چه وضعشه؟!چقدر خشونت؟!چرا اینکار رو کردم؟!راس گفت پروفسور دامبلدور که آدما تو هزارتو تغییر میکنن!
فریاد سدریک که به نظر خیلی هم دور نبود،رشته افکار هری را پاره کرد...هری سریعا به سمت صدا رفت...بعد از اینکه چند پیچ را رد کرد،کرام را دید که به دنبال سدریک میدوید...هری هم سریعا یک ورد سکتومسمپرا اجرا کرد که به کرام برخورد و او را نقش به زمین کرد!
سدریک هم که حالا کسی به دنبالش نبود،دست از دویدن برداشت و به سمت بدن خونین کرام رفت و بالای سر او ایستاد...
_ممنون هری...نمیدونم چرا داشت دنبالم میکرد...میخواست منو بکشه!

_مشکلی نیست...حالا میتونی بکشیش تو!
_بشکمش؟!چرا؟!

_هر کی میخواست بکشتت،تو باس قبلش بکشیش!
_چه خشن شدی هری!

_آره...منم به همین فکر داشتم میکردم...ولی منو ببین؟!ولدمورت رو قبل از اینکه من رو بکشه کشتم....الان نیگا چقدر مشهورم؟!

سدریک کمی با خود فکر کرد...هری راست میگفت...او مگر چه چیزی از هری کم داشت؟!خوشکل نبود که بود!بور نبود که بود!دامبلدور بیشتر از هری او را دوست نداشت،که داشت!اصیل نبود،که بود!ساحره کش نبود،که بود!
پس چوبدستیش را بالا آورد...طلسم مرگ را به سمت کرام فرستاد و کرام در جا مرد!
_ام....میگم هری...من کشتمش حالا...ولی شاید بیچاره تحت طلسم فرمان بود!

_طلسم فرمان؟!باشه...خودش نباید فرمان میگرفت...حالا هم بیخیال...بدو بیا بریم جام رو با هم بگیریم...اونجاس!

_باشه بریم!

سدریک و هری چون زیر نظر دامبلدور پرورش یافته بودند و خیلی خوب بودند و پسرای گلی بودند و در کل به قول معروف قهرمان و آدم خوبه ی داستان بودند،به این سادگی با هم تصمیم گرفتند که باهم جام را بگیرند و مشترکا قهرمان جام آتش شوند.
برای همین لی لی کنان به سمت جام در حال حرکت بودند که ناگهان هری به یاد حرفهای پرفسور دامبلدور افتاد که "آدما تو هزارتو تغییر میکنن
" و چون هری پسر حرف گوش کنی بود،یکهو تصمیم گرفت تغییر کند و سدریک را بکشد!به همین خاطر چوبدستیش را بیرون آورد و برای اینکه تنوعی در قتل هایش انجام دهد و داستان را خشن تر کند،چوبدستیش را دو نصف کرد و از پشت آن را فرو کرد...در چشم سدریک البته!
سدریک که از درد به خود میپیچید با ترس فریاد زد:
_آی چشمم...آی چشمم...چی شد هری...چرا من نمیبینم؟!
_اِم...چیزه...دوتا کله اژدری یورتمه برو رفتن تو چشمت!

_چیکار کنم حالا؟!
_هیچی...به راهت ادامه بده برسیم به جام...فقط جام اون طرفه...از اون طرف برو!

_باشه!
حالا هری پاتر سدریکی که کور شده بود را به طرف اشتباه راهنمایی کرد تا به سمت ابوالهول برود و ابوالهول او را بخورد!
سپس خود هری در حالی که قهقه شیطانی سر میداد،به سمت جام رفت...اما همین که دستش به جام برخورد کرد،جام او را به یک جای دیگر منتقل کرد...جایی شبیه به قبرستان!
همینطور که هری بهت زده به اطرافش نگاه میکرد تا اثری از هاگوارتز و آدم هایش ببیند،ناگهان یک مجسمه طوری او را گرفت که هری قادر به حرکت نبود!
هری اما دست از تقلا برنداشت . در حال دست و پا زدن بود...ولی همین که نگاهش به پیتر پتی گروه افتاد،دست از تقلا برداشت!
پیتر به سمت دیگ جوشانی که آن جا بود رفت و چیزی که در دستانش با پارچه ای پوشیده شده بود را در داخل دیگ انداخت...سپس نگاهش به هری پاتر افتاد...به سمت هری آمد و گفت:
_اوه هری...حتما برات سواله که چی شده...بهت میگم...پرفسور مودی پرفسور مودی نیست!

_منظورت چیه؟!
_پرفسور مودی متخصص مولتی اکانته!

_مولتی چی؟!

_منظورم اینه که اون سلطان معجون مرکبه...در اصل اون بارتی کراوچه پسره...اون بود که اسمت رو تو جام انداخت...اون بود که تو رو به اینجا رسوند...اون بود که این جام رو "پورت کی" کرده بود تا بیایی اینجا!
_ایجا کجاست؟!
_قبرستون!
_مودب باش!

_نه باو...قبرستونه...حالا تو اینجا اومدی که لرد برگرده...به وسیله این معجون جسم ضعیف لرد دوباره مثل قدیمش برمیگرده...فقط نیاز داره استخون پدرش،قطعه ای از بدن دشمنش و خون خادم وفادارش رو به اون معجون اضافه کنیم...البته قطعه ای از بدن دشمنش و خون خادم وفادارش برعکس بود...ولی خب توی کتاب نوشته شده بود ممکنه تاثیرات جانبی مثل ریزش مو و حتی ریزش دماغ داشته باشه...واسه همین این دوتا رو برعکس کردیم...حالا هم برای اون قطعه از بدن دشمنش،سرت رو در نظر گرفتیم!

_نه...وایسا. صبر کن....اینجععع ...عععع..خعخعخعخعخ!
جمله هری پاتر ناقص ماند...زیرا که پیتر سر اون را با فجاعت هر چه تمام تر برید و به همراه خون خود و استخوان پدر لرد در دیگ انداخت و لدر به پا خواست و با موی پریشان و دماغ قلمی دنیا را به کنترل خود در آورد!
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/17
تولد نقش: 1397/05/14
آخرین ورود: چهارشنبه 7 آبان 1404 22:01
از: خودشون گفتن ...
پستها:
200

به نام خدا
هاگوارتز یک مدرسه جادوگریه، درست! ولی قوانین خودش رو هم داره. هیچ دانش آموزی حق نداره که بعد از ساعت خواب توی راه رو ها واسه خودش بگرده و به قولی "بیرون از تخت خوابش باشه".
اما گاهی اوقات هست که آدم نمی تونه تو تخت خوابش باشه. خب وقتی کسی خواب به چشمش نیاد چی کار کنه؟ وقتی این همه چیز واسه کشف کردن توی هاگوارتز هست، اصلا آدم چرا باید بخوابه؟ شاید یکی مثل من، ورنی ارّه ای، دلش واسه آسمون و دویدن بتپه!
واسه این که از تک تک سوراخ سمبه های هاگوارتز سر در بیاره.
واسه این که یهویی مچ یکی رو بگیره.
یه چیزی بشنوه یا ببینه که نباید ببینه یا بشنوه.
راهرو ها رو این جوری دوست دارم. خلوت خلوت! آروم راه می رم و مدام این ور و اون ور رو دید می زنم. خدا می دونه که یهو سر و کله کی پیدا می شه. صدای تالاپ تولوپ قلبم اون قدر بلنده که صداش تو راه رو می پیچه! شایدم در و دیواره که داره صدای قلبم رو تقلید می کنه که ماجرا رو هیجانی تر کنه. گمونم الانه هاست که از حلقم بزنه بیرون.
کلا شکستن قانون های مدرسه و گرفتن حال معلم ها لذتی داره که... لذتی داره که...
نمی دونم که چی.
کیه که همه چی رو می دونه؟
هوییییینگ!
الان قشنگ توی دهنمه!
قلبم رو می گم... ولی..
صدا، شبیه صدای ساز بودا! نصفه شبی کی ساز زدنش اومده؟
گفته بودم شکستن قانونای مدرسه لذت داره... ولی نه اون قدری که مچ گیری لذت داره!
می رم سمت صدا.
خنده ام گرفته و اون شیطان درونم هم در حال ذوق مرگ شدنه.
بدجنس بودنم...
گاهی اوقات خوبه.
از این راه رو رد می شم. می پیچم سمت راست و یه کمی جلو می رم. تند تند و بی صدا راه می رم و چشمام دنبال اون بخت برگشته ایه که نصفه شبی هوس بیرون اومدن کرده که یه نفر از پشت سرم داد می زنه...
- قانون شکنا! حشرات کثیف! موجودات نفرت انگیز! وایسااااا!
یا خدا! آرگوس فیلچ داره می دوه! اون کت درازش پشت سرش پیچ و تاب می خوره و موج برمی داره. خانم نوریس هم با اون چشم های زردش، داره جلوتر از فیلچ می دوه.
این هم بازی روزگاره...
همینجوریه که شکارچی ها شکار می شنا!
یهویی چی شد که خنده ام گرفت، نمی دونم. فقط می دونم خنده ام گرفته. خنده نه، قهقه! از طرفی هم با روحیه حساسی که از موسیو سرایدار سراغ دارم و با توجه به نعره هایی که "خودت رو مسخره کن!" و "وقتی از مچ پا آویزونت کردمم می خندی" و حتی " ای تف تو این روزگار..." مسلما خیال می کنه که به اون می خندم.
راستش صدای خندیدن در و دیوارم حس می کنم. همه می خندیم!
همه به جز فیلچ.
بیچاره فیلچ..
تا حالا سوار ترن هوایی شدید؟ همه جیغ می کشن و می خندن وترن داره می ره یک طرف، اما یک هو نمی دونید چی می شه که می ره یه طرف دیگه! احتمالا ترن های هوایی رو هم یه دستی از لای در می کشه سمت خودش.
من... الان کجام؟
همه جا سفیده. سفید سفید، هر چند که چرک ها و سیاهی های زیادی روی زمینه. چندین ردیف در و...
یه صورت جلوی چشمام.
راستش بیشتر می شه گفت یه جفت چشم قهوه ای تا یه صورت! بیچاره چه قدر ترسیده! موهای قرمزش از عرق خیس شدن و به پیشونیش چسبیدن.
از من کوتاه تره، روی نوک پا وایساده و دستش رو گذاشته روی دهنم.
ای بابا... هنوزم این خندهه قطع نشده!
- ببین... دستم رو بر می دارم... ولی نخند، خب. پیدامون می کنه!
شما به من بگید! کجای این جمله خنده داره، که من بعد از شنیدنش باید ریسه برم؟!
یادمه مامان بزرگم می گفت: « هیچ وقت، زیاد و بلند نخند که غم رو بیدارش نکنی.» به گمونم من باید به نوه ام بگم که خنده، علاوه بر غم، آرگوس فیلچم بیدار میکنه!
- تو رو خدا... تو رو خدا... نخند دیگه!
گناه داره، می بینم که اشکاش داره جمع می شه تو چشاش.
خیلی نامردیه وقتی که یکی گریه می کنه، بخندیم...
خیلی!
- باشه... ههه، ولی باشه. خب حالا اون چیزه که تو پارچه پیچوندنش کجاست؟
بذار ببینم این چیزه چیه که این همه سال توی ایستگاه کینگز کراس جا خوش کرده؟ می خوام به حرفش بیارم! چهاردست و پا تو اتاق سفید راه می رم و دنبالش می گردم. فقط موندم این دختره چرا اینجوری نگاهم می کنه؟
- ممنون.. ولی... کدوم چیزه؟
-دنبال همون چیزه دیگه! همون که... بابا هر کی اومده ایستگاه کینگز کراس گفته..اینجا چرا نیمکت نداره؟ پس قطارش کو؟
دخترک مو قرمز یک لحظه به من خیره شد و بعد در شرف ترکیدن قرار گرفت! شرط می بندم اگه نترسیده بود صدای خنده اش کل قلعه رو بیدار می کرد.
- اینجا ایستگاه نیست... اینجا دستشویی پسراست!
واقعا زیرلفظی می خواست؟ چرا نمی تونست از همون اولش بگه؟ واقعا چرا؟ چرا این کارها رو با من می کنه؟! روی زانو هاش خم شده و بی صدا می خنده. من اما... الان تا حدودی از کف دست هام منزجرم! احتمالا فردا صبح هم این شنلی که الان پوشیدم رو آتیش بزنم!
متاسفانه اره ام دم دست نیست و خب... حالا یک سوال پیش می آد.
- توی دستشویی پسرا چی کار داری؟
گونه هاش سرخ شد. الان دقیقا شبیه لبو شده! کوچکترین پاتر دنیا یه لبو گنده است!
- خب... می خواستم از ریگولوس آتو بگیرم... نگا کن!
به سمت یکی از دستشویی ها رفت و در رو باز کرد. پشت در یک توالت فرنگی قرار داشت که پر از آب بود..
ظاهرا آب!
- زشته بابا! از این شوخی ها با بچه ی مردم نکن! صمیمیت هم حدی داره!
فکرش رو نمی کردم! ولی از اون چیزی که بود هم سرخ تر شد!
- هممم.. نه! خب شاید درست نفهمـ.. متوجه نشده باشی.
این رو گفت و قبل از این که بتونم متوجه بشم، تکه آینه کوچکی که روی شنلم بود رو روی هوا قاپ زد و توی توالت انداخت... هرچند، از کسانی که با ریگولوس می گردند، بعید به نظر نمی رسه.
- این لامصبا مگه چی می خورن!
آینه برایم چندان اهمیتی نداشت. تو راهروی طبقه سوم پیداش کرده بودم. ولی انصافا بعید می دونستم که توی آب خالی حل بشه!
- خب... ظاهرا اون تیکه آینه خاطراتی داره که می خواد برامون بگه. می خوای بدونیشون؟
-همم... آره.
عجبا! امیدوارم راجع به شکلک هایی که توش در می آوردم حرفی نزده باشه. هر چند هیچ موقع درست و حسابی کار نمی کرد. به گمونم طلسمش کرده بودن.
- حالا دستت رو توش فرو کن!
تسترال خودشه!... اصلا اون که منو نمی شناسه! نکنه می خواد بلا ملایی سرم بیاره؟ تازه... این سنگ توالته!
- اول خودت!
- باشه.
هیچ وقت فکر نمی کردم کسی اینقدر راحت راضی و خشنود باشه که دستش رو در چنین چیزی فرو می کنه!
لبخند عریضی زد و دستش را در کاسه توالت فرو کرد و درون توالت فرو رفت بیچاره... و در آخرین لحظه هم ناجوانمردانه دست من رو گرفت!
کف پاهام از زمین جدا شده و دور خودم چرخیدم و بعد... توی یه اتاق گنده بودم و للپ هم کنارم. یه اتاق که نه، یه برج بلند که به گمونم از آسمونم بلند تر بود... به بلندی آرزو های ما آدما...
- سلام.
نمی دونم کی بود؟ چی بود؟ ولی خب... جواب سلام واجبه! علل خصوص جواب سلام آینه نفاق انگیز!
- علیک سلام.
نگاهی به اطراف می کنم و بینی ام رو می خارونم. پاترم نیستش.
همه جا ساکته...
حوصله ام سر می ره.
- خب!
و همه چیز تکون می خوره. برج دور خودش می چرخ، عکس هایی که رو در و دیواران تکون تکون می خورن... یه صدایی تو گوشم زمزمه می کنه "کشف کن!"
می بینم! همه کسایی که به این آینه زل زدن رو می بینم! بعضی هاشون یه دریا برتی باتز می خواستن، بعضی ها نشان ارشدیت، بعضی ها می خواستن لرد سیاه رو بکشن! بعضی ها هم کل دنیا رو می خواستن..
همه یه آرزویی داشتن...
آرزوهایی که واسه این آینه خاطره ان!
مثل ما آدما. آرزوهای بعضی هامون، خاطره های بعضی های دیگه است.
حتی بعضی ها هستن که آرزوهاشون، خاطراتشونه.
آینه بازم صدام می کنه "ببینشون!"
- می بینم.
- می بینی چه قدر احمقان! اون ها چی دارن؟ اون ها همیشه می خوان! هیچکدومشون نیست که از من برده باشه!
- یعنی هیشکی خودِ خودشو توی تو ندیده؟
سکوت...
- فکر می کنی اونایی که خودشونو دیدن، بردن؟
- نمی دونم.
- اون ها... نه. اونا باختن! تنها تفاوت اون ها با بقیه این بود که اون چیزی که وجود داشت رو می خواستن! ولی...
- پس بالاخره یکی از تو برده!
- آره.. یکی.. یه بازنده.
عکس و آدما تند و تند از جلوی چشم هام رد می شدن. نمی تونستم هیچ کدوم رو تشخیص بدم. این یکی نه... اون یکی نه.. پس کدومه که برده؟ کم کم سرم داشت گیج می رفت که...
- خب.
- ببینش.
جلوی روم هیچی نبود جز یک نفر... یه آدم معمولی، جلوی یه آینه خالی، آینه ای که هیچ چیزی توش نبود!
- خب این یعنی چی؟
- یعنی بدبخت بودن.. تهی بودن.. یعنی خلاء !
- و شکست تو...
- و شکست من!
راستش دلم سوخت... انگاری آدم نباید جلوی همه ببره، نه؟! گاهی وقتا...
- باختن همون بردنه.
-دقیقا!
کف پام از زمین جدا می شه و پرواز کنان از توالت بیرون می آم. لیلی لونا کنارم ایستاده. توی چشاش یه چیزیه... خوشم می آد از اون چیزه که توی چشاشه.
- خب، حالا می خوای چی کار کنی؟
سرش رو می آره بالا، دو دقیقه گذشته، ولی بگمونم جوجه پاتر بزرگ تر شده.
- دونستن یه راز... شاید یه جورایی بردن باشه... ولی..
- یه جورایی هم می تونه باختن باشه.
سیفون رو می کشم، تا اون همه آرزو و خاطره رو با خودش ببره،
حتی اگر از دست دادنشون، یه جورایی باختن باشه!
افرادی که لایک کردند
be happy
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

یه چیزی شبیه لبخند توی صورتش بود. لبخند نه.. آسودگی. میدونید.. راستشو بخواید حتی چوبدستیش رو برای دفاع از خودش بالا نیاورد. حتی سعی نکرد بجنگه. آخرین چیزی که دید، حریف دوئلش بود. نگاهشون توی هم گره خورد و وقتی آروم پلکش پایین اومد و چشماش رو پوشوند، انگار به نشونهی تأیید و تشکر، داشت چشماشو میبست..
میخواستم داد بزنم نه.. میخواستم جلوشون رو بگیرم.. میخواستم نذارم.. بگم بهش احتیاج دارم.. احمق بی مغز، همیشه فک میکرد هیشکی بهش احتیاج نداره.. ولی من بهش احتیاج داشتم.. من میخواستمش.. دروغ نمیگم. بر خلاف همهشون، بر خلاف همهی اونایی که ولش کردن تا بمیره.. که فرستادنش تا بمیره.. من هیچوقت خودمو "خوب" یا "مهربون" ندونستم. من بد بودم.
و با همهی این بد بودنم..
اون دوسم داشت..
اون تنها کسی توی این دنیا بود که منو دوست داشت و حالا..
داشت سقوط میکرد..
- سرورم.
صدای آرسینوس جیگر - کسی در ذهنش به آرامی تذکر داد: با گاف مکسور - از میان ضربآهنگ تُند قطرات باران به گوش رسید. از دریچهی چشم "او" اگر به این رگبار تند مینگریست، میدانست احتمالاً چیزی شبیه به رقصی شوقآلود خواهد دید.
ولی حالا؟..
دیگر دریچهی چشم اویی وجود نداشت.
آرسینوس گامی به جلو برداشت و مصرانه تکرار کرد:
- سرورم.
صدای خندان آن بچه به جای "سرورم" آرسینوس، با پژواکی محو ناشدنی در گوشش میپیچید: «سینوس!» و بعد خندهی شادمانش. «لُردک!».. «سیب!».. «دوری!»..
- سرورم. هوا سرد و بارون شدیده. خواهش میکنم تشریف بیارید داخل.
«آب روشنیه لردک! شهر روشنه!»
خیره به قطرات باران، آن جمله را به خاطر آورد. هیچ چیز روشنی در این باران دلگیر نمیدید. در حقیقت، هیچ چیز روشنی در هیچ چیزی نمیدید. گویی روشنایی از جهان پیش رویش رخت بربسته بود.
- میایم آرسینوس. تنهامون بذارید.
مرگخوار، اندوهگین و دلنگران، سرش را در تعظیمی کوتاه پایین آورد و در درگاه خانهی ریدلها ناپدید شد.
لرد ولدمورت امّا همچنان به ریزش یک بند باران خیره مانده بود.
«یه جوری بارون میاد که میتونی بیگیری بری بالا!»
خندهی کجی، اندکی آغشته به اشک، بر لبهایش نشست.
- گرفتی رفتی بالا بنفش.. نه؟..
اینطوری نبود که اداشو در بیاره.. هر دفعه که منو میدید، از ته دل خنده مینشست رو لباش. میدونست از بغل شدن متنفرم، ولی راه به راه بغلم میکرد. یه جوری نگام میکرد انگار..
میدونین..
انگار..
واقعاً واقعاً..
یکی اونجا بود که خیلی دوسَم داشت..
حالا داشت سقوط میکرد..
و هیشکی نبود که دستشو بگیره.. ته تهش.. هیشکی انقد بهش اهمیت نمیداد که دستشو بگیره.. که نذاره بیفته..
تو صورتش فقط آرامش نبود. من اون صورت رو میشناختم. شب قبلش گفته بود.. گفته بود که خستهس.. گفته بود که نمیخواد این یکی رو ببره.. گفته بود که نمیخواد با این یکی بجنگه.. نمیخواد واسّه.. ولی میدونین؟..
تو صورتش نا اُمیدی بود..
چرا هیشکی نجاتش نداد؟..
- بالاخره یک روز به جای این پنجره، دیوار میکشیم! متوجهی بنفش؟! دیوار!
با دیدن ویولت بودلر که مطابق معمول شبهای زیادی، لبهی پنجرهی اتاقش نشسته بود، غرولندکنان این را گفت. بعد نگاهش به غروب آفتاب افتاد و اندکی متعجب شد. ویولت معمولاً در روشنایی روز، حتی در آستانهی غروب هم سر و کلّهش پیدا نمیشد.
بودلر ارشد خندید. گربهی بینهایت زشت کنارش غرغری کرد. و لرد ولدمورت فهمید چیزی ایراد دارد.
- دُم اسبی.
سر دخترک که به سمتش چرخید، نگاهش را خواند. آثار خنده همچنان در صورتش به چشم میخورد، ولی در اعماق چشمان تیرهش، چیزی.. لرزشی غمآلود احساس میشد.
- اومدم درخواست دوئل ورنی رو قبول کنم لردک.
و نیشخندی زد، گرچه لرد گول نخورد. نمیخواست، امّا زمانی که به حرف آمد، لحنش سرد و اندکی خُشک مینمود:
- انتظار داشتیم آماده تر بیای.
ویولت چشمانش را به خورشید در حال غروب کردن دوخت و شانهای بالا انداخت.
- از کلمات سخیف و بی معنای همیشگیت استفاده کنی یا بگی من بی نظیرم.
چشمان تیزبینش، فشار انگشتان رنگپریدهی ننگ روونا بر لبهی چوبی پنجره را دیدند. چیزی در قلبش فرو ریخت. آن بچه.. حالش اصلاً خوب نبود..
- نه. نه این دفعه و برای این دوئل.
آرامتر ادامه داد:
- برای آخرین دوئل..
این بار، انگشتان باریک لرد قطعهای چوبی را فشردند. سخت با خودش کلنجار رفت تا تحت طلسم فرمان زبان آن فسقلی ِ همیشه زباندراز را نگشاید که ببیند چه اتفاقی افتاده است. به او نگریست. به شانههای فرو افتادهش. به حالتی که ماگت سرش را روی پای او گذاشته بود و بر خلاف همیشه، به صاحبش چشمغرّه نمیرفت. به غروب آفتاب..
آهی کشید و چوبدستیش را به سمتی انداخت.
- برو اونور.
این، اولین و آخرین باری بود که لرد ولدمورت، در کنار ویولت بودلر، روی لبهی پنجره نشست. دختربچه سرش را چرخاند و وقتی به او نگاه کرد، لبخند محوی روی لبهایش نشست. گویی دلش گرم شد و بعد، باز نگاهش به خورشید خیره ماند.
- نمیخوام.. میدونی.. نمیخوام بجنگم..
- چرا؟
مکثی کوتاه. ماگت هم سرش را بالا آورد و با چشمان بدرنگ زردش، به صاحبش زل زد. گویی او هم انتظار پاسخش را میکشید. "چرا؟"
- لردک..
نوری در اعماق چشمانش سوسو زد و سقوط کرد:
- خستهم..
بار دیگر شانهای بالا انداخت:
- لردک.. من از محکم بودن خستهم.. از این که به روی خودم نیارم دلم شکسته، خستهم.. از این که یه آدمایی رو با همهی زندگیم دوس داشته باشم و اونا هُلم بدن و بیرونم کنن، خستهم.. از این که وانمود کنم یکی منو دوس داره، خستهم..
لرد دندانهایش را بر هم فشرد. ویولت متوجه نبود.
- من.. من همیشه خیلی.. برای من مهم بود که دوسم داشته باشن.. واسه همین همیشه آدما رو دوس داشتم.. با یه کم دوس داشتن.. آدما رو میشه نجات داد لردک.. دنیا رو میشه درست کرد.. من میدونم.. من میدونم که میشه دنیا رو یه جای قشنگتر کردش.. اگه آدماش رو دوس داشته باشیم.. اگه نجاتشون بدیم..
صدایش اندکی لرزید:
- ولی.. لردک.. پس منو کی نجات میده؟.. پس من برای کی مهمم؟..
سرانجام لرد ولدمورت به آرامی گفت:
- تو برای من مهمی.
ویولت لبخندی زد. حرف او را باور میکرد.. ولی.. چیزی در اعماق قلبش شکسته بود که دیگر هرگز درست نمیشد..
- میدونم.
سپس افزود:
- به هر حال، ازم خواسته بودن برم و برای یکی دیگه جا باز کنم.
- موقتیه. خودت این رو میدونی بنفش.
این بار در خندهش، هیچ چیز شادمانهای نبود.
- وقتی از رفیقت دل بُریدی، دیگه موقت و دائم نداره که.
- ما از تو دل نمیبُریم دُماسبی.
به دنبال شنیدن این پاسخ، دخترک لحظهای طولانی به دوست سیاهپوشش خیره شد. لرد ولدمورت نمیدانست پُشت آن چشمان قهوهایرنگ چه میگذرد، ولی نحوهی نگاه کردن او به نظرش عجیب بود. ویولت سرش را کج کرد و با لبخندی به پهنای صورتش، آرام گفت:
- خودت میشی قاصدک..
سپس محکم لُرد ِ بیزار از بغل شدن را در آغوش کشید.
- میدونی، تو خونهی معرکهای هستی!
رهبر مرگخواران کوشید خودش را از حصار تنگ بازوان آن بچه بیرون بکشد، اگرچه کوششش چندان جدی و مصمم نبود.
- ما خونه نیستیم! و از بغل شدن هم متنفریم!
بودلر مخترع خندید.
- میدونم!
عقب نشست و با دقت به او نگریست.
- تو و ماگت خیلی شبیه همید.
بَه! البته! چرا که نه! الگوی او در زندگانیش "ناگت"! بود! پیش از بیرون آمدن غرولندهای ناراضیش، ویولت ادامه داد:
- هردوتاتون خیلی زشتید و وانمود میکنین دلتون نمیخواد کسی دوسِتون داشته باشه. ولی.. خیلی مهمه برای هردوتاتون که دوسِتون داشته باشن.
برای لحظهای، شاید برای اولّین بار، چشمان سُرخ و مارمانند لرد و چشمان زرد و ببرسان ماگت، در هم گره خورد. برای لحظهای، شاید برای اولّین بار، آندو توانستند ذهن یکدیگر را بخوانند و برای لحظهای، شاید برای اولّین بار..
هر دو به یک چیز میاندیشیدند:
- وقتی تو نباشی، کی قراره دوستمون داشته باشه بنفش؟..
نمیخواست لحنش غمگین باشد. ولی بود..
ویولت با جدیت به فکر فرو رفت. سپس، لبخند کمرنگی صورت خستهش را آراست. چیز عجیبی در مورد او وجود داشت. به رغم آثار سوختگی بر نیمی از صورتش و چهرهای از ریخت افتاده، زمانی که لبخند میزد، تصویری به یاد ماندنی پدید میآورد.
سرش را به سمت خورشید چرخاند:
- اونو ببین. اینجا داره غروب میکنه، ولی یه جای دیگه، تازه داره طلوع میکنه.
با ملایمت پشت گوشهای ماگت را نوازش کرد. گربهی کجخلق، بر خلاف همیشه، اعتراضی نداشت که باعث خوشحالی صاحبش شد. میخواست او را در کنار خودش داشته باشد و نوازشش کند.. گرمای خوشایند حضور یک رفیق همیشگی..
یا دو رفیق ِ همیشگی..
- گرماش هیچوقت از بین نمیره لردک.
با خستگی پلکهایش را روی هم گذاشت.
- گرماش رو از هیشکی دریغ نمیکنه لردک..
حتی اگر دلشکسته غروب کند..
باز طلوعی در کار خواهد بود..
- مواظب ماگت باش. خب؟ میسپرمش به تو.
با حرکتی ناگهانی برخاست و ابتدا روی درخت ِ پشت پنجره و سپس، روی زمین پرید. دستانش را در جیبهایش فرو کرد و همانطور که زیر لب ملودی ملایمی را زمزمه میکرد، به سمت غروب آفتاب به راه افتاد.
ماگت همراهش نرفت.
- ارباب، گربههه رو..
هکتور که ساعتی پیش برای سر و سامان دادن به جسم بیجان ویولت بودلر رفته بود، اکنون خیس از باران بیرحمانه، در آستانهی در اتاق لُرد این پا و آن پا میکرد.
- چیکارش کنم؟ کنار دختره..
- بله.
چوبدستیش را از شقیقهش جدا کرد و رشتههای نقرهای را به آغوش سرد قدح اندیشه سپرد. آخرین خاطرهش از ویولت بودلر و..
آخرین خاطرهش از ناگت.
جفتمون نگاه کردیم.
ما تنها کسایی بودیم که اونجا بودیم. تنها کسایی بودیم که میدونستیم چقدر خوب نیست. تنها کسایی بودیم که دیدیم طلسم سبز صاف سمت قفسهی سینهش رفت و پرتش کرد عقب.
جفتمون ولی نگاه کردیم. وقتی بدنش تاب برداشت و آروم، انگار یکی فیلم رو گذاشته باشه روی دور کُند، افتاد روی زمین. وقتی برای آخرین بار چشماشو دیدیم. برای آخرین بار لبخندش رو دیدیم. برای آخرین بار دیدیم..
که چطوری یه قاصدک سفید دورش چرخید و کم کم توی آسمون اوج گرفت..
رفتم بالای سرش.
بارون ناجوری میومد. رفتم بالای سرش. دستم رو کشیدم روی صورتی که هنوز نشونههای لبخند روش بود. نگاش میکردم فقط. من سردم؟.. نمیدونم.. دوست داشتن آدما رو نجات میداد؟
پس چرا دوست داشتن اونو نجات نداد؟..
من که انقدر دوسش داشتم.. چرا دوست داشتن ِ من نجاتش نداد؟.. چرا چشمای نگران من نجاتش ندادن؟.. چرا اون شبی که فهمید میخوان بره و نشستم کنارش و اشکاش رو تماشا کردم، نجاتش نداد؟.. چرا من نتونستم نجاتش بدم؟..
شاید چون من فقط یه گربهی زشت ِ یه گوش ِ سه پا بودم؟..
که هیشکی جز اون منو دوستم نداشت؟..
میدونم "لردک"ـش رفته سراغ قدح اندیشه تا شاید آروم شه.. ولی قدح اندیشهی من اینجاس.. نگهدار ِ همه خاطرههام.. محافظ همهی رازهام.. اینجا دراز کشیده.. روی زمین.. تنهای تنها..
و قدح اندیشهی اون، منم.. نگهدار ِ همهی فکر و خیالاش.. همهی غصّههاش.. همهی تنهاییاش..
آروم صورتمو میذارم روی صورتش.. دراز میکشم کنارش.. چشمامو میبندم.. پنجهمو میندازم روی گردنش، همونطوری که همیشه مینداختم و همیشه میخندید که "ماگت، نکن! قلقلکم میاد!"..
حالا دیگه نمیخنده..
شاید اگه انقدر زشت نبودم، دوست داشتن ِ من، میتونست اونو نجات بده..
منم خستهم..
منم میخوابم..
منم غروب میکنم..
تا یه جای دیگه، با هم طلوع کنیم..!
میخواستم داد بزنم نه.. میخواستم جلوشون رو بگیرم.. میخواستم نذارم.. بگم بهش احتیاج دارم.. احمق بی مغز، همیشه فک میکرد هیشکی بهش احتیاج نداره.. ولی من بهش احتیاج داشتم.. من میخواستمش.. دروغ نمیگم. بر خلاف همهشون، بر خلاف همهی اونایی که ولش کردن تا بمیره.. که فرستادنش تا بمیره.. من هیچوقت خودمو "خوب" یا "مهربون" ندونستم. من بد بودم.
و با همهی این بد بودنم..
اون دوسم داشت..
اون تنها کسی توی این دنیا بود که منو دوست داشت و حالا..
داشت سقوط میکرد..
*****
- سرورم.
صدای آرسینوس جیگر - کسی در ذهنش به آرامی تذکر داد: با گاف مکسور - از میان ضربآهنگ تُند قطرات باران به گوش رسید. از دریچهی چشم "او" اگر به این رگبار تند مینگریست، میدانست احتمالاً چیزی شبیه به رقصی شوقآلود خواهد دید.
ولی حالا؟..
دیگر دریچهی چشم اویی وجود نداشت.
آرسینوس گامی به جلو برداشت و مصرانه تکرار کرد:
- سرورم.
صدای خندان آن بچه به جای "سرورم" آرسینوس، با پژواکی محو ناشدنی در گوشش میپیچید: «سینوس!» و بعد خندهی شادمانش. «لُردک!».. «سیب!».. «دوری!»..
- سرورم. هوا سرد و بارون شدیده. خواهش میکنم تشریف بیارید داخل.
«آب روشنیه لردک! شهر روشنه!»
خیره به قطرات باران، آن جمله را به خاطر آورد. هیچ چیز روشنی در این باران دلگیر نمیدید. در حقیقت، هیچ چیز روشنی در هیچ چیزی نمیدید. گویی روشنایی از جهان پیش رویش رخت بربسته بود.
- میایم آرسینوس. تنهامون بذارید.
مرگخوار، اندوهگین و دلنگران، سرش را در تعظیمی کوتاه پایین آورد و در درگاه خانهی ریدلها ناپدید شد.
لرد ولدمورت امّا همچنان به ریزش یک بند باران خیره مانده بود.
«یه جوری بارون میاد که میتونی بیگیری بری بالا!»
خندهی کجی، اندکی آغشته به اشک، بر لبهایش نشست.
- گرفتی رفتی بالا بنفش.. نه؟..
*****
اینطوری نبود که اداشو در بیاره.. هر دفعه که منو میدید، از ته دل خنده مینشست رو لباش. میدونست از بغل شدن متنفرم، ولی راه به راه بغلم میکرد. یه جوری نگام میکرد انگار..
میدونین..
انگار..
واقعاً واقعاً..
یکی اونجا بود که خیلی دوسَم داشت..
حالا داشت سقوط میکرد..
و هیشکی نبود که دستشو بگیره.. ته تهش.. هیشکی انقد بهش اهمیت نمیداد که دستشو بگیره.. که نذاره بیفته..
تو صورتش فقط آرامش نبود. من اون صورت رو میشناختم. شب قبلش گفته بود.. گفته بود که خستهس.. گفته بود که نمیخواد این یکی رو ببره.. گفته بود که نمیخواد با این یکی بجنگه.. نمیخواد واسّه.. ولی میدونین؟..
تو صورتش نا اُمیدی بود..
چرا هیشکی نجاتش نداد؟..
*****
- بالاخره یک روز به جای این پنجره، دیوار میکشیم! متوجهی بنفش؟! دیوار!
با دیدن ویولت بودلر که مطابق معمول شبهای زیادی، لبهی پنجرهی اتاقش نشسته بود، غرولندکنان این را گفت. بعد نگاهش به غروب آفتاب افتاد و اندکی متعجب شد. ویولت معمولاً در روشنایی روز، حتی در آستانهی غروب هم سر و کلّهش پیدا نمیشد.
بودلر ارشد خندید. گربهی بینهایت زشت کنارش غرغری کرد. و لرد ولدمورت فهمید چیزی ایراد دارد.
- دُم اسبی.
سر دخترک که به سمتش چرخید، نگاهش را خواند. آثار خنده همچنان در صورتش به چشم میخورد، ولی در اعماق چشمان تیرهش، چیزی.. لرزشی غمآلود احساس میشد.
- اومدم درخواست دوئل ورنی رو قبول کنم لردک.
و نیشخندی زد، گرچه لرد گول نخورد. نمیخواست، امّا زمانی که به حرف آمد، لحنش سرد و اندکی خُشک مینمود:
- انتظار داشتیم آماده تر بیای.
ویولت چشمانش را به خورشید در حال غروب کردن دوخت و شانهای بالا انداخت.
- از کلمات سخیف و بی معنای همیشگیت استفاده کنی یا بگی من بی نظیرم.
چشمان تیزبینش، فشار انگشتان رنگپریدهی ننگ روونا بر لبهی چوبی پنجره را دیدند. چیزی در قلبش فرو ریخت. آن بچه.. حالش اصلاً خوب نبود..
- نه. نه این دفعه و برای این دوئل.
آرامتر ادامه داد:
- برای آخرین دوئل..
این بار، انگشتان باریک لرد قطعهای چوبی را فشردند. سخت با خودش کلنجار رفت تا تحت طلسم فرمان زبان آن فسقلی ِ همیشه زباندراز را نگشاید که ببیند چه اتفاقی افتاده است. به او نگریست. به شانههای فرو افتادهش. به حالتی که ماگت سرش را روی پای او گذاشته بود و بر خلاف همیشه، به صاحبش چشمغرّه نمیرفت. به غروب آفتاب..
آهی کشید و چوبدستیش را به سمتی انداخت.
- برو اونور.
این، اولین و آخرین باری بود که لرد ولدمورت، در کنار ویولت بودلر، روی لبهی پنجره نشست. دختربچه سرش را چرخاند و وقتی به او نگاه کرد، لبخند محوی روی لبهایش نشست. گویی دلش گرم شد و بعد، باز نگاهش به خورشید خیره ماند.
- نمیخوام.. میدونی.. نمیخوام بجنگم..
- چرا؟
مکثی کوتاه. ماگت هم سرش را بالا آورد و با چشمان بدرنگ زردش، به صاحبش زل زد. گویی او هم انتظار پاسخش را میکشید. "چرا؟"
- لردک..
نوری در اعماق چشمانش سوسو زد و سقوط کرد:
- خستهم..
بار دیگر شانهای بالا انداخت:
- لردک.. من از محکم بودن خستهم.. از این که به روی خودم نیارم دلم شکسته، خستهم.. از این که یه آدمایی رو با همهی زندگیم دوس داشته باشم و اونا هُلم بدن و بیرونم کنن، خستهم.. از این که وانمود کنم یکی منو دوس داره، خستهم..
لرد دندانهایش را بر هم فشرد. ویولت متوجه نبود.
- من.. من همیشه خیلی.. برای من مهم بود که دوسم داشته باشن.. واسه همین همیشه آدما رو دوس داشتم.. با یه کم دوس داشتن.. آدما رو میشه نجات داد لردک.. دنیا رو میشه درست کرد.. من میدونم.. من میدونم که میشه دنیا رو یه جای قشنگتر کردش.. اگه آدماش رو دوس داشته باشیم.. اگه نجاتشون بدیم..
صدایش اندکی لرزید:
- ولی.. لردک.. پس منو کی نجات میده؟.. پس من برای کی مهمم؟..
سرانجام لرد ولدمورت به آرامی گفت:
- تو برای من مهمی.
ویولت لبخندی زد. حرف او را باور میکرد.. ولی.. چیزی در اعماق قلبش شکسته بود که دیگر هرگز درست نمیشد..
- میدونم.
سپس افزود:
- به هر حال، ازم خواسته بودن برم و برای یکی دیگه جا باز کنم.
- موقتیه. خودت این رو میدونی بنفش.
این بار در خندهش، هیچ چیز شادمانهای نبود.
- وقتی از رفیقت دل بُریدی، دیگه موقت و دائم نداره که.
- ما از تو دل نمیبُریم دُماسبی.
به دنبال شنیدن این پاسخ، دخترک لحظهای طولانی به دوست سیاهپوشش خیره شد. لرد ولدمورت نمیدانست پُشت آن چشمان قهوهایرنگ چه میگذرد، ولی نحوهی نگاه کردن او به نظرش عجیب بود. ویولت سرش را کج کرد و با لبخندی به پهنای صورتش، آرام گفت:
- خودت میشی قاصدک..
سپس محکم لُرد ِ بیزار از بغل شدن را در آغوش کشید.
- میدونی، تو خونهی معرکهای هستی!
رهبر مرگخواران کوشید خودش را از حصار تنگ بازوان آن بچه بیرون بکشد، اگرچه کوششش چندان جدی و مصمم نبود.
- ما خونه نیستیم! و از بغل شدن هم متنفریم!
بودلر مخترع خندید.
- میدونم!
عقب نشست و با دقت به او نگریست.
- تو و ماگت خیلی شبیه همید.
بَه! البته! چرا که نه! الگوی او در زندگانیش "ناگت"! بود! پیش از بیرون آمدن غرولندهای ناراضیش، ویولت ادامه داد:
- هردوتاتون خیلی زشتید و وانمود میکنین دلتون نمیخواد کسی دوسِتون داشته باشه. ولی.. خیلی مهمه برای هردوتاتون که دوسِتون داشته باشن.
برای لحظهای، شاید برای اولّین بار، چشمان سُرخ و مارمانند لرد و چشمان زرد و ببرسان ماگت، در هم گره خورد. برای لحظهای، شاید برای اولّین بار، آندو توانستند ذهن یکدیگر را بخوانند و برای لحظهای، شاید برای اولّین بار..
هر دو به یک چیز میاندیشیدند:
- وقتی تو نباشی، کی قراره دوستمون داشته باشه بنفش؟..
نمیخواست لحنش غمگین باشد. ولی بود..
ویولت با جدیت به فکر فرو رفت. سپس، لبخند کمرنگی صورت خستهش را آراست. چیز عجیبی در مورد او وجود داشت. به رغم آثار سوختگی بر نیمی از صورتش و چهرهای از ریخت افتاده، زمانی که لبخند میزد، تصویری به یاد ماندنی پدید میآورد.
سرش را به سمت خورشید چرخاند:
- اونو ببین. اینجا داره غروب میکنه، ولی یه جای دیگه، تازه داره طلوع میکنه.
با ملایمت پشت گوشهای ماگت را نوازش کرد. گربهی کجخلق، بر خلاف همیشه، اعتراضی نداشت که باعث خوشحالی صاحبش شد. میخواست او را در کنار خودش داشته باشد و نوازشش کند.. گرمای خوشایند حضور یک رفیق همیشگی..
یا دو رفیق ِ همیشگی..
- گرماش هیچوقت از بین نمیره لردک.
با خستگی پلکهایش را روی هم گذاشت.
- گرماش رو از هیشکی دریغ نمیکنه لردک..
حتی اگر دلشکسته غروب کند..
باز طلوعی در کار خواهد بود..
- مواظب ماگت باش. خب؟ میسپرمش به تو.
با حرکتی ناگهانی برخاست و ابتدا روی درخت ِ پشت پنجره و سپس، روی زمین پرید. دستانش را در جیبهایش فرو کرد و همانطور که زیر لب ملودی ملایمی را زمزمه میکرد، به سمت غروب آفتاب به راه افتاد.
ماگت همراهش نرفت.
*****
- ارباب، گربههه رو..
هکتور که ساعتی پیش برای سر و سامان دادن به جسم بیجان ویولت بودلر رفته بود، اکنون خیس از باران بیرحمانه، در آستانهی در اتاق لُرد این پا و آن پا میکرد.
- چیکارش کنم؟ کنار دختره..
- بله.
چوبدستیش را از شقیقهش جدا کرد و رشتههای نقرهای را به آغوش سرد قدح اندیشه سپرد. آخرین خاطرهش از ویولت بودلر و..
آخرین خاطرهش از ناگت.
*****
جفتمون نگاه کردیم.
ما تنها کسایی بودیم که اونجا بودیم. تنها کسایی بودیم که میدونستیم چقدر خوب نیست. تنها کسایی بودیم که دیدیم طلسم سبز صاف سمت قفسهی سینهش رفت و پرتش کرد عقب.
جفتمون ولی نگاه کردیم. وقتی بدنش تاب برداشت و آروم، انگار یکی فیلم رو گذاشته باشه روی دور کُند، افتاد روی زمین. وقتی برای آخرین بار چشماشو دیدیم. برای آخرین بار لبخندش رو دیدیم. برای آخرین بار دیدیم..
که چطوری یه قاصدک سفید دورش چرخید و کم کم توی آسمون اوج گرفت..
رفتم بالای سرش.
بارون ناجوری میومد. رفتم بالای سرش. دستم رو کشیدم روی صورتی که هنوز نشونههای لبخند روش بود. نگاش میکردم فقط. من سردم؟.. نمیدونم.. دوست داشتن آدما رو نجات میداد؟
پس چرا دوست داشتن اونو نجات نداد؟..
من که انقدر دوسش داشتم.. چرا دوست داشتن ِ من نجاتش نداد؟.. چرا چشمای نگران من نجاتش ندادن؟.. چرا اون شبی که فهمید میخوان بره و نشستم کنارش و اشکاش رو تماشا کردم، نجاتش نداد؟.. چرا من نتونستم نجاتش بدم؟..
شاید چون من فقط یه گربهی زشت ِ یه گوش ِ سه پا بودم؟..
که هیشکی جز اون منو دوستم نداشت؟..
میدونم "لردک"ـش رفته سراغ قدح اندیشه تا شاید آروم شه.. ولی قدح اندیشهی من اینجاس.. نگهدار ِ همه خاطرههام.. محافظ همهی رازهام.. اینجا دراز کشیده.. روی زمین.. تنهای تنها..
و قدح اندیشهی اون، منم.. نگهدار ِ همهی فکر و خیالاش.. همهی غصّههاش.. همهی تنهاییاش..
آروم صورتمو میذارم روی صورتش.. دراز میکشم کنارش.. چشمامو میبندم.. پنجهمو میندازم روی گردنش، همونطوری که همیشه مینداختم و همیشه میخندید که "ماگت، نکن! قلقلکم میاد!"..
حالا دیگه نمیخنده..
شاید اگه انقدر زشت نبودم، دوست داشتن ِ من، میتونست اونو نجات بده..
منم خستهم..
منم میخوابم..
منم غروب میکنم..
تا یه جای دیگه، با هم طلوع کنیم..!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/10/24
تولد نقش: 1396/04/12
آخرین ورود: جمعه 17 خرداد 1398 03:49
از: زیر گنبد رنگی عه آسمون!
پستها:
151

به نام خالق زیبایی روح
دوئل من و پیغمبره عزیزمان.
سوژه دوئل: حمایت
دوئل من و پیغمبره عزیزمان.
سوژه دوئل: حمایت
می توانید بویش را حس کنید؟ از بوی جوراب های شسته نشده ی رودولف یا معجونهای هکتور هم بدتر است! تهوع آور است! نه دراکو بوی آن ساندویچ کپک زده ات را که سیو برایت گرفته را نمی گویم، راحت باش! منظورم بوی ماه مدرسه است.
من از این تابستان خیانتکارتر ندیده ام! تا به خودت می آیی که کجایی کاری و چه برنامه ای برایش داری می گذارد و می رود. بعد مردم بلوف می زنند که تا به حال شکست عشقی نخورده ام! همه مان...تک تکمان به جان همین مرلین، از این تابستان شکست عشقی خورده ایم!
خوش به حال آنهایی که تابستون خود را خوب گذرانده اند. حداقل برای انشای مدرسه یک چیزی دارند که سرهم کنند و تحویل دهند. مثل سفری رفتند. به شمالی، جنوبی، شرقی، غربی، افقی، شفقی، لندنی، پاریسی، استامبولی یا حتی...زندانی!
زندان آزکابان، طبقه پنجاه و هفت، راهروی چهارده، سلول نهم
-تو چرا اینجایی؟
-خودت چرا اینجایی؟
-نه تو بگو اول! تو چرا اینجایی؟
-راه نداره جون تو. تو چرا اینجایی؟
-ای بابا! خب من کارم اینجاست!
-اعه چه خوب. جای...قشنگیه.
دقیقه ای سکوت شد. آملیا که زانوهایش را بغل کرده بود، سرش کمی به سمت دمنتور برگرداند و گفت:
-حالا چه قدری بهتون حقوق می دن؟
-ما بهمون غذا میدن با جای خواب. دیگه چیزی نمی خوایم که.
-اوهوم...چه خوب. بیمه هم هستید؟
-البته! از وقتی آرسینوس وزیر شده ما هم بیمه سلامت روحی داریم از دست زندانیان و هم بیمه تصادفات رانندگی.
-اعه! مگه جارو هم دارید؟
-اره این هم از مضایای وزارت آرسینوس جیگره.
-اوهوم...
دیوانه ساز کمی دستش را خاراند و به رو به رو خیره شد. آملیا اهی کشید و فکر کرد حتما در دفترچه اش یادداشت کند که پورسانت تبلیغات وزارت را بعدا –وقتی از زندان در آمد- از آرسینوس بگیرد.
-خب نگفتی تو چرا اینجایی؟
-ازم شکایت شد.
-کی ازت شکایت کرد؟
-مورگانا لی فای!
-اعه همون که تازه از شوهرش طلاق گرفته؟
-اره. از مرلین.
-راسته که میگن مهریه اش یک قسمت از بهشت بوده؟
-اره بابا! تازه من شنیدم که مرلین اوایل ازدواج قول داده بوده چندتا سوره براش بنویسه ولی هنوز ننوشته!
-خاک عالم. مردای این دور و زمونه همشون از زیر کار در رواند!
-مگه تو مرد نیستی؟
-حرف دهنتو بفهم! من قیافه ام به این نازی کجام شبیه مرداست؟ خط زیر چشمامو نمی بینی.
-اعه اره! مارکش چیه؟
-شما واقعا می خواید به حرفهای مزخرف این دو تا خاله زنک گوش بدید؟ من که خسته شدم!اه اه!
موشی که در دیوار سلول آملیا زندگی می کرد، این را گفت و رفت در افق محو شود ولی...افق پر بود. پس او برگشت و به سمت شفق رفت که تازگی ها افتتاح شده بود. ولی سقف شفق به علت استفاده از مصالح بی کیفیت ریخته بود و شفق نیز مسدود بود. پس موش خود را کشت و به جهان دیگر رفت که نه ظریفیتش تکمیل بود و نه سقفی داشت که بریزد. حالا که موش را بدرقه کردیم فکر کنم حرفهای حاشیه وار آن دو نفر نیز تمام شده باشد.
-اره! تازه یک بنده خدایی میگفت مرلین می خواد دوباره زن بگیره!
خب...شاید هم هنوز تموم نشده باشد!
-حالا اینا رو بیخیال! مورگانا چرا ازت شکایت کرد؟
-واقعیتش جونم برات بگه...داستانش خیلی طولانیه.
-نه نگران نباش بگو! من به کسی نمی گم. من خیلی ادم قابل احترامی هستم!
-چی چی رو به کسی نمی گم؟ عکسمو تو کل روزنامه ها زدن!
-پس قضیه جدی بود.
-اره! چه جورم جدی بود...
:افکت صدایی فرو رفتن در افکار:
فلش بک به بعد از انتخابات وزارت، روزنامه پیام امروز
-wait a second! مگه به روزنامه هم میشه فلش بک زد؟
-ای بابا دیوانه ساز اینقدر پرحرف ندیده بودم والا! می خوای بگم یا نه؟
-باشه باشه ببخشید! ادامه بده.
ادامه ی فلش بک
نقل قول:
...بله در راستای بررسی کابینه وزارت آرسینوس جیگر می رسیم به دفترحمایت از حیوانات جادویی. این دفتر که با مدیریت لاکرتیا بلک و آملیا سوزان بونز تشکیل شده است در راستای دفاع از حقوق حیوانات جادویی می باشد.
آرسینوس جیگر، چهره محبوب این روزها، احضار داشت که وجود این دفتر ضروری می باشد، زیرا حیوانات زیادی نیازمند آرامش هستند. وی که می دانست ممکن است این طرح مخالفان خودش را داشته باشد، با زیرکی اضافه کرد:
-درست است که ما جادوگران و ساحرگان دارای قدرت جادویی بیشتری نسبت به حیوانات جادویی هستیم ولی این موضوع هیچ باعث نمی شود که آنها را نادیده بگیریم.
البته این کلام واکنش تند سانتورها را در پی داشت که باید ببینیم این دفتر در ادامه چگونه جواب آنها را خواهد داد.
در ادامه می رسیم به بخش کارگاهان...
پایان فلش بک به روزنامه
-خب، مقام مسئولیت میاره...
-حالا نه اینکه خیلی مقامت مهمم بود!
-چیزی گفتی؟
-هان؟ نه! ادامه بده.
فلش بک به یک هفته بعد از انتخابات، مرکز لندن
-خب...طبق این نقشه باید همین دور و برا باشه.
-من هنوزم متوجه نمی شم! چرا ما باید از در ارباب رجوع بریم وزارتخونه؟
-واضحه! من می ترسم موقع آپارات کردن حیوونهام تیکه بشن...
و به سبد کوچکی که در دستش بود اشاره کرد. لاکرتیا بلک می دانست که آن سبد کوچک در حقیقت حاوی چهارحیوان جادویی است که او با یکی از آنها به هیچ صورت کنار نمی آمد. نیم نگاهی به ساختمانهای مجلل و باشکوه خیابان انداخت و به سمت همکارش برگشت.
آملیا با اخم غلیظی به نقشه خیره شده بود و به نظر می رسید که خودش نیز از راهی که می رفتند خیلی مطمئن نیست.
لاکرتیا که از نگاه های عجیب مشنگان به دو ساحره ی ردا پوشیده خسته شده بود، زیر لب غرید:
-واقعا ما هر روز باید از این راه بریم و بیاییم؟
آملیا کمی سرش را خاراند و با حالت کلافه ای گفت:
-نه! امروز از مسئولین می پرسیم چه راه ایمنی برای حمل و نقل حیوانات وجود داره.
-اتیش شومینه.
-گلدن از آتش می ترسه.
-تو واقعا نباید اون سگو میاوردی! خودت می دونی که من با سگها کنار نمیام.
این را به تلخی گفت و چینی به پیشانی اش انداخت.
آملیا جویده جویده زیر لب گفت:
-من به خاطر تو سه تا گرگامو نیاوردم ولی دیگه نمی تونستم بیخال گلدن بشم. هی...وایستا ببینم...
-چیشده؟
لاکرتیا نگاهش را از کودکی که او را با انگشت به مادرش نشان می داد، گرفت و به دخترک کنارش نگاه کرد.
آملیا اخمی کرد و گفت:
-فکر کنم یه مقداری از راه رو اشتباه اومدیم.
-یک مقدار یعنی چه قدر سوزان؟
-ام...شاید از موقعی که از قطار زیر زمینی مشنگی پیدا شدیمو.
-چی؟!
-خب میدونی من یک اشتباهی کردم و اونم اینکه...
و نقشه در دستش را برعکس کرد.
دو ساعت بعد
-شما دو تا خیلی دیر کردید.
-متاسفم وزیر. همه اش تقصیر آملیا بود.
آملیا چشم غره ای به لاکرتیا رفت و به سمت آرسینوس برگشت و با صدای گرفته ای گفت:
-همه ی همه اشم که نه! نصفه اشم تقصیر نقشه بود...
-که نگفته بود برعکس گرفتیش؟
-باید می گفت!
-اون یک نقشه مشنگی بود که تو از توی کیف یک پیرزن مشنگ برداشتی! چه انتظاری داشتی احمق؟
-خب گیرم که مشنگیه. مشنگها هم ممکنه اشتباه کنن. اون نقشه باید می گفت...
-اه! بس کنید دیگه.
دو دختر با صدای وزیر ساکت شده و سرشان را پایین انداختند.
آرسینوس نفس عمیقی کشید...البته نفسهای عمیق ارسینوس مثل نفسهای عادی ماهاست. چون ماسک آرسینوس راه نفس کشیدن او را بسته و من نمی دانم او چطور تا به حال زنده است؟ حالا خیلی هم مهم نیست. نتیجه این است که حتی صفت عمیق بودن برای نفس کشیدن هم نسبی است. خدا رحمتت کند انیشتین!
خلاصه آرسینوس نفس شبه عمیقی کشید و دستی به کراواتش زد. نباید برای یک تاخیر این قدر اعصاب خودش را خرد می کرد. صندلی را چرخاند تا پشتش به دخترها باشد و خفن تر جلو کند. زیر لب گفت:
-بونز از توی کشوی اون دراور کلید دفترتونو بردار.
-چشم قربان.
آملیا به سمت دراور رفت و کشوی اول را باز کرد.
-ام جناب وزیر...
-بله؟
-اینکه همش ماسکه!
-خب بعدی رو باز کن.
آرسینوس خودش نیز هنوز به چیدمان وسایل اتاقش عادت نکرده بود. آملیا کشوی بعدی را باز کرد و پاقی زد زیر خنده! جیگر با یک حرکت خودش را برگرداند و به دختر نگاه کرد.
لاکرتیا از آن طرف اتاق – درحالی که داشت میز را گاز می زد- گفت:
-وای وزیر! روی کراواتتون عکس اردکه!
آرسینوس از کنار میزش به سمت آملیا رفت که کراوات وزیر مملکت را در دست گرفته و برای همکارش به نمایش گذاشته بود. جیگر زیر لب غرید:
-اون برای وقت حموممه. بده به من اونو.
-وقت حموم هم کراوات می زنید رئیس؟
-البته! من وزیرم و باید همیشه خفن جلوه کنم.
آملیا نیشخندی به لاکرتیا زد و کراوات را تسلیم وزیر کرد.
آرسینوس با بی حوصلگی کراوات مخصوص حمامش را در کشوی مخصوصش چپاند و کشوی سوم را باز کرد...
-هیــــ لاک! بیا زود باش. منوش اینجاست!
تا لاکرتیا به آن دو رسید، وزیر کشوی سوم را با صدای زیاد بست و بعدی را باز کرد. او در همان حال سعی می کرد با چشم غره هایش سوزان را خفه کند. ولی او نمی دانست آملیا چشمان او را در زیر نقاب نمی بیند. آرسینوس وزیر شکست خورده ای بود!
بالاخره در کشوی چهارم کلید پیدا شد و جیگر با خوشحالی هرچه تمام تر دخترها را از دفترش به بیرون پرت... راهنمایی کرد. ارسینوس نمی توانست پرت کند چون او باید در همه حال خفن و جلتنمن جلوه می کرد! آرسینوس وزیر بدبختی بود!
بیست دقیقه بعد
-خب...خوبه!
-آره...قابل تحمله!
دو ساحره رو به روی دفتر کارشان در طبقه سوم وزارتخانه ایستاده بودند. البته چیزی که آنها رو به رویش قرار داشتند دفتر که نه...نبود. می شود گفت چیزی بود مثل شبه دفتر. با تارعنبکوتهایی که سراسر اتاق بسته شده بودند و زمین که چند سانت گرد و خاک بر رویش نشسته بود...نه آنجا دفتر کار نبود.
اگر بخواهید می توانم تک تک لحظات گردگیری و تمیز کردن اتاق را برایتان شرح دهم. ولی آیا برایتان مهم است؟
همین قدر که بدانید، زمان آوردن میزها آملیا لحظه ای طلسمش را متوقف کرد و یکی از میزها بر روی پاهای لاکرتیا افتاد کافی است؟ یا اینکه لاکرتیا برای تلافی این کار، زمان رنگ زدن اتاق کل رنگ زرد را روی سوزان ریخت چه؟ کفایت کرد؟ حتما می خواهید بدانید هنگامی که آملیا سگش را از سبدش در اورد چه غِش غِرِقی –قش قرقی، قش قرغی و ...- شد، ولی خب من بیکار نیستم که بشینم و نیم ساعت آن دعوای خونین را برایتان شرح دهم. همین که بدانید در آخر آنها اتاق را برای کار نصف نصف کردند و خطی وسطش کشیدند، بَسِتان است.
وقتی دو ساحره بعد از گذشت سه ساعت اتاق را به حالت آبرومندانه و شیک در اوردند، با رضایت بر روی صندلی هایشان لم داده و نوشیدنی هایشان را نوشیدند.
-اینقدر هورت نکش سوزان!
-ای بابا. چه قدر سخت می گیری لاک! بذار این لامصبو کوفت کنم دیگه!
-خب با اون وضع هورت کشیدن تو، این لامصب از گلوی من پایین نمیره.
-باشه اقا. ما بیخیال عصرونه شدیم.
و با همان حالت پوکرفیس، لیوان اب پرتقالش را بر روی میزش گذاشت. نه در حقیقت کوباند و سپس سرگرم بررسی کتاب قوانین مراقبت از حیوانات جادویی شد. لاکرتیا هم سعی داشت که با پیست های هر از چندگاهی اش لوییس، گربه کوچولو و قهوه ای آملیا را، از پنج بچه گربه های خودش دور کند.
چیزی حدود نیم ساعت گذشت -شاید هم بیست دقیقه و پنجاه و شش صدم ثانیه بود- که در اتاق با صدای وحشتناکی باز شد.
هر دو دختر با آرامشی تمام به اولین مراجعه شان نگاه کردند. مطمئنا آنها دو ساحره تازه کار و جوان بودند ولی چیزی که نباید فراموش کرد این بود که آن دو، دو مرگخوار سرسخت و کله شق هم بودند. پس اگر پای کشت و کشتار وسط می آمد، در دولتی که وزیرش نیز مرگخوار است نیازی نبود کسی نگران شود. و مطمئنا در اینجا منظور از کسی جمعیت مرگخواران شاغل در وزارتخانه است.
شخص مراجع، خب شخص عجیبی بود. یعنی در حقیقت می شود گفت ازاردهنده بود. چون آن بوقی هیچ چیز برای توصیف کردن نداشت. یعنی یک همچین شکلی بود:
آملیا و لاکرتیا با اخم به هم نگاهی کردند. و با قدرت خفن چشمی –همون چفت شدگی خودمان- باهم ارتباط برقرار کردند.
-لامصب! روز اول کاری نمی شد یک مراجع آدم وار گیرمون میومد؟
-چه می دونم. بلاک به این شانس.
-خب ازش بپرس ببین چی می خواد اینجا.
-نه تو بپرس!
-چرا من بپرسم؟ وایستاده توی نصفه اتاق که برای توعه!
-مادر سیریوسی. باشه بابا به درک!
لاکرتیا با ناراحتی به سمت مراجع برگشت و سعی کرد ژستش را حفظ کند. با حالتی رسمی که در خونش بود گفت:
-خب...اقا یا خانمه...
-نمی دونم.
-چی؟
-نمی دونم دختر یا پسرم. فقط می دونم اسمم چیه.
لاکرتیا لبانش را با نفرت جمع کرد و گفت:
-بله بفرمائید خب. اسمتون چیه؟
-گدلوت. من فرزند لرد سیاهی و بلاتریکسم.
-جـــــــان؟
اب پرتقال املیا در گلویش پرید و دخترک شروع به سرفه کرد. لاکرتیا که اهمیتی به هم اتاقی روی مخش نمی داد با همان حالت قبلی گفت:
-ببخشید شما چی گفتید؟!
-گفتم که من فرزند لرد ولدمورتم و به دلیل ازارهایی که اون به مادرم رسونده اومدم تا انتقامشو بگیرم.
آملیا در حالی که سعی می کرد پوزخند نزند، گفت:
-ببخشید ولی سنت مانگو چند خیابون اون طرف تره. بخش توهم زدگان هم فکر کنم طبقه سومه.
لاکرتیا لبخندی زد و در دل از مرلین برای داشتن همکاری زبان دراز تشکر کرد.
گدلوت با عصبانیت گفت... ولی صبر کنید! در صورت گدلوت که هیچ چیزی مشخص نمی شد. چون او صورتی نداشت. پس گدلوت پوکر فیس شد. ولی او که نمی توانست حتی پوکر فیس شود. او برای حل کردن این همه مشکل و رهایی دادن ملت خواننده از خود درگیری به بخش شکلکها مراجعه کرد و شکلک سیو که همیشه در حال دود بود را انتخاب نموده، بالاخره دیالوگش را گفت!
-من نیازی به سنت مانگو ندارم ای دخترک روان پریش! من به بخش حمایت امده ام. مگر اینجا دفتر حمایت نیست؟
لاکرتیا چینی به پیشانی اش داد و گفت:
-ببخشید ولی اینجا دفتر حمایته هست ولی حمایت از حیوانات جادویی فکر کنم شما اشتباه اومدید...
و نگاهش با نگاه آملیا تلقی کرد. دخترک که نیشش تا بنا گوشش باز بود با چفت شدگی به همکارش گفت:
-واقعا فکر می کنی که اشتباه اومده؟!
لاکرتیا نیز نیشخندی زد و هر دو ساحره به گدلوت بی قیافه خیره شدند. گدلوت باید اخرین شانس برای جمع کردن یارانش را انجام می داد، پس شکلکی مناسب با دیالوگش انتخاب کرد و گفت:
-ولی یادتون باشه که اگه شما به ارباب جدیدتونه که من باشم ملحق نشید، من شما رو هم مثل پدرم خواهم کشت!
آملیا که کم کم داشت حوصله اش سر می رفت بلند شد و با صدای بلند فریاد زد:
-هری بابا! برو ببینم میخوای چی کار بکنی. برو بیرون اقا. برو بیرون تا زنگ نزدم ساواج بیاد ببرتت.
-این طریقه صحیح رفتار با یک مراجع نیست!
-نیست که نیست. برو بیرون حوصله مو سر بردی. اومدی وسط سوژه دوئلم هیم داری چرت و پرت میگی. هِری!
-وزارت از پایه مشکل داره!
-مشکل داره که مشکل داره. دیالوگ دزد، این دیالوگ منه. برو تا ندادم گرگام تیکه پاره ات کنن.
و به این تربیت آملیا بالاخره موفق شد گدلوت را از سوژه به بیرون پرتاب کند! او نیاز نداشت همیشه خفن جلوه کند. آملیا ساحره ی خوشبختی بود!
-من برمیگردم.
-برو دیگه مادرسیریوسی! دوئلمو به گند کشیدی.
و بعد از این فریاد در اتاق را محکم بهم کوبید و به لاکرتیا چشم غره ای رفت.
-لاک تو مطمئنی که روی سردر اتاق نوشتی حیوانات جادویی؟
لاکرتیا یکی از گربه هایش را برداشت و در هنگام نوازش او با قاطعیت جواب مثبت را داد. ولی خب آملیا به همین چیزها راضی نمی شد. پس برگشت تا یک بار سردر اتاق را نگاه کند که ناگهان...!
تــــــــــاق!
-آخ!
همه حیوانات خانگی دخترکان و لاک سرشان بالا اوردند و به در خیر شدند.
در چهارتاق باز شده بود و چهار حیوان جلوی آن ایستاده بودند. یک سگ که اب دهانش به صورت چندشی از دهانش آویزان بود، یک ققنوس که اثرات سوختگی بر روی پر و بالش دیده می شد، یک مارمولک سبز کوچک که بر روی سگ نشسته بود و یک روباه که به صورت مسخره ای کت و شلوار به تن داشت!
لاکرتیا دقتی کرد و دید که همکارش را نمی بیند. ارام "آملیا کوشی؟" را نجوا کرد. ناگهان در با شدت از دیوار جدا شد و دخترک خود را از پشت آن بیرون آورد.
-آخ! دماغم! دماغ قشنقم! ماقر سیقیوسی قا...اصلا خود سیقیوسی قا! نفقما! آخ دماغم.
لاکرتیا گربه اش را زمین گذاشت و به سرعت به سمت همکار مصدومش رفت. دماغ آملیا به شدت خون ریزی داشت و کاملا واضح بود که شکسته است. بیچاره آملیا! او که دماغش کک و مک داشت حالا کج و کله هم میشد! آملیا ساحره بدبختی بود!
لاک غلط گیر چوبدستی اش را کشید تا به دماغ دخترک ضربه ای بزند، ولی سوزان خود را با فرزی به طرف دیگری پرتاب کرد!
لاکرتیا که بسیار از دست و پا چلفتی سوزان عصبی بود فریاد زد:
-چه مرگته! دارم طلسمش میکنم دیگه!
آملیا در همان حال که دماغش را گرفته بود عقب عقب می رفت و می گفت:
-نه نه! تو جقو نیا! دست بقم نزن! لقنتی!
و گلوی ققنوس را گرفت و سرش را بالای دماغش نگه داشت و فریاد زد:
-قریه کن لقنتی! قریه کن!
ققنوس که بین دوراهی قریه کردن –گریه کردن- و خفه شدن به دست کسی که خود باید از حقوق حیوانات دفاع می کرد مانده بود، بالاخره ناله ای سر داد و چند قطره اشکش را بر روی دماغ دخترک ریخت.
آملیا که با سوزش دماغش متوجه خوب شدن آن شده بود، نفس عمیقی کشید و پرنده را رها کرد با بداخلاقی پشت میزش نشست.
لاکرتیا که هنوز کمی دلخور بود رو به روی سه و نیم حیوان ایستاد – ققنوس تقریبا در حال مرگ بود!- و با اخم گفت:
-خب...اولین مراجعین حیوونمون. چه کمکی می تونیم بکنیم؟
-واق هاپ واق!
-ببخشید؟!
-هیچی میگه شما ما رو نخورید کمک کردنتون پیشکش!
لاکرتیا به روباه نگاه کرد که بسیار سعی می کرد جلتمن به نظر برسد. چشم غره ای به املیا ،که در حال هورت کشیدن اب پرتقالش بود، رفت و گفت:
-من از رفتار همکارم متاسفم. کمی عصبیه!
-فقط کمی؟
مارمولک شروع به صحبت کرده بود.
-اره دیگه! فقط کمی.
-من که این طور فکر نمی کنم. این دیوونه نزدیک بود منو خفه کنه!
آملیا سرش را بالا اورد به چشمانش ققنوس خیره شد. خیلی خیره شد. همین طوری خیره شد و بعد از چهارمین باری که حسابی خیره شد، ارام زمزمه کرد:
-یا میگید اینجا چه غلطی می کنید یا واقعا خفه تون می کنم.
حیوانات همه اب دهانش را قورت دادند. یعنی جدا از چهارحیوان مراجع، پنج گربه لاکرتیا و سگ و گربه و جغد و خرگوش خود آملیا هم بودند. پس در آن لحظه کلی آب دهان قورت داده شد!
روباه سریع خودش را جمع کرد و گفت:
-من یوانم. ما اینجا امدیم تا از مرلین شکایت کنیم.
لاکرتیا ابروهایش را بالا انداخت و پرسید:
-چرا؟ مرلین که پیامبره و با حیوانات کاری نداره و ...
-واق واق.
-فنگ می گه: "دقیقا مشکل همین جاست! اون با ما کاری نداره. مرلین به تازگی مدیر تاپیک بخش کوییندیچ شده. ما هم میخواستیم یک تیم بسازیم و شرکت کنیم و مرلین جلوی ما رو گرفت. حالا هم ما اومدیم تا اینجا حقمونو بگیریم."
-اون دوتا واق واق این همه معنی داشت؟
-مشکلیه؟
-نه نه...اصلا...
و به سمت املیا برگشت که با علاقه به حرفهای روباه گوش میداد. هر دو با هم یک چیز را می گفتند! اولین ماموریت ادم وارمون!
10 دقیقه بعد، وزارتخانه سحر و جادوی انگلستان، طبقه چهارم، بخش کوییندیچ، راهروی بخش
-تو باید تیم اونا رو راه بدی!
-راه نمی دم.
-باید راه بدی!
-گفتم راه نمی دم!
-بیخود کردی که راه نمی دی! مگه دست توعه؟
-پ ن پ! دست توعه.
-اگه راه ندی از این کار پشیمونت می کنم.
-اعه! مثلا چی کار می کنی؟
-خودت خواستی!
-آملیا می خوای چه غلطی بکنی؟
-می بینی لاک! آهای ایها الناس مرلین عاشق مورگاناست، هنوزم داره براش شعر می گه و شبا با بغل کردن عکس اون می خوابه و ...
با هر کلمه ای که آملیا بلندتر از قبل فریاد می زد، جمعیت بیشتری سرهایشان را به سمت آنها برمیگرداند و با نشان دادند آنها با انگشت، در گوش هم پچ پچ می کردند.
مرلین با عصبانیت با شدت بر کله دخترک زد و گفت:
-بس کن این مسخره بازی ها رو!
-عمرا! آهای ایها الناس مرلین نمی خواد من عشقشو برای شما رو کنم. اعه ببین کی اینجاست مرلین! ریتا بیا کارت دارم...
و گفتن کلمه ریتا همانا و پرت شدن دختران و آن چهار حیوان توسط مرلین به درون اتاق شخصی اش، همانا!
مرلین در را از داخل قفل کرد و با چهره ای سرخ و خشمگین به سمت دو دختر برگشت.
-زودتر این مسخره بازی ها رو تموم کن بونز!
لاکرتیا برای دفاع از همکارش گفت:
-این مسخره بازی نیست مرلین! تو باید تیم اونا رو راه بدی.
-اونا حتی نمی تونن بشین روی جارو! چطوری می خوان بازی کنن؟
دو ساحره به سمت حیوانات برگشتند. نه مطمئنا نمی توانستند! سگشان که حتی نمی توانست آب دهانش را جمع کند. ققنوس که خود پرنده بود و مارمولک صد در صد از روی جارو به پایین پرت می شد. کمترین امید به همان روباهک نه چندان عاقل بود!
ولی خب دو ساحره به اینجا نیامده بودند که به این راحتی کنار بکشدند! پس همان وسط ماندند و همزمان گفتند:
-این هیچ ربطی نداره!
آملیا با سرعت اضافی کرد:
-میشه با طلسم به جاروهاشون چسبوندتشون!
-آره راست می گه! تازه می شه براشون ترمز خودکارم گذاشت.
-بله! این طوری مشکلاتشونم کمتر میشه.
-اصلا دلت میاد که اونا رو راه ندی؟
و وقتی همه ی انسانهای اتاق به سمت چهارحیوان برگشتند، آنها شکلک
را برای خود برگزیدند تا بلکه مظلومتر جلوه کنند. –البته آب دهان فنگ همچنان به راه بود!-آملیا برای اینکه مطمئن باشد حتما مظلومیت حیوانها اثر می گذارد با خونسردی اضافه کرد:
-و اگه تو اونا رو راه ندی، من مجبور می شم یک سری مزخرفات به عنوان نامه های عاشقانه تو به مورگانا بدم به ریتا. خودتم می دونی که ریتا صحت هیچ چیز براش مهم نیست و فقط می خواد مطالب خفن بنویسه!
مرلین واقعا پوکرفیس شد. این دیگر خیلی خطرناک بود. آملیا عقل درست و حسابی ای نداشت و همین باعث چرت و پرت گویی میشد. در ادامه استعداد او در چرت و پرت گفتن ممکن بود کار دستش دهد. پس فکر کرد که عضو کردن یک تیم حیوان که صد در صد در اولین مرحله حذف می شدند، به خنثی کردن این ریسک می ارزد.
به سمت میزش رفت و روی صندلی اش نشست و بعد از صاف کردن صدایش گفت:
-خب نام اعضای اصلی تیم.
آملیا و لاکرتیا بعد از زدن قدَش، با لبخندهای محبت آمیزشان به حیوانات، به آنها دل و جرئت دادند تا جلو بروند و حقشان را از حلقوم مرلین بیرون بکشند. البته اگر آن دو ساحره چیزی به اسم لبخند محبت آمیز را بشناسند...خب می توانیم کمپلت این قسمت را بیخیال شویم چون این قسمت واقعی نیست و فقط از ذهن نویسنده سر منشا گرفته است!
-ایشون فنگ هستن. و من یوان ام. این مارمولک آشاست و اون ققنوس سوخته هم فوکسه.
-خب نام اعضای تخیلی تیم.
-قرمه سبزی، علی دایی و جناب خان.
آملیا چینی به پیشانی اش داد و گفت:
-نخیر! جناب خان نمی شه! یکی دیگه رو انتخاب کن سریع.
مرلین با حالت
پرسید:-و اون وقت چرا نمی شه؟
-برای اینکه سری قبلی من نصف دوئلم راجب جناب خان بود و بعد فهمیدم که ارباب به عنوان یکی از داورها اصلا جناب خانو ندیده! این سری هم نمی خوام اون طوری بشه. من میخوام ببرم. من هزارتا ارزو دارم!
-احمق اون برای ایفا کردن یک نقش اصلی توی رول بود. یک اسم بردن ساده اشکالی نداره.
-نه داره! نمی شه. نباید جناب خان باشه.
آشا که خسته شده بود، غرید:
-باشه بابا. بذار...چه می دونم بذار اسب! که حیوونم باشه.
-غلط کردم! همون جناب خان.
-بالاخره چی بنویسم دیوونه ام کردید!
لاکرتیا از ته اتاق گفت:
-بنویس لاکرتیا بلک که نه اسب باشه و نه جناب خان.
و به این ترتیب مرلین فرم را نوشت و وقتی تک تک اعضا زیر آن را امضا کردند، آن را به بیرون شوت کرد. یعنی نه پرت کرد و نه راهنمایی. اخر مرلین نیاز نداشت خیلی خفن باشد. مرلین پیامبر...نیم بختی بود!
پایان فلش بک
-آره خلاصه داستان من این بود.
و آملیا به دیوانه ساز نگاه کرد که چیزی جز شنل کپک زده از وی نمانده بود. آهی کشید و به این موضوع اندیشید که آیا واقعا لایق صفت وراج خانه ریدل نیست؟ در همین افکار بود که صدایی شنید. سرش را چرخاند و موشی را پشت سرش دید.
-هی پیست پیست! دیوونه ی وراج! من نوه ی همون موشی هستم که اول داستان خودشو از دست تو کشت. من هنوز زنده ام! من تا اخرش طاقت اوردم!
-اعه! ببین تو رو مورگانا! زمان چه زود می گذره.
-زمان زود نمی گذره تو زیاد ور می زنی! ولی حالا اون مهم نیست. اومدم ازت چندتا سوال بپرسم.
-خب بپرس.
-این قضیه چه ربطی به مورگانا داشت؟ تو خاطرات پدرم نوشته که تو گفتی مورگانا لی فای ازت شکایت کرده.
آملیا نیشخندی زد و گفت:
-چه خوب شد یادآوری کردی! خب واقعیتش مورگانا بعد به دلیل اینکه یکی از گلهای باغچه شو لگد کرده بودم، ازم شکایت کرد.
-چی؟
-واضح بود دیگه. بعد از لگد کردن یکی از گلهاش ازم شکایت کرد.
-پس لامصب چرا اینو به عنوان دلیل به زندان افتادنت گفتی؟ چرا زندگی منو تباه کردی؟ چــــــــــــــــرا؟
-خب معلومه! به خاطر اینکه سوژه ی دوئلم حمایت بود، منم باید یک چیزی در راستای حمایت می گفتم. پس یکی از خاطرات دفتر حمایت از موجودات جادویی رو گفتم و چون نمی دونستم از کجا باید شروع کنم بیخودی گفتم دلیل زندان اومدنم اینه.
-تو منو شیره مالیدی!
-آره یک جورایی.
و موش دیوونه شد، نابود شد، از بین رفت و سر به بیابان گذاشت!
-فوقَعَ ماوَقَعَ!
گدلوت این را گفت و پرده نمایش را انداخت.
پ.ن: به امید اینکه ملت بفهمند فقط فنگ بلد نیست رول کیلویی بنویسد!
پ.ن 2: اگه یک نفر -به جز سه داور- به این مزخرفات گوش جان سپرده باشد، من راضیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/6/22 18:49:08
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/6/22 19:04:11
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/6/22 19:04:11
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!
اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!
من فقط با وسواس شرح میدم!
اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!
جزئیات کاربر

مورگانا لی فای
VS
آملیا سوزان بونز
سوژه: حمایت
اینکه یک خیابان، به دلیل ترافیک سنگین، سد معبر، گرفتگی لوله یا هر چیزی شبیه آن بسته شود، اتفاق خاصی نیست، اما اگر شما ببینید که گوشه به گوشه خیابانی پر رفت و آمد ، در انبوهی از گل و گیاه گره خورده باشد، چشمانتان این منظره را غیر طبیعی می شمارند.حتی اگرشما در دهکده هاگزمید باشید. و همچنین، اینکه ببینید گل ها تکان می خورند، خودشان را به این سو و آن سو تاب داده و به دست رهگذران می مالند هم غیر طبیعی است. حتی اگر شما یک ساحره یا یک جادوگر باشید.
از آن غیر طبیعی تر این است که یک گروه موسیقی، دور و بر این بساط شلوغ باشند و هی بنوازند و هی بنوازند. آنقدر که مجبور شوید گوشتان را بگیرید. و به دنبال آن، چشمتان بخورد به پلاکاردی که کمی جلوتر نصب شده.
"انجمن حمایت از گل و گیاه"
قطعاً اولین چیزی که به نظر هر رهگذری می رسد، می تواند این باشد.
- آخه گل و گیاه؟ حمایت از گل و گیاه به چه دردی می خوره خب؟
کمی آن طرف از این بساط، زن جوانی دیده می شود که گلدان های کوچک به بازدید کننده ها هدیه می کند.زنی با موهای طلایی بلند که تا نوک پاهایش می رسید و تاج طلایی کوچکی که به نشانه رسالت، بر سر دارد.
- بفرمایید خانوم کوچولو!
مورگانا گلدان اطلسی کوچکی را که سه غنچه ظریف داشت، به یک دختر بچه داد و سرش را نوازش کرد. دخترک خم شد و غنچه های گل اطلسی را بوسید.
- سلااام.
و انگار زمان برای مورگانا ایستاده باشد، با چشم هایی پر از اشک، به رفتار دخترک نگاه کرد و به این اندیشید که چطور چنین کمپینی به وجود آمد. ... ضمیر ناخودآگاهش به او دستور میداد که به مرور آن لحظات لعنتی و نفرت انگیز بپردازد.. آن لحظات.. آه.. فقط باعث این میشد که از خشم، لب هایت را به شدت جمع کنی! .. فقط!
فلش بک
سرش را فرو برده بود در گزارش کاری سلستینا و درباره یکی از مظنونین به توطئه، مطالعه می کرد. با توجه به تجریباتشان در مورد کودتای زمستانی، می خواست احتیاط بیشتری به خرج داده باشد.خیلی ها را تحت نظر گرفته بود.
البته تا قبل از اینکه فریادهایی به ظاهر مستانه حواسش را پرت کند.مورگانا بعدها آرزو کرد کاش هرگز سرش را بالا نگرفته بود.می خواست جیغ بکشد . ولی به نظر می رسید، یک نفر ( احتمالا سلستینا) تارهای صوتی اش را کنده باشد. بهت زده فقط به جنایتی خیره شد که در حق گل ها اتفاق می افتاد. گروهی ماگل وحشی که گل های را بیچاره را له می کردند. برگ هایشان را می جویدند و انتقام هزاران چیز نگفته را از گل های بدبخت می گرفتند.
- نفرین بر شما! نفرین پیغمبران بر شما.
مورگانا نفهمید کی و چطور به سمتشان دوید و فریاد زنان فراری شان داد. وقتی با تاسف، کنار گل ها فرو ریخت و سعی کرد ترمیمشان کند، یکی از مهاجمان در حال گریز،بر سرش فریاد زد
- مگه تو نگهبان گل و گیاهی؟!
شاید فقط حوری های عالم بالا، شمعی را که بالای سر مورگانا روشن شد ، دیدند. مورگانا می توانست خیلی کارها بکند. می توانست نجاتشان دهد.می توانست آنها را در امان نگه دارد. می توانست...
.
.
.
.
البته نه! ظاهرا نمی توانست.
نه وقتی یک مرد با کراوات جیغ فسفری و کت و شلوار نارنجی و کفش های آبی،با موهایی ریخت و پاش، درست روبرویش ایستاده و فریاد می زد. مورگانا شک داشت این مرد تا به حال در عمرش، اسم آیینه را هم شنیده باشد.صاف ایستاد تا بال هایش به چشم بیایند. بال هایی از جنس گل .
- چیزی شده آقا؟
- این مسخره بازی ها چیه راه انداختی دخترک؟
و بعد با تمسخر به بال های مورگانا که از زر های سیاه و سفید ساخته شده بود، پوزخند زد. دست های مورگانا بی اراده مشت شد.
- کدوم مسخره بازی عالیجناب؟
- همین لوس بازی های حمایت از گل و گیاه ها ! اومدی مثل گداها پول جمع کنی؟ یا اومدی برای گل هات زمین بخری؟
مورگانا وسوسه شده بود. دستانش داغ شده بودند. دوست داشت آنقدر با دستان شعله ورش، بر سر و صورت مرد مشت های متوالی و محکمی فرود آورد که صدای "کواک کواک" اردک اسباب بازی که درون وان حمام پر از آب گرم شناور باشد، از دهانش بشنود.
بی اختیار پوزخندی زد. اساسا ً، اگر کسی مورگانا را بشناسد، می داند که او، در قبال چنین انسان هایی سکوت نمی کند. احتمالا آنها را به جایی پشت دشت های آسفودل می فرستد. جایی کمی دور تر از دوزخ.. ولی حالا که سکوت کرده بود، یا جوابی نداشت، یا جواب خیلی خیلی بدی داشت.
- ازم دور شو؟
- چی؟
- ازم دور شو. زیادی نزدیکی.
- چه ربطی داره آخه؟ منظورتو نمیفهمم!
مورگانا کم کم داشت مثل اسپند روی آتش بالا و پایین می پرید.
- از من دور شو!
داشت جیغ می کشید. خیلی محکمتر از قبل. انگار نوعی سلاح باشد. و تاثیرش را هم بر صورت و اندام آن مرد میدید.
- از جلو چشام دور شو!
ناگهان مرد با چهره ای رنگ پریده و دستانی لرزان، رویش تیغ گل را در اطراف مورگانا حس کرد.
- منو از این گلای مسخره ات می ترسونی؟ می دونی با این زمینا چه چیزایی می شه ساخت؟ میدونی چقدر گالیون میده ! این گل و گیاه های مسخره تو چه فایده ای دارن؟
در حین گفتن این حرف، بی اختیار،چند قدم عقب رفته بود. البته شاید خیلی هم بی اختیار نبود. چون علاقه ای نداشت تیغ هایی که مورگانا پرتاب می کند، نصیب چشمانش شود.
ساحره ی پیامبر، قدم محکمی به سمت جلو برداشت.
- گل های مسخره؟ همین گل های مسخره هوای تنفس شکم گنده هایی مثل تو رو تامین میکنن. همین گل های مسخره اون پروژه های بیخود تر از بیخودت رو تزئین میکنن. همین گل های مسخره،بخشی از غذاهات رو تشکیل می دن. همین گیاه های مسخره برات کاغذ و کلی مزخرف دیگه تامین می کنن. تو و امثال تو بدون اینا هیچی نیستید.
با هر جمله، مورگانا یک قدم نزدیک تر می رفت. مرد نفهمیده بود که به عقب رانده شده. و این را هم متوجه نشده بود که کم کم در یک قفس از خار گیر می افتد.در واقع وقتی فهمید که برای فرار دیر شده بود.
آنگاه مورگانا با چشمانی پر از نفرت به نسبت به طرف مقابلش، به آرامی نجوا کرد.
- نفرینت می کنم. نفرین پیغمبره، سایه سیاه گل ها در تمام زندگی همراهت باشه. همواره با کابوس و در وحشت. نفرینت می کنم که اگر هر جا، هر لحظه، توسط هرکس، آسیبی به گل ها برسه، دردش رو احساس کنی.
چشم های مورگانا به صورت بی رنگ مدیر معترض خیره ماند. گویی با برقی سبز، او را می سوزاند. چشمانش را برای چند ثانیه به آرامی بست و نفس عمیقی کشید. و به دنبال آن، به آرامی چشم گشود اما جز بال های سیاه و سپید خودش و دو فرشته مینیاتوری که به او، تعظیم می کردند، چیز دیگری دستگیر چشمان ظریف و دقیقش نشد. نوایی آرام بخش در گوش مورگانا پیچید.
- برتو باد حفاظت از آنچه که حمایتش می کنی. بر تو باد برتری گل ها. و زیبایی و قدرتشان تا روزی که در زمین قدم می گذاری، و تا روزی که یادت؛ محافظ آنان است... میسای آفرینش. به پادار حرمت حفاظت از زیباترین آیینه خلقت را.
تاج گل رز طلایی رنگی که از طرف آن دو فرشته بر سرش نشسته بود، به اندازه گل های اطرافش درخشش داشت. انگار گل ها با عشق و علاقه ای خاص، به آن زندگی می دادند و با تاب دادن ساقه های سبز رنگشان به آن، ابراز "حمایت" سفت و سخت و ناگسستنی ای از خود نشان میدادند..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/6/22 0:21:58
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/6/22 0:38:23
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/6/22 0:38:23

?How long will you have me in your memory
Always
Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج