خارج از رول :
به نظرم تا همینجا باشه خوبه ... نظر بقیه چیه ؟ بهتره تو مسنجر یا از طریق پیام شخصی بگین ... حالا من با یه سری صحبت می کنم و اگه دیدیم خوبه می فرستم . به زودی هم تغییرات روی متن اِعمال می شه .
واسه سوژه بعدی هم هر کسی نظر داره یا بیاد مسنجر ، یا پیام شخصی کنه .
با آنیتا دامبلدور صحبت کردم و رول اصلی رو ویرایش کردم و براش فرستادم . قرار شده یه نگاهی بکنه و اگه دید مشکلی وجود داره ویرایشش کنه .
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
داستانهای سه خطی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

جزئیات کاربر

... تام به اسلاگهورن رسید و در مورد موافقتش با در خواست سارا با او صحبت کرد ؛ اسلاگهورن هم ابراز خوشحالی کرد و برای خوردن مقداری غذا از او جدا شد .
تام که حال خود را تنها می دید ، در این فکر بود که آیا اسلاگهورن واقعا فردا ماجرا را به او می گوید یا خیر ؟
---------------------------------------------------------------------------
سرانجام مهمانی بعداز ساهتها به پایان رسید.تام زودتر ازهمه از سالن خارج شد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد.در تمام راه به صحت یا عدم صحت گفتار اسلاگهورن را ارزیابی می کرد.
---------------------------------------------------------------------------
در تالار بدون هیچ حرفی به خوابگاه رفت و آماده ی خواب شد.وقتی که دراز کشید تمام فکرش این بود که آیا اسلاگهورن جان پیچ را فردا برایش تعریف میکند یا نه!تصمیم گرفت فردا بدون هیچ وقفه ای ابتدا به دفتر اسلاگهورن برود و جان پیچ را به طور کامل از او بپرسد!
---------------------------------------------------------------------------
... به سرعت به سمت دفتر اسلاگهورن حرکت می کرد و در میانه ی راه چندین بار به دانش آموزان دیگر تنه زد و با آنها برخورد های شدید پیدا کرد . اما هیچ چیز باعث نشد تا سرعتش را کمی کمتر کند و دیر تر به مقصدش برسد .
---------------------------------------------------------------------------
به نزدیکی دفتر اسلاگهورن رسیده بود . تپش قلبش زیاد شده بود و نمی دانست چگونه رفتار کند . به سمت در دفترش رفت و در زد . صدای اسلاگهورن را شنید که او را دعوت به ورود کرد و بالاخره وارد شد .
اسلاگهورن با دیدن او کمی جا خورد . اما به سرعت لبخندی ساختگی بر لبانش ظاهر شد و به او گفت : بشین تام !
---------------------------------------------------------------------------
تام روي صندلي راحتي بزرگي كه سلاگهورن براي ميهما نا نش گذاشته بود نشست و در ذهنش كلماتي را كه ميخواست به اسلاگهورن بگويد مرور ميكرد .
-چاي ميخوري ؟
-مرسي پرفسور..ميل ندارم .
-اِ...پرفسور ميخواستم بگم...
---------------------------------------------------------------------------
اسلاگهورن نگاهی آمیخته با کمی خشم به تام انداخت و گفت : تام این مسئله واقعا بدتر از اون چیزیه که فکرشو می کنی !
- پروفسور ... لطفا بگین ...
- اصرار نکن تام . من نمی خوام باعث گمراهی تو بشم . اصرار نکن !
با این حرف اسلاگهورن در دل تام جوشی به وجود آمد . با هر مخالفت اسلاگهورن علاقه اش به دانستن این مسئله بیشتر می شد . رو به اسلاگهورن کرد و گفت : بهتره از خودتون کامل بشنوم تا برم از یکی دیگه بشنوم و کامل ندونم .
---------------------------------------------------------------------------
با اين حرف تام ، اسلاگهورن چنان عصبي شد كه باعث شد لبهايش به لرزه بيفتد . تام هيچ وقت اسلاگهورن رو آنطور نديده بود .
اسلاگهورن دهانش را باز كرد كه بر سر تام فرياد بكشد ولي خودش رو كنترل كرد و گفت:.....
---------------------------------------------------------------------------
گفت:تام!این مسئله اونقدر وحشتناک و پلید که یادآوری و توضیح دادنشم برام سخته!اما...میدونم که تو فقط از روی کنجکاوی می پرسی...
لحن صحبتش نشان میداد که دارد این موضوع را به خودش تلقین میکند...خب باشه،به نظرم وقتشه که جواب اینهمه کنجکاویت رو بدم.
---------------------------------------------------------------------------
اسلاگهورن نگاهی به تام کرد و ادامه داد : هورکراکس یا جان پیچ ، بطور خلاصه قسمتی از روح یک شخصه که در یک جسم قرار می گیره . برای ساختن هورکراکس فرد باید یه کار پلید و سیاه مثل کشتن یه نفر بکنه تا بتونه انرژی مورد نیاز برای اینکار رو بدست بیاره . با ساختن هورکراکس روح فرد از هم می دره و به دو قسمت تبدیل می شه که یه قسمت درون بدنشه و قسمت دیگر در اون جسمه ...
---------------------------------------------------------------------------
تام که حال خود را تنها می دید ، در این فکر بود که آیا اسلاگهورن واقعا فردا ماجرا را به او می گوید یا خیر ؟
---------------------------------------------------------------------------
سرانجام مهمانی بعداز ساهتها به پایان رسید.تام زودتر ازهمه از سالن خارج شد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد.در تمام راه به صحت یا عدم صحت گفتار اسلاگهورن را ارزیابی می کرد.
---------------------------------------------------------------------------
در تالار بدون هیچ حرفی به خوابگاه رفت و آماده ی خواب شد.وقتی که دراز کشید تمام فکرش این بود که آیا اسلاگهورن جان پیچ را فردا برایش تعریف میکند یا نه!تصمیم گرفت فردا بدون هیچ وقفه ای ابتدا به دفتر اسلاگهورن برود و جان پیچ را به طور کامل از او بپرسد!
---------------------------------------------------------------------------
... به سرعت به سمت دفتر اسلاگهورن حرکت می کرد و در میانه ی راه چندین بار به دانش آموزان دیگر تنه زد و با آنها برخورد های شدید پیدا کرد . اما هیچ چیز باعث نشد تا سرعتش را کمی کمتر کند و دیر تر به مقصدش برسد .
---------------------------------------------------------------------------
به نزدیکی دفتر اسلاگهورن رسیده بود . تپش قلبش زیاد شده بود و نمی دانست چگونه رفتار کند . به سمت در دفترش رفت و در زد . صدای اسلاگهورن را شنید که او را دعوت به ورود کرد و بالاخره وارد شد .
اسلاگهورن با دیدن او کمی جا خورد . اما به سرعت لبخندی ساختگی بر لبانش ظاهر شد و به او گفت : بشین تام !
---------------------------------------------------------------------------
تام روي صندلي راحتي بزرگي كه سلاگهورن براي ميهما نا نش گذاشته بود نشست و در ذهنش كلماتي را كه ميخواست به اسلاگهورن بگويد مرور ميكرد .
-چاي ميخوري ؟
-مرسي پرفسور..ميل ندارم .
-اِ...پرفسور ميخواستم بگم...
---------------------------------------------------------------------------
اسلاگهورن نگاهی آمیخته با کمی خشم به تام انداخت و گفت : تام این مسئله واقعا بدتر از اون چیزیه که فکرشو می کنی !
- پروفسور ... لطفا بگین ...
- اصرار نکن تام . من نمی خوام باعث گمراهی تو بشم . اصرار نکن !
با این حرف اسلاگهورن در دل تام جوشی به وجود آمد . با هر مخالفت اسلاگهورن علاقه اش به دانستن این مسئله بیشتر می شد . رو به اسلاگهورن کرد و گفت : بهتره از خودتون کامل بشنوم تا برم از یکی دیگه بشنوم و کامل ندونم .
---------------------------------------------------------------------------
با اين حرف تام ، اسلاگهورن چنان عصبي شد كه باعث شد لبهايش به لرزه بيفتد . تام هيچ وقت اسلاگهورن رو آنطور نديده بود .
اسلاگهورن دهانش را باز كرد كه بر سر تام فرياد بكشد ولي خودش رو كنترل كرد و گفت:.....
---------------------------------------------------------------------------
گفت:تام!این مسئله اونقدر وحشتناک و پلید که یادآوری و توضیح دادنشم برام سخته!اما...میدونم که تو فقط از روی کنجکاوی می پرسی...
لحن صحبتش نشان میداد که دارد این موضوع را به خودش تلقین میکند...خب باشه،به نظرم وقتشه که جواب اینهمه کنجکاویت رو بدم.
---------------------------------------------------------------------------
اسلاگهورن نگاهی به تام کرد و ادامه داد : هورکراکس یا جان پیچ ، بطور خلاصه قسمتی از روح یک شخصه که در یک جسم قرار می گیره . برای ساختن هورکراکس فرد باید یه کار پلید و سیاه مثل کشتن یه نفر بکنه تا بتونه انرژی مورد نیاز برای اینکار رو بدست بیاره . با ساختن هورکراکس روح فرد از هم می دره و به دو قسمت تبدیل می شه که یه قسمت درون بدنشه و قسمت دیگر در اون جسمه ...
---------------------------------------------------------------------------
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هـافلپاف در 1387/6/23 13:19:26
من خیلی تابلو بودم . خودم رو کشتم !!!
جزئیات کاربر

به نزدیکی دفتر اسلاگهورن رسیده بود . تپش قلبش زیاد شده بود و نمی دانست چگونه رفتار کند . به سمت در دفترش رفت و در زد . صدای اسلاگهورن را شنید که او را دعوت به ورود کرد و بالاخره وارد شد .
اسلاگهورن با دیدن او کمی جا خورد . اما به سرعت لبخندی ساختگی بر لبانش ظاهر شد و به او گفت : بشین تام !
---------------------------------------------------------------------------
تام روي صندلي راحتي بزرگي كه سلاگهورن براي ميهما نا نش گذاشته بود نشست و در ذهنش كلماتي را كه ميخواست به اسلاگهورن بگويد مرور ميكرد .
-چاي ميخوري ؟
-مرسي پرفسور..ميل ندارم .
-اِ...پرفسور ميخواستم بگم...
---------------------------------------------------------------------------
اسلاگهورن نگاهی آمیخته با کمی خشم به تام انداخت و گفت : تام این مسئله واقعا بدتر از اون چیزیه که فکرشو می کنی !
- پروفسور ... لطفا بگین ...
- اصرار نکن تام . من نمی خوام باعث گمراهی تو بشم . اصرار نکن !
با این حرف اسلاگهورن در دل تام جوشی به وجود آمد . با هر مخالفت اسلاگهورن علاقه اش به دانستن این مسئله بیشتر می شد . رو به اسلاگهورن کرد و گفت : بهتره از خودتون کامل بشنوم تا برم از یکی دیگه بشنوم و کامل ندونم .
............................
با اين حرف تام در اسلاگهورن چنان عصبي شد كه باعث شد لبهايش به لرزه بيفتد . تام هيچ وقت اسلاگهورن رو آ نطور نديده بود .
اسلاگهورن دها نش را باز كرد كه بر سر تام فرياد بكشد ولي خودش رو كنترل كرد و گفت:.....
-------------------------------------------------------------------------------
گفت:تام!این مسئله اونقدر وحشتناک و پلید که یادآوری و توضیح دادنشم برام سخته!اما...میدونم که تو فقط از روی کنجکاوی می پرسی...
لحن صحبتش نشان میداد که دارد این موضوع را به خودش تلقین میکند.
...خب باشه،به نظرم وقتشه که جواب اینهمه کنجکاویت رو بدم.
________________________________________
آقا!فک میکنم دیگه داره کش میاد!تموشش کنیم یه سوژه جدید بدیم!
اسلاگهورن با دیدن او کمی جا خورد . اما به سرعت لبخندی ساختگی بر لبانش ظاهر شد و به او گفت : بشین تام !
---------------------------------------------------------------------------
تام روي صندلي راحتي بزرگي كه سلاگهورن براي ميهما نا نش گذاشته بود نشست و در ذهنش كلماتي را كه ميخواست به اسلاگهورن بگويد مرور ميكرد .
-چاي ميخوري ؟
-مرسي پرفسور..ميل ندارم .
-اِ...پرفسور ميخواستم بگم...
---------------------------------------------------------------------------
اسلاگهورن نگاهی آمیخته با کمی خشم به تام انداخت و گفت : تام این مسئله واقعا بدتر از اون چیزیه که فکرشو می کنی !
- پروفسور ... لطفا بگین ...
- اصرار نکن تام . من نمی خوام باعث گمراهی تو بشم . اصرار نکن !
با این حرف اسلاگهورن در دل تام جوشی به وجود آمد . با هر مخالفت اسلاگهورن علاقه اش به دانستن این مسئله بیشتر می شد . رو به اسلاگهورن کرد و گفت : بهتره از خودتون کامل بشنوم تا برم از یکی دیگه بشنوم و کامل ندونم .
............................
با اين حرف تام در اسلاگهورن چنان عصبي شد كه باعث شد لبهايش به لرزه بيفتد . تام هيچ وقت اسلاگهورن رو آ نطور نديده بود .
اسلاگهورن دها نش را باز كرد كه بر سر تام فرياد بكشد ولي خودش رو كنترل كرد و گفت:.....
-------------------------------------------------------------------------------
گفت:تام!این مسئله اونقدر وحشتناک و پلید که یادآوری و توضیح دادنشم برام سخته!اما...میدونم که تو فقط از روی کنجکاوی می پرسی...
لحن صحبتش نشان میداد که دارد این موضوع را به خودش تلقین میکند.
...خب باشه،به نظرم وقتشه که جواب اینهمه کنجکاویت رو بدم.
________________________________________
آقا!فک میکنم دیگه داره کش میاد!تموشش کنیم یه سوژه جدید بدیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ّّFor What I've Done
I Start Again
And Whatever Pain May Come
Today This Ends
I'm Forgiving What I've Done
I Start Again
And Whatever Pain May Come
Today This Ends
I'm Forgiving What I've Done
جزئیات کاربر

به نزدیکی دفتر اسلاگهورن رسیده بود . تپش قلبش زیاد شده بود و نمی دانست چگونه رفتار کند . به سمت در دفترش رفت و در زد . صدای اسلاگهورن را شنید که او را دعوت به ورود کرد و بالاخره وارد شد .
اسلاگهورن با دیدن او کمی جا خورد . اما به سرعت لبخندی ساختگی بر لبانش ظاهر شد و به او گفت : بشین تام !
---------------------------------------------------------------------------
تام روي صندلي راحتي بزرگي كه سلاگهورن براي ميهما نا نش گذاشته بود نشست و در ذهنش كلماتي را كه ميخواست به اسلاگهورن بگويد مرور ميكرد .
-چاي ميخوري ؟
-مرسي پرفسور..ميل ندارم .
-اِ...پرفسور ميخواستم بگم...
---------------------------------------------------------------------------
اسلاگهورن نگاهی آمیخته با کمی خشم به تام انداخت و گفت : تام این مسئله واقعا بدتر از اون چیزیه که فکرشو می کنی !
- پروفسور ... لطفا بگین ...
- اصرار نکن تام . من نمی خوام باعث گمراهی تو بشم . اصرار نکن !
با این حرف اسلاگهورن در دل تام جوشی به وجود آمد . با هر مخالفت اسلاگهورن علاقه اش به دانستن این مسئله بیشتر می شد . رو به اسلاگهورن کرد و گفت : بهتره از خودتون کامل بشنوم تا برم از یکی دیگه بشنوم و کامل ندونم .
............................
با اين حرف تام اسالاگهورن چنان عصبي شد كه باعث شد لبهايش به لرزه بيفتد . تام هيچ وقت اسلاگهورن رو آ نطور نديده بود .
اسلاگهورن دها نش را باز كرد كه بر سر تام فرياد بكشد ولي خودش رو كنترل كرد و گفت:.....
اسلاگهورن با دیدن او کمی جا خورد . اما به سرعت لبخندی ساختگی بر لبانش ظاهر شد و به او گفت : بشین تام !
---------------------------------------------------------------------------
تام روي صندلي راحتي بزرگي كه سلاگهورن براي ميهما نا نش گذاشته بود نشست و در ذهنش كلماتي را كه ميخواست به اسلاگهورن بگويد مرور ميكرد .
-چاي ميخوري ؟
-مرسي پرفسور..ميل ندارم .
-اِ...پرفسور ميخواستم بگم...
---------------------------------------------------------------------------
اسلاگهورن نگاهی آمیخته با کمی خشم به تام انداخت و گفت : تام این مسئله واقعا بدتر از اون چیزیه که فکرشو می کنی !
- پروفسور ... لطفا بگین ...
- اصرار نکن تام . من نمی خوام باعث گمراهی تو بشم . اصرار نکن !
با این حرف اسلاگهورن در دل تام جوشی به وجود آمد . با هر مخالفت اسلاگهورن علاقه اش به دانستن این مسئله بیشتر می شد . رو به اسلاگهورن کرد و گفت : بهتره از خودتون کامل بشنوم تا برم از یکی دیگه بشنوم و کامل ندونم .
............................
با اين حرف تام اسالاگهورن چنان عصبي شد كه باعث شد لبهايش به لرزه بيفتد . تام هيچ وقت اسلاگهورن رو آ نطور نديده بود .
اسلاگهورن دها نش را باز كرد كه بر سر تام فرياد بكشد ولي خودش رو كنترل كرد و گفت:.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/6/23 2:30:36
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

... تام به اسلاگهورن رسید و در مورد موافقتش با در خواست سارا با او صحبت کرد ؛ اسلاگهورن هم ابراز خوشحالی کرد و برای خوردن مقداری غذا از او جدا شد .
تام که حال خود را تنها می دید ، در این فکر بود که آیا اسلاگهورن واقعا فردا ماجرا را به او می گوید یا خیر ؟
---------------------------------------------------------------------------
سرانجام مهمانی بعداز ساهتها به پایان رسید.تام زودتر ازهمه از سالن خارج شد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد.در تمام راه به صحت یا عدم صحت گفتار اسلاگهورن را ارزیابی می کرد.
---------------------------------------------------------------------------
در تالار بدون هیچ حرفی به خوابگاه رفت و آماده ی خواب شد.وقتی که دراز کشید تمام فکرش این بود که آیا اسلاگهورن جان پیچ را فردا برایش تعریف میکند یا نه!تصمیم گرفت فردا بدون هیچ وقفه ای ابتدا به دفتر اسلاگهورن برود و جان پیچ را به طور کامل از او بپرسد!
---------------------------------------------------------------------------
... به سرعت به سمت دفتر اسلاگهورن حرکت می کرد و در میانه ی راه چندین بار به دانش آموزان دیگر تنه زد و با آنها برخورد های شدید پیدا کرد . اما هیچ چیز باعث نشد تا سرعتش را کمی کمتر کند و دیر تر به مقصدش برسد .
---------------------------------------------------------------------------
به نزدیکی دفتر اسلاگهورن رسیده بود . تپش قلبش زیاد شده بود و نمی دانست چگونه رفتار کند . به سمت در دفترش رفت و در زد . صدای اسلاگهورن را شنید که او را دعوت به ورود کرد و بالاخره وارد شد .
اسلاگهورن با دیدن او کمی جا خورد . اما به سرعت لبخندی ساختگی بر لبانش ظاهر شد و به او گفت : بشین تام !
---------------------------------------------------------------------------
تام روي صندلي راحتي بزرگي كه سلاگهورن براي ميهما نا نش گذاشته بود نشست و در ذهنش كلماتي را كه ميخواست به اسلاگهورن بگويد مرور ميكرد .
-چاي ميخوري ؟
-مرسي پرفسور..ميل ندارم .
-اِ...پرفسور ميخواستم بگم...
---------------------------------------------------------------------------
اسلاگهورن نگاهی آمیخته با کمی خشم به تام انداخت و گفت : تام این مسئله واقعا بدتر از اون چیزیه که فکرشو می کنی !
- پروفسور ... لطفا بگین ...
- اصرار نکن تام . من نمی خوام باعث گمراهی تو بشم . اصرار نکن !
با این حرف اسلاگهورن در دل تام جوشی به وجود آمد . با هر مخالفت اسلاگهورن علاقه اش به دانستن این مسئله بیشتر می شد . رو به اسلاگهورن کرد و گفت : بهتره از خودتون کامل بشنوم تا برم از یکی دیگه بشنوم و کامل ندونم .
---------------------------------------------------------------------------
تام که حال خود را تنها می دید ، در این فکر بود که آیا اسلاگهورن واقعا فردا ماجرا را به او می گوید یا خیر ؟
---------------------------------------------------------------------------
سرانجام مهمانی بعداز ساهتها به پایان رسید.تام زودتر ازهمه از سالن خارج شد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد.در تمام راه به صحت یا عدم صحت گفتار اسلاگهورن را ارزیابی می کرد.
---------------------------------------------------------------------------
در تالار بدون هیچ حرفی به خوابگاه رفت و آماده ی خواب شد.وقتی که دراز کشید تمام فکرش این بود که آیا اسلاگهورن جان پیچ را فردا برایش تعریف میکند یا نه!تصمیم گرفت فردا بدون هیچ وقفه ای ابتدا به دفتر اسلاگهورن برود و جان پیچ را به طور کامل از او بپرسد!
---------------------------------------------------------------------------
... به سرعت به سمت دفتر اسلاگهورن حرکت می کرد و در میانه ی راه چندین بار به دانش آموزان دیگر تنه زد و با آنها برخورد های شدید پیدا کرد . اما هیچ چیز باعث نشد تا سرعتش را کمی کمتر کند و دیر تر به مقصدش برسد .
---------------------------------------------------------------------------
به نزدیکی دفتر اسلاگهورن رسیده بود . تپش قلبش زیاد شده بود و نمی دانست چگونه رفتار کند . به سمت در دفترش رفت و در زد . صدای اسلاگهورن را شنید که او را دعوت به ورود کرد و بالاخره وارد شد .
اسلاگهورن با دیدن او کمی جا خورد . اما به سرعت لبخندی ساختگی بر لبانش ظاهر شد و به او گفت : بشین تام !
---------------------------------------------------------------------------
تام روي صندلي راحتي بزرگي كه سلاگهورن براي ميهما نا نش گذاشته بود نشست و در ذهنش كلماتي را كه ميخواست به اسلاگهورن بگويد مرور ميكرد .
-چاي ميخوري ؟
-مرسي پرفسور..ميل ندارم .
-اِ...پرفسور ميخواستم بگم...
---------------------------------------------------------------------------
اسلاگهورن نگاهی آمیخته با کمی خشم به تام انداخت و گفت : تام این مسئله واقعا بدتر از اون چیزیه که فکرشو می کنی !
- پروفسور ... لطفا بگین ...
- اصرار نکن تام . من نمی خوام باعث گمراهی تو بشم . اصرار نکن !
با این حرف اسلاگهورن در دل تام جوشی به وجود آمد . با هر مخالفت اسلاگهورن علاقه اش به دانستن این مسئله بیشتر می شد . رو به اسلاگهورن کرد و گفت : بهتره از خودتون کامل بشنوم تا برم از یکی دیگه بشنوم و کامل ندونم .
---------------------------------------------------------------------------
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

---------------------------------------------------------------------------
در تالار بدون هیچ حرفی به خوابگاه رفت و آماده ی خواب شد.وقتی که دراز کشید تمام فکرش این بود که آیا اسلاگهورن جان پیچ را فردا برایش تعریف میکند یا نه!تصمیم گرفت فردا بدون هیچ وقفه ای ابتدا به دفتر اسلاگهورن برود و جان پیچ را به طور کامل از او بپرسد!
---------------------------------------------------------------------------
... به سرعت به سمت دفتر اسلاگهورن حرکت می کرد و در میانه ی راه چندین بار به دانش آموزان دیگر تنه زد و با آنها برخورد های شدید پیدا کرد . اما هیچ چیز باعث نشد تا سرعتش را کمی کمتر کند و دیر تر به مقصدش برسد .
---------------------------------------------------------------------------
به نزدیکی دفتر اسلاگهورن رسیده بود . تپش قلبش زیاد شده بود و نمی دانست چگونه رفتار کند . به سمت در دفترش رفت و در زد . صدای اسلاگهورن را شنید که او را دعوت به ورود کرد و بالاخره وارد شد .
اسلاگهورن با دیدن او کمی جا خورد . اما به سرعت لبخندی ساختگی بر لبانش ظاهر شد و به او گفت : بشین تام !
---------------------------------------------------------------------------
تام روي صندلي راحتي بزرگي كه سلاگهورن براي ميهما نا نش گذاشته بود نشست و در ذهنش كلماتي را كه ميخواست به اسلاگهورن بگويد مرور ميكرد .
-چاي ميخوري ؟
-مرسي پرفسور..ميل ندارم .
-اِ...پرفسور ميخواستم بگم...
--------------------------------------------------------------------------
از همه بابت پست قبلم معذرت ميخوام . مخصوصا اقاي كراوچ .
در تالار بدون هیچ حرفی به خوابگاه رفت و آماده ی خواب شد.وقتی که دراز کشید تمام فکرش این بود که آیا اسلاگهورن جان پیچ را فردا برایش تعریف میکند یا نه!تصمیم گرفت فردا بدون هیچ وقفه ای ابتدا به دفتر اسلاگهورن برود و جان پیچ را به طور کامل از او بپرسد!
---------------------------------------------------------------------------
... به سرعت به سمت دفتر اسلاگهورن حرکت می کرد و در میانه ی راه چندین بار به دانش آموزان دیگر تنه زد و با آنها برخورد های شدید پیدا کرد . اما هیچ چیز باعث نشد تا سرعتش را کمی کمتر کند و دیر تر به مقصدش برسد .
---------------------------------------------------------------------------
به نزدیکی دفتر اسلاگهورن رسیده بود . تپش قلبش زیاد شده بود و نمی دانست چگونه رفتار کند . به سمت در دفترش رفت و در زد . صدای اسلاگهورن را شنید که او را دعوت به ورود کرد و بالاخره وارد شد .
اسلاگهورن با دیدن او کمی جا خورد . اما به سرعت لبخندی ساختگی بر لبانش ظاهر شد و به او گفت : بشین تام !
---------------------------------------------------------------------------
تام روي صندلي راحتي بزرگي كه سلاگهورن براي ميهما نا نش گذاشته بود نشست و در ذهنش كلماتي را كه ميخواست به اسلاگهورن بگويد مرور ميكرد .
-چاي ميخوري ؟
-مرسي پرفسور..ميل ندارم .
-اِ...پرفسور ميخواستم بگم...
--------------------------------------------------------------------------
از همه بابت پست قبلم معذرت ميخوام . مخصوصا اقاي كراوچ .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
جزئیات کاربر

... تام به اسلاگهورن رسید و در مورد موافقتش با در خواست سارا با او صحبت کرد ؛ اسلاگهورن هم ابراز خوشحالی کرد و برای خوردن مقداری غذا از او جدا شد .
تام که حال خود را تنها می دید ، در این فکر بود که آیا اسلاگهورن واقعا فردا ماجرا را به او می گوید یا خیر ؟
---------------------------------------------------------------------------
سرانجام مهمانی بعداز ساهتها به پایان رسید.تام زودتر ازهمه از سالن خارج شد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد.در تمام راه به صحت یا عدم صحت گفتار اسلاگهورن را ارزیابی می کرد.
---------------------------------------------------------------------------
در تالار بدون هیچ حرفی به خوابگاه رفت و آماده ی خواب شد.وقتی که دراز کشید تمام فکرش این بود که آیا اسلاگهورن جان پیچ را فردا برایش تعریف میکند یا نه!تصمیم گرفت فردا بدون هیچ وقفه ای ابتدا به دفتر اسلاگهورن برود و جان پیچ را به طور کامل از او بپرسد!
---------------------------------------------------------------------------
... به سرعت به سمت دفتر اسلاگهورن حرکت می کرد و در میانه ی راه چندین بار به دانش آموزان دیگر تنه زد و با آنها برخورد های شدید پیدا کرد . اما هیچ چیز باعث نشد تا سرعتش را کمی کمتر کند و دیر تر به مقصدش برسد .
---------------------------------------------------------------------------
به نزدیکی دفتر اسلاگهورن رسیده بود . تپش قلبش زیاد شده بود و نمی دانست چگونه رفتار کند . به سمت در دفترش رفت و در زد . صدای اسلاگهورن را شنید که او را دعوت به ورود کرد و بالاخره وارد شد .
اسلاگهورن با دیدن او کمی جا خورد . اما به سرعت لبخندی ساختگی بر لبانش ظاهر شد و به او گفت : بشین تام !
---------------------------------------------------------------------------
تام که حال خود را تنها می دید ، در این فکر بود که آیا اسلاگهورن واقعا فردا ماجرا را به او می گوید یا خیر ؟
---------------------------------------------------------------------------
سرانجام مهمانی بعداز ساهتها به پایان رسید.تام زودتر ازهمه از سالن خارج شد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد.در تمام راه به صحت یا عدم صحت گفتار اسلاگهورن را ارزیابی می کرد.
---------------------------------------------------------------------------
در تالار بدون هیچ حرفی به خوابگاه رفت و آماده ی خواب شد.وقتی که دراز کشید تمام فکرش این بود که آیا اسلاگهورن جان پیچ را فردا برایش تعریف میکند یا نه!تصمیم گرفت فردا بدون هیچ وقفه ای ابتدا به دفتر اسلاگهورن برود و جان پیچ را به طور کامل از او بپرسد!
---------------------------------------------------------------------------
... به سرعت به سمت دفتر اسلاگهورن حرکت می کرد و در میانه ی راه چندین بار به دانش آموزان دیگر تنه زد و با آنها برخورد های شدید پیدا کرد . اما هیچ چیز باعث نشد تا سرعتش را کمی کمتر کند و دیر تر به مقصدش برسد .
---------------------------------------------------------------------------
به نزدیکی دفتر اسلاگهورن رسیده بود . تپش قلبش زیاد شده بود و نمی دانست چگونه رفتار کند . به سمت در دفترش رفت و در زد . صدای اسلاگهورن را شنید که او را دعوت به ورود کرد و بالاخره وارد شد .
اسلاگهورن با دیدن او کمی جا خورد . اما به سرعت لبخندی ساختگی بر لبانش ظاهر شد و به او گفت : بشین تام !
---------------------------------------------------------------------------
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من خیلی تابلو بودم . خودم رو کشتم !!!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

... تام به اسلاگهورن رسید و در مورد موافقتش با در خواست سارا با او صحبت کرد ؛ اسلاگهورن هم ابراز خوشحالی کرد و برای خوردن مقداری غذا از او جدا شد .
تام که حال خود را تنها می دید ، در این فکر بود که آیا اسلاگهورن واقعا فردا ماجرا را به او می گوید یا خیر ؟
---------------------------------------------------------------------------
سرانجام مهمانی بعداز ساهتها به پایان رسید.تام زودتر ازهمه از سالن خارج شد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد.در تمام راه به صحت یا عدم صحت گفتار اسلاگهورن را ارزیابی می کرد.
---------------------------------------------------------------------------
در تالار بدون هیچ حرفی به خوابگاه رفت و آماده ی خواب شد.وقتی که دراز کشید تمام فکرش این بود که آیا اسلاگهورن جان پیچ را فردا برایش تعریف میکند یا نه!تصمیم گرفت فردا بدون هیچ وقفه ای ابتدا به دفتر اسلاگهورن برود و جان پیچ را به طور کامل از او بپرسد!
---------------------------------------------------------------------------
... به سرعت به سمت دفتر اسلاگهورن حرکت می کرد و در میانه ی راه چندین بار به دانش آموزان دیگر تنه زد و با آنها برخورد های شدید پیدا کرد . اما هیچ چیز باعث نشد تا سرعتش را کمی کمتر کند و دیر تر به مقصدش برسد .
---------------------------------------------------------------------------
*دوستان ، سعی کنین مثل نیمفادورا تانکس انقدر بلند ننویسین (پست نیمفادورا تانکس حساب نشد)*
*راستی ، یکسری از دوستان گفتن که لحن نوشتاری اینجا زیاد خوب نشده و اینا ؛ باید بگم که همه اینجا می نویسن و در آخر ما می شینیم و همه چیز اعم از لحن نوشتار ، غلط املایی ، غلط تایپی ، خراب شدن سوژه و ... همه رو درست می کنیم و بعد از چند بار بازبینی برای مقالات می فرستیم*
تام که حال خود را تنها می دید ، در این فکر بود که آیا اسلاگهورن واقعا فردا ماجرا را به او می گوید یا خیر ؟
---------------------------------------------------------------------------
سرانجام مهمانی بعداز ساهتها به پایان رسید.تام زودتر ازهمه از سالن خارج شد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد.در تمام راه به صحت یا عدم صحت گفتار اسلاگهورن را ارزیابی می کرد.
---------------------------------------------------------------------------
در تالار بدون هیچ حرفی به خوابگاه رفت و آماده ی خواب شد.وقتی که دراز کشید تمام فکرش این بود که آیا اسلاگهورن جان پیچ را فردا برایش تعریف میکند یا نه!تصمیم گرفت فردا بدون هیچ وقفه ای ابتدا به دفتر اسلاگهورن برود و جان پیچ را به طور کامل از او بپرسد!
---------------------------------------------------------------------------
... به سرعت به سمت دفتر اسلاگهورن حرکت می کرد و در میانه ی راه چندین بار به دانش آموزان دیگر تنه زد و با آنها برخورد های شدید پیدا کرد . اما هیچ چیز باعث نشد تا سرعتش را کمی کمتر کند و دیر تر به مقصدش برسد .
---------------------------------------------------------------------------
*دوستان ، سعی کنین مثل نیمفادورا تانکس انقدر بلند ننویسین (پست نیمفادورا تانکس حساب نشد)*
*راستی ، یکسری از دوستان گفتن که لحن نوشتاری اینجا زیاد خوب نشده و اینا ؛ باید بگم که همه اینجا می نویسن و در آخر ما می شینیم و همه چیز اعم از لحن نوشتار ، غلط املایی ، غلط تایپی ، خراب شدن سوژه و ... همه رو درست می کنیم و بعد از چند بار بازبینی برای مقالات می فرستیم*
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/6/21 10:52:17
جزئیات کاربر

... تام به اسلاگهورن رسید و در مورد موافقتش با در خواست سارا با او صحبت کرد ؛ اسلاگهورن هم ابراز خوشحالی کرد و برای خوردن مقداری غذا از او جدا شد .
تام که حال خود را تنها می دید ، در این فکر بود که آیا اسلاگهورن واقعا فردا ماجرا را به او می گوید یا خیر ؟
---------------------------------------------------------------------------
سرانجام مهمانی بعداز ساهتها به پایان رسید.تام زودتر ازهمه از سالن خارج شد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد.در تمام راه به صحت یا عدم صحت گفتار اسلاگهورن را ارزیابی می کرد.
-----------------------------------------------------------------------------
در تالار بدون هیچ حرفی به خوابگاه رفت و آماده ی خواب شد.وقتی که دراز کشید تمام فکرش این بود که آیا اسلاگهورن جان پیچ را فردا برایش تعریف میکند یا نه!تصمیم گرفت فردا بدون هیچ وقفه ای ابتدا به دفتر اسلاگهورن برود و جان پیچ را به طور کامل از او بپرسد!
-----------------------------------------------------------------------------
فردا صبح پس از خوردن صبحانه خود را به دفتر اسلاگهورن رساند . در رو زد و وارد دفتر شد .
كسي در دفتر نبود . به گوشه كنار دفتر نگاهي انداخت به اميد انكه شايد او را بيابد . ناگهان نگاهش روي ميز اسلاگهورن متوقف شود .
كتاب قطوري رو ديد كه رنگ قهوه اي جلد چرميش به دليل قديمي بودنش به قهوه ايه متمايل به سفيد ميزد و روي جلدش چيزي نوشته بود .رنگ نوشته نيز به دليل قديمي بودن كتاب كمرنگ شده بود و نوشته ها از ان فاصله خوانده نميشد .
تام نفهميد كه چطور وارد دفتر شد و در را پشت سرش . نميدانست چه كار بايد بكند . حس كنجكاوي او باعث شد كه يك قدم به جلوتر بردارد و جلوي ميز اسلاگهورن متوقف شد و چشمش رو روي نوشته كمرنگ كتاب خيره ماند .
نوشته كتاب رو خوند و زير لب زمزمه كرد :
هوركراكس سياهترين جادوي جادوگران سياه
قلبش تند تند مي تبيد . نميتوانست جلوي دستش رو كه خود به خود به سمت كتاب ميرفت رو بگيرد كه ناگهان صدايي شنيد وسريع دست خود را عقب كشيد و روي يكي از صندلي هاي راحتي اسلاگهورن كه براي مهمانانش گذاشته بود نشست .
و همزمان با نشستن تام روي صندلي در باز شد و اسلاگهورن وارد دفترش شد...
----------------------------------
ببخشيد بچه ها يكم طولاني شد
تام که حال خود را تنها می دید ، در این فکر بود که آیا اسلاگهورن واقعا فردا ماجرا را به او می گوید یا خیر ؟
---------------------------------------------------------------------------
سرانجام مهمانی بعداز ساهتها به پایان رسید.تام زودتر ازهمه از سالن خارج شد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد.در تمام راه به صحت یا عدم صحت گفتار اسلاگهورن را ارزیابی می کرد.
-----------------------------------------------------------------------------
در تالار بدون هیچ حرفی به خوابگاه رفت و آماده ی خواب شد.وقتی که دراز کشید تمام فکرش این بود که آیا اسلاگهورن جان پیچ را فردا برایش تعریف میکند یا نه!تصمیم گرفت فردا بدون هیچ وقفه ای ابتدا به دفتر اسلاگهورن برود و جان پیچ را به طور کامل از او بپرسد!
-----------------------------------------------------------------------------
فردا صبح پس از خوردن صبحانه خود را به دفتر اسلاگهورن رساند . در رو زد و وارد دفتر شد .
كسي در دفتر نبود . به گوشه كنار دفتر نگاهي انداخت به اميد انكه شايد او را بيابد . ناگهان نگاهش روي ميز اسلاگهورن متوقف شود .
كتاب قطوري رو ديد كه رنگ قهوه اي جلد چرميش به دليل قديمي بودنش به قهوه ايه متمايل به سفيد ميزد و روي جلدش چيزي نوشته بود .رنگ نوشته نيز به دليل قديمي بودن كتاب كمرنگ شده بود و نوشته ها از ان فاصله خوانده نميشد .
تام نفهميد كه چطور وارد دفتر شد و در را پشت سرش . نميدانست چه كار بايد بكند . حس كنجكاوي او باعث شد كه يك قدم به جلوتر بردارد و جلوي ميز اسلاگهورن متوقف شد و چشمش رو روي نوشته كمرنگ كتاب خيره ماند .
نوشته كتاب رو خوند و زير لب زمزمه كرد :
هوركراكس سياهترين جادوي جادوگران سياه
قلبش تند تند مي تبيد . نميتوانست جلوي دستش رو كه خود به خود به سمت كتاب ميرفت رو بگيرد كه ناگهان صدايي شنيد وسريع دست خود را عقب كشيد و روي يكي از صندلي هاي راحتي اسلاگهورن كه براي مهمانانش گذاشته بود نشست .
و همزمان با نشستن تام روي صندلي در باز شد و اسلاگهورن وارد دفترش شد...
----------------------------------
ببخشيد بچه ها يكم طولاني شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
جزئیات کاربر

خلاصه :
اسلاگهورن در مورد مهمونیش با دانش آموزان صحبت می کنه و تام نمی تونه ازش سؤالشو بپرسه . شب موقع مهمونی تام به شدت سعی داره اسلاگهورن رو کنار بکشه و موفق هم می شه و سؤالش رو هم می پرسه ، اما اسلاگهورن به اون می گه که باید تا فردا صبر کنه .
سارا یکی از دانش آموزان هاگوارتز با اسلاگهورن در مورد تام صحبت کرده و اسلاگهورن هم به تام می گه که بره و با سارا صحبت کنه .
تام که سعی داشته بیشتر به اسلاگهورن نزدیک بشه پیش سارا می ره و با درخواست با هم بودن در مراسم رقص هالوین سارا موافقت می کنه .
---------------------------------------------------------------------------
... تام به اسلاگهورن رسید و در مورد موافقتش با در خواست سارا با او صحبت کرد ؛ اسلاگهورن هم ابراز خوشحالی کرد و برای خوردن مقداری غذا از او جدا شد .
تام که حال خود را تنها می دید ، در این فکر بود که آیا اسلاگهورن واقعا فردا ماجرا را به او می گوید یا خیر ؟
---------------------------------------------------------------------------
سرانجام مهمانی بعداز ساهتها به پایان رسید.تام زودتر ازهمه از سالن خارج شد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد.در تمام راه به صحت یا عدم صحت گفتار اسلاگهورن را ارزیابی می کرد.
-----------------------------------------------------------------------------
در تالار بدون هیچ حرفی به خوابگاه رفت و آماده ی خواب شد.وقتی که دراز کشید تمام فکرش این بود که آیا اسلاگهورن جان پیچ را فردا برایش تعریف میکند یا نه!تصمیم گرفت فردا بدون هیچ وقفه ای ابتدا به دفتر اسلاگهورن برود و جان پیچ را به طور کامل از او بپرسد!
اسلاگهورن در مورد مهمونیش با دانش آموزان صحبت می کنه و تام نمی تونه ازش سؤالشو بپرسه . شب موقع مهمونی تام به شدت سعی داره اسلاگهورن رو کنار بکشه و موفق هم می شه و سؤالش رو هم می پرسه ، اما اسلاگهورن به اون می گه که باید تا فردا صبر کنه .
سارا یکی از دانش آموزان هاگوارتز با اسلاگهورن در مورد تام صحبت کرده و اسلاگهورن هم به تام می گه که بره و با سارا صحبت کنه .
تام که سعی داشته بیشتر به اسلاگهورن نزدیک بشه پیش سارا می ره و با درخواست با هم بودن در مراسم رقص هالوین سارا موافقت می کنه .
---------------------------------------------------------------------------
... تام به اسلاگهورن رسید و در مورد موافقتش با در خواست سارا با او صحبت کرد ؛ اسلاگهورن هم ابراز خوشحالی کرد و برای خوردن مقداری غذا از او جدا شد .
تام که حال خود را تنها می دید ، در این فکر بود که آیا اسلاگهورن واقعا فردا ماجرا را به او می گوید یا خیر ؟
---------------------------------------------------------------------------
سرانجام مهمانی بعداز ساهتها به پایان رسید.تام زودتر ازهمه از سالن خارج شد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد.در تمام راه به صحت یا عدم صحت گفتار اسلاگهورن را ارزیابی می کرد.
-----------------------------------------------------------------------------
در تالار بدون هیچ حرفی به خوابگاه رفت و آماده ی خواب شد.وقتی که دراز کشید تمام فکرش این بود که آیا اسلاگهورن جان پیچ را فردا برایش تعریف میکند یا نه!تصمیم گرفت فردا بدون هیچ وقفه ای ابتدا به دفتر اسلاگهورن برود و جان پیچ را به طور کامل از او بپرسد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ّّFor What I've Done
I Start Again
And Whatever Pain May Come
Today This Ends
I'm Forgiving What I've Done
I Start Again
And Whatever Pain May Come
Today This Ends
I'm Forgiving What I've Done
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج