جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- كلاس طلسمها و وردهای جادویی
جزئیات کاربر

چشمانش را بسته بود و سعی داشت بر روی طلسمی که قصد اجرای آن را داشت تمرکز کند.چوبدستی صنوبر را در دستانشش که از عرق خیس شده بود می فشرد.این آخرین نبرد او بود...بزرگترین نبردش و شکست در آن برایش حکم مرگ را داشت...پس از چند لحظه مکث بالاخره چوبدستی اش را برای اجرای قویترین طلسمش بالا برد و با تمام توان فریاد زد...
- کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــات!!!!!!!!!!
این صدای فریاد کارگردان از مگافون بود که قبل از اجرای طلسم گودریک در صحنه فیلمبرداری پیچید. کارگردان پیر با ریشهای بلند سفید و ردای سرمه ای رنگش آن روز عصبانی تر از همیشه به نظر می رسید.عینک آفتابی مخصوص کارگردانی که به چشم گذاشته بود را بر روی دماغش جابجا کرد
و از جایش برخاست.رو به دو بازیگر کرد و گفت:
- میشه یه نفر به من بگه این جا داریم تکلیف کدوم کلاس رو اجرا می کنیم؟!!
گودریک با سردرگمی گفت:
-نمی دونم ، پسرم!!!
...دستیارت فقط به ما گفت برای یه رول احتیاج به یه دوئل دارین که توش طلسمی اجرا بشه.
دامبلدور با مهربانی آمیخته به خشم رو به دستیارش کرد و گفت:
-پرسی!!!!...مرسی!!!!!...به آقایون نگفتی این رول قراره توی کلاس طلسمات خورده بشه؟درسته؟...اشکال نداره ، جزو ه شو بده بخونن عزیزم.
پرسی با عجله دست در کیفش کرد و پس از کمی جستجو یک دسته کاغذ از درون آن بیرون کشید و آنها را به دست گودریک داد.گودریک مشغول خواندن جزوه هایی که با دست خط خرچنگ قرباغه پرسی نوشته شده بود شد.
-همهمهمهمهمهمهمهمهمهممممممممممماماماماماماماماممممممممممممممممممممممممم
(افکت خواندن جزوه!)
پس از اینکه گودریک سرش را از روی کاغذ بلند کرد دامبلدور گفت:
-خب ،هر دوتون فهمیدین؟
گودریک سرش را به نشانه تایید تکان داد.دامبلدور ادامه داد:
- خیلی خوبه.می ریم سراغ طلسمات.اول از همه بگو چه طلسمی رو میخوای روی [توسط ناظر ویرایش شد] اجرا کنی،جد بزرگوار.
گودریک دست در جیب ردایش کرد و گفت:
-اجازه بده پسرم ، از روی دفترچه یادداشت طلسمات برات بخونم ببین کدومش رو می پسندی. ...آهان...ایناهاش بسیار خب این چطوره؟ماریو بارگاس یوسا.
-هوممممم ، نه. :no:
-گابریل گارسیا مارکز؟
-نــــه!!! :no:
-فدریکو لورکا؟
-نــــــــــــــــه!!!
-این چطوره؟جبران خلیل جبران.
-نـــــــــــــــــــــــــه!!!
-این دیگه آخر طلسم خفنزه...جی.کی.رولینگ!!!
-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!
مطمئنی دفترچه تو درست در آوردی جد بزرگ؟
گودریک نگاهی به جلد دفترچه کرد و با خنده گفت
:
-اوه،هه هه هه...این که دفترچه نویسنده های مشنگ مورد علاقمه...یه لحظه منو ببخشید...
سپس پشتش را به آنها کرد و دفترچه دیگری را از جاهای مخصوص ردایش! بیرون کشید و ادامه داد:
-آه..می دونید که همش به خاطر حفظ کپی رایت طلسمهامه...بسیار خب این چطوره؟آوداکداورا...
-جد بزرگ ، درست نخوندی جزوه رو.این نفرینه، ما به طلسم احتیاج داریم...یعنی باید ضد طلسمش هم وجود داشته باشه...
-خب بذار ببینم.استیوپفای چطوره؟
-نه ، خیلی تکراری شده.
-اسکرجیفای؟
-جد بزرگ نمی خوای که [تو سط ناظر ویرایش شد] رو بشوری!قراره پدرشو در بیاری!
-آلبوس ، پسرم.خیلی داری بدقلقی می کنی...صبر کن ببینم.این دیگه رودست نداره مخصوص [تو سط ناظر ویرایش شد] هستش...سوپرکلیف راجیلیستیک اکسپلیادوشس...
-چــــــــــــــــی؟ spell please !!!!
-باباجان...Supercalifragilisticexpliadocius
دامبلدور که سعی داشت آن ورد را هضم کند گفت :
-ها،الان کل اینایی که الان گفتی یعنی چه؟
-ها ها ها...خوشت اومد.آره؟اختراع خودمه.جادوگرای سیاه رو به جبهه سیفید میاره.کلا برای سیفیت کردن استفاده میشه.طلسم سیفید کننده و براق کننده...
دامبلدور با این حرف از شوک بیرون آمد و با ذوق زدگی! گفت:
-دمت گرم...من شصت سال بود دنبال این طلسم می گشتم...ای ناقلا ،تو که ما رو هم درس میدی.مثل اینکه باید یه کلاس خصوصی باهات بگیرم.حالا این طلسم ضد طلسم هم داره؟
-بله.برای ضد طلسم باید کلمه طلسم رو برعکس بگی که میشه : suicodailpxecitsiligarfilacrepus . البته عمرا اگه جادوگر سیاهی بتونه اجراش کنه...به همین خاطر سیفیت شدن در این روش 100% تضمینیه ، تازه سه ماه خدمات پس از فروش هم داره ، خیالت راحت...
دامبلدور این بار با خوشحالی رو به عوامل صحنه کرد و گفت:
-بچه ها ، همه سر جاهاشون.میخوایم واسه طلسمات رول بترکونیم...
با این حرف دامبلدور همه در جای مخصوص خود قرار گرفتند.دامبلدور بر روی صندلی مخصوص کارگردانی اش تشست و مگافون را به دهان گرفت و فریاد زد:
- عوامل به جای خود ، نور...صدا...تصویر...اکشن!!!!
------------------------------------------------------------------------
آن روز هاگزمید یکی از گرمترین روزهای خود را تجربه میکرد.خورشید بیرحمانه بر خیابانها و خانه ها میتابید و دهکده را به تنور بزرگی تبدیل کرده بود.شدت گرمای هوا چنان بود که هیچکس در خیابان ها دیده نمی شد...هیچکس ، به جز یک نفر.جادوگر جوان ، قدبلند ،لاغر و تاسی که ردای سبز تیره رنگش ابهت خاصی به او داده بود.به نظر غریبه می رسید و به دنبال جایی که از تابش بی امان آفتاب در امان باشد. از برقی که در چشمانش بود میشد فهمید در یک جنگ بزرگ پیروز شده است.اما در میان راه ، در یکی از خیابانهای باریک...
[این قسمت توسط ناظر به رول اضافه شده است]
-سلام جیگر، کجا با این عجله؟...
این صدای مرد دیگری بود که در کنار خیابان و در زیر سایه بان یکی از مغازه ها به دیوار تکیه داده بود.نگاه مرد غریبه به سمت صدا برگشت.با دیدن صاحب صدا ناخوداگاه ایستاد.او از اینکه با این لحن خوانده شده بود بسیار تعجب کرده بود و گفت:
-اوهوی...این چه طرز حرف زدن با یه جادوگر سیاه بزرگه ، مردک...هیچ میدونی با کی دار حرف می زنی؟
مرد دوم با چشمهایی خمار گفت:
-نه ،جیگر سیاه
...بگو ببینم اسم قشنگت چیه؟
-اسم من [توسط ناظر ویرایش شد] کبیره.
-چه اسم نازی...اسم منم گودریکه ، بر و بکس بهم میگن جی جی...میای بریم باهم یه نوشیدنی بخوریم؟
مرد غریبه خشمگین از لحن عجیب گودریک گفت:
-مرتیکه الدنگ.من اصلا از این بیناموس بازیا خوشم نمیاد.همین الآن هم دارم از دهکده بر بوق رفته آسلام آباد میام.تو هم بخوای سر من بیناموسی در بیاری میزنم شپلختت می کنم.
-
-اصلا حالا که این طور شد چوبدستیتو بکش تا نشونت بدم شوخی با یه جادوگر سیاه چه معنی میده...
گودریک این بار سلانه سلانه به طرف [توسط ناظر ویرایش شد] رفت و با لبخند گفت:
-اوا...تو هم که درجه سیاهیت خیلی بالاست...باهاس یه خورده سیفیتت کنم...
سپس بلافاصله چوبدستی اش را از [...] بیرون کشید و فریاد زد:
- Supercalifragilisticexpliadocius
چشمان مرد غریبه محو حرکت 8 مانندی شد که گودریک در زمان اجرای طلسم به چوبدستی اش میداد
. پرتو سیفید! رنگی که از چوبدستی گودریک خارج شد مستقیما به سینه [توسط ناظر ویرایش شد] خورد و او را سر جایش میخکوب کرد. [توسط ناظر ویرایش شد] تحت تاثیر طلسم برای چند ثانیه با چشمانی که در حدقه می چرخید بی حرکت ایستاده بود
.سپس دوباره به حالت اولش بازگشت.این بار گودریک با لبخند گشادی! که بر روی لبش نقش بسته بود به سمت او رفت و گفت:
-حالا چطوری آقا خوشگله؟حالا میای با هم بریم یه چیزی بخوریم؟
مرد که صدایش نازک شده بود با لحن خجالت زده ای گفت :
-وااااای...چه خوب.چرا نیام.اصلا کیه که دلش نخواد با مرد خوبی مث شما یه چیزی بخوره؟
گودریک این بار با خیال راحت دست در گردن او انداخت و او را [............بووووووووق..........]. [توسط ناظر ویرایش شد] هم در مقابل [................بووووووووووق..............] و سپس هر دو با خوشحالی به سمت هاگزهد به راه افتادند و همه چیز به خوشی پایان یافت...
کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــات!!!
-عالی بود بچه ها ، خسته نباشین...خب،وسایلتونو جمع کنید.چیزی جا نگذارید.برید یه استراحتی بکنید تا نفر بعد بیاد رولشو برای کلاس اجرا کنه...
کارگردان از روی صندلی اش برخاسته بود و با خوشحالی این حرفها را رو به عوامل صحنه میگفت.پرسی هم در این میان رول را از درون دوربین رولبرداری بیرون کشید و به سمت دامبلدور آمد.
-قربان ، خسته نباشید.بفرمایید ، این هم رول گودریک گریفیندور.
-مرسی ، پرسی!!!!فقط تو لطف کن یه ویرایش کوچولوش بکن و اونجاهاییش که لازمه رو سانسور کن در ضمن بی ناموسی های لازم رو هم بهش اضافه کن.ببینم چه میکنی.
پرسی تعظیم کوتاهی کرد و به سمت اتاق ویرایش رفت تا رول را برای تحویل آماده کند.گودریک هم خسته و کوفته از اجرای رول آرام آرام به به سمت در خروجی میرفت.اما ناگهان صدای دامبلدور بلند شد:
-آهای...جد بزرگ،کجا؟
گودریک با عصبانیت گفت:
-دیگه میخوام برم سر قبر بابات مرتیکه#$%@#$%#@@$^^%&$%^#$%...
-جد عزیز.چرا اینقدر خشن، هنوز یه کار دیگه مونده...
گودریک که خشم درونش فوران کرده بود فریاد زد:
-باب ، چرا دست از این ریش ما بر نمی داری؟فقط به بیناموسی مشهور نشده بودیم که الان دیگه به لطف تو به بیناموسی هم مشهور شدیم.
-به جان خودم آخریشه.این تکلیف دوم رو هم انجام بدین و برین .جد بزرگ،میشه لطفا یه ورد اختراع کنید.
کاسه صبر گودریک به طور کامل لبریزشد و فریادزنان گفت:
-ورد میخوای؟آره؟بذار ببینم چطور باید ورد اختراع میکردیم؟آهان.یادم اومد.باید واژه ها رو درست ترکیب کنیم.دیگه چی؟آهان باید حرکت چوبدستیمون هم درست باشه.بله و در ضمن باید تمرکز داشته باشیم.ببین این ورد خوبه. please shave dumbledor's beard from its root
و در یک لحظه تمام ریشهای دامبلدور به یکباره بر باد رفت.
-جیـــــــــــــــــــــــــــــــغ!!!!
این بار گودریک در حالی که با لبخند دست به ریشهایش می کشید
نظاره گر دامبلدور بود که جیغ زنان از صحنه فرار می کرد.
*در کلاس طلسمات و وردهای جادویی*
پروفسور لوپین میان میزها راه می رفت و اسامی بچه ها را تک تک میخواند تا تکالیف تصحیح شده شان را به آنها بازگرداند.
-گودریک گریفیندور...
دست گودریک برای گرفتن تکلیف بالا رفت.وقتی تدی داشت تکلیف را به او می داد با کنجکاوی پرسید:
-جناب گریفیندور...من نفهمیدم این [توسط ناظر ویرایش شد] کیه؟میشه توضیح بدین.
-[توسط ناظر ویرایش شد] همون سالازار بوقی خودمونه.این پرسی برداشته نقششو توی رول نابود کرده.در ضمن اون بیناموسی هم کار من نبود.اممممم...پرسی اونا رو به تکلیف اضافه کرد.می گفت باعث میشه سطح تکلیفت بالاتر بره...بیخودی به من شک نکن که من اصلا اهل بیناموسی نیستم.
و تدی با تعجب از کنار جناب گریفیندور رد شد تا تکلیف نفر بعدی را به دستش برساند...
- کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــات!!!!!!!!!!
این صدای فریاد کارگردان از مگافون بود که قبل از اجرای طلسم گودریک در صحنه فیلمبرداری پیچید. کارگردان پیر با ریشهای بلند سفید و ردای سرمه ای رنگش آن روز عصبانی تر از همیشه به نظر می رسید.عینک آفتابی مخصوص کارگردانی که به چشم گذاشته بود را بر روی دماغش جابجا کرد
و از جایش برخاست.رو به دو بازیگر کرد و گفت:- میشه یه نفر به من بگه این جا داریم تکلیف کدوم کلاس رو اجرا می کنیم؟!!

گودریک با سردرگمی گفت:
-نمی دونم ، پسرم!!!
...دستیارت فقط به ما گفت برای یه رول احتیاج به یه دوئل دارین که توش طلسمی اجرا بشه.دامبلدور با مهربانی آمیخته به خشم رو به دستیارش کرد و گفت:
-پرسی!!!!...مرسی!!!!!...به آقایون نگفتی این رول قراره توی کلاس طلسمات خورده بشه؟درسته؟...اشکال نداره ، جزو ه شو بده بخونن عزیزم.
پرسی با عجله دست در کیفش کرد و پس از کمی جستجو یک دسته کاغذ از درون آن بیرون کشید و آنها را به دست گودریک داد.گودریک مشغول خواندن جزوه هایی که با دست خط خرچنگ قرباغه پرسی نوشته شده بود شد.
-همهمهمهمهمهمهمهمهمهممممممممممماماماماماماماماممممممممممممممممممممممممم
(افکت خواندن جزوه!)پس از اینکه گودریک سرش را از روی کاغذ بلند کرد دامبلدور گفت:
-خب ،هر دوتون فهمیدین؟
گودریک سرش را به نشانه تایید تکان داد.دامبلدور ادامه داد:
- خیلی خوبه.می ریم سراغ طلسمات.اول از همه بگو چه طلسمی رو میخوای روی [توسط ناظر ویرایش شد] اجرا کنی،جد بزرگوار.
گودریک دست در جیب ردایش کرد و گفت:
-اجازه بده پسرم ، از روی دفترچه یادداشت طلسمات برات بخونم ببین کدومش رو می پسندی. ...آهان...ایناهاش بسیار خب این چطوره؟ماریو بارگاس یوسا.

-هوممممم ، نه. :no:
-گابریل گارسیا مارکز؟
-نــــه!!! :no:
-فدریکو لورکا؟
-نــــــــــــــــه!!!
-این چطوره؟جبران خلیل جبران.
-نـــــــــــــــــــــــــه!!!
-این دیگه آخر طلسم خفنزه...جی.کی.رولینگ!!!

-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!
مطمئنی دفترچه تو درست در آوردی جد بزرگ؟گودریک نگاهی به جلد دفترچه کرد و با خنده گفت
:-اوه،هه هه هه...این که دفترچه نویسنده های مشنگ مورد علاقمه...یه لحظه منو ببخشید...
سپس پشتش را به آنها کرد و دفترچه دیگری را از جاهای مخصوص ردایش! بیرون کشید و ادامه داد:
-آه..می دونید که همش به خاطر حفظ کپی رایت طلسمهامه...بسیار خب این چطوره؟آوداکداورا...
-جد بزرگ ، درست نخوندی جزوه رو.این نفرینه، ما به طلسم احتیاج داریم...یعنی باید ضد طلسمش هم وجود داشته باشه...
-خب بذار ببینم.استیوپفای چطوره؟
-نه ، خیلی تکراری شده.

-اسکرجیفای؟
-جد بزرگ نمی خوای که [تو سط ناظر ویرایش شد] رو بشوری!قراره پدرشو در بیاری!

-آلبوس ، پسرم.خیلی داری بدقلقی می کنی...صبر کن ببینم.این دیگه رودست نداره مخصوص [تو سط ناظر ویرایش شد] هستش...سوپرکلیف راجیلیستیک اکسپلیادوشس...
-چــــــــــــــــی؟ spell please !!!!

-باباجان...Supercalifragilisticexpliadocius

دامبلدور که سعی داشت آن ورد را هضم کند گفت :
-ها،الان کل اینایی که الان گفتی یعنی چه؟

-ها ها ها...خوشت اومد.آره؟اختراع خودمه.جادوگرای سیاه رو به جبهه سیفید میاره.کلا برای سیفیت کردن استفاده میشه.طلسم سیفید کننده و براق کننده...

دامبلدور با این حرف از شوک بیرون آمد و با ذوق زدگی! گفت:

-دمت گرم...من شصت سال بود دنبال این طلسم می گشتم...ای ناقلا ،تو که ما رو هم درس میدی.مثل اینکه باید یه کلاس خصوصی باهات بگیرم.حالا این طلسم ضد طلسم هم داره؟
-بله.برای ضد طلسم باید کلمه طلسم رو برعکس بگی که میشه : suicodailpxecitsiligarfilacrepus . البته عمرا اگه جادوگر سیاهی بتونه اجراش کنه...به همین خاطر سیفیت شدن در این روش 100% تضمینیه ، تازه سه ماه خدمات پس از فروش هم داره ، خیالت راحت...
دامبلدور این بار با خوشحالی رو به عوامل صحنه کرد و گفت:
-بچه ها ، همه سر جاهاشون.میخوایم واسه طلسمات رول بترکونیم...
با این حرف دامبلدور همه در جای مخصوص خود قرار گرفتند.دامبلدور بر روی صندلی مخصوص کارگردانی اش تشست و مگافون را به دهان گرفت و فریاد زد:
- عوامل به جای خود ، نور...صدا...تصویر...اکشن!!!!
------------------------------------------------------------------------
آن روز هاگزمید یکی از گرمترین روزهای خود را تجربه میکرد.خورشید بیرحمانه بر خیابانها و خانه ها میتابید و دهکده را به تنور بزرگی تبدیل کرده بود.شدت گرمای هوا چنان بود که هیچکس در خیابان ها دیده نمی شد...هیچکس ، به جز یک نفر.جادوگر جوان ، قدبلند ،لاغر و تاسی که ردای سبز تیره رنگش ابهت خاصی به او داده بود.به نظر غریبه می رسید و به دنبال جایی که از تابش بی امان آفتاب در امان باشد. از برقی که در چشمانش بود میشد فهمید در یک جنگ بزرگ پیروز شده است.اما در میان راه ، در یکی از خیابانهای باریک...
[این قسمت توسط ناظر به رول اضافه شده است]
-سلام جیگر، کجا با این عجله؟...
این صدای مرد دیگری بود که در کنار خیابان و در زیر سایه بان یکی از مغازه ها به دیوار تکیه داده بود.نگاه مرد غریبه به سمت صدا برگشت.با دیدن صاحب صدا ناخوداگاه ایستاد.او از اینکه با این لحن خوانده شده بود بسیار تعجب کرده بود و گفت:
-اوهوی...این چه طرز حرف زدن با یه جادوگر سیاه بزرگه ، مردک...هیچ میدونی با کی دار حرف می زنی؟
مرد دوم با چشمهایی خمار گفت:
-نه ،جیگر سیاه
...بگو ببینم اسم قشنگت چیه؟-اسم من [توسط ناظر ویرایش شد] کبیره.
-چه اسم نازی...اسم منم گودریکه ، بر و بکس بهم میگن جی جی...میای بریم باهم یه نوشیدنی بخوریم؟
مرد غریبه خشمگین از لحن عجیب گودریک گفت:
-مرتیکه الدنگ.من اصلا از این بیناموس بازیا خوشم نمیاد.همین الآن هم دارم از دهکده بر بوق رفته آسلام آباد میام.تو هم بخوای سر من بیناموسی در بیاری میزنم شپلختت می کنم.
-

-اصلا حالا که این طور شد چوبدستیتو بکش تا نشونت بدم شوخی با یه جادوگر سیاه چه معنی میده...

گودریک این بار سلانه سلانه به طرف [توسط ناظر ویرایش شد] رفت و با لبخند گفت:
-اوا...تو هم که درجه سیاهیت خیلی بالاست...باهاس یه خورده سیفیتت کنم...
سپس بلافاصله چوبدستی اش را از [...] بیرون کشید و فریاد زد:
- Supercalifragilisticexpliadocius
چشمان مرد غریبه محو حرکت 8 مانندی شد که گودریک در زمان اجرای طلسم به چوبدستی اش میداد
. پرتو سیفید! رنگی که از چوبدستی گودریک خارج شد مستقیما به سینه [توسط ناظر ویرایش شد] خورد و او را سر جایش میخکوب کرد. [توسط ناظر ویرایش شد] تحت تاثیر طلسم برای چند ثانیه با چشمانی که در حدقه می چرخید بی حرکت ایستاده بود
.سپس دوباره به حالت اولش بازگشت.این بار گودریک با لبخند گشادی! که بر روی لبش نقش بسته بود به سمت او رفت و گفت:-حالا چطوری آقا خوشگله؟حالا میای با هم بریم یه چیزی بخوریم؟
مرد که صدایش نازک شده بود با لحن خجالت زده ای گفت :
-وااااای...چه خوب.چرا نیام.اصلا کیه که دلش نخواد با مرد خوبی مث شما یه چیزی بخوره؟

گودریک این بار با خیال راحت دست در گردن او انداخت و او را [............بووووووووق..........]. [توسط ناظر ویرایش شد] هم در مقابل [................بووووووووووق..............] و سپس هر دو با خوشحالی به سمت هاگزهد به راه افتادند و همه چیز به خوشی پایان یافت...
کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــات!!!
-عالی بود بچه ها ، خسته نباشین...خب،وسایلتونو جمع کنید.چیزی جا نگذارید.برید یه استراحتی بکنید تا نفر بعد بیاد رولشو برای کلاس اجرا کنه...
کارگردان از روی صندلی اش برخاسته بود و با خوشحالی این حرفها را رو به عوامل صحنه میگفت.پرسی هم در این میان رول را از درون دوربین رولبرداری بیرون کشید و به سمت دامبلدور آمد.
-قربان ، خسته نباشید.بفرمایید ، این هم رول گودریک گریفیندور.
-مرسی ، پرسی!!!!فقط تو لطف کن یه ویرایش کوچولوش بکن و اونجاهاییش که لازمه رو سانسور کن در ضمن بی ناموسی های لازم رو هم بهش اضافه کن.ببینم چه میکنی.
پرسی تعظیم کوتاهی کرد و به سمت اتاق ویرایش رفت تا رول را برای تحویل آماده کند.گودریک هم خسته و کوفته از اجرای رول آرام آرام به به سمت در خروجی میرفت.اما ناگهان صدای دامبلدور بلند شد:
-آهای...جد بزرگ،کجا؟
گودریک با عصبانیت گفت:
-دیگه میخوام برم سر قبر بابات مرتیکه#$%@#$%#@@$^^%&$%^#$%...

-جد عزیز.چرا اینقدر خشن، هنوز یه کار دیگه مونده...
گودریک که خشم درونش فوران کرده بود فریاد زد:
-باب ، چرا دست از این ریش ما بر نمی داری؟فقط به بیناموسی مشهور نشده بودیم که الان دیگه به لطف تو به بیناموسی هم مشهور شدیم.

-به جان خودم آخریشه.این تکلیف دوم رو هم انجام بدین و برین .جد بزرگ،میشه لطفا یه ورد اختراع کنید.
کاسه صبر گودریک به طور کامل لبریزشد و فریادزنان گفت:
-ورد میخوای؟آره؟بذار ببینم چطور باید ورد اختراع میکردیم؟آهان.یادم اومد.باید واژه ها رو درست ترکیب کنیم.دیگه چی؟آهان باید حرکت چوبدستیمون هم درست باشه.بله و در ضمن باید تمرکز داشته باشیم.ببین این ورد خوبه. please shave dumbledor's beard from its root
و در یک لحظه تمام ریشهای دامبلدور به یکباره بر باد رفت.
-جیـــــــــــــــــــــــــــــــغ!!!!
این بار گودریک در حالی که با لبخند دست به ریشهایش می کشید
نظاره گر دامبلدور بود که جیغ زنان از صحنه فرار می کرد.*در کلاس طلسمات و وردهای جادویی*
پروفسور لوپین میان میزها راه می رفت و اسامی بچه ها را تک تک میخواند تا تکالیف تصحیح شده شان را به آنها بازگرداند.
-گودریک گریفیندور...
دست گودریک برای گرفتن تکلیف بالا رفت.وقتی تدی داشت تکلیف را به او می داد با کنجکاوی پرسید:
-جناب گریفیندور...من نفهمیدم این [توسط ناظر ویرایش شد] کیه؟میشه توضیح بدین.
-[توسط ناظر ویرایش شد] همون سالازار بوقی خودمونه.این پرسی برداشته نقششو توی رول نابود کرده.در ضمن اون بیناموسی هم کار من نبود.اممممم...پرسی اونا رو به تکلیف اضافه کرد.می گفت باعث میشه سطح تکلیفت بالاتر بره...بیخودی به من شک نکن که من اصلا اهل بیناموسی نیستم.
و تدی با تعجب از کنار جناب گریفیندور رد شد تا تکلیف نفر بعدی را به دستش برساند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
د?
تكليف اول
وقتي كاربري ناظر شده بود. هر روز بامداد برخاستي و ردا و چوب دستي برداشتي و غيب شدي و تنها در وزارتخانه شدي و به سوي اتاقش رفتي و ساعتي در آنجا بودي, كس صدا از او نشنيد. پس برخاستي و به نزديك وزير رفتي. آنجا كار بكردي تا پاسي از شب. وزير را خبر دادند كه او چه مي كند. جاسوسان او را گفتند:" تنها و بي صدا در اتاقش هر روز ساعتي ماندندي." امير را خاطر به آن شد تا در آن ساعت بي صدا در اتاق چه مي كند.
كاربر تازه به ناظري رسيده هشيار بود و حزم فراوان داشت. خود مي دانست كه اگر وزير پي به سرش ببرد كه او هر روز با چوب دستيش از كف اتاقش نقب مي زند به سوي خزانه تا سؤالات سمج به دست آورد و به بهاي هنگفت بفروشد, ناظري از او بگرفتدي و از ايفاي نقش بيرون بيوفتادي و بلاك بشدي. چون دانست كه امير در كار او به جد است و قصد او من باب پي بردن به رازش جدي است بنشست و فكر بكرد, فكرهاي چونان...
كاربر تازه به ناظري رسيده با خود گفت:" چاره كار آن بود كه وزير را گمراه سازم كه چون او به خبط اوفتاد جاسوسان را از سرك كشيدن در كار من بازدارد. چاره ي كار نيست جز وردي كه پدرم به من آموخت
كه او نيز از پدرش آموخته بود. چون اين ورد بر كسي بخوانم گيج شود. منگ گردد و آنچه من خواهم ببيند." 
چون اينان با خود بگفت برخاست و به ساعتش نگاهي بينداخت. دو ساعت وقت داشت تا بر ورد تسلط يابد.
هر بار در حين تمرين اجراي ورد, چشمان لوچ بكردي و به جلو خيره شدي, تمركز بگرفتي, دست را چون خيّاطان كه دسته چرخ خياطي بچرخانند بچرخاندي و لب ها غنچه بنمودي و نعره بِزَدي كه:" مادوو آبست هدد آساگرر"!
چون بسيار ممارست بنمود و عرق ها بر جبين براند و از چرخاندن چوب اندام ها كوفته كرد, تسلط يافت بر ورد, تسلطي مثال زدني و در حد تيم ملي!
بامدادان چون هر روز برخاست و به سوي اتاق برفت. در كنج ديگري وزير شنل نامريي بر دوش بينداخته و مستتر گشت
و حالت استارت بگرفته و منتظر بمانده. چون كاربر تازه به نظارت رسيده به اتاقش وارد شد وزير ناگاه از پس ناظر بدان اتاق در شد.
ناظر همانگونه كه تمرين نموده بود تمركز ها به كار بست و چشمان لوچ و لبان غنچه بكرد و دستان چون خيّاطان بچرخاند و بفرياديد:" مادوو آبست هدد آساگرر!". چون ناظر اين بفرمود اشعه اي زرد رنگ كه به سبز مي زد به وزير اصابت نمود و وزير را حواس برفت و منگ بشد و دنيا جلوي چشمانش سياه گشت. عرق سرد بر پيشانيش بنشست و نوك انگشتانش كرخت شد.
پس از لمحه اي(لحظه كوتاه) وزير چشم گشود و ناظر را ديد كه در جمله سازي و داستان نويسي مي پُستد.
وزير او را گفت كه اين چيست؟ ناظر گفت يا وزير, اين همه منوي نظارت كه مرا هست همه از وزير است. ما ابتداي خويش فراموش نكرده ايم كه ما اين بوديم, كه براي تاييد گشتن چه ها كه نكرديم. هر روز خود را از ياد دهم تا خود به غلط نيوفتم كه من كاربري بيش نيستم! امير كلاه وزارت از كله مبارك بيرون كرد و گفت بگير و بر سر كن. تا كنون ناظر بودي, اكنون وزيري.(نهايت اعتماد).
چون ناظر-كه حال وزير گشته بود- اين بشنيد جوي ها بر صورت براند و دستها بر سر كوفت و از شادي سر بر طاق ماليد.
آنگاه منوي وزارت برداشت و سؤالات سمج كپي نمود و پخش كرد با سود كلان(لعنة الله عليه).
تكليف دوم
فرانك بالومري دهقان فقير يكي از دهكده هاي قرون وسطايي كه از ماليات و باج و خراج دادن هاي زياد جانش به لب رسيده بود تصميم گرفت وردي اختراع كند كه ماموران مالياتي را گيج كند و گول بزند و به آنها القا كند كه او قبلا ماليات داده و يا همين الان به آنها داده و آنها همين الان آن را در كيسه ماليات ها ريخته اند و اين چنين ماليات ندهد.
او اين موضوع را با پسرش كه چند سال پيش به مدرسه اي جادوگري فرستاده بود و از كمك او محروم گشته بود در ميان گذاشت. پسر نيز تمام تلاشش را به كار بست تا تا وردي با مشخصات ورد مورد نظر پدرش بسازد و از آنجا كه در آن زمان اجراي افسون در خارج مدرسه ممنوع نبود آن را اختراع كرد.
پسرك كتب لاتينش را جستجو كرد و تمام لغاتي كه معناي آنها به گونه اي با كلمه "گيجي" ارتباط داشت را يادداشت كرد. بعد تمام خانواده را جمع كرد و به كمك آنها سعي مي كرد از آن لغات يك عبارت موزون بسازد. پس از چند روز كم كم براي همه اعضاي خانواده عادت شد كه زير لب زمزمه كنند" مادوو آبست هدد آساگرر". اين عبارت از نظر همه موزون ترين عبارت ممكن از آن لغات عجيب بود.
پسرك چوبش را بالا گرفت و آن عبارت را زمزمه كرد. تمام سعي خود را به كار گرفت تا اراده اش كه همان گيج كرد فرد مقابل است در تك تك هجاهايش طنين بيفكند. پس از پانزدهمين تلاش نوري زرد رنگكه به سبزي مي زد از چوبش خارج شد اما نور به حدي ضعيف بود كه به سختي ديده مي شد.
اما يك روز وقتي دستانش خواب رفته بود و قصد داشت اين ورد را تمرين كند دستش با حالت عجيبي چرخيد و پس از آن نوري كه روشناييش چشم را ميزد از چوبش خارج شد و اين چنين دريافت كه چگونه چوب را بچرخاند.
در پنج سال بعد خانواده بالومري ثروتمندترين خانواده ايالتشان بود.
وقتي كاربري ناظر شده بود. هر روز بامداد برخاستي و ردا و چوب دستي برداشتي و غيب شدي و تنها در وزارتخانه شدي و به سوي اتاقش رفتي و ساعتي در آنجا بودي, كس صدا از او نشنيد. پس برخاستي و به نزديك وزير رفتي. آنجا كار بكردي تا پاسي از شب. وزير را خبر دادند كه او چه مي كند. جاسوسان او را گفتند:" تنها و بي صدا در اتاقش هر روز ساعتي ماندندي." امير را خاطر به آن شد تا در آن ساعت بي صدا در اتاق چه مي كند.
كاربر تازه به ناظري رسيده هشيار بود و حزم فراوان داشت. خود مي دانست كه اگر وزير پي به سرش ببرد كه او هر روز با چوب دستيش از كف اتاقش نقب مي زند به سوي خزانه تا سؤالات سمج به دست آورد و به بهاي هنگفت بفروشد, ناظري از او بگرفتدي و از ايفاي نقش بيرون بيوفتادي و بلاك بشدي. چون دانست كه امير در كار او به جد است و قصد او من باب پي بردن به رازش جدي است بنشست و فكر بكرد, فكرهاي چونان...
كاربر تازه به ناظري رسيده با خود گفت:" چاره كار آن بود كه وزير را گمراه سازم كه چون او به خبط اوفتاد جاسوسان را از سرك كشيدن در كار من بازدارد. چاره ي كار نيست جز وردي كه پدرم به من آموخت
كه او نيز از پدرش آموخته بود. چون اين ورد بر كسي بخوانم گيج شود. منگ گردد و آنچه من خواهم ببيند." 
چون اينان با خود بگفت برخاست و به ساعتش نگاهي بينداخت. دو ساعت وقت داشت تا بر ورد تسلط يابد.
هر بار در حين تمرين اجراي ورد, چشمان لوچ بكردي و به جلو خيره شدي, تمركز بگرفتي, دست را چون خيّاطان كه دسته چرخ خياطي بچرخانند بچرخاندي و لب ها غنچه بنمودي و نعره بِزَدي كه:" مادوو آبست هدد آساگرر"!
چون بسيار ممارست بنمود و عرق ها بر جبين براند و از چرخاندن چوب اندام ها كوفته كرد, تسلط يافت بر ورد, تسلطي مثال زدني و در حد تيم ملي!
بامدادان چون هر روز برخاست و به سوي اتاق برفت. در كنج ديگري وزير شنل نامريي بر دوش بينداخته و مستتر گشت
و حالت استارت بگرفته و منتظر بمانده. چون كاربر تازه به نظارت رسيده به اتاقش وارد شد وزير ناگاه از پس ناظر بدان اتاق در شد. ناظر همانگونه كه تمرين نموده بود تمركز ها به كار بست و چشمان لوچ و لبان غنچه بكرد و دستان چون خيّاطان بچرخاند و بفرياديد:" مادوو آبست هدد آساگرر!". چون ناظر اين بفرمود اشعه اي زرد رنگ كه به سبز مي زد به وزير اصابت نمود و وزير را حواس برفت و منگ بشد و دنيا جلوي چشمانش سياه گشت. عرق سرد بر پيشانيش بنشست و نوك انگشتانش كرخت شد.
پس از لمحه اي(لحظه كوتاه) وزير چشم گشود و ناظر را ديد كه در جمله سازي و داستان نويسي مي پُستد.
وزير او را گفت كه اين چيست؟ ناظر گفت يا وزير, اين همه منوي نظارت كه مرا هست همه از وزير است. ما ابتداي خويش فراموش نكرده ايم كه ما اين بوديم, كه براي تاييد گشتن چه ها كه نكرديم. هر روز خود را از ياد دهم تا خود به غلط نيوفتم كه من كاربري بيش نيستم! امير كلاه وزارت از كله مبارك بيرون كرد و گفت بگير و بر سر كن. تا كنون ناظر بودي, اكنون وزيري.(نهايت اعتماد).
چون ناظر-كه حال وزير گشته بود- اين بشنيد جوي ها بر صورت براند و دستها بر سر كوفت و از شادي سر بر طاق ماليد.
آنگاه منوي وزارت برداشت و سؤالات سمج كپي نمود و پخش كرد با سود كلان(لعنة الله عليه).تكليف دوم
فرانك بالومري دهقان فقير يكي از دهكده هاي قرون وسطايي كه از ماليات و باج و خراج دادن هاي زياد جانش به لب رسيده بود تصميم گرفت وردي اختراع كند كه ماموران مالياتي را گيج كند و گول بزند و به آنها القا كند كه او قبلا ماليات داده و يا همين الان به آنها داده و آنها همين الان آن را در كيسه ماليات ها ريخته اند و اين چنين ماليات ندهد.
او اين موضوع را با پسرش كه چند سال پيش به مدرسه اي جادوگري فرستاده بود و از كمك او محروم گشته بود در ميان گذاشت. پسر نيز تمام تلاشش را به كار بست تا تا وردي با مشخصات ورد مورد نظر پدرش بسازد و از آنجا كه در آن زمان اجراي افسون در خارج مدرسه ممنوع نبود آن را اختراع كرد.
پسرك كتب لاتينش را جستجو كرد و تمام لغاتي كه معناي آنها به گونه اي با كلمه "گيجي" ارتباط داشت را يادداشت كرد. بعد تمام خانواده را جمع كرد و به كمك آنها سعي مي كرد از آن لغات يك عبارت موزون بسازد. پس از چند روز كم كم براي همه اعضاي خانواده عادت شد كه زير لب زمزمه كنند" مادوو آبست هدد آساگرر". اين عبارت از نظر همه موزون ترين عبارت ممكن از آن لغات عجيب بود.
پسرك چوبش را بالا گرفت و آن عبارت را زمزمه كرد. تمام سعي خود را به كار گرفت تا اراده اش كه همان گيج كرد فرد مقابل است در تك تك هجاهايش طنين بيفكند. پس از پانزدهمين تلاش نوري زرد رنگكه به سبزي مي زد از چوبش خارج شد اما نور به حدي ضعيف بود كه به سختي ديده مي شد.
اما يك روز وقتي دستانش خواب رفته بود و قصد داشت اين ورد را تمرين كند دستش با حالت عجيبي چرخيد و پس از آن نوري كه روشناييش چشم را ميزد از چوبش خارج شد و اين چنين دريافت كه چگونه چوب را بچرخاند.
در پنج سال بعد خانواده بالومري ثروتمندترين خانواده ايالتشان بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1387/4/13 21:12:41

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 27 تیر 1392 12:06
از: دوستان جانی مشکل توان بریدن!
پستها:
377

تکلیف طسمات و ورد های جادویی
در یک رول (طنز یا جدی) راجع به اجرای یک طلسم بنویسید و اثرات آن را روی قربانی توضیح دهید.
تد و جیمز جلوی یک دربزرگ و قهوه ای رنگ ایستاده بودند .پوستر هری پاتر که پیوسته رو به رویش را نگاه می کرد و با لبخند چشمک میزد، به طرز عجیبی پر از رمز و راز می نمود!هر کس به روی به روی تصویر نگاه میکرد به آن راز پی می برد! مقابل در، تابلوی آلبوس دامبلدور که با اشوه و ناز چشم هایش را باز بسته می کرد قرار داشت!
جیمز روی زمین نشسته بود و از زیر در داخل اتاق را نگاه میکرد.تد هم با سنجاق به جان در افتاده بود!ناگهان در یک حرکت، جیمز از روی زمین بلند شد و گفت:تد؟تو چند سالته؟
تد دستی به چانه اش کشید و جواب داد:خوب،19 برای چی می پرسی؟(می پُرسی نه پِرسی!)
جیمز سنجاق را از دست او گرفت و فریاد زد:بوقی!چون با این که عقلت نمی رسه ولی سنت اجازه می ده از جادو استفاده کنی!
تد : چه هیجان انگیز!
الاهومورا!
در باز شد و آن دو وارد اتاق هری پاتر شدند.تابلوی های معتعددی از جیمز ، جینی،آلبوس و آلبوس! به در و دیوار نصب بود!کتابخانه ی بزرگی هم در گوشه ی اتاق قرار داشت.
جیمز با سادگی نگاهی به اطراف کرد و گفت : تد این جا رو!چرا پروفسور هیچی تنش نیست؟!
تد با خشونت پرده ای روی تابلو کشید و گفت:به تو ربطی نداره!من می رم بیرون با ویکی قرار دارم!
جیمز سریع گفت:بغلم کن بعد برو!
تدی:
جیمز : بغلم کن ، منو بزار روی این کتابخونه بعد برو!قدم نمی رسه!
تد نفسی کشید و گفت:آهان!ترسیدم!بیا،من برم دیگه!
جیمز روی کتابخانه به جست و جو پرداخت،همین طور که برای خودش عنوان کتاب ها را می خواند به دنبال کتاب مورد نظرش می گشت.
- چرا اکسپلیارموس انقدر مفید است؟،چگونه خود را برای کلاس ها خصوصی آماده کنیم؟،این بابای من چه کتاب های بیخودی داره ها!زندگی نامه هری پاتر پسری که زنده ماند،آیا دامبلدور یک ... چی؟نمی تونم بخونم!!آموزش طلسم و ضد طلسم و ورد در جادوی شطرنجی!(منظور سیاه و سفیده!)همینه!
جیمز کتاب را روی میز تحریر پدرش انداخت و مشغول خواندن شد.
- صفحه 70 ،سکتوم سمپرا : این ورد توسط یکی از دانش آموزان هاگوارتز در 70 سال پیش کشف شد.سکتوم سمپرا ... چرا یه صفحه اش کنده شده؟پیدا شد!صفحه 71!
صفحه 171،این طلسم که به طلسم خنده معروف است فقط به خاطر داشتن ضد طلسم به معرفی این کتاب راه یافته.کار این طلسم خنداندن افراد است وفرد مورد نظر آن قدر می خندد که هوا به شش ها نرسیده و باعث مرگ میشود!البته این حالت در صورت خندیدن بیش از 1 ساعت است.ضد طلسم این ورد" لفینیش " بوده و باید تا جای ممکن سریع بیان شود.
جیمز کتاب را بست و با خودش گفت:یه ذره خنده برای بابام خوبه!امروز روش اجرا می کنم!پس طلسم شد سکتوم سمپرا ، ضد طلسم لفینیش!(جیمز هرگز نام ورد صفحه 171که استرارت لف بود ندید!)
چند ساعت بعد
- بابا!
- جانم؟!
- میشه یه طلسم روت اجرا کنم؟
هری دستی به سر پسرش کشید گفت:باباجان!تو به من جرقه هم نمی تونی پرت کنی!
جیمز پافشاری کرد و گفت:بابا!باور کن بلدم!ضد طلسمش هم می دونم!باشه؟
هری دست هایش را بالا برد و با خنده جواب داد:تسلیم!اجرا کن!
جیمز برای اینکه پدرش را حسابی بخنداند حسابی تمرکز کرد.چوبدستی را رو به قلب پدرش گرفت تا او را از ته قلب بخنداند!سپس گفت:سکتوم سمپرا!
-----------------------------
من درواقع استارت لف و لفینیش رو توضیح دادم!سکتوم سمپرا نکته انحرافیه!
تکلیف دوم
با رعایت سه شرط ذکر شده و حداکثر در یک پاراگراف وردی جدید اختراع کنید.
جیمز بعد از این که تمام خون پدرش از بدنش خارج شد توانست چشمانش را از او برگرداند و به سمت کتابخانه برود!جیمز از طبقه های کتابخانه بالا رفت.به بالا ترین طبقه که رسید دوباره کتاب مورد نظرش را پیدا کرد و مشغول خواندن شد.
نام ورد:چسبیوس
طرز اجرا با چوبدستی و کاربرد:چوبدستی را همانند دارت در دست بگیرید!همزمان با جلوآوردن دستتان به مقدار خیلی کم، نام ورد را بگویید.ورد باعث چسبیدن جسمی که چوبدستی را به سوی آن گرقتید به هرچیزی که پشت آن باشد می شود.عدم تمرکز به هنگام اجرای ورد نتایج بدی را در بر دارد!
جیمز با خود فکر کرد:این جوری میشه دل و روده هاش رو به هم چسبوند!او خوش حال از این کشف از طبقه بالای کتابخانه پایین پرید و به سمت پدر بی جانش رفت!پدری که اسمشو نبر هم نتوانسته بود او را شکست دهد!
- بابا!یه ورد یاد گرفتم!می خوام روت اجرا کنم تا خوب شی!
هری:
- چسبیوس!
هری با صدای بامب! به دیوار پشت سرش چسبید!
در یک رول (طنز یا جدی) راجع به اجرای یک طلسم بنویسید و اثرات آن را روی قربانی توضیح دهید.
تد و جیمز جلوی یک دربزرگ و قهوه ای رنگ ایستاده بودند .پوستر هری پاتر که پیوسته رو به رویش را نگاه می کرد و با لبخند چشمک میزد، به طرز عجیبی پر از رمز و راز می نمود!هر کس به روی به روی تصویر نگاه میکرد به آن راز پی می برد! مقابل در، تابلوی آلبوس دامبلدور که با اشوه و ناز چشم هایش را باز بسته می کرد قرار داشت!
جیمز روی زمین نشسته بود و از زیر در داخل اتاق را نگاه میکرد.تد هم با سنجاق به جان در افتاده بود!ناگهان در یک حرکت، جیمز از روی زمین بلند شد و گفت:تد؟تو چند سالته؟
تد دستی به چانه اش کشید و جواب داد:خوب،19 برای چی می پرسی؟(می پُرسی نه پِرسی!)
جیمز سنجاق را از دست او گرفت و فریاد زد:بوقی!چون با این که عقلت نمی رسه ولی سنت اجازه می ده از جادو استفاده کنی!
تد : چه هیجان انگیز!
الاهومورا!در باز شد و آن دو وارد اتاق هری پاتر شدند.تابلوی های معتعددی از جیمز ، جینی،آلبوس و آلبوس! به در و دیوار نصب بود!کتابخانه ی بزرگی هم در گوشه ی اتاق قرار داشت.
جیمز با سادگی نگاهی به اطراف کرد و گفت : تد این جا رو!چرا پروفسور هیچی تنش نیست؟!
تد با خشونت پرده ای روی تابلو کشید و گفت:به تو ربطی نداره!من می رم بیرون با ویکی قرار دارم!
جیمز سریع گفت:بغلم کن بعد برو!
تدی:

جیمز : بغلم کن ، منو بزار روی این کتابخونه بعد برو!قدم نمی رسه!
تد نفسی کشید و گفت:آهان!ترسیدم!بیا،من برم دیگه!
جیمز روی کتابخانه به جست و جو پرداخت،همین طور که برای خودش عنوان کتاب ها را می خواند به دنبال کتاب مورد نظرش می گشت.
- چرا اکسپلیارموس انقدر مفید است؟،چگونه خود را برای کلاس ها خصوصی آماده کنیم؟،این بابای من چه کتاب های بیخودی داره ها!زندگی نامه هری پاتر پسری که زنده ماند،آیا دامبلدور یک ... چی؟نمی تونم بخونم!!آموزش طلسم و ضد طلسم و ورد در جادوی شطرنجی!(منظور سیاه و سفیده!)همینه!
جیمز کتاب را روی میز تحریر پدرش انداخت و مشغول خواندن شد.
- صفحه 70 ،سکتوم سمپرا : این ورد توسط یکی از دانش آموزان هاگوارتز در 70 سال پیش کشف شد.سکتوم سمپرا ... چرا یه صفحه اش کنده شده؟پیدا شد!صفحه 71!
صفحه 171،این طلسم که به طلسم خنده معروف است فقط به خاطر داشتن ضد طلسم به معرفی این کتاب راه یافته.کار این طلسم خنداندن افراد است وفرد مورد نظر آن قدر می خندد که هوا به شش ها نرسیده و باعث مرگ میشود!البته این حالت در صورت خندیدن بیش از 1 ساعت است.ضد طلسم این ورد" لفینیش " بوده و باید تا جای ممکن سریع بیان شود.
جیمز کتاب را بست و با خودش گفت:یه ذره خنده برای بابام خوبه!امروز روش اجرا می کنم!پس طلسم شد سکتوم سمپرا ، ضد طلسم لفینیش!(جیمز هرگز نام ورد صفحه 171که استرارت لف بود ندید!)
چند ساعت بعد
- بابا!
- جانم؟!
- میشه یه طلسم روت اجرا کنم؟
هری دستی به سر پسرش کشید گفت:باباجان!تو به من جرقه هم نمی تونی پرت کنی!
جیمز پافشاری کرد و گفت:بابا!باور کن بلدم!ضد طلسمش هم می دونم!باشه؟
هری دست هایش را بالا برد و با خنده جواب داد:تسلیم!اجرا کن!
جیمز برای اینکه پدرش را حسابی بخنداند حسابی تمرکز کرد.چوبدستی را رو به قلب پدرش گرفت تا او را از ته قلب بخنداند!سپس گفت:سکتوم سمپرا!
-----------------------------
من درواقع استارت لف و لفینیش رو توضیح دادم!سکتوم سمپرا نکته انحرافیه!
تکلیف دوم
با رعایت سه شرط ذکر شده و حداکثر در یک پاراگراف وردی جدید اختراع کنید.
جیمز بعد از این که تمام خون پدرش از بدنش خارج شد توانست چشمانش را از او برگرداند و به سمت کتابخانه برود!جیمز از طبقه های کتابخانه بالا رفت.به بالا ترین طبقه که رسید دوباره کتاب مورد نظرش را پیدا کرد و مشغول خواندن شد.
نام ورد:چسبیوس
طرز اجرا با چوبدستی و کاربرد:چوبدستی را همانند دارت در دست بگیرید!همزمان با جلوآوردن دستتان به مقدار خیلی کم، نام ورد را بگویید.ورد باعث چسبیدن جسمی که چوبدستی را به سوی آن گرقتید به هرچیزی که پشت آن باشد می شود.عدم تمرکز به هنگام اجرای ورد نتایج بدی را در بر دارد!
جیمز با خود فکر کرد:این جوری میشه دل و روده هاش رو به هم چسبوند!او خوش حال از این کشف از طبقه بالای کتابخانه پایین پرید و به سمت پدر بی جانش رفت!پدری که اسمشو نبر هم نتوانسته بود او را شکست دهد!
- بابا!یه ورد یاد گرفتم!می خوام روت اجرا کنم تا خوب شی!
هری:

- چسبیوس!
هری با صدای بامب! به دیوار پشت سرش چسبید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام
جزئیات کاربر

سلام
1.در یک نمایشنامه(طنز یا جدی) راجع به اجرای یک طلسم و اثرات آن روی قربانی توضیح دهید؟(25 امتیاز)
نفسش تند شده بود.به خود لعنت می فرستاد که چرا در این نیمه شب سرد هوس قدم زدن کرده است. او پس از آزاد شدن از آزکابان مسیر درست و تبدیل شدن به یک جادوگر شرافتمند را انتخاب کرده بود، اما اکنون سرنوشت داشت چیز دیگری را برای او رقم می زد. بوی زباله به مشامش می رسید. چندان هم برایش ناخوشایند نبود، زیرا که پشت سطل زباله ای پناه گرفته بود. سالیان دراز در آزکابان این رایحه را تحمل می کرد که اکنون برایش عادی شده بود.
در آن تاریکی کوچه ناکترن تنها ویترین یک مغازه که با نور مشعلی که بر دیوار سنگی یکی از ساختمان های کوچه نصب بود، روشن به نظر می آمد. پیشانی اش خیس ازعرق بود. شنل سیاهش چاک خورده بود. از میان انگشتان دست چپش قطرات خون به روی سنگفرش های کف کوچه می ریخت.مردی بلند قامتی که یکدست سیاه پوش بود و رخساری از او قابل بررسی دیدگانش نبود، در آن نیمه شب تاریک وسرد از مقابل گرینگوتز تا آنجا دنبالش می کرد.
چوبدستی جادویی اش را به همراه نداشت، به همراه داشتن چوبدستی هم دردی را برایش دوا نمی کرد، یازده سال در آزکابان ماندن هنر افسونگری را از خاطرش محو ساخته بود. تنها دو افسون ساده را در زندگی روزمره به کار می برد.
پایان زندگی خود را حس می کرد. از ترس دیگر جرات نداشت که آب دهانش را هم قورت دهد. دشمنش قدم به کوچه ناکترن نهاده بود و لحظه به لحظه به او نزدیک می شد. موفق شده بود که به چهار افسون اون جا خالی دهد. اما نیمی از اخگر افسون پنجم با بداقبالی به دستش اصابت کرد و نیمه دیگر آن به ویترین کتابفروشی فلوریش بلاتز اصابت کرد و شیشه های ویترین را خرد و تکه تکه کرد. غریوهای کمک و یاری اش هم انگار راهی به گوش عابر یا ساکنی نمی یافت. سرش را از پشت سطل آشغال بالا گرفت و رو به فردی که به او نزدیک می شد با صدایی لرزان گفت:
«آقا یا خانم. من، من، من نمیدونم شما کی هستی و چرا به من حمله کردی. خواهش میکنم. جلو نیا. عقب بمون. باشه. هر چی بخوای میدم. ببین...ببین... »
دست لرزان و خونین خود را به داخل جیب شلوار کهنه و مندرسش کرد، دو سکه طلایی در کف دستان خود دید، دوگالیون که قطرات خون دستش به آن رنگ سرخ بخشیده بود. از سطل آشغال گرفت و ایستاد، دستش را به سمت فردی سیاه پوشی که به سمتش می آمد دراز کرد و با همان صدای لرزان گفت:
« ببین...تمام چیزی که من دارم همین دو گالیونه...قسم میخورم..تو گرینگوتز هم چیزی ندارم...من تازه از آز...آزکابان آزاد...شدم.. »
اشک از دیدگانش رو گونه هایش جاری شد. جوابی از مرد شنل پوش نشنید. در مقابلش با همان قامت بلند ایستاده بود و نوک چوبدستی اش را به سمت سر او هدف گرفته بود. به مانند نوزادی گریه میکرد و زانو زده بود،دو گالیون را به زمین انداخته بود و دست خونین خود را به صورتش می کشید.
فرد شنل پوش چند قدم به سوی عقب برداشت و چوبدستی خود را صاف و محکم بدست گرفت. هنوز حرفی را از افسونش زمزمه نکرده بود که از جایش برخاست و با سرش به سمت فرد شنل پوش حمله کرد. صدای نعره فرد شنل پوش حداقل به او فهماند که مرد است.
کلماتی عجیب و نا آشنا از او شنید و صدای خطا رفتن و برخورد افسونش به سنگفرش ها را شنید. دیگر پشت سرش را نگاه نمی کرد، با تمام نیرو به سمت کوچه دیاگون می دوید. با وحشت در میان کوچه به دویدن خود ادامه میداد، شنل چاک خورده اش را از روی شانه اش به زمین انداخت. از سرمای هوا کاسته می شد و آسمان رو به روشنایی می رفت. چشمانش تابلوی دکان های کوچه دیاگون را تعقیب می کرد.
بی اختیار در مقابل دکان چوبدستی فروشی الیواندر ایستاد. نفس نفس زنان به پشت سر خود نگاه می کرد. مرد شنل پوش با گام هایی سریع از دور به سمتش می آمد. دیدگانش را بست و خود را به سمت پنجره دکان الیواندر پرت کرد. صدای خرد شدن شیشه در کوچه دیاگون طنین انداخت. بدون توجه به خونی که روی صورتش جاری شده بود به سمت قفسه های دکان حرکت کرد. اولین کشو را بیرون کشید و چوبدستی درون آن را برداشت.
به سرعت پشت پیشخوان مغازه خود را از دید پنهان کرد و روی زمین نشست. با آستین پیراهن سفیدش خون روی صورتش را پاک می کرد. چشمانش را بسته بود. به اعماق افکارش رجوع میکرد: کلاس وردها، هاگوارتز، پروفسور فیلت ویک، افسون،افسون خوب، افسون موثر، حریف چوبدستی بدست، باید اول چوبدستی رو بگیرم، باید بیهوشش کنم، باید از دستش فرار کنم، نتونه پیدام کنه. چهره پیر و قامت ریز و کوچک پروفسور فیلت ویک در ذهنش به همراه صدای نازکش ایفای نقش میکرد: « آره پسر، همیشه سعی کن حریف رو خلع سلاح کنی، بعد اونو در اختیار خودت در بیاری،یک چرخش دایره ای و بعد سر چوبدستی به جلو.. » افسون...افسون...
« اکسپلیارمس » « اکسپلیارمس » « اکسپلیارمس » « اکسپلیارمس »
چشمانش را باز کرد، می دانست که چه کند، همه چیز را به یاد آورده بود، چوبدستی را محکم در دست گرفته بود، به مانندی آبشاری روی پیشانی اش عرق روان بود. صدای قدم های مرد شنل پوش نزدیک شد. او پشت درب دکان بود. زمزمه هایی نامفهوم به گوشش رسید و با صدایی شبیه به انفجار خرده تکه های درب چوبی دکان به دیوار و قفسه های چوبی دکان پرتاب شد. آب دهانش را قورت داد و بلافاصله از جایش برخاست.
چوبدستی را به شکل دایره وار چرخاند و به سمت مرد شنل پوش گرفت و با صدایی رسا گفت:
« اکسپلیارمس »
اخگری ارغوانی از نوک چوبدستی اش به بیرون جهید و با سرعت به سینه مرد شنل پوش اصابت کرد و او را محکم به میان چارچوب بی در دکان نقش برزمین کرد و چوبدستی اش از میان انگشتانش به پرواز در آمد و درلابه لای قفسه ها پرتاب شد. سر مرد شنل پوش به چارچوب اصابت کرده بود و بیهوش بود.
کلاهش کمی کشیده تر شد و نمایی ازلب و دهانش آشکار بود.بدون کنجکاوی نسبت به چهره آن فرد، چوبدستی را به زمین انداخت و به سرعت از مغازه خارج شد و با قدم هایی سریع از کوچه دیاگون فرار کرد.
2. با رعایت سه شرط ذکر شده و حداکثر در یک پاراگراف یک افسون جدید اختراع کنید.(5 امتیاز)
نام افسون: پراکدیلز
اخگر:این افسون عموما در بیشتر چوبدستی ها اخگری قرمز دارد، اما گاهی در چوبدستی های ساخته شده از چوب درخت افرا به علت تاثیر خاک و ریشه با عواملی مانند PH و قابلیت بالای تبادل کاتیونی میان خاک و ریشه این درخت، مغز چوبدستی به گونه ای می گردد که گاهی از این نوع جنس چوبدستی اخگر آبی در مورد این افسون می بینیم.
شیوه اجرا: ابتدا به مانند یک درخت چوبدستی را صاف در مقابل خود گرفته، حین خواندن افسون نوک چوبدستی را به اندازه پنج سانتی متر به سمت بالا یا سمت راست تکان داده و حین تلفظ آخرین حرف افسون دوباره چوبدستی را صاف کرده و افسون شلیک می گردد.
کاربرد: آب کردن یخ های سرسخت و سفت. اخگر این افسون حاوی حرارت متغیر 70 تا 90 درجه بالای صفر است.
نکته 1: تلفظ افسون به صورت سر هم هست و مکث در تلفظ آن نتیجه ای در بر نخواهد داشت.
نکته 2: دقت و تمرکز در باز گرداندن چرخش چوبدستی از بالا به پایین یا از راست به حالت اولیه در وسط اهمیت زیادی دارد.
نکته 3: حین شلیک افسون می بایست چوبدستی را محکم در دست داشت زیرا ارتباط اخگر چوبدستی با چوبدستی قطع نشده و تا زمان آب شدن کامل یخ ها اخگر از مغز چوبدستی تغذیه می کند و اگر ارتباط با لرزش دست بهم بخورد اخگر قطع شود، تکه یخ در حال ذوب بلافاصله تبدیل به یخ می گردد. (اثر منفی قطع ارتباط)
ممنون
1.در یک نمایشنامه(طنز یا جدی) راجع به اجرای یک طلسم و اثرات آن روی قربانی توضیح دهید؟(25 امتیاز)
نفسش تند شده بود.به خود لعنت می فرستاد که چرا در این نیمه شب سرد هوس قدم زدن کرده است. او پس از آزاد شدن از آزکابان مسیر درست و تبدیل شدن به یک جادوگر شرافتمند را انتخاب کرده بود، اما اکنون سرنوشت داشت چیز دیگری را برای او رقم می زد. بوی زباله به مشامش می رسید. چندان هم برایش ناخوشایند نبود، زیرا که پشت سطل زباله ای پناه گرفته بود. سالیان دراز در آزکابان این رایحه را تحمل می کرد که اکنون برایش عادی شده بود.
در آن تاریکی کوچه ناکترن تنها ویترین یک مغازه که با نور مشعلی که بر دیوار سنگی یکی از ساختمان های کوچه نصب بود، روشن به نظر می آمد. پیشانی اش خیس ازعرق بود. شنل سیاهش چاک خورده بود. از میان انگشتان دست چپش قطرات خون به روی سنگفرش های کف کوچه می ریخت.مردی بلند قامتی که یکدست سیاه پوش بود و رخساری از او قابل بررسی دیدگانش نبود، در آن نیمه شب تاریک وسرد از مقابل گرینگوتز تا آنجا دنبالش می کرد.
چوبدستی جادویی اش را به همراه نداشت، به همراه داشتن چوبدستی هم دردی را برایش دوا نمی کرد، یازده سال در آزکابان ماندن هنر افسونگری را از خاطرش محو ساخته بود. تنها دو افسون ساده را در زندگی روزمره به کار می برد.
پایان زندگی خود را حس می کرد. از ترس دیگر جرات نداشت که آب دهانش را هم قورت دهد. دشمنش قدم به کوچه ناکترن نهاده بود و لحظه به لحظه به او نزدیک می شد. موفق شده بود که به چهار افسون اون جا خالی دهد. اما نیمی از اخگر افسون پنجم با بداقبالی به دستش اصابت کرد و نیمه دیگر آن به ویترین کتابفروشی فلوریش بلاتز اصابت کرد و شیشه های ویترین را خرد و تکه تکه کرد. غریوهای کمک و یاری اش هم انگار راهی به گوش عابر یا ساکنی نمی یافت. سرش را از پشت سطل آشغال بالا گرفت و رو به فردی که به او نزدیک می شد با صدایی لرزان گفت:
«آقا یا خانم. من، من، من نمیدونم شما کی هستی و چرا به من حمله کردی. خواهش میکنم. جلو نیا. عقب بمون. باشه. هر چی بخوای میدم. ببین...ببین... »
دست لرزان و خونین خود را به داخل جیب شلوار کهنه و مندرسش کرد، دو سکه طلایی در کف دستان خود دید، دوگالیون که قطرات خون دستش به آن رنگ سرخ بخشیده بود. از سطل آشغال گرفت و ایستاد، دستش را به سمت فردی سیاه پوشی که به سمتش می آمد دراز کرد و با همان صدای لرزان گفت:
« ببین...تمام چیزی که من دارم همین دو گالیونه...قسم میخورم..تو گرینگوتز هم چیزی ندارم...من تازه از آز...آزکابان آزاد...شدم.. »
اشک از دیدگانش رو گونه هایش جاری شد. جوابی از مرد شنل پوش نشنید. در مقابلش با همان قامت بلند ایستاده بود و نوک چوبدستی اش را به سمت سر او هدف گرفته بود. به مانند نوزادی گریه میکرد و زانو زده بود،دو گالیون را به زمین انداخته بود و دست خونین خود را به صورتش می کشید.
فرد شنل پوش چند قدم به سوی عقب برداشت و چوبدستی خود را صاف و محکم بدست گرفت. هنوز حرفی را از افسونش زمزمه نکرده بود که از جایش برخاست و با سرش به سمت فرد شنل پوش حمله کرد. صدای نعره فرد شنل پوش حداقل به او فهماند که مرد است.
کلماتی عجیب و نا آشنا از او شنید و صدای خطا رفتن و برخورد افسونش به سنگفرش ها را شنید. دیگر پشت سرش را نگاه نمی کرد، با تمام نیرو به سمت کوچه دیاگون می دوید. با وحشت در میان کوچه به دویدن خود ادامه میداد، شنل چاک خورده اش را از روی شانه اش به زمین انداخت. از سرمای هوا کاسته می شد و آسمان رو به روشنایی می رفت. چشمانش تابلوی دکان های کوچه دیاگون را تعقیب می کرد.
بی اختیار در مقابل دکان چوبدستی فروشی الیواندر ایستاد. نفس نفس زنان به پشت سر خود نگاه می کرد. مرد شنل پوش با گام هایی سریع از دور به سمتش می آمد. دیدگانش را بست و خود را به سمت پنجره دکان الیواندر پرت کرد. صدای خرد شدن شیشه در کوچه دیاگون طنین انداخت. بدون توجه به خونی که روی صورتش جاری شده بود به سمت قفسه های دکان حرکت کرد. اولین کشو را بیرون کشید و چوبدستی درون آن را برداشت.
به سرعت پشت پیشخوان مغازه خود را از دید پنهان کرد و روی زمین نشست. با آستین پیراهن سفیدش خون روی صورتش را پاک می کرد. چشمانش را بسته بود. به اعماق افکارش رجوع میکرد: کلاس وردها، هاگوارتز، پروفسور فیلت ویک، افسون،افسون خوب، افسون موثر، حریف چوبدستی بدست، باید اول چوبدستی رو بگیرم، باید بیهوشش کنم، باید از دستش فرار کنم، نتونه پیدام کنه. چهره پیر و قامت ریز و کوچک پروفسور فیلت ویک در ذهنش به همراه صدای نازکش ایفای نقش میکرد: « آره پسر، همیشه سعی کن حریف رو خلع سلاح کنی، بعد اونو در اختیار خودت در بیاری،یک چرخش دایره ای و بعد سر چوبدستی به جلو.. » افسون...افسون...
« اکسپلیارمس » « اکسپلیارمس » « اکسپلیارمس » « اکسپلیارمس »
چشمانش را باز کرد، می دانست که چه کند، همه چیز را به یاد آورده بود، چوبدستی را محکم در دست گرفته بود، به مانندی آبشاری روی پیشانی اش عرق روان بود. صدای قدم های مرد شنل پوش نزدیک شد. او پشت درب دکان بود. زمزمه هایی نامفهوم به گوشش رسید و با صدایی شبیه به انفجار خرده تکه های درب چوبی دکان به دیوار و قفسه های چوبی دکان پرتاب شد. آب دهانش را قورت داد و بلافاصله از جایش برخاست.
چوبدستی را به شکل دایره وار چرخاند و به سمت مرد شنل پوش گرفت و با صدایی رسا گفت:
« اکسپلیارمس »
اخگری ارغوانی از نوک چوبدستی اش به بیرون جهید و با سرعت به سینه مرد شنل پوش اصابت کرد و او را محکم به میان چارچوب بی در دکان نقش برزمین کرد و چوبدستی اش از میان انگشتانش به پرواز در آمد و درلابه لای قفسه ها پرتاب شد. سر مرد شنل پوش به چارچوب اصابت کرده بود و بیهوش بود.
کلاهش کمی کشیده تر شد و نمایی ازلب و دهانش آشکار بود.بدون کنجکاوی نسبت به چهره آن فرد، چوبدستی را به زمین انداخت و به سرعت از مغازه خارج شد و با قدم هایی سریع از کوچه دیاگون فرار کرد.
2. با رعایت سه شرط ذکر شده و حداکثر در یک پاراگراف یک افسون جدید اختراع کنید.(5 امتیاز)
نام افسون: پراکدیلز
اخگر:این افسون عموما در بیشتر چوبدستی ها اخگری قرمز دارد، اما گاهی در چوبدستی های ساخته شده از چوب درخت افرا به علت تاثیر خاک و ریشه با عواملی مانند PH و قابلیت بالای تبادل کاتیونی میان خاک و ریشه این درخت، مغز چوبدستی به گونه ای می گردد که گاهی از این نوع جنس چوبدستی اخگر آبی در مورد این افسون می بینیم.
شیوه اجرا: ابتدا به مانند یک درخت چوبدستی را صاف در مقابل خود گرفته، حین خواندن افسون نوک چوبدستی را به اندازه پنج سانتی متر به سمت بالا یا سمت راست تکان داده و حین تلفظ آخرین حرف افسون دوباره چوبدستی را صاف کرده و افسون شلیک می گردد.
کاربرد: آب کردن یخ های سرسخت و سفت. اخگر این افسون حاوی حرارت متغیر 70 تا 90 درجه بالای صفر است.
نکته 1: تلفظ افسون به صورت سر هم هست و مکث در تلفظ آن نتیجه ای در بر نخواهد داشت.
نکته 2: دقت و تمرکز در باز گرداندن چرخش چوبدستی از بالا به پایین یا از راست به حالت اولیه در وسط اهمیت زیادی دارد.
نکته 3: حین شلیک افسون می بایست چوبدستی را محکم در دست داشت زیرا ارتباط اخگر چوبدستی با چوبدستی قطع نشده و تا زمان آب شدن کامل یخ ها اخگر از مغز چوبدستی تغذیه می کند و اگر ارتباط با لرزش دست بهم بخورد اخگر قطع شود، تکه یخ در حال ذوب بلافاصله تبدیل به یخ می گردد. (اثر منفی قطع ارتباط)
ممنون
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/4/13 17:33:52
"Severus...please..."
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

1- در یک رول (طنز یا جدی) راجع به اجرای یک طلسم بنویسید و اثرات آن را روی قربانی توضیح دهید.(25 امتیاز)
... به محض اینکه استاد ، تد ریموس لوپین از کلاس خارج شد ، در دوباره باز شد و شخصی با شنلی سیاه رنگ و آرم سبز و نقره ای اسلیترین وارد شد .
اکثرا او را می شناختند . نگاهی به اطراف انداخت و فریاد زد :
- اوووووووووووووووی ! آلبوس سوروس بوقی . بیا بیرون ببینم !
آلبوس سوروس پاتر که به سرعت پشت میزی پنهان شده بود ، هر لحظه خود را نمایان تر می کرد و خشم بارتی کراوچ نیز با آن چهره ی خشن تر به خود می گرفت .
... دیگر آلبوس سوروس کاملا ظاهر شده بود و با ترس و خوف و وحشت به سمت بارتی کراوچ که چوبدستیش را برهنه کرده بود ، حرکت می کرد .
چوبدستیش را بالا برد و دوباره پایین آورد و سپس به سمت برد و بعد از آن به راست برد و پس از چرخشی ساعت وارد و پس آن چرحشی پاد ساعت فریاد زد :
- تارانتالگرا !
... اعصابش به کلی بهم ریخته بود که ناگهان جنبشی در پاهای خودش مشاهده کرد و به آن نگاه کرد . با تعجب از خود پرسید : چرا روی خودم عمل کرد ؟
آلبوس سوروس که دیگر به او رسیده بود و صدایش را می شنید گفت :
- پروفسور لوپین گفتن که نباید زیاد روی هدفت تمرکز کنی . بهتره به جوانت و دیگر چیزها هم کمی دقت کنی
...
2- با رعایت سه شرط ذکر شده و حداکثر در یک پاراگراف وردی جدید اختراع کنید.( 5 امتیاز)
[چون اشاره ای به نوشتن رول نکردین ، منم خارج از رول می نیوسم] ... وردی برای جلوگیری از سرما .
برای اینکه بتوانید این ورد را به خوبی اجرا کنید ، ابتدا باید چوبدستی را به جلو برده و سپس چرخشی پاد ساعتگرد انجام دهید و ورد "نو کولد (No Cold)" را بر زبان بیاورید تا سرمای اتاق از بین برود و البته خودتان هم گرم بشوید !
... به محض اینکه استاد ، تد ریموس لوپین از کلاس خارج شد ، در دوباره باز شد و شخصی با شنلی سیاه رنگ و آرم سبز و نقره ای اسلیترین وارد شد .
اکثرا او را می شناختند . نگاهی به اطراف انداخت و فریاد زد :
- اوووووووووووووووی ! آلبوس سوروس بوقی . بیا بیرون ببینم !
آلبوس سوروس پاتر که به سرعت پشت میزی پنهان شده بود ، هر لحظه خود را نمایان تر می کرد و خشم بارتی کراوچ نیز با آن چهره ی خشن تر به خود می گرفت .
... دیگر آلبوس سوروس کاملا ظاهر شده بود و با ترس و خوف و وحشت به سمت بارتی کراوچ که چوبدستیش را برهنه کرده بود ، حرکت می کرد .
چوبدستیش را بالا برد و دوباره پایین آورد و سپس به سمت برد و بعد از آن به راست برد و پس از چرخشی ساعت وارد و پس آن چرحشی پاد ساعت فریاد زد :
- تارانتالگرا !
... اعصابش به کلی بهم ریخته بود که ناگهان جنبشی در پاهای خودش مشاهده کرد و به آن نگاه کرد . با تعجب از خود پرسید : چرا روی خودم عمل کرد ؟
آلبوس سوروس که دیگر به او رسیده بود و صدایش را می شنید گفت :
- پروفسور لوپین گفتن که نباید زیاد روی هدفت تمرکز کنی . بهتره به جوانت و دیگر چیزها هم کمی دقت کنی
...2- با رعایت سه شرط ذکر شده و حداکثر در یک پاراگراف وردی جدید اختراع کنید.( 5 امتیاز)
[چون اشاره ای به نوشتن رول نکردین ، منم خارج از رول می نیوسم] ... وردی برای جلوگیری از سرما .
برای اینکه بتوانید این ورد را به خوبی اجرا کنید ، ابتدا باید چوبدستی را به جلو برده و سپس چرخشی پاد ساعتگرد انجام دهید و ورد "نو کولد (No Cold)" را بر زبان بیاورید تا سرمای اتاق از بین برود و البته خودتان هم گرم بشوید !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/21
آخرین ورود: جمعه 18 مرداد 1387 12:44
از: خوابگاه دختران بنا به دلایلی!
پستها:
214

تکلیف اصلی: در یک رول (طنز یا جدی) راجع به اجرای یک طلسم بنویسید و اثرات آن را روی قربانی توضیح دهید.(25 امتیاز)
شترق !
قابلمه ای بزرگ حاوی محتویاتی سبز رنگ به دیوار خاک گرفته ای برخورد کرد و محتویاتش پخش زمین شد.
_ لعنت بر شیطون ... با معجون هم نشد! دیگه نمیشه ... بوق ... معجون عوضی ، آشغال بدرد نخور ... یعنی یک بار توی عمرم خواستم تا بتونم یک متصدی خانوم ، ترکه ای و زیبا برای خودم درست کنم و اونوقت چی شد؟ به جای یک انسان یک سنتور لخت درست شد
در همین موقع سنتور میاد از جلوی دوربین رد میشه !
آراگوگ آهی از سر ناراحتی میکشه و روی مبل راحتی گوشه اتاق ولو میشه.
_ اوخخخخ ، این دیگه چیه؟ یک کتاب؟
درست در زیر آراگوگ کتابی با جلد قهوه ای رنگ و کاغذ های کاهی افتاده بود و بر روی جلدآن با خطی قرمز و خوانا نوشته بود :
چگونگی ساختن همسر بوسیله جادوجمبل
لبخندی پهن و شیرین بر لبان آراگوگ می نشینه ... وقتش هست که طلسم رو امتحان کنه اما رو کی؟
آراگوگ :
یافتم!
کمی بعد
سنتور در حالی که یک سیب گنده تو دهنش فرو شده و چشمانش از شدت ترس گشاد شده سعی میکنه که با دست های بسته شده اش جلوی آراگوگ رو بگیره که داشت به طور شیطانی ای به وی نزدیک می شد.
آراگوگ با دست های پشمالو اش چوبش را آنچنان محکم گرفته بود که گویا دسته شمشیر را گرفته است . وقتش رسیده بود که از یگ سنتور پشمالو یک همدم و مونس زیبا ، خوشگل ، جادار و مطمئن بسازه
_ اپراچیومانتونودالاهوف عله پاتریوس ناموسیوس جاداریوس
برقی نارنجی رنگ در هوا پخش شد و به سنتور اصابت کرد ، سنتور با درد به خود پیچید و کمی بعد مهی نارنجی رنگ تمامی اتاق رو در بر میگیره و بعد از چند دقیقه درست در برابر چشمان مشتاق آراگوگ میمونی عنث قرار داشت.
آراگوگ :
ای خدا!
با رعایت سه شرط ذکر شده و حداکثر در یک پاراگراف وردی جدید اختراع کنید.( 5 امتیاز)
فلش بک در رول تکلیف شماره 1 :
آراگوگ کتاب طلسم رو باز می کنه و میره به صفحه مربوطه :
_ نام طلسم : اگرسیوس ناموس
طرز ساخت و تمرکز : شما ابتدا باید به ساختن طلسم ایمان داشته باشین ، بعد از اون شما می تونین گه شروع کنین به ایجاد طلسم.
ابتدا چوب را بالا برده و سپس پایین بیاورید ... می توانید این روش را برعکس انجام دهید ، سپس ورد را زمزمه کنید تا طلسم با برق نارنجی رنگ به هدف جاندار برخورد کند ( دقت کنید زیرا هدف باید جاندار باشد ) . از ناموس خود لذت ببرید
شترق !
قابلمه ای بزرگ حاوی محتویاتی سبز رنگ به دیوار خاک گرفته ای برخورد کرد و محتویاتش پخش زمین شد.
_ لعنت بر شیطون ... با معجون هم نشد! دیگه نمیشه ... بوق ... معجون عوضی ، آشغال بدرد نخور ... یعنی یک بار توی عمرم خواستم تا بتونم یک متصدی خانوم ، ترکه ای و زیبا برای خودم درست کنم و اونوقت چی شد؟ به جای یک انسان یک سنتور لخت درست شد

در همین موقع سنتور میاد از جلوی دوربین رد میشه !
آراگوگ آهی از سر ناراحتی میکشه و روی مبل راحتی گوشه اتاق ولو میشه.
_ اوخخخخ ، این دیگه چیه؟ یک کتاب؟
درست در زیر آراگوگ کتابی با جلد قهوه ای رنگ و کاغذ های کاهی افتاده بود و بر روی جلدآن با خطی قرمز و خوانا نوشته بود :
چگونگی ساختن همسر بوسیله جادوجمبل
لبخندی پهن و شیرین بر لبان آراگوگ می نشینه ... وقتش هست که طلسم رو امتحان کنه اما رو کی؟
آراگوگ :
یافتم!کمی بعد
سنتور در حالی که یک سیب گنده تو دهنش فرو شده و چشمانش از شدت ترس گشاد شده سعی میکنه که با دست های بسته شده اش جلوی آراگوگ رو بگیره که داشت به طور شیطانی ای به وی نزدیک می شد.
آراگوگ با دست های پشمالو اش چوبش را آنچنان محکم گرفته بود که گویا دسته شمشیر را گرفته است . وقتش رسیده بود که از یگ سنتور پشمالو یک همدم و مونس زیبا ، خوشگل ، جادار و مطمئن بسازه

_ اپراچیومانتونودالاهوف عله پاتریوس ناموسیوس جاداریوس

برقی نارنجی رنگ در هوا پخش شد و به سنتور اصابت کرد ، سنتور با درد به خود پیچید و کمی بعد مهی نارنجی رنگ تمامی اتاق رو در بر میگیره و بعد از چند دقیقه درست در برابر چشمان مشتاق آراگوگ میمونی عنث قرار داشت.
آراگوگ :
ای خدا!با رعایت سه شرط ذکر شده و حداکثر در یک پاراگراف وردی جدید اختراع کنید.( 5 امتیاز)
فلش بک در رول تکلیف شماره 1 :
آراگوگ کتاب طلسم رو باز می کنه و میره به صفحه مربوطه :
_ نام طلسم : اگرسیوس ناموس
طرز ساخت و تمرکز : شما ابتدا باید به ساختن طلسم ایمان داشته باشین ، بعد از اون شما می تونین گه شروع کنین به ایجاد طلسم.
ابتدا چوب را بالا برده و سپس پایین بیاورید ... می توانید این روش را برعکس انجام دهید ، سپس ورد را زمزمه کنید تا طلسم با برق نارنجی رنگ به هدف جاندار برخورد کند ( دقت کنید زیرا هدف باید جاندار باشد ) . از ناموس خود لذت ببرید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
آن شب در زندان شماره ی هفده در زیر زمین آزکابان گشوده شد.زندانی مانند همیشه در وسط اتاق چهارگوش و نیمه مخروب نشسته بود و می لرزید.آب از طریق درز و شکستگی های دیوار به درون زندان نفوذ می کرد .دو تازه وارد داخل زندان شدندو بر روی صندلی هایی که تازه ظاهر کرده بودند ،روبروی زندانی نشستند.
«بلند شو!»
آنها چهار شانه و هیکلی بودند و شنل های سیاه بلندی به تن داشتند.صورتشان خیس آب بود و با هر حرکتی که انجام می دادند از صورتشان آب می چکید.یکی از آنها صورت گردی داشت ، سرش تاس و ریش بزیش به رنگ خرمایی بود و دیگری مو و ریش جوگندمی داشت.
زندانی که بسیار لاغر بود از جایش بلند شد.لباسش پاره و کثیف بود و چندین جای صورتش کبود شده بود .او به سختی سر پا ایستاد و به سیاه پوشی که سر تاس داشت نگاه کرد.بی هیچ مقدمه ای جادوگر تاس از جایش بلند شد و مشتی به صورت زندانی زد که او را چند متر به عقب روی زمین پرت کرد.او هنوز بی هوش نشده بود.جادوگری که روی صندلی به حالتی بسیار راحت لم داده بود به همکارش که سرپا با خشم به زندانی نگله می کرد گفت:
«مشغول شو.هروقت آماده شد ،کاغذ و قلم میارم.»
زندانی با نگاهی ترسان و در حالی که جای مشت روی صورتش را نگه داشته بود، رو به مرد نگاه کرد.او همین دیروز اعتراف هایش را تحویل داده بود.جادوگر سرش را به صورت او نزدیک کرد و یقه ی زندانی را گرفت.نفرت از صورتش می بارید. از خشم چین هایی غیر طبیعی روی صورتش به وجود آمده بود. قطره ی عرق روی پیشانیش از روی کنار چشمش گذشت و روی گونه های پر چینش به آب بارانی که روی صورتش باقی مانده بود ؛ملحق شد و همچنان پایین رفت تا از چانه اش روی چشم زندانی چکید و او پلک زد.مردی هم که او را گرفته بود گویی افسارش رها شده است فریادی از روی خشم زد و او را به زمین کوبید سپس چوبدستیش را بیرون آورد.
«آشغال ِبی شعور!»
همکارش روی صندلی نشسته بود و بی تفاوت به آنها خیره نگاه می کرد.او خطاب به جادوگری که زندانی را گرفته بود ؛ گفت:
«زود باش فردریک.»
فردریک،همان جادوگری که زنداانی را زده بود ، سری تکان داد و دستی را چوبدستی را در آن گرفته بود صاف کرد و رو به صورت زندانی مبهوت گرفت.سپس بدون تکان خوردن بازو هایش ،چوب را به حالت شلاقی و کوتاه تکان شدیدی داد و فریاد زد:
« کروشیو! »
زندانی به سر و موهایش چنگ زد .درد بی امانی سرش را فرا گرفته بود فکر می کرد سرش دارد می ترکد انگار بر تک تک سلول های مغزش فشاری بی امان وارد می شد .او روی زمین تکان های وحشیانه می خورد ، به این طرف و آن طرف غلط می زد و جیغ های بلند و درد آوری می کشید .ولی نگهبان شکنجه گر،فردریک با خشم به او نگاه می کرد . حتی این شکنجه ی دردناک هم او را ارضا نمی کرد.همکارش هم پیپش را از جیب بیرون آورد ، درآن تنباکو ریخت و در حالی که پیپ می کشید و فضای بسته ی اتاق را پر از دود می کرد به آن صحنه چشم دوخت.فکرش جای دیگری بود.
***
دیگر زندانی نا و رمق تکان خوردن نداشت و در گوشه ای روی زمین به حالت رقت انگیزی افتاده بود. ولی تازه ، کار فردریک و همکارش شروع شده بود.جادوگری که روی صندلی نشسته بود پیپش را که تا آن لحظه هوای اتاق را پر از دود کرده بود خاموش کرد .تخته شاسیی ظاهر کرد و آماده نوشتن شد.او خطاب به فردریک گفت:
« فکر کنم به اندازه ی کافی ضعیف شده ... »
او با دستش به سر زندانی که به حالتی غیر طبیعی قرار داشت اشاره کرد و ادامه داد:
«اگه زیادی روی کنیم ،هرچی داره می پره...مشغول شو »
فردریک سری تکان داد و با چوبدستی را به سمت زندانی که چشمهایش نیمه باز بود ، گرفت و مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد.بدون اینکه چوبدستی اش را حرکت دهد زمزمه کرد:
«له جی لی منس »
______________________
تکلیف فرعی
زمان این پست ، قرون وسطی است:
او وردی برای ذهن جویی نیاز داشت.نه ذهن جویی معمولی.او می خواست از مغز پاسخ بگیرد؛نمی خواست خاطره های یک فرد و آنچه را که تصور می کرد بداند .بلکه می خواست مستقیم از ذهنش پرسش کند.درک چگونگی آن برای خودش هم سخت بود ولی او به چنین چیزی نیاز داشت.آری باید روی همین تمرکز می کرد:او می خواست از ذهن و اندیشه های جادوگر پاسخ بگیرد. از نظر او بهترین واژه برای این افسون « اینکوایر » بود.او شروع کرد چوبش را آماده کرد . در ذهنش روی « نفوذ به ذهن و پاسخ گرفتن » از آن تمرکز کرد. و واژه ی اینکوایر را چندین بار بر زبان آورد و بهترین حرکت چوبدستی برای آن را یافت : چرخش مورب با قوس کم.
«بلند شو!»
آنها چهار شانه و هیکلی بودند و شنل های سیاه بلندی به تن داشتند.صورتشان خیس آب بود و با هر حرکتی که انجام می دادند از صورتشان آب می چکید.یکی از آنها صورت گردی داشت ، سرش تاس و ریش بزیش به رنگ خرمایی بود و دیگری مو و ریش جوگندمی داشت.
زندانی که بسیار لاغر بود از جایش بلند شد.لباسش پاره و کثیف بود و چندین جای صورتش کبود شده بود .او به سختی سر پا ایستاد و به سیاه پوشی که سر تاس داشت نگاه کرد.بی هیچ مقدمه ای جادوگر تاس از جایش بلند شد و مشتی به صورت زندانی زد که او را چند متر به عقب روی زمین پرت کرد.او هنوز بی هوش نشده بود.جادوگری که روی صندلی به حالتی بسیار راحت لم داده بود به همکارش که سرپا با خشم به زندانی نگله می کرد گفت:
«مشغول شو.هروقت آماده شد ،کاغذ و قلم میارم.»
زندانی با نگاهی ترسان و در حالی که جای مشت روی صورتش را نگه داشته بود، رو به مرد نگاه کرد.او همین دیروز اعتراف هایش را تحویل داده بود.جادوگر سرش را به صورت او نزدیک کرد و یقه ی زندانی را گرفت.نفرت از صورتش می بارید. از خشم چین هایی غیر طبیعی روی صورتش به وجود آمده بود. قطره ی عرق روی پیشانیش از روی کنار چشمش گذشت و روی گونه های پر چینش به آب بارانی که روی صورتش باقی مانده بود ؛ملحق شد و همچنان پایین رفت تا از چانه اش روی چشم زندانی چکید و او پلک زد.مردی هم که او را گرفته بود گویی افسارش رها شده است فریادی از روی خشم زد و او را به زمین کوبید سپس چوبدستیش را بیرون آورد.
«آشغال ِبی شعور!»
همکارش روی صندلی نشسته بود و بی تفاوت به آنها خیره نگاه می کرد.او خطاب به جادوگری که زندانی را گرفته بود ؛ گفت:
«زود باش فردریک.»
فردریک،همان جادوگری که زنداانی را زده بود ، سری تکان داد و دستی را چوبدستی را در آن گرفته بود صاف کرد و رو به صورت زندانی مبهوت گرفت.سپس بدون تکان خوردن بازو هایش ،چوب را به حالت شلاقی و کوتاه تکان شدیدی داد و فریاد زد:
« کروشیو! »
زندانی به سر و موهایش چنگ زد .درد بی امانی سرش را فرا گرفته بود فکر می کرد سرش دارد می ترکد انگار بر تک تک سلول های مغزش فشاری بی امان وارد می شد .او روی زمین تکان های وحشیانه می خورد ، به این طرف و آن طرف غلط می زد و جیغ های بلند و درد آوری می کشید .ولی نگهبان شکنجه گر،فردریک با خشم به او نگاه می کرد . حتی این شکنجه ی دردناک هم او را ارضا نمی کرد.همکارش هم پیپش را از جیب بیرون آورد ، درآن تنباکو ریخت و در حالی که پیپ می کشید و فضای بسته ی اتاق را پر از دود می کرد به آن صحنه چشم دوخت.فکرش جای دیگری بود.
***
دیگر زندانی نا و رمق تکان خوردن نداشت و در گوشه ای روی زمین به حالت رقت انگیزی افتاده بود. ولی تازه ، کار فردریک و همکارش شروع شده بود.جادوگری که روی صندلی نشسته بود پیپش را که تا آن لحظه هوای اتاق را پر از دود کرده بود خاموش کرد .تخته شاسیی ظاهر کرد و آماده نوشتن شد.او خطاب به فردریک گفت:
« فکر کنم به اندازه ی کافی ضعیف شده ... »
او با دستش به سر زندانی که به حالتی غیر طبیعی قرار داشت اشاره کرد و ادامه داد:
«اگه زیادی روی کنیم ،هرچی داره می پره...مشغول شو »
فردریک سری تکان داد و با چوبدستی را به سمت زندانی که چشمهایش نیمه باز بود ، گرفت و مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد.بدون اینکه چوبدستی اش را حرکت دهد زمزمه کرد:
«له جی لی منس »
______________________
تکلیف فرعی
زمان این پست ، قرون وسطی است:
او وردی برای ذهن جویی نیاز داشت.نه ذهن جویی معمولی.او می خواست از مغز پاسخ بگیرد؛نمی خواست خاطره های یک فرد و آنچه را که تصور می کرد بداند .بلکه می خواست مستقیم از ذهنش پرسش کند.درک چگونگی آن برای خودش هم سخت بود ولی او به چنین چیزی نیاز داشت.آری باید روی همین تمرکز می کرد:او می خواست از ذهن و اندیشه های جادوگر پاسخ بگیرد. از نظر او بهترین واژه برای این افسون « اینکوایر » بود.او شروع کرد چوبش را آماده کرد . در ذهنش روی « نفوذ به ذهن و پاسخ گرفتن » از آن تمرکز کرد. و واژه ی اینکوایر را چندین بار بر زبان آورد و بهترین حرکت چوبدستی برای آن را یافت : چرخش مورب با قوس کم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلیامسن در 1387/4/9 16:08:22
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/12/09
آخرین ورود: دوشنبه 30 شهریور 1388 22:50
از: کابان...مخوف ترین زندان!
پستها:
333

تلكيف اول!!
دين توماس پيرمرد ناتوان اما ثروتمندي بود. تعداد بسيار زيادي پرستار به خدمت گرفته بود. چند ماه از مرگ پسرش به دست گروه اوباش نمي گذشت. حس انتقام خواهي در وي همچنان پابرجا بود و با آن كه نمي توانست راه برود و بر روي ويلچر زندگي خود را مي گذراند، اما هر روز طلسم هاي مخوفي را مطالعه مي كرد تا شايد با آن ها بتواند، به مقصود خود برسد. اما ظاهرا هيچ كتابي طلسمي را براي سرويس كردن يك روح سرگردان ننوشته بود.
شاپاق!(افكت پرتاب كردن كتاب)
با ويلچر خود در حالي كه بد و بيراه به نويسنده كتاب مي داد به سالن پذيرايي رفت. از در ورودي وارد سالن پذيرايي شد. اما احساس كرد يك نفر از پشت ويلچرش را گرفته است و وقتي، سر خود را برگرداند چهره مردي با موهاي سياه و پركلاغي و چشمان خز شده سبز رنگ را ديد. زبانش بند شده بود. امكان نداشت!
- هري عزيز! يعني واقعيت داره؟ تو كجا و اين جا كجا؟
-آه دين عزيز! نمي دوني چقدر دلم واست تنگ شده بود. از اون دوران شيرين كه با هم بوديم سال ها مي گذره! با خانواده ام اومديم به ديدنت!
بيش!بوف! تاق!
-يا مرلين! اينا ديگه كيان؟
-آه پسراي من هستن! معرفي مي كنم! اون كه يه كلاه رو سرشه اسمش آلبوس هست. اون يكي هم كه يه يويو داره اسمش جيمز هست و اون دخترك هم اسمش ليلي هست. اينم كه جيني هستش ديگه بوقي!
و در همون موقع جيمز با يويوي خودش يكي از مجسمه هاي گرانقيمت مرلين كه دين آن را از بازار حراج با قيمت زيادي خريده بود مورد هدف قرار داد و آن را به قطعات كوچك تر تقسيم كرد
دين:
اما در همان موقع به ياد بدبختي خود افتاد و در حالي كه با يك دست ويلچر خود را جلو مي برد و با دست ديگر هري را همراه خود مي كشيد گفت:
-هري! هري! نمي دونم شايد خبردار شدي يا نه! البته خواهش مي كنم داد و بيداد راه ننداز و خودتو كنترل كن. قول بده! راستش اين خبري كه مي شنوي امكان داره از خودت بيخود بشي. ولي...پسرم فوت كرده! اونم توسط پيوز!
-خوب
-
راستش حالا كه خودتو خيلي به كشتن دادي به خاطر اين خبر مي خواستم ببينم راه چاره اي چيزي داري واسه انتقام؟ طلسمي كه بشه پيوز رو نابود كرد؟
-هوووم؟ دقيقا مطمئن نيستم! يادمه كه اون زمانا كه با لرد مي جنگيديم، وقتي روح سدريك در حال پرواز كردن بود، لرد يك طلسمي رو به طرفش روانه كرد كه فكر كنم روح سدريك هم بوقيده شد. فكر كنم اسم طلسم "سرويسيوس" بود!
دين بسيار ذوق زده شده بود! مشكلش حل شده بود.بايد هر چه زودتر اقدام مي كرد.
-ولي اين طلسم، تمرين زيادي لازم داره. به نظرم بهتره اول رو يك روح آزمايش كنيم.
-تو روحت
كيو مد نظرت هست؟
-دابي خوب نيست؟ هي دابي! كجايي بيا اين جا!
با صداي شترقي روح دابي حاضر شد. همان گوش هاي دراز، همان بيني خميده و همان لنگ چركين ولي به صورت درخشان!
-دابي عزيز! راستش اين دوست عزيزمون مي خواد كه از يه روح انتقام بگيره. منتاها واسه تمرين يه طلسم مي خواستيمكه از تو....
دابي سجده اي كرد و گفت:
-دابي در خدمته قربان!
-خوب شروع كن!
-سرويسيوس!
اما هيچ اتفاق خاصي رخ نداد و روح دابي همچنان با همان چشم هاي قلمبيده به دين نگاه مي كرد.
-سرويسيوس!
-ببين دين! چوبدستي رو شل بگير! خيلي راحت! طوري كه نوك چوبدستيت روي خرك سوم... چيز ببخشيد نوك چوبدستيت دقيقا روبروي هدف قرار گرفته باشه
بعدش يه تكون كوچيك به چوبدستيت مي دي! بعد آروم مي دي تو! نره زير پوستم! نره زير پوستم!
-
هري بي جهت به حالت خماري در آمد و بدن شل و ول خود را گوشه اي ول كرد. دين در حالي كه سر خود را با نارضايتي تكان مي داد گفت:
-خدا به دادش برسه! اگه راجر بفهمه همچين فيلم هاي مشنگي ديده، سرويسش مي كنه.
سپس بار ديگر به طرف جن برگشت.
-سرويسيوس!
ناگهان چوبدستي تكان شديدي خورد و يك اشعه قرمز رن به بيرون پرتاب كرد. اشعه دقيقا به سر دابي اصابت كرد و روح درخشان دابي به قطعات فوق العاده ريز و نانوذرات تبديل شد.
دين خنده اي شيطاني كرد(
) و هري را در اتاق ول كرد و به طرف پذيرايي رفت تا كارهاي بعدي را براي جنگيدن با پيوز انجام دهد. جيمز همچنان در حال يويوپراني به سمت اشياي عتيقه ي مربوط به عصر حجر بود!
تد اگه بوقي بود اين رول ببخش! نمي دونم چرا خوب در نيومد!
====================
مقش دوم!
وردي كه هم اكنون به توضيح آن خواهم پرداخت توسط راجر ساخته شده است. خاصيت اين ورد بلاك كردن است و بايد چوبدستي را خيلي محكم در دست گرفت و در هنگام تلفظ ورد،آن را دايره وار تكان داد.پس اين كار را به صورت آهسته انجام مي دهيم.
بلاكيوس + نام شناسه ( مثلا: بلاكيوس آرشام!)
توجه داشته باشيد كه چوبدستي را بايد دقيقا جلوي منوي مديريت قرار داده و كار را انجام دهيم. در ضمن توجه داشته باشيد ذهن ما بايد به طور كامل بر روي شناسه متمركز باشد.نه اين كه فرياد بزنيم بلاكيوس آرشام و ذهن ما پيش كلاس هاي خصوصي دامبل سير كند. زيرا در اين صورن خطر خرابي سرور به وجود مي آيد
دين توماس پيرمرد ناتوان اما ثروتمندي بود. تعداد بسيار زيادي پرستار به خدمت گرفته بود. چند ماه از مرگ پسرش به دست گروه اوباش نمي گذشت. حس انتقام خواهي در وي همچنان پابرجا بود و با آن كه نمي توانست راه برود و بر روي ويلچر زندگي خود را مي گذراند، اما هر روز طلسم هاي مخوفي را مطالعه مي كرد تا شايد با آن ها بتواند، به مقصود خود برسد. اما ظاهرا هيچ كتابي طلسمي را براي سرويس كردن يك روح سرگردان ننوشته بود.
شاپاق!(افكت پرتاب كردن كتاب)
با ويلچر خود در حالي كه بد و بيراه به نويسنده كتاب مي داد به سالن پذيرايي رفت. از در ورودي وارد سالن پذيرايي شد. اما احساس كرد يك نفر از پشت ويلچرش را گرفته است و وقتي، سر خود را برگرداند چهره مردي با موهاي سياه و پركلاغي و چشمان خز شده سبز رنگ را ديد. زبانش بند شده بود. امكان نداشت!
- هري عزيز! يعني واقعيت داره؟ تو كجا و اين جا كجا؟
-آه دين عزيز! نمي دوني چقدر دلم واست تنگ شده بود. از اون دوران شيرين كه با هم بوديم سال ها مي گذره! با خانواده ام اومديم به ديدنت!
بيش!بوف! تاق!
-يا مرلين! اينا ديگه كيان؟
-آه پسراي من هستن! معرفي مي كنم! اون كه يه كلاه رو سرشه اسمش آلبوس هست. اون يكي هم كه يه يويو داره اسمش جيمز هست و اون دخترك هم اسمش ليلي هست. اينم كه جيني هستش ديگه بوقي!

و در همون موقع جيمز با يويوي خودش يكي از مجسمه هاي گرانقيمت مرلين كه دين آن را از بازار حراج با قيمت زيادي خريده بود مورد هدف قرار داد و آن را به قطعات كوچك تر تقسيم كرد

دين:

اما در همان موقع به ياد بدبختي خود افتاد و در حالي كه با يك دست ويلچر خود را جلو مي برد و با دست ديگر هري را همراه خود مي كشيد گفت:
-هري! هري! نمي دونم شايد خبردار شدي يا نه! البته خواهش مي كنم داد و بيداد راه ننداز و خودتو كنترل كن. قول بده! راستش اين خبري كه مي شنوي امكان داره از خودت بيخود بشي. ولي...پسرم فوت كرده! اونم توسط پيوز!
-خوب

-
راستش حالا كه خودتو خيلي به كشتن دادي به خاطر اين خبر مي خواستم ببينم راه چاره اي چيزي داري واسه انتقام؟ طلسمي كه بشه پيوز رو نابود كرد؟-هوووم؟ دقيقا مطمئن نيستم! يادمه كه اون زمانا كه با لرد مي جنگيديم، وقتي روح سدريك در حال پرواز كردن بود، لرد يك طلسمي رو به طرفش روانه كرد كه فكر كنم روح سدريك هم بوقيده شد. فكر كنم اسم طلسم "سرويسيوس" بود!
دين بسيار ذوق زده شده بود! مشكلش حل شده بود.بايد هر چه زودتر اقدام مي كرد.
-ولي اين طلسم، تمرين زيادي لازم داره. به نظرم بهتره اول رو يك روح آزمايش كنيم.
-تو روحت
كيو مد نظرت هست؟-دابي خوب نيست؟ هي دابي! كجايي بيا اين جا!
با صداي شترقي روح دابي حاضر شد. همان گوش هاي دراز، همان بيني خميده و همان لنگ چركين ولي به صورت درخشان!
-دابي عزيز! راستش اين دوست عزيزمون مي خواد كه از يه روح انتقام بگيره. منتاها واسه تمرين يه طلسم مي خواستيمكه از تو....
دابي سجده اي كرد و گفت:
-دابي در خدمته قربان!
-خوب شروع كن!
-سرويسيوس!
اما هيچ اتفاق خاصي رخ نداد و روح دابي همچنان با همان چشم هاي قلمبيده به دين نگاه مي كرد.
-سرويسيوس!
-ببين دين! چوبدستي رو شل بگير! خيلي راحت! طوري كه نوك چوبدستيت روي خرك سوم... چيز ببخشيد نوك چوبدستيت دقيقا روبروي هدف قرار گرفته باشه
بعدش يه تكون كوچيك به چوبدستيت مي دي! بعد آروم مي دي تو! نره زير پوستم! نره زير پوستم!-
هري بي جهت به حالت خماري در آمد و بدن شل و ول خود را گوشه اي ول كرد. دين در حالي كه سر خود را با نارضايتي تكان مي داد گفت:
-خدا به دادش برسه! اگه راجر بفهمه همچين فيلم هاي مشنگي ديده، سرويسش مي كنه.
سپس بار ديگر به طرف جن برگشت.
-سرويسيوس!
ناگهان چوبدستي تكان شديدي خورد و يك اشعه قرمز رن به بيرون پرتاب كرد. اشعه دقيقا به سر دابي اصابت كرد و روح درخشان دابي به قطعات فوق العاده ريز و نانوذرات تبديل شد.
دين خنده اي شيطاني كرد(
) و هري را در اتاق ول كرد و به طرف پذيرايي رفت تا كارهاي بعدي را براي جنگيدن با پيوز انجام دهد. جيمز همچنان در حال يويوپراني به سمت اشياي عتيقه ي مربوط به عصر حجر بود!تد اگه بوقي بود اين رول ببخش! نمي دونم چرا خوب در نيومد!
====================
مقش دوم!
وردي كه هم اكنون به توضيح آن خواهم پرداخت توسط راجر ساخته شده است. خاصيت اين ورد بلاك كردن است و بايد چوبدستي را خيلي محكم در دست گرفت و در هنگام تلفظ ورد،آن را دايره وار تكان داد.پس اين كار را به صورت آهسته انجام مي دهيم.
بلاكيوس + نام شناسه ( مثلا: بلاكيوس آرشام!)
توجه داشته باشيد كه چوبدستي را بايد دقيقا جلوي منوي مديريت قرار داده و كار را انجام دهيم. در ضمن توجه داشته باشيد ذهن ما بايد به طور كامل بر روي شناسه متمركز باشد.نه اين كه فرياد بزنيم بلاكيوس آرشام و ذهن ما پيش كلاس هاي خصوصي دامبل سير كند. زيرا در اين صورن خطر خرابي سرور به وجود مي آيد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در 1387/4/9 12:28:29
[b]تن�
جزئیات کاربر

تکلیف جلسه ی اول:
در یک رول (طنز یا جدی) راجع به اجرای یک طلسم بنویسید و اثرات آن را روی قربانی توضیح دهید.
جیمی و لیلی در راهروهای هاگوارتز در حال حرکت به سمت آشپزخانه بودند. هدویگ دم در آشپزخانه با آن ها قرار گذاشته بود. لیلی در خیالات خود رو به جیمی گفت:
- فقط این شارلوتو ببینم می دونم چی کارش کنم.
جیمی که می دانست در پایان لیلی می خواهد بحث جنگیدن با او را در میان بکشد گفت: حالا چی شده یاد اون افتادی؟ اون که خیلی وقته دیگه کاریتون نداشته.
- آخه دیروز که من و هدویگ داشتیم راه می رفتیم شنیدیم دوستاش چی می گفتن.
جیمی با تعجب گفت: چی می گفتن؟
لیلی با خوش حالی گفت: یکیشون از اون یکی پرسید شارلوت کجاست. اون یکیم جواب داد « چون زمان رفتن به هاگزمید نزدیک شده توی تالار داره مقدمه برای جنگ با لیلی و هدویگ به خصوص لیلیو می کشه. اون میگه این بهترین فرصته »
جیمی: خب تو هم کاری کن که با اون تو هاگزمید رو به رو نشی!
لیلی: نمی خوایم مثل ترسوها ازش فرار کنیم.
جیمی: اون که نمی دونه شماها فهمیدین.
لیلی: به فرضم که حرف تو درست باشه ، من از کجا باید بدونم اون کجاست و کجا میره تا من جلوش سبز نشم؟
جیمی در افکارش به دنبال پاسخی برای این سوال گشت و بعد از پیدا نکردن پاسخ گفت: هر کار می خوای بکن.
در همان لحظه به آشپزخانه رسیدند و هدویگ را در حال خروج از آشپزخانه دیدند.
هدویگ: سلام دوباره.
هدویگ با مشاهده ی چهره ی لیلی گفت: شارلوتو دیدی؟
لیلی آهی کشید و گفت: ای کاش می دیدمش.
هدویگ: ایشالا. بدوین بریم کتابخونه که کلی تکلیف داریم ، از کجا معلوم شاید تو راه دیدیمش.
جیمی ، لیلی و هدویگ به سمت کتابخانه راه افتادند؛ در راه لونا و آریانا رو دیدند.
لونا نفس نفس زنان گفت: لیلی ... مژدگانی بده!
آریانا با خوش حالی گفت: شارلوتو پیدا کردیم.
صورت جیمی از ناراحتی سرخ شد. اون هیچ وقت دوست نداشت با کسی دعوا کند.
لیلی که از هیجان بالا و پایین می پرید گفت: زود باشین بگین ببینم اون کجاست؟
لونا که هنوز نفس نفس می زد گفت: اون داره ... میره به کلاس پیش ... پیشگویی. بلافاصله بعد از بیرون اومدن ... از کلاس ورد ها فهمیدم ... ولی هرچی دنبالت گشتم پیدات نکردم ... زود باش بریم.
برقی در چشمان لیلی درخشید و با حس انتقام به سمت کلاس وردها حرکت کرد. در راه در مورد شارلوت صحبت کردند.
لیلی در حالی که مشت هایش را در هوا تکان می داد گفت: آماده باشین برای حمله.
جیمی: لیلی ولش کن. می خوای خودتو تو دردسر بندازی؟
هدویگ: جیمی یه کم خجالت بکش. لا اقل یه کوچولو خجالت بکش ، ناسلامتی تو پسریا به جای کمک میای این حرفا رو می زنی!
جیمی: من حاضرم با شما بیام دعوا کنم اما وقتی راه حل دیگه ای هم هست چرا باید این کارو انجام بدیم؟
لونا ، آریانا ، لیلی و هدویگ یک صدا گفتند: چه راه حلی؟!
جیمی که پشیمون شده بود از حرفش و توش مونده بود با کمی فکر گفت: این دیگه ... با خودتونه!
لیلی: باشه ، اما اگه تیکه انداخت دست به کار میشیم.
هدویگ حرف لیلی را کامل کرد: به همراه تو.
جیمی آهی کشید و گفت: چاره ی دیگه ای هم دارم.
لیلی: پس خودتو برای نبرد آماده کن!
جیمی: چه طوری؟!
هدویگ حیرت زده گفت: وا جیمی ... فکر کنم خل شده باشیا! امروز چیز بدی نخوردی؟
لیلی: مشتاتو آماده کن.
با این حرف جیمی از تعجب شاخ در آورد ( نا سلامتی لونا ، آریانا ، لیلی و هدویگ ساحره بودند ، جادوگرا هم نمیان به روش مشنگی بجنگن چه برسه به ساحره ها! ) و گفت: حالا چرا مشتمو آماده کنم؟
چوبدستیش را بیرون آورد و ادامه داد: چوبدستیمو آماده می کنم. بهتر نیست؟
با دیدن قیافه ی اون چهار نفر اضافه کرد: این طوری بیشتر می ترسه. راست میگم آخه اون خیلی زورش زیاده اما جادوگریش چندان تعریفی نداره!
چهار نفری نگاهی به هم انداختند و به نشانه ی موافقت سرشان را تکان دادند ؛ چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند و آماده برای نبرد شدند چون مطمئن بودند که چنین جادوگر خیکی حتما تیکه می اندازه.
جیمی که خیالش راحت شده بود به دنبال اونا و چوبدستی به دست به سمت کلاس راه افتاد. از اون جایی که جیمی حس ششم داشت احساس بدی نسبت به این ماجرا داشت. با دیدن شارلوت در راهروهای کلاس وردها احساس بدتری پیدا کرد.
جلوی کلاس وردها همدیگه رو جادو کنن؟! در کمال احمقیه این کار. اگه پروفسور لوپین سر برسه چی؟!
در همین حال که جیمی در افکار خود غوطه ور یود اون چهار نفر به شارلوت که دور از دوستانش بود حمله ور شده بودن. هر کس هر وردی به ذهنش می رسید می گفت. بعد از چهار دقیقه رد و بدل وردها و در خواب و خیال بودن جیمی پروفسور لوپین سر رسید و اونا رو دید.
لونا ، آریانا ، هدویگ ، جیمی ( که تازه از خواب و خیال بیرون اومده بود ) و شارلوت متوجه سر رسیدن پروفسور لوپین شدن به همین دلیل دیگه ورد رد و بدل نکردن. اما لیلی که متوجه حضور پروفسور نشده بود هم چنان می کوشید وردی به زیون بیاره.
لیلی در حالی که چوبدستیشو آماده ی اجرای ورد دیگری نگه داشته بود گفت: چی شد شارلوت؟ چرا دیگه ورد نمیگی؟ اشکال نداره نگو ، من میگم.
حرکت دایره ای شکلی به چوبدستیش داد و فریاد زد: وین انمی !
نور طلایی رنگی از نوک چوبدستی لیلی خارج شد و به سمت شارلوت رفت. ورد به وسط قفسه ی سینه ی شارلوت برخورد کرد و شروع کرد به رشد کردن.
گوشاش دراز شد ، موهاش بلند شد ، ناخناش بلند شد ، قلبش کشیده شد و خلاصه همه جاش شروع به رشد و بزرگ شدن کرد.
ملت: :O
بعد از غول شدن شارلوت پروفسور لوپسن که در حیرت بود به خودش اومد و رو به جیمی گفت: آقای پیکس ، آقای منگوری ( فامیل شارلوته
) رو ببر به درمونگاه. خیلی راحت درمان میشه. دوشیزه پاتر همراه من بیاین.
لیلی که هنوز از ورد خودش میخکوب شده بود متوجه حضور پروفسور و صحبت اون شده بود گفت: بله پروفسور؟
پروفسور لوپین: دنبال من بیاین دوشیزه پاتر. آقای جیمی ببرش دیگه.
جیمی به همراه شارلوت یه مست درمونگاه رفت. رشد شارلوت هنوز متوقف نشده بود و هر لحظه بزرگ تر می شد.
ساعتی بعد ، مکانی دیگر:
لیلی که از سویی نگران و از سویی خوش حال بود در کلاس طلسم ها و وردها نشسته بود. پروفسور لوپین بچه ها رو بیرون نگه داشته بود و دو تایی وارد کلاس شده بودن. عده ای از سوراخ در درون کلاس را نگاه می کردند.
بالاخره بعد از 5 دقیقه سکوت پروفسور لوپین با شادی شروع به صحبت کرد:
- لیلی ( از اون جایی که این دو نفر همو می شناسن در بیرون از جمع خودمونی میشن ) اون وردو از کجا یاد گرفتی؟
لیلی که نمی دانست باید خوش حال باشد یا غمگین به حالت معمولی گفت: از هیچ جا. همین جوری دو چیزو پروندم بیرون تدی.
- اون دو چیزو بگو.
- از اونجایی که به پیروزی فکر می کردم ، به زبان لاتین گفتم win که به معنای پیروزیه. چون این وردو برای دشمنم می گفتم در ادامه گفتم enemy که همون معنای دشمنو داره. به طور کلی برای پیروزی بر دشمن این کلمه رو گفتم که شانسی ورد شد. چه طور مگه!
تدوی با خوش حالی گفت: وای لیلی من باید تو رو پیش خودم استخدام کنم. از این به بعد یک روز در میون میای به دفتر من و با استفاده از همین مغزت ورد می سازی تا من کتابمو کامل کامل کنم. باشه؟
- اما آخه...
- اگه این کارو نکنی مجازات میشی و اطلاع میدم به مدیر.
لیلی به ناچار گفت: باشه باشه حتما میام.
- پس برو که کلاس دیر شد.
- ممنون. خداحافظ برای فعلا.
و با خوش حالی از کلاس خارج شد و همراه لونا و آریانا و هدویگ از میون افرادی که پشت در منتظر شروع کلاس بودن گذشت و با لبخندی که بر لب داشت تعجب اونا رو بیشتر بر انگیخت. هر چهار نفر به سمت درمانگاه رفتند و لیلی تمام ماجرا رو برای اونا تعریف کرد.
*********************************************
شارلوتو انتخاب کردم چون نخواستم از یه اسمی استفاده کنم که تو سایت باشه و یا شخصیت توی کتاب باشه. مشق دومم خود به خود توش بود دیگه.
در یک رول (طنز یا جدی) راجع به اجرای یک طلسم بنویسید و اثرات آن را روی قربانی توضیح دهید.
جیمی و لیلی در راهروهای هاگوارتز در حال حرکت به سمت آشپزخانه بودند. هدویگ دم در آشپزخانه با آن ها قرار گذاشته بود. لیلی در خیالات خود رو به جیمی گفت:
- فقط این شارلوتو ببینم می دونم چی کارش کنم.
جیمی که می دانست در پایان لیلی می خواهد بحث جنگیدن با او را در میان بکشد گفت: حالا چی شده یاد اون افتادی؟ اون که خیلی وقته دیگه کاریتون نداشته.
- آخه دیروز که من و هدویگ داشتیم راه می رفتیم شنیدیم دوستاش چی می گفتن.
جیمی با تعجب گفت: چی می گفتن؟
لیلی با خوش حالی گفت: یکیشون از اون یکی پرسید شارلوت کجاست. اون یکیم جواب داد « چون زمان رفتن به هاگزمید نزدیک شده توی تالار داره مقدمه برای جنگ با لیلی و هدویگ به خصوص لیلیو می کشه. اون میگه این بهترین فرصته »
جیمی: خب تو هم کاری کن که با اون تو هاگزمید رو به رو نشی!
لیلی: نمی خوایم مثل ترسوها ازش فرار کنیم.
جیمی: اون که نمی دونه شماها فهمیدین.
لیلی: به فرضم که حرف تو درست باشه ، من از کجا باید بدونم اون کجاست و کجا میره تا من جلوش سبز نشم؟
جیمی در افکارش به دنبال پاسخی برای این سوال گشت و بعد از پیدا نکردن پاسخ گفت: هر کار می خوای بکن.
در همان لحظه به آشپزخانه رسیدند و هدویگ را در حال خروج از آشپزخانه دیدند.
هدویگ: سلام دوباره.
هدویگ با مشاهده ی چهره ی لیلی گفت: شارلوتو دیدی؟
لیلی آهی کشید و گفت: ای کاش می دیدمش.
هدویگ: ایشالا. بدوین بریم کتابخونه که کلی تکلیف داریم ، از کجا معلوم شاید تو راه دیدیمش.
جیمی ، لیلی و هدویگ به سمت کتابخانه راه افتادند؛ در راه لونا و آریانا رو دیدند.
لونا نفس نفس زنان گفت: لیلی ... مژدگانی بده!
آریانا با خوش حالی گفت: شارلوتو پیدا کردیم.
صورت جیمی از ناراحتی سرخ شد. اون هیچ وقت دوست نداشت با کسی دعوا کند.
لیلی که از هیجان بالا و پایین می پرید گفت: زود باشین بگین ببینم اون کجاست؟
لونا که هنوز نفس نفس می زد گفت: اون داره ... میره به کلاس پیش ... پیشگویی. بلافاصله بعد از بیرون اومدن ... از کلاس ورد ها فهمیدم ... ولی هرچی دنبالت گشتم پیدات نکردم ... زود باش بریم.
برقی در چشمان لیلی درخشید و با حس انتقام به سمت کلاس وردها حرکت کرد. در راه در مورد شارلوت صحبت کردند.
لیلی در حالی که مشت هایش را در هوا تکان می داد گفت: آماده باشین برای حمله.
جیمی: لیلی ولش کن. می خوای خودتو تو دردسر بندازی؟
هدویگ: جیمی یه کم خجالت بکش. لا اقل یه کوچولو خجالت بکش ، ناسلامتی تو پسریا به جای کمک میای این حرفا رو می زنی!
جیمی: من حاضرم با شما بیام دعوا کنم اما وقتی راه حل دیگه ای هم هست چرا باید این کارو انجام بدیم؟
لونا ، آریانا ، لیلی و هدویگ یک صدا گفتند: چه راه حلی؟!
جیمی که پشیمون شده بود از حرفش و توش مونده بود با کمی فکر گفت: این دیگه ... با خودتونه!
لیلی: باشه ، اما اگه تیکه انداخت دست به کار میشیم.
هدویگ حرف لیلی را کامل کرد: به همراه تو.
جیمی آهی کشید و گفت: چاره ی دیگه ای هم دارم.
لیلی: پس خودتو برای نبرد آماده کن!
جیمی: چه طوری؟!
هدویگ حیرت زده گفت: وا جیمی ... فکر کنم خل شده باشیا! امروز چیز بدی نخوردی؟
لیلی: مشتاتو آماده کن.
با این حرف جیمی از تعجب شاخ در آورد ( نا سلامتی لونا ، آریانا ، لیلی و هدویگ ساحره بودند ، جادوگرا هم نمیان به روش مشنگی بجنگن چه برسه به ساحره ها! ) و گفت: حالا چرا مشتمو آماده کنم؟
چوبدستیش را بیرون آورد و ادامه داد: چوبدستیمو آماده می کنم. بهتر نیست؟
با دیدن قیافه ی اون چهار نفر اضافه کرد: این طوری بیشتر می ترسه. راست میگم آخه اون خیلی زورش زیاده اما جادوگریش چندان تعریفی نداره!
چهار نفری نگاهی به هم انداختند و به نشانه ی موافقت سرشان را تکان دادند ؛ چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند و آماده برای نبرد شدند چون مطمئن بودند که چنین جادوگر خیکی حتما تیکه می اندازه.
جیمی که خیالش راحت شده بود به دنبال اونا و چوبدستی به دست به سمت کلاس راه افتاد. از اون جایی که جیمی حس ششم داشت احساس بدی نسبت به این ماجرا داشت. با دیدن شارلوت در راهروهای کلاس وردها احساس بدتری پیدا کرد.
جلوی کلاس وردها همدیگه رو جادو کنن؟! در کمال احمقیه این کار. اگه پروفسور لوپین سر برسه چی؟!
در همین حال که جیمی در افکار خود غوطه ور یود اون چهار نفر به شارلوت که دور از دوستانش بود حمله ور شده بودن. هر کس هر وردی به ذهنش می رسید می گفت. بعد از چهار دقیقه رد و بدل وردها و در خواب و خیال بودن جیمی پروفسور لوپین سر رسید و اونا رو دید.
لونا ، آریانا ، هدویگ ، جیمی ( که تازه از خواب و خیال بیرون اومده بود ) و شارلوت متوجه سر رسیدن پروفسور لوپین شدن به همین دلیل دیگه ورد رد و بدل نکردن. اما لیلی که متوجه حضور پروفسور نشده بود هم چنان می کوشید وردی به زیون بیاره.
لیلی در حالی که چوبدستیشو آماده ی اجرای ورد دیگری نگه داشته بود گفت: چی شد شارلوت؟ چرا دیگه ورد نمیگی؟ اشکال نداره نگو ، من میگم.
حرکت دایره ای شکلی به چوبدستیش داد و فریاد زد: وین انمی !
نور طلایی رنگی از نوک چوبدستی لیلی خارج شد و به سمت شارلوت رفت. ورد به وسط قفسه ی سینه ی شارلوت برخورد کرد و شروع کرد به رشد کردن.
گوشاش دراز شد ، موهاش بلند شد ، ناخناش بلند شد ، قلبش کشیده شد و خلاصه همه جاش شروع به رشد و بزرگ شدن کرد.
ملت: :O
بعد از غول شدن شارلوت پروفسور لوپسن که در حیرت بود به خودش اومد و رو به جیمی گفت: آقای پیکس ، آقای منگوری ( فامیل شارلوته
) رو ببر به درمونگاه. خیلی راحت درمان میشه. دوشیزه پاتر همراه من بیاین.لیلی که هنوز از ورد خودش میخکوب شده بود متوجه حضور پروفسور و صحبت اون شده بود گفت: بله پروفسور؟
پروفسور لوپین: دنبال من بیاین دوشیزه پاتر. آقای جیمی ببرش دیگه.
جیمی به همراه شارلوت یه مست درمونگاه رفت. رشد شارلوت هنوز متوقف نشده بود و هر لحظه بزرگ تر می شد.
ساعتی بعد ، مکانی دیگر:
لیلی که از سویی نگران و از سویی خوش حال بود در کلاس طلسم ها و وردها نشسته بود. پروفسور لوپین بچه ها رو بیرون نگه داشته بود و دو تایی وارد کلاس شده بودن. عده ای از سوراخ در درون کلاس را نگاه می کردند.
بالاخره بعد از 5 دقیقه سکوت پروفسور لوپین با شادی شروع به صحبت کرد:
- لیلی ( از اون جایی که این دو نفر همو می شناسن در بیرون از جمع خودمونی میشن ) اون وردو از کجا یاد گرفتی؟
لیلی که نمی دانست باید خوش حال باشد یا غمگین به حالت معمولی گفت: از هیچ جا. همین جوری دو چیزو پروندم بیرون تدی.
- اون دو چیزو بگو.
- از اونجایی که به پیروزی فکر می کردم ، به زبان لاتین گفتم win که به معنای پیروزیه. چون این وردو برای دشمنم می گفتم در ادامه گفتم enemy که همون معنای دشمنو داره. به طور کلی برای پیروزی بر دشمن این کلمه رو گفتم که شانسی ورد شد. چه طور مگه!
تدوی با خوش حالی گفت: وای لیلی من باید تو رو پیش خودم استخدام کنم. از این به بعد یک روز در میون میای به دفتر من و با استفاده از همین مغزت ورد می سازی تا من کتابمو کامل کامل کنم. باشه؟
- اما آخه...
- اگه این کارو نکنی مجازات میشی و اطلاع میدم به مدیر.
لیلی به ناچار گفت: باشه باشه حتما میام.
- پس برو که کلاس دیر شد.
- ممنون. خداحافظ برای فعلا.
و با خوش حالی از کلاس خارج شد و همراه لونا و آریانا و هدویگ از میون افرادی که پشت در منتظر شروع کلاس بودن گذشت و با لبخندی که بر لب داشت تعجب اونا رو بیشتر بر انگیخت. هر چهار نفر به سمت درمانگاه رفتند و لیلی تمام ماجرا رو برای اونا تعریف کرد.
*********************************************
شارلوتو انتخاب کردم چون نخواستم از یه اسمی استفاده کنم که تو سایت باشه و یا شخصیت توی کتاب باشه. مشق دومم خود به خود توش بود دیگه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

در یک رول (طنز یا جدی) راجع به اجرای یک طلسم بنویسید و اثرات آن را روی قربانی توضیح دهید.(25 امتیاز( با رعایت سه شرط ذکر شده و حداکثر در یک پاراگراف وردی جدید اختراع کنید.( 5 امتیاز)
پیوز لبخندی به آراگوگ تحویل داد و گفت : « بورگین ! تو هیچ شانسی نداری پیتر ! تو فقط یک عنکبوتی آراگوگ
»
آراگوگ گفت : « پیوز ! یادت باشه من افسون روح قفل کن رو کشف کردم ! »
پیوز گفت : درسته ! آی سیکو !»
با خواندن ورد « آی سیکو » نور نارنجی مایل به یشمی خال خال پشمی
در اتاق تاریک درخشید. دیوار های سفید سنگی و کف سنگی اتاق نمایان شد. اتاقی کوچک که جز چند قاب عکس جادوگران به دیوار هایش و چند تار عنکبوت چیزی اطرافش نبود.
نور نارنجی مایل به یشمی خال خال پشمی به سمت اراگوگ حجوم برد و مستقیم وسط پیشانی آراگوگ خورد ...
فلش بک (تکلیف دوم)
پیوز داشت طول اتاق را قدم نمیزد ، داشت پرواز می کرد و سرش پایین بود ، به فکر فرو رفته بود. چه طلسمی بود که می توانست اراگوگ را شپلخ کند ؟
پیوز دائم با خودش تکرارا می کرد : « اون چیه ؟ طلسم چیه ؟ اون طلسم چیه ؟ حمییــــــــــــــــــــد !
»
سرانجام پیوز سرش را بلند کرد و با چشمانی که از خوشحالی می درخشید فریاد زد : « یافتم ! یافتم
»
پیوز سریع چوبدستی اش را برداشت و با خود گفت: « من به یک حرکت سریع و غافلگیرانه احتیاج دارم ! حرکتی که بتونه خشم و قدرت طلسم رو ثابت کنه ! »
سپس چوبدستی اش در دست فشرد و یک حرکت چرخشی سریع و در عین حال رو به جلو انجام داد و گفت : « خودشه ! این برای مبارزه با آراگوگ عالیه ! طلسمی که چشم هر موجودی رو در میاره !»
سپس تمام تمرکزش را روی در امدن چشم گذاشت ، چوبدستی اش را طبق برنامه حرکت داد و بهترین کلماتی را که می توانست به زبان آورد : « آی سیکو ! » (آی در انگلیسی به معنی چشم و سیکو در لاتین به معنی بیرون بودن است ! )
نوری که از چوبدستی پیوز خارج شده بود به مغز سوسکی خورد که روبرویش داشت باله می رقصید
و چشم های سوسک به سمت پیوز پرت شد !
پایان فلش بک
نور نارنجی مایل به یشمی خال خال پشمی به سمت اراگوگ حجوم برد و مستقیم وسط پیشانی آراگوگ خورد و با عث شد او مقداری به عقب پرتاب شود. در مکانی که قبلا آراگوگ قرار داشت ، حالا هشت چشم سیاه و گرد افتاده بود و اراگوگ در حالی که خون از صورتش جاری بود داشت دنبال چشمانش می گشت ! پیوز داشت با چشم های تیله بازی می کرد و زیر لب شعر می خواند : « آراگوگ سولاخ شد ! مبارکه ایشالا ! هافلپاف گولاخ شد ! مبارکه ایشالا ! تکلیف من باحاله ، استاد بهم میده سی ! پست من چه شاخ شد ! مبارکه ایشالا »
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
با اجازه استاد دو تا تکلیف رو مخلوط کردیم معجون که ملاحظه می کنید در اومد
»
آراگوگ گفت : « پیوز ! یادت باشه من افسون روح قفل کن رو کشف کردم ! »
پیوز گفت : درسته ! آی سیکو !»
با خواندن ورد « آی سیکو » نور نارنجی مایل به یشمی خال خال پشمی
در اتاق تاریک درخشید. دیوار های سفید سنگی و کف سنگی اتاق نمایان شد. اتاقی کوچک که جز چند قاب عکس جادوگران به دیوار هایش و چند تار عنکبوت چیزی اطرافش نبود.
نور نارنجی مایل به یشمی خال خال پشمی به سمت اراگوگ حجوم برد و مستقیم وسط پیشانی آراگوگ خورد ...
فلش بک (تکلیف دوم)
پیوز داشت طول اتاق را قدم نمیزد ، داشت پرواز می کرد و سرش پایین بود ، به فکر فرو رفته بود. چه طلسمی بود که می توانست اراگوگ را شپلخ کند ؟
پیوز دائم با خودش تکرارا می کرد : « اون چیه ؟ طلسم چیه ؟ اون طلسم چیه ؟ حمییــــــــــــــــــــد !
»
سرانجام پیوز سرش را بلند کرد و با چشمانی که از خوشحالی می درخشید فریاد زد : « یافتم ! یافتم
»
پیوز سریع چوبدستی اش را برداشت و با خود گفت: « من به یک حرکت سریع و غافلگیرانه احتیاج دارم ! حرکتی که بتونه خشم و قدرت طلسم رو ثابت کنه ! »
سپس چوبدستی اش در دست فشرد و یک حرکت چرخشی سریع و در عین حال رو به جلو انجام داد و گفت : « خودشه ! این برای مبارزه با آراگوگ عالیه ! طلسمی که چشم هر موجودی رو در میاره !»
سپس تمام تمرکزش را روی در امدن چشم گذاشت ، چوبدستی اش را طبق برنامه حرکت داد و بهترین کلماتی را که می توانست به زبان آورد : « آی سیکو ! » (آی در انگلیسی به معنی چشم و سیکو در لاتین به معنی بیرون بودن است ! )
نوری که از چوبدستی پیوز خارج شده بود به مغز سوسکی خورد که روبرویش داشت باله می رقصید
و چشم های سوسک به سمت پیوز پرت شد !
پایان فلش بک
نور نارنجی مایل به یشمی خال خال پشمی به سمت اراگوگ حجوم برد و مستقیم وسط پیشانی آراگوگ خورد و با عث شد او مقداری به عقب پرتاب شود. در مکانی که قبلا آراگوگ قرار داشت ، حالا هشت چشم سیاه و گرد افتاده بود و اراگوگ در حالی که خون از صورتش جاری بود داشت دنبال چشمانش می گشت ! پیوز داشت با چشم های تیله بازی می کرد و زیر لب شعر می خواند : « آراگوگ سولاخ شد ! مبارکه ایشالا ! هافلپاف گولاخ شد ! مبارکه ایشالا ! تکلیف من باحاله ، استاد بهم میده سی ! پست من چه شاخ شد ! مبارکه ایشالا »
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
با اجازه استاد دو تا تکلیف رو مخلوط کردیم معجون که ملاحظه می کنید در اومد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/4/7 14:35:08
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج