لرد به بلا نگاهی کرد. در همین لحظه بارتی، به دراکو که مشغول تکمیل مقاله ی معجون سازی اش بود نگاهی کرد و زبانش را بیرون آورد. سپس با صدایی که بیشتر به جیغ شبیه بود پرسید:
- بابایی! چطوری این شکلی شدی؟ میشه یه کاری کنی منم این شکلی بشم؟
نارسیسا همزمان با تعجب به لرد سیاه و با محبت به بارتی خیره شد. بلا که ظاهرا" از این پارازیت بی موقع بارتی عصبانی شده بود غرید:
- بارتی! تو اگه خودتو بکشی هم شبیه یک سوم چهره ی قبلی ارباب نمیشی! البته آرزو بر جوانان عیب نیست!
بارتی با بغض رویش را برگرداند. لرد چشم غره ای به بلا رفت و با خونسردی گفت:
- مگه قیافه ی قبلی ارباب چه اشکالی داشت بلا؟ اتفاقا" چهره ی قبلیم خیلی بهتر بود و اینو همه میگن! ارباب فقط تنوع طلبه! روشن شد؟
بلاتریکس همچنان با شیفتگی به لرد خیره شده و به نظر می رسید که حتی یک کلمه از حرف های اورا نشنیده باشد. نارسیسا میل بافتنی اش را برداشت و به گوشه ای رفت و بعد در حالی که مورگانا مشغول تی کشیدن پله های ترقی بود رودولف با ناراحتی به لرد سیاه نگاه کرد و دستی به کلاهش کشید و با خود فکر کرد که حالا چه کسی می تواند اورا راهنمایی کند. سپس آهی کشید و گفت:
- ا.ر...ارباب.. حالا میشه برامون تعریف کنید که چطوری در اون چهرتون موهاتون ریخت؟ یعنی چه اتفاقی افتاد که اونطوری شد؟
لرد سیاه با خشم به رودولف نگاه کرد و موهای سیاهش را تکانی داد. سپس ژستی گرفت و از سالن خارج شد. بلا که تازه متوجه شده بود با خشم به رودولف چشم غره ای رفت و کروشیویی را به طرفش فرستاد. نارسیسا میل بافتنی هارا روی زمین انداخت و گفت:
- رودولف...رودولف...رودولف! تو به چه جراتی همچین چیزی رو پرسیدی؟ نگفتی ممکنه هممون رو با یک آوادا با این ساختمون یکسان کنه؟
- نارسیس...توکه نمی دونی...
بلا با چشم غره ای رودولف را ساکت کرد. چند دقیقه به نارسیسا خیره شد و بعد با صدایی که خشم در آن موج می زد پرسید:
- سه ثانیه وقت داری توضیح بدی.
رودولف آهی کشید و کلاهش را برداشت. سپس با صدایی که وحشت در آن موج می زد گفت:
- خب تو که دیده بودی موهام ریخته...می خواستم ببینم ارباب چطور شد که موهاش ریخت و بعدش چه درمان هایی کرد! می دونی من به کمک یه همدرد احتیاج دارم!
مورگانا پله های ترقی را رها کرد و اظهار نظر کرد:
- بلا میشه چوب دستیتو بذاری زمین؟ به گمونم باید بهش کمک کنیم.
اتاق لرد سیاه:
لرد با عصبانیت نجینی را به گوشه ای پرتاب کرد و روی تخت بزرگ و سبز رنگی که در گوشه ی اتاق قرار داشت نشست. دستانش را بهم مالید و خطاب به نجینی گفت:
- نجینی! به نظرت براشون تعریف کنم؟ ارباب احتیاج به یه نفر داره که براش همه چیو تعریف کنه.
- فیسیوی(آنیت؟)
- نه! ارباب به آنیت گفته که موهاش در یک جنگ بزرگ وقتی داشته یک غول بی شاخ و دم رو می کشته ریخته!
- دامبسوین؟( دامبل؟)
- اوه اون ریش دراز چی می فهمه؟ اون که یه عمری با پشمک هاش زندگی کرده.
-فنسمی( من؟)
- نخیر! همینم مونده با یه مار بشینم درد و دل کنم. این در شان ارباب نیست. هرچند تو از اون مرگخوارام خیلی بهتری اما الان احساس می کنم که باید باهاشون حرف بزنم و بگم که چرا موهام ریخته!
- بسیبتنسیبا! فییییییییییس! ( خلایق هرچه لایق!)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





)



)

ميگم بچم كجاست؟