پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

193
نفر همین الان آنلاین‌اند 98 نفر در «انجمن»
3 عضو 190 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

53 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

زندگی به سبک سیاه

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
خلاصه:

موهای رودولف در حال ریختن است.با به یاد آوردن کچلی لرد سیاه او به این فکر می افتد که از لرد درباره روشهای جلوگیری از ریزش مو سوال کند.
از طرفی لرد با ترکیب چند معجون باستانی صاحب چهره ای جوان و موهایی زیبا شده است.بلا و نارسیسا متوجه قضیه ریزش موی رودولف شده و قصد کمک به او را دارند.
لرد تصمیم میگیرد ماجرای کچل شدنش را برای مرگخواران تعریف کند.لرد به مرگخوارانش میگوید که موهایش بعد از دیدن خواب وحشتناکی(درباره جنگ با اژدها)ریخته است و از رودولف میپرسد چه خوابی دیده که باعث ریزش موهایش شده است.
-----------------------------------
-و درست در همون لحظه بلا دروباز کرد و با دیدن من که تا کمر زیر تخت بودم پرسید اون زیر چیکار میکنم.من وحشتزده بهش گفتم که فقط دنبال لنگه جورابم میگردم.ولی با نگاه مشکوکانه بلا متوجه شدم که حرفمو باور نکرده.دیشب تا صبح هی از ترس اینکه بلا بیدار بشه و زیر تخت رو نگاه کنه از خواب پریدم.شاید به خاطر این قضیه باشه.

بلا نگاه مخوفی به نشانه "بعدا با هم حرف میزنیم.حالا دیگه نوشیدنی کره ای میاری تو اتاق و زیر تخت قایم میکنی؟" به رودولف انداخت.
-ارباب به نظر من بذارین موهاش بریزه.حقشه.سزای کسی که چیزی از همسرش پنهان کنه همینه.خودم شخصا ترتیب بقیه موهاشو میدم.

بارتی از انتهای میز فریاد زد.
-به نظر من نصف موهای لوسیوسو بکاریم رو سرش.اینطوری هر دوشون نرمال میشن.

ایوان روزیه شامپوهای متعددی از جیب ردایش در آورده بود و در حال توضیح دادن خواص تک تک آنها به رودولف بود.

لرد دستی به موهای درخشانش کشید.
-خب.حالا که منم مو دارم و موهام از موهای همتون قشنگتره دیگه علاقه ای به کچل شدن شماها ندارم.برای همین بهتون دستور میدم از هر روشی که بلدین استفاده کنین تا رودولف موهاشو از دست نده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1398/03/29
آخرین ورود
جمعه 26 دی 1399 19:03
عضویت
1387/04/27
پست‌ها
516
*قدرت افعی*

اژدها از روی تخم بلند شد ، تام به طرفش دوید و همزمان چوبدستی خود را به سمت اژدها گرفت. ناگهان با وحشت سر جای خود خشکش زد: من که یادم رفته چه وردی رو باید می گفتم!!!

اژدها با خشم به او نزدیک و نزدیکتر می شد. دهان بزرگش را باز کرد و شعلۀ سوزانی را با تمام نیرو به سمت تام دمید. شعله های آتش همۀ بدن پسر جوان را در بر گرفتند و درمیان جیغ و سکته و فریادهای وحشت زدۀ دانش آموزان، در آتش سوخت.

تام ریدل با وحشت از خواب پرید. نگاهی به کتاب تاریخچۀ جام آتش که از دستش رها شده بود انداخت. برش داشت و به سمت در پرتابش کرد:
- احمقانه ترین خواب ممکن. من که عقدۀ قهرمانی ندارم. خودم می تونم همۀ دنیا رو عوض کنم.

ولی در دل اعتراف کرد:
- شکرت سالازار که مسابقۀ جام آتش دیگه برگزار نمیشه.

فردا صبح

با صدای فس و فوس نجینی از خواب بیدار شد. چشمانش را مالید و احساس خارش شدیدی روی سرش کرد. دست به سرش زد و سطح صاف آن را خاراند. کمی بعد... هان؟ چی شد؟ سطح صاف؟

از جا پرید و به سمت آینه دوید. تمام موهایش یکجا ریخته بودند. با حسرت به بالشش خیره شد که با خرمنی از موهای سیاه پوشانده شده بود. موهای سیاه و زیبایش.

بلافاصله موهایش را جمع و در صندوقچه ای پنهان کرد. نباید کم می آورد. نباید اعتراف میکرد که به خاطر خواب ترسناک دیشب موهایش را از دست داده. بعد ازاین به همه می گفت که شب پیش برای مبارزه با یک غول بی شاخ و دم هاگوارتز را ترک کرده و در مبارزه با او، کچل شده است.

پایان فلش بک

مرگخواران با دهانی باز به لرد سیاه چشم دوخته بودند. لرد سیاه با بی تفاوتی سرش را به گره زدن دم نجینی گرم کرد. کمی بعد، رو به رودولف کرد:
- راستشو بگو رودولف. تو دیشب چه خوابی دیدی که باعث شد موهات بریزن؟

رودولف با چهره ای سرخ سعی کرد انکار کند ولی با بالا رفتن چوبدستی بلا، مجبور به اعتراف شد:
- خوب، راستش... من خیلی گولاخم و از هیچی نمی ترسم. ولی دیشب وقتی یه گالون نوشیدنی کره ای رو از آنی مونی کش رفتم و بردم توی اتاق، برای اینکه بلا نفهمه توی اتاق چی آوردم، گذاشتمش زیر تخت و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/29 12:49:08
آخرین ورود
دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
عضویت
1386/07/24
پست‌ها
708
ولدمورت دستش را به اندازه ی پنج سانتی متر باز کرد و متوجه شد آن پنج سانت به اندازه ی یک چهارم چانه ی جدیدش نمیشود. سپس ، با اندازه ی درست مشغول خاراندن ِ زیر چانه اش شد.

- من ..

فلش بک


- تام! تام!
- بس کنید. برید بیرون! همین حالا، آوداکداورا که نمیتونم بزنم، اَه. گم شید!

صدای پسرهایی که دم در اتاقش بودند خاموش شد. یکی از آنها موهایی بور و بلند داشت. دماغش کوفته ای و قدش نسبتا" بلند بود. هر دوی آنها، لباس هایی بسیار زیبا به تن کرده بودند. هردو آنها روی لباس هایشان نام "تام ریدل" را با رنگ سبز فسفری نوشته بودند.

- تام، اگه دیر برسی دیگه راهِت نمیدن. مطمئن باشیم میای؟
- حالِت بد شه چی میشه؟

تام دستی زیر بالشتش کرد و زیر لب گفت:
- من خوبم، برید.

و سپس با رفتن آن دو پسر مار کوچک و کلفتی بیرون کشید.

در همین لحظه ، یک ساتور میاد افکار لرد رو بهم میزنه.

نجینی : فیــــــــــــــــــــــغ! (جیغ) سسم! (منم).. اَس...سسین ستاسین سوبیسا..! ( ببین چقدر جوون بودیما .)

ولدی با عصبانیت فریادی کشید، دستش را تا حلق در دهان نجینی فرو برد و زبون کوچیکه ی نجینی رو کند.

- مرتیکه بی شعور ِ کچل ِ عقده ای ِ مو ندیده ، زبون کوچیکه رو چی کار داری. مار بودنمونم ازمون گرفت!
- ! چَشم ببخشید.. بریم سر اصل مطلب.

ولدی دوباره دستش رو توی حلق نجینی برد و زبون کوچیکه اش رو سر جاش با تف (!) چسبوند.

- سسی. (مرسی!)
- خب.. اونجایی بودم که نجینی رو از زیر بالشت ..

درون فلش بک

- آه مار عزیزم.. من هر شب باتو صحبت میکنم. میدونی تو خیلی از راز های من رو میدونی! مطمئن هستم تو خیلی دوست خوبی برام هستی. من همیشه تنهام ، اما تو همیشه با منی. آه.. نجینی!

- فیسسسسسسس... ( تام تو خیلی رومانتیک هستی عزیزم. من هم رفیق نیمه راه نیستم، من تورو ترک نمیکنم. مطمئن باش من همیشه همینجا زیر این بالشت میمونم تا شب ها سرت رو بذاری اینجا و بخوابی. من هم تورو دوست دارم. حالا مثه یه پسر خوب پاشو برو لباساتو بپوش، برو که باید با شاخدم مجارستانی بجنگی! باریکلا پسر خوب.. راستی یادت نره مسفاک هم بزنی ها! موهات رو هم ژل بزن، نه که موهات خیلی زیباست.. )

* هِی میگن زبون مارها خیلی دشواره، بگو نه! اونوقت رون تو کتاب هفت زبون مارا صحبت میکنه!

تام :

.:: حیاط هاگوارتز ::.

صدای تشویق ها بالا گرفته بود. تام دائما" دستش را داخل موهایش فرو میبرد. آنها را به بالا تاب میداد و با هر بار انجام این حرکت ، سه دختر ردیف اول غش میکردند.

- و حالا ، به افتخار تام ریدل !
هوریس اسلاگهورن با تمام وجود شروع به دست زدن کرد و اینقدر ذوق مرگ شد که دوسه تا سکته هم زد. و وقتی تام ردای مدرسه اش رو در آورد، هوریس به جمع سه دختر ردیف اول پیوست و پخش زمین شد.

- تام! تام! تام! تام!
- این یک مبارزه ی واقعی است. قهرمان هاگوارتز، تام ریدل.. و شاخدم مجارستانی..

اژدها از روی تخم بلند شد ، تام به طرفش دوید و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
آخرین ورود
یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
عضویت
1386/02/20
پست‌ها
1540
×× قدرت افعی ××


ارباب لرد ولدمورت کبیر به آرامی دستش را روی تخت ستون کرد و از جایش بلند شد. نگاهی پر از معنی به نجینی انداخت که نجینی هیچ یک از معانی این نگاه را نفهمید و به سمت ارباب شیرجه رفت.
اما ارباب که حرفه ای تر از این ها بود، با دست راستش که خالی از هر وسیله ای بود او را به سمتی دیگر پرتاب کرد و به سرعت به سمت در اتاق شتافت.

راهرویی طولانی جلوی راهش بود و وقت برای فکر کردن زیاد. دیوار های کاشی شده ی اطرافش، صدای هر قدمی که بر میداشت را همچون صدای بمبی طنین انداز میکرد.
کمی خشم، کمی اندوه و کمی احساسات دیگر در درونش بود. اما به هیچکدام اجازه ی جلو آمدن نمیداد... تصمیمش را گرفته بود. راضی را که سالها در پشت آن سینه ی محزون نگه داشته بود را بالاخره باید فاش میکرد.

به انتهای راهرو رسیده بود. یکی از درهایی که جلویش قرار داشت را باز کرد و وارد شد. جمعیت انبوهی از مرگخواران در برابرش نشسته بودند و همه انتظار او را میکشیدند. با خشانت همیشگی جلو رفت و روی صندلیش نشست. اما به ناگاه صندلیش شکست و نقش بر زمین شد.
فریاد شادمانه ی مرگخواران بود که مانند بمبی منفجر شد. اما نگاه خشانت بار اربابشان دیگر مجالی برای خنده نمیداد... به کمک جادو صندلی ای ظاهر کرد و روی آن نشست. نگاهی دیگر به مرگخواران انداخت و لب به سخن گشود.

- میدونم که خیلی وقته همه ی شما منتظر این هستین که بفهمین موهای من در چهره ی قدیمیم چجوری ریخت. اما باید صبر می کردین. هر چیزی وقتی و هر چیز دیگری مکانی دارد اما بالاخره وقت اون رسیده که این ماجرا برای شما فاش بشه.

بلاتریکس که کنار ارباب نشسته بود، از سر ذوق شروع به کف زدن کرد و چندی دیگر از مرگخواران با او همراه شدند. اما ارباب هنوز خشانت قدیم را در پس این چهره ی زیبا و دل فریب نگاه داشته بود. با کمی بد خلقی روی میز کوبید و فریاد زد: اگه میخواین ماجرا رو بشنوین. باید ساکت شین... کروشیو به همتون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
جمعه 28 اسفند 1394 19:29
عضویت
1387/05/21
پست‌ها
705
- البته که خودتونین.

لرد به بلا نگاهی کرد. در همین لحظه بارتی، به دراکو که مشغول تکمیل مقاله ی معجون سازی اش بود نگاهی کرد و زبانش را بیرون آورد. سپس با صدایی که بیشتر به جیغ شبیه بود پرسید:
- بابایی! چطوری این شکلی شدی؟ میشه یه کاری کنی منم این شکلی بشم؟

نارسیسا همزمان با تعجب به لرد سیاه و با محبت به بارتی خیره شد. بلا که ظاهرا" از این پارازیت بی موقع بارتی عصبانی شده بود غرید:
- بارتی! تو اگه خودتو بکشی هم شبیه یک سوم چهره ی قبلی ارباب نمیشی! البته آرزو بر جوانان عیب نیست!

بارتی با بغض رویش را برگرداند. لرد چشم غره ای به بلا رفت و با خونسردی گفت:
- مگه قیافه ی قبلی ارباب چه اشکالی داشت بلا؟ اتفاقا" چهره ی قبلیم خیلی بهتر بود و اینو همه میگن! ارباب فقط تنوع طلبه! روشن شد؟

بلاتریکس همچنان با شیفتگی به لرد خیره شده و به نظر می رسید که حتی یک کلمه از حرف های اورا نشنیده باشد. نارسیسا میل بافتنی اش را برداشت و به گوشه ای رفت و بعد در حالی که مورگانا مشغول تی کشیدن پله های ترقی بود رودولف با ناراحتی به لرد سیاه نگاه کرد و دستی به کلاهش کشید و با خود فکر کرد که حالا چه کسی می تواند اورا راهنمایی کند. سپس آهی کشید و گفت:
- ا.ر...ارباب.. حالا میشه برامون تعریف کنید که چطوری در اون چهرتون موهاتون ریخت؟ یعنی چه اتفاقی افتاد که اونطوری شد؟

لرد سیاه با خشم به رودولف نگاه کرد و موهای سیاهش را تکانی داد. سپس ژستی گرفت و از سالن خارج شد. بلا که تازه متوجه شده بود با خشم به رودولف چشم غره ای رفت و کروشیویی را به طرفش فرستاد. نارسیسا میل بافتنی هارا روی زمین انداخت و گفت:
- رودولف...رودولف...رودولف! تو به چه جراتی همچین چیزی رو پرسیدی؟ نگفتی ممکنه هممون رو با یک آوادا با این ساختمون یکسان کنه؟

- نارسیس...توکه نمی دونی...

بلا با چشم غره ای رودولف را ساکت کرد. چند دقیقه به نارسیسا خیره شد و بعد با صدایی که خشم در آن موج می زد پرسید:
- سه ثانیه وقت داری توضیح بدی.

رودولف آهی کشید و کلاهش را برداشت. سپس با صدایی که وحشت در آن موج می زد گفت:
- خب تو که دیده بودی موهام ریخته...می خواستم ببینم ارباب چطور شد که موهاش ریخت و بعدش چه درمان هایی کرد! می دونی من به کمک یه همدرد احتیاج دارم!

مورگانا پله های ترقی را رها کرد و اظهار نظر کرد:
- بلا میشه چوب دستیتو بذاری زمین؟ به گمونم باید بهش کمک کنیم.


اتاق لرد سیاه:

لرد با عصبانیت نجینی را به گوشه ای پرتاب کرد و روی تخت بزرگ و سبز رنگی که در گوشه ی اتاق قرار داشت نشست. دستانش را بهم مالید و خطاب به نجینی گفت:
- نجینی! به نظرت براشون تعریف کنم؟ ارباب احتیاج به یه نفر داره که براش همه چیو تعریف کنه.

- فیسیوی(آنیت؟)

- نه! ارباب به آنیت گفته که موهاش در یک جنگ بزرگ وقتی داشته یک غول بی شاخ و دم رو می کشته ریخته!

- دامبسوین؟( دامبل؟)

- اوه اون ریش دراز چی می فهمه؟ اون که یه عمری با پشمک هاش زندگی کرده.

-فنسمی( من؟)

- نخیر! همینم مونده با یه مار بشینم درد و دل کنم. این در شان ارباب نیست. هرچند تو از اون مرگخوارام خیلی بهتری اما الان احساس می کنم که باید باهاشون حرف بزنم و بگم که چرا موهام ریخته!

- بسیبتنسیبا! فییییییییییس! ( خلایق هرچه لایق!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
آخرین ورود
سه‌شنبه 10 شهریور 1388 05:34
عضویت
1388/01/13
پست‌ها
63
در شب همان روز ...

لرد سیاه در حال بحث کردن با نجینی به زبان ماری در مورد یکی از تابلوهای بر روی دیوار:
.فششش فشوش سسسوش سسس (وقتی می گم این سبک مال سال 1800 نگو نه.روی حرف من حرف نزن.

_فس فوس فیس(کچلی مثل تو از هنر چی می دونه)؟

_فسوس سیسیسیس سیی(نه تو خیلی مو داری)؟

_فاسیس سسسوس سوسوسش(تن منو باید پولک بپوشونه که پوشونده.بحث کافیه رودولف از بعد صبحانمون همش دنبال ماست.من باید بگم تذکر بده)؟!

لرد سرش را بر گرداند و ناراحتیشو سر رودولف خالی کرد: کروشیو رودولف واسه ی چی ارباب رو دنبال می کنی؟

_برای هیچی ارباب من...

_به اربابت دروغ می گی چه چیزیو از اربابت پنهان می کنی؟قضیه ی اون کلاهت چی ؟ کروشیو کروشیو کروشیو.

وقتی رودولف بر اثر کروشیوهای لرد بر زمین افتاد و کلاهش هم از سرش در آمد و لرد و نجینی قسمت طاس شده ی سرش را دیدند.

رودولف به پای ارباب افتاد و التماس کرد: ارباب مو هام ... موهام همشون دارن با هم می ریزن. اگر بلا بفهمه...

_ اگر بلا بفهمه بهت افتخار می کنه . برای این که خواستی مثل اربابت بشی تا آخر امشب کروشیو نمی کنمت و بهت کمک می کنم و به کارت سرعت میدم"شد " (بریز) حالا شد . برو به بلا خودتو نشون بده و بیا نتیجه رو بگو .البته خودم می دونم.

و به همراه نجینی به طرف اتاقش راهی شدند؛رودولف هم که همانند لرد حتی یک تار مو هم بر سر نداشت نا چار به طرف آشپز خانه (جایی که بلا بود) رفت.

دقایقی بعد...

_آوداکاداورا... هر چقدر هم فرار کنی فایده نداره نه پول داری ،نه خوب زیر کروشیو هام درد می کشی ، نه استعداد در جادو داری ، قیافه هم که ....

رودلف هم از فرصت استفاده کرد و خودش رو به تنها جایی که از دست بلا در امان بود رساند .

لحظاتی بعد اتاق لرد...

کروشیو بلای بد مگر این مدل چشه ؟! چرا بی خودی ایراد می گیری؟چقدر بد سلیقه ای؟هر دو تا تون برین بیرون . هیچ کدومتون اجازه ی کشتن همدیگر رو ندارین.فردا صبح تکلیفتون رو روشن می کنم.

بلا و رودولف هر دو از اتاق ارباب بیرون رفتند. (البته وقتی از راهروی روبروی اتاق ارباب خارج شدند صدای جیغ رودولف همه ی خانه رو فرا گرفت.)

لرد سیاه در آینه ی تمام قدش خودش را از زوایای متفاوت نگاه کرد. مگر قیافه و تیپش چه عیبی داشت؟

نجینی :فس فس فس فشش ششییس(نکنه واقعا فکر کردی یک مدلی)؟

_فسسسش فاسسس فوسس (مگر چه ایرادی در من می بینی)؟

_فاسیسسس ساسسس سسیسس( اولا پیر شدی دوما بعد از این همه وردی که بر روی روحت و خودت انجام دادی می خواستی الان قیافت خوش تیپ ترین مرد جهان می شد )؟

لرد سیاه از اتاق خارج شد و در اتاق را پشت سرش کوبید.(به خاطر افسون هایی که از قبل بر روی جایی که می خواست برود گذاشته بود و هم چون می خواست سر راهش یکی از مرگخوار ها را گیر بیاورد خودش را غیب نگرد و پیاده به راه افتاد.)بر سر راه با گلگومات روبرو شد و بعد از کروشیو کردنش بهش دستور داد دنبالش بیاد.او و گلگومات هر دو به طرف قسمت پایین خانه ی ریدل رفتند.در زیر زمین لرد در حالی که به پاتیلی بزرگ اشاره می کرد گفت:گلگو تو این پاتیل رو تمیز می کنی و بعد اون رو وسط حیاط می گذاری و از پیشش تکون نمی خوری.

و بعد در حالی که گلگومات داشت دستورات را مرور می کرد و حواسش نبود ،لرد از در مخفی خارج شد و باز پله ها را به طرف پایین طی کرد تا به اتاق مخفی پایین خانه ی ریدل رسید؛در آنجا همه ی وسایل قدیمی مربوط به دوران قبل از لرد شدن لرد سیاه قرار داشتند.

لرد به گوشه ای رفت و در صندوقچه ی بزرگی را باز کرد.از درونش کتابی باستانی را برداشت و ورق زد تا به صفحه ی مورد نظرش رسید .همین طور که در حال خواندن صفحات کتاب بود لبخندی بر صورتش نقش بست. بعد از چندین دقیقه لرد سرش را از توی کتاب در آورد و درون صندوقچه را زیرو رو کرد و صندوقچه ی شیشه ای و کوچکتری را بیرون آورد.

در درون صندوقچه تار موهای مشکی رنگ لرد بود که آن ها را بعد از ریختنشون در این صندوقچه نگهداری کرده بود. لرد صندوقچه و کتاب را برداشت و به زیر زمین برگشت.گلگومات هنوز در حال مرور دستورات بود. لرد در یک لحظه خودش گلگومات و پاتیل را غیب، و در وسط حیاط ظاهر کرد و بعد از تمیز کردن و تهیه ی وسایل (،یافتن آن ها از درون خانه بعد از چندین غیب و ظاهر شدن) کارش را شروع کرد...

فردا صبح ...

نجینی با صدای پاقی بیدار شد ولی به خودش زحمت نداد از جایش بلند شود و گفت:سیسوسسسسوس شیشیفیش (بعدا داستان کشت و کشتارتو می شنوم الان هنوز خوابم میآد.)

صدای خنده ی نا آشنا باعث شد نجینی از صورت افقی به حالت عمودی در آید و با دیدن فرد جدید جیغ بزند.

_سیسیسی(چه طوری خودت رو این طوری کردی)؟

_ساسسشیی (با ترکیب چند معجون باستانی) .

لحظه ای بعد همه ی مرگخواران در اتاق لرد به خاطر جیغ نجینی ظاهر شدند (چون می دانستند این جیغ به خاطر کروشیو و یا تنبیهی از طرف ارباب نیست.)و همگی با دیدن چهره ی جوان شده ی لرد (البته با چشمانی مشکی که دارای رگه های سرخ است) در جا خشکشون زد.

بعد از چند ثانیه نارسیسا:ار..ارباب؟خودتونین؟

بلا :البته که خودتونین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1388/1/21 9:29:41
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1388/1/21 9:33:15
این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
ملت محفلی در حلقه محاصره مدیران خونخوار!جادوگران گرفتار شده بودند.

هری پاتر به آرامی از جمع محفلی ها جدا شد و به مدیران پیوست.
-خب...میبینین که همه چیز عوض شده.راههای زیادی برای بدست آوردن قدرت وجود داره.ظاهرا باید راهمونو از هم جدا کنیم.خیلی وقته که حس میکنم به آخر خط رسیدیم.

چشمان تیزبین تدی کم کم به تاریکی عادت کرد.اتاق جلسات سری مدیران.
-من نمیفهمم.ما معجون رو روی سر نجینی ریختیم.چرا اومدیم اینجا؟

دالاهوف نیشخندی زد.
-برای اینکه نجینی در اصل متعلق به ماست.فکر میکنین اون کچل قدرت رام کردن این هیولا رو داشت؟فکر میکنین کی نجینی رو بهش داد؟باید تعادل برقرار میشد.اون کچل بدون کمک این جونور نمیتونست کاری بکنه.

به دستور هری دست همه مدیران بطرف منو رفت.آنیتا چشمانش را با دستانش گرفت.قادر به دیدن این صحنه نبود.

و فریاد دردناک ملت محفلی در فضای خالی اتاق منعکس شد.

پایان سوژه
--------------------------------------------------------------
سوژه جدید

ساعت هفت صبح...میز صبحانه مرگخواران:

لرد سیاه روی صندلی مخصوصش نشست و مرگخواران بعد از سه بار تکرار شعار"یا مرگ یا لرد" شروع به صرف صبحانه کردند.

لرد سیاه بشقاب حاوی ژامبون را بطرف خودش کشید و چنگال سه مرگخوار در هوا بیحرکت ماند.
-رودولف این چه وضعیه؟تو هنوز یاد نگرفتی چطوری سر میز بشینی؟اون کلاه چیه رو سرت؟

رودولف با وحشت کلاهش را گرفت و آنرا تا روی چشمانش پایین کشید.
-ارباب من کمی سرما خوردم.خیلی ببخشید.این کلاه جلوی انتشار ویروس رو از طریق موهای سرم میگیره.ما که راضی نیستیم شما مریض بشین.

یک ساعت بعد:

رودولف وارد اتاقش شد.در را قفل کرد.جلوی آیینه رفت و به آرامی کلاه را برداشت.آه بلندی کشید.
-دارن میریزن.همشون.واقعا دارم کچل میشم.و نمیتونم جلوشو بگیرم.اگه بلا ببینه چی؟من چیکار باید بکنم؟

چشمش به عکس ترسناک لرد سیاه که بلا با اصرار در اتاق خوابشان زده بود افتاد.دریغ از یک تار مو...ناگهان جرقه ای در ذهنش زده شد.
-اربابم کچله!اون میتونه کمکم کنه.باید تحقیق کنم ببینم ارباب چطوری کچل شده.شاید بفهمم مشکل از کجاست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/09/07
آخرین ورود
یکشنبه 21 دی 1399 19:26
عضویت
1385/04/10
پست‌ها
805
منوی مدیریتی اش را بالا گرفت...

دامبل : ببینم با این میخوای چی کار کنی؟
هری : هووووووم بیبین داووووووش وحشتناک ترین کاری که این کچل میتونه انجام بده چیه؟
تدی : کروشیو
ریموس : آوداکداورا
جیمز : نسل کشی نهنگ ها
.
.
.

هری : خوبه خوبه!خوب حالا به نظر شما خطرناکترین کاری که من میتونم انجام بدم چیه؟
تدی : شاپالاق(منظور کشده یا سیلی هست)
جیمز : بهش بگی بی تربیت بوقی تسترال
آبر : آب دماغ بز بریزی رو سرش!
دامبل : ***************
جیمز : هیییییییییی!عمو دامبل بی ادب!

هری : آلبوس؟نوچ نوچ نوچ! خوب میدونین این دکمه که اینجاست چیه؟

ملت :
- این دکمه ای که همه کسایی که مث من آقا و با شخصیت هستن و مدیرن و اینا توی منوشون دارن.
آبر : ببخشید استاد ینی خانوما نمیتونن ازین داشته باشن؟
هری : آبر بوقی،چرا میتونن.

لحظه ای عله نگاه خشمگینی به آبر کرد اما ناگهان فکری به ذهنش شتافت.
- آها فهمیدم،برای یادگیری بهتر این دکمه رو روی آبر امتحان میکنیم،نظر مثبتت چیه عمو جون؟
- نظری ندارم
- بله ادامه میدیم،به این دکمه میگم بلاک،ینی لرد سیاه که سهله،ننه باباشمم همینطور،حتی اگه خود سالازارم بیاره من با یه تق کوچولو(افکت صدای کلیک) شوتش میکنم بیرون.در واقع برای ما نابودی سیاهی کاری نداره.

ملت دوباره :
دامبل : خوب بریم دیگه فهمیدین هری چی گفت؟
ملت : بـــــــــــــله!
در این میان آبرفورث به شدت ازین که هری از بلاک کردن او منصرف شده بود احساس سرور میکرد.
دامبل اول چند قطره از اون معجون رو توی یه بشر میریزه و بعد از چند بار اندازه گیری بالاخره اونو روی سر نجینی خالی میکنه...

چند مین بعد همه محفلیون توی یه فضای تاریک وایسادن و تنها نوری که به چشم میرسه از دوتا صفحه طلاییه که یکیش دست یه روحه و اونیکی دست یه مرد قد بلند.
- یوهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها آنتونین،بارون،همشونو بلاک کنین یو هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
تولد نقش
1398/03/29
آخرین ورود
جمعه 26 دی 1399 19:03
عضویت
1387/04/27
پست‌ها
516
یه خلاصۀ مجدد:

لرد سیاه در بچگی با روح جد بزرگش، سالازار اسلیترین پیمان می بنده که مشنگ ها رو آزار بده و جادوی سیاه رو به کار ببره و درعوض، سالازار بهش قول میه که قدرتمندش کنه و بهش راز هورکراکس رو هدیه بده.

سالها بعد، جیمز و تدی که برای تعمیر یویوی جیمز اشتباها وارد اتاق لرد سیاه شده بودن، معجونی رو پیدا می کنن که وقتی روی چیزی ریخته بشه، اونو به ساعت زمان تبدیل می کنه و به تعداد قطره های ریخته شده، زمان رو جلو و عقب می بره.

ننه آندرومیدا همراه با جیمز سیریوس به خانۀ ریدل فرستاده میشه تا نجینی رو بیاره و معجون روی نجینی (که متعلق به لرد سیاه هست) ریخته بشه و دامبلدور به گذشتۀ لرد سیاه سفر کنه و بفهمه در گذشته چه اتفاقی افتاده که باعث قدرتمند شدن لرد شده.

نجینی دور جیمز پیچیده میشه و ننه آندرو جیمز و نجینی رو داخل زنبیل خودش میذاره و میاره به محفل. هری پاتر هم سر می رسه و پسرش رو از دست نجینی نجات میده.

و حالا ادامۀ ماجرا:

*******

دامبلدور بي اعتنا به جيمز به سمت نجيني رفت و لبخندي حاكي از خوشحالي بر لبانش نقش بست. معجون را روی نجینی بالا برد ولی با صدای هری متوقف شد:
- میشه بدونم چیکار می خوای بکنی آلبوس؟ (هری هم از وقتی بزرگ شده دامبلدور رو به اسم کوچیک صدا می زنه. مث باباش جیمز!)

دامبلدور برای هری توضی داد که برای رفتن به گذشتۀ لرد سیاه چه نقشه ای کشیده ومی خواهد راز قدرت او را بفهمد. هری با بی حوصلگی حرف دامبلدور را قطع کرد:
- خوب حالا این همه زحمت می کشی بری به گذشتۀ ولدمورت تا فقط راز قدرتش رو بفهمی؟ چرا همون موقعی که بچه س نمی کشیش و جامعۀ جادوگری رو از دستش نجات نمیدی؟

دامبلدور با حیرت به هری خیره شد:
- ولی هری! ما سفیدیم. ما آدما رو نمی کشیم. راز پیروزی ما در عشق و محبت خلاصه میشه. چطور می تونیم کار سیاهی مث قتل یه آدم رو انجام بدیم؟ اونم قتل یه پسربچه؟

هری اصرار کرد:
- ولی با اینکار از کشته شدن یه عدۀ زیادی جلوگیری می کنیم. هم مردم مشنگ و هم جادوگرای بی گناه. هم محفلی ها و حتی همۀ مرگخوارا. یعنی در حقیقت دیگه مرگخواری به وجود نخواهد اومد که بخواد کشته بشه.

ریموس لوپین با حیرت به هری نگریست. باورش نمی شد که این همان هری سابق باشد:
- پس یه راست بگو با این قتل، یه هورکراکسم درست کنیم!!! هری! سیاهی همیشه هست. حالا ولدمورت نشد، یکی دیگه به جاش میاد. مهم اینه که ما بتونیم راه مبارزه با سیاهی رو یاد بگیریم و هروقت باهاش مواجه شدیم شکستش بدیم.

هری خندید:
- یعنی همۀ مشکل شما، نابود کردن سیاهیه؟

همه با صدای بلند تایید کردند. هری با همان خندۀ مرموز خود ادامه داد:
- خوب پس من راهشو بلدم! منم با خودتون ببرین تا بهتون نشون بدم چیکار می تونم بکنم.

جیمز سیریوس که نفسش جا آمده بود با ذوق زدگی از پاچۀ شلوار پدرش آویزان شد:
- چطوری بابایی؟ میشه بگی؟ میشه بگی؟

هری:
- هممم... می خوام سورپریزتون کنم پسرم.

- جیـــــــــــــ....

هری با عجله ادامه داد:
- ولی از سورپریز کردنتون منصرف شدم! ایناهاش. منو ببرین به بچگی ولدمورت تا با این فعالیتش رو متوقف کنم.

و منوی مدیریتی طلایی خودش را که به آرم زوپس مزین بود، بالا گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/16 23:38:38
تولد نقش
1398/03/29
آخرین ورود
جمعه 26 دی 1399 19:03
عضویت
1387/04/27
پست‌ها
516
درمیان باغی سرسبز فرود آمدند. ساختمانی ویلایی و شیک که به سبک معماری ایتالیایی ساخته شده بود، روبرویشان منظرۀ دلنواز و زیبایی را پدید آورده بود. همه گیج و مبهوت مانده بودند. مورگانا جلوتر رفت و به صورت ایگور چشم دوخت. چهره ای درنهایتِ سردی و بی احساسی، نمی شد هیچ اطلاعاتی از این چهره گرفت.

ایگور به راه افتاد و دیگران تعقیبش کردند. وارد ساختمان شدند. روبروی درب، تقویمی آویزان بر دیوار، خودنمایی می کرد. دهم ماه می سال 1945!

صدایی از آشپزخانه که سمت راست اهالی هاگوارتز قرار داشت شنیده شد:
- آدولف! بیا نهار حاضره.

مرد کوتاه قدی از پله های چوبی که با دقت روغنکاری شده بودند پایین می آمد. مردی با اندامی نسبتا فربه و سبیلی معروف. آدولف هیتلر!

مورگانا محکم دست بلاتریکس را چسبید. لونا زنوفیلیوس لاوگود با ناباوری به آدولف هیتلر نگاه میکرد و بالاخره طاقت نیاورد:
- این غیرممکنه! من درس ماگل شناسی رو با بالاترین نمره گذروندم و می دونم که طبق این تاریخی که روی تقویم نوشته، آدولف هیتلر باید ده روز پیش توی زیرزمین یه آپارتمان اونم توی برلین، به ضرب گلوله خودکشی کرده باشه. الان ده روز بعد مرگش اینجا چیکار می کنه؟ اصن اینجا کجاست؟ بهشت؟

ایگور به سردی تنها یک کلمه گفت:
- ورونا!

یعنی درحال حاضر، همگی ده روز بعد از مرگ هیتلر، وارد ویلایی در ورونا شده بودند و به هیتلر مرلین بیامرز زل زده بودند که برای شستن دست و رویش وارد دستشویی می شد. جل المرلین! با صدای ضربه ای که به در نواخته شد، همگی به پشت سر نگریستند. هیتلر از دستشویی صدا زد:
- اوا، عزیزم، یه نفر داره در میزنه.

بانویی از آشپزخانه خارج شد. از میان بدن های دانش آموزان هاگوارتز گذشت و در را گشود. مرد جوانی با چهرۀ سرد و جدی به اوا براون می نگریست. اوا براون با حیرت به مرد جوان خوشامد گفت:
- اوه، ایگور! چه عجب بعد از این همه سال به یاد پدرت افتادی؟ چه به موقع هم اومدی. نهار حاضره.

ایگور کارکاروف جوان معشوقۀ پدرش را کناری زد:
- کجاست؟

از میزان سردی صدای ایگور، مهره های پشت تمامی دانش آموزان لرزید. صدای او ترس را در دل هر شنونده ای القا میکرد. اوا براون از دیگران مستثنا نبود:
- داره دستاشو می شوره. چطور فهمیدی ما اینجاییم؟ همه مرگ من و آدولف رو باور کردن. همه فکر می کنن ما الان خاکستر شدیم و به باد رفتیم.

ایگور همچنان سرد، به زور لبخندی زد:
- من همه نیستم!

هیتلر از دستشویی خارج شد و به مرد جوان و قدبلند خیره شد. سردی نگاه و رفتار او، از ایگور کمتر نبود:
- اومدی اینجا چیکار؟ تو بودی که منو تشویق کردی به روسیه حمله کنم و همین باعث شکستم شد. چی از جونم می خوای؟

- من باعث شکستت شدم یا تو باعث سرافکندگی من؟ معجونی که برای غلبه بر سرما بهت دادم چیکار کردی؟ اورادی که برای ضدسرما کردن تجهیزات جنگی تو خوندم به چه کاری اومد؟ مگه نه اینکه ازشون بیش از اندازه و زودتر از موعد استفاده کردی و کارایی شون به محض عبور از لهستان از بین رفت؟ همۀ دوستانم که توی جادوی سیاه از من پایین ترن به من خندیدن! جامعۀ جادوگری به خاطر اینکه نتونستم پدرم رو برندۀ این جنگ کنم تحقیرم خواهد کرد. من شرم می کنم از اینکه بگم پدری مثل تو دارم.

آدولف هیتلر لبخندی موذیانه زد:
- پس ناچاری کمکم کنی تا دوباره قدرت رو به دست بگیرم. وگرنه به همه میگم که پدر تو هستم. درسته که اینطوری همه می فهمن که من زنده ام و دستگیر میشم ولی در اون صورت بازم ناچار میشی به من کمک کنی تا از زندان فرار کنم.

ایگور با خشم به هیتلر نگریست. دو مرد رخ در رخ هم ایستادند و مبارزه جویانه یکدیگر را برانداز کردند. ایگور به تلخی غرید:
- راه بهتری سراغ دارم. راهی که توش آدمی مث تو برام اینقدر دردسر درست نکنه.

هیتلر با تمسخر پرسید:
- چه راهی پسر عزیزم؟

- تو دیگه زنده نخواهی بود تا اون راه رو بفهمی.

چوبدستیش را کشید و به سمت پدرش گرفت:
- آوداکداورا!

صدای جیغ اوا براون همراه با نور سبز در سالن کوچک پیچید. ایگور رویش را به سمت زن جوان برگرداند و دوباره ورد را تلفظ کرد. کمی بعد، هر دو جسد را به صورت دو صخره تغییر شکل داد و در ورودی باغ قرار داد. همچنان که ویلا و باغ را ترک می کرد رو به سنگی که زمانی پدرش بود کرد:
- به همه میگم پدرم آلفرد هیچکاک بوده. هرچی باشه اون دیگه نمی تونه آبروی منو ببره چون نمی خواد اعتبار سینمایی خودش رو از بین ببره.

زمین و زمان چرخیدند و دانش آموزان از قدح سنگی به بیرون پرتاب شدند. با حیرت به ایگور نگاه می کردند که با همان چهرۀ سردی که در آغاز ماجرا داشت، کلاس را ترک می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/2 23:04:45

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.