جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مرداد 1385 00:11
نمایش جزئیات
آفلاین
برنامه سوم طوفان سبز
نویسنده:ایگور کارکاروف.
موضوغ:مثلا طنز.ولی در اصل چرت و پرت)

نمايش پخش فيلم " نيمه پنهان " و جلسه پرسش و پاسخ با دانشجويان مي باشد قرار است سركار خانم تهمينه ميلاني و البته هنرپيشه تواناي اين مرز و بوم سركار خانم كريمي هم حضور رساند بيرون محوطه سالن شلوغ شده عده زيادي دانشجو! براي ديدن فيلم شتافته اندوه چه جلسه پر باري بعد از ديدن فيلم شود: متصدي سالن:آقايان و خانها بفرماييد داخل لطفا اينجا جمع نشويد.) متصدي چند بار اين جمله را تكرار مي كند تا عاقبت دانشجويان كم كم وارد سالن مي شوند و سر جايشان مي نشينند فيلم هنوز شروع نشده ولي دانشجويان هورا مي كشند! سوت مي زنند ! تشويق ميكنند ! خداي من چه استقبالي از فيلم نديده !فيلم شروع مي شود هر نمايي كه از خانم كريمي پخش مي شود بعضي دانشجويان تشويق مي كنند بعضي ديگر ريز مي شوند به چهره انگار كه دنبال چيزي مي گردند بعضي ديگر.. بگذريم.. فيلم نما به نما و سكانس به سكانس پيش مي رود و همچنان بهره گيري از نما ها ي باز و بسته از كاراكتر فيلم اوه خداي من سركار خانم ميلاني چقدر از نماهاي بخصوص خوشش مي آيد البته الحق كه زيبا انجام داده بگذريم فيلم همچنان جلو مي رود نگاهي به اطراف مي اندازم اوه خداي من يه عده خوابيده اند اونطرف رو ببين طرف در عالم ناكجا آبا د سير مي كند عجيب تر اين ور سالن هست دانشجويان پسر و دختر گل مي گن و گل مي شنوندما كه نفهميديم چي مي گن شايد مي گفتند عجب فيلم قشنگ و پر محتوايي هست شايد هم مي گفتند ببين دانشجوي اول انقلاب چه جوري بود سامي ! بيا ما هم جراتمون رو زيادتر كنيم بشيم مثل كاركتر تو فيلم بعدش هم .... شايد هم مي گفتند ...بگذريم ....همين جور فيلم رو دنبال مي كنم تا ببينم آخرش مي تونم به يك جمع بندي برسم كه فيلم از مصاديق فيلم فارسي است يا نه با با فيلم خيلي كارش درستره ناسلامتي خانم ميلاني اونو ساخته مگه ميشه بد گفت اين همه جايزه پشتش خوابيده پس لابد از گروه الف است .... فيلم تمام مي شود دانشجويي كه خوابيده بود با روشن شدن چراغ سالن از خواب شبانگاهي بر مي خيزدو خميازه اي گران مي كشد و چون مي بيندديگران در حال تشويق هستند بلند مي شود و آنچنان تشويقي مي كند كه من يك لحظه به خود مي گويم فلاني نكند او را اشتباه رويت كردي نه حتما كسي را كه ديده اي مصداق خارجي ندارد او از منتقدين بنام بوده واي بر من كه در مورد او اشتباه نمودم و در مورد چه گوهري بد انديشيده ام بگذريم... اوه چه شده ناگهان سالن از صداي تشويق و هورا و سوت و دست به لرزه در امد چه شده آقاي رئيس جمهور تشريف فرما شده اند نه راستي اينجا جلسه پرسش و پاسخ بوده پس چه؟ اندگي آرام تر شدحال فهميدم كارگردان عظيم الشان تشريف فرما شده اند قدم رنجه فرمودند و براي پاسخ به سوالات مطروح در ذهن دانشجويان فرهيخته و هنر دوست ! تشريف فرما شده اند درود بر كارگردانان ارجمند اين مرز و بوم كه زحمت مي كشند و از " پله سي و نهم " به " يك بار براي هميشه " تشريف مي آورند اوه هنر مند فرهيخته اين مرز و بوم هم تشريف آورده اند " سركار خانم نيكي كريمي " فكر كنم صداهاي سوت و هورا مربوط حضور سركار خانم كريمي بود بگذريم ... جلسه ساكت مي شود متصدي : دانشجويان عزيز بفرمايند سوالاتشان را در كاغذ ياد داشت نمايندو به مسئولان تحويل دهند ... برگشتم ديدم دانشجوي خوابيده دارد سوال مي نويسد با خود گفتم وي چه مي تواند بنويسد ؟ شايد بخواهد يك سوال خصوصي نمايد و پاسخ آن را بگيرد و خوشحال باشد كه يك چيز خصوصي دانسته نه اين طور نمي شود فراموش كرده ام كه ايشان بسيار شان رفيعي دارند و... بگذريم يك دانشجو در سوال خود گفته است كه خانم تهمينه چرا فيلم خوب در طرح موضوع عمل نكرده است چرا فيلم هم به موضوع عشق پرداخته و هم سياست و در نتيجه گيري خوب عمل نكرده است ؟ خانم ميلاني : خدمت دانشجويان عزيزاول يك نكته اي را بگويم " اسم من تهمينه نيست بلكه بيتا است " دانشجويان هورا مي كشند و سوت مي زنند من نفهميدم هورا براي چه بود ؟ براي توضيح اين بود كه ايشان را دوستان نزديك و خانواده شان به اين نام صدا مي زنند يا بيان اينكه ايشان يك نام امروزي هم دارند ... بگذريم ... ايشان شروع به توضيح ميدهند و من هم خوب گوش مي كنم ولي از اينكه نتوانستم از توضيح ايشان چيزي بفهمم واقعا براي خودم متاسفم ....اين تاسف انجا بيشتر مي شود كه پس از پاسخ ايشان دانشجويان شروع به دست زدن و هورا كشيدن و سوت زدن كردند ( همچنان كه پس از هر پاسخي چنين مي نمودند ) حتما بسار پاسخ دقيقي بود و منتقد كش . يكي از دانشجويان از عشق سوال مي كند در اينجا كه تا آن زمان سركار خانم كريمي فقط مستمع بود و هر از چند گاهي تاييدي با اشاره سر و نظاره اي به سالن مي نمودند مهر سكوت را شكسته و بيان نمودند " بيتا اجازه بده من جواب اين پرسش را بدهم " خانم ميلاني هم شروع به پاسخ نمودند ... من همچنان به دقت به پرسش و پاسخ گوش مي دادم و همچنان ميزان تعجب من فراتر مي رفت . اوه يكي از دانشجويان سوال بسيار مهمي را در ارتباط با فيلم مطرح نمودند ايشان مي پرسد خانم كريمي شما چند سالتان است ؟ و سپس پاسخ خانم كريمي .... بگذريم .... جلسه رو به اتمام است و دانشجويان همچنان به تشويق مي پردازند و خانم ميلاني را مسرور و خجالت زده نمودند يكي از دانشجويان در جلوترين نقطه سالن نزديك سن ميكرفون را بر مي دارد و طرح سوال و انتقاد مي كند وي مي گويد : خانم ميلاني با اجازه من انتقاد دارم خانم ميلاني : بفرماييد دانشجو : مي خواستم بگويم كه اين فيلم بسيار بد پرداخته شده است بسيار موضوعي بي محتوا دارد اين فيلم از سياست هيچ چيز نمي داند اين فيلم سياست را در دو كلمه نشست در كافه و جمع شدن جند تا دختر و پسر خلاصه كرده اين فيلم بسيار بد است و من واقعا افسوس مي خورم كه چرا فيلمسازان ما اين چنين به فيلم سياسي مي پردازند در حالي كه از سياست هيچ چيز نمي دانند آيا سياست و آيا درگيري هاي اول انقلاب در همين دو يا چند سكانس كافه, پخش اعلاميه و وجود زهرا خانم خلاصه مي شود؟ به نظر من بازي خانم كريمي در اين فيلم به هدر رفته است ..... دانشجوي مزبور همچنان داشت انتقاد مي كرد و دانشجويان ديگر به اين انتقاد اعتراض البته ابتدائا اعتراض بعد تغيير رويه و هورا كشيدن !!!! خانم ميلاني كه تا آن زمان خوشحال و مسرور بودند چهر ه شان بسي غمگين و ناراحت گشت ايشان با همان حالتي كه به سر مي بردند و سعي در كنترل خويش داشتند شروع به پاسخ نمودند : ( در مورد زهرا خانم بايد بگويم او شخصيتي ساختگي نبود بلكه و جود خارجي داشت او از شخصيت هايي بود كه در محله ما زندگي مي كرد در اوايل انقلاب البته من مي خواستم بگويم در اوايل انقلاب از اين زهرا خانم ها زياد بوده ...... من از آنجايي كه روزنامه هاي زيادي را روزانه مطالعه مي كنم سعي مي كنم مطالب مهم آن را به خاطر داشته باشم خصوصا سخنراني ها و بيانات جناب دكتر سيد محمد خاتمي رياست جمهري عزيزمان را .... ) دانشجوي منتقد باز لب به سخن گشود و گفت به نظر من شما آدم سياسي هستيد ... خانم ميلاني صبرش و كنترلش از كف رفت و گفت ( البته مي دانم انتقاد سازنده است و لي نه هر انتقادي بهتر است شما لحن تان را صحيح تر نماييد من استنباطم از سخنان شما توهين مي باشد ... نه خير من آرتيست و آرشيتكت مي باشم سياسي نيستم .... ) ايشان كه انگار در محكمه از خويش دفاع مي كند ادامه داد ( البته مي دانم كه شما كارگردان خوبي هستيد !! چطور من را سياسي مي دانيد و..... متصدي وقت تمام است ؟! من كه همچنان داشتم به انتقادهاي دانشجو توجه مي نمودم با شنيدن وقت تمام است به ياد كات آخرين سكانس فيلم ميلاني و نيمه پنهان افتادم و با خود گفتم " شايد وقتي ديگر " فيلمي ديگر ساخته شود و چنين جلسه اي بر پا شود دانشجويان دختر و پسر به جلو رفته بودند تا از كار گردان و هنر پيشه محبوبشان امضا يادگاري بگيرند با خود گفتم بگذار تا اين دانشجوي منتقد را كه سالن را ميخكوب كرد را از نزديك ببينم . خداي من چه كسي را ديدم " همان دانشجوي خوابيده در طول فيلم " ديگر طاقت نياوردم و به سرعت جلسه را ترك كردم چرا كه اگر مي ايستادم مي بايست در صدد تهيه مقدمات ساخت فيلمي با عنوان " يك روز فراموش نشدني " بر مي آمدم . والسلام.

از اين كه اين سناريو را خوانديد و سرتان را درد اوردم معذرت مي خواهم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مرداد 1385 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
برنامه ی گلهای باغ بوق! استودیو

دوربین مجری برنامه کودک رو که آنیتاس نشون میده که دستش تا مچ توی دماغشه! آنیتا یه کم اون تو رو سرچ می کنه تا چشمش به دوربین میافته که داره پخش مستقیم می کنه!
آنیت به سرعت برق دستشو از توی دماغش بیرون میاره و میگه:به به به! سلام کوچولوهای توی خونه! سلام مامانا! سلام باباها! یه سلام گنده ی گنده به تمام بچه های خوب دنیا(مثلا لحنشو همین لحن لوس و ارزشی مجری رنگین کمان تصور کنین!) بحث امروزمون درباره ی اخلاق و زکاته! حالا می ریم به اتاق فرمان تا ببینیم که عمو پسته یا همون ادی ماکایه خودمون چه گزارشی تهیه کرده!
اتاق فرمان: هیچی!
آنیتا:یعنی چی هیچی؟! پخش می کنین یا به ددی بگم؟
اتاق فرمان(نکته:اتاق فرمان یه شخصه!نه یه اتاق!):باشه باب چرا می زنی؟


ادی(عمو پسته!):سلام دخترای گلم! خوبین؟! چه خبرا؟چیکار می کنین؟خوش می گذره؟بله؟!از اتاق فرمان به من اشاره می کنن که احوال پسرا رو نپرسیدم! خب حالا! به فرض که سلام. که چی؟ در هر حال، امروز می خوایم با یه دختر خانوم گل و سنبل و سیفید میفید مصاحبه کنیم که بسیار هم موفقه!اسمتون چیه دختر خانوم؟
دختره:الکسا بردلی هستم هشت ساله از تهران!
عمو:خب دختر قشنگم، نظر شما راجع به وزارت دراکو چیه؟!
الکسا:من اطلاعی ندارم! آنیتا که راضی بوده، ما هم راضی ایم به رضای اون!
دراک: آنیتا اسم مرلین رو شنیدم!
آنیت:نه! باز توهم زدی هانی!
دراک:آهان باشه!
عمو:خب عزیزم، نظر شما راجع به حذف شناسه شدن ققی چیه؟
الکسا:نمی دونم! کفیه که راضی بوده! ما هم به رضا راضی ایم!
عمو:خب الان چه حرفی واسه گفتن داری؟
الکسا:انرژی هسته ای حق مسلم ماست! مرگ بر ارزشی نویسی!
عمو: خب حالا آخرین حرفت رو به بچه های توی خونه بزن که جمع کنیم بریم سر خونه زندگیمون!
الکسا:هوووومک هیچی فقط یه مساله ای هستش که مدت هاست ذهن منو به خودش مشغول کرده! چرا وبمستر یا مدیر ساحره نداریم؟!!
عمو:اووووف الان میان می گیرنمون جمع کن بریم!
فراررررررررررررر

______
هوووم ببخشید اگه خیلی ارزشی بود من تا حالا زیاد خارج از تالار خودمون(ریون) پست نزدم سعی می کنم بهتر بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][siz
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مرداد 1385 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
برنامه دوم طوفان سبز.
نوسنده:ایگور کارکاروف
موضوع:نقدی بر جنگ لرد و دامبل(سیاهان و سفیدان)
------------------------------------------
ارزيابي ادعای اولين پيروزي محفل! در نبرد دو هفته‌اي با مرگ خواران.
--------------------------------------------------------------------------------
در حالي كه ارتش ققنوس تاكنون گمان مي‌كرد با تصرف ارتفاعات استراتژيك هاگزمید،ديدباني لرد و یارانش را براي هدف گرفتن خانه های محفلی ها را كور مي‌كند، امروز سیاهان با ارسال 90 علامت شوم بر اقصا نقاط جهان باطل بودن اين تصور محفل را نشان داد.
----------------------
خبرنگار ما در خانه ریدل و جاهای مختلف جهان گزارشی تهیه کرده.
بنابر اين گزارش،البوس تمامی ارتشی های خود را طي سه روز اخير را براي فتح نقطه استراتژيك خانه ریدل متمركز و آن را تصرف كرده است، اما در حالي كه دستگاه‌هاي تبليغاتي محفلی ها از پيشروي 6 مايلي (10 كيلومتري) در داخل حاك خانه ریدل خبر مي‌دهند، اطلاعات دقيق نظامي از نقشه‌هاي هوايي حاكي از آن است كه، ارتش ققنوس در منطقه دشت ریدل تنها به طول 3 كيلومتر و عمق 2 كيلومتر خاك لرد و ارتشش را اشغال كرده‌است.
-------------------------
موفقيت محفل در پايان دوازدهمين روز نبرد با يك گروه شبه‌نظامي مردمي در حالي است كه در تاريخ حملات محفلی ها به خانه ریدل،هميشه ارتش اين دسته در روزهاي اول تا رود کارکاروف پيشروي مي‌كرد و به سرعت به خانه لرد مي‌رسيد، اما اكنون به رغم گذشت قريب 2 هفته از آغاز حمله‌اش به جنوب دشت ریدل، با مقاومت كم‌نظير مرگ خواران هنوز در 2 كيلومتري مرز خود با سیاهان زمينگير شده و تا خانه لرد هم فاصله بسيار زيادي دارد.

مرز جنوبي سرزمين‌هاي جنوبی دست ریدل، رود کارکاروف، درياي مديترانه و منطقه بگمن، 4 ضلع مستطيلي را تشكيل مي‌دهند كه محفل در حملات خود عليه مرگ خواران در طول تاريخ، در گام اول آن را به تصرف درمي‌آورد، اما اكنون در ابتداي راه مانده است.

اين گزارش مي‌افزايد:مرگ خواران به زودی محفلی ها رو از جنوب دشت ریدل بیرون میکند.و امدگی دفاعی خود را بسی قوی تر میکند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: دوشنبه 2 مرداد 1385 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت های سپید ( ویژه ارتش سپید )



نام ماموریت : زاخاریاس اسمیت .(زاخی ) ، نابغه خاله باز



این جورابای من کوش ؟؟!!
- : اه ..داولیش توئم وقت گیر آوردیا !!! حالا نمی خواد جوراب بپوشی ...به خدا دیر میشه ها ... ..راس ساعت 11 باید دست بکار شیم ..اونوقت هنوز ...چی بگم آخه ..بابا بجنبید 5 دقیقه بیشتر وقت نداریما !!
آخ !!!!
وای خدا چی شد هپزیبا ؟
هیچی ..کلم خورد به این لبه ی تخت ...ا..اینهاش !! اینم از جورابای بوگندوی داولیش !!!
آخ جون !!! پیدا شد ...
داویلیش زود باش جورابتو بپوش بریم بچه ها منتظرنا ...
باشه ..باشه ..شما برین الان میام ..
باشه ما رفتیم چوبدستیت یادت نره ..چراغم خاموش کن ...
تق !!!!!!!
آنجلینا : دورنت ، هپزیبا معلوم هست کجایید ؟
هیس ..یواش حرف بزن . .هیچی بابا این داوی داش دنبال جورابش می گشت بعد ...
خب بریم !!!
اه ..یواش میگم حرف بزن ..
باشه !!!
ببینم این رزمرتا کوش ؟؟؟
هان ..نمیدونم هپزیبا جون..همینجا بودا ...
خیل خب ..بریم دیگه ..ببینم آرماندوئم اومده ؟
آره ..بریم ...
خش ..خش ..خش
خب خونه ی ریدل ها ..اوناها چراغشم روشنه ..بریم ..
باشه ...
..............
تق ..
دیوونه !!!!!!!!!!!
چیه دورنت چرا داد میزنی ؟
اه ..به نظرت ما الان شکل پریزادیم ؟؟؟؟
رونان :
آخ !!! اصلا حواسم نبود ..

......
آسمون برخلاف شبای دیگه امشب خیلی صاف و پرستارس ..انگار همه چیز داره با ما راه میاد برای اینکه ماموریتمون رو خوب انجام بدیم ..هومم ..اگه بارون میومد میشدیم پریزادهای لیچ آب با چمدانی در دست !!!!
آخ ...رزمرتا جون ..گفتی چمدون !!! اصلا حواسم نبود ...
بچه ها یکی باید بره چمدونو بیاره !!! ...رونان تو میری ؟ خواهش میکنم !!!!
باشه من میرم ...
وای مرسی ..بچه ها تا رونان برمیگرده ما باید خودمونو شکل پریزاد کنیم ...
- : هرگز !!!!!!!
داویلیش خودتو لوس نکن !! چرا مزخرف میگی ؟ یعنی چی هرگز ؟ باید هممون تبدیل به پریزاد بشیم !!!
آخه ...
وردشم اینه : دورنسو پورنسو ..
حالا زود همتون رو خودتون اجرا کنین ...
باشه ...
وای آرماندو چقدر ناز شدی !!! خدایا هپزیبا ؟!
آرماندو :
آنجلینا :
خب بچه ها همه حاضرید ؟ ببینم رونان کوش ؟
دورنت :
نمیدونم فقط مثل اینکه یه پریزاده چمدون به دست داره از اون دوردورا بدو بدو ( ببخشید پرواز کنان !!! ) داره میاد اینجا !
چند دیقه بعد ...
خب حالا ...در بزنم ؟
دورنت :
نه نه ..فکر کنم باید نقشمونو کمی تغییرش بدیم !
همه :
هان ؟؟؟؟
دورنت که شدیدا در فکر فرورفته بود با حواس پرتی جواب داد :
خب ...هپزیبا ..تو ..تو از پنجره برو..برو توی اتاق بعدش بزن به پنجره و ...
هپزیبا با ناباوری پرسید :
چرا ..چرا من ؟
دورنت لبخند موذیانه ای زد و گفت :
هومم ..همینجوری !!!
هپزیبا با هزار ترس و لرز به طرف پنجره ی پشتی خانه ی ریدل ها پرواز میکرد ..چون چمدون کمی تا قسمتی سنگین بود ! ( خب پر از دینامیت بود دیگه !!! ) رونان که پریزاد خیلی زیبایی از اب درنیومده بود برای بالا بردن چمدون به هپزیبا کمک کرد اما فقط تا دمه پنجره ..نزدیک پنجره اونو با هزار تردید تنها گذاشت و پیش پریزاد های دیگه برگشت ...
هپزیبا که از ترس چیزی نمونده روی هوا غش کنه بیفته زمین ...دست لرزونشو نزدیک پنجره بود ..دماغشو کشید بالا و تمام شجاعتشو جمع کرد و بالاخره به آرامی چند تقه به پنجره زد ...
تق ..تق ...و تق !!!
هومم ؟ اوهوم ..هین ؟ اهین ..آهین ..کیه ؟
هپزیبا نفس عمیقی کشید و گفت :
زاخی جون ..ما ..ما ؟ آره ما چنتا پریزاد مهربونیم ..اومدیم که ..که ..چی بگم ؟؟ چی بگم دورنت ؟
وا...چمیدونم یه چیزی بگو دیگه ...
که ..که اومدیم تولدتو تبریک بگیم و یه چمدون پر از کادو برات ..هدیه آوردیم ...
زاخی پنجره رو باز کرد ..نگاهی به سرتاپای پریزاد ( هپزیبا ) انداخت ..پوزخندی زد و گفت :
هومم ...اومدین تولد منو تبریک بگین ..؟ شما از کجا میدونستین که ... زاخی دوباره نگاهی به صورت پریزاد انداخت ..بله درست زده بود به هدف ..قیافه ی زاخی به کلی عوض شده بود ..مشتاقانه به صورت پریزاد چشم دوخته بود..( وای ..پریزاد
خیلی ..خیلی ..ممنون ....
حالا ..وقتشه ..
بقیه ی پریزاد ها هم پرواز کنان و کاملا هماهنگ با یکدیگر به پرواز دراومدندو خودشون رو به جلوی پنجره رسوندن ...
سلا م...
اوا سلام ..شمام اومدین تولد منو تبریک بگین ؟
بله !!!!!
هی ..زاخی ..این چمدونم پر از کادو و .. وآبنباته !!! اوهف ..چی گفتم ..
برو حال کن ..بیا !!!
هان ؟ واقعا ...؟ ( چون توئی قبول میکنما !!!! )
هپزیبا با نگاه معصومانه ای به زاخی گفت :
مگه ..ما به تو دروغ میگیم ؟؟؟
دورنت پوزخندی زد و در گوش هپزیبا زمزمه کرد :
اصلا !!!!
زاخی که کمی مشکوک شده بود با اخم چمدون رو نظاره کرد اما بعد چین و چروک روی پیشونیش کاملا از بین رفت و لبخند ملیحی روی لباش نشست و با خوشحالی گفت :
میشه الان بازش کنم ...
هپزیبا فریاد کشید :
نه !!!! صداش رو آورد پایین و گفت : نه ..آخه ..آخه میدونی انقدر توش پره کادوئه که اگه الان درشو باز کنی ....
رونان ادامه داد :
هممون میریم رو هوا !!!!
رونان !!!!
زاخی گفت :
چی ؟؟؟؟؟
دورنت نیشش رو تا جایی که می تونست باز کرد و گفت :
هیچی ....
هپزیبا به بچه ها علامت داد که دیگه باید برن ...بعد گفت :
خب ...زاخی جون امیدوارم از کادوآ لذت ببری ..خب ما باید بریم دیگه بای بای ...
زاخی که هنوز محو تماشای پریزادها و دورشدن اونا بود ، با بی حواسی برای اونا دست تکون داد ...انقدر نگاشون کرد تا چشش از حدقه زد بیرون و البته اونام از نظر ناپدید شدن !!!
زاخی که حواسش سرجاش برگشته بود با خوشحالی چمدونو برداشت و بسوی اتاق ولدی کچل رفت ...
تق ..تق ....
ارباب ؟
بیا تو ....
قیژژژژژژژ
اوا ؟ زاخی تویی ؟ صبرکن یه لحظه ..این شلوار جین من کوش با پیژامه که نمیشه ...
- : ارباب راحت باشین .. مزاحم نمیشم .... فقط میخواستم بگم که چنتا پریزاد اومدن و این چمدونو دادن به من ..گفتن توش کادوئه همش برای منه ..
************************************************************
اوف ...اینم از این ..خب بچه ها خسته نباشید فقط امیدوارم که .....که هرچه زودتر در چمدونو باز کنه !!
************************************************************
زاخی همونطور که داشت تعریف میکرد مشغول کلنجار رفتن با قفل چمدونه هم بود ...
ولدی کچل :
آهان ..خب .که اینطور ...چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه ..نه احمق در اونو باز ....
بوم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


--------------------
به همین ..راحتی !!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو رسمی (( الف . دال***))
تصویر تغییر اندازه داده شده

********

قاه قاه قاه !!!
جادوگر تی وی
ارسال شده در: دوشنبه 2 مرداد 1385 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
پیام های بازرگانی
درم، دریم دیرادیم

فروشگاه چوبدستی فروشی کوییرل، با تخفیفی ویژه و بی سابقه بشتابید، تخفیفی 90 درصدی، بی سابقه ترین تخفیف در طول تاریخ بشریت جادوگری
کوییرل: بد بخت شدم بابا، بیان خرید کنید دیگه جون نور ممد. تلفن: 88889999
*******************************************************************
گیم نت لندن، گیم نتی مجهز با کلن هایی بی نظیر، سیستم های مچهز به بازی هایی نظیر؛ قارچ خور، اسنیک موبایل، کانتر بوقی، جی تی ای 1 . تلفن: 00000111
*******************************************************************
پستونک سرژ، محصول ویژه شرکت تانکیان، جدیدترین محصول برای نوزاد کوچوی اگور مگوری شما ها، با قابلیت سفت شدگی و نرم شدگی در دهن بچه. تلفن: 2000000
*******************************************************************
درم، دریم، دیرادیم

دروان ما
ویلیام ادوارد در قدرت

( صفحه تلویزیون شهر خونین پالرمو ایتالیا را نشان می دهد، شهری که به دستور مافیا کبیر و خدای نت، ویلیام ادوارد به رگبار افسون های نابخشودنی بسته شده است، تمام خیابان های کف شهر پر از خون و جسد است.)
گوینده شروع به صحبت می کند:
به نام خاق جادوگران
ببینندگان عزیز برنامه دوران ما، این برنامه هفته ما، اختصاص دارد به ویلیام ادوارد. همانطور که در تصاویر می بینید، ما پالرموی سال 1990 رو می بینیم، همه جا پر از خون و جسد و تکه های بدن.
بله؛ همه این جنایات به دستور ویلی ادوارد کبیر، مافیای بین الملی اول جادوگران و خدای نت صورت گرفته است. جنایتی نا بخشودنی. دادگاه بین الملی جادوگران در سال 1995، طی حکمی ویلیام ادوارد فراری را تحت تعقیب قرار داد و بدون حضور وی در دادگاه حکم اجرای افسون واداکداوارا را برای وی صادر کرده است.

( الان دوربین گوینده را نشون میده که در میدان اصلی پالرمو ایستاده است)
خب، ما از جمعیت 20 هزار نفری پالرمو، یک خانواده 4 نفری زنده یافتیم که معجزه بود. پدر این خانواده که صحنه های قتل و کشتار را از نزدیک دیده بود الان کنار من ایستاده است.
( دوربین یه مرد کچل و خپل رو نشون میده..)
خب آقا، شما می تونید یه گزارش یا توضیحی به ما بدید؟
مرد: یه مایه تیله ای بده؟
گوینده یک گالیون از جیبش به طور یواشکی در میاره و میده به مرد...
مرد آراوم میگه: وای، طلاست...
گوینده رو به دوربین می کنه و میگه: مگله مشنگ زاده همینه دیگه...ببخشید...
سپس آن مرد شروع به صحبت کرد:
آره یادم نمیره، شب بود، تو خونه تو قسمت های تاریک داشتم یه کارایی می کردم که یهو صدای جیغ و داد شنیدم، به سمت پنجره آمدم و آن را باز کردم، بیرون را نظاره کردم...
یک ارتش 100 نفره مسلح به چوب های کوچیک درخت بود فکر کنم به سمت خیابون ما می اومدن، همشون لباس آبی پوشیده بودن....یهو یکی از بین اونا داد زد: افراد، برای سر ادوارد کبیر بمیرید، حمله....
و یهو از اون چوباشون اخگرهای بیرون پرسید و رفت طرف همه خونه ها، یکی طرف من می اومد، سر رو خوابوندم، اما اصلا اخگر به دیوار خورده بود....
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
در همین بین مرد که داشت جلوی دوربین صحبت می کرد با نور سبز رنگی که با صدای ویژژ به سمتش می آمد از پا در آمد...
گوینده و مجری وحشت کرده گفت:
اینم جنایتی دیگر....از خدای نت...
و صفحه تلویزیون سفید شد....

صدا و سیما
ای بابا، نکنه حالا مرده باشن....

*******************************************************************

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: یکشنبه 1 مرداد 1385 09:46
نمایش جزئیات
آفلاین
اولین برنامه طوفان سبز در جادوگر تی وی
با عرض پوزش خدمت شما عزیزان که به جای جمعه امروز برنامه ما پخش میشود.
نام برنامه:سریال طنز قلم
نویسنده:ایگور کارکاروف
========
پارسال همين موقع يك روز كه در خانه تنها بودم و داشتم پیام امروز را مطالعه مي‌كردم، صداي زنگ در آمد. خيلي تعجب كردم؛ چون خانه‌ي ما اصلا زنگ نداشت!

وقتي در را باز كردم خيلي جا خوردم. يك مهمان خيلي ناخوانده‌اي كه نمي‌توانست سين را خوب تلفظ كند، گفت: .من كه زنگ مي‌زنم برات، من كه از پونه بدم ميآد، مي‌ذاري بيام؟.

منم كه آدم رقيق‌القلبي بودم با روي باز پذيرفتمش‌.

اما با ورود اين ميهمان ناخوانده به خانه‌ام اتفاقات عجيب و غريب و جالبي افتاد كه مهم‌ترينش را براتون مي‌گم:

علاقه‌ي شديد و عجيب به بعضي از ورزش‌ها
علاقه شدیدی به کارهای بی ناموسی
تخليه‌ي عجيب احساسات ورزش‌دوستانه در من‌
مخالفت بعضي‌ها با علاقه‌ي منطقي و شور و شوق من‌
فشار روحي شديد به من به خاطر نرسيدن به نتايج مطلوبم در آن ورزش‌ها
كم شدن مايه‌ي حيات براي مصارف حياتي‌
شايع شدن بعضي از لغات و اصطلاحات‌بی ناموسی
پخش برنامه‌هاي حيات وحش خيلي بيش‌تر شده بود

حاميان حيات وحش به دشمنان حيات وحش فشار شديدي آوردند
خراب شدن چند تا هواپيماي كنترلي و مردن دو تا دوقلوي معروف‌(سرژ و ققی)
گنه كرد در بلخ آهنگري، به شوشتر زدند گردن مسگري (به جاي كلمات بلخ، آهنگر، شوشتر و مسگر كلمات نيويورك،؟، افغانستان و افغاني را قرار دهيد)
این اهنگی بود که در تلوزیون پخش میشد.
و بعد از اون تحت تعقيب شدن يكي كه شباهت‌هايي با من داشت‌.

فرد مورد تعقيب بارها گفت:

شايع شدن يك بيماري كه قيافه‌ي آدم‌ها را اين جوري مي‌كرد:

نوع وسيله‌ي نقليه خيلي‌ها تغيير كرد. (در اين زمينه ايران هم توانست با چند چشمه‌ي هوايي عين خارج شود.)

و والدين دوقلوها براي انتقام آمدند خانه‌ي همسايه‌ي ما دعوا. و افراد خانواده‌ي همسايه‌ي ما، كه چند وقتي بود توي زندان بودند، آزاد شدند. (اين دو مسئله ظاهرا هيچ ربطي به هم نداشت.)

اين وسط تصاوير زندگي حيات وحش به راحتي سانسور مي‌شد!

يك جانور ماقبل تاريخ دكه مغزش اندازه‌ي گنجشك بود، سعي كرد ما رو بترسونه‌

اما يك تصوير از آينده‌اي كه در انتظارش بود، اون رو از اين كار منصرف كرد

آمار ازدواج در ايران پايين آمد. (اين اتفاق هيچ ربطي با اتفاقات قبلي نداشت.)

امار کارهای بیناموسی به شدت بالا رفت.

استفاده از عكس سريال‌هاي محبوب در روي جلد مجلات كم‌طرف‌دار

و بعد از اون فروش مجلات ناياب در بعضي نقاط كشور

توجه عجيب بعضي‌ها به بعضي از فيلم‌هاي خارجي‌

اما چند وقت پيش كه براي آب‌دوغ خيار يك دسته پونه خريدم، اتفاق غم‌انگيزي افتاد

از اون روز من تنهاي تنها شدم و بدتر اين كه در خانه‌ام ديگر زنگ نداشت.
تا اين كه يك روز كه مشغول خواندن يك مجله‌ي پرطرف‌دار بودم، صداي شيهه‌ي در آمد و عجيب اين بود كه در ما اصلا شيهه نداشت!

-------------------
خودم هم نفهمیدم چی نوشتم.اگر شما فهمیدین به منم بگین.
ملت:
ایگی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1385 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه‌ی دوازده قدم و سه وجب تا رستگاری!
توجه:
مجری برنامه (م): دامبل!
شرکت کننده = (ش)
---------------------------
م: الو سلام! شرکت کننده محترم لطفا خودتون رو معرفی کنید.
ش: هانی ِ پاتری زاده ،بیست ساله، کرج...
م: تبریک میگم! شما سیصد و هفتادومین نفری هستید که به من ای اس ال میدید!
صدای پیام از پشت ِ خط به گوش میرسه:
- سیزده نفر مونده تا بتونی رکورد منو بزنی!
و سپس دوباره صدای شرکت کننده میاد:
- الو الو...
م: آهان بله ...اهم اهم... خب لطفا یک شماره رو انتخاب کند... کدام خانه یا عدد؟
ش: به نیت چهارده معصوم و هفت وبمستر ِ آل ِ درپیتگران شماره‌ی 56.
م: خب میریم که خانه ی شماره ی 12 رو ببینم که چه در انتظار شماست ... بعله! خانه ی بازی هاست... کدام بازی؟
ش:آقای مجری من گفتم شماره ی پنجاه و شش!
م : آهان بعله ... این توی اتاق فرمان مشکل پیش اومده واسه رایانمون... مربوط به دیتابیس ِ سایته! ... خب شماره ی پنجاه و شش رو با هم میبینیم...بعله! خانه ی بازی هاست... کدام بازی رو انتخاب میکنید؟
ش: تصویر شناسی اگه میشه...
م: بعله با هم میریم که ببینم...
ش: آقای میلاد کمک کنید لطفا!
م: باشه حالا... کدام گزینه؟

الف- دوازده سالگی تام کروز
ب- ورودی ِ کمپانی پشم پیکچرز
ج- تم پیش فرض سایت
ه- نسخه ی پسر ِ هدیه پاتر...


ش: آقای دامبلدور کمک کنید لطفا...
م: خب... اتاق ِ فرمان میتونم کمک کنم؟... بعله ... دوستان اشاره میکنن این بخش مسابقه رو نمی شه کمکی کرد.
ش: گذینه‌ی... پ! بله خودشه!
م: متاسفانه اشتباه جواب دادید! پاسخ صحیح هیچکدام بود! این عکس اولین عکس ِ میتینگ ِ جادوگران بود.
ش: آخ ... تقصیر ِ مامانمه! اشتباه گفت... اگه دیگه میتینگ بردمت مامان!
م: کسی در خانه به شما کمک میکنه؟
ش: نه آقای مجری
م: بسیار خب... سی ثانیه زمان دارید! 2650 تومان را قبول میکنید یا خیر؟
ش: آقای دامبل کمک کنید...اه ... الهی شامپو چشمتون رو بسوزونه! کور بشین! ایش
م: خب در این بخش کمکتون میکنم( )... پس 2650 تومان رو قبول نمی کنید؟
ش: صبر کنید مشورت کنم...
م: الو! صدای منو دارید؟
ش: نه...
م : پس چطوری فهمیدی من این سوالو پرسیدم
ش:
م: پس لطفا انتخاب بفرمایید کدام خانه یا عدد؟
ش: خب! به افتخار ِ شبکه ی جی تی وی شماره‌ی 35 و نیم!
م: بله با هم ببینیم ... و بعله ... خانه ی جوایز و شما برنده ی پانزده هزار تومن کمک هزینه ی تزریق آمپول ِ ب. ک شدید!...مبارکتون باشه بای!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: دوشنبه 26 تیر 1385 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا شب آن روز بود که مادر خانواده گفت:خب بهتره الان بریم پای جادوگر تی وی!
پدر و مادر به همراه نوزاد کوچک روی مبل راحتی نشستند.

ناگهان جادوگر تی وی زیر نویس کرد:ادامه ی فیلم مستند جنایات ولدی کچل

مادر خانواده تخمه ها را از کیسه در آورد.


جادوگر تی وی:

(( فیلم مستند جنایات ولدی کچل))

در همان لحظه بود که تصویری نمایان شد مردانی که موهای خود را می کندند و خون از سرو رویشان می بارید داد می زدند:

ما پیرو ولدمورت نمی شویم فقط محفل فقط!

ولدمورت به سرعت آمد و با طلسمی همه ی آن ها را مجبور به ساکت شدن کرد.ولدمورت دستش را روی صفحه ی دوربین گذاشته بود و مانع فیلم برداری از صحنه های جنایاتش شده بود.

مادر خانواده:ببین مانع دید می شه.حتما مرگخوار ها دارن اون ها رو تکه پاره می کنن!
نوزاد گفت:خب مامان پس به نتیجه می رسیم که محفل بهترینه!
مادرو پدر هر دو به طرف نوزاد برگشتند و دیدن که حرف زد

مادر:بهتره بیشتر به فیلم توجه کنیم.

ولدمورت دستش را از روی دوربین برداشت و گفت:بالاخره بهتون می رسم محفلیها!اسم من رو ولدی کچل می زارید؟
خبرنگار:ممنونیم از ولدی کچل که وقتشون رو در اختیار ما گذاشتند.
دوربین به طرف تظاهر کنندگان برگشت.روی همه ی تابلو ها نوشته بود:
مرگ بر ولدی کچل
درود بر محفلیها

در همان لحظه دوربین به طرف توماس جانسون برگشت و او را نشان داد که دوربین ها رو کنار می زد.
خبرنگار جادوگر تی وی:اقای توماس جانسون نظرتون در رابطه با محفل چیه؟
توماس:خب.ما ارتشی هستیم در واقع سعی در نابودی ولدمورت داریم.
خبرنگار رویش را به سمت دوربین برگرداند و گفت:
بینندگان عزیز اکنون وضع خیابان آزکابان را مشاهده می کنید مملو از جمعیت و با حضور ولدی کچل و مرگخوارانش.ایا او امشب دستگیر خواهد شد؟آیا باز هم به کشتار های خود ادامه خواهد داد؟
شب خوش!

مادر و پدر:خدا این ولدمورت و مرگخواراش رو از روی زمین محو کنه!

نوزاد:اوهههه اوهه(گریه به علامت تایید)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: دوشنبه 26 تیر 1385 11:59
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت سپید

جنایات ولدی



- خانمی، قشنگم...تلویزیون رو بگیر...
خانمی تی وی رو روشن میکنه و میپرسه:
- باز چه برنامه ای داره؟
دخترک خانمی و آقایی بالا پایین میپره و میگه:
- من بگم؟... من بگم؟...
- بوگو عروسکم.
- جنایات ولدی کچل...
- ...
دقایقی بعد فیلم شروع میشه. یک فیلم مستند از شکنجه ها و کشتارهای مردم توسط ولدی کچل و مرگخواراش، که به سختی به دست مسئولین جادوگر تی وی رسیده. البته با چند صد واسطه...
پدر و مادر همراه فرزند با تخمه میشینن پای تی وی، در حالی که کودک شیرخوارشون هم در گهواره پشت سرشون مدام گریه میکنه. قبل از شروع فیلم یک هشدار در یک بک گراند قرمز ظاهر میشه، بدین شکل:
دیدن این فیلم برای افراد زیر سی سال ممنون است.
پدر و مادر:
فرزند: بابایی، ممنون یعنی چی؟
بابایی: ...چیزه ، استعارست...
و فیلم آغاز میشود...
دوربین که مدام تکون میخوره یه ساختمون خرابه رو در شب از دور نشون میده و بعد چند نفر رو میبینیم که از راه باریکی به سمت ساختمون خرابه میرن. لحظاتی بعد، درون اتاقی تاریک و نمناک پر از وسایل شکنجه ماگلی هستیم. ابتدا اتاق خالی به نظر میرسه، اما با ورود سه نفر نقاب پوش میفهمیم که دیگه به نظر نمیرسه. بعد از دخول اون سه نفر، پنج نفر دیگه در حالیکه سه نفر دیگه رو در غل و زنجیر میکشن وارد میشن. اون سه نفر رو که مرد هستن بر روی صندلی هایی جدا از هم میشونن و یکی از سه نفر اولی شروع میکنه به حرف زدن:
- با روش ماگل های خرفت، شکنجتون میدیم...بعد مثل همون خرفت ها میکشیمتون.
یک نفر دیگه از سه نفر اول:
- یعنی ما هم خرفتیم؟
- ها؟!...من هم چین چیزی گفتم؟!...آقا نگیر...
ولی فیلم کماکان برداری میشود و ما دیگر شاهد آغاز شکنجه آن سه نفر می باشیم. ابتدا یکی از پنج نفر پتکی رو بر میداره و کله ی یکی از اون بخت برگشته ها رو که داشته تو دوربین نگاه میکرده و چشمک میزده، مورد هدف قرار میده....پاااااااااااق ق ق(آخه این چه شکنجه ایه که با همون ضربه اول طرفو میکشن؟ )...
کودک شیر خوار گریش قطع شد و بعد(حالا دیگه نمیدونم چجوری) این از دهانش بیرون اومد:
- ها؟!...ایول...
- مامانی...بابایی...حرف افتاد بهادر...
و فیلم ادامه پیدا میکنه...
...نه...وااا...خود ولدی کچل وسط یه دشت وایساده جلوی دوربین و داره حرف میزنه:
- تمام مخالفای من سسسسسسسس بدونن عاقبتشون همینه سسسسسسس....
و با دستش پشت دوربین رو نشون میده. دوربین هم میچرخه و اونور رو نشون میده. دو نفر ریخته بودن رو سر یه نفر و داشتن موهای سرشو با دست از پوستش جدا میکردند(همون میکندند)...مرده که کلش خونی شده بود مدام فریاد میزد...
در این لحظه تصویر قطع شد و این نوشته اومد:
ادامه فیلم مستند فردا همین ساعت
بابایی: فیلم تموم شد...
مامانی:
فرزند: خیلی قشنگ بود بابایی...فقط بازی ولدی کچل خیلی بد بود...
بابایی: ولدی کچل پاک بی آبرو شد...
مامانی:
..................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوييس لاوگود در 1385/4/26 12:06:16
[color=0000FF]گاهی اوقات دلت میخواد که زندگی ر�
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1385 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
روی صفحه بزرگ و با شکوه نوشته می شه:
حذب تی وی تقدیم می کند:
باغ عمو هدی

قسمت اول این برنامه

تصویر یه باغ بزرگ و قشنگ رو نشون می ده که یه تاب وسطشه که یه جغد روش نشسته.یه سری بچه هم دور اون تا روی زمین نشستن و دارن به حرفای جغده گوش می دن.
تصویر می ایسته و جغده به سمت دوربین برمیگرده و با لحنی مهربون می گه:
_سلام بچه های گلم...حال و احوالتون چطوره؟...خوبید؟
بچه های داخل استودیو همه با هم بلند می گن:
_بله عمو جون.
هدویگ دستشو می زاره روی نوکش.بچه ها ساکت می شن و با ذوق و شوق به عموشون نگاه می کنن.
_امروز می خوایم قسمت دوم و آخر فیلم "رابین هود" رو براتون بزاریم...پس پای تلویزیونا بشینید و برنامه رو نگاه کنید...یادتون نره که زیاد به تلویزیون نزدیک نشید...چشماتون اذیت می شن.
_خوب آماده اید؟
همه بچه های داخل استودیو با هم بلند داد می زنن:
_بـــــــــــــــــــــله.
_پس شروع می کنیم.
تصویر سیاه می شه...


تیتراژ برنامه روی صفحه تلویزیون نقش می بنده:
بازیگران:
کریچر در نقش جنیوس!
کوییرل در نقش ناموسیوس!
ولدمورت در نقش آنتی حذیوس!
سرژ تانکیان در نقش رابین هود!
ققی در نقش جان کوچولو!
با تشکر از همه کسانی که با دیدن قسمت اول ما را خوشحال نموده مدیران را نا امید کردند!

خلاصه داستان:برای فهمیدن داستان به اینجا مراجعه کنید:
قسمت اول این برنامه

ادامه داستان:

تصویر دهکده ای زیبا و سرسبز رو نشون می ده.مردم دهکده همه جایی جمع شدن و دارن به چیزی نگاه می کنن.
دوربین نزدیکتر می شه.جان کوچولو نمایان می شه که داره طلاهایی که رابین هود بهش داده رو بین همه پخش می کنه.مردم هر کدوم یکی یکی سهمشونو می گیرن و به گوشه ای می رن و از خوشحالی خدا رو شکر می کنن.ناگهان شخصی بلند داد می زنه:
_مامورای سلطنتی دارن میان...الان بالای تپه ان...دارن میان.
همهمه ای بر پا می شه و مردم هر کدوم به سمت خونه خودشون می رن...کار جان کوچولو هم تموم شده بود...اون هم کیسه ای که دستش بود رو روی زمین گذاشت و به سمت جنگل به راه افتاد.


تصویر کلبه رابین هود رو نشون می ده.جان کوچولو به سرعت به سمت کلبه می ره و در رو می زنه.رابین هود در رو باز می کنه و در حالی که داره ریششو می خارونه می گه:
_چیزی شده جان کوچولو؟
جان کوچولو یه خورده با پرش سرشو می خارونه و می گه:
_نیروهای سلطنتی می خوان به دهکده بی ناموسیلیک حمله کنن.باید کمکشون کنیم.
رابین هود از کلبه بیرون میاد و در کلبه رو می بنده و می گه:
_بریم که ممکنه دیر شه.
رابین هود و جان کوچولو به داخل جنگل به راه می افتن.


تصویر عوض می شه و دهکده بی ناموسیلیک رو نشون می ده.نیروهای سلطنتی به جلوی دهکده رسیدن و جنیوس داره اعلامیه ای رو برای مردم دهکده می خونه.
جنیوس:...هر کس تا یک ساعت دیگر این مالیات را نپردازد تمام اموالش ضبط شده و خانواده اش به اسارت پادشاه در می آید.
همهمه ای بین مردم ایجاد می شه.ناموسیوس جلو میاد و می گه:
_سریع برید مالیاتا رو آماده کنید.افراد من تا یه ساعت دیگه همه مالیاتا رو جمع می کنن.
همه مردم به سمت خونه هاشون به راه افتادن.ولی با شنیدن صدای رابین هود همه توقف کردن و برگشتن.
رابین هود به همراه جان کوچولو جلوی جنیوس و ناموسیوس رفت که کنار هم با است ایستاده بودن.بعد شروع کرد به حرف زدن:
_با این مردم بی چاره چی کار دارید؟اگه منو می خواید بیاید دنبالم.با این کارا نمی تونید منو گیر بندازید.
ناموسیوس دستشو به علامت حمله تکون داد و سربازاش ریختن سر رابین هود و جان کوچولو.
رابین هود هم ریششو به علامت تهدید تکون داد و با ضربات ریش یکی یکی اونا رو نقش زمین کرد.
جان کوچولو هم با پنجول و نوکش همه رو زخم و زیلی کرد.وقتی که کارشون تموم شد فقط جنیوس و نامویسیوس مونده بودن.
رابین هود ریششو تکوند و رو به اونا کرد و گفت:
_برید به آنتی حذیوس بگید که اگه جرات داره خودش بیاد.نه اینکه یه سری جوجه رو بفرسته سر وقت من.
جنیوس و ناموسیوس اسبهاشونو راه انداختن و به سمت قلعه آنتی حذیوس به راه افتادن.


پایان


هدویگ در حالی که داره با پرش یکی از بچه ها رو ناز می کنه می گه:
_خوب بچه های گلم فیلم رابین هود تموم شد.اگه خدا بخواد و بودجه هم فراهم باشه باز هم در خدمتتون هستیم.
بچه ها بغض کردن و خواستن گریه کنن که هدویگ پراشو بهم زد و گفت:
_نگران نباشید...بازم همدیگه رو می بینیم...
صفحه سیاه شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!