جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اسفند 1385 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
همه اعضای محفل با خونسردی نشسته بودند
ناگهان آنیتا بلند شد و گفت: کیه؟؟ کیه؟؟
آنیتا همچنان جلو میرفت و دستانش را دور چوبدستیش حلقه کرده بود. جلو و جلو تر رفت. وقتی به بوته نزدیک شد دستش را جلو برد جلو و جلو تر و ناگهان خرگوشی را لمس کرد.
ریموس لوپین گفت: آنیتا تو خجالت نمیکشی از یه خرگوش میترسی؟؟
آنیتا که سرخ شده بود گفت: چی کار کنم خب فکر کردم یه جاسوسی چیزیه
اریک مانچ که در ضایع کردن استاد بود گفت: آخه حتی اگه راسو هم بیاد اینجا از بوی بد فایرنز از اینجا میره.
فایرنز به ناگاه جفتک خود را بلند کرد و بر بدن اریک فرود آورد. اریک سه بار درهوا چرخید و به آن سوی بوته پرتاب شد(تیریپ آن سوی پرچین)
در آن سوی بوته غوغایی بود. شهری شلوغ و پر سر و صدا. شهری که در آن خانه های زیادی بودند. بله آنجا لندن بود. حتما آن خرگوش هم از یکی از حیوان فروشی ها فرار کرده بود و آن جنگل هم یک پارک جنگلی بود. اریک مانچ بلافاصله بلند شد و به سوی بوته رفت آن را کنار زد و گفت: بچه ها بیاید لندن!!
بورگین گفت: دیوونه شدی؟؟ لندن کجاست؟ هنوز کلی مونده؟؟
اریک مانچ گفت: نه دیوونه نشدم این یه پارک جنگلیه فکر کنم قطار از ریل خارج شده.
پس اعضای محفل بلند شدند و به راه افتادند و از سراشیبی پارک وارد جنگل شدند
-----------------------------------------------------------------------------------
- میگم رودولف تو چیزایی راجع به معتاد شدن میگفتی. قضیه چیه؟؟
- هیچی هیچی به جون تو توهم زدم خب
- توهمو معتادا میزنن. پس تو معتادی بگو به من چی شده؟؟
- راستش رو بخوای من به کروشیو معتاد شدم
- ای معتاد برو بیرون از خونه من..... نه مثل اینکه اینجا خونه نداریم .....برو بیرون از چادر من
و بلانریکس با اردنگی رودولف رو از چادر پرت کرد بیرون. از طرفی چون که بلا با پاشنه کف به رودولف اردنگی زده بود چرخش رودولف در هوا زیاد شده و و بر روی یک درخت تناور فرود آمد ولی چون ضرب پرتش زیاد بود درخت تکون تکون خورد و پس از انداختن اوریک او را درون خاک مدفون کرد ولی از اونجایی که معتادا همیشه یه سری دستمال قدرت همراه دارن رودولف دستمال قدرتشو بر میداره و محکم درختو میندازه طرف یه دیوار. از ضرب پرتاب درخت دیوار خرد شده و مرگخواران طرف دیگه شهر لندن رو میبینن.
رودولف دستمال قدرتشو میزاره تو جیبش و راه میفته و به سمت دیوار میره.
ناگهان لوسیوس با چوبدستیش یه ضربه به پای رودولف میزنه و پای رودولف به حالت رقصان از طرف دیگه پارک پایین میره. از طرفی مردم که از رقص پاهای رودولف خوششون میاد میرن رودولفو تشویق میکنن و از اونجا که بلا حسادت میکرد به همه چی تصمیم گرفت کار شوهرشو خراب کنه پس چوبدستیشو به طرف رودولف گرفت و گفت: باراکسرا
و رودولف گردان از پارک به پایین پرتاب شد. بلاخره پس از مدتی مرگخواران تونستند درک کنند که شهر لندن جلوشونه و از پارک پایین رفتن
در آنطرف شهر اعضای محفل در حال گشتن به دنبال دامبلدور بودند ولی بلاخره در خیابان اصلی به راه افتادند تا جایی برای استراحت پیدا کنند ولی ناگهان صدایی آشنا آمد که داشت میگفت: لوسیوس بهتر نیست بریم توی هتل؟؟؟
ناگهان لوپین گفت: صدای بلاتریکسه.
چند لحطه پعد شبح انسان قد بلندی از دور پیدا شد و چند لحظه بعد بلاتریکس در جلوی آنها بود.
آنیتا که دیگه حقوق زنان حالیش نمیشد فریاد زد: تاراتالگرا
( به علت رعایت کردن قوانین سایت از توضیح این قسمت پرهیز میکنیم)
ریموس لوپین بلافاصله فریاد زد: اریباستراکباریا
ناگهان بلاتریکس یه کله ملق زد و تمام اعضای مرگخوار رو انداخت ولی لوسیوس درنگ نکرد و گفت: سابرانترو باربیا
لوپین گفت: باراندریا
بلاتریکس گفت: اسباسیا
آنیتا دفع کرد با: راندرو بتو
بورگین گفت: سابریاماکرا
مالفوی دفع کرد با : موردرامر
پس از گذشت 1 ساعت همه خسته بودند محفلی ها تصمیم گرفتند صلح کنند برای این جنگ ولی وقتی در هتل را باز کردند در به پایین افتاد زیرا چیزی از هتل باقی نمانده بود پس بلافاصله دوباره جنگ شروع شد ولی به علت خستگی مرگخواران غیب شدند و اعضای محفل که دیگر جایی را نمیشناختند به سوی پارکی رفتند که در مرکز شهر بود
-------------------------------------------------------------------------------
از طرفی دامبلدور در حال بررسی چند دسر شکلاتی بود تا به عنوان عصرانه بخورد. همینطور که درحال بررسی بود به چیزهای دیگری هم فکر میکرد. چیزهایی مثل اینکه: چی غذا بگیره برای شام و ....
پس از چند لحظه که دسر را انتخاب کرد مشغول خواندن روزنامه شد.
لرد ولدمورت هم در رستوران بغلی مشغول خوردن غذا بود و داشت تلویزیون ماگلی میدید ساعت 4 بود که دامبلدور از روی مبل هتل بلند شد و تصمیم گرفت به سوی پارک بزرگ شهر بره برای هوا خوری
-----------------------------------------------------------------------------
لرد ولدمورت هم تصمیم گرفت به عنوان گردش توی شهر بگرده و از پارک مرکزی شهر خرید کنه.
از قرار معلوم مرگخواران نیز به خاطر اینکه مالفوی تاب بازی میخواست داشتند به آنجا میرفتند ولی از بخت بد 2 گروه آنها سر ساعت 3 با هم برخورد کردند. و جنگ واقعی آغاز شد جنگ میان اعضای گروه محفل و گروه مرگخواران. ولی نه مانند جنگ های گذشته بلکه با دامبلدور و ولدمورت
بورگین درنگ نکرد چوبدستیش را بالا برد و فریاد زد: بستربارکارس
لوسیوس به عقب پرتاب شد و جنگ آغاز شد
----------------------------------------------------------------------
بهتر از قبلی شد نه؟؟ نفر بعدی پست پایانی رو بزنه چون وقتی نداریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/12/9 17:52:36
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 7 اسفند 1385 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان همه به طرف مرلین برگشتند و سر جایشان میخکوب شدند.مرگخوار ها کر کر به آفتابه مرلین می خندیدند.ناگهان مرلین با حالتی بسیار ضایع که هرگز نمی توانید حتی فکرش را بکنید لوله آفتابه را کشید . آفتابه را به میان مرگخواران پرتاب کرد.بلیز از خنده روی زمین ولو شده بود و از فرط خنده اشکهایش درآمده بود.آفتابه کنار مرگخوارها پایین آمد و صدای بنگ بلندی منفجر شد.
تمام فضا را گرد و غبار ناشی از دود و خاک این انفجار فرا گرفته بود.ناگهان در میان خاموش و روشنی مرگخوار ها کم کم پدیدار شدند.تمام مرگخوار ها خاکی بودند.بعد از اینکه خاک ها و دود ها از میان رفتند میشد قیافه تمام مرگخوارها را دید.مرگخوارها بسیار کثیف شده بودند اما حتی یک خراش را هم نمیشد روی بدن آنها دید ناگهان مرلین به سرعت ناپدید شد.مرگخوارها که بسیار عصبانی بودند به طرف محفلی ها برگشتند اما قبل از اینکه مرگخوارها بتوانند وردی را بر زبان جاری کنند اریک مانچ با صدای بلندی گفت:
_بزنیدشون....بزنید.
و تمام محفلی ها شروع به کشت و کشتار کردند ولی حیف که یکی از تیر های آنان به مرگخوارها نمی خورد زیرا آنها تمام طلسم ها را منحرف می کردند.فایرنز با صدایی بلند گفت:
_بهتره جیم شیم بریم....
ریموس لوپین با تمام قوای خود گفت:
_آره منم موافقم حالا...
و همه ی اعضای محفل از محل دور شدند.قطار بسیار خسارت خورده بود و اصلا به هیچ وجه نمی توانست حرکت کند.مرگخوارها به سمت جنگل فرار کردند و تمام محفلی ها به سمت مخالف آنها حرکت کردند.در هر دو سو جنگل بود و بوی خوش علف به مشام می رسید.هوا خنک بود و صدای جیر و جیر جیرجیرکها به گوش می رسید.صدای جغد هایی که هو هو می کردند.محفلی در جنگل بودند و از اینکه در جنگل بودند لذت می بردند.آنیتا دامبلدور گفت:
_همین جا خوبه من دیگه خسته شدم!
اریک با حالتی طعنه مانند گفت:
_خوب سوار این اسب شو...این رو برای همین موقعیت ها عضو کردیم دیگه.
فایرنز به سمت اریک برگشت و چشم در چشم او شد و می خواست دوئلی را شروع کند که اریک گفت:
_هوی.....چرا عصبانی میشی خوب شوخی کردم....
فایرنز با حالتی دوستانه گفت:
_خوب منم داشتم شوخی میکردم.
آنیتا با آرامی گفت:
_امشب اینجا می خوابیم تا صبح بعد راه می افیتم.
صبح هوا بسیار خوب بود و همه در حال خوردن صبحانه بودند که صدای کسی را از پشت بوته ها شنیدند.صدا بسیار خوب به گوش می رسید انگار در چند قدمی آنها قرار داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 7 اسفند 1385 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیتا به دور و برش نگاهی انداخت و خوش تیپ ترین فرد را برای نشستن در کنارش انتخاب کرد.....

ملت: چرا نشستی بغل دست بلاتریکس؟
- آخه اینجا فقط خانوما خوشتیپن. انتظار دارین برم پیش کی بشینم این فایرنز زردنبو یا اون لوپین گدا که نمیره برا خودش یه ردای نو بخره یا این اریک با این شال گردن ضایعش انگار بابابزرگمه؟

فایرنز و لوپین و اریک سه تاشون مثل لبو سرخ شدن و سعی کردن به روی خودشون نیارن، اما کمی که فکر کردن دیدن نه فایده نداره نمیشه بیخیال شد
- هالا این بلا خوبه؟ انگاری از آزکابان در رفته! اونقدر رژیم لاغری گرفته که شکل اسکلت شده، تازه اش هم اونقدر ورد کوچیک کننده روی دماغش اجرا کرده که دیگه دماغی براش نمونده. واه واه موهاش رو که دیگه نگو :no:
- هوی گرگینه بوقی! تو هم انگار با ما ساحره ها سر ناسازگاری داری نه؟ بذار برگردیم محفل...
- بلا نیازی نداره یه محفلی ازش دفاع کنه خودش زبون داره به چه درازی (این هوا )...
- رودولف تو به من، میگی زبون دراز؟ معتاد فلک زده گدای بدبخت... کریشیو
طلسم شکنجه بلا به رودولف خورد و بدن رودولف شروع کرد به لرزیدن و افتاد روی زمین مردان حاضر در صحنه هم که دیدن یکیشون رو یه زن ناکار کرده گفتگوی تمدنها رو فراموش کردن و به دخترا حمله کردن. آنیتا و بلا کنار همدیگه داشتن با تمام مردا مبارزه می کردن و حاضر نبودن تسلیم بشن. فایرنز که دید اینا دست بردار نیستن دست به یه حمله انتحاری زد و با یه پرش بلند خودش رو از داخل کوپه که البته دیگه به بزرگی یه هتل بود بیرون انداخت و بعد دستمال قدرتش رو به پیشونیش بست. بعدش یه موشک انفجاری به یکی از تیراش بست و با اون هلیکوپتر رو زد (ای بابا این که مال فیلم رمبو بود:oops:) نه اشتباه شد لوکوموتیو قطار رو زد و با منفجر شدن لوکوموتیو قطار از حرکت ایستاد.
توی کوپه همه از توقف ناگهانی قطار افتاده بودن روی زمین، رودولف که تازه حالش جا اومده بود زودتر از همه پا شد
- آی قربون دستت بلا، مدتی بود که ولدی کچل کریشوی به این خوبی روی من اجرا نکرده بود، مجبور بودم قرصش رو مصرف کنم.
لوسیوس مالفوی که داشت از سر جاش بلند می شد گفت:
- اِاِ... هالا که سرحال اومدی یه کمی هم برامون برقص... تارانتالگرا
رودولف پاهاش شروع کردن به رقصیدن و همینجور بی اختیار دنبال پاهاش از کوپه رفت بیرون. ملت که تازه یادشون اومده بود که برای چی اومدن توی قطار دوباره مقابل همدیگه صف کشیدن.
- اریک بیا اینور چرا رفتی تو صف مرگخوارا؟
- آخه این ور صفش خلوت تره
لوپین گوش اریک رو گرفت و آوردش توی صف محفلیا. مرگخوارا که ادب و نزاکت سرشون نمیشد جنگ رو شروع کردن و محفلیا رو غافلگیر کردن. اونا هم که دیدن هوا پسه از کوپه پریدن بیرون و پا گذاشتن به فرار، مرگخوارا دنبالشون میدویدن و پشت سر هم طلسمای انفجاری و مخرب میفرستادن اما محفلیا که عقب عقب در حال فرار بودن طلسما رو به سمت در و دیوار منحرف میکردن. وقتی که محفلیا از در آخرین واگن پریدن بیرون دیگه چیز زیادی از قطار باقی نمونده بود. مرگخوارا که محفلیا رو بی سنگر گیر آورده بودن آماده بودن همه رو بکشن که ناگهان پیرمرد لاغری که یه سلاح سری و نیرومند دستش گرفته بود و ریش خیلی بلندی داشت از توالت پشت سر مرگخوارا اومد بیرون و داد زد:
- یعنی چی آخه؟ یعنی آدم اینجا هم نباید از دست شما آسایش داشته باشه؟ به ریش خودم قسم با همین آفتابه پدرتون رو در میارم. به من میگن برگ چغندر نه مرلین کبیر (انگاری اشتباه گفتم. نه؟)

................................................................................
خارج از رول: یه نگاه هم به ساعتی که این پست رو زدم بندازین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فایرنز در 1385/12/7 2:28:18
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=181728#forumpost181728
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 5 اسفند 1385 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان عزیز من واقعا از همه تون معذرت میخو ام که خراب کردم چون من فکر کردم آلبوس و ولدمورت هم سوار همین قطار میشن ولی متوجه نمیشن که درگیری صورت گرفته.من بازم عذر خواهی می کنم از تمام افراد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------
ناگهان اریک با صدای بلندی که خشمش را نشان نی داد گفت:
_ابله های محترم و نیمه محترم...
ولی هیچ کس به او توجهی نکرد و به همین دلیل رو به فایرنز گفت:
_یه لگد بزن به این لوسیوس پدر سوخته تا اینا به خودشون بیان.
ناگهان فایرنز چنان لگدی به لوسیوس زد که لوسیوس از در به بیرون پرتاب شد و بار دیگر جنگ شروع شد.هنوز چیزی از شروع جنگ نگذشته بود که لوسیوس وارد شد و گفت:
_صبر کنید بابا این کارا چیه می کنید.....پس گفتگوی تمدن ها رو گذاشتن برای کاشتن مو روی سر ولدی...هان....
همه متقاعد شدند و میز و صندلی ظاهر کردند و پشت میز نشستند.ناگهان لوسیوس گفت:
_آخه حیون الاغ چرا جفت میندازی ها....مگه تو شعور نداری مثلا نصفت انسانه..
فایرنز با صدای تاسف باری گفت:
_تقصیر من نبود این اریک گفت...
اریک با حالتی تدافعی جواب داد:
_از خودت حرف در نیار...من غلط کردم با تو...اگه من به تو بگم خودتو بنداز تو چاه میندازی...ها....ها...
ناگهان آنیتا وارد شد و گفت:
_خوب می تونید جنگ رو شروع کنید.
ناگهان همه رو به آنیتا کردند:
ملت:
آنیتا:
ناگهان لوپین گفت:
_بسه...بسه....غزیه رو منکراتی نکنید.
ناگهان بلیز گفت:
_اولا قضیه نه غزیه...دوم منکراتی چیه حسود...اصلا بیا پیش خودم بشین.
آنیتا به دور و برش نگاهی انداخت و خوش تیپ ترین فرد را برای نشستن در کنارش انتخاب کرد.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 4 اسفند 1385 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
با تشکر از ریموس لوپین عزیز که با پست انتحاری خودشون (که از باورهای آسلامیشون نشات میگیره) ماموریت رو به مسیر اصلی خودش برگردوند
--------------------------------------------

فایرنز چهارنعل به طرف کوپه محفلیا میرفت و مرگخوارا از پشت سر به طرفش طلسم بیهوشی میفرستادن. طلسمای مرگخوارا به پنجره های قطار خورد و شیشه ها رو شکست چند تا طلسم هم به کوپه ها خورد و ماگلهای بدبخت رو از خواب بیدار کرد.
- مرتیکه مگه مرض داری با جاکلیدی لیزر میزنی تو کوپه مردم؟
- خفه شو بابا لیظر دیگه چه کوفتیه؟... تارانتالگرا
پاهای ماگل بدبخت خود به خود شروع کردن به رقصیدن و به چپ و راست رفتن و بی اختیار می خوند:
- خوشکلا باید برقصن. خوشکلا باید برقصن:banana:
- سایلنسیو بینیم بابا.

فایرنز در حالی که پایین تنه اسبی اش چهر نعل می رفت بالاتنه انسانی خودش رو به عقب چرخوند و در جواب مرگخوارا شروع به تیراندازی کرد. مرگخوارا هم با پیچ و تاب دادن بدنشون از تیرای فایرنز جاخالی میدادن. (تریپ ماتریکس)
فایرنز خودش رو انداخت داخل کوپه و داد زد:
- بچه ها مرگخوارا تو قطارن دارن...
اما پاش گیر کرد به پای اریک مانچ و مثل ماست روی زمین پهن شد.
- هوی الاغ... مگه کوری؟ پای به این بزرگی و درازی رو نمیبینی؟
- بابا مرگخوارا دارن میان، الان میریزن همه رو میکشن. زود باشین یه کاری کنین... در ضمن الاغ باباته.

آنیتا که رفته بود توی یکی از اتاقا یکم بخوابه سرش رو از لای در اتاق بیرون آورد و پرسید:
- مرگخوارا کجا بودن آخه؟ کجا دیدیشون؟
- من رفته بودم مرلینگاه گلاب به روتون دیشب تمشک جنگلی خوردم یه خورده معدم مشکل پیدا کرده...
- بسه حالمون رو به هم زدی بقیه اش رو بگو
- خوب...آره...یه بچه اومد بیرون گفت دشویی آب نداره من هم رفتم از یه کوپه برگی چیزی بگیرم باش خودمو...

یهو مرگخوارا ریختن توی کوپه
- بد نگذره! واسه خودتون تو کوپه هتل باز کردین؟
مالفوی و بلا جلوتر از همه داخل شدن و با فایرنز و اریک درگیر شدن. رودولف هم داخل شد و یه راست رفت طرف اتاقی که آنیتا توش بود اما یه مرتبه در حالی که صورتش حسابی سرخ شده بود پرید بیرون.
- ببخشین آبجی، اشتب شد...معضرت
- چی چی رو ببخشین مرتیکه. همینطور سرت رو میندازی پایین عین هیپوگریف میای تو اتاق یه خانم؟ بذار لباس بپوشم میام خدمتت میرسم.
- چشم آبجی. ما همینجا وایمیسم تا شوما بیای.

ملت محفلی و مرگخوار به مدت چهل دقیقه و هجده ثانیه و پنجاه صدم ثانیه منتظر میمونن
- آبجی پس چی شد؟
- اه... شما چقدر هولین آخه. دارم میک آپ میکنم الآن میام.
- از دست این ضعیفه ها...
- چی گفتی؟ به یه خانم توهین میکنی؟ ای مردسالار... ای لمپن... ای جاهل از مرلین بی خبر.
- بلا جان شما چرا طرف این محفلی رو میگیری آخه؟
- محفلی و مرگخوار چیه؟ اینجا بحث دفاع از حقوق زنانه... کریشیو ... ماهیتابه ایوس. :slap:

.................................

خارج از رول:
بچه ها زودتر جنگ رو طوری جلو ببرید که این قطار رو داغون کنید. سر راه لندن و توی خود لندن جا و وقت برای جنگ و دعوا زیاده. باید با هر پست ماموریت رو اقلا یه قدم جلو ببریم .
با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فایرنز در 1385/12/4 23:56:10
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=181728#forumpost181728
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 4 اسفند 1385 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
آخه اریک مانچ شما یه بار پیام شخصیو میخوندی حداقل. بابا مرگخواران و محفلیا همدیگه رو میبینن نه آلبوس و ولدمورت. اون مال آخر داستانه. حالا من چی بنویسم؟؟ اصلا اینطوری که شما گفتی آلبوس و ولدمورت همینجا دوئل میکنن و تموم میشه. و قطار نابود میشه. بعد نوشته بود 2 گروه وقتی قطارو از بین بردند جدیداً به 1 نفر میگن گروه؟؟ آخه عزیز من بیشتر دقت کن من حالا چجوری قضیه رو ماسمالی کنم نمیدونم
استر پستم اولش ارزشی شد نگی چرا ها.
-----------------------------------------------------------------------------------
- آنیتا نمیشه منو ببخشی؟؟
آلبوس برگشت ولی آنیتا توی اتاقش نبود بقیه اعضای محفل هم تو اتاق نبودند واقعا عجیب بود پس برگشت و بدون توجه به مقصد لندن خانه را ترک کرد و غیب شد
-------------------------------------------------------------------------------
-رودولف موقع رفتن تصمیم گرفتم یه شکنجه اصل روت بکنم.
سپس برگشت. ولی کسی نبود. لرد ولدمورت متعجب در حال کندوکاو پایگاه بود ولی هیچ کس در آنجا نبود و از آنجا که بیرحم بود در خونه رو چفت کرد تا کسی نتونه وارد بشه و غیب شد
----------------------------------------------------------------------------------
-تـــــق
اعضای محفل به جای آلبوس درون کوپه نشسته بودند و اعضای مرگخوارم به جای ولدمورت فقط این وسط لوسیوس بود که برای دستشویی داشت این پا و اون پا میکرد
- لوسیوس خب جان من جلوی در چنان وایسادی در باز نمیشه!! خب چی کار کنیم حالا؟
این صدای رودولف بود که در حین جابه جایی در دستشویی بود.
- نمیدونم والا رودولف فقط برای من یه کاری بکن.
رودولف چوبدستیش را در آورد: بروگر بنگر
در ترکید و لوسیوس به داخل پرتاب شد و در به جای خودش برگشت.
-----------------------------------------------------------------------------------
- آنیتا پدرت کجا رفت گفتی؟؟
- لندن
- آهان خب بعدش برای چی رفت؟
- برای اینکه من بهش گفتم بهتره بره.
- چرا گفتی؟
- برای اینکه همه میگفتن پدرمن ققی میگه پدرمه، اسکی میگه پدر خوندمه، بارون خون آلود می گفت پدرمه. اونم میگه پدرمه
- خب ما برای چی داریم میریم دنبالش؟؟؟؟
- هان نمیدونم فقط میدونم داریم میریم آهان یادم اومد چون اون خودشم قرار بود بره لندن من گفتم حتما مأموریتیه
این مکالمه میان آنیتا و فایرنز بود. حالا همه اعضا از قضیه با خبر بودن و داشتن فکر میکردن این مأموریت چه مأموریتی میتونه باشه.
بچه ها درون کوپه 4، 5 تا اتاق بزرگ نامرئی ساخته بودند تا بتونن راحت باشن.
---------------------------------------------------------------------------------
- خب لوسیوس بلا کجاست؟؟
- داره کت تو رو میگرده.
- چی کت من؟؟؟ برای چی؟؟
- برای اینکه یکی از قرص های شکنجه کننده رو دستت دیده تو معتاد شدی؟؟؟؟
- راستش بله
- چی چیو بله. یا ترک میکنی یا......
و در همین بین دعوا بالا گرفت و دوربین شکست به همین دلیل دست نویسنده از حرکت ایستاد ولی ناگهان....
فایرنز وارد شد و گفت: ا ببخشید شما یخورده برگ ندارید؟؟؟
بلیز با تعجب به سانتور نگاه کرد و گفت: خب نه نداریم میشه برید؟
فایرنز که از ادب بلیز خوشش اومده بود یه جفتک زد و رفت. ولی ناگهان صدایی از پشت سر شنید
- ابله ها اون محفلی بود
و فایرنز مثل اسب شروع به دویدن کرد
------------------------------------------------------------------------------
فوق العاده بد شد. نمیندازم همه شو تقصیر اریک چون خودمم زیاد سوژه پیدا نکردم فقط اولاش خدایی مال پست اون بود
خداحافظ تا پست بهترم توی همین مأموریت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 4 اسفند 1385 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
گروه شماره 2-پست دوم
-----------------------------------------------------------------------------------
ولدی با حالتی بسیار خفن ناپدید می شود و به سوی لندن رهسپار می شود غافل از اینکه سرنوشت بار دیگر او و دامبلدور را به همدیگر می رساند.نه دامبلدور از وجود ولدی در ایستگاه با خبر است نه ولدی.دامبلدور در حال شانه کردن ریشهایش بر روی یکی از صندلی های ایستگاه نشسته است و در حال فکر کردن درباره نحوه ظاهر شدنش در ایستگاست.
_چه خوب ظاهر شدم....توی توالت واقعا خوب فکری بود.....چرا آنیتا باهام خداحافظی نکرد....آخه چرا...چرا؟
ولدی در 16 صندلی آنطرف تر از آلبوس نشسته بود و هرگز فکرش را نمی کرد که آلبوس هم در همین ایستگاه باشد و در حال فکر کردن بود.
_این آخریا خیلی خوب شدم...باید یکمی بد باشم.....به من میگن ولدی ناسلامتی.....مردم از اسمم می ترسن چه برسه ببیننم.
ناگهان صدای هم ولدی و آلبوس و هم افراد خواب درون ایستگاه را از جا پراند آن صدای ملیح زنانه بار دیگر گفت:
_از مسافرین لندن خواهش می کنیم که از سکو های 12،13،14،15،16 برای سوار شدن به قطار استفاده کنند.
آلبوس در سکوی شماره دوازده که نزدیک ترین سکو به او بود سوار قطار شد و ولدی هم از سکوی شانزده وارد قطار شد و بر روی صندلی در کنار در نشست.همه مسافران سوار شده بودند ولی قطار حرکت نمی کرد.آلبوس زیر لب گفت:
_بابا دیگه چرا اینقدر تاخیر داره؟اه لعنت یه سفر به من نیومده.
ولدی در سمت دیگر قطار در حال خوردن میوه و شیرینی و تخمه و .... بود و اصلا لحظه ی درنگ را برای نفس کشیدن جایز نمی دانست.دامبلدور یک مجله مشنگی را که چند روز پیش بدست آورده بود را باز کرد و شروع به خواندن آن کرد تا بلکه حوصله اش سر نرود و اعصابش کمی راحت تر از قبل شود.این اولین سفر دامبلدور با ولدی بود که هیچ در گیری تا به حال بدون درگیری بود.زن بار دیگر با همان صدای شل گفت:
_مسافرین عزیز قطار لندن با بیست دقیقه تاخیر حرکت میکنه امیدوارم سفری خوبی رو تجربه کنید.
ناگهان ده نفر از در سیزده و ده نفر دیگر از در شماره ی پانزده وارد قطار شدند.ناگهان تمام در های قطار بسته شد و قطار شروع به حرکت کرد.آلبوس قلبش بشدت به تپش افتاده بود و نمی دانست چرا به این صورت نگران است.انگار قرار بود در این قطار هم درگیری صورت بگیرد ولی این غیر ممکن بود.در سوی دیگر قطار ولدمورت با بی خیالی تمام در حال خوردن غذاهای ماگلی بود و در دل می گفت:
_بابا اینا دیگه کین چه غذا های خوش مزه ی دارن واقعا باور نکردنیه.اینا از غذا های ما خوشمزه ترن ..... واقعا عالین...
در یک سوی قطار آلبوس دامبلدور و در سوی دیگر قطار تام ریدل یا همان ولدمورت قرار داشت.ناگهان ولدمورت حس کرد که بسیار زیاد خورده است و نیاز به توالت دارد به همین دلیل به سمت کوپه شماره دوازده حرکت کرد تا شاید بین راه توالتی پیدا کند.....


ادامه دهید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اسفند 1385 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
گروه شماره 2- پست آغازین!
----

_ بابایی من؟! آنیت کوچولوی بابا؟! کوشی گوگولی؟!
آلبوس همینجور که رخت و لباسشو می چپوند توی چمدون سفریش، هویجوری هی انیتا رو صدا میزد، مگر جوابی بشنوه!

حدود 20 دقیقه بعد!

دامبل با دو تا چمدون که با تسمه دور ورشون رو به هم رسونده( از شدت ازدیاد لباس مباس!)، راهی اتاق آنیتا میشه و بدون در زدن و مثل بلانسبت ولدی، مثل رودولف(!) خودشو میندازه توی اتاق آنیت! و با نیشی باز، به پهنای 2 متر، میگه:
_ آنیت بابا، چرا نمی یای خداحافظی بکنی؟!!
آنیتا پتو رو از سرش میزنه کنار و با فریاد سرژ داد میزنه:
_ پیرمرد خرفت! به من نگو دخترم! تو پدر من نیستی!
دامبل با چشمایی به اندازه توپ تنیس:
_ اهم؟!!
آنیت همینجوری مثل وکلای عزیز فرنگ رفته(!) با خشانت می یاد جلو و توی صورت دامبل داد میزنه:
_ تو میگی پدرمی، ققی میگه پدرمه، اسکی میگه پدر خوندمه، بارون خون آلود می گفت پدرمه... بسه! برو از اتاقم بیرون! بـــــــــرو!!!

دامبل که موها و ریشهاش، مثل فشن هایی شده که تبلیغ سشوار میکنن، شده؛ با نباوری میگه:
_ آنیتا!
اما آنیت در خروحی رو بهش نشون میگه و داد میکشه:
_ بهتره بری لندن و یه مدت دور باشی!
دامبل نا امیدانه از در میره بیرون و آنیتا یواشکی اشکهای خودشو پاک میکنه!


همون زمان، اون طرف، خونه ی ریدلها!

_ ارباب، یکی دیگه! به خدا معتادم کردی! جون سالازار، یکی دیگه فقط!
ارباب سرخودشو میکوبونه به دیوار و میگه:
_ همین 2 دقیقه پیش یه کروشیو روت اجرا کردم! من که همیشه نیستم!
رودولف به التماس و عجز و لابه می یفته و دل ولدی برای اولین بار به رحم می یاد! بنابراین یواشکی و بدون اینکه کسی بفهمه، یه بسته قرص از تو جیبش در می یاره و میگه:
_ فقط بلا نفهمه که پدرمو در می یاره!
ردولف چاکرانه دست ولدی رو می بوسه و میگه:
_ ارباب حالا کجا تشریف می برید؟!
ولدی که داشت در خونه رو یواشکی باز می کرد، گفت:
_ میرم لندن! یه سفر طولانی! اگه بازم خواستی، به بلیز بگو، بهت میده!
و میره که از در بره بیرون، ولی یهو یادش می یاد یه چیزی و رو به رودولف میگه:
_ ببین، به آرامینتا بگو حواسش جمع باشه ها!
و به صورت خیلی خفن، محو میشه!
---

ادامه دهید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 15 دی 1385 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سپس ادامه داد : ما میتونیم این موضوع رو با سفیدها در میون بزاریم ! به طور غیر مستقیم تا مانع از اومدنش بشن !

بلیز که از بحث در مورد سارا اوانز رنجیده بود با صدای آرام ولی محکم گفت : آرامینتا احتیاجی نیست که وقت خودمون رو با اینکه اون خون ناپاک میخواد بهمون بپیونده پر کنیم ! خواسته اون اصلا اهمیتی نداره ؛ و با غرور ادامه داد ، فقط خواست لرد سیاه هست که اون میتونه به جرگه مرگخواران بپیونده یا نه !!! و در نهایت تعظیم کوتاهی کرد و خاموش گشت !

لرد سیاه شروع به صحبت کرد ولی به قدری آرام که فقط معاونینش بشنوند : این فرصت خوبی هست اگه اون دختره که خون اصیل هم نیست و دست راست سفیدهاست به سمت ما کشیده میتونیم راحت تر از بین ببریمش ! ولی در این ماجرا دامنمون به ننگ آلوده میشه ، ولی فرصت مناسبی هست !

آرامینتا باری دیگر در فکر فرو رفته بود
- اگه اون دختره بیاد ممکنه بتونه اعتماد ارباب رو جلب کنه و به عنوان معاون ارباب انتخاب بشه !
نه من نمیتونم موقعیت خودم رو به خطر بندازم !

لرد سیاه که گویی ذهن او را خوانده بود با لحنی سرد و خشک گفت : چه اون بیاد چه نه تو ملی فلوا معاون لرد ولدمورت باقی میمونی ! ما هیچ وقت این ننگ رو نمیپذیریم که یه سفید خون ... بیاد و به عنوان دست راست ما فعالیت کنه !

آرامینتا که ذره ای از نگرانی او کاسته شده بود لبخندی زد ، تعظیم کرد و روی پاشنه پا چرخید و به سمت کریچر رفت ؛ کریچر که حالتی مرموز در چهره اش نمایان بود داشت زیر لب با خودش حرف میزد : اه ، دختره خیانت کار و کثیف دوباره داره میاد که با کریچر حرف بزنه ، ولی کریچر به بانوش خیانت نمیکنه و به خواسته بانوش به کسی چیزه دیگه ای نمیگه ، کریچر جن خوبی بود !

آرامینتا که صحبت های کریچر را میشنید گفت : چیزه دیگه نمونده بگی ؟
کریچر با خود گفت : اگه هم مونده باشه کریچر به کسی چیزی نمیگه ، کریچر خوب بود !
آرامینتا با شتاب فراوان چوبدستی اش را از زیر ردایش خارج کرد و فریاد زد : کروشیو !!
و ...

=================

حالا ادامه بدید !
امیدوارم بد نبوده باشه !
اگر خوب نبود میتونید از پست آرامینتای عزیز ادامه بدید !


با تشکر

-------------------------------
هووومك.. پستم فقط مقدمه اي براي جنگ بود...اما از ادامه اي كه نوشتي خوشم اومد. در نتيجه پست پاك نمي شه و هر كسي خواست ادامه بده از پست پرسي بنويسه.
يكمي داستان رو با عجله پيش مي بري! سعي كن وقايع رو بهتر توضيح بدي. در ضمن...كريچر همه مي دونن كه طرف بلك هاست!!( آرامينتا هم از اقوام بلك ) در نتيجه نمياد طرف سارا اوانز رو بگيره!!
سعي كن به شخصيت افراد توي كتاب دقت كني. لرد سياه مسلما خشن تر از اينه.
اين پست 50 از 100 ميگيره!
موفق باشي

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/15 20:30:34
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 9 دی 1385 12:22
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه از خبرگزاري سياه!

درون كافه تفريحات عده اي از سياه ترين و پليد ترين جادوگران روي زمين نشسته بودند!
در روزهاي عادي شعر خوندن و دوئل معمول ترين صحنه ي هاي اين مكان خوفناك بود! اما امروز يك روز عادي نبود.

تمامي ميز هاي كافه شكسته و درب و داغون در گوشه اي بر روي هم انباشته شده بودند. پرده هاي مشكي كافه هم در آتشي هولناك مي سوختند و نوري كه از آتش بر مي خواست كافه رو روشن مي كرد!

در ميان همين صحنه ها صدايي بلند به گوش رسيد! و يك نفر درون كافه ظاهر شد.
بليز زابيني، يكي از معاونين لرد و يكي از خشن ترين مرگخواران تمام اعصار(!)، با قدم هايي پيوسته و آرام به طرف لرد سياه رفت. بعد از تعظيمي كوتاه با صدايي محكم و با اراده شروع به صحبت كرد:
- ارباب..آوردمش!
و با لبخندي گوشه ي لبانش، كريچر رو از زير رداش بيرون آورد.

چند دقيقه بعد!!

كريچر از گوش هاش به سقف كافه آويزون شده و چندتا از مرگخوارا با قيافه اي بسيار خشن! بهش نگاه مي كردن.
- اعتراف كن!
- ممم...من...من وكيلمو مي خوام!
در همين هنگام از طرف يكي از مرگخواراهاي عصبانيه اون طرف كافه طلسمي به طرفش فرستاده ميشه!
- سارا اوانز مجبورم كرد! گفت مي خواد با اين روش ارادتشو به لرد سياه نشون بده!!! اون گفت كه هميشه طرف لرد سياه بوده و به زودي هم خودش مياد!

آن سوي كافه!!

لرد سياه با معاونينش ايستادن و صحنه رو نگاه مي كنن! بادراد و بليز سر اينكه كدوم يكي كله ي سارا رو بكنن بحث مي كنن كه آرامينتا به فكر فرو رفته!
توي ذهن آرامينتا!!

- اگه اين بياد به لرد بپيونده خيلي بد ميشه! اون موقع ممكنه جاي منم بخواد بگيره!!...تازه...مثلا قرار بود فقط من بانوي سياه باشم!! امكان نداره اين عنوان رو با يكي ديگه تقسيم كنم!

آرامينتا كه سايه اي از پليدي چهرش رو پوشونده با لرد و معاونين وارد مذاكره ميشه!
- من يك نقشه دارم كه چطوري جلوي سارا رو بگيريم و اين ننگ رو از خودمون پاك كنيم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!