
همه دست از کار کشیدند و به سوی منبع صدا برگشتند. وزیر جامعه جادوگری، آرسینوس جیگر، به همراه چند دیوانه ساز وارد کادر شد. آرسینوس نقاب جدیدش را کمی تکان داد تا بهتر روی صورتش بشیند، سپس با اعتماد به نفس کامل به سوی ملت سیاه و سفید و ماگل فریاد زد:
- ستاد اصلاح سازی وارد میشود.

قبل از آنکه ملت بتوانند ورود غیر منتظره ی او و دیوانه ساز هایش را هضم کنند، یکی از دمنتور ها به سمت فلورانسو رفت و پس یقه او را گرفت و از زمین بلند کرد و بدون توجه به فریاد های " منو بزار زمین " از کادر خارج شد. بلافاصله وزیر مردمی، دختر جوان و ماهیتابه به دستی را داخل پادگان انداخت و با کمک منوی مدیریت از آنجا خارج شد.
- داداش آلبوس!

- آریانا!

- داداش آلبوس!

- آریانا!

- داداش آلبوس!

- بسه!

خواهر و برادر به سمت منبع صدا برگشتند و به سوروس اسنیپ خیره شدند. مدیر فعلی مدرسه هاگوارتز در حال کندن موهای بلند و چرب خود بود که آلبوس به سرعت به سویش دوید و دستانش را گرفت.
- نکن سوروس! موهات باید خوب بمونه!

- ولم کن پیری! تو نزدیک میشی من نگران سلامتیم میشم! ده امتیاز از گریفیندور کم میشه.

- سوروس ما الان تو پادگانیم.

- پادگان مانع ایفای نقش من نمیشه پیرمرد.

در این لحظه که چیزی نمانده بود کل پادگان درگیر دعوای اسنیپ و دامبلدور بشوند، جغد زامبی در آسمان پادگان ظاهر شد. کم کم ارتفاع جغد کم شد و روی زمین فرود آمد که باران طلسم ها بر وی نازل شد. گلرت جلو دوید و فریاد زد:
- صبر کنین! صبر کنین! یه چیزی به پاش وصله!

با فریاد گلرت، سیاه و سفید ها چوبدستی هایشان را غلاف کردند. پرودفوت جلو دوید و برگه کاغذی را از پای جغد باز کرد و با صدای بلند شروع به خواندن آن برگه کرد.
نقل قول:
به نام حضرت زامبی
با سلام.
ما جماعت زامبی ها از ملت حاضر پادگان با احترام تقاضا داریم آلبوس دامبلدور را به ما تحویل دهند تا ما بتوانیم از طریق ایستگاه کینگزکراس وارد قاطر شده و بمیریم و دامبلدور هم در آنجا مستقر کنیم تا بتواند با نیمه ی ولدمورت گپ بزند. در صورت تحویل ندادن او، عواقب حمله به پادگان به عهده شما خواهد بود.
با تشکر
زامبیون.
با پایان نامه، همه به آلبوس دامبلدور چشم دوختند. نمیدانستند باید بزرگ ترین جادوگر سفید قرن را تحویل دهند و یا جنگی به مراتب بزرگ تر از جنگ هاگوارتز را تجربه کنند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


درود بر شرف ریونکلاییت! 
داشت میرفت سمت دفتر سیب تا یه چیزی دستی بهش بده، راوی هم 




را از خود بروز داد. ملت همینطور خیره به این وضعیت بودن و اذهانشون منحرف شده بود از اصل موضوع که زنی با چکمه های گل گلی و موهای قرمز وز خورده، با زور خود را از لا به لای جمعیت به میان میدان رساند.
همممممممممممممممگیییییییییییییییی! خفه!
... جنرال؟ کجایی جنرال؟!
فلورانسو نمي توانست اين وضع را تحمل كند. بار و بنديلش را بست، آنجا ديگه جاى او نبود. جامعه ها دريد!! نه ندريد.. 



" و ":vay:" ور رفت، سپس نفس عمیقی کشید و بعد..


آماده شید تا به قلب دشمن هجوم ببریم و تک تک این زامبیهای لعنتی رو به خاک و خون بکشیم! 
و
و
و
نگاش میکردن.
فقط لطفاً قبل از خروجت از پادگان، دروازهها رو چفت و بست کن. مراقب خودت باش!



