فرشته مهر خلیج (کشتی جادوگر1)
با هنرمندی:
آلبوس دامبلدور در نقش جادوگر
ویکتور کرام در نقش کشتی بان
تعدادی از شیشه نوشابه ایها در نقش جاشوها
فلور دلاکور در نقش فرشته مهر خلیج
کارگردان و فیلمنامه نویس: مرلین کبیر
روزی روزگاری جادوگری سالخورده در اقیانوسی به همراه دوست جوانش ویکتور زندگی میکرد.
داخلی - اتاقک کشتی - جادوگر و ویکتور
جادوگر دستی بر ریش خود کشید و گفت: ویکتور... تو دلت نمی خواهد کمی به گشط و گزار در دریاهای دیگر بپرداذیم؟
ویکتور (در حالی که صندلی چوبی پلاسیده ای برای نشستن زیر پایش میگذاشت) : اوه ای جادوگر دانا... حقیقتا سفر به دریاهای دور همواره آرزوی من بوده است... آیا شما واقعا بر این کار مصمم هستید؟
جادوگر : آری.. برای اینکار توسط پرندگان دریایی مقداری ذغال اورانیم از نیروگاه اتمی بوشهر بدست آورده ام و به کار خواهیم بست.
ویکتور (در حالیکه دهانش از تعجب وا مانده): اما شما خودتان اهل جادو و علم سحر هستید. آیا واقعا نیازی به فناوری هسته ای مردمان ایران زمین داریم؟
جادوگر (لبخندی میزند) : من نمیدانم تو این عقلت را از کدام جهنم جزیره ای گرفته ای.. همانطور که در خبر هستیم USA میخواهد جلوی ایران را برای استفاده از این فناوری بگیرد.. چرا باید این اورانیوم های عزیزتر از جان حیف و میل شوند؟
ویکتور (از جا برمیخیزد و مشت بر هوا میبرد) : چو اورانیوم نباشد تن من مباد! هم اکنون به سمت خلیج پارس حرکت خواهیم کرد و من هیچ واهمه ای از نیروهای دشمنان نخواهم داشت.
اینگونه بود که کشتی جادوگر به سمت خلیج با سرعتی برابر 100 کیلومتر در ساعت به سمت خلیج پیش رفت.
خارجی - کشتی - ویکتور و جادوگر
ویکتور (در حالی که سکان در دستی داشت و دست دیگرش را سایبان چشمانش کرده بود) : امروز هوا عالیست. نظر شما چیست جادوگر دانا؟
جادوگر (تصویر جادوگر را نشان میدهد که روی تخت قرمزرنگی لم داده و لیموناد میخورد) : آری.. جان می دهد برای بیجامه پارتی...
ویکتور : ای کاش دوست عزیزم اینجا بود تا بار دیگر مراسم بیجامه پارتی را اجرا می نمودیم.. حقیقتا در این امر استاد است.
جادوگر (در حالیکه عینک دودی زیبایی را بر چشمش میزند) : احساس میکنم داریم به جزیره ای نزدیک میشویم.. بهتر آن است که در آنجا بمانیم و استراحط کنیم.
پس مدتی کشتی به جزیره می رسد و آنها از کشتی پیاده می شوند و در جنگل به گشت و گزار میپردازند.
خارجی - کنار ساحل - ویکتور و جادوگر
ویکتور: انگار کسی در این جزیره به سر نمی برد!
جادوگر (در حال بستن گیس خود) : اشتباه میکنی پسرم.. من بوی آسلام می شنوم.. گویا قبیله شیکم اینجا باشند..
صدایی از دور شنیده میشود.. دوربین جنگل را نشان می دهد.
هو هوهو بومبا بومبا.. گومبو گومبو..
ده نفر انسان شبیه به نوشابه خانواده زمزم خود را نمایان میکنند.
به ناگاه همگی به سمت جادوگر دانا شیرجه رفته و او را غرق بوسه میکنند: :bigkiss:
======سانسور==========
خارجی - کشتی - ویکتور جادوگر و دو عدد جاشو (همان نوشابه ها)
ویکتور (در حالیکه از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید
) :رسیدیم... این هم خلیج.. رسیدیم!!!جادوگر با دیدن خلیج رنگوارنگ پارس اختیار از کف داد و به سمت دریا شیرجه رفت.
دو جاشو بلافاصله عمل وی را تکرار کردند و خود را به دریا انداختند...
ویکتور : ای وای.. کجا میروی جادوگر؟
جادوگر: بوی عشق میشنوم... میدانم که اینجاست
جزیره کوچکی پدیدار شد که از آن نوری میدرخشید..
تصویر روی جزیره ثابت میماند. ناگهان نور تبدیل به فرشته زیبایی با دم ماهی شد..
جادوگر پیر به سمت آن رفت و گفت: میدانستم همانا پیدایت خواهم کرد! فرشته مهر خلیج!!!
=====سانسور=======
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



امکان نداره خفه میشی



