شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
لرد سیاه گفت این زاراکی لعنتی فکر کرده فقط خودش انیمه میبینه منم ناروتو رو خبر میکنم سرورم به اعصاب خودتون... تق تق کیه منم زاراکی دیدم نیومدی خودم اومدم. ولدورمورت با عصبانیت گفت فردا همینجا همین موقع بین گروه شما و مرگخواران من جنگ هست و اما فردا صبح...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بهترین جا را میخواهی؟ بهت نشان بدهم؟ چشمهایت را ببند تمرکز کن تصور کن یک گام به جلو بردار الان همون جایی
به جای انها یک مرد وایساده بود یک مرد بلند قامت با موهای سیخ سیخی که زنگوله ای به ان وصل شده بود و ردا سفید رنگی بر روی لباس سیاه پوشیده بود . مرد بر یکی از چشم هایش چشم بندی داشت و قیافه اش خود خود فرشته مزگ را تعدایی می کرد . مرد گفت : اسم من زاراکی کنپاچی هست من کاپیتان دسته 11 سول سایتی و یک خدای مرگ هستم شنیدم لرد ولدمورت خودشو برترین مبارزه دنیا می دونه من می خوام با اون بجنگم . بلاتریکس گفت : چطور جرات می کنی اسم لرد سیاه بیاری ؟ با همکار های من چی کار کردی ؟ اواداکداورا نور های سبز رنگ به زاراکی خورد ولی نمی مرد . زاراکی خندید و گفت : ها .... من روح هستم این ها رو فقط بلد هستید . او زانباکتو رو کشید و خون همه مرگخوارها رو ریخت . بلاتریکس تنها کسی بود که بیهوش نشده بود و گفت : تو .... تو .... . به لرد سیاه ات بگو اون نامه رو ر . الف . ب فرستاده و اینم بگو زاراکی کنپاچی منتظر مبارزه با اون هست . و رفت و لرد سیاه وارد شد و از عصبانیت نعره زد .
لودو از اتاق خارج شد و چوبدستیش را بر گلویش گذاشت و صدایش چند برابر شد و گفت: « همه ی مرگخوارا به اتاق لرد احضار شدند. » و بعد دوباره وارد اتاق شد.
در سوی دیگر مرگخوار ها گودریک و الفیاس و ویولت رو رها کردند و همه به سمت اتاق شخصی ولدمورت رهسپار شدند. در راه تری نامه را به بغل بلاتریکس پرت کرد و بلاتریکس با دیدن نامه وحشت کرد و آن را به دست روفوس داد. روفوس نیست آهی کشید و نامه را به لینی داد. لینی نیز یک جیغ بنفش کشید و نامه را پرت کرد به نا کجا آباد.
همه ی مرگخوارا داخل اتاق شدند و جلوی ولدمورت قرار گرفتند.
ولدمورت در حالی که نجینی دور گردنش می پیچید ، گفت: « چرا می خندیدین؟ »
مرگخوارا مثل دیووانه ها به یکدیگر نگاه می کردند و دنبال راه چاره بودند که ناگهان لینی گفت: « قربان این آنتونین زیر شلوارشو خراب کرده بود ، به اون می خندیدیم! »
ولدمورت کمی مکث کرد و بعد گفت: « آنتونین کار بد بد کرده تو شلوارش؟ »
ولدمورت همینجور می خندید و مرگخوار ها نیز به لینی تبریک می گفتند که بهانه ی خوبی پیدا کرده است اما در همین حین در اتاق دوباره باز شد و پیر مردی وارد شد.
سالازار در حالی که کاغذی در دست داشت ، وارد اتاق شد و به طرف ولدمورت رفت. بر سر کچل او سیلی محکمی زد و گفت: « چرا به من نگفتی داف بازی می کنی؟ » و نامه را به سمت ولدمورت پرت کرد.
ولدمورت نامه را گرفت و خیلی سریع آن را خواند و به این حالت درآمد: « »
مرگخواران: « »
ولدمورت در یک آن تغییر رنگ داد و قرمز گریفندوری شد و با صدای بلندی گفت: « این نامه رو کی آورده؟ »
تمامی مرگخواران از اتاق خارج شدند تا گودریک و الفیاس و ویولت را بیاورند اما زمانی که به آنجا رسیدند ، آن ها آنجا نبودند.
بلاتریکس فریاد زد : این جا چی کار داشتین ؟ الفیاس اون چیه تو دستت ؟
و بدون اینکه منتظر پاسخ الفیاس باشد کروشیویی نثارش کرد.
فلور از اون ته جیغی کشید و باعث شد توجه همه رو به خودش جلب کند.
بلاتریکس در حالی که هنوز چوبدستیش به طرف الفیاس بود ، سرش را برگرداند و با تعجب به فلور نگاه کرد.
فلور هم با ترس به نامه نگاه کرد و گفت : بلاتریکس ، روی نامه رو بخون.
و دوباره جیغ بنفشی کشید. بلا که از قدرت دید فلور به شدت تعجب کرده بود ، میخواست نامه را از الفیاس بگیرد که متوجه شد نامه در دست گودریک است.
بلا به سمت گودریک شیرجه رفت تا نامه را از دست او بقاپد ، اما گودریک نامه را به دست ویولت _ که تازه به هوش آمده بود _ داد.
- کروشیو ویولت! نامه رو بده من ببینم.
ویولت دوباره بیهوش شد و الفیاس با دیدن این صحنه از خود بیخود شد و شروع به ناسزا گفتن به بلاتریکس و مرگخواران و ولدمورت کرد.
ناگهان گروهی از مرگخواران وارد شکنجه گاه شدند و چوب دستی هایشان را به طرف گودریک ، وبولت و الفیاس گرفتند.
در همین حین تری به طرف ویولت رفت و نامه را از دستش کشید و شروع به خواندن کرد.
تری :
مرگخواران :
بلاتریکس :
مرگخواران :
در اتاق لرد ولدمورت :
ولدمورت روی صندلی مخصوصش نشسته بود ، نجینی را نوازش می کرد و با لودو حرف میزد. ناگهان صدای خنده ی مرگخواران را شنید و با عصبانیت ، به لودو دستور داد تا همه ی آن ها را نزد ولدمورت بیاورد و اگر خنده شان بی دلیل بود آن هارا شکنجه کند.
عشق همیشگی من سارا قبول می کنی با من باشی ؟ میای تا ابد با هم با هم باشیم ؟ هیچ وقت از هم جدا نشیم و به عنوان زوج سیاه تاریخ شناخته شیم ، باورت می شه ، هر بار که کروشیو می زنی قلب من پرپر می زنه ؟!
قبول کن سارا با عشق تام ریدل
گودریک که چشمانش داشت از شدت تعجب از حدقه در میومد گفت : مرلینا ، باورم نمی شه اون عاشق شده باشه . لرد سیاه عاشق شده باشه ؟! نه امکان نداره .
الفیاس هم که نامرو خونده بود سعی کرد خودشو متعجب نشون نده و گفت : من می دونستم ، اون ولدک خودشم عاشقه .
بانو در حالی که سعی می کرد یکم از الفیاش دور بشه گفت : خوب حالا ما میریم به ولدک حمله کنیم ، اون جا که دیدیمشون بهشون عکسو نشون می دیم و ما برنده ی همیشگی می شیم . صبح روز بعد محل تمرین مرگخواران
گودریک از پشت بوته هایی که قایم شده بودن پرید و سر راهش دو سه تا بوته هم خورد کرد و به طرف جدید ترین مرگ خوارا شیرجه رفت . تری و فلور خشکشون زد . ناگهان فلور بوته های له شدرو دید و با عصبانیت گفت : بوته هام . کروشیو . و برای اولین بار طلسم کروشیورو اجرا کرد . گودریک همون اول خورد زمین بلاتریکسم حساب بانو رو رسید .
الفیاس با ناراحتی گفت : آه بانو ، ویولت من . سپس غش کرد .
نیم ساعت بعد شکنجه گاه
بلاتریکس فریاد زد : این جا چی کار داشتین ؟ الفیاس اون چیه تو دستت ؟
ویولت این را گفت و در حالی که نامه در دستش بود از آنجا خارج شد. گودریک و الفیاس نیز با چهری ای درهم و کنجکاو ویولت را دنبال کردند.
ناگهان ویولت زیر درختی ایستاد و باعث شد گودریک و الفیاس به یکدیگر برخورد کنند.
الفیاس که کنجکاوی ، بیش از حد در چهره اش موج میزد پرسید : بانو ، چه نقشه ای داری؟
- میتونیم از این نامه واسه شکنجه دادن مرگخوارا استفاده کنیم!
الفیاس میخواست باز هم سوال بپرسد اما ترجیح داد ساکت بماند.
ویولت پاکت نامه را باز کرد و مشغول خواندن نامه شد. چند دقیقه ای گذشت و هیچ کس حرفی نمیزد. الفیاس دوباره به خاطر کنجکاوی بیش از حدش پرسید : توی نامه چی نوشته؟
ویولت ساکت بود و چیزی نمی گفت. گودریک پرسش الفیاس را با سر تایید کرد ، اما ویولت همچنان ساکت ، و به محتوای نامه خیره شده بود.
تامی با قدم های محکم به طرف خانه جغد ها می رفت. نامه ای در دستش بود و دوان دوان به طرف خانه جغد ها می رفت. خنده ای نیز در صورتش بود. با عجله در خانه ی جغد ها باز کرد و وارد شد.
هیچ کس نبود چون صبح زود بود و بیشتر دانش آموزان خواب بودند. تام ریدل به طرف چغد خودش رفت و نامه ای که در دست داشت را به آن بست. جغد با تکان هایی که توسط تام ریدل خورد ، از خواب بیدار شد و بعد شروع به پرواز کرد.
تام در حالی که دور شدن جغد را مناظره می کرد ، می گفت: « ای کاش اینبار دیگه جواب بله بده! کاش قلبمو نشکنه دیگه! » بعد از این دیالوگ ، تامی از خانه جغد ها خارج میشه ، فارغ از اینکه جغد او بسیار خسته بود و تنها یک دور چرخید و باز برگشت سر جایش و خوابید.
پایان فلش بک
ویولت در خانه ی جغد ها رو باز می کنه و وارد میشه. پشت سرش الفیاس دوج و گودریک نیز وارد می شن! در حال گفتگو در مورد کلاس های هاگوارتز بودند که ویولت از آنها جدا شد تا نامه اس را به جغدی از جغد های مدرسه ببندد.
الفیاس و گودریک همینطور در خانه ی جغد ها قدم می زدند تا اینکه گودریک در یک آن ایستاد. الفیاس نیز ایستاد. گودریک به نامه ای قدیمی که در حال فرسوده شدن بود نگاه می کرد. نامه ای قدیمی و فرسوده که در جایگاه جغدی خالی قرار داشت.
الفیاس نامه را برداشت و پشتش را با صدای بلندی خواند: « از طرف مجنون تو ... تام ریدل! »
الفیاس و گودریک: « »
در همین هنگام ویولت نیز به آنها پیوست و با دیدن چهره ی آنها ، متعجب شد و بعد نامه را دید. ان را گرفت و همان کلمه را خواند. کمی متعجب شد اما بیشتر به فکر رفت و خنده ای کرد.
وقتی ریموس به اتاق مدیر پیش تد برگشت با قیافه درهم رفته ی تد و جغد پیر و وارفته ی آرتور که روی میز خوابش برده مواجه شد. تد نامه ای را که جغد پیر برایشان آورده بود را به دست ریموس داد. ریموس نامه را باز کرد و خواند:
به نام خدا سلام خیلی وقت ندارم و جای مناسبی نیستم که بتونم بنویسم حتما نقشه رو با همین جغد برام بفرستید من به جغدای دیگه اطمینان ندارم. آلبوس دامبلدور
مخفیگاه لرد:
- پس این جغد لعنتی کجاست؟ الآن دو ساعته که ازش خبری نیست...رودولف مطمئنی کارتو درست انجام دادی؟
- قربان من خیلی خطر کردم ولی مطمئنم که اون جغد سریعا پیش شما می آد...
در همین هنگام جغد خاکستری رنگی از تنها پنجره آنجا وارد شد و نامه ای را درست جلوی لرد سیاه به زمین انداخت. پاکت نامه به رنگ آبی آسمانی بود و روی آن هیچ نشان یا علامتی از فرستنده نامه نبود نامه حتی مهر نشده بود. رودولف به خوبی می دانست که این همان نامه ای، که ریموس به جغد داده نیست. اما مطمئن بود که جغد همان جغد است. پس چه اتفاقی افتاده چه کسی نامه را عوض کرده و چه طور این کار را انجام داده بود؟؟
امیدوارم جوری نوشته باشم که ارزش ادامه دادن رو داشته باشه!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
یادش آمد که در آن اوج سپهر هست پیروزی و زیبایی مهر
فر و آزادی و فتح و ظفر است نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود و به هر سو نگریست دید گردش اثری زاین ها نیست
بال برهم زد و برجست از جا گفت کای دوست، ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز تو ومردار، تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد عمردر گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا، اوج گرفت زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالا تر شد راست، با مهر فلک هم بر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود نقطه ای بود دگر هیچ نبود
صدای خنده و شادی دانش آموزان هاگوارتز در سرتاسر حیات مدرسه پیچیده شده بود و با نزدیک شدن به خانه ی جغدها، هوهوی جغدها نیز با دیگر صداها آمیخته میشد و صدای عجیبی را بوجود آورده بود.
دوربین مناظر حومه ی هاگوارتز را رها میکند و بالاخره وارد یکی از پنجره های برج غربی قلعه میشود. جایی که ریموس و تد حضور دارند و محتاطانه در حال صحبت در مورد موضوع مهمی هستند.
ریموس که قیافه ی متفکری به خود گرفته بود گفت: باز دوباره این جغد پیر آرتور تو راه تلف شد؟ هزار بار بهش گفتم اون جغدو عوض کنه، آخر اگه کار دستمون نداد.
تد بی توجه به نگرانی های ریموس در مورد جغد، گفت: به نظر من چیزای مهم تری برای نگرانی وجود داره. این پیغامو باید هرچه سریع تر به دامبلدور برسونیم و از اونجایی که از محل سکونتش اطلاع نداریم گفته از جغدا استفاده کنیم.
ریموس بر روی مبلی ولو شد و گفت: من نمیفهمم چطور وقتی به جغده بگیم برو پیش دامبلدور میفهمه؟ نکنه همه جغدای هاگوارتزو دست کاری کرده؟
تد دستی به موهایش کشید و گفت: باید کاری که گفته رو انجام بدیم.
و به آسمان بیرون پنجره خیره شد. دامبلدور در مدرسه نبود و محفل مسئول اداره ی هاگوارتز در نبودش بود. جامعه به شدت در معرض خطر قرار داشت و هر آن ممکن بود مرگخواران در صدد گرفتن هاگوارتز بر آیند.
سرانجام ریموس بلند شد و گفت: بهتره از جغدای مدرسه استفاده کنیم.
و بدون هیچ حرفی نامه ی مهر و موم شده را از روی میز برداشت و خارج شد. وارد حیات شد و پس از دو تا یکی طی کردن پله هایی که در انتها به خانه ی جغدها میرسیدند، به جایی که میخواست رسید.
سرش را بلند کرد و به جایگاه های مختلف و جغدهایی متعدد نگاه کرد. چشمانش را بست و شروع به حرکت دادن دستش کرد و بعد آن را متوقف کرد. لحظه ای احساس عجیبی به او دست داد اما بعد چشم هایش را باز کرد و به سمت جغدی که به آن اشاره کرده بود رفت. نامه را به پای جغد بست و بعد از بر زبان آوردن نام دامبلدور از آنجا خارج شد.
- تا مدتی دیگه ، نقشه ی محفل رو میفهمیم.
رودولف که تازه از پشت دیوار بیرون آمده بود این را بیان کرد و بعد از پوشاندن صورتش به سرعت از آنجا رفت تا منتظر رسیدن جغد و نامه ی محتوی نقشه ی محفل به لرد شود. او مطمئن بود که جغد را به خوبی دستکاری کرده است و به جای رساندن نامه به دست دامبلدور، آن را تحویل لرد میدهد.
.................. خوب کارت رو خوب انجام دادی یا مثل همیشه دست به گل آب دادی ؟ - منظورت چیه من همیشه کار هامو خوب انجام می دم فقط بعضی وقت ها بعضی ها خرابش می کنند - خوبه ؛ پس این دفه دعا کن کسی خرابش نکنه وگرنه .............
در سرسرای اصلی :
- هری ....... هری واسیا ........... هری با تو هستم - الان نه ..... الان نه . من می دونم با اون مالفوی چیکار کنم ، حالا می خواهد معجون ها رو از دست ما دربیاره اون هم از طریق جنی ؛ نه من ............ - یک لحظه صبر کن ببینم اصلا رون کجاست ؟ اون مگه با ما از جغد دونی نیومد بیرون ؟ - :no: -................... نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - آره خوب نه ، انتظار داشتین با شما از جغد دونی بیاد بیرون و دوباره پیروی از نقشه های به درد نخورتون کنه ؛ همین الان اگه برین و خواهرشو از مالفوی بگیرین هنر کردین هرمیون با پرخاشگری گفت : اصلا تو از کجا می دونی که جنی پیشه مالفوی هست .. . ... نه وایستا ببینم مگه جز من و هری و رون کسه دیگه ای تو جغد دونی بود که نامه رو دیده باشه ؟؟؟؟؟ تو از کجا می دونی - خوب منم ............. خوب باشه فعلا ؛ خداحافظ بعد از چند دقیقه که هر دو تعجب کرده بودند : - هری ولی مایک از کجا از نامه خبر داشت و مالفوی رو می شناخت ؟ مگه اون تازه از شهر خودش به این مدرسه نیومده ؟