پایان سوژه:
- الف_ب_پ_
- وااااااااااااع!
خانم ویزلی بعد از جیغ، خودش را از صندلی پایین انداخته و مشغول کوبیدن خودش به دیوار شده بود.
- الف_ب_پ_ت...!
- بی شعور!
آرتور تاب این را نداشت که کسی به همسر روانی شده اش چیزی بگوید.
- الف_ب_پ_ت؟
- بی ترتبیت بی خانواده!
آرتور با خشم از صندلی اش پریده بی توجه به مالی که اکنون موهای سرش آشفته شده و صورتش رفته رفته کبود می شد، به سمت روح رفته و مشت هایش را از آن گذر داده و با هر بار عبور دستانش از روح از سرما مور مور می شد. در همین حین دامبلدور فاوکس را از جیبش در آورد.
- ببینم... الف_ب_پ_ت یعنی چی؟
شترق!
- غار غااااار!
- چرا می زنی؟! سوال کردم.
- غااار غاار غاااااار.
دامبلدور با شنیدن معنای الف_ ب _پ_ ت ابتدا لب گزیده، سپس خود را با ریش هایش پنهان کرده ، سرخ شده، کبود شده، آب شده و در نهایت به صورت بخار، در هوا معلق گشت.
- دیوار عزیزم ببخشید که این طور خودم رو به تو کوبیدم _ پخ!
مالی ناگهان این را گفته و دیوار را در آغوش کشید. محکم!
- ببخشید که به زنت گفتم الف_ب_پ_ت ...
- تو من رو ببخش که این قدر زود از کوره در رفتم...
مالی، آرتور و روح، بخار دامبلدور را استنشاق کرده و اکنون روح او را در خود داشتند.
- الف_ب_پ_
- وااااااااااااع!

خانم ویزلی بعد از جیغ، خودش را از صندلی پایین انداخته و مشغول کوبیدن خودش به دیوار شده بود.
- الف_ب_پ_ت...!
- بی شعور!
آرتور تاب این را نداشت که کسی به همسر روانی شده اش چیزی بگوید.
- الف_ب_پ_ت؟
- بی ترتبیت بی خانواده!
آرتور با خشم از صندلی اش پریده بی توجه به مالی که اکنون موهای سرش آشفته شده و صورتش رفته رفته کبود می شد، به سمت روح رفته و مشت هایش را از آن گذر داده و با هر بار عبور دستانش از روح از سرما مور مور می شد. در همین حین دامبلدور فاوکس را از جیبش در آورد.
- ببینم... الف_ب_پ_ت یعنی چی؟
شترق!
- غار غااااار!
- چرا می زنی؟! سوال کردم.
- غااار غاار غاااااار.
دامبلدور با شنیدن معنای الف_ ب _پ_ ت ابتدا لب گزیده، سپس خود را با ریش هایش پنهان کرده ، سرخ شده، کبود شده، آب شده و در نهایت به صورت بخار، در هوا معلق گشت.
- دیوار عزیزم ببخشید که این طور خودم رو به تو کوبیدم _ پخ!
مالی ناگهان این را گفته و دیوار را در آغوش کشید. محکم!
- ببخشید که به زنت گفتم الف_ب_پ_ت ...
- تو من رو ببخش که این قدر زود از کوره در رفتم...
مالی، آرتور و روح، بخار دامبلدور را استنشاق کرده و اکنون روح او را در خود داشتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!


به هر حال... یه تبلیغ شنیدم که میگه آموزش زبان در سی ساعت! اگه اون بتونه، چرا من نتونم؟ اصن او پول میگیره برای اَپِش...
بالاخره پادشاه اون روستا خیلی عصبانی شده بود که هیچکس نتونسته بود یه مشاوره بهش بده که مشکل اساسی اون روستا رو حل کنن! اما خودش زن داشت.
حالا بیا بریم!



